وقت رفتن نیلی جون و تانیا که رسید با بغضی که توی گلوش پنجه انداخته بود و آزارش می داد گفت:
- نیلی جون ... آرتان ... دیشب اومد خونه شما؟!
نیلی جون اخماش در هم شد و گفت:
- آره عزیزم ... اومد اونجا ...
- آترین هم ... باهاش بود؟!
- آخر شب نیما خان آوردش ...
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- حالش ... خوب بود؟!
نیلی جون با لبخند گفت:
- آترین؟ آره بچه م ...
ترسا آهی کشید و گفت:
- نه نیلی جون ... آرتان رو می گم ...
اینبار اخمای تانیا در هم رفت و در حالی که خم شده بود تا زیپ چکمه هاشو ببنده گفت:
- اون کی اخلاق داره آخه؟
نیلی جون هم خندید و گفت:
- راست می گه تانی ... عنق از همون اول رفت توی اتاقش ... آخر شب هم که آترین رو آوردن اومد یه کم با بچه رفتن تو حیاط بازی کردن و بعد هم اومد تو و یه راست دوباره رفت توی اتاق ...
تانیا هم با هیجان گفت:
- غذا هم نخورد ...
ترسا آب دهنش رو با درد قورت داد و گفت:
- بیچاره آرتانم ...
نیلی جون دستشو گذاشت سر شونه ترسا و گفت:
- ببین دختر! خودت خوب شوهرتو می شناسی ... غده و لجباز و یه دنده! رگ خوابشو هم خودت بلدی ... نگران نباش! الان که حرف طلاق رو زدی یه ذره به غرور شاهزاده اعظم برخورده! اما تو می تونی درستش کنی ... من بهت ایمان دارم!
ترسا لبخند تلخی زد و گفت:
- ممنون نیلی جون ...
تاینا هم خم شد ترسا رو بوسید و گفت:
- پسرت خیلی شیرینه! به خاطر اونم که شده همه چی رو درست کنین ... من چهار ماه دیگه ایرانم ... امیدوارم توی همین مدت همه چیز به حالت اولش برگرده و من بتونم شما دو تا رو عاشقونه کنار هم ببینم ... وگرنه بهت گفته باشما! بر می دارم آرتان رو می برم ...
بعد زا این حرف خندید ... اما ترسا دلش لرزید ... نکنه آرتان پشت پا بزنه به همه چی؟!
نیلی جون و تانیا رفتن و ترسا موند با قلبی پر از ترس ... خیلی نتونست بابت این جریان که آرتان خیانت نکرده خوشحالی کنه ... دلش به حال خودش سوخت ... به خاطر یه حرف نزدن خودشو بیچاره کرده بود! کاش به حرفای آرتان گوش می کرد ... کاش حرف زده بود ... کاش ... آهی کشید و راه افتاد سمت اتاق ... باید یکی یکی همه پل هایی رو که خراب کرده بود بود رو ترمیم میکرد ... اولین پله تماس با شایان و انصراف دادن از بقیه روند طلاق بود ... شایان وقتی حرفای ترسا رو شنید حسابی شوکه شد! حق داد به آرتان که برای نجات زندگیش به آب و آتیش زده بود ... اما از طرفی ترسا هم حق داشت ... در هر صورت اون جریان منتفی شد ... بعد از اون افتاد به جون زندگیش ... خیلی همه جا رو خاک و کثیفی گرفته بود ... وقتی خونه رو برق انداخت رفت حمام و حسابی به خودش رسید ... بعدش هم یه پیرهن میدی طوسی و صورتی تنش کرد و مشغول آشپزی شد ... هم غذای مورد علاقه آرتان رو درست کرد و هم غذای مورد علاقه آترین رو ... فقط یه شب بود که بچه شو ندیده بود اما دلش حسابی براش تنگ شده بود ... مشغول در آوردن لازانیا از داخل فر بود که در خونه باز شد و قلب ترسا لرزید ... زود بود برای اومدن آرتان! تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد ... باید هر طور که شده بود از دلش در می آورد ... لازانیا رو با دستکش فر از داخل فر بیرون کشید و گذاشت روی گاز ... صدای قژ قژ کفش های آرتان رو روی پارکت ها شنید و سر برگردوند ... آرتان کاملاً بی توجه به ترسا راهی اتاق خوابشون شد ... ترسا جا خورد اما می دونست که مستحق این رفتاره ...

پس خم به ابرو نیاورد، سعی کرد لبخند بزنه دستی به لباسش کشید و دنبال آرتان وارد اتاق خواب شد ... آرتان در کمد های بالایی رو باز کرده بود و مشغول در آوردن ساک کوچیک مسافرتیش از اون بالا بود ... ترسا با بهت بهش خیره شد ... آرتان ساک رو پایین آورد و در کمد رو بست ... تازه اون لحظه بود که متوجه ترسا توی چارچوب در شد ... ساک به دست خیره به هم موندن ... هیچ کدوم حرفی نمی زد ... دست آخر ترسا کم آورد و با صدای لرزون گفت:
- سلام ...
آرتان ساک رو انداخت روی تخت ... آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- سلام ...
بعد هم باز بی توجه به ترسا رفت سمت کمد لباسش ... باز کرد و مشغول برداشتن چند دست از لباس های مورد نیازش شد ... ترسا با تعجب یه قدم جلو رفت و گفت:
- آرتان ... چی ... کار می کنی؟
آرتان بدون اینکه از انجام عملش متوقف بشه یا حتی نگاهی به ترسا بندازه گفت:
- نمی بینی؟! دارم وسایلمو جمع می کنم ...
ترسا دستاشو مشت کرده بود ... یه قدم دیگه جلو رفت ... داشت می مرد ... باید یه غلطی می کرد تا جلوی شوهرشو بگیره ... بدون اینکه به خودش اجازه فکر کردن بده دست دراز کرد و پیرهنی که دست آرتان بود رو گرفت ... نگاه آرتان بالا اومد و چشماشون توی هم قفل شد ... ترسا آب دهنش رو قورت داد و فقط تونست یه کلمه بگه:
- نرو ...
آرتان پوزخند زد و گفت:
- نرم؟!! جدی؟! چه طور می خوای کسی رو کنارت تحمل کنی که حالت ازش به هم می خوره ...
نا خوداگاه دستشو جلوی دهنش گذاشت و و نالید:
- وای نه!
آرتان خوب حالات ترسا رو دیک می کرد و می فهمید ... نگرانیشو ... سردرگمیشو ... حال خراب الانشو ... اما به روی خودش نیاورد ... لباسش رو از دست ترسا کشید بیرون و گفت:
- صداقت رو اون لحظه که این حرفو زدی تو چشمات دیدم ترسا ... اونقدر عزت نفس دارم که تو رو وادار به زندگی با خودم نکنم ... دوستم نداری ... خیلی خب! اجباری نیست ... من می رم ... آترین رو هم می برم ... روز دادگاه همو می بینیم ...
قلب ترسا لرزید ... در آن واحد دو ضربه بد به پیکرش وارد شد ... طلاق از آرتان ... دوری از آترین ... چونه اش هم نوا با قلبش لرزید و گفت:
- آرتان ... می خوام ... ی خوام باهات حرف بزنم ...
آرتان همینطور که لباس هاشو توی ساک پرت می کرد گفت:
- فکر می کنی دیگه حرفی هم مونده؟
ترسا عصبی داد کشید:
- آره مونده لعنتی ... خیلی هم مونده ... باید همه شو بشنوی ...
آرتان خودشو برای همه این لحظه ها آماده کرده بود ... پس بی حرکت نشست لب تخت و گفت:
- خیلی خب می شنوم ...
ترسا می لرزید ... اصلا فکرشو هم نمی کرد که اعتراف به اشتباهش اینقدر سخت باشه ... اما مجبور بود ... مجبور بود به خاطر عشقش ... به خاطر بچه ش ... پس اونم نشست لب تخت و گفت:
- من ... چند وقت پیش ... همون روزی که تصادف کردم ... اومدم مطبت ... اونجا ... در مطبت باز مونده بود ... اما بیمار نداشتی ... منشی هم نبود ... از لای در اتاق که نگاه کردم یه دختر رو دیدم که روی پات نشسته و توی وضعیت خیلی بدی با تو قرار داره ...
آرتان توی سکوت بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده و خودشو متعجب نشون بده زل زده بود به چشمای بیقرار ترسا ... خودش هم حال خوبی نداشت ... معمای زندگیش حل شده بود ... اما هنوزم عصبی بود ... عصبی و آشفته ... ترسا با حالی خراب و داغون همه چیز رو تعریف کرد ... دیوونه شدن خودش ... سرعت بالاش .. تصادفش ... اینکه می خواسته گذشت کنه و بیخیال همه چی بشه اما بازم تلفن آرتان با تانیا همه چیزو خراب کرده بود ... همه چیو گفت ... اینقدر گفت تا خالی شد ... با خودش فکر می کرد الان دیگه همه چی تموم شده ... آرتان با شنیدن حقیقت اونو بخشید ... محتاج بود ... محتاج گرمی آغوش همسرش ... محتاج امنیت آغوشش ... پس محتاج تر از همیشه خودش رو جلو کشید و سرش رو گذاشت روی سینه آرتان ... آرتان ... با همه وجودش لرزید ... دستش رو که داشت می رفت بالا تا توی موهای ترساش فرو بره رو مشت کرد و با یه حرکت از جا بلند شد ... حالا نوبت نقشه آرتان بود ...