رمان عشقم رو نادیده نگیر28
نمی دونم ساعت چند بود که با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. بدون اینکه
نگاهی بهش بندازم, دستم رو دراز کردم و قطعش کردم. دوباره سرم رو روی
بالشت گذاشتم ولی هوز چند ثانیه نگذشته بود که دوباره صداش بلند شد
با حرص توی جام نیم خیز شدم و بهش خیره شدم. با دیدن شماره ی
ارسلان چشمام تا آخر باز شد. قبل از اینکه قطع شه سریع دکمه ی تماس
فشردم و نزدیک گوشم بردمش.
صداش توی گوشی پیچید:
- زود باش آماده شو ... پایین منتظرتم
قبل از اینکه قطع کنه با گیجی گفتم:
- واسه چی آماده شم؟
با صدایی که نشون می داد عصبیه گفت:
- عمو اینا قرار کوه گذاشتن...سروناز باید بهت گفته باشه!
و قطع کرد. زیر لب فحشی نثارش کردم و موبایلم رو روی اباژور تقریبا پرت
کردم. بیشعور زورش میده دو کلام حرف بزنه. خواستم از جام بلند شم که
ناخوداگاه حواسم به اطرافم جمع شد. من توی اتاق خودم چیکار می کردم؟
تا اونجایی که یادم بود من توی خونه ی خودمون خوابم برد. با فکری که به
ذهنم رسید چشمام گرد شد! نکنه...
با صدای بوق بلند ماشین به خودم اومدم و سریع از روی تخت بلند شدم.
لباس های ورزیشم رو پوشیدم و کوله ام رو برداشتم. با تمام سرعتی که
داشتم تا پایین رو تقریبا دویدم .حتی نزدیک بود یه بار هم از روی پله ها کله
پا شم!
***
کوله ام رو روی شونه ام جا به جا کردم و به کسایی که اومده بودند خیره
شدم. علاوه بر خانواده ی ما, خانواده ی ارسلان هم اومده بودند. یعنی با
وجود خاله و خانوادش حدود 10 , 11 نفری می شدیم. نمی دونم بابا و عمو
چی با هم رد و بدل کردند که بعد از چند دقیقه راه افتادند. با راه افتادن بقیه,
من هم پشت سر ارسلان, کنار سروناز راه افتادم. اونقدر آهسته حرکت می
کردم که حتی سروناز هم دیگه ازم جلو زد.بیخیال مشغول دید زدن اطرافم
شدم. همینجوری که به اطرافم خیره شده بودم ناخوداگاه محکم به کسی
برخورد کردم که باعث شد پخش زمین شم. با حرص در حالی که لباس هام
رو می تکوندم گفتم:
- مگه کوری ؟!!
هیچ صدایی نشنیدم. فکر کنم بدبخت از لحن حرف زدنم شوکه شده بود!
- منم اگه جای تو بودم و عین ندید بدید ها به اطرافم زل زده بودم و حواسم
هم به هیچ جا نبود, مطمئنا همین رو می گفتم!
با تعجب سرم رو بالا بردم و به پوزخندش خیره شدم. اون الان به من چی
گفت؟ گفت من ندید بدیدم؟ با جلو اومدن دستش برای کمک, نگاه حرص
بارم رو به اطرافم دوختم. بخاطر افتادنم, تعدادی نگاهشون این طرف بود.
ناخوداگاه با فکری که به ذهنم رسید , خنده ی کمرنگی روی لبم نشست.
درحالی که لباس هام رو می تکوندم, بی توجه به دستش که دراز شده
بود بلند شدم. با لبخندی که حاکی از پیروزی بود, نگاهم رو به دستش که
الان مشت شده بود دوختم. می تونستم عصبانیت رو توی چشم هاش
بخونم ولی بی توجه با همون لبخند ژکوندم از کنارش رد شدم و راه افتادم.
اونقدر از این کارم خوشحال شده بودم که حتی اگه جایزه ی نوبل رو هم
بهم می دادن , اینقدر خوشحال نمی شدم. مطمئن بودم با کاری که کرده
بودم, کارم رو بی جواب نمی زاشت ولی همین که ضایع شده بود, برام
کافی بود. با ملحق شدن به بقیه , دیگه با ارسلان روبرو نشدم.
بعد از حدود 4 ساعت کوهنوردی, بالاخره بزرگترها هم رضایت دادند و
تصمیم این شد که از همونجا برگردیم. اونقدر از کوه بالا رفته بودیم که دیگه
احساس می کردم هر آن پاهام بی حس شه و از کوه پرت شم پایین ولی
خدا رو شکر این اتفاق نیفتاد. حتی سروناز و آتا هم اونقدر غر غر کرده
بودند که صدای بقیه هم دراومده بود و باعث شده بود تا اخر سرکوفت بقیه
رو تحمل کنیم. خودم هم که مثل جوجه اردک زشت دنبالشون راه افتاده
بودم حتی جیکم هم در نمی اومد. ترجیح می دادم بجای غر زدن از طبیعت
اطرافم لذت ببرم. اونقدر محو اطرافم شده بودم که از بقیه عقب افتاده بودم.
حتی صدای سروناز که صدام می کرد رو هم نمی شنیدم. با ضربه ای که
به شونم خورد, سریع یه خودم اومدم و به قیافه ی عصبی سروناز خیره
شدم.
سروناز: - یه ساعته دارم صدات می کنم کجایی تو؟؟
- بیخیال...خب الان بگو
سروناز: - اه! حرص ادمو در میاری تو!
بعد در حالی که سعی می کرد مثل من اروم قدم برداره گفت:
- سارینا تو چرا امروز اینقدر کم حرف شدی؟
- خب ترجیح میدم به جای گوش دادن به خزعبلات تو و هدر دادن وقتم(
اینو با لحن مسخره ای گفتم), از اطرافم لذت ببرم!
با حرص گفت:
- اوه اوه خانوم وقت شناس شما از این کارا هم بلد بودی؟؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- تا چشت دراد!
احساس کردم چیزی خواست بگه که ناخوداگاه سر جاش وایستاد. با تعجب
مثل خودش سر جام وایستادم و بهش خیره شدم. حواسش اینجا نبود و
با قیافه ای شوک زده به جایی خیره شده بود. از این رفتارش واقعا ترس برم
داشته بود. مسیر نگاهش رو دنبال کردم که به گوشه ی دنجی رسیدم.
کمی دقیق تر نگاه کردم. با دیدن دختر و پسری که دست تو دست هم
چیزایی می گفتن, با ترس دوباره نگاهم رو به سروناز دوختم. پلک هاش پی
در پی می پرید و این عصبی بودنش رو نشون میداد. اولین بار نبود این
اتفاق براش پیش می اومد... هر وقت به شدت عصبی می شد پلک هاش
می پرید. الان هم یکی از اون مواقع بود ولی تنها چیزی که ازش سر در
نمی اوردم دلیلش بود. دوباره نگاهم پی شون معطوف شد. اینبار نگاه هر دو
شون این طرف بود. دختره با تعجب و پسره... پسره نگاهش یه جورایی
گنگ بود. اینبار صبر رو جایز ندونستم و با سرعت خودم رو بهش رسوندم
در حالی که توی بغل گرفته بودمش با ترس گفتم:
- سروناز چی شدی؟ چرا یهو اینجوری شدی؟
از لرزش خفیف شونه هاش فهمیدم گریه می کنه. درست بود که اونجا
جاش نبود ولی بی صدا شروع کردم به نوازشش. دوباره نگاهم رو به همون
نقطه ولی با این تفاوت که الان کسی اونجا نبود, دوختم. حسم می گفت
این همون پسره ای بود که سروناز درموردش گفته بود. ولی اون دختره
چی؟
با یاد اوری مکانمون سریع به اطرافم خیره شدم.خداروشکر جز معدود
نفراتی که اونا هم سرشون به کار خودشون گرم بو, کس دیگه ای نبود.
اینبار نگاهم رو به جلوم چرخوندم. شک نداشتم که گم شدیم چون دیگه
حتی خبری از ارسلان و ارش نبود... یعنی اونقدر حواسشون پرت بود که
متوجه ما نشدن؟ سروناز درحالی که اشک هاش رو با پشت دستش پاک
می کرد گفت:
- شرمنده... نمی دونم چرا یهو حالم بد شد
اونقدر ذهنم مشغول گم شدنمون بود که هیچی نگفتم و به اطرافم چشم
دوختم تا حداقل نشونه ای یا چیزی از راهمون گیرم بیاد. سروناز که اونطور
منو کلافه دید با صدای گرفته ای گفت:
- چی شده سارینا؟
- فکر کنم گم شدیم
به دنبال این حرفم بی معطلی دستش رو گرفتم و دنبال خودم به طرف
پایین کوه کشوندمش. خب خدا رو شکر مقصدمون پایین کوه بود... حداقل تا
اون جاش رو می دونستم بقیش رو هم خدا کریمه..شاید تا اونموقع یه
سرنخی گیرمون اومد. واقعا از عقل خودم تعجب می کردم. با اینکه راه رفت
و برگشتمون یکی بود و ما یکبار هم اومده بودیم, اما بازم هیچی از اون راه
رو یادم نمی اومد... حتی سروناز هم همینطور . اون حتی حرف هم نمی
زد... پووووف!
فکر کنم حدود یک ساعت گذشت که بالاخره تونستم ماشین بوگاتی
ارسلان رو از میان ماشین های دیگه تشخیص بدم. حسم مثل کسایی بود
که بعد از مدتی چیز با ارزشی که دنبالش می گشتن رو پیدا کردند...
دقیقا عین حس بچه ای که بهش ابنبات داده میشه, خر کیف شده بودم.
با خوشحالی پریدم و گفتم:
- وای خدا پیداشون کردم!
با دیدن قیافه ی دمغ سروناز پوفی کشیدم و سعی کردم ضدحالی که بهم
خورده بود رو نشون ندم... خودم رو نزدیک ماشین رسوندم... همه به جز
ارسلان و آرش اونجا وایستاده بودند. اولین نفری که چشمش به ما خورد
آنا بود. با صدای پر از حرصی که با نگرانی همراه بود گفت:
- شما دو تا کجایین یه ساعته؟؟
اوه اوه چه توپشون هم پره... حالا خوبه اینا ما رو جا گذاشتن و کسایی که
گم شده بودن ما بودیم! با این حرفش مامان کمی نزدیک تر اومد و گفت:
- پس ارسلان و آرش کجان؟
- مگه قرار بود اونام همراه ما باشن؟
مامان: - شما که گم شدین ارسلان گفت میان دنبالتون بگردن. بهشون هم
گفتم نمی خواد بچه نیستن پیداشون میشه ولی اون گفت من سارینا رو
می شناسم خیلی دست و پا چلفتیه!
با تعجب به مامان که لبخند محوی روی لبش بود خیره شدم. اون الان چی
گفت؟ یعنی ارسلان به من گفته بود دست و پا چلفتی؟ با حرص درحالی
که ناخون هام رو محکم توی مشتم می فشردم زیر لب گفتم:
- مرتیکه ی بیشعور... به من میگه دست و پا چلفتی!!
همونطور که عصبی طول ماشین رو طی می کردم , برای خودم هم نقشه
می کشیدم.فقط دلم می خواست قیافش رو وقتی که منو می بینه, ببینم!
اونوقت نشونش می دادم دست و پا چلفتی کیه!!
با فکری که به ذهنم رسید , لبخند شیطانب زدم و رو به همه گفتم:
-میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟
بابا با کنجکوی بهم خیره شد که با همون نیشخند گفتم:
- میخوام وقتی برگشتن هیچکس خبر اومدنم رو بهشون نده
بی توجه به خنده هاشون و تا سف مامان که به خنده همراه بود, داخل
ماشین نشستم. بخاطر شیشه های دودی ماشین , کسی نمی تونست
داخل رو ببینه. با تصور قیافه ی ارسلان خنده ای روی لبم نشست. هنوز
چند دقیقه نگذشته بود که قامت ارسلان از دور نمایان شد. از همون جا هم
دلم براش ضعف رفت...چقدر خواستنی شده بود! سعی کردم این فکر ها رو
از خودم دور کنم. کمی بیشتر بهش دقیق شدم... انگار کلافه بود. آرش هم
داشت چیزی کنار گوشش می گفت که فقط سرش رو تکون میداد. معلوم
بود حواسش اصلا به حرف های ارش نبود! تا چشمش به سروناز افتاد,
لبخندی زد و چیزی در گوش آرش گفت که آرش هم نگاهش به این طرف
افتاد... دیگه کاملا بهمون نزدیکه شده بودند .فقط دعا می کردم لو نرم چون
باعث می شد خیلی خیط شم!
ارسلان: - مثل اینکه شما دوتا هم پیدا شدین!
فقط امیدوار بودم سروناز چیزی رو لو نده... هنوز چند ثانیه نگذشته بود که
با ادایی که سروناز دراورد, چشمام تا حد اخر گرد شد.
با زانو جلوی پای ارسلان افتاد و با هق هق که شک نداشتم واقعی بود, زار
زد:
-ولی سارینا که با ما نیست! نگو که پیداش نکردین؟! بعد در حالی که
اشک هاش رو با پشت دستش پاک می کرد, روش رو به طرف بقیه که با
دهن باز نگاهش می کردند, کرد و گفت:
- مامان تو یه چیزی بگو!
واقعا نمی دونستم از این کاراش تعجب کنم یا بخندم...لامصب چقدر هم
خوب فیلم بازی می کرد. اصلا باورم نمی شد همین سروناز که تا الان دمغ
بود, این ادا ها رو از خودش در بیاره. اینبار نگاهم رو به مامان که مردد مونده
بود دوختم. آخرش هم به طرف و گفت:
-آروم باش سروناز...مطمئنم پیداش میشه بچه هم که نیست که حداقل
بگیم گم شده...بیست سالشه...گریه نکن عزیزم.
با حرص به مامان خیره شدم... اینم مامانه ما داریم آخه؟ اینقدر بیخیال؟
یعنی اگه واقعا گم می شدم همینا رو می گفت؟؟
سروناز: - د آخه نمی فهمین شما... سارینا اگه می خواست پیدا شه, تا
الان شده بود! مثل اینکه حالیتون نیست... سه ساعته پیداش نیست!
و خودش رو توی بغل مامان انداخت. با خنده بهشون خیره شدم.اونقدر
جدی بازی می کردند که هیچ کس حتی نمی تونست شک کنه! اونقدر هم
صدای سروناز بلند بود که چند نفر توجهشون به این طرف جلب شده بود
و با دلسوزی بهش خیره شده بودند. با نزدیک شده قدم های محکم و
عصبی ارسلان به طرف ماشین, از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم! نکنه
فهمیده؟ وای اگه لو رفته باشیم آبروی نداشتم میره! با ضربه ی محکمی
که به کاپوت ماشین خورد و پشت سرش صدای عصبی ارسلان که گفت:
- لعنتی!
چشمام رو که از ترس بسته بودم, باز کردم و بهش خیره شدم.
دستی توی موهاش کشید و گفت:
-خب الان کجا می تونیم پیداش کنیم!
سروناز: - توی ماشین!
این یعنی فیلم بازی تموم! نگاهی به قیلفه ی گیج ارسلان انداختم و در
حالی که سعی میکردم خنده ام رو جمع کنم, دستگیره رو فشردم و از
ماشین پیاده شدم. وای خدا چقدر قیافه هاشون باحال شده بود. سعی
کردم قیافه ی بیخیالی به خودم بگیرم. گفتم:
-ای بابا دیرمون شد نمی خواین راه بیفتین؟
خودم هم از حرفم خندم گرفته بود ولی به هر جون کندنی بود خودم رو نگه
داشتم.به قیافه ی ارسلان خیره شدم.داشت با دهن باز نگاهم می کرد.
بقیه هم که عین چی خودشون رو ول داده بودن و میخندیدند... کم کم رنگ
نگاهش تغییر کرد و عصبانیت جای خودش رو به قیافه ی شوک زده اش
داد. درحالی که با عصبانیت دست هاش رو مشت کرده بود گفت:
- همین الان راه میفتیم!
بدون هیچ حرفی سوار شد و در رو محکم بست. به قیافه ی نگران مامان و
سروناز که حالا از روی زمین بلند شده بودند خیره شدم و با زدن لبخند
کوچیکی خیالشون رو بابت ارسلان راحت کردم. با اینکه کمی ترسیده
بودم ولی سعی کردم با فکر اینکه هیچ غلطی نمی تونه بکنه, داخل
ماشین نشستم و به روبروم خیره شدم. منتظر نموند بقیه راه بیفتن
محکم پاش رو روی گاز فشار داد و ماشین رو با صدای بدی از اونجا دور کرد.
با ترس کمی به صندلی چسبیدم و گفتم:
-آروم تر لطفا!
انگار چیز بدی گفته باشم پاش رو بیشتر روی پدال فشار داد...توی دلم به
خودم بابت کارم لعنت فرستادم.
اه سارینا تو که میدونی این دیوونه اعصاب درست و حسابی نداره...پووووف!
بادیدن سرعتش نزدیک بود قلبم بیاد تو حلقم!!...280 ... اینبار ضربان قلب
من هم بالا رفته بود... واقعا ترسیده بودم... با صدای آرومی گفتم:
-تروخدا یواشتر...
با صدای بلندی داد زد:
- خفه شو! تو نمی خواد به من بگی چیکار کنم!
با ترس خودم رو توی صندلی مچاله کردم...قلبم عین گنجشک میزد
کمی بهم خیره شد. نفسش رو با حرص بیرون داد و یک دفعه پاش رو روی
ترمز گذاشت که محکم به شیشه خوردم...آخ سرم...
با عصبانیت از ماشین پیاده شد. نفسم رو با اسودگی بیرون دادم و بهش
خیره شدم.راستش حالا که فکر می کنم می بینم خیلی زیاده روی کردم
به این نتیجه رسیده بودم که سر به سر ارسلان گذاشتن اصلا به نفعم
نخواهد بود! بعد از چند دقیقه تکیه اش رو از ماشین برداشت و بدون هیچ
حرفی این بار با سرعت اروم تری راه افتاد
نگاهی بهش بندازم, دستم رو دراز کردم و قطعش کردم. دوباره سرم رو روی
بالشت گذاشتم ولی هوز چند ثانیه نگذشته بود که دوباره صداش بلند شد
با حرص توی جام نیم خیز شدم و بهش خیره شدم. با دیدن شماره ی
ارسلان چشمام تا آخر باز شد. قبل از اینکه قطع شه سریع دکمه ی تماس
فشردم و نزدیک گوشم بردمش.
صداش توی گوشی پیچید:
- زود باش آماده شو ... پایین منتظرتم
قبل از اینکه قطع کنه با گیجی گفتم:
- واسه چی آماده شم؟
با صدایی که نشون می داد عصبیه گفت:
- عمو اینا قرار کوه گذاشتن...سروناز باید بهت گفته باشه!
و قطع کرد. زیر لب فحشی نثارش کردم و موبایلم رو روی اباژور تقریبا پرت
کردم. بیشعور زورش میده دو کلام حرف بزنه. خواستم از جام بلند شم که
ناخوداگاه حواسم به اطرافم جمع شد. من توی اتاق خودم چیکار می کردم؟
تا اونجایی که یادم بود من توی خونه ی خودمون خوابم برد. با فکری که به
ذهنم رسید چشمام گرد شد! نکنه...
با صدای بوق بلند ماشین به خودم اومدم و سریع از روی تخت بلند شدم.
لباس های ورزیشم رو پوشیدم و کوله ام رو برداشتم. با تمام سرعتی که
داشتم تا پایین رو تقریبا دویدم .حتی نزدیک بود یه بار هم از روی پله ها کله
پا شم!
***
کوله ام رو روی شونه ام جا به جا کردم و به کسایی که اومده بودند خیره
شدم. علاوه بر خانواده ی ما, خانواده ی ارسلان هم اومده بودند. یعنی با
وجود خاله و خانوادش حدود 10 , 11 نفری می شدیم. نمی دونم بابا و عمو
چی با هم رد و بدل کردند که بعد از چند دقیقه راه افتادند. با راه افتادن بقیه,
من هم پشت سر ارسلان, کنار سروناز راه افتادم. اونقدر آهسته حرکت می
کردم که حتی سروناز هم دیگه ازم جلو زد.بیخیال مشغول دید زدن اطرافم
شدم. همینجوری که به اطرافم خیره شده بودم ناخوداگاه محکم به کسی
برخورد کردم که باعث شد پخش زمین شم. با حرص در حالی که لباس هام
رو می تکوندم گفتم:
- مگه کوری ؟!!
هیچ صدایی نشنیدم. فکر کنم بدبخت از لحن حرف زدنم شوکه شده بود!
- منم اگه جای تو بودم و عین ندید بدید ها به اطرافم زل زده بودم و حواسم
هم به هیچ جا نبود, مطمئنا همین رو می گفتم!
با تعجب سرم رو بالا بردم و به پوزخندش خیره شدم. اون الان به من چی
گفت؟ گفت من ندید بدیدم؟ با جلو اومدن دستش برای کمک, نگاه حرص
بارم رو به اطرافم دوختم. بخاطر افتادنم, تعدادی نگاهشون این طرف بود.
ناخوداگاه با فکری که به ذهنم رسید , خنده ی کمرنگی روی لبم نشست.
درحالی که لباس هام رو می تکوندم, بی توجه به دستش که دراز شده
بود بلند شدم. با لبخندی که حاکی از پیروزی بود, نگاهم رو به دستش که
الان مشت شده بود دوختم. می تونستم عصبانیت رو توی چشم هاش
بخونم ولی بی توجه با همون لبخند ژکوندم از کنارش رد شدم و راه افتادم.
اونقدر از این کارم خوشحال شده بودم که حتی اگه جایزه ی نوبل رو هم
بهم می دادن , اینقدر خوشحال نمی شدم. مطمئن بودم با کاری که کرده
بودم, کارم رو بی جواب نمی زاشت ولی همین که ضایع شده بود, برام
کافی بود. با ملحق شدن به بقیه , دیگه با ارسلان روبرو نشدم.
بعد از حدود 4 ساعت کوهنوردی, بالاخره بزرگترها هم رضایت دادند و
تصمیم این شد که از همونجا برگردیم. اونقدر از کوه بالا رفته بودیم که دیگه
احساس می کردم هر آن پاهام بی حس شه و از کوه پرت شم پایین ولی
خدا رو شکر این اتفاق نیفتاد. حتی سروناز و آتا هم اونقدر غر غر کرده
بودند که صدای بقیه هم دراومده بود و باعث شده بود تا اخر سرکوفت بقیه
رو تحمل کنیم. خودم هم که مثل جوجه اردک زشت دنبالشون راه افتاده
بودم حتی جیکم هم در نمی اومد. ترجیح می دادم بجای غر زدن از طبیعت
اطرافم لذت ببرم. اونقدر محو اطرافم شده بودم که از بقیه عقب افتاده بودم.
حتی صدای سروناز که صدام می کرد رو هم نمی شنیدم. با ضربه ای که
به شونم خورد, سریع یه خودم اومدم و به قیافه ی عصبی سروناز خیره
شدم.
سروناز: - یه ساعته دارم صدات می کنم کجایی تو؟؟
- بیخیال...خب الان بگو
سروناز: - اه! حرص ادمو در میاری تو!
بعد در حالی که سعی می کرد مثل من اروم قدم برداره گفت:
- سارینا تو چرا امروز اینقدر کم حرف شدی؟
- خب ترجیح میدم به جای گوش دادن به خزعبلات تو و هدر دادن وقتم(
اینو با لحن مسخره ای گفتم), از اطرافم لذت ببرم!
با حرص گفت:
- اوه اوه خانوم وقت شناس شما از این کارا هم بلد بودی؟؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- تا چشت دراد!
احساس کردم چیزی خواست بگه که ناخوداگاه سر جاش وایستاد. با تعجب
مثل خودش سر جام وایستادم و بهش خیره شدم. حواسش اینجا نبود و
با قیافه ای شوک زده به جایی خیره شده بود. از این رفتارش واقعا ترس برم
داشته بود. مسیر نگاهش رو دنبال کردم که به گوشه ی دنجی رسیدم.
کمی دقیق تر نگاه کردم. با دیدن دختر و پسری که دست تو دست هم
چیزایی می گفتن, با ترس دوباره نگاهم رو به سروناز دوختم. پلک هاش پی
در پی می پرید و این عصبی بودنش رو نشون میداد. اولین بار نبود این
اتفاق براش پیش می اومد... هر وقت به شدت عصبی می شد پلک هاش
می پرید. الان هم یکی از اون مواقع بود ولی تنها چیزی که ازش سر در
نمی اوردم دلیلش بود. دوباره نگاهم پی شون معطوف شد. اینبار نگاه هر دو
شون این طرف بود. دختره با تعجب و پسره... پسره نگاهش یه جورایی
گنگ بود. اینبار صبر رو جایز ندونستم و با سرعت خودم رو بهش رسوندم
در حالی که توی بغل گرفته بودمش با ترس گفتم:
- سروناز چی شدی؟ چرا یهو اینجوری شدی؟
از لرزش خفیف شونه هاش فهمیدم گریه می کنه. درست بود که اونجا
جاش نبود ولی بی صدا شروع کردم به نوازشش. دوباره نگاهم رو به همون
نقطه ولی با این تفاوت که الان کسی اونجا نبود, دوختم. حسم می گفت
این همون پسره ای بود که سروناز درموردش گفته بود. ولی اون دختره
چی؟
با یاد اوری مکانمون سریع به اطرافم خیره شدم.خداروشکر جز معدود
نفراتی که اونا هم سرشون به کار خودشون گرم بو, کس دیگه ای نبود.
اینبار نگاهم رو به جلوم چرخوندم. شک نداشتم که گم شدیم چون دیگه
حتی خبری از ارسلان و ارش نبود... یعنی اونقدر حواسشون پرت بود که
متوجه ما نشدن؟ سروناز درحالی که اشک هاش رو با پشت دستش پاک
می کرد گفت:
- شرمنده... نمی دونم چرا یهو حالم بد شد
اونقدر ذهنم مشغول گم شدنمون بود که هیچی نگفتم و به اطرافم چشم
دوختم تا حداقل نشونه ای یا چیزی از راهمون گیرم بیاد. سروناز که اونطور
منو کلافه دید با صدای گرفته ای گفت:
- چی شده سارینا؟
- فکر کنم گم شدیم
به دنبال این حرفم بی معطلی دستش رو گرفتم و دنبال خودم به طرف
پایین کوه کشوندمش. خب خدا رو شکر مقصدمون پایین کوه بود... حداقل تا
اون جاش رو می دونستم بقیش رو هم خدا کریمه..شاید تا اونموقع یه
سرنخی گیرمون اومد. واقعا از عقل خودم تعجب می کردم. با اینکه راه رفت
و برگشتمون یکی بود و ما یکبار هم اومده بودیم, اما بازم هیچی از اون راه
رو یادم نمی اومد... حتی سروناز هم همینطور . اون حتی حرف هم نمی
زد... پووووف!
فکر کنم حدود یک ساعت گذشت که بالاخره تونستم ماشین بوگاتی
ارسلان رو از میان ماشین های دیگه تشخیص بدم. حسم مثل کسایی بود
که بعد از مدتی چیز با ارزشی که دنبالش می گشتن رو پیدا کردند...
دقیقا عین حس بچه ای که بهش ابنبات داده میشه, خر کیف شده بودم.
با خوشحالی پریدم و گفتم:
- وای خدا پیداشون کردم!
با دیدن قیافه ی دمغ سروناز پوفی کشیدم و سعی کردم ضدحالی که بهم
خورده بود رو نشون ندم... خودم رو نزدیک ماشین رسوندم... همه به جز
ارسلان و آرش اونجا وایستاده بودند. اولین نفری که چشمش به ما خورد
آنا بود. با صدای پر از حرصی که با نگرانی همراه بود گفت:
- شما دو تا کجایین یه ساعته؟؟
اوه اوه چه توپشون هم پره... حالا خوبه اینا ما رو جا گذاشتن و کسایی که
گم شده بودن ما بودیم! با این حرفش مامان کمی نزدیک تر اومد و گفت:
- پس ارسلان و آرش کجان؟
- مگه قرار بود اونام همراه ما باشن؟
مامان: - شما که گم شدین ارسلان گفت میان دنبالتون بگردن. بهشون هم
گفتم نمی خواد بچه نیستن پیداشون میشه ولی اون گفت من سارینا رو
می شناسم خیلی دست و پا چلفتیه!
با تعجب به مامان که لبخند محوی روی لبش بود خیره شدم. اون الان چی
گفت؟ یعنی ارسلان به من گفته بود دست و پا چلفتی؟ با حرص درحالی
که ناخون هام رو محکم توی مشتم می فشردم زیر لب گفتم:
- مرتیکه ی بیشعور... به من میگه دست و پا چلفتی!!
همونطور که عصبی طول ماشین رو طی می کردم , برای خودم هم نقشه
می کشیدم.فقط دلم می خواست قیافش رو وقتی که منو می بینه, ببینم!
اونوقت نشونش می دادم دست و پا چلفتی کیه!!
با فکری که به ذهنم رسید , لبخند شیطانب زدم و رو به همه گفتم:
-میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟
بابا با کنجکوی بهم خیره شد که با همون نیشخند گفتم:
- میخوام وقتی برگشتن هیچکس خبر اومدنم رو بهشون نده
بی توجه به خنده هاشون و تا سف مامان که به خنده همراه بود, داخل
ماشین نشستم. بخاطر شیشه های دودی ماشین , کسی نمی تونست
داخل رو ببینه. با تصور قیافه ی ارسلان خنده ای روی لبم نشست. هنوز
چند دقیقه نگذشته بود که قامت ارسلان از دور نمایان شد. از همون جا هم
دلم براش ضعف رفت...چقدر خواستنی شده بود! سعی کردم این فکر ها رو
از خودم دور کنم. کمی بیشتر بهش دقیق شدم... انگار کلافه بود. آرش هم
داشت چیزی کنار گوشش می گفت که فقط سرش رو تکون میداد. معلوم
بود حواسش اصلا به حرف های ارش نبود! تا چشمش به سروناز افتاد,
لبخندی زد و چیزی در گوش آرش گفت که آرش هم نگاهش به این طرف
افتاد... دیگه کاملا بهمون نزدیکه شده بودند .فقط دعا می کردم لو نرم چون
باعث می شد خیلی خیط شم!
ارسلان: - مثل اینکه شما دوتا هم پیدا شدین!
فقط امیدوار بودم سروناز چیزی رو لو نده... هنوز چند ثانیه نگذشته بود که
با ادایی که سروناز دراورد, چشمام تا حد اخر گرد شد.
با زانو جلوی پای ارسلان افتاد و با هق هق که شک نداشتم واقعی بود, زار
زد:
-ولی سارینا که با ما نیست! نگو که پیداش نکردین؟! بعد در حالی که
اشک هاش رو با پشت دستش پاک می کرد, روش رو به طرف بقیه که با
دهن باز نگاهش می کردند, کرد و گفت:
- مامان تو یه چیزی بگو!
واقعا نمی دونستم از این کاراش تعجب کنم یا بخندم...لامصب چقدر هم
خوب فیلم بازی می کرد. اصلا باورم نمی شد همین سروناز که تا الان دمغ
بود, این ادا ها رو از خودش در بیاره. اینبار نگاهم رو به مامان که مردد مونده
بود دوختم. آخرش هم به طرف و گفت:
-آروم باش سروناز...مطمئنم پیداش میشه بچه هم که نیست که حداقل
بگیم گم شده...بیست سالشه...گریه نکن عزیزم.
با حرص به مامان خیره شدم... اینم مامانه ما داریم آخه؟ اینقدر بیخیال؟
یعنی اگه واقعا گم می شدم همینا رو می گفت؟؟
سروناز: - د آخه نمی فهمین شما... سارینا اگه می خواست پیدا شه, تا
الان شده بود! مثل اینکه حالیتون نیست... سه ساعته پیداش نیست!
و خودش رو توی بغل مامان انداخت. با خنده بهشون خیره شدم.اونقدر
جدی بازی می کردند که هیچ کس حتی نمی تونست شک کنه! اونقدر هم
صدای سروناز بلند بود که چند نفر توجهشون به این طرف جلب شده بود
و با دلسوزی بهش خیره شده بودند. با نزدیک شده قدم های محکم و
عصبی ارسلان به طرف ماشین, از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم! نکنه
فهمیده؟ وای اگه لو رفته باشیم آبروی نداشتم میره! با ضربه ی محکمی
که به کاپوت ماشین خورد و پشت سرش صدای عصبی ارسلان که گفت:
- لعنتی!
چشمام رو که از ترس بسته بودم, باز کردم و بهش خیره شدم.
دستی توی موهاش کشید و گفت:
-خب الان کجا می تونیم پیداش کنیم!
سروناز: - توی ماشین!
این یعنی فیلم بازی تموم! نگاهی به قیلفه ی گیج ارسلان انداختم و در
حالی که سعی میکردم خنده ام رو جمع کنم, دستگیره رو فشردم و از
ماشین پیاده شدم. وای خدا چقدر قیافه هاشون باحال شده بود. سعی
کردم قیافه ی بیخیالی به خودم بگیرم. گفتم:
-ای بابا دیرمون شد نمی خواین راه بیفتین؟
خودم هم از حرفم خندم گرفته بود ولی به هر جون کندنی بود خودم رو نگه
داشتم.به قیافه ی ارسلان خیره شدم.داشت با دهن باز نگاهم می کرد.
بقیه هم که عین چی خودشون رو ول داده بودن و میخندیدند... کم کم رنگ
نگاهش تغییر کرد و عصبانیت جای خودش رو به قیافه ی شوک زده اش
داد. درحالی که با عصبانیت دست هاش رو مشت کرده بود گفت:
- همین الان راه میفتیم!
بدون هیچ حرفی سوار شد و در رو محکم بست. به قیافه ی نگران مامان و
سروناز که حالا از روی زمین بلند شده بودند خیره شدم و با زدن لبخند
کوچیکی خیالشون رو بابت ارسلان راحت کردم. با اینکه کمی ترسیده
بودم ولی سعی کردم با فکر اینکه هیچ غلطی نمی تونه بکنه, داخل
ماشین نشستم و به روبروم خیره شدم. منتظر نموند بقیه راه بیفتن
محکم پاش رو روی گاز فشار داد و ماشین رو با صدای بدی از اونجا دور کرد.
با ترس کمی به صندلی چسبیدم و گفتم:
-آروم تر لطفا!
انگار چیز بدی گفته باشم پاش رو بیشتر روی پدال فشار داد...توی دلم به
خودم بابت کارم لعنت فرستادم.
اه سارینا تو که میدونی این دیوونه اعصاب درست و حسابی نداره...پووووف!
بادیدن سرعتش نزدیک بود قلبم بیاد تو حلقم!!...280 ... اینبار ضربان قلب
من هم بالا رفته بود... واقعا ترسیده بودم... با صدای آرومی گفتم:
-تروخدا یواشتر...
با صدای بلندی داد زد:
- خفه شو! تو نمی خواد به من بگی چیکار کنم!
با ترس خودم رو توی صندلی مچاله کردم...قلبم عین گنجشک میزد
کمی بهم خیره شد. نفسش رو با حرص بیرون داد و یک دفعه پاش رو روی
ترمز گذاشت که محکم به شیشه خوردم...آخ سرم...
با عصبانیت از ماشین پیاده شد. نفسم رو با اسودگی بیرون دادم و بهش
خیره شدم.راستش حالا که فکر می کنم می بینم خیلی زیاده روی کردم
به این نتیجه رسیده بودم که سر به سر ارسلان گذاشتن اصلا به نفعم
نخواهد بود! بعد از چند دقیقه تکیه اش رو از ماشین برداشت و بدون هیچ
حرفی این بار با سرعت اروم تری راه افتاد
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۲ ساعت 21:58 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|