تانیا ایفون رو جواب داد..اقای شیبانی بود..در را باز کرد..
ترلان :خودش بود؟..
تانیا:اره..الان میاد تو..
هر سه جلوی در ایستادن..اقای شیبانی وارد شد..مردی قد بلند و چهارشانه..تقریبا 50 ساله..موهای جو گندمی و کوتاه..چشمان مشکی که در این سن هم نافذ بودنشان را نشان می داد..چونه ی چهارگوش که گویی همیشه در حالت منقبض شدن است و او را مردی محکم نشان می داد..
سالهای سال بود که اقای شیبانی وکیل خانواده ی کیهانی ست..وکالتِ اموالِ عمه خانم رو هم او بر عهده داشت..

بعد از سلام و احوال پرسی های روز..تانیا با دست به سالن اشاره کرد..اقای شیبانی با اجازه ای گفت و جلو حرکت کرد..
تانیا وسایل پذیرایی را روی میز چیده بود..

اقای شیبانی روی مبل نشست..تانیا و ترلان و تارا هم درست روبه روی او روی مبلِ سه نفره ای نشستند..
کیفش را کنارش گذاشت و گفت :خب..چه خبر؟..همه چیز بر وفقِ مراده؟..
تانیا لبخند زد و گفت :اره خداروشکر..همه چیز خوبه..شما خوبین؟..خانواده ی محترمتون..
اقای شیبانی:خوبن دخترم..همگی سلام دارن خدمتتون..خب..بهتره بریم سر اصل مطلب..موضوعی که باید حتما شخصا می اومدم و بهتون می گفتم..
تانیا:بله..بفرمایید..

برگه ای از داخل کیفش بیرون اورد و به طرف تانیا گرفت..
اقای شیبانی:این برگه..وصیت نامه ی پدرتونه..نسخه ی دومش..
تانیا برگه رو گرفت و نگاهی به ان انداخت..ترلان و تارا هم نگاهی به برگه انداختند..
اقای شیبانی:همونطور که گفتم این برگه..نسخه ی دوم وصیت نامه ی پدر شماست که طبق گفته ی اقای کیهانی..یعنی پدر شما پیش من موند..ایشون به من گفتند که تا کارهای مربوطه ی ویلا انجام نشده شما رو در جریان قرار ندم..تنها قسمتی که تو وصیت نامه ی اول ذکر نشده همون قسمت ویلاست..بنا به دلایلی که خدمتتون میگم..
تانیا برگه رو گذاشت روی میز وگفت :بله درسته..پدرم توی این وصیت نامه با خط خودش درمورد ویلا هم نوشته..حتی ادرس و پلاکش رو هم گفته..
اقای شیبانی:درسته..ویلا تو خود منطقه ی تهران واقع هست..البته نه این مناطق ..میشه گفت خارج از شهر ..منطقه ی باصفا و سرسبزی هم هست..
تانیا:می تونیم اونجا رو ببینیم؟..
اقای شیبانی:البته..ولی الان نه..باید با وارثین اقای بزرگوار هم صحبت کنم..اونها هنوز در جریان این ویلا قرار نگرفتن..
ترلان:مگه وکیل پدر اونها هم بودید؟..
اقای شیبانی:نه..ولی خب وقتی 3 دونگِ ویلا به نام پدر شماست و من هم وکیل ایشون هستم اون 3 دونگ باقی می مونه که متعلق به وارثین اقای بزرگوار هست..همونطور که سه دونگِ پدرتون متعلق به شماست..در اینصورت تکلیف اون هم باید مشخص بشه..اقای کیهانی قبل از ذکر و ثبت وصیت نامه با اقای بزرگوار مشورت کرده بودند..طبق توافقه هر دو طرف این وصیت نامه صورت گرفت که تا به الان سربسته باقی موند..
تارا:خب بابا که ویلا زیاد داشت..اینم مثل بقیه..فکر نکنم زیاد مهم باشه..سه دونگمون رو می فروشیم به وارثین اقای بزگوار و خلاص..
اقای شیبانی لبخند زد و گفت :مگه وصیت نامه رو کامل نخوندید؟..پدرتون این رو هم ذکر کردن که هیچ کس حق فروش این ویلا رو نداره..گفتم که هم ایشون و هم اقای بزگوار توافق کردند که کسی ویلا رو نفروشه..
تارا:خب نمی فروشیم..اهمیتی هم نداره..
اقای شیبانی:ولی من اینطور فکر نمی کنم..مطمئنم با دیدن ویلا نظرتون تغییر می کنه..
تانیا:با این اوصاف من مشتاق شدم هر چه زودتر ویلا رو ببینم..خواهش می کنم هرچه سریعتر کارهاشو انجام بدید تا بتونیم ویلا رو ببینیم..
اقای شیبانی:باشه چشم..من فردا با پسرهای اقای بزرگوار هم حرف می زنم و موضوع رو بهشون میگم..بعد هم به شما اطلاع میدم که چه موقع می تونید برای دیدن ویلا اقدام کنید..

با زدن این حرف از جا بلند شد و ایستاد..
تانیا:شما که چیزی نخوردید..بشینید تا براتون چایی بیارم..
اقای شیبانی با لبخند سرش و تکان داد و گفت :نه دخترم..باید برم..کلی کار دارم..انشاالله تو یه فرصت مناسب حتما با خانواده خدمتتون می رسیم..
تانیا:خوشحال میشیم..بابت همه چیز ممنونم..
اقای شیبانی:نیازی به تشکر نیست دخترم..هم وظیفم رو انجام دادم و هم اینکه من و کیهانی خدابیامرز دوستان صمیمی بودیم..حق رفاقت رو به جا اوردم..

ترلان و تارا هم تشکرکردند..بعد از رفتن اقای شیبانی هر سه رفتند تو باغ و روی صندلی زیر درخت نشستند..

خانه یشان ویلایی بود..سمت چپ کنار دیوار سرتاسر درختان و گلها با حالتی مستطیل شکل کاشته شده بودند..سمت راست هم به همان صورت ولی با فاصله ..زیر درخت میز و صندلی گذاشته بودند و کمی بالاتر هم تاب فلزی و بزرگی قرار داشت..
فضای روبه رو هم یک سنگ فرش طویل که انتهای ان به ویلایی با نمای سنگی به رنگ سفید و کمی هم رنگ های مات می رسید..
استخر هم درست زیر ساختمان قرار داشت..که با چند پله به پایین منتهی می شد..

تارا:من که خیلی مشتاقم زودتر ویلا رو ببینم..
ترلان:منم همینطور..اینطور که اقای شیبانی گفت وقتی ببینید نظرتون تغییر می کنه منم دلم خواست ببینمش..
تانیا:فعلا باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه..گفت خبرمون می کنه..
ترلان:اگر پسراش ویلا رو نخواستن همه ی سهمشون رو بخریم؟..
تانیا:مگه نشنیدی اقای شیبانی چی گفت؟..بابا گفته حق فروشش رو ندارن..
تارا:بابا واسه ما گفته نه اونا..اونا اگر بخوان می تونن بفروشنش..وصیت بابا ربطی به بچه های اقای بزرگوار نداره..اگر بتونیم سه دونگ رو ازشون بخریم عالی میشه..
ترلان:حالا صبر کن بریم ببینیمش..شاید همچین مالی هم نباشه..
تانیا:حتما چیز مهمی بوده که بابا انقدر روش اصرار داشته..می دونید که بابا بیخود رو یه چیزی اصرار نمی کرد..
ترلان:اره اینم حرفیه..
تارا:پس تا نبینیمش نمی تونیم در موردش تصمیم بگیریم..ولی من بازم میگم..اگر بتونیم سه دونگشون رو ازشون بخریم خوب میشه..

تانیا و ترلان در سکوت به هم نگاه کردند..با اینکه هیچ کدام ویلا را ندیده بودند..ولی احساس می کردند ندیده هم خواهانش هستند..
موبایل تانیا زنگ خورد..با دیدن شماره ی روهان اخمهایش را در هم کشید..
تارا:روهانه؟..
تانیا سرش را تکان داد و رد تماس زد..
تارا:همچین اخماتو کشیدی تو هم حدس زدم باید خودش باشه..

گوشیش دوباره زنگ خورد..
ترلان :جواب بده..تا کی می خوای سکوت کنی؟..
تانیا نگاهی به ترلان انداخت..حق با او بود..با سکوت به جایی نمی رسید..
سرش را تکان داد و از جا بلند شد..
گوشی همچنان زنگ می خورد..جواب داد..