ملودی زندگی من قسمت2
سولماز: وایسا...ملودی اگه دستم بهت نرسه.
تا این حرف رو زد , فلنگ و بستم و عقب عقبی به طرف راه خروج رفتم اما احساس کردم به یه چیز سفت و سختی برخورد کردم و ولو شدم روی زمین.
صدای سولماز رو از دور شنیدم که داشت با سرعت به طرفم میومد.
سولماز: چی شدی دختر ؟ حالت خوبه؟؟
تازه درد رو تو دستام حس کردم.دست چپم رو که درد زیادی نداشت گذاشتم رو دست راستم که آه از نهادم بلند شد:
_ آخ ...آخ...آی..
_خانم حاتون خوبه؟
سرم رو بلند کردم تا ببینم صدای کیه که یه پسره روجلو روم دیدم.رو پاهاش خم شده و نشسته بود و دستاشو رو پاهاش گذاشته بود.نمیتونستم چشم هاش رو ببینم چون عینک آفتابی زده بود.انگار خودش متوجه شد, چون عینکشو از روی چشم هاش برداشت. دوباره گفت : خانم حاتون خوبه؟؟
یاخـــــدا!این دیگه کیه ؟ چه چشمایی داره!!
همینطور محو چشمهاش شده بودم که با تکون دستش جلوی صورتم به خودم اومدم.
گفت: خانم چیزیتون که نشد؟؟
وای که من چقدر تابلو بازی در آوردم.با اینکه اهل خجالت مجالت نیستم اما به خاطر این کارم خجالت کشیدم.
_نه...نه...مشکلی نیست.ببخشید.
به کمک سولماز از روی زمین بلند شدم .واقعا از خودم بدم اومده بود.به زحمت تونستم راه برم.
از دانشگاه زدم بیرون.سولماز هم دنبالم اومد.
از دانشگاه زدم بیرون.سولماز هم دنبالم اومد.
سولماز: چی شده دختر؟ حالت خوبه؟ جاییت درد نمیکنه؟
_وای سولماز عجب چشمایی داشت.!!
سولماز: من چی میگم این چی میگه ! کیو میگی ؟
_همون پسره که بهش خوردم.دقت کردی چشماش چه رنگی بود؟
سولماز: آها...اون رو میگی؟ نه دقت نکردم.حواسم پیش تو بود. حالا چه رنگی بود؟
_چشماش خاکستری رنگ بود.توی این 23 سال عمری که از خدا گرفتم همچین رنگی رو از نزدیک ندیده بودم.
سولماز: من هم ندیدم. حتما باید خوش رنگ باشه.
_فوق العاده بود.من که محو چشماش بودم.با خنده ادامه دادم: اصلا وقت نکردم ببینم چه شکلی بود!
سولماز: برعکس من به این یکی توجه کردم.راستش رو بخوای خیلی جیگر بود.سیاوش به پای این نمیرسه.ان شاا...قسمت بشه یک بار دیگه ببینمش شاید نظرم در مورد سیاوش عوض شد برم سراغ این یکی. واااای؟
_چی شد؟
سولماز: عجب هیکلی داشت.
_گمشو.دختره ی هیز...
سولماز: به من میگی هیز؟ هیز تویی که زل زدی تو چشماش و داشتی درسته میخوردیش.با اون چشمای وحشیت.بعد بر میگرده به من میگه هیز.
_خب بابا.ببخشید.انقدر با این سیاوش میگردی وراج شدی.درست مثل خودش شدی.
سولماز: نوچ.همنشینی با چنین دوستانی (با دست به من اشاره کرد)من رو به این روز انداخته.
_خیلی رو داری. خودم و به مظلومیت زدم و گفتم :آخه به من وراجی میخوره؟؟؟؟
سولماز: نه...ابدا...اصلا باید اسم تو رو میذاشتند آرام.انقدر که آروم و ساکتی به خدا.
_قربون آدم چیز فهم.راستی سولماز من این پسره رو تاحالا تو دانشگاه ندیده بودم تو دیده بودی؟
سولماز: نه.شاید تازه اومده .
_شاید.من امروز میخوام برم خرید لباس برای تولد روژین.با ما میای ؟
سولماز: با ما؟ مگه با کی میخوای بری که میگی ما ؟
_با ملینا.حالا میای؟
سولماز: آره میام.چه ساعتی راه میفتین؟
_ساعت 4 را میفتیم. 4:30 آماده باش.
سولماز: باشه.میای دنبالم دیگه؟!!
_آره میام.کاری نداری؟
سولماز: نه عزیزم.خداحافظ.
_بای بای.
ملینا بدو دیگه .سه ساعته نشستم تو ماشین پاهام خشک شد.
ملینا: د هه..چقدر غر میزنی؟! خوبه حالا 10 دقیقه بیشتر نیست که نشستی .
_ عزیز من 10 دقیقه هم 10 دقیقه است.بیا بالا الان باید دنبال سولماز هم بریم.
ملینا سوار ماشین شد و گفت:بریم.من آماده ام .
_پس بزن بریم.
ماشین رو از خونه بیرون بردم.به سمت خونه ی سولماز حرکت کردم.
بعد از پنج دقیقه سکوت ملینا گفت: ملودی آهنگ tonight انریکه تو کدوم فولدره (folder)؟؟
ملینا : آهان ...همینه.صداش و زیاد کنم اذیت نمیشی؟
_نه...اصلا تا هر کجا که جا داره زیاد کن.
ملینا : دمت گرم.
_ما مخلص شما آبجی کوچیکه هستیم.
ملینا: ما چاکرتیم آبجی گندهه.
_ای بد دهن...بازچیزی نگفتم زبونت راه افتاده هاااا...!!
ملینا: آبجی گنده ی با ادب, همنشینی با شما من و بد دهن و زبون دار کرده.
_ای بگم خدا چیکارت کنه؟ آبجی کوچیکه صدای آهنگ و زیاد کن یه ذره همخوانی کنیم. حاضری؟
ملینا: آره
با هم گفتیم: 1...2...3 :
I know you want me
میدونم منو میخوای
I made it obvious that I want you too
منم نشون دادم که میخوامت
So put it on me
پس منو در آغوش بگیر
Let's remove the space between me and you
و فاصله بینمون رو از بین ببر
Now rock your body
حالا بدنت رو بلرزون
Damn I like the way that you move
اوه،نحوه تکون خوردناتو دوست دارم
So give it to me
خوب حالا بدش به من
Cause I already know what you wanna do
چون از قبل میدونستم میخوای همین کارو بکنی
Here's the situation
Been to every nation
اینجا جایی برایه تمامیه ملت هاست
Nobody’s ever made me feel the way that you do
هیچکسی تا بحال مثل تو نتونسته بود منو به هیجان بیاره
You know my motivation
تو که از انگیزه و اشتیاق من خببر داری
Give in* my reputation
به خاطر شهرتم با من باش
Please excuse I don't mean to be rude
لطفا ببخش، نمیخواستم پر روئی کرده باشم
But tonight I'm loving you
اما امشب شبیه که دوست دارم
Oh you know
اوه، خودت میدونی...
That tonight I'm loving you
که امشب شبیه که دوست دارم
Oh you know
اوه، خودت میدونی...
That tonight I'm loving you
که امشب شبیه که دوست دارم
You’re so damn pretty
تو خیلی زیبایی
If I had a type than baby it’d be you
اگه میخواستم یه دوست دختر تو مایه هایه تو داشته باشم،اون تو میبودی
I know your ready
میدونم که حاضری
Here's the situation
Been to every nation
اینجا جایی برایه تمامیه ملت هاست
Nobody’s ever made me feel the way that you do
هیچکسی تا بحال مثل تو نتونسته بود منو به هیجان بیاره
You know my motivation
تو که از انگیزه و اشتیاق من خبر داری
Give in my reputation
به خاطر شهرتم با من باش
Please excuse I don't mean to be rude
لطفا ببخش، نمیخواستم پر روئی کرده باشم
But tonight I'm loving you
اما امشب شبیه که دوست دارم
Oh you know
اوه، خودت میدونی...
ملینا: وای نفسم گرفت.از کی تاحالا انقدر روون میخوندی و من خبر نداشتم؟
_چون خوندنم رو نشنیده بودی.من یه پا خواننده ام برای خودم.حالا بگو ببینم خوب بود؟
ملینا: محشر بود.ملودی وقتی سولماز رو گرفتیم من برونم؟
_نه تو رو خدا...بابا همین ماکسیما رو هم با اصرار فراوون من خریده.حالا من بدم برونی که مستقیم بری تو دل دیوار؟ عمرا.
ملینا لباشو غنچه کرد و حالت مظلومانه ای به خودش گرفت و گفت:ملودی جونم,ملودی جونم...شروع کرد به خوندن:
ملودي بگو عشق من بگو عشق من آره
ملودي بگو عشق من دنيام تاورو كم داره
ملودي يه يه يه ملودي يه يه يه ملودي ملودي يه يه يه ملودي يه
دختر شيطون با هم بريم كجا ؟ هر چيزي كه تو بخواي آي آي آي
دختر شيطون رئيس كل شرا با تو ام گوش آهاي
ملودي بگو عشق من بگو عشق من آره
ملودي بگو عشق من بگو عشق من آره
ملودي بگو عشق من دنيام تو رو كم داره
ملودی جونم بگو آره...بگو آره آره..
_ الهی من فدای اون خود شیرینی هات بشم.بعد به من میگه خودشیرین.باشه باشه.من تسلیم. حالا تو گوش کن:(با ریتم خاصی بخونید
)
ملینا إ إ إ...ملینا إ إ إ...ملینا...هرچیزی که تو بخوای... مخلصتم
ملینا هرچیزی که تو بخوای ...چااکرتم
ملینا...بگو عزیزم..بگو جیگرم...مرسی
بگو عزیزم ...مرسی
بعد از خوندن شعر خیالی و ساختگی ام هردو خندیدیم.
همون موقع هم به خونه ی سولماز رسیدیم.
سولماز : سلام بر دختران گلم.
_بیا...ملینا ببین من راست نمیگم؟ د میگم دختره ترشیده شده ,آرزو داشتن یه بچه به دلش مونده حالا به ما میگه دخترانم.(سری از رو تاسف تکون دادم)
ملینا که از خنده سرخ شده بود.سولماز هم همینطور که میخندید گفت:
نمیری تو دختر.به خدا میکشمت.چند بار گفتم بهم نگو ترشیده ؟
قبل از اینکه جوابش رو بدم ملینا گفت:تورو خدا دوباره شروع نکنید.ملودی انقدر سربه سر سولماز نذار دیگه.بعد خندید و ادامه داد: نمیدونی وقتی مادرم آمپرش بزنه بالا نمیتونه جلوی خودش رو بگیره ؟ یه وقت دیدی نتونه جلوی خودشو بگیره و بزنه به سیم آخر و تو رو بکشه.اونوقت بی خواهر میشم اون هم از نوع شروشیطون.
_ ایول.الحق که خواهر خودمی.دوما زبونت روگاز بگیر.
ملینا ادای زبون گاز گرفتن رو در آورد و گفت : خدا نکنه.
سولماز: حالا دیگه با هم دست به یکی میکنید؟ باشه.دارم براتون.آخه یکی نیست ببینه من از دست این ولوله ها چه میکشم !!!
_از خدات هم باشه که همچین دوستان گل و شیطونی مثل ما داری.مگه نه ملی؟
ملینا: دقیقا.
_ای جون.داشتن خواهر شیطونی مثل خود آدم یه نعمتیه به خدا.
ملینا:پس خیلی قدرش رو بدون .هر چی هم میگه قبول کن.
_ای سو استفاده گر. سولماز میبینی ؟ مردم خواهر دارند, ما هم خواهر داریم.
سولماز:حقته . این به اون در.
_دست گلتون درد نکنه.خب حالا ولش کنید. بچه ها بریم مولوی یا تیراژه؟ من که میگم تیراژه.چطوره؟ موافقین؟
_آره موافقیم.
_آفرین دخترای خوب.الان یه آهنگ از خواننده ی مورد علاقه ام میذارم جیگرتون حال بیاد.
تو که جون دادی به احساس من
می دونی که قدر تو می دونم
هر جا باشی با تو می مونم*
تو که شدی همه دنیای من
پیش من باش و هیچ جا نرو
من فقط می خوام عشق تو رو*
بیا بیا پیشم
منه دیونه عاشقتر از همیشم
اره بیا بیا
بیا بیا پیشم
اگه نباشی تو دنیام تنها می شم...*
_ بده به من.انقدر غر نزن.از موقعی که اومدی یا میگی وای کمرم یا آی پام یا... خب تو که میدونستی زود خسته میشی چرا قبول کردی که بیای؟ ها؟
ملینا: اوووو...حالا مگه چی شده؟ خب ملودی جان آدم باید یه ذره استراحت کنه.انقدر تو خونه نشسته بودم و درس میخوندم که دیگه داشتم دیوونه میشدم.برام خوبه بیام بیرون و سرم هوا بخوره.
_الــهی ! نه که تو 24 ساعته خونه ای و در حال خوندن واقعا برات خوبه.
ملینا:دقیقا.
_رو تو برم بابا.یه ذره از سولماز یاد بگیر ببین چقدر ساکته.البته جای تعجب داره که اصلا حرف نمیزنه !!! نکنه لال شدی خواهر ؟!
سولماز : کوفت.یه بار هم که حرف نزدم تو هی گیر بده.
_خب خدا رو شکر. نه لاای و نه موش زبونت رو خورده. خب بچه ها بیاین بریم بارها رو بذاریم تو ماشین دوباره برگردیم.
ملینا: دیگه چرا ؟ مگه باز هم خرید داری؟
_نه...با یه ذره هیجان موافقین؟
سولماز: وای...نه تو رو خدا . منظورت از هیجان دلقک بازی هات که نیست؟؟
_نه بابا. حالا میگید آره یا نه ؟!
آره
_پس بزن بریم. پیش به سوی هیجان...
** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** **
_یوهوو...واِیــــــــــــــ ـــــــــِی ...چه حالی میدهـــــــــــه...
ملینا داشت چیزی بهم میگفت. از حرکت لب هاش متوجه شدم اما انقدر صدای موزیک زیاد بود که صداش رو نمیشنیدم.
بلند گفتم: چی میگی تو؟؟ صدات رو نمیشنوم.
ملینا بلند تر جواب داد: ملودی مواظب باش. با سر نیفتی زمین !!
_ نـــــــــه...مواظبم...وای خدا...یوهــــــــــو..
سولماز: ــــــــ
سولماز هم داشت با من حرف میزد اما نمیشنیدم.
_ تو دیگه چی میگی ؟ صدات نمیاد . الانا دیگه دور آخره .
بعد از پنج دقیقه از روی گاو میش اومدم پائین. سرم داشت گیج میرفت و چشمام سیاهی.احساس کردم دارم روی زمین میفتم که سولماز و ملینا به دادم رسیدند و منو با آسانسور به طبقه ی همکف بردند. خدا اوتیس (مخترع آسانسور 1852) و پدر و مادرش رو یکجا رحمت کنه. دستش طلا. وگرنه معلوم نبود چه جوری باید این چند طبقه رو راه برم.
بعد از پیاده شدن از آسانسور , من رو به سمت کافی شاپ که جای نشستن داشت بردند.
چشمام رو بستم و ذستم گذاشتم رو سرم. صدای نگران ملینا رو شنیدم:
ملودی خوبی؟؟ ملودی؟؟؟! سولماز بدو برو براش یه آب قند درست کن و بیار بخوره. رنگش حسابی پریده !!!.
الهی بگردم خواهرم از بس نگرانمه حواسش نیست که ما الان خونه نیستیم.
سولماز: وا !! چه حرفایی میزنی؟! مگه خونه ست که آب قند درست کنم ؟ الان میرم یه چیز شیرین براش میگیرم بخوره.
ملینا: باشه برو. فقط زود بیا. ملودی خوبی؟ د حرف بزن دختر ...
با صدایی که از ته چاه میومد گفتم : آره ملی نگران نباش.فقط یه ذره سرم گیج رفت.
ملینا : بابا تو دیگه کی هستی؟ معلومه که سرت گیج میره.نشستن و چرخیدن روی اون گاو میش که کار هر کسی نیست. هر کسی تا یه حدی میتونه سرعت اون گاو رو تحمل کنه . تو که نمیتونستی چرا تا آخرین لحظه نشستی و مقابله کردی؟؟!!
_خب بابا..اومدیم یه ذره تفریح کنیم. عیبی داره؟ حالا هم که خدا رو شکر بخیر گذشت مامان بزرگ.
تا ملینا خواست حرفی بزنه سر و کله ی سولماز پیدا شد.
دختر تو که ما رو کشتی .توکه ظرفیتش رو نداری چرا سوار شدی؟؟!!
باخنده گفتم: تو که زنده ای !! خیلی خب ... شما دو تا چقدر حرف میزنید؟ به جای فک زدن اون ویفر رو رد کن بیاد.
سولماز : ای مار زبونت و نیش بزنه .حتی اگه رو به موت هم باشیــــــــ این زبونت زهر خودش رو میریزه . جای عذر خواهی و تشکرته؟؟
_خب عزیزم ببخشیـــــــد .مرسی که انقدر فک زدین و مخ بنده رو خوردید .خوب شد؟
سولماز: تو درست بشو نیستی!
ملینا :جالا وقت این حرفا نیست.ملودی ویفر و ساندیس رو بخور یه ذره فشارت بیاد بالا.
_ باشه
بعد از اینکه حالم سر جاش اومد مستقیم به سمت خونه حرکت کردیم.سوئیچ رو دست ملینا دادم و گفتم : من نمیتونم رانندگی کنم تو برون.
بعد از این حرفم ملینا خندید !
_به چی میخندی؟
ملینا :هیچی . فقط اینکه حق به حق دار رسید...
با گیجی گفتم:منظورت چیه ؟
ملینا:وقتی از خونه اومدیم بیرون نگفتی بعد از اینکه سولماز رو گرفتیم تو بشین پشت رول ؟؟
_آره . خب که چی ؟
ملینا : الحمد الله خنگ هم که شدی !خب منظورم اینه که تو اجازه ندادی که برونم اما جالا خودت بهم میگی تو رانندگی کن .
با خنده اضافه کرد : حالا که اینطور شد همیشه میارمت اینجا گاو بازی کنی
_گاو نیست و گاومیشه ...چرا میاری؟
ملینا : گاو گاوه دیگه ! چون مثل الان حالت بد میشه و هر چی که ازت خواسته بودم و تو قبول نکرده بودی , قبول میکنی . مثل پشت رول نشستن .
بعد از اتمام حرفش خودش و ملینا پقی زدند زیر خنده. البته ناگفته نماند که خودم دستکمی از اون ها نداشتم. نگاه تو رو خدا خواهرم میخواد این بلا ها رو سرم بیاره ! خو خواهر خودمه دیگه !!! وای خدا از خودمم دارم بد میگم !!
_کوفت ... نه انگار منو دست کم گرفتین. دارم براتون.
هردو گفتند: هیچکاری نمیتونی بکنی .
_ إ إإ ... تورو خدا !! تنهایی فکر کردین ؟
سولماز: نه دوست عزیز. با مشورت همدیگه به این نتیجه رسیدیم.
ملینا هم پشت سرش یه اوهوووم گفت.
_ نخیر هنوز منو نشناختی . من خیلی کارها میتونم انجام بدم.
سولماز:مثلا" ؟
_دیگه دیگه ... بعدا نشونت میدم جیگر.
سولماز: حتما منتظر اون روز هستم.
_ آفرین
دقایقی بعد به خونه ی سولماز رسیدیم.
سولماز: بچه ها مرسی خیلی خوش گذشت.
_قابلی نداشت.
خداحافظی کردیم و به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم.
تو راه داشتم به فردا فکر میکردم که چه کاری دارم که یه دفعه یادم اومد که...
وااااایــــــــــــ فردا با استاد چشم لوچیه کلاس داریم . چقدر من خوش شانسم!!
_ وااااای چقدر دیرینگ دیرینگ میکنه !! اهــــ ....
این آهنگ پلنگ صورتی آلارم گوشیم رو باید عوض کنم.آدم رو یاد فیلم های جنایی میندازه.آخه یکی نیست بگه آدم عاقل کی برای آلارم گوشی این آهنگ رو میذاره؟ اونم سر صبح !
ساعت 7:00
با یاد دانشگاه و استادک چشم لوچی مثل فنر از جام بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و یه مانتو و مقنعه مشکی با کفش آل استار مشکی ام که روش شکلک ردپا های سفیدداره پوشیدم و با کیف مشکی ورنی رنگم ست کردم و به سمت ماشین حرکت کردم.مامان و ملینا که خوابندو بابا هم که طبق معمول بیمارستان.
وقتی به دانشگاه رسیدم و ماشین رو به طرف پارکینگ هدایت کردم چشمم به یک جنسیس آلبالویی خورد که جا پارک من پارک کرده بود.بچه ها همه میدونند که من همیشه اینجا پارک میکنم و به خاطر همین هیچ کس اینجا پارک نمیکنه . کی میتونه اینجا پارک کرده باشه ؟ حالا من جای پارک از کجا گیر بیارم ؟ اه ... لعنت بر کسی که اینجا پارک کرده ... فقط دستم به صاحب ماشین برسه اما .... اما تا اونجایی که میدونم کسی جنسیس نداشت!! یعنی کسی تازه ماشین خریده ؟ یا تازه وارد اومده ؟ نمیدونم والا ...
با چشم داشتم دنبال یه جای خالی میگشتم که چشمم به یه ماشین خورد که داشت از جای پارک بیرون میومد.خدا بهش شانس داد که جا خالی پیدا شد وگرنه ... با دودستم خفه اش میکردم.
ماشین رو پارک کردم و به سمت کلاس رفتم . وقتی در رو باز کردم و وارد کلاس شدم دیدم حق گیر زوم کرده رو من.انقدر این پسر پیله و اعصاب خوردکنه که نگو.
حق گیر: إإإإإ... غم آخرتون باشه.آخ ببخشید سلام خانم هاشمی.
پسره ی ....تیکه میندازی؟ دارم برات.برگشتم طرفش و گفتم.
_ إ سلام آقای کف گیر ! خوبید؟
دیدم صورتش از عصبانیت قرمزشده.خب حقشه.تا این باشه که با من در نیفته.
حق گیر:بله مگه میشه شما اینجا باشید و خوب نباشم.
وای که چقدر حرس منو درمیاره.
_خب خدا رو شکر.
رفتم ردیف آخر کنار پنجره نشستم و منتظر عطیه شدم. فردا تولد روژینه و من هنوز هیچ هدیه ای در نظر نگرفتم. آها...میرم از طلا فروشی عمو رضا یه دست بند میخرم.بالاخره این مغازه ی عموجان به یه دردی خورد ...
به ساعت مچی ام نگاه کردم. 7:25 اما عطیه هنوز نیومده.استاد ما هم آنتایمه (ontime) و خیلی سر زمان حساسه.الان هم که عطیه دیر کرده .آخه همیشه سر ساعت تو کلاس بود.
یه تقه به در خورد و یکی سرش رو از لایه در آورد داخل.دیدم عطیه ست. وقتی دید استاد نیومده یه نفس عمیق کشید و اومد سمت من.
_سلام خانم کجا بودی که دیر کردی؟
عطیه: سلام.تصادف شده بود به خاطر همین تو ترافیک موندم و دیر کردم.خدا روشکر که استاد نرسید.
تا این حرف رو زد استاد وارد کلاس شد.
_حالا که رسید.چه حلال زاده !
عطیه:واقعا"
استاد: سلام بچه ها.صبحتون بخیر.
بچه تویی و ... خرسهای به این گنده اینجا نشستند بعد میگه بچه ! الحق که چشم لوچیه خودمه! اوهو ...خودم !!
_ سلام آقای دل گشاد
یه دفعه کلاس رفت تو هوا !! خو چیکار کنم دست خودم نیست.نمیتونم آروم بشینم.
استاد:چند بار بهت تذکر بدم خانم هاشمی دل شاد هستم.
_ بله متوجه شدم استاد دل گشاد.
بیچاره چقدر حرس میخوره.هزار بار بهم گفت اما کو گوش شنوا ! نمیدونم این چه حسیه اما خیلی دوست دارم اذیتش کنم.استاد خوبیه .یه مرد قد متوسط ریش پروفسوری حدود 52-53 ساله که از دست من خسته شده بدبخت بیچاره.
خودش از دست این کارهام خندش میگیره ا اما الان مثل همیشه خندشو جمعو جور کرد و یه لبخند محوی زد و هیچی نگفت. نمیدونم این همه صبوری رو از کجا آورده که تا الان منو تحمل کرده و بیرون نکرده .
دل شاد: با نام خدا درس رو شروع میکنیم.
حق گیر که همون کفگیر خودمونه گفت: استاد امروز یه مهمون داریم.
همه ی سر ها به سمت حق گیر چرخونده شد.
همه ی سر ها به سمت حق گیر چرخونده شد.
مهمون؟؟ پس چرا من وقتی وارد کلاس شدم کسی رو ندیدم که ناآشنا باشه؟!
دل شاد: پس مهمون ناخوندمون کجاست پسرم؟
حق گیر: اینجا کنار من.
دل شاد: آها ... خوش اومدی پسرم. خودتو معرفی میکنی؟
حق گیر: بله. ایشو...
من: اهه ... کفگیر خان خود مهمونمون زبون دارن میتونن حرف بزنن.
انگشت اشاره ام رو به دهنم چسبوندم و گفتم: اوپس شاید ندارن و ...
دل شاد : دخترم الان وقت شوخی نیست.بفرمائید خودتون رو معرفی کنید.
دیدم یه پسره که کنار کفگیر بود از جاش بلند شد و گفت:
سلام.من زندی هستم چند روزی هم به عنوان مهمان اینجا هستم.
اوهو... مگه خونه خاله است که هرکی سرشو میندازه میاد تو؟ حالا 1 روز خوبه. 1 روز نه و چند روز؟!!!!!
دل شاد: خوش اومدی.میتونی بشینی.
هر کسی در گوش دیگری پچ پچ میکرد.
روژین:بابا عجب جیگریه !
_ ببخشید اونوقت از کجا متوجه شدید؟
عطیه:وا ! مگه کوری نمیبیش؟!!
_ اولا کور تویی دوما مگه میشه از نیمرخ تشخیص داد که خوشگله یا نه مخصوصا ما که ردیف پنجمیم و اون ردیف دو. یه حرفایی میزنیا !!
عطیه: تو چشمات مشکل داره و نمیبینه من چیکار کنم؟
_ عطیـــــــــه ...
عطیه: باشه بابا. غلط کردم.
_این شد یه چیزی.