ملودی زندگی من قسمت3
_ عطیـــــــــ ...
عطیه: باشه بابا.غلط کردم
_ این شد یه چیزی
عطیه:رو تو برم باو
_ همینه که هست انقدرم نگو باو درست تلفظش کن.
روژین: نمیخوام
_ به درک
عطیه: خیلی خب باو ...قهر نکن.
_باز که گفتی باو ! بعدشم مگه بچه ام که قهر کنم؟
عطیه: نمیدونم شاید .اوومـــــــ نه نیستی.
استاد: شما ها بهم چی میگید؟
_ هیچی استاد ببخشید.
استاد: حواستون به درس باشه.
من و عطیه: چشم
بعد از 2 ساعت کلاس تموم شد. وای که چقدر خسته شدم.چقدر امروز دیرگذشت.
با عطیه به طرف بوفه حرکت کردیم و به طرف میز همیشگیمون رفتیم.وقتی نشستیم عطیه گفت:
ملودی به نظرت این برای چی اومده؟ فکر نمیکنم که هم سن ما باشه !
_ چه میدونم . اگه باخبر شدی به منم بگو.
عطیه : اوه اوه ... خوشگله وارد میشود.
_ چی میگی تو؟
عطیه: میگم آقا مهمونه اومد.
_ کو ؟
عطیه: إ ... تو که خنگ نبودی !! اوناهاش داره وارد میشه.
منم که کنجکاو برگشتم سمت در ورودی . ای بابا این که عینک رو چششه !!
_ ای بابا عطیه من که نمیتونم ببینمش چون هم عینک رو چشمشه و هم ازمون دوره .
عطیه: خب این که کاری نداره . میریم پیشش تا از نزدیک ببینیمش.
_ آی کیو بریم پیشش که چی؟ بگیم میشه لطفا عینکتون رو از چشتون در بیارید میخوایم ببینیم چه شکلی هستید؟
عطیه: آره.
_ دیوونه شدی؟
عطیه: آره.
_ عطی حواست به من هست؟!!
عطیه: نه
با عصبانیت گفتم: عطیـــــــــــــه ...
انگار تازه به خودش اومد و سرشو برگردوند طرفم و گفت: ها ؟ چی میگی؟
_ وای خدا ! عطیه حواست کجاست ؟
عطیه: پیش آقا خوشگله . اسمشم نگفت بدونیم. اه ! من که میخوام همون کاری کنم که گفتی
_ نه انگار کاملا عقلتو از دست دادی.
عطیه: ولش کن این حرفا رو .بیا بریم
_عمرا "
عطیه:اگه نیای به زور میبرمتا !! من از کنجکاوی دارم میمیرم. جون من بیا بریم
_ نمیشه
یکدفعه دیدم دارم از صندلی کنده میشم .این دختره پاک قاطی کرده
_ عطیه چرا همچین میکنی؟ داری کجا میبریم؟
عطیه: گفتم که اگه نیای به زور میبرمت.داریم میریم پیش خوشگله دیگه.
حالا این اصلا قیافه اش رو هم ندیده ها اما هی میگه خوشگله ! تا به خودم بیام دیدم جلوی میز پسرا که یکیشون هم همون پسره بود ایستادیم. وااااای !
یکدفعه دیدم دارم از صندلی کنده میشم .این دختره پاک قاطی کرده
_ عطیه چرا همچین میکنی؟ داری کجا میبریم؟
عطیه: گفتم که اگه نیای به زور میبرمت.داریم میریم پیش خوشگله دیگه.
حالا این اصلا قیافه اش رو هم ندیده ها اما هی میگه خوشگله ! تا به خودم بیام دیدم جلوی میز پسرا که یکیشون هم همون پسره بود ایستادیم. وااااااااای !
ما الان دقیقا جلوی چشم های از حدقه در اومده پسرا ایستادیم.خب معلومه تعجب کنند چون من تا حالا به هیچ کدومشون محل ندادم و تا دیروز طرف میزشون نرفتم اما الان ..... باورم نمیشه که اومدم طرفشون چه برسه به اونا.
صدای کفگیرخان منو به خودم آورد: چیزی میخواستید خانم هاشمی؟
_ چی؟ من؟
حق گیر:آره دیگه.
_بله ؟
حق گیر: حواستون به منه ؟ میگم کاری داشتید؟ حتما کار مهمی بوده که شما اومدید سر میز ما.
با این حرفش تازه فهمیدم که چه آبروریزی کردم.انقدر هول شدم که نفهمیدم چی گفتم.
_ بله .خب ...
ای خدا حالا من چی بگم؟ خدایا یه کاری کن دیگه؟ ای بگم خدا چیکارت نکنه عطی ... من و تو این شرایط قرار داده و خودش لال مونی گرفته! ای ...
صدای عطیه نذاشت بیشتر از این فحش مالی اش کنم.البته تو ذهنم اا !
عطیه: بله میخواستم بگم که ...
وای خدا.الان لو میریم. خب من که کاری نکردم که لو برم اما این ذلیل شده منو با خودش شریک جرم کرد.واای یه وقت حقیقت و دو دستی تقدیم بهشون نکنه؟جلوی 4 تا پسر!
عطیه: که ... بگم که ...
این دختره با این من من کردنش بیشتر خرابکاری میکنه.نخیر خودم باید یه چیزی بگم که لو نریم.آهان.... آخ جون یادم اومد.کفگیرجون 2 روز پیش جزوه امو ازم گرفته بود.به این میگن یه دلیل منطقی.همه ی اعتماد به نفسم و جمع کردم و گفتم:
_کفگیرخان انقدر رو ذهن من ظربه نزن.سرم داغون شد.بله میخواستم بگم که کارتون با جزوه ام تموم شد؟ من جزوه امو لازم دارم.
خخخخخ .... حقشه. عجب چیزی گفتما.چه تشبیه ای هم به کار بردم.اوه اوه ... دوباره عصبی شد.من کلا" مسئول حرس دادن آدم ها هستم.
وقتی بهش میگم کفگیر از عصبانیت صورتش قرمز میشه اما چیزی نمیگه.آفرین . عجب پسره فهمیده ایه. میدونه که نباید با من کل کل کنه.البته این هم بگم که همه ی همکلاسی هام میدونن.
حق گیر با صدای عصبی گفت: بله کارم تموم شد.فردا براتون میارم.
_یادتون نره.
پسرا که تا الان ساکت بودند.دست عطیه که با تعجب داشت به من نگاه میکرد رو گرفتم و خواستم برگردم برم سمت محوطه دانشگاه که صدایی من رو از حرکت بازداشت.
_ونداد نمیخوای معرفی کنی؟
چیـــــــــی؟؟!
ونداد همون کفگیر خودمونه. واا؟؟! از کی تا حالا انقدر با هم صمیمی شدند؟! این که تازه اومده!خدایا اون از اون جنسیسه اینم از رفتار این مهمون ناخونده.کم کم دارم قاطی میکنم.
وبعد به ما که داشتیم میرفتیم گفت:
_خانم هاشمی میشه یه دقیقه بیایید؟
برگشتیم سمتشون.
_بفرمائید با ما کاری داشتید؟
ونداد:بله.این آقا چند روزی مهمون ما هستند و...
ونداد:اگه مهلت بدید میگم.میخوام همکلاسی هام رو بهش معرفی کنم.
_خب برید معرفی کنید.به من چه؟چرا این چیزا رو به من میگید؟
ونداد: صبر کنید الان میگم.خب شما هم جز همکلاسی های من محسوب میشید دیگه.من همه رو معرفی کردم غیر از شما و دوستتون.
_ خب الان من باید چیکار کنم؟
ونداد: شما که انقدر حواس پرت نبودید!
إإإ... بچه پررو.صاف جلوی من استاده به من میگه خنگ ! البته غیرمستقیم گفت.
_بله نبودم و نیستم.اگه حرفی دارید زودتر بگید چون ما کار داریم.
ونداد:بله الان میگم.
روشو سمت پسره کرد و با خنده گفت: این آقا خوشگله ما اسمش آرامه .آرام زندی.
ها؟ آرام؟چه اسمی!حالا نمیشد مامان و باباش یه اسم سنگین تری براش میذاشتند؟اوه...آقا خوشگله! بابا چقدر این پسرا خودشیفته اند. راستی چرا خندید؟!
_ونـــــداد
زندی: ونداد چند دفعه بگم اینطوری جلوی بقیه صدام نکن؟
اینو با پرخاش گفت.حالش بده؟مگه اسمش چشه که میگه اینجوری صدام نکن؟!
ای بابا ! این پسره چرا عینکشو از رو چشماش بر نمیداره؟البته حق داره چون میزشون نزدیک در ورودیه و نور مستقیم به چشمش میخوره.
ونداد: خب بابا.چرا اینجوری صدا میکنی ترسیدم.
_ راست میگن.این چه طرز صدا کردنه آقای زندی؟
زندی با پوزخند گفت:نمیدونستم یه صدا زدن انقدر ترس داره!
_ حالا بدونید.
بالاخره عطیه حرف زد: ملودی بیا بریم هزار تا کار داریم.
_ بریم.
عطیه دستم و کشید و به طرف پارکینگ رفتیم.
_ عطیه چرا نذاشتی حالش رو بگیرم؟
عطیه: خب منم به خاطر همین کشیدمت بیرون و گرنه خدا میدونست چی بارش که نمیکردی!أهـــــ
_ چته ؟
عطیه: ما مثلا برای دیدنش رفتیم پیششون اما این عینک رو چشش نذاشت صورتش رو دقیق ببینم.
_ ما نه و خودت.همچین تحفه ای هم نیست.
عطیه: عینک و ساعتش رو دیدی؟
_ نه .فقط تو دیدی.
عطیه: إ اذیت نکن. مارک بودنا !
_ آره لباسشم مارک دار بود.
عطیه: باید از اون مایه دار ها باشه.
_ خب باشه. به ماچه؟
عطیه: برو بابا. تو هم که فقط حال آدمو میگیری.اصلا ولش کن. ملودی برای روژین چیزی خریدی؟
_ نه. خوب شد گفتی.الان میرم مغازه عموم براش یه دستبند میخرم.تو چی؟
عطیه: من براش کتاب اشعار خریدم.آخه عاشق شعره.
همن طور که داشتم به طرف ماشینم میرفتم گفتم:درسته. عطی من دیگه برم تا مغازه اش و نبست.
عطیه:باشه . خداحافظ
با خنده گفتم:خدا سعدی
بعد از 15 دقیقه رسیدم.از ماشین پیاده شدم و به طرف بازار طلا فروش ها رفتم که سر بازار مغازه عموم قرار داشت.خب خدارو شکر مغازش هنوز بازه.روال کار عموم اینه که فقط صبح و عصر کار میکنه.وارد مغازه شدم.عمو مشغول نشون دادن طرح های گوناگون طلا به مشتری بود.
رفتم جلو و سلام کردم:سلام عموجون.
عمو سرش رو بلند کرد و تا منو دید یه لبخندی زد و گفت: سلام دخترم.خوبی؟ از این طرفا؟
_مرسی.خوبم.شما کار مشتریتون رو انجام بدید بعدا میگم چرا اومدم.
عمو رضا: باشه.
بعد از 5 دقیقه چونه زدن سر قیمت خانومه (مشتری) از مغازه رفت و عمو از اون سر میز اومد نزدیکم و گفت:
سلام ملودی خانم.از این طرفا؟ قدم رنجه کردید؟تا به مشکلی برمیخوری یادت میاد که عمو و عمه داری؟میدونی عمه ات چقدر دلتنگته ؟
_این حرفا چیه عموجون؟ من همیشه به یادتون هستم.خب من دانشگاه دارم و وقت سر خاروندن هم ندارم( آره جون خودم ).خودتون که میدونید.گلنوش هم همین وضع رو داره نداره؟ شرمندم به خدا.از طرف من از عمه عذر خواهی کنید.
عمورضا:درکت میکنم.ما هم این روزا رو گذروندیم.اما این دلیل قانع کننده ای نیست.یک روز وقت خالی که داری.خودت یه روز که بیکاری بیا خونمون که هم عمت دلش برات تنگ شده هم کامیار و گلنوش.
_چشم.حتما میام.منم دلم براشون تنگ شده.
عمو رضا: خب نگفتی برای چی اومدی؟
_فردا تولد یکی از دوستامه . میخوام براش یه دستبند بگیرم.
با خنده گفتم: از اون خوشگلای سفارشیتون میخواما !
عمو رضا همینطور که داشت به طرف طلا ها میرفت گفت:چشم حتما . مگه میشه حرف برادرزاده ی نازنین خانمم رو قبول نکنم ؟ و گرنه عمت یه تار مو هم برام نمیذاره.
خندیدم و با شیطنت گفتم: نه که شما پر مویی؟
عموم بیشتر موهاش ریخته.و کاشت مو رو هم قبول نداره.هرچی میگیم برو مو بکار.میگه نه این کارا قرتی بازیه .آخه یکی نیست بگه کاشتن مو کجاش قرتی بازیه ؟!!
_ ای شیطون.منو اذیت میکنی؟ مگه موهام چشه ؟ کچل بودن مد شده .
هر دو ازخندیدیم.
عموی من خیلی شوخه.خیلی دوستش دارم. عمه ام از دست این کارهاش حرسش میگیره و هی غر میزنه.ما هم از دست این کارهای عموی شوخ و عمه جدیمون خندمون میگیره.
عمه شراره 3تا بچه داره.دو دختر و یک پسر که ته تغاری خانواده ست.دختر اول گلناز 30 سالشه .یک پسر بچه ی خوشگل و مامانی به اسم کوروش داره که 5 سالشه و همسرش کیوان 35 سالشه.دختر دوم گلنوش 24 سالشه و یک سال ازمن بزرگتره. و در آخر پسرعمه ی نمکدون بنده ,کامیار 20 سالشه. خیلی پسر جک و باحالیه ومن به عنوان برادر نداشته دوستش دارم .
عمو رضا:ملودی, عمو بیا ببین این خوبه؟
از روی صندلی بلند شدم و رفتم جلو و به یه دسته از دستبند ها که طلا زرد بود و خیلی ناز نگاه کردم.این دستبند ها سفارشیه برای دوست و فامیل های نزدیک.خیلی زیبااند.
_ وای عمو خیلی خوشگلن آدم نمیدونه کدومو انتخاب کنه.این دستبنده که ساده است و یه آویز سنجاقک داره رو میخوام.
عمورضا: باشه عزیزم.
عمو دستبند رو از جاش در آورد و داخل یه جعبه کوچیک خوشگل قرمز رنگ که یه ربان سفید از روش رد میشد گذاشت.
بیا عمو جون اینم هدیه ات.یه سر به عمه ت هم بزن که خیلی ازت گله داره.
_چشم.مرسی بابت دستبند. عمو جون چقدر میشه؟ با بابا حساب کنید.
عمو با اخم گفت:دیگه این حرف رو نزنیا.تو جای دختر منی.مگه کسی از دخترش پول میگیره؟
_مرسی عمو رضا.من دیگه برم.به عمه و بچه ها سلام برسونید.سرم خلوت شد حتما میام خونه اتون.خداحافظ .
عمو: باشه دخترم.تو هم سلام برسون.به سلامت.
از مغازه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و به طرف خونه رفتم.
10 دقیقه بعد به خونه رسیدم. ریموت رو زدم و وارد حیاط شدم و ماشین رو تو گاراژ گذاشتم و پله ها رو گذروندم و وارد خونه شدم.
چقدر خونه ساکته! با صدای بلند گفتم:ســـــــــلام
چرا هیچکی جواب نمیده؟!
_مامـــــــان , ملینـــــــا
اینا که همیشه خونه بودند ! چرا کسی جواب نمیده ؟!حالا فرض میکنیم که مامان کار داشته و رفته بیرون .اما همیشه که خبر میداد!ملینا چرا نیست؟!خیــــــــلی عجیبه ! نگران شدم.نکنه برای کسی اتفاقی افتاده ؟ مثل جت به سمت تلفن بی سیم رفتم و به موبایل مامان زنگ زدم.
1 بوق ,2بوق,3بوق و ..... صدای زنه تو گوشم پیچید: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد ....
وای خدا مامان که هیچ وقت موبایلش و خاموش نمیکرد! چرا الکی نگرانم شاید شارژش تموم شده. به ملینا زنگ زدم. در دسترس نیست ! ای بابا.یه جای کار میلنگه!
زنگ زدم به بابا که الان حتما سرش شلوغه و تو اتاق عمل سیر میکنه.
4,5 بوقی خورد که جواب داد.پس الان باید وقت استراحتش باشه و بیماری نداره که جواب داده.
_ الو باباجون سلام خوب...
چرا داره گریه میکنه؟؟؟!اما این صدای بابا نیست.صدای گریه های یه زنه.نه صدای گریه ی چند نفره !این گریه و زاری برای چیه؟
_ الو بابا کجایی؟
بابا با صدای بغض مانندی گفت: ملودی....
_ بابا کجایی؟مامان و ملینا هم نیستند.حرف بزن بابا دارم از نگرانی میمیرم.صدای گریه ی کیه؟؟
بابا: ملودی ما بیمارستانیم.زود خودتو برسون.
_چی؟ بیمارستان؟؟ برای چی؟ برای مامان یا ملینا اتفاقی افتاده؟با.....
صدای بابا باعث شد دهنم بسته شه : ملودی میگم بیا.انقدر حرف نزن. بیا بیمارستان(...) که خودم هستم.
_ باشه باشه الان میام.
تلفن رو قطع کردم و از خونه اومدم بیرون و از پله ها یکی در میون اومدم پائین و سریع خودمو انداختم تو ماشین و در حیاط رو با ریموت باز کردم و به سمت بیمارستانی که بابام کار میکرد رفتم.
خدایا یعنی چی شده؟ صدای گریه ها برای چی بود؟ نکنه برای مامان یا ملینا اتفاقی افتاده باشه؟ای لال شم الهی که نمیتونم یه حرف درست درمون بزنم.
به بیمارستان رسیدم و ماشین رو تو پارکینگ مخصوصش پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و بدو رفتم تو بیمارستان و به سمت اتاق بابا رفتم.بدون در زدن وارد اتاق شدم اما کسی نبود !
رفتم سمت پرسنل بیمارستان و نفس نفس زنان گفتم:
_س...سلام خانم یوسفی .بابا کجاست؟
یوسفی:إ سلام خانم هاشمی.خوبید؟ فکر کنم پدرتون طبقه سوم اتاق 213 بودند.
_ مرسی.
از بس هول شدم جوابش رو ندادم.
اتاق 213 , اتاق213 ... پیاده نمیتونم برم وگرنه تا فردا صبح هم نمیرسم. سوار آسانسور شدم و دکمه 3 رو زدم. در باز شد و من هول هولکی شماره اتاقا رو میخوندم.شماره در ها به صورت زیک زاک بود.یعنی شماره های فرد یه طرف و زوج ها مقابل شماره در های فرد بود.اتاق 209,211,213... بالاخره رسیدم و خودمو پرت کردم تو اتاق.
تا در رو باز کردم گفتم:بابا اینجا چه...
وای مامان ! این مهبد خودمونه ؟ چرا این شکلی شده ؟سرش باند پیچی شده و زیر چشماش کبود و لبش پاره شده بود.
_ م ... مه... مهبد این چه بلایی سرت اومده ؟
مهبد: سلام ملودی ... آخ دهنم ...چیزی نیست.
بابا: مهبد پسرم به خودت فشار نیار.
تازه متوجه اطرافم شدم.ملینا و مامان رو صندلی نشسته بودند و اشک میریختند.خدا رو شکر که سالم اند.اون ور تخت زن عمو نشسته بود و در حال آب غوره گیری بود.
_ بابا اینجا چه خبره ؟ مهبد چرا به این حال و روز افتاده ؟!
بابا با صدای گرفته گفت: مهبد تو راه رفتن به شرکت بود که ملینا رو تو پیاده رو میبینه که داره با یه پسر جرو بحث میکنه.از ماشین پیاده میشه و میره سمتشون.مثل اینکه داشته مزاحم ملینا شده بود.مهبد هم باهاش در میفته و کار به کتک کاری میکشه و اینکه با سرش به سر مهبد ضربه میزنه و مهبد تعادلش رو از دست میده و به درخت پشت سرش میخوره.که باعث میشه به پشت سرش هم ضربه بخوره و .... بگذریم.الان که خدا رو شکر حالش بهتره.فقط باید چند روزی استراحت کنه.
_مهبد خوبی؟چرا اینکارو کردی؟ خب باهاش حرف میزدی.چرا دعوا کردین که آخرسر به این روز بیفتی؟ نگاه تو رو خدا پای چشماشو!همه کبود.
گریه ی زن عمو شدت گرفت.رو کردم سمتش و گفتم:
زن عمو چقدر اشک میریزی. اتفاقی نیفتاده که.خودتون رو ناراحت نکنید.عمو کجاست؟ خبر داره ؟
زن عمو فین فین کنان گفت: نه... اینجا نیست.رفته ماموریت.
_خب حالا برید خونه.من و ملینا پیشش هستیم.
زن عمو: نه. من خودم هستم. شما برید. ببخشید که نگرانتون کردم و از کار و زندگی انداختم.
مامان: این حرفا چیه ؟ وظیفه است.مهبد جای پسرمونه.
زن عمو:مرسی سیمین جان.شما برید. من پیشش میمونم.
اخم کردم و گفتم: إ زن عمو تعارف معارف نداشتیما.
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم: پاشو پاشو برو خونه که هزار تا کار داری.الان شویت میاد.باید براش غذا درست کنی.
زن عمو میون گریه به خنده افتاد و گفت: از دست تو دختر.عموت که خونه نیست.
با دست راستم سرم رو خاروندم و گفتم : راست میگیدا.زن عمو سعی نکن منو با حرفات بپیچونی. پاشو برو.
زن عمو با خنده گفت:باشه من رفتم.اما ملودی مخ پسرم رو نخوریا.تازه سردردش تموم شده.
دست به کمر شدم و گفتم: دست شما درد نکنه. حالا من شدم وراج.واقعا" که.اصلا خودتون ازش مراقبت کنید.
زن عمو نزدیکم اومد و لپم رو کشید و خندید و گفت: شیطون شوخی کردم . نه دیگه خودت گفتی برو .حالا باید پایه حرفت وایستی.
_ باریکلا .... زن عمو پیشرفت کردیا . کی این حرفا رو یادت داده؟
زن عمو که داشت همراه مامان و بابا از اتاق خارج میشد و لبخند به لب داشت گفت: از خودت ...و در رو بست.
عجب! چرا همه میگن از من یاد گرفتن؟
رفتم کنار ملینا که کنار تخت پیش مهبد نشسته بود و داشت گریه میکرد.
_ ای بابا چرا انقدر گریه میکنی؟ اتفاقیه که افتاده.فقط نیاز به استراحت داره مگه نه مهبد خان؟
مهبد: آره.ملینا بس کن سرم ترکید.
_ راست میگه دیگه.یکی باید بیاد تو رو جمع کنه.زن عمو باید به تو میگفت که
مخ پسرم رو نخور نه به منه بیچاره.
ملینا هی گریه میکرد و من هم نصیحت و شوخی میکردم.آخه اتفاقی نیفتاده که.تا چند روز دیگه جای کبودی ها از بین میره و خوب میشه.
مهبد: ملی من طاقت اشک ریختنتو ندارما ! گریه نکن.
جانم ؟! چرا اینا رفتن رو کانال هندی؟ حتما من بد شنیدم.
مهبد: ملی با تواما ! میگم بس کن دیگه.
نه انگار درست شنیدم.مشکوک میزننا! اون از چریان غیرتی شدن این هم از ناز کشیدن! جونـــــــــــــ ؟ غیرتی شده بود؟! مهبد و غیرت؟ مهبد و دوست داشتن؟! نکنه ... إی شیطونا.
بلند گفتم: جیجی جیجینگ.یافتم.
هر دو متعجب به من نگاه کردند.
ملینا که آروم شده بود گفت: چته تو ؟ چرا داد میزنی؟ چیو یافتی؟
چشمامو ریز کردم و گفتم:همون چیزی که پنهون میکنید.
مهبد: چی میگی ملودی؟ چیو پنهون میکنیم؟
با همون حالت( چشمامو ریز کرده بودم) گفتم:یعنی تو نمیدونی؟
مهبد: چیو؟
_ آی آی.خودتو به اون راه نزن مهی.
مهبد با حالت گیجی گفت: ملودی من نمیدونم داری درباره ی چی حرف میزنی.منظورت چیه؟
ملینا: راست میگه دیگه؟درست حرف بزن بفهمیم چی میگی.
ابرو هامو چند بار انداختم بالا و با لبخند خبیثی گفتم: اینکه...اینکه شما همدیگر رو دوست دارید.
یک دفعه انگار که هردو تا جا خورده بودند مثل گچ دیوار سفید شدن.
ابرو هامو چند بار انداختم بالا و با لبخند گفتم: اینکه .... اینکه شما همدیگر رو دوست دارید.
یک دفعه انگار که هردو تا جا خورده بودند مثل گچ دیوار سفید شدن......
_ وا ! چرا این رنگی شدین؟
با خنده گفتم:برم آب قند بیارم پس نیفتین؟ بابا اینکه ترس نداره.آدم حق داره که عاشق بشه مگه نه؟
ملینا با تته پته گفت: چیزه .... إم ... ملودی ... چیزه ... خب ...
_ اه ... بابا چرا انقدر چیزه چیزه میگی.واقعا به من اعتماد ندارین؟!
ملینا: خب چرا .اما ...
_ دستت درد نکنه ... دیگه به خواهر بزرگترت اعتماد نداری؟ واقعا" که.خب بگید ببینم حالا میخواید چیکار کنید ؟؟ نمیخواید به بابا و مامان بگید؟
مهبد: ملودی تو چرا اینقدر هولی؟ صبر کن. به موقعش.
_ اونوقت موقعش کـِیه ؟
مهبد: خب ... چه میدونم ... تا موقعی که شما خونه بخت رفتی !
خندیدم و گفتم: اووووووو ... کو تا اونموقع.تا اونموقع موهاتون سفید میشه ها!
ملینا: إ ملودی اذیت نکن دیگه.
_ اذیت نکن چیه ملی؟ من جدی گفتم. من حالا حالا قصد ازدواج ندارم. شما تا بخواید منتظر اون موقع باشید که پیر میشید.
مهبد: یعنی چی؟ تو تا اون موقع که میترشی میفتی رو دست عمو و سیمین جون.
_ نُچ ... تو نگران اون نباش.من اگه بترشم باز هم خواستگار دارم.
ملینا: نه بابا . راست میگی ؟ همین خواستگارایی که داشتی رو پروندی.خدا یه نیمچه عقلی به تو نداده آخه؟ این همه خواستگار داشتی.از همه نظر هم عالی بودند.همین ونداد.
مهبد: ونداد کیه ؟
_ أی ملی چند بار گفتم اسم اون کفگیر رو نیار؟ ونداد هم کلاسیمه.
مهبد: آها. خب ملی راست میگه.با رفتاری که با پسرا داری همه دیگه میترسن تو 10 قدمیت وایستن. چه برسه که سنت بره بالا و بد اخلاق تر بشی! اون موقع است که میگم ملودی خانم دیدی گفتم رو دست عمو جونم میمونی.
_ برو بابا.تو نگران من نباش.اینطوری نمیشه. من باید خودم دست به کار بشم.
از رو صندلی بلند شدم و بلندگفتم: پیش به سوی انجام عملیات.