الیزابت با کمک رز بهترین لباس رو انتخاب کرد یه لباس با دامن بلندو پف دار یه لباس ابی که همرنگ چشمان دنی بود

 

چیزی به رفتنشون به مهمونی نمونده بود همه اماده بودن الیزابت سوار کالاسکه شد و همراه پدر و مادر به مهمونی رفتند

سالن پر بود از ادم هایی که انواع و اقسام لباس های مدرن و زیبا رو پوشیده بودند الیزابت در بین مهمون ها دنی رو پیدا کرد فکر کرد شاید دیرتر بیاد

پس به سمت اشلی که صمیمی ترین دوستش بود رفت

اشلی: وای الی مهشر شدی لباست عالییییه خودتم که همیشه زیبایی

نگاهی به اشلی انداخت اشلی دختر ثوتمندی بود و همیشه گرون ترین لباس ها رو میپوشید ولی هیچ وقت جذابیت خودش رو نداشت

لبخندی به اشلی زد و گفت

-       ممنون گل دختر تو هم مثل همیشه شیک و عالی اومدی

-       میگم الی اون مردی که اون شب باهات رقصید رو میشناختی

-       میسیو دنی رو میگی

-       نمیدونم اسمش چیه

-       اهان بله اون شب باهم اشنا شدیم مرد جالبیه اهل اسپانیاست و تازه اومده فرانسه

-       واقعا جذاب و زیباست

با حرف اشلی الیزابت غمگین شد او دوست نداشت کسه دیگری جز اون عاشق دنی باشه

از اشلی عذر خواهی کرد نوشیدنیش رو برداشت و کنار پنجره نشستمش مشغول تماشای منظره بیرون بود که دستی از پشت موهایش رو نوازش کرد

اولش فکرمیکرد مادرشه ولی وقتی برگشت عقب و  دنی رودید از خوش حالی اینکه بالاخره دنی اومده خودش رو در اغوش دنی انداخت

احساس میکرد امن ترین جای ممکن رو پیدا کرده

دنی که از کار الیزابت تعجب کرده بود او را محکم تر در اغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد

الیزابت از اغوش دنی خارج شد

-       به به بانو چه زیبا شدی

-       چشمای دریاییت قشنگ میبینه

-       افتخار رقص با من رو میدین

-       با کمال میل

هردو به به سالن رقص رفتند و رقص با شکوهی رو به نمایش گذاشتن همه براشون دست زدند دنی الیزابت رو به اغوش کشید و اون رو برای فردا به ناهار دعوت کرد

الیزابت بعد از بازگشت از مهمانی به اتاقش رفت و با رویای دیدار دنی به خواب رفت

صبح با صدای خدمتکاری که برایش صبحانه اورده بود از خواب بیدار شد

بعد از صرف صبحانه  پیش لیزا رفت تا موهای زیبایش رو ببافد و یک لباس قرمز خوش رنگ انتخاب کرد و اماده ی رفتن به خونه ی دنی شد

با ورود به خونه ی دنی با تعجب مشغول تماشا شد

همه چیز جدید وعالی بود

دنی دو تا فنجون قهوه برای الیزابت اورد و او نرو به بالکن برد

-       میسیو دنی میشه بپرسم شما چطور این خونرو اماده کردین؟

-       البته عزیزم به سختی با سرعت زیادی کار کردم وسایلم هم که از قبل داشتم

-       سلیقت عالیییییییییه

-       درباره ی خونه یا.....

الیزابت خندید و گفت ولی من سلیقم از شما خیلیییییی بدتره این طور نیست؟

-       اون که صد البت

-       هه جالبه که خودتونم اینو میدونید

خدمتکار اومد تو بالکن و گفت

-       اقا ناهار حاضره لطفا تشریف بیارید

 الیزابت به همراه دنی به داخل رفت میز غذا عالیی چیده شده بود و بهترین غذاها داخل سفره قرار داشت همه چیز در خانه دنی عالی بود

رابطه ی الیزابت و دنی روز به روز بیش تر و صمیمی تر میشد پدر و مادر الیزابت هم با این رابطه مشکلی نداشتن از نظر الیزابت دنی ادم عجیب و جالبی بود با ادم های اطراف تفاوت زیادی داشت 

یک روز گرم تابستون الیزابت تو باغ خونه نشسته بود و گل های رنگارنگ و زیبارو تماشا میکرد از روزی که با دنی اشننا شده بود به گل های رز ابی بیش تر از بقیه اهمیت میداد و همیشه تماشای این گل ها ارامش میکرد

محو تماشای رز های ابی بود که کسی گل ابی رو به طرفش گرفت

بله درست حدس میزد پدرش بود

-       دخترم رز ابی گل زیبا و بینظیریه ولی گل های دیگم زیابایی خاص خودشون رو دارن

-       چیزی شده پدر؟

-       نه عزیزم دیدم تنهایی گفتم بیام و کنارت باشم از وقتی با این میسیو دنی اشنا شدی پاک ما رو فراموش کردیا

- شرمنده پدر

- ولی خوش حالم که دخترم بزرگ شده و معنی عشق رو درک میکنه

من همیشه برات ارزو ی بهترینارو دارم عزیزم

- ممنون پدر

مدتها بود که از دوستی دنی و الیزابت میگذشت قرار بود دنی به اسپانیا بره و الیزابت هم تصمیم داشت در این سفر همراه دنی باشه

 

اسپانیا برای الیزابت جذاب بود با دیدن اسپانیا و مردم خون گرمش احساس غربت نمیکرد