تانیا:الو..
روهان:سلام عزیزم..
تانیا مکث کرد..نگاهی به تارا و ترلان انداخت..
روهان:الو..خانمی چرا جواب نمیدی؟..صدام میاد؟..الو..
تانیا:سلام..
روهان:وای نمی دونی چقدر دلم واسه صدات تنگ شده بود تانیا..خوبی؟..
تانیا:ممنون..واسه چی زنگ زدی؟..
روهان:نامزدمی..حق ندارم حالتو بپرسم؟..
تانیا با خشم کنترل شده ای گفت :برای بار هزارم میگم روهان..هیچی بین ما نیست..پس بیخود نامزدم نامزدم نکن..اینجوری اعصابمو داغون می کنی..
روهان:ولی من و تو نامزدیم..در حضور پدرت و بقیه ی اعضای فامیل این نامزدی رسمی شد..
تانیا:درسته..رسمی شد..ولی الان دیگه رسمیتی نداره..حلقه ت رو بعلاوه ی هرچی که برام به عنوانِ کادو اورده بودید پس فرستادم..درست 2 ماه بعد از مرگ بابا..
روهان:اره..می دونم کله شقی..اون کارت رو جدی نگرفتم..هنوز هم تو نامزدِ منی..
تانیا:گوش کن ببین چی میگم..
روهان:نه تو گوش کن ..اخر همین هفته همراه خانواده م میایم اونجا تا بقیه ی حرفامون رو بزنیم..اینبار نه واسه نامزدی و این حرفا..فقط ازدواج..شنیدی چی گفتــم؟..

پاهای تانیا لرزید..توان ایستادن نداشت..روی صندلی نشست..تارا و ترلان با نگرانی نگاهش می کردند..
با صدای مرتعش و لرزانی گفت :هرکار دلت می خواد بکن..جواب من فقط و فقط یک چیزه..نه..بالا بری..پایین بیای..خودتو هم بکشی من میگم نــــه..
روهان:نه خودمو می کشم و نه بالا و پایین میشم..روی زمین پیدات کردم..روی زمین هم به دستت میارم..منتظرم باش عزیزم..بای..

صدای بوق ممتد نشان از قطع تماس داشت..
دست تانیا افتاد..گوشی هنوز تو دستش بود..ترلان تکانش داد..
ترلان:تانیا..روهان چی گفت؟..چرا رنگت پریده؟..
تانیا سکوت کرده بود..نگاهش تنها به رو به رو بود..
ترلان رو به تارا گفت :برو یه لیوان اب قند براش درست کن بیار..حالش خوب نیست..
تارا سرش را تکان داد و از پشت میز بلند شد..

ترلان شانه ی تانیا رو ماساژ داد و گفت :باز باهاش بحث کردی؟..اینبار دیگه چی می گفت؟..
تانیا زمزمه وار گفت :پسره ی بی همه چیز..میگه اخر همین هفته با خانواده ش میاد قرارِ ازدواج رو بذارن..
ترلان:غلط کرده بی شعور..با اون گندی که بالا اورده عجب رویی داره باز می خواد پاشه بیاد اینجا..
تانیا پوزخند زد :اون عوضی که این چیزا حالیش نیست..انگار نه انگار من از تموم کثافت کاریاش با خبرم..
ترلان:خودتو ناراحت نکن..هنوز انقدر بی کس و تنها نشدیم که اون عوضی هرکار دلش خواست بکنه..
تانیا نگاهش کرد و گفت:چکارکنیم؟..هان؟..به عمو خسرو بگیم؟..اون که با بابای روهان دوست گرمابه و گلستانه؟..به عمه خانم بگیم؟..اون که از خداشه من با یه خانواده ی پولدار و سرشناس ازدواج کنم..به خاله ریحانه بگیم؟..اون که درگیر بچه های خودش و شوهر معتادشه..چکار می تونه بکنه؟..ما کی رو داریم ترلان؟..هان؟..کی ازمون حمایت می کنه جز خودمون؟..

قطرات اشک صورت ظریف و لطیفش را خیس کرد..تارا با لیوان اب قند کنارش ایستاد..تانیا کمی از محتویات لیوان خورد..
تارا:یکی به من بگه اینجا چه خبره؟..باز این پسره ی الوات چی گفته؟..
ترلان موضوع رو برای تارا تعریف کرد..
تارا با حرص نشست رو صندلی و گفت :به روحِ هفت جد و ابادش خندیده ..کم کثافتکاری تو عمرش کرده که حالا پررو پررو پاشه بیاد قرار مدارِ عروسی بذاره؟..هه..فکر کرده..
ترلان حرف های تانیا رو برای تارا بازگو کرد..
تارا:خب درسته کسی پشتمون نیست..ولی خودمون که هستیم..اگر شل بگیریم کلاهمون پسه معرکه ست..
تانیا:تو میگی چکار کنیم؟..
تارا:به جای ابغوره گرفتن خواهر من باید فکرِ راه چاره باشیم..امروز شنبه ست..تا اخر هفته کلی وقت داریم..صبر کن ببینیم چی میشه..
ترلان با حرص گفت :اگر به خاطر بابا نبود با یه تیپا بیرونش می کردیم..ولی حیف که بابا قبل از مرگش تانیا و روهان رو به اسم هم خوند ..
تانیا:بابا اینو گفت ولی سند و مدرکی نیست که بخوایم بگیم بابا روش اصرار داشت..
تارا:اره خب..ولی ما از روی احترام داریم باهاشون مدارا می کنیم..
ترلان:هم احترام..و هم حرفِ بابا..اینکه روهان رو مثل پسرش دوست داشت..درسته که یکی از فامیلای دورمونن..ولی تا وقتی بابا زنده بود رابطه ی نزدیکی باهاشون داشتیم..
تارا:درسته..من خودم روهان رو مثل برادرم دوست داشتم..ولی زد و پسره تو زرد از اب در اومد..
تانیا:من هیچ علاقه ای بهش نداشتم..صرفا به خاطر بابا و عقایده خاصش می خواستم باهاش ازدواج کنم..فکر می کردم هر کی رو که بابا بگه خوبه حتما خوبه..ولی نامزد که کردیم تازه بعد از فوت بابا تقش در اومد که اقا زن صیغه ای داشته و زنه هم ازش حامله ست..
ترلان:هه..تازه یادته وقتی با مدرک حرفمونو بهش زدیم بچه پررو زل زد تو چشمامون و گفت "مدت صیغه تموم شده..مهسا می خواد بچه رو بندازه..دیگه سدی بینمون نیست"..وای که عجب رویی داره..
تانیا:اره..همه ی اینا رو یادمه..این یکیش بود..مرتیکه ی بیشعور فکر کرده من خرم..خیلی خوب می دونم که قبلا تو کار پخش مواد بوده..الان هم نمی دونم هست یا نه..حالا خوبه مهسا جونش همه رو لو داد و گفت که روهان گولش زده و کثافت انقدر پست بوده که بدون هیچ عقد و صیغه ای باهاش رابطه داشته ..تازه بعدش به اصرار مهسا میرن صیغه می خونن..اونم 1 ماهه..مگه یادتون نیست که خود مهسا گفت تو همون رابطه ی اول ازش حامله شده..بعدش هم تو دعوا و جر و بحثشون بچه سقط میشه..هه..واقعا رو داره..با این همه ی کثافتکاری ها بازم دست بردار نیست..دیگه نمی دونم باید چکار کنم..
ترلان سرش و تکان داد و محزون گفت:واقعا بی رحمه..نه..یه حیوونه..کثافته رذل..
تارا:به حیوونه بیچاره چکار داری؟..روهان پست و رذله به اون زبون بسته چکار داری؟..
ترلان:ای باباااا..باز خانم مدافعه حقوق حیوانات شد..منظور ما یه چیز دیگه ست..خویِ حیوونی نه خودِ حیوون به قوله تو زبون بسته..
تارا:حالا هر چی..حیوون حیوونه..
ترلان خندید و چیزی نگفت..
تانیا لبخند مصنوعی به لب نشاند و گفت :فعلا بی خیالش میشیم..من که تصمیمِ خودمو خیلی وقته گرفتم..همون موقع که حلقه ش رو پس فرستادم دیگه همه چیز بین من و روهان تموم شد..الان هم هیچ کاری نمی تونه بکنه..اختیارم دست خودمه..منم تا دنیا دنیاست میگم نه..
تارا:ایول همینه..ولی بچه ها اون عملیاته رو یادتونه؟..رفتیم زاغ سیاهه روهان رو چوب بزنیم..وای عجب هیجانی داشت..
تانیا پوزخند زد و گفت:اره..با یه تلفنِ مشکوک شروع شد..مهسا بود که گفت زن صیغه ایه روهانه..بعد هم نامحسوس افتادیم دنبالش..
ترلان:خداروشکر زود متوجه شدیم..
تارا:اره..همین که کار به جاهای باریک نکشید جای امیدواری داشت..الان هم پا پس نکش و تا اخرش وایسا..
تانیا:وایسادم..کنار نمی کشم..
ترلان:ایول داری ابجی..
هر سه خندیدند..


راشا وارد خونه شد..مثل همیشه همه جا را سکوت فرا گرفته بود..
خواست به طرف اتاقش برود که رایان صدایش زد..
رایان:راشا..
راشا که فکر نمی کرد کسی تو خونه باشه با ترس تو جاش پرید..
راشا:کوفت و راشا..تو این موقعِ روز خونه چه کار می کنی؟..این چه وضعه صدا زدنه؟..

به طرفش رفت و روی مبل نشست..
رایان:مگه چجوری صدات زدم؟..خودت حواست نبود..
راشا:تو که تو خونه ای یه جوری به ادم برسون..نه اینکه زرتی اسممو صدا بزن زهر ترکم کن..حالا نگفتی..این موقعِ روز خونه چکار می کنی؟..
رایان خودشو کمی جلو کشید و اروم گفت:خواستم تا قبل از اومدن رادوین باهات حرف بزنم..
راشا:حرف بزنی؟!..خب بزن..
رایان بی مقدمه گفت :پایه ی دزدی هستی؟..
راشا کمی نگاهش کرد..به پشتی مبل تکیه داد و گفت:برو بابا دلت خوشه..من و باش گفتم چی می خواد بگه..ما که دیگه دزدی رو ماچ کردیم گذاشتیم کنار..حتی قول دادیم ..قسم خوردیم..مگه قرار نشد که..
رایان:نه صبر کن ببین چی میگم..امروز یه خانمه اومده بود مغازه..یه گوشی خوش دست و شیک می خواست..معلوم بود از اون مایه داراست..تا دلتم بخواد نخ می داد..اخر سر هم کارتشو ازش گرفتم..یه شرکت بزرگ مهندسی داره..از اون خر پولاست..
راشا:خب که چی؟..دوست دختر جدید مبارک..شیرینش کو؟..
رایان:نه دیوونه..دوست دختر چیه؟..ازت می خوام بریم گاو صندوقشون رو برق بندازیم.. شرکتشو دیدم..خفنه جانه راشا..
راشا:جانه خودت این اولا..دوما من که گفتم بی خیاله دزدی بشیم..به قول رادوین تهش میندازنمون اونجایی که عرب نی انداخت..همون زندونه خودمون..من هوسِ اب خنک نکردم..تو کردی بسم الله..
رایان:کی خواست بره زندان؟..من فکرِ همه جاشو کردم..نقشه ای کشیدم که مو لا درزش نمیره..همینجوری هرتی پرتی که نمیریم گاوصندوقشو بزنیم..خوب همه چیزو محاسبه می کنیم..بعد وارد عمل میشیم..
راشا:به رادوین هم بگو..
رایان:می خوام بگم..ولی مطمئنم قبول نمی کنه..تازه یه جورایی ما رو هم منصرف می کنه..
راشا:یعنی بدون اطلاع اون؟..
رایان:اره دیگه..راه دیگه ای نیست..
راشا:ما که وضعمون خوبه..یعنی جوری نیست که باز بریم خلاف..پس دردت چیه؟..
رایان کمی نگاهش کرد..با صدای اروم و گرفته ای گفت :تو و رادوین وضعتون بدک نیست..ولی من جدیدا چک و سفته بالا اوردم..مدتش هم تا 2 ماهه دیگه ست..همون شبی که رادوین گفت بکشیم کنار قبول کردم..باورکن از ته دل گفتم..ولی حالا مثل خر تو گل گیر کردم..راهی هم برام نمونده..
راشا:چرا زودتر نگفتی؟..چقدری هست؟..
رایان:50 میلیون..
چشمان راشا گرد شد..با تعجب گفت :50 میلیــــون ؟!..تومن یا ریال؟!..
رایان:شوخیت گرفته؟..معلومه..تومن..
راشا:دیوونه مگه چی معامله کردی؟..شمش طلا؟..
رایان: یه سری جنس وارد کردم..همه درجه 1..بعلاوه ی لوازم جانبیشون که خب سرجمع اینقدر شد..گرونیه برادرِ من..فکر کردی الکیه و من از روی خوشی میگم بریم دزدی؟..وقتی این مادمازل خانمه پولدار امروز گذرش به مغازه ی من افتاد یه جرقه تو سرم زده شد که برای اخرین بار..
راشا ادامه داد :بری دزدی و خودتو خلاص کنی اره؟..
رایان سرشو تکون داد و گفت :اگر راه دیگه ای سراغ داری بگو..
راشا کمی فکر کرد و گفت :نه خب..منم تو حسابم 10 میلیون هم ندارم..امارِ رادوین رو هم دارم..اونم 20 تا داره..سرجمع میشه 30 تا..می مونه 20 تای دیگه که باید یه جوری جورش کنیم..
رایان:به بچه ها سپردم اونا هم ته کیسه شون اینقدر نمیشه..
راشا متفکرانه نگاهش کرد و گفت :خب با این اوصاف باید چکار کنیم؟..بریم دزدی؟..
رایان:راه دیگه ای هم دارم؟..همه ی ارثیه مون همون فروشگاهه بابا بود که فروختیم اینجا رو خریدیدم تا از دست غرغرای صاحب خونه راحت بشیم..کار کردیم و توی این 1 سال دزدی کردیم خودمونو کشیدیم بالا..ولی بعد کشیدیم کنار..وضعمون هم خوبه..انقدری هست که بشه باهاش زندگی کرد..ولی حالا این مشکل برام پیش اومده..اگر چک ها رو به موقع وصول نکنم یه راست باید برم اب خنک بخورم..واسه اینکه اینجوری نشه میگم بریم دزدی..همین یه بار واسه اخرین بار..قول میدم..حالا چی میگی؟..
راشا:رایان قول دادیا..برای اخرین بار؟..
رایان:اره..قول دادم..سرش وایسادم دیگه..
راشا نفسشو داد بیرون و سرشو تکون داد:خیلی خب..هر وقت نقشه ت کامل شد خبرم کن..
رایان لبخند محوی زد و گفت :دمت گرم..می دونستم تنهام نمیذاری..
راشا:ما مخلص شما هم هستیم..حالا چکار کنیم رادوین نفهمه؟..می دونی که زرنگه..
رایان:اگر کمکمون می کرد خوب بود..ولی می دونم موافقت نمی کنه..می شناسیش که؟..تو هر کاری مصممه..بگه نیستم یعنی نیستم..بگه هستم یعنی تا تهش هستم..اون شب گفت کشیدم کنار یعنی زمین و اسمون جاشون عوض بشه هم رادوین دزدی بکن نیست..خودم یه کاریش می کنم..نباید بذاریم بویی ببره..تا بعد ببینیم چی میشه..
راشا سکوت کرد و چیزی نگفت..
*************
هر سه توی هال نشسته بودند..عصر بود..رادوین مجله ی ورزشی می خواند..رایان با تلویزیون ور می رفت..راشا هم کوک گیتارش را تنظیم می کرد..
صدای زنگ ایفن بلند شد..رادوین از جا بلند شد و گوشی رو برداشت..
رادوین:بله؟..
--سلام..منزل اقای بزرگوار؟..
رادوین:بله..شما؟!..
--من شیبانی هستم قربان..می تونم چند لحظه وقت شریفتون رو بگیرم؟..

رادوین مکث کوتاهی کرد و گفت :به جا نمیارم..
--عرض کردم شیبانی هستم..وکیل اقای کیهانی..با شما کار مهمی داشتم..
رادوین نگاهی به رایان و راشا انداخت که با کنجکاوی به او نگاه می کردند..
رایان:کیه؟..
رادوین جلوی دهانه ی گوشی رو گرفت و گفت:یه یارویی اومده میگه شیبانیه..وکیل اقای کیهانی..
راشا خندید و گفت :اِِِِِ..یارو عُقده داره اومده پشت در خونه ی ما خودشو معرفی می کنه؟..بگو زنگ و اشتباه زده اینجا کسی رو ثبت نام نمی کنن..
رادوین: میگه کار مهم داره..بذار بیاد تو ببینیم چی میگه..

توی گوشی گفت:بفرمایید تو..طبقه ی 4 واحد 12..
دکمه ی در باز کن رو زد و گوشی رو گذاشت..
هر سه به طرف در رفتند..