بعد از مدت طولانیییی رقص این دو نفر به پایان رسید همه براشون دست زدن و برای الیزابت تولدت مبارک رو خوندن الیزابت بهرین رقصش رو درکنار دنی تجربه کرد بعد به همراه دنی برای بریدن کیک 7 طبقه رفت دوست های صمیمی الی دور اون رو گرفتن و براش شعر خوندن همه ی دوستاش بودن

سارا . کیت. اشلی. لیسی و......

بودن درکنار پدر و مادرش و دوستاش حس خوبی رو به اون میداد اما در کنار دنی احسای میکرد این خاص خارج از ماورای طبیعته

بعد از بریدن و صرف کیک همه برای خدافزی و دادن کادو سمت الیزابت رفتند الیزابت کادوهارو میگرفت و از همه تشکر میکرد همه سنگ تموم گذاشته بودن با ایستادن دنی کنار الیزابت تپش قلب الی شروع شد دنی پیش پدر او رفت و خودش رو معرفی کرد

-       از اشناییتون خوشبختم من شهروند جدید این شهرم دنی

پدر با دنی دست داد و به اومدخوش امد گفت

-       پس اون مرد غریبه که با رقص کنار دخترم همه رو به وجد اورد شمایید

-        اختیار دارید

-       خوش حال شدم از دیدنتون امیدوارم اوقات خوشی رو در این شهر سپری کنید

-       متشکرم

-       با دخترم هم که اشنا شدید

-       بله افتخار اشنایی با ایشون رو اول از همه پیدا کردم

  بعد به سمت الیزابت رفت و کادوی گران قیمتی رو به الیزابت داد و ارام گفت

-       دوست دارم بیشتر با هم اشنا شیم من بیش تر اوقات تو جنگل کنار رودخانه قدم میزنم خوش حال میشم با شما همراه شم

الیزابت از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید او تا به حال به هیچ مردی جز پدرش علاقه مند نشده بود ولی حالا عاشق شده بود عاشق مرد تازه واردی که اون شب همه ی دختر ها رو متعجب و عاشق کرده بود ولی عشق الیزابت از همه عمیق تر و وسیع تر بود.

از اون شب خاطره انگیز دو روزی گذشته بود الیزابت در باغ مشغول تماشای پرنده ها بود و به دنی و حرف ها ی اون شبش فکر میکرد

با صدایی مردونه که از پشت سرش میومد برگشت و دنی رو دید از خوشحالی میخواست جیغ بکشه ولی خودشو کنترل کرد و ارام گفت

-       سلام دنی خوشحالم میبینمت

-       منم همین طور عزیزم از پدرت اجازه گرفتم با هم بریم جنگل امرئز هوا عالیه برای شکار اماده ای با هم بریم

-       البته

بعد هردو راهی جنگل شدند

-       مادمازل میتونم ازتون یه سوال بپرسم

-       البته مشکلی نیست

-       شما در کنار من احساس راحتی میکنید

-       ام در کنار شما مشکلی ندارم میسیو(اقا)

-       خوشحالم

رفتار دنی برای الیزابت خیلی عجیب بود به نظرش اون جالب ترین مردی بود که تا به حال توی این شهر دیده بود

-       میسیو دنی میتونم بپرسم شما قبلا کجا زندگی میکردید؟

-       البته من از اسپانیا اومدم

-       اسپانیا بله شنیدم مردم خون گرمی داره

-       درست شنیدید

-       من تا به حال جز فرانسه جای دیگه ای رو ندیدم

-       دوست دارید بیایید اسپانیا

-       نمیدونم من عاشق وطنمم شما هم عاشق وطنتونید

-       البته مگه میشه کسی عاشق وطنش نباشه

-       حق باشماست پس برای چی به فرانسه اومدید

-       برای انجام یه کار مهم

-       سریه

-       یه جوارایی

-       پس نمیتونید بگید

-       ام متاسفم این یه راز

-       خطری که.....

-       نه عزیزم این به طبیعت مربوط میشه

-       اهان

کم کم به جنگل نزدیک میشدن 

کم کم به جنگل نزدیک میشدن

دنی اتش روشن کرد و تفنگ شکاریشو اماده کرد بعد هم کمی از اونجا دورتر رفت تا بتونه یه شکار مناسب پیدا کنه

مدتی بعد با یک گرازبرگشت

و گوشت اون رو به کمک الیزابت کباب کرد

الیزابت پرسید

-       شکار رو از کی یاد گرفتید

-       از پدرم

-       پدرتون یه شکارچیه

-       نه اون یکی از بهترین نجار های اسپانیاست

-       مادرتون چی

-       مادرم یه خیاط مهشره

-       جالبه منم به خیاطی علاقه ی زیادی دارم

-       چیزی بلدید

-       اوه ه ه ه نه هیچی فقط یه علاقه

-       ههههه تو دختر جذاب با نمکی هست

با این حرف الیزابت سرخ شد تعریف های دنی اون رو از این خارج میکرد

بعد از خوردن شکار هر دو به سمت شهر باز گشتند

 صبح روز بعد الیزابت با نوازش های مادرانه ی مادرش از خواب بیدار شد دوست نداشت  بیدار شه چون در خواب خودش رو کنار دنی میدید

-       صبح به خیر مادر

-        صبح به خیر دختر عزیزم بالاخره بیدارشدی

تو خواب لبخند روی لبهات نشسته بود دلم نمیومد بیدارت کنم ولی باید بیدار شی چون امروز بهجشن دعوتیم

این بهترین خبر برای الیزابت بود جشن و رقص و شادی اونم کنار دنی برای اون از هر چیز تو دنیا با ارزش تربود

-       خوب الیزابت رز منتظرته که بری پایین و لباست رو انتخاب کنی

-       چششششششم

 

ادامه دارد.......