صبح با صدای ملینا بیدار شدم:
ملودی...ملودی...پاشو دیگه لنگ ظهره, مگه امروز دانشگاه نداری؟

_هوم؟؟؟...چی چیو لنگ ظهره ؟ مگه ساعت چنده؟؟
ملینا:9:30
مثل فشنگ از جام پریدم.
_چی؟؟؟ چرا زودتر بیدارم نکردی؟؟!حالا چکار کنم؟ این دفعه چجوری از شر این استاد چشم لوچی و بدعنق خلاص بشم؟ ای خدا؟ حالا چه غلطی کنم؟ إی...

ملینا حرفم رو نصفه قطع کرد و گفت:اووووووو...
برگشتم طرفش.دیدم داره میخنده!
_زهرمار.چرا میخندی؟! چیزخنده داری گفتم؟
ملینا:آره.دارم به حرف های تو میخندم و از کلافه بودنت لذت میبرم.انقدر حرف زدی که مهلت ندادی بگم شوخی کردم.امروز جمعه است. و بعد دوباره شروع به خندیدن کرد.
_ای تو روحت مِلی(مخفف ملینا)...مگه مرض داری؟
سرم و رو به آسمان(سقف اتاق)گرفتم و گفتم: ای خدا جونم مگه من چه گناهی کردم که باید انقدر از دست این ولوله عذاب بکشم؟!
ملینا:هووی...اولا" درست حرف بزن , دوما" تو روح خودت, سوما" من مرض ندارم گفتم یه ذره اذیتت کنم, چهارما عذاب چیه؟ تو باید از خدات باشه که منه حوریه ی بهشتی رو دو دستی تقدیم به تو کرده برای اینکه تنها نباشی و آرزو یه خواهر مهربون و خوشگل به دلت نمونه و...
پریدم وسط حرفش و گفتم:اوف.بسه دیگه مگه داری استخاره میکنی؟! فهمیدم حوریه ی بهشتی.حالا تو ببخش.آخه عزیز من, داشتم سکته میکردم.همچین گفتی,که قلبم اومد تو دهنم.دیشب هم که درست و حسابی نخوابیدم.
ملینا:اونوقت چرا؟
_چون 2 روز دیگه تولد روژینه.دیروز غروب زنگ زد و گفت بیا بریم کارت تبریکم(کارت جشن تولدش) رو پخش کنیم.منم که نمیتونستم بگم نه ,گفتم باشه.تا ساعت 1:30 داشتیم کارت تولدش رو پخش میکردیم.تا برسم خونه ساعت 3:30 شد. آخه دیروز با ماشین من رفتیم بیرون.رامبد(برادرش) ماشین روژین رو گرفته بود.
ملینا:آها...خب پس بگیر بخواب.دلم برات سوخت.
_باشه.دلت برای خودت بسوزه.
ملینا رفت بیرون .من هم با فکر به تولد روژین به خواب شیرینی فرورفتم.

با صدای تق و توق ظرف ها بیدار شدم.به ساعت روی پاتختی نگاه کردم.ساعت 1:30.اوه.چقدرخوابیدم!چرا کسی بیدارم نکرد؟
به طرف w.c اتاقم رفتم و دست وصورتم رو شستم .بعد به طرف آشپزخونه رفتم.دلم که داره حرکت مارپیچی میکنه و برای خودش طبل میزنه.
داخل آشپزخانه مامان رو دیدم.سلام کردم:"سلام بر زیباترین و مهربان ترین مادر دنیا"
قبل از اینکه مامان جواب سلامم رو بده صدای ملینا رو پشت سرم شنیدم:
_خوبه خوبه.دختره ی خودشیرین .کمتر زبون بریز.
مامان: إإإإ.باز شروع کردید؟! بسه دیگه.شماها مثلا بزرگ شدیدا.سلام ملودی جان بیا بشین یه چیزی بخور.
_وای مامان جان گفتی .دیگه مطمئنم روده کوچیکه داره روده بزرگه رو دولپی میخوره.
مامان باخنده گفت: بشین دختر.انقدر حرف نزن.خوب خوابیدی؟
_وا!مادر من , مگه چقدر حرف زدم که میگی انقدر!آره خواب خوبی بود.راستی چرا بیدارم نکردید؟
مامان: ملینا گفت خوب نخوابیدی منم گفتم راحت بگیری بخوابی که بیدارشدی کلافه نباشی.
_قربون مامان همه چیز متوجه ام بشم.(منظورم همه چیز فهم بود اما باید احترام بزرگترا رو نگه داشت دیگه)
ملینا: بگیر بخور غدا سرد شد.انقدر هم حرف نزن.صدای دمبل و دیمبل دلت کل خونه رو برداشته.
باخنده گفتم:برو بابا
_راستی مامان, بابا کجاست؟
مامان: بیمارستان
_واا !امروز که جمعه است.(بابام جراح مغزو اعصابه و جمعه ها در کنار خانواده میمونه!)
مامان: بابات گفت که بیمار اورژانسی داشت ,این بود که صبح زود رفت. حالا بیا غذات رو بخور که از دهن افتاد. من و ملینا خوردیم تو بخور.
_بابا چی؟ برای نهار نمیاد؟
مامان:نه. عصر میاد.

بعد از خوردن لازانیا که غذای مورد علاقمه, از مامان تشکر کردم و یه راست رفتم تو اتاقم. جلوی میز آرایشم نشستم و تو آینه به خودم نگاه کردم. یه لحظه یاد حرف ملینا افتادم "حوریه ی بهشتی".راست میگفت.خیلی خوشگله با اون چشم های عسلی , پوست گندمی,ابرو و موهای قهوه ای تا سرشونه , بینی معمولی , لب های کوچک وظریف. دقیقا عین حوریه های بهشتیه. حالا نه که من از نزدیک حوریه ها رو دیدم به خاطر همین میگم خواهرم مثل حوریه هاست.اونم چی؟ بهشتی! هه.
رنگ چشم های ملینا یه جورایی به بابام که قهوه ای روشن است رفته.اما رنگ چشم های من خیلی خاصه.آبی خوشرنگ به زلالی دریا ! به به ! چی گفتم؟! وبه رنگ چشم های کسی شبیه نیست .
دوباره خودم رو تو آینه دید زدم.همونطور که گفتم : چشم های آبی , موهای مشکی که تا کمرم میرسه , ابروان کمونی و مشکی رنگ , پوست سفید که با رنگ موهام در تضاده , بینی خوش فرم ولب های قلوه ای .
ملینا 4 سال از من کوچک تره.من خیلی به تجربی علاقه داشتم اما ملینا بر عکس من هیچ علاقه ای به تجربی نداشت و گرافیک خوند.ملینا اولین نفر در 2 خانواده مادری و پدریمه که گرافیک خونده.تو خانواده پدریم اکثریت پزشک اند.

یه خونه ی ویلایی بزرگ داریم که حیاط درندشتی داره که با ملینا و باغبانمون آقا ماش ا...گل کاری کردیم.هال و پذیرایی خونه جدا از هم اند.من به مسائل فنگ شویی خیلی اعتقاد دارم.و خونه رو به کمک دیزاینر بر اساس فنگ شویی درست کردیم...
دیگه از آینه دل کندم و روی تختم ولو شدم.

ملودی.. پاشو...ملودی؟؟
_ها؟ بله؟ چیه؟
ملینا: پاشو دختر چقدر میخوابی؟! بابا اومده .سراغت رو میگیره.گفت صدات کنم باهم شام بخوریم.
_ إ ؟ جدی؟ تو برو پایین من الان میام.
ملینا: باشه.
ازبس خوابیدم احساس سردرد میکنم.دست و صورتم رو شستم و یه راست رفتم تو هال.
_سلام بابا جون خودم.
بابا: سلام دخترم.خوبی؟ ساعت خواب؟!
_مرسی خوبم.حسابی خسته شدی دیگه ؟
بابا: آره بابا.الان این چیزا مهم نیست.
_پس چی مهمه؟!
بابا: این.
به شکمش اشاره کرد.منظورش رو گرفتم.بیچاره بابام.از بس سرش شلوغه, که وقت سر خاروندن نداره چه برسه به خوردن غذا.سپس ادامه داد:

الان فقط دلم داره بندری میزنه...هی میگه غذا غذا ! سیمین خانم غذا غذا...!
منظورش مامانم بود.

من و ملینا و خود بابا زدیم زیر خنده.
مامان سیمین از آشپزخانه داد زد: چه خبره؟؟ خونه رو گذاشتید رو سرتون؟!
بابا هم مثل مامان با صدای بلند گفت: خبرخیر خانم.دلم داره برات میتپه.البته یکنواخت نیست.به صورت بندری میتپه.اگر دوست داری میگم ترکی بزنه...
باز هرسه زدیم زیرخنده.
بین خنده گفتم:باباجان خب نمیتونی زبون بریزی و به قول ملی شیرین زبونی کنی چرا میگی؟؟ دلم نه قلبم..
بعد دوباره خنده های ریز ریز من و ملینا...

بابا: ای وروجک ها ...دست به یکی میکنید و منو مسخره میکنید؟! خب آدم گرسنه دیگه مغزش فعالیت نمیکنه و نمیدونه چی داره میگه دیگه!
و دوباره خنده های هرسه...

صبح ساعت 7 آماده شدم که برم دانشگاه.رفتم پایین پیش مامان و بابا سر میز.
_سلام بر اهالی خانه.

هر 2 سرشان رو بلند کردند و گفتند:سلام
مامان: سلام مادر. بیا بشین برات چای بریزم.
_مرسی.مامان چرا امروز زهرا خانم نیومده؟(خدمتکار خونمون)
مامان: دیگه نمیاد.میخواد بره دیارش کرمانشاه.

_جدی؟چه خوب.دیگه نمیاد ازش خداحافظی کنم؟
مامان:نه.
_إ چه بد.دلم براش تنگ میشه.خانوم خوبی بود.
مامان:آره.خیلی زن زحمت کشی بود.خدا پشت و پناهش باشه.
_ایشاا...
مامان:ملینا رو هم سر راحت برسون.

_باشه قربونت برم.
صدای ملینا بلند شد: هووی دختر...باز در نبود من خودشیرینی کردی؟؟

برگشتم طرفش و گفتم:
_دختره ی پررو . چند بار گفتم این کلمه رو تکرار نکن؟!

ملینا دستش رو روی اپن و زیر چونه اش گذاشت و حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت:آمممم...دقیقا یادم نیست .آمارش از دستم در رفته.بعد ریز ریز خندید.
تا میخواستم یه چیزی بارش کنم بابا گفت:بچه هـــــــآ.هنوز یاد نگرفتید مثل سگ و گربه پاچه ی همدیگر رو نگیرید؟؟!
من وملینا هم زمان گفتیم: چی؟؟؟ واقعا که...یعنی ما الان سگ و گربه ایم؟؟؟
بعد از 10 ثانیه باباو مامان خندیدند. إوا!این ها چرا اینجوری شدند؟!
_واااااا...این تشبیه سگ و گربه بودن ما کجاش خنده داشت؟
مامان با لبخند گفت: خیلی با مزه بود. هر دو دقیقا یک جمله رو گفتید.اصلا مو نمیزد.
و بابا در ادامه صحبت مامان گفت: البته همزمان.
_حالا میشه بگید کدوم سگه و کدوم گربه؟
باز هر دو خندیدند.این دفعه من و ملینا هم همراهیشون کردیم.هر دو دوباره یک جمله رو با هم گفتیم.عین طوطی شدیم.همینطور که از آشپزخونه بیرون میومدم گفتم:
_خب,خب...دیگه داره دیرم میشه. بابای...ملینــــــا!بدو بیا الان کلاسم شروع میشــه.
ملینا: اومدم بابا...چرا داد میزنی؟من کنارت ایستادما!
واقعا خنده ام گرفته بود. داشتم هوار میکشیدم در صورتی که ملینا درست کنارم بود.
_من میرم ماشین و روشن کنم.تو هم کفشت رو پوشیدی بیا.
ملینا: باشه.
تو راه بودیم که به ملینا گفتم: امروز عصر اگه کاری نداری بیا یه سر بریم بیرون.میخوام برای تولد روژین لباس بخرم.
ملینا: نه امروز کاری ندارم. تو که یه خروار لباس داری؟!
_میخوام جدید بخرم.
ملینا: نه که تو لباسات قدیمیه! باشه میام.همین جا نگه دار پیاده میشم .نمیخواد داخل کوچه بری.
_باشه عزیزم...خدا به همراهت.
_خداحافظ.

دانشگاه:

با گفتن خسته نباشید استاد یه نفس عمیق کشیدم.وسائلم رو تو کیفم گذاشتم و از کلاس زدم بیرون.
داشتم در کلاس رو می بستم که صدای سولماز رو پشت سرم شنیدم: سلام ملودی
_سلام سولماز.خوبی جیگر؟سیاوش خوبه؟
سولماز: مرسی.خوب نیستم عالی ام.عالی.بهتر از این نمیشم.اون هم خوبه.تو خوبی؟
_مرسی منم خوبم.چی شده هی عالی ام عالی ام میکنی؟ امروز زیادی خوشحالی .رو زمین نیستی تو آسمونی؟(جان من تشبیه رو داشتی!!هه هه)
سولماز: وا. من که رو زمین ایستادم.چی چیو تو آسمونی؟؟
باخنده گفتم: IQ منظورم این بود که هی داری بال بال میزنی و میگی عالی هستی.از بال بال زدنت یاد پروازدر آسمون افتادم.
سولماز خندید و گفت: فدای اون تشبیه هاتت بشم.عالی ام چون مراسم عقدمون آخر همین هفته است.
_وااای...جدی میگی؟تبریک میگم عزیزم.چقدر در آرزوی اومدن این روز بودی.بالاخره به آرزوت رسیدی.
سولماز: بله بله...من در آرزو بودم؟!...چه حرفا !!
_خب عزیزم.کی دختر ترشی لیته ای رو میگیره؟ نه تو بگو.
دست به کمرم شدم و ادامه دادم:
من نمیدونم این سیاوش خان عقل نداشت؟ این همه دختر, فراوون.یکیش خودم. اونوقت اومده دختر عموی ترشیده اش رو میخواد بگیره. فکرکنم چیزی بهش خوروندی یا با عشوه گری خرش کردی ...

همینطور که داشتم با سولماز حرف میزدم عقب عقب میرفتم.


**** زمان آشنایی ملودی و سولماز*****

من با سولماز تو دانشگاه آشنا شدم.موقعی که برای اسم نویسی رفته بودم دیدم دختری وسائلش رو زمین ریخته و داره تند تند جمعشون میکنه. رفتم جلو و گفتم کمک میخوای؟ سرشو بلند کرد و گفت : نه مرسی.
گفتم:نه چیه ؟!!! الان به کمک هم جمعش میکنیم.زودتر هم جمع میشه.
گفت:آخه زحمتت میشه.
_چه زحمتی؟ بجای تعارف کردن بیا وسائلت رو زودتر جمع کن .
گفت:باشه.
بعد از جمع کردن وسائل از رو زمین بلند شدم و گفتم: افتخار آشنایی با کی رو دارم؟
گفت: سولماز امینی هستم.
دستم رو به طرفش دراز کردم و گفتم: من هم ملودی هاشمی هستم.خوشوقتم سولماز.
دستش و در دستم فشرد و گفت: من هم همین طور .
بدون هیچ حرفی به راه افتادیم.
سولماز:ملودی چند سالته؟ من 25 سالمه.

_23 . إ ..جدی؟ پس بزرگتر از منی.
سولماز: آره.با من راحت باش .میتونی سولماز صدام کنی.
_باشه. سولماز به منم بگو ملودی .من اینظوری راحت ترم.حالا بیا بریم تا دیرمون نشده.

******** *******

من سولماز رو به عنوان خواهر دومم دوستش دارم.دختر شاد و سرحالیه.این حرف ها رو هم از سر شوخی بهش گفتم .به این موضوع(ترشیده بودن) خیلی حساسه.منم بخاطر اینکه لجش رو در بیارم بهش گفتم ترشیده.
سولماز: وایسا...ملودی اگه دستم بهت نرسه.
تا این حرف رو زد , فلنگ و بستم و عقب عقبی به طرف راه خروج رفتم اما...