دختر یخی پسر آتش 13
سپهر:باید فکرام رو بکنم.
از جام بلند شدم و گفتم:چیزی که به ادم نمیدی،ادم باید خودش بره بیاره.
داشتم می رفتم بیرون که سپهر گفت:بی زحمت برای منم بیار
-عمرا
و در رو بستم و به سمت اشپزخونه که طبقه پایین بود رفتم.
وارد اشپزخونه که شدم دیدم عمه داره شربت درست می کنه.رفتم کنارش و تنگ شربت رو ازش گرفتم و توی دو تا از لیوانا برای خودم و سپهر شربت ریختم و به عمه لبخندی زدم و اومدم بیرون.بدبخت عمه تو کارای من مونده بود و یه جا وایساده بود.
وقتی اومدم بیرون.رفتم و روی کاناپه نشستم.همون موقع سپهر هم اومد.بهش شربت رو دادم.
سپهر:می بینم مهربون شدی.
-بودم.شما کور بودی نمی دیدی.
سپهر اومد جوابم رو بده که عمه از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:سلام سامیار.تو کی اومدی؟
فکر کنم تازه از شک در اومده باشه.لبخندی زدم و گفتم:خیلی وقت نیست عمه.
سپهر:چی چیو خیلی وقت نیست.حدود یک ساعت تو اتاق من تلپ بوده و داشته درباره ی ....
یکی با پام زدم تو پاش تا خفه بشه.اگه خدا بخواد.
صورت سپهر بدبخت قرمز شد.فکر کنم زیادی محکم زدم.عمه وقتی صورت قرمز شده ی سپهر رو دید گفت:چی شده سپهر؟
سپهر چشم غره ای به من رفت و رو به عمه گفت:هیچی مامان.پام خورد به مبل.
عمه:خب چرا دقت نمی کنی؟
سپهر:ببخشید.از این به بعد حواسم هست.
عمه همین جوری که میومد رو مبل روبه روی من و سپهر بشینه گفت:خب سامیار جان،افتاب از کدوم طرف در اومده شما اومدید اینجا؟؟
-افتاب که از طرف هرروزش در اومده.بعدش عمه من که هرروز خونه شما تلپم.
سپهر:راست میگه مامان.این پسره هر روز اینجاست.
عمه بهش چشم غره ای رفت و رو به من گفت:اینجا خونه ی خودته.هر وقت خواستی بیا ما خوش حال میشیم.
سپهر طوری که فقط من و خودش بشنویم ادای عمه رو در اورد و گفت: اینجا خونه ی خودته.هر وقت خواستی بیا ما خوش حال میشیم.
با بازوم سلقمه ای به پهلوش زدم و اروم گفتم:بهتره خفه شی سپهر جان.
دستش رو گذاشت رو پهلوش و گفت:منو با کیسه بکس اشتباه گرفتی.برو عقده ات رو سر الـــیکا خـــانوم خالی کن.
-کوفت سپهر.سری بعدی بدتر می زنمت ها.
سپهر:داری بچه می ترسونی؟
-پ ن پ دارم ادم گنده می ترسونم.
سپهر:اره دیگه.من ادم به این خوش تیپی و خوش اخلاقی تو دنیا تکم.
-جون تو.
سپهر:از هرکی میخوای بپرس.
-باشه.حتما از النا می پرسم.
سپهر:باشه غلط کردم.
-حالا بهتر شد.
سپهر:حالا من باشم که دیگه به تو چیزی بگم.
-می بینیم.
همون موقع صدای لاستیک ماشین اومد.
سپهر رو به عمه گفت:مامان کسی قراره بیاد؟
عمه شونه ای به علامت نودنستن بالا انداخت و گفت:نمیدونم.شاید سانازه.
سپهر:ولی امروز که ساناز با ماشین نرفت.
عمه:شاید با الیکا اومده.
با اومدن اسم الیکا هول شدم.نمیدونم برای چی.ولی حس بچه هایی رو داشتم که کار بدی کرده باشن.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم.
در خونه باز شد و به شدت بسته شد و بعدش صدای ساناز اومد:به این در بدخبت چیکار داری؟به اون چه که پدرت بهت اجازه نداده.
الیکا:ساناز یه دقیقه ساکت بشی بد نیست.
ساناز:من که چیزی نگفتم.
کم کم صداهاشون نزدیک شد.و بعدش اول الیکا وبعد ساناز اومدن سالن.الیکا اول متوجه ما نشد.چون خیره شده بود به روبه روش.
با دیدنش کل ارامش یه دقیقه پیش از بین رفت و دوباره هل شدم و همون حس اومد سراغم.
با دقت نگاه الیکا کردم که یه طرف صورتش قرمز شده بود.اول فکر کردم به خاطر رژه گونه اس ولی وقتی که دقت کردم،جای انگشت های یه ادم روش بود.
ساناز:اِ سلام.
الیکا با شنیدن صدای ساناز روشو به سمت ما برگردوند و با دیدن ماها فوری سرش رو انداخت پایین که باعث شد موهاش از زیر شالش بیرون بزنن.
اروم گفت:سلام.
و دست ساناز رو کشید و به سمت طبقه بالا رفتن.سانازم داشت زیرلبی بهش یه چیزایی می گفت.
بعد از رفتن الیکا و ساناز،عمه گفت:موندم این دختر دوباره چیکار کرده؟
صدای اعتراض سپهر اومد:مامان.
عمه به سمتش برگشت و گفت:صورتش رو ندیدی.موندم دوباره چیکار کرده.
سپهر:مامان.الیکا خانوم دختر خوبیه.
عمه لحنش یکم تند شد و گفت:اگه دختر خوبی بود که....
بقیه حرفش رو خورد و نگاهی به من انداخت.که داشتم با ظاهر خونسرد شربتم رو می خوردم.
سپهر:اخه مامان اون جوون بوده.
عمه:این دختره چی داره که همیشه تو ازش طرفداری می کنی؟
سپهر:معصومیت.
عمه اومد حرفی بزنه،ولی نزد.و از جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت.
سپهر از جاش بلند شد و من هم به تبعیت از اون از جام بلند شدم و به سمت اتاقش رفتیم.
به طبقه بالا که رسیدیم صدای ساناز و الیکا میومد.
ساناز:اخه تو و چه به تنها زندگی کردن؟
الیکا:ساناز تو دیگه حرف های همه رو نزن.خودت خوب میدونی.
ساناز:من میدونم.ولی بقیه میدونن.اگه تو تنها زندگی کنی،بقیه پشت سرت چی می گن؟هان؟
الیکا:برای من مهم نیست که بقیه پشت سرم چی می گن.برام مهم اینه که جرات نمی کنن جلوی خودم بگن.
با بستن در اتاق سپهر صداها هم خاموش شدن.
از جام بلند شدم و گفتم:چیزی که به ادم نمیدی،ادم باید خودش بره بیاره.
داشتم می رفتم بیرون که سپهر گفت:بی زحمت برای منم بیار
-عمرا
و در رو بستم و به سمت اشپزخونه که طبقه پایین بود رفتم.
وارد اشپزخونه که شدم دیدم عمه داره شربت درست می کنه.رفتم کنارش و تنگ شربت رو ازش گرفتم و توی دو تا از لیوانا برای خودم و سپهر شربت ریختم و به عمه لبخندی زدم و اومدم بیرون.بدبخت عمه تو کارای من مونده بود و یه جا وایساده بود.
وقتی اومدم بیرون.رفتم و روی کاناپه نشستم.همون موقع سپهر هم اومد.بهش شربت رو دادم.
سپهر:می بینم مهربون شدی.
-بودم.شما کور بودی نمی دیدی.
سپهر اومد جوابم رو بده که عمه از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:سلام سامیار.تو کی اومدی؟
فکر کنم تازه از شک در اومده باشه.لبخندی زدم و گفتم:خیلی وقت نیست عمه.
سپهر:چی چیو خیلی وقت نیست.حدود یک ساعت تو اتاق من تلپ بوده و داشته درباره ی ....
یکی با پام زدم تو پاش تا خفه بشه.اگه خدا بخواد.
صورت سپهر بدبخت قرمز شد.فکر کنم زیادی محکم زدم.عمه وقتی صورت قرمز شده ی سپهر رو دید گفت:چی شده سپهر؟
سپهر چشم غره ای به من رفت و رو به عمه گفت:هیچی مامان.پام خورد به مبل.
عمه:خب چرا دقت نمی کنی؟
سپهر:ببخشید.از این به بعد حواسم هست.
عمه همین جوری که میومد رو مبل روبه روی من و سپهر بشینه گفت:خب سامیار جان،افتاب از کدوم طرف در اومده شما اومدید اینجا؟؟
-افتاب که از طرف هرروزش در اومده.بعدش عمه من که هرروز خونه شما تلپم.
سپهر:راست میگه مامان.این پسره هر روز اینجاست.
عمه بهش چشم غره ای رفت و رو به من گفت:اینجا خونه ی خودته.هر وقت خواستی بیا ما خوش حال میشیم.
سپهر طوری که فقط من و خودش بشنویم ادای عمه رو در اورد و گفت: اینجا خونه ی خودته.هر وقت خواستی بیا ما خوش حال میشیم.
با بازوم سلقمه ای به پهلوش زدم و اروم گفتم:بهتره خفه شی سپهر جان.
دستش رو گذاشت رو پهلوش و گفت:منو با کیسه بکس اشتباه گرفتی.برو عقده ات رو سر الـــیکا خـــانوم خالی کن.
-کوفت سپهر.سری بعدی بدتر می زنمت ها.
سپهر:داری بچه می ترسونی؟
-پ ن پ دارم ادم گنده می ترسونم.
سپهر:اره دیگه.من ادم به این خوش تیپی و خوش اخلاقی تو دنیا تکم.
-جون تو.
سپهر:از هرکی میخوای بپرس.
-باشه.حتما از النا می پرسم.
سپهر:باشه غلط کردم.
-حالا بهتر شد.
سپهر:حالا من باشم که دیگه به تو چیزی بگم.
-می بینیم.
همون موقع صدای لاستیک ماشین اومد.
سپهر رو به عمه گفت:مامان کسی قراره بیاد؟
عمه شونه ای به علامت نودنستن بالا انداخت و گفت:نمیدونم.شاید سانازه.
سپهر:ولی امروز که ساناز با ماشین نرفت.
عمه:شاید با الیکا اومده.
با اومدن اسم الیکا هول شدم.نمیدونم برای چی.ولی حس بچه هایی رو داشتم که کار بدی کرده باشن.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم.
در خونه باز شد و به شدت بسته شد و بعدش صدای ساناز اومد:به این در بدخبت چیکار داری؟به اون چه که پدرت بهت اجازه نداده.
الیکا:ساناز یه دقیقه ساکت بشی بد نیست.
ساناز:من که چیزی نگفتم.
کم کم صداهاشون نزدیک شد.و بعدش اول الیکا وبعد ساناز اومدن سالن.الیکا اول متوجه ما نشد.چون خیره شده بود به روبه روش.
با دیدنش کل ارامش یه دقیقه پیش از بین رفت و دوباره هل شدم و همون حس اومد سراغم.
با دقت نگاه الیکا کردم که یه طرف صورتش قرمز شده بود.اول فکر کردم به خاطر رژه گونه اس ولی وقتی که دقت کردم،جای انگشت های یه ادم روش بود.
ساناز:اِ سلام.
الیکا با شنیدن صدای ساناز روشو به سمت ما برگردوند و با دیدن ماها فوری سرش رو انداخت پایین که باعث شد موهاش از زیر شالش بیرون بزنن.
اروم گفت:سلام.
و دست ساناز رو کشید و به سمت طبقه بالا رفتن.سانازم داشت زیرلبی بهش یه چیزایی می گفت.
بعد از رفتن الیکا و ساناز،عمه گفت:موندم این دختر دوباره چیکار کرده؟
صدای اعتراض سپهر اومد:مامان.
عمه به سمتش برگشت و گفت:صورتش رو ندیدی.موندم دوباره چیکار کرده.
سپهر:مامان.الیکا خانوم دختر خوبیه.
عمه لحنش یکم تند شد و گفت:اگه دختر خوبی بود که....
بقیه حرفش رو خورد و نگاهی به من انداخت.که داشتم با ظاهر خونسرد شربتم رو می خوردم.
سپهر:اخه مامان اون جوون بوده.
عمه:این دختره چی داره که همیشه تو ازش طرفداری می کنی؟
سپهر:معصومیت.
عمه اومد حرفی بزنه،ولی نزد.و از جاش بلند شد و به سمت اشپزخونه رفت.
سپهر از جاش بلند شد و من هم به تبعیت از اون از جام بلند شدم و به سمت اتاقش رفتیم.
به طبقه بالا که رسیدیم صدای ساناز و الیکا میومد.
ساناز:اخه تو و چه به تنها زندگی کردن؟
الیکا:ساناز تو دیگه حرف های همه رو نزن.خودت خوب میدونی.
ساناز:من میدونم.ولی بقیه میدونن.اگه تو تنها زندگی کنی،بقیه پشت سرت چی می گن؟هان؟
الیکا:برای من مهم نیست که بقیه پشت سرم چی می گن.برام مهم اینه که جرات نمی کنن جلوی خودم بگن.
با بستن در اتاق سپهر صداها هم خاموش شدن.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۳ ساعت 16:2 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|