از روی صندلی بلند شدم و به سمت اسچتزی رفتم که پایین تخت بود و برش داشتم و گفتم:من دردسر درست نمی کنم.فقط میخوام مستقل باشم.توقع زیادیه؟
ساناز:برای پدر و مادر اره.خیلیم زیاده.
سر اسچتزی رو ناز کردم و گفتم:اخه من نمی تونم این ایلیا که شبیه برج زهر ماره و اون بی احترامی پدر رو تحمل کنم.
ساناز:بهت حق میدم.ولی خودت بهتر اخلاق پدرت رو می شناسی.
کنار ساناز روی تخت نشستم و گفتم:فوقش چند روز باید بیام خونه شما.
ساناز اروم گفت:مثل سری پیش
فکر کرد من نشنیدم منم گفتم:ولی این دفعه فرق داره.
ساناز:امیدوارم
-پس امشب بهش می گم؟
ساناز برگشت سمتم و با صدای بلندی گفت:چیییییییییییییی؟
-کوفت.این جا مردم اسایش دارن.
ساناز:الی تو الان چی گفتی؟
-گفتم امشب به پدر میگم.و بعدش اسم من الیکاست.
ساناز:خب بابا خودم میدونم.
بعدش ادام رو در اورد:اسم من الیکاست.
از جام بلند شدم و خواستم برم سمت در که ساناز دستم رو گرفت و گفت:کجا؟
-می خوام برم به پدر رو بگم.
ساناز به سرو وضعم اشاره ای کرد و گفت:با این تیپ؟
دستم رو از دست ساناز کشیدم و رفتم و لباسم رو عوض کردم.
بعد روبه روی ساناز وایساده ام گفتم:الان رضایت میدید من برم.
ساناز نگاهی بهم کرد و گفت:اره.حالا می تونی بری.
از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق کار پدر راه افتادم.
به اتاق که رسیدم در زدم و منتظر اجازه پدر شدم.
بعد از گذشت چند دقیقه پدر اجازه ورود رو داد.مثل معلما.
اروم در اتاق رو باز کردم و سربه زیر وارد اتاق شدم.
پدر سرش رو بالا اورد و نگاهی بهم کرد و گفت:در رو ببند و بیا بشین.
در رو بستم و رفتم رو مبل روبه روی میزش نشستم.ولی سرم رو بالا نیاوردم.
گفتم:پدر می دونید.....
پدر پرید وسط حرفم و گفت:مگه به تو یاد ندادن وقتی داری با بزگتر خودت صحبت می کنی سرت رو بالا بگیری.
سرم رو بالا گرفتم و نگاش کردم ولی نه تو چشماش.و گفتم:ببخشید.
پدر اخمی کرد و گفت:حالا چیکار داشتی؟
با من من گفتم:میدونید پدر....من میخواستم.....اخه چه جوری بگم....
پدر خودش رو به طرف من متمایز کرد و گفت:زودتر حرفت رو بزن من کار دارم.
نفش عمیقی کشیدم وچشمام رو بستم و گفتم:من میخوام مستقل زندگی کنم.
پدر چنان دادی زد که شیشه های خونه لرزید:چی گفتی تو دختر؟؟حالا می خوای تنها زندگی کنی که هر کاری که خواستی بکنی.
اروم گفتم:پدر اینجور که فکر می کنید نیست.
پدر:دیگه رو حرف من حرف هم میاری.همین که از خوانوده طردتت نکردم هنره.
-ولی پدر
پدر:خفه.همین الان برو بیرون.
از جام بلند شدم و گفتم:میرم.ولی برای همیشه.....
پدر چنان سیلی بهم زد که افتادم رو مبل و گوشه لبم پاره شد.ولی من بدتر از اینا کشیده بودم.قبلا فقط گریه می کردم،ولی الان اشکی ندارم که بخوام گریه کنم.
از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.بیرون که رفتم ایلیا رو دیدم که دم در وایساده و ساناز هم پشتشه.ایلیا با دیدن قیافه ام پوزخندی زد و رفت سمت اشپزخونه.ساناز با نگرانی اومد سمتم و گفت:دیدی گفتم؟
دستیش که داشت میومد سمت صورتم رو پس زدم و گفتم:الان وقت نصیحت نیست.
و به سمت اتاقم رفتم.مانتوم رو پوشیدم و گوشیم رو برداشتم و به بیرون خونه رفتم.سانازم همراهم اومد.سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ساناز روندم.


سامیار
واسه ی کلاس دوم الیکا نیومد.نمیدونم برای چی این دختر یهویی غیب میشه.میگم خون اشامه حالا بگین نه.
بعد از کلاس به سمت خونه سپهر راه افتادم.قرار بود امروز برای سپهر ویندوز نصب کنم.
به سمت خونه سپهر اینا روندم.
به دم در خونشون که رسیدم ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه رفتم.تا زنگ در رو زدم بدون اینکه بپرسن کیه در رو باز کردن.اخه مگه اینحا تویله است که بدون پرسیدن در رو باز می کنید.شایدم تویله باشه و من خبر ندارم.
شونه ای به علامت بی تفاوتی انداختم بالا و به سمت در ورودی خونه راه افتادم.
سپهر دم در وایساده بود.بهش که رسیدم گفتم:نمیدونستم اینقدر دوستم داری.که دم در اومدی استقبالم.
سپهر:چه خوش خیال.اخه ادم میاد استقبال یه خر.حداقل گاوی،چیزی بهتر بود.
-اخه به تیپ من میاد خر باشم.
سپهر:ن پ به تیپ من میاد.
یه نگاهی به سرتاپاش کردم و گفتم:ساخته شده برای خودت.
سپهر:کورم شدین و ما خیر نداشتیم.
-میرما.
سپهر:برو به درک.
پشتم و کردم بهش و به سمت در رفتم.
سپهر:خب حالا چه خودشم میگیره.برگرد بزغاله.واسم این ویندوز رو نصب کن بعد هر قبرستونی خواستی برو
برگشتم سمتش و گفتم:من که تا یه دقیقه پیش خر بودم.چی شد،شدم بزغاله
سپهر:اگه خیلی ناراحتی من با خر مشکلی ندارم.
-اخه دلت میاد به یه همچین فرشته ای بگی خر با بزغاله.
سپهر ادای نگاه کردن رو در اورد و گفت:کجا؟؟من نمی بینم.
روشو کرد سمت من و گفت:سامی تو می بینی؟
-از فکر کنم تو هم کور شدی.
سپهر:نه بابا.می تونی منو جز مرغا حساب کنی.
-اِاِاِ.عاشق شدی؟
سپهر:چی من؟
-ن پ عمه ام.
سپهر:تو که عمه نداری؟
-پس این مامان تو چی کارس؟
سپهر:اون که عمه ی باباته.
-در هرحال من عمه صداش می کنم.
سپهر:این قدر وراجی نکن.بیا واسم این ویندوز رو نصب کن دیگه
-اها خوب که گفتی.فکر کنم زیر پای هر دومون علف سبز شد.
سپهر نگاهی به زیر پای من و خودش کرد و گفت:نه بابا.فعلا سرامیکه.
بعدش دست گذاشت پشت کمرم و منو به سمت خونه هدایت کرد.
همین طوری که من رو به سمت خونه هدایت می کرد گفتم:چه صمیمانه.
سپهر کوفتی زیر لب گفت و منو به سمت اتاقش برد.


رفتیم تو اتاقش و منو نشوند رو مبل بادی تو اتاقش و لب تابش رو روشن گذاشت روی پام و گفت:شروع کن.
-اقای باهوش شما اول سی دیش رو بده.بعد من در اختیار شمام.
سپهر:اها راست میگیا.
-مگه من تاحالا دروغم گفتم.
مین طوری که سپهر سی دی رو به سمتم می گرفت گفت:اره.
-مثلا.
سپهر:درباره ی الیکا خانوم.
-این دختره ی نچسب چه ربطی به من داره؟
سپهر مشکوک نگاهم کرد و گفت:اگه برات مهم نبود که از من درباره ی زندگیش نمی پرسیدی.
-خب....اون به خاطر کنجکاویم بود.همین.
سپهر:تو گفتی و من باور کردم.
-می خوای بکن.میخوای نکن.
سپهر:من که میدونم به قول خودت از فضولی داری میمیری که الیکا خانوم امروز چرا سر کلاسش نیومد.
نگاهم رو از صفحه ی مانیتور گرفتم و نگاه سپهر کردم که کنار مبل وایساده بود.
-کی گفته؟
سپهر:من.
-شما خیلی بی جا کردین.
سپهر:یعنی واقعا نمی خوای بدونی؟
-اگه دوست داری می تونی بگی
سپهر:بی خیال نمی خواد بگم.برای تو که مهم نیست.
-حالا که کنجکاویم گل کرده.
دوباره نگاه مانیتور کردم و مشغول کارم شدم.
سپهر:پدر و مادر الیکا دارن از هم طلاق می گیرن.
فوری نگام رو از صفحه مانیتور گرفتم و نگاه سپهر کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:چـــی؟؟
سپهر:گوشم کر شد اقای به ظاهر فضول.
-تو که کر بودی.حالا واقعا می خوان طلاق بگیرن؟
سپهر:اهوم.
-چرا؟؟
سپهر:ازدواج پدر و مادر الیکا خانوم از همون اولم از روی اجبار بوده.پس طلاقم یه چیز نرمالی تو ازدواج های سوری
-ولی چرا بعد از این همه سال.
سپهر:نمیدونم.شاید دوباره فیلشون یاد هندوستان کرده.
-شایدم.
سپهر:حالا ساناز رفته به مثال دلداریش بده.
-حالا چرا می گی به مثال؟
سپهر:اخه بالتازات واسه الیکا خانوم اینا اصلا مهم نیست.
-یعنی واسش مهم نیست که مامان و باباش دارن از هم جدا میشن؟
سپهر:نه.
-دختره دیوونه اس.
سپهر:تو اگه زندگی اون رو داشتی هیچ وقت همچین حرفی نمیزدی.
-نکه تو داشتی.
سپهر:حالا هر چی اینو بی خیال شو.ویندوز رو بچسب
-مگه من چسب دو قلو ام.
سپهر:نیستی؟
-خر شدم،بزغاله شدم،حالا هم چسب دو قلو.دیگه چی میخوای بهم بگی؟