سامیار..........:قراربود ده روزدیگه بیام ایران اما عموزنگ زدوگفت قبل ازسفرش بایدبره اصفهانوبهتره زودترخودموبرسونم منم بااولین پروازایران اومدم تهران.بعدازاینکه تواپارتمان خودم مستقرشدم به عمواطلاع دادم رسیدم اونم ازم خواست فردا صبح برم شرکت تا بامحیط جدیدوکارمندای جدیداشنا بشم.صبح باصدای زنگ ساعت بیدارشدم همیشه توکارجدیومنظم بودم امکان نداشت خواب بمونم..بعدازگرفتن یه دوش وخوردن صبحانه اماده شدم که برم شرکت قبل از خروجم ازخونه واسه باردهم خودموتوایینه برانداز کردم پیرهن سفیدچهارخونه ی مشکی با شلوارکتون ساده سفید باکفش کالج مشکی تیپموکامل کرده بود استین پیراهنموتاارنجم تازده بودم خواستم یه دست بیارم توموهام اماچون لباس کاملاجذبم بودبیخیالش شدم  رفتم سمت پارکینگ فراری مشکی که پارسال خریده بودموقبلا عموواسم اورده بودش اینجا سوارماشین شدموگازشوگرفتمورفتم به سوی شرکت نزدیکای شرکت بودم که چراغ راهنمام تیک برداشت سرعتم بالابودیه لحظه نگاه جلوم کردم دیدم یه دخترودارم زیرمیکنم سریع زدم روترمز دقیقاجلوپاش ماشین ایستاد توشک بودم باصدای جیغ دختره به خودم اومدم رفتم پایین لرزش دستاش به وضوح مشخص بودسرش پایین بود دستاش گذاشت روکاپوت به نیم رخش دید داشتم حسابی کفری شدم حالاخودم مقصربودما اماامکان نداشت غرورموخوردکنم..صداموبردم بالا...-مگه کوری؟نزدیک بودبری زیرتایرماشین..چندلحظه وایسادم دیدم جواب ندادباصدای بلندتری گفتم باتوامانکن کرم هستی؟هان.واسه من ادادرنیاردرسته ایران نبودم اما امثال توروبه خوبی میشناسم که واسه هزارتومان خودشونومیندازن جلوماشین..بااین حرفم سرشوبالااوردوزل زد توچشمام خشم ازنگاهش مشخص بود تاحالاهمچین چشمای ندیده بودم بیشترجسارتش باعث شدخیره بهش بمونم ..فکرکردی کی هستی که به خودت اجازه میدی به دیگرانوخوردکنی هان هان/واست متاسفم که اینطوری فکرمیکنی من توشرکت پارسیان کارمیکنم بادستش شرکتونشون دادوقصداخاذی ازشماروندارم واسه اینکار راه های اسون تری هم هست که باجونمم بازی نمیشه ولی جناب این کارادرشئن شما وامثال شماست کاملامشخصه چکاره ای!!!!هه راستش اولین دختری بود که اینطوری باهام حرف میزد هم تعجب کرده بودم هم حرصم گرفته بود...منم بخاطره اینکه بهش زد حال بزنم مجبورشدم خودمومعرفی کنم که ضایع شه عذرخواهی کنه اما زهی خیال باطل..وقتی فهمیدکیم رنگش یهوای شدانگارگچ توچشمای عسلیش ترس موج میزد ولی به روی مبارک نمییاورد صداشو صاف کردو درکمال پروی گفت میبخشمت که خواستی منوزیربگیری هواستو جمع کن تکرارنشه اصلا موندم دهنم اندازه دربازه بازموند که چقدرروداره منتظرجواب نموندسرشو انداخت پایینورفت توشرکت..اینطوریاست دیگه خیلی خوب خانم یوسفی حالاکه فکرشومیکنم شما حیفی واسه اخراج حالاتورومن قدعلم میکنی به من میگن سامیار <سامیاررستمی بچرخ تا بچرخیم ماشین توپارکینگ پارک کردم رفتم سمت شرکت تواسانسوریه نگاه به سرووضعم کردم دیدم همه چی عالیه مونده بوداون اخم همیشگی که تومحیط کارخودبه خود به وجودمییومد ادمی نبودم که بخوام بایه سلاموعلیک حالاچه باپسرچه دختر خودمونی شم ادم مغروروخشکی بودم اینوهمه بهم میگفتن ازاسانسوراومدم بیرون بله دقیقا طبقه 13 ..سینمودادم جلو ورفتم پشت درباکلیدی که عموداده بود بازش کردم رفتم داخل ازراهروعبور کردم که چشمم به جمال این دخترپررو خورد ریلکس نشست بودپشت میزوکارش میکرد خونسردیش عصبانیم میکرد...-سلا م جناب مهندس خیلی خوش امدین..باصدای مش رجب به خودم اومدم ...-سلام مش رجب خوب هسین؟..-خوبم اقابفرمایید ..-بعدازسلام علیک کردن بامش رجب رفتم سمت دفترم خواستم کارکنانوکارمندان خودشون بیان دفترم واسه اشنای ازجلومیزیوسفی ردشدم به خودش زحمت ندادبلند شه دیگه شورشودراورده بود  رفتم سمت میزشوبه سمتش خم شدم ..-باصدای بلند گفتم خانم یوسفی بازجواب نداد...کفری شدمومحکم کوبوندم رومیز...-ده مترپرید بالا بادیدن من رنگش پرید دستشوبرد زیرروسریشوهندزفریشودراورد باصدای لرزون گفت..-بله جناب مهندس سلام خوش امدین..انگارنه انگاردودقیقه پیش مابحثمون شده بود-کاملامشخص بودهول شده..-سرکارباچه حقی اهنگ گوش میدادین هان؟مگه اینجا اتاق شخصیتونه...-ب بله اخه اقای رستمی عموتون به من این اجازه روداده بودکه درمواقع بیکاری ..-حرفشوقطع کردم..-اقای رستمی رفتنومن الان اینجاریسم پس خوب گوشاتوبازکن تکراربشه اخراجی بعدسرموبردم نزدیک گوششوطوری که مش رجب نشنوه گفتم تازه این اولشه خانم کوچولوواسه من پرروبازی درمیاری ؟اره/بانگاه کردن به اطرافم دیدم همه وایسادن مارونگاه میکنن مهلت حرف زدن بهشون ندادم..دادزدم..-بفرماییدسرکار مگه سینماسه بعدیه بفرمایید مابینشون خانم فلاحودیدم که بایه لبخندخاصی بهم نگاه میکردبدون توجه بهش روموبرگردوندم باچیزی که دیدم سرجام خشکم زد...ادامه دارد