قرعه به نام سه نفر 7
با بلند شدن صدای زنگ اپارتمان رادوین در را باز کرد..اقای شیبانی با لبخند پشت در ایستاده بود..
رادوین درو کامل باز کرد..اقای شیبانی وارد شد..با پسرا دست داد و بعد از سلام و احوال پرسی رادوین با دست به سالن اشاره کرد..
رادوین: بفرمایید..
اقای شیبانی تشکر کرد و به همان سمت رفت..همگی نشستند..پسرها منتظر چشم به
او دوخته بودند که هر چه زودتر علت ورودش به انجا را بیان کند..
اقای شیبانی صدایش را با تک سرفه ای صاف کرد و گفت:اسم من امیر شیبانی ِ..وکیلِ اقای کیهانی..شما ایشون رو می شناسید؟..
پسرا نگاهی به هم انداختند..رادوین گفت:والا یه چند باری خیلی وقت پیش دیده
بودیمشون..فکر می کنم از دوستان پدرم باشن..خیلی صمیمی بودن..
اقای شیبانی سرش رو تکون داد و گفت:درسته..اقای بزرگوار و اقای کیهانی دوستان صمیمی بودند..
رایان: ولی هیچ وقت باهاشون رابطه ای نداشتیم..در کل پدر ما اهل رفت و امدهای ان چنانی نبود..
راشا:درسته..درضمن پدر ما نزدیک به 7 ماهه که فوت شده..قبل از اون هم ما 2 سالی میشه تهران زندگی می کنیم..
اقای شیبانی:بله..تا حدودی در جریان هستم..خبر دارید که اقای کیهانی هم..
رادوین:بله..ولی اون موقع ما تهران بودیم و از بابا و اتفاقاته پیش امده
خبر نداشتیم..وقتی رفتیم دیدنش بهمون خبر فوت اقای کیهانی رو داد..یادمه
خیلی هم از این بابت ناراحت بود..
راشا:حالا گذشته از این حرفا..شما واسه چه کاری می خواستید ما رو ببینید؟..
اقای شیبانی کمی جا به جا شد و گفت :خب کار من خیلی مهم و حیاتیِ..اول از همه یه سوال از حضورتون داشتم..
رادوین:چه سوالی؟!..
اقای شیبانی:پدرتون به جز اون فروشگاه چیز دیگه ای هم برای شما به ارث نذاشته بود؟..
پسرا نگاهی به هم انداختند و رایان با تعجب گفت:ببخشید..ولی این موضوع به شما چه ربطی داره؟..
اقای شیبانی:خواهش می کنم دچار سوتفاهم نشید..حرفی که می خوام بزنم به این
موضوع بستگی داره..می خوام بدونم شما اگاه به دارایی های پدرتون بودید؟..
راشا:اقا کجای کاری؟..بابای ما خدابیامرز شغلش ازاد بود..یه مغازه ی لباس
فروشی داشت همین..هیچ وصیتی هم در کار نبود..بعد از فوتش هم اونجا رو
فروختیم..
اقای شیبانی:بله اینا رو می دونم..پدرتون در رابطه با چیز دیگه ای..مثلا خونه..باغ یا حتی ویلا با شما صحبتی نکرده بود؟..
راشا خندید و گفت :ویلا؟!..باغ؟!..نه اقای محترم این حرفا نبود..پدرم یه
خونه ی قدیمی داشت که خیلی وقت پیش گفته بود بعد از مرگش بفروشیم پولشو
بدیم بهزیستی..ما هم همین کارو کردیم..وصیت نامه ای در کار نبود..تازه این
رو هم همیشه لفظی می گفت..
رایان:درسته..وضعیت مالیمون عالی نبود..ما هم جهت کار از کرج اومدیم
تهران..گاهی هم بابا می اومد پیشمون که صبح های زود می رفت تو پارک ورزش می
کرد..ولی این اواخر کمتر بهمون سر می زد..ما هم مشغله زیاد داشتیم..نمی
رفتیم سرش بزنیم..
هر سه نیم نگاهی به همدیگر انداختند..
اقای شیبانی گفت :خب اگر الان من بهتون بگم پدر شما یه ویلا هم داشته ولی شما از وجودش بی خبرید چی؟..
هر سه متعجب گفتند :ویلا؟؟!!..بابای ما؟؟!!..
اقای شیبانی:بله..تعجب کردید؟..
رادوین:حتما شوخی می کنید..
اقای شیبانی:نه..اتفاقا برعکس..کاملا جدی گفتم..سه دونگِ یه ویلا به نام پدر شماست..قانونا..
دهان هر سه باز مانده بود..
راشا زد زیر خنده و گفت:اقای وکیل یه چیزی بگو بگنجه..بابای ما اگر ویلا
داشت که وضعش اون نبود..به ما هم می گفت..ناسلامتی پسراش بودیم..
اقای شیبانی:من براتون توضیح میدم..خوب گوش کنید..
همه چیز را از وجود ویلا تا وجود سه وارث دیگر از اقای کیهانی برای انها
تعریف کرد..لحظه به لحظه بر تعجب پسرها افزوده می شد .. چشمان و دهانشان از
تعجب باز مانده بود..
راشا:اقای وکیل ..جونه من الان اینایی که گفتی راست بود؟..
اقای شیبانی اروم خندید و گفت :بله..همه ش حقیقته محض بود..
رادوین:اخه چطور ممکنه؟..
اقای شیبانی:ممکنه پسرم..
رایان:اگر حرفای شما راست باشه پس پاشین بریم این ویلایی که ازش حرف می زنید رو ببینیم..
هر سه با یک حرکت از جا بلند شدند که اقای شیبانی گفت:صبر کنید..چه عجله
ایه؟..من باید با دخترانه اقای کیهانی هم هماهنگ کنم..بعد بهتون اطلاع
میدم..
بعد از زدنِ این حرف از جا بلند شد و ایستاد..
اقای شیبانی:خب من به وظیفه م عمل کردم و شما رو در جریان قرار دادم..فردا
با خانواده ی کیهانی هم مشورت می کنم و زمان دقیق رو برای دیدن ویلا به
اطلاع شما می رسونم..
راشا کارتش رو به طرف اقای شیبانی گرفت و گفت:این کارتِ منه..یعنی کارت
موسسه ای هست که درش موسیقی تدریس می کنم..شماره ی همراهه من هم روشن نوشته
شده..هر وقت خواستید اطلاع بدید بهم زنگ بزنید..
اقای شیبانی با لبخند سرش را تکان داد و کارت را گرفت ..
کارت خودش را به راشا داد و گفت:بسیار خب..این هم کارتِ منه..هر کاری
داشتید می تونید با من تماس بگیرید..فعلا از حضورتون مرخص
میشم..خدانگهدار..
هر سه تا دم ِدر او را همراهی کردند..بعد از رفتنِ اقای شیبانی توی هال نشستند..
راشا:یعنی راست می گفت؟!..
رادوین:واسه چی باید دروغ بگه؟..
رایان:نه دروغ نمی گفت..مطمئنم..
راشا:اخه بابا اگر ویلا داشت که به ما می گفت..
رادوین:مگه نشنیدی وکیل ِ چی گفت؟..بابا و اقای کیهانی دست به یکی کردن که کسی چیزی نفهمه..
رایان:وکیلِ گفت کیهانی وصیت کرده تا کارهای مربوط به ویلا تموم نشده کسی
باخبر نشه..ولی بابا که می تونست به ما بگه..اون که وصیتی نکرده بود..دلیلش
چی بوده؟!..
رادوین:همینش منو گیج کرده..دلیل بابا برای پنهان کردن این موضوع چی بوده؟..
راشا:بچه ها قضیه یه نمه بودارنیست؟..
رایان و رادوین نگاهش کردند..
راشا ادامه داد: اخه هیچ چیزه این قضیه با هم نمی خونه..ویلا؟!..سه دونگش
به نامه بابا؟!..من و شما هم که بوق نیستیم این وسط..مثلا پسراش بودیم..ولی
کاملا از وجودِ ویلا بی خبر بودیم..یعنی بابا واسه چی از ما پنهونش
کرده؟!..
نگاه رایان با شک بود..رادوین متفکرانه به گوشه ای زل زد..
ذهن هر سه نفر حسابی مشغول شده بود..
راشا که احساس تشنگی می کرد از اتاقش بیرون اومد ..به طرف اشپزخونه می رفت که دید چراغِ هال روشن است..
با تعجب راهشو به اون سمت کج کرد..رایان کفه هال نشسته بود و زانوهایش را
بغل گرفته بود..چونه ش رو گذاشته بود رو زانوش و به پایه ی مبل خیره شده
بود..
حضور راشا را حس کرد..نگاهشو بالا کشید..
رایان:مگه نخوابیدی؟..
راشا:اومدم اب بخورم..چیه؟..چرا زانوی غم بغل گرفتی؟..
راشا هم کنارش نشست و درست مثل رایان زانوهاشو بغل گرفت..
رایان نفسش را با اه بیرون داد و گفت:خواب دیدم..
راشا ابروشو انداخت بالا و گت:اوخی..داداشی خواب بد دیدی لالات نمی بره؟..بیا من امشب پیشت می خوابم ..
رایان پوزخند زد و گفت:برو بابا دلت خوشه..تو که بیای پیشم بخوابی کابوس می بینم..
راشا: اِِِِِ..من تا الان چیز دیگه فرض می کردم..حالا چه خوابی می
دیدی؟..اگه بالا 18 ساله بگوها..مشکلی نداره .. من به سن قانونی
رسیدم..خیالت تخت..
رایان زد به پاش و گفت:کم چرت بگو..دارم میگم خواب دیدم..
راشا:خب منم نگفتم تو بیداری دیدی که..همون تو خواب دیدی رو بگو..
نیششو باز کرد و با شیطنت ادامه داد :حالا چی دیدی؟..چندتا بودن؟..به منم
بگـــــو..شاید رو ذهن منم تاثیر گذاشت ازاین خوابای رنگ و وارنگ
دیدم..جونه راشا بگـــــو..
رایان خندید و گفت:الحق که ذهن منحرفی داری..من چی میگم تو چی میگی؟..
راشا:من هیچی نمیگم..تو باید یه چیزایی بگی..چند تا بودن؟..
رایان که می خندید گفت:چی چندتا بودن؟..
راشا خیلی جدی گفت:شلیل..کوفتت بشه همه رو تنها تنها خوردی؟..خب یه توکه پا منو هم خبر می کردی..
رایان که از زور خنده سرخ شده بود گفت :ببین ذهن منو منحرف می کنی بعد می پری رو یه شاخه ی دیگه..
راشا صداشو نازک کرد و گفت: به قوله خانما وااااااا..رایان جون مگه میمونم؟..از این شاخه به اون شاخه پریدن یعنی چی؟..
رایان با خنده زد رو شونه ش و گفت:پشت تلفن با دوست دخترات حرف می زدی همین
قدر براشون ناز و عشوه می اومدی؟..صدات که ظریف میشه مو نمی زنه..
راشا چپ چپ نگاهش کرد و گفت:برووووو..مرتیکه این موقع شب اینجا نشستی هی
میگی خواب دیدم خواب دیدم..تهش هم عاشق صدای زنونه ی من میشی؟..بیا برو
بخواب ایشاالله بازم شلیل و هلو و هندونه بیاد به خوابت روحت شاد بشه..
رایان جدی شد و گفت:خوابه بابا رو دیدم..
راشا متعجب نگاهش کرد..رایان ادامه داد:مامان هم کنارش ایستاده بود..تو
خونمون..توی کرج بودم..فقط من بودم و اون دوتا..هیچی نمی گفتن..فقط با اخم
زل زده بودن تو چشمام..راشا حس بدی داشتم..نگاه هر دوشون مثل نگاهشون به یه
متهم بود..بابا یه جمله گفت و بعد هم از خواب پریدم..همه ی صورتم خیس از
عرق بود..قلبم تندتند می زد..اومدم اینجا نشستم ..داشتم به اون یه جمله فکر
می کردم..
راشا:مگه اون یه جمله چی بود؟!..
رایان اهی کشید و گفت:بابا گفت "مردونگی به عهدیه که بستی پسرم"..منظورشو نفهمیدم..
راشا کمی فکر کرد و گفت: بابا گفت عهد؟..
رایان سرشو تکون داد..
راشا:خب خنگه این که معلومه..تو به رادوین و من و حتی خودت مردونه قول دادی
دیگه دزدی نکنی..کلا هر سه اون شب دورشو خط کشیدیم..ولی باز این فکر افتاد
تو سرت..شاید حالا که عهدتو شکستی بابا و مامان ازت دلخورن..
رایان به فکر فرو رفت..جمله ای که پدرش در خواب گفته بود رو زیر لب تکرارکرد :"مردونگی به عهدیه که بستی پسرم"..
بلندتر گفت:اره..راست میگی..منم مطمئنم منظور بابا همین بوده..ولی..
راشا:ولی چی؟!..
رایان:ولی اخه من مجبورم راشا..20 میلیون از کجا بیارم؟..20 تا رادوین و 10
تا تو..می مونه 20 تای دیگه..دوستام هم میگن ندارن و یه سری هاشونم جنس
وارد کردن ..در کل وضعیتم خوب نیست..
راشا:نمی دونم..ولی این خواب شاید یه هشدار هم باشه..اگر رفتیم دزدی و اون شب گیر افتادیم چی؟..به اینش فکر کردی؟..
رایان:ولی توی این مدت کی گیر افتادیم که اینبار گیر بیافتیم؟..
راشا:رایان رو این حساب که نمیشه رفت دزدی..شاید اون موقع شانس می
اوردیم..وگرنه یادته که یه بار چی شد؟..اگر رادوین به موقع عمل نکرده بود
الان هر سه پشت میله های زندان بودیم..اینبار که من و توییم..رادوین هم
کشیده کنار..باور کن گیر می افتیم..ببین کِی گفتم..
رایان سرشو تو دست گرفت و گفت:پس چکار کنــم؟..2 ماهه دیگه وقت وصولشونه..بدبخت میشم راشا..
راشا:تا دو ماه خیلی مونده..صبر داشته باش..منم به چند نفر می سپرم..خورد
خورد جمع میشه دیگه..فقط بذار به رادوینم بگم..دوست و اشنا زیاد داره..
رایان:خیلی خب..منم با خوابی که امشب دیدم ته دلم خالی شد..یه جورایی ترس بَرم داشت..خودم به رادوین میگم..
راشا خندید و گفت:پاشو برو بخواب..شاید اینبار واقعا خواب خوشمزه دیدی..
رایان خندید و گفت:نه من ازاین شانسا ندارم..
راشا:شانس نمی خواد برادره من..جرات می خواد..
اهی کشید و ادامه داد :یه دوست دخترم ندارم عاشقش بشم ..بعد بخوام باهاش
ازدواج کنم..باباش دسته چکشو در بیاره و بگه چقدربنویسم پاتو از زندگی دختر
من بکشی کنار؟..منم بگم عشق رو نمیشه با پول خرید..بعد پدر دختره بگه 50
میلیون میدم بهت بکش کنار..
منم نیشمو باز کنم بگم..
رایان پرید وسط حرفشو گفت:عشقم مهمه نه پول..
راشا:نه دیوانه..اون موقع عشق اندازه ی هویج هم ارزش نداره..میگم هر چی شما
بگین پدر جان ..من رو حرفِ بزرگ ترا حرف نمیزنم..دمه شما هم گرم..
رایان خندید و گفت:خیلی خری..
راشا:چاکریم..
رایان:باش تا اموراتت بگذره..
راشا:چه باشم چه نباشم اموراته من خود به خود می گذره..خاطرت جمع داداش..
رایان :کم نیاری یه وقت..
راشا:نه بیارم از تو می گیرم..ماشالله چنته ت پره..
رایان با خنده از جا بلند شد..راشا هم کنارش ایستاد..
رایان:من برم بخوابم..تو هم برو بکَپ کم اراجیف سر هم کن..
راشا:به سخنان گوهرباره من نگو اراجیف داداش جان..اینا رو باید با اب طلا
نوشت قاب کرد..راستی خوابِ بد دیدی صدام کن سه سوته خودمو می رسونم..خواستی
خوابای رنگی رنگی هم ببینی یه سوت بزنی کافیه..خودمو رسوندم..
رایان به طرف اتاقش رفت و گفت:نه دیگه فکر نکنم خواب ببینم..
راشا:حتی به خاطره من؟..
رایان تو درگاه اتاقش ایستاد و گفت:مخصوصا به خاطره تو..
راشا:داداشه بد به تو میگن دیگه..
رایان رفت تو .. در همون حال گفت:حالا هرچی..شب بخیر..
راشا خندید و گفت:شب بخیر..
با لبخند به سمت اشپزخونه رفت تا اب بخورد..