هنوز داشتم خیره نگاهش میکردم که نزدیکم شد و گفت:
_حنا مهم نیست که اونا نخوان منو تو بهم برسیم.
مهم اینکه من و تو جفتمون برای رسیدن به هم داریم پر پر میزنیم.
اخمام رفت تو هم.
من هم خواستارعلی بودم.
منم دوست داشتم که با علی زندگی کنم اما مشکلم این بود که میدونستم خاله روی علی خیلی بد تاثیر منفی گذاشته.
یعنی یه
جورایی علی از دعاهای مادرش میترسید.
هرچقدرم که میخواست با من خوشبخت شه ولی نمیشد
چرا که هر لحظه اضطراب اینو دا
شت که مادرش ازش ناراضی باشه و زندگیش مختل شه.
علی هم مث
ل من درحال فکر کردن بود.
رو به علی گفتم:
_اما علی ...
بهم نگاه کرد .منتظر بود بقیه حرفو بزنم که دید ساکت شدم.گفت:
_حنا من میخوام باتو ازدواج کنم.
این نه که گناه داره بلکه ثوابم داره.
از مرجع تقلیدم چند وقت پیش پرسیدم که اگه خانواده ها راضی نباشن و دختر و پسر بخوان باهم ازدواج کنن حکمش چیه
؟؟؟؟
گفت که اگه پسر و دختر سن قانونی داشته باشن مشکلی نداره ولی بهتره که رضایت
خانواده هارو هم جلب کنن
به هم زل زدیم.
به نسبت قبلا ها علی خیلی راحت تر نگاهم می
کرد.
شاید با خودش فکر میکرد که منو اون بدون دی
گران هم میتونیم برای هم باشیم.
سرمو خم کردم و به تخم مرغی نگاه کردم که از دهن افتاده بود و برخلاف گرسنگی شدید که داشتم بهش لب نزده بودم.
حالم زیاد خوب نبود.دستامو دور لبه های اپن کشیدم که علی گفت:
_حنانه تو حاضری با من ازدواج کنی؟؟؟؟؟؟؟
سرمو اوردم بالا.من ازخدام بود.
ندایی از دلم برخواست
_حنانه این کار میدونی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_یعنی که خودتو تباه کنی.
من درونیم هم که همیشه ساز مخالف بود گفت:
_وا یعنی چی؟؟؟؟؟؟
_چرا تباه کنه؟؟؟؟؟؟؟لابد چون که میخواد با فرد مورد علاقش ازدواج کنه؟؟؟؟؟؟؟
ندا گفت:
_نه به خاطر اینکه علی ناخواسته به کسی قول داده.
من درونیم گفت:
_بشین بابا سرجات.
مثل مادربزرگا حرف میزنی.مهم اینکه این دوتا هم و میخوان.
علی دوباره تکرار کرد:
_حنانه؟؟؟؟؟؟؟
به چشماش خیره شدم.
من مشتاق چشماش بودم.
من علی رو برای تما
م لحظه های زندگیم میخواستم.
دیوونش بودم.
خواستم دهان باز کنم و حرف دلمو بزنم که زنگ گوشی علی بلند شد
.

علی به سمت اتاق خواب دوید.
به ظرف تخم مرغ خیره شدم و سعی کردم گوشامو تیز کنم تا بشنوم کی زنگ زده.
ولی صدایی نشنیدم.از اپن فاصله گرفتم و به سمت اتاق پاورچین پاورچین رفتم.صدای علی کم کم واضح شد:
_من تهران نیستم ریحانه بگو چی شده.
دستمو رو قلبم گذاشتم.وای خدایا فکر کنم اتفاقی افتاده.
یاد دیروز افتادم که از ظهر تا همون ثانیه خانواده ام از من خبر نداشتن.
یعنی اکان بهشون گفته بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صدای علی باز هم منو نگران کرد:
_ریحانه اروم باش.گریه نکن بهم بگو چی شده.اصلا اون گوشی رو بده به حمید.
روی زمین نشستم.خدایا یعنی چی شده بود.
انگار که گوشی رو حمید گرفت چون علی با داد گفت:
_میشه بهم بگی اونجا چه خبره که ریحانه داره اونطور گریه میکنه؟؟؟؟
_.............
بعد انگار با کف دستش زد به پیشونیش و گفت:
_حنانه پیش منه.
لرزم گرفته بود.اونا نگ
ران من بودن؟؟؟؟؟سر همین ریحانه گریه میکرد؟؟؟؟
با داد علی متوجه اشتباهم شدم
_حمید الان باید به من زنگ بزنی؟؟؟؟؟؟؟
دیگه نتونستم اروم باشم از سرجام بلند شدم و وارد اتاق شدم.علی رو تخت نشسته بود و به موهاش چنگ میزد.گفت:
_باشه الان میایم.کدوم بیمارستان؟؟؟؟؟؟؟
پاهام سست شد.رو تخت نشستم و با ناله اه کشیدم که علی متوجه من شد.
به سمتم اومد و رو به حمید گفت:
_باشه من سعی میکنم تا نیم ساعت دیگه خودمو برسونم.
و بعد در حالی که به من نگاه میکرد تلفن و قطع کرد و گفت:
_حنانه حالت خوبه؟؟؟؟؟
با مریضی نگاهش کردمو گفتم:
_علی کی بیمارستانه؟؟؟؟؟؟؟
یکم خیره نگاهم کرد و گفت:
_تو فعلا بلند شو بریم تو راه برات میگم.

اما من با عجز تو چشماش زل زد و گفتم:
_نه لی همین حالا بهم ب
گو.
علی یکم من و من کرد و دستشو تو ریشای بلندش کشید و گفت:
_مادرجون....
با ناله گفتم:
_چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علی سری تکون داد و گفت:
_نمیدونم.
دلم شور میزد
گفتم:
_علی مطمئنی
نمیدونمی؟؟؟؟
با دلخوری نگاهم کرد و گفت:
_ریحانه اینقدر شلوغ کرد که نفهمیدم.
و بعد به سمت اتاق خواب رفت و گفت:
_حنا پاشو دیر میشه.
مع
ولم بود که یه اتفاقی افتاده
اما با کرختی از سرجام بلند شدم.
علی از اتاق اومد بیرون.تو دستش کلید بود.در خونه که قفل بود و باز کرد
و رو به من گفت:
_بریم
و بعد هردو از خونه اومدیم بیرون.
علی در خونه رو دوباره قفل کرد و به سمت ماشین رفت.
منم با پاهایی لرزون به سمت ماشین رفتم.کنار لاستیک ماشین,خورده های شیشه ودکا زیر نور خورشید برق میزد.
بی حس و حال سوار ماشین شدم.
علی ماشینو روشن کرد و دستشو گذاشت پشت صندلی منو دنده عقب از باغ بیرون رفت.تازه داشتم باغو میدیدم.
یه باغ پر از دار و درخت.درختای سبز و پیر که نشون دهنده قدیمی بودن باغ بود.
نمای خونه سفید و از نمای مرمر بود.
داشتم به نمای خونه ن
گاه میکردم که ماشین از باغ بیرون رفت وعلی پیاده شد ورفت تا در و ببنده.
به سرتاپای علی نگاه کردم.
علی لباس دی
روزش و عوض کرده بود.
یه شلوار کتون کبریتی قهوه ای
سوخته پاش بود با یه تیشرت مشکی استین بلند که کاملا جذب بود.
به غیر از اینکه نگران مادرجون بودم اما یه چیزی ازارم میداد.
صدای در ماشین منو به خودم اورد.
علی زیر لب بسم اللهی گفت و راه افتاد.
منم زیر لب اسم خدارو اوردم و صوتمو به سمت بیرون چرخوندم که اشکم از چشمم فرو ریخت.
خدایا؟؟؟؟؟
یعنی میخواستی بگی تو هم به این ازدواج راضی نبودی؟؟؟؟؟؟

فصل بیست ودوم.............


همونطور که به ماشینایی که
مسیرشونو به سمت امامزاده تغییر میدادن نگاه میکردم به علی گفتم:
_علی من و بزار اینجا و خودت برو بیمارستان.
علی ساکت بود.رومو سمتش برگردودنم و گفتم:
_خواهش میکنم.
نگاهی به من کرد و گفت:
_حنا خطر داره
سرمو کلافه تکون دادمو گفتم:
_نه.خودش مواظبمه.
نمیدونم این حرف از کجا به زبونم رسید.
یکم با شگفتی نگاهم کرد و ماشینو کنار جاده نگه داشتو گفت:
_خب اونوقت به بقیه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پوست لبمو با دندونام کندم و گفتم:
_نمیدونم....
یکم فکر کردم و گفتم:
_خب...خب بهشون بگو من امامزاده ام.
لبخندی زد و گفت:
_اخه حنانه خانوم من برم بگم چی؟؟؟؟؟؟؟
با سرتقی در ماشی
نو باز کردمو گفتم:
اونش دیگه به خودت مربوطه.اینو باید وقتی که منو میرباییدی بهش فکر میکردی
و بعد در حالی که لبخند میزدم از ماشین پیاده شدم و دم شیشه که پایین بود گفتم:
_علی من خیلی نگرانم.میترسم با شمیم رو به رو شم.
نه واسه خاطر اینکه دیشب با هم بودیم...
نفسم از زور هیجان بالا نمیومد ادامه دادم:
_فقط واسه خاطر اینکه ....
علی لبخندی زد و گفت:
_خیلی خب حنانه خانوم.دیر شد.من میرم بیمارستان.اما تو
میری تو حرم و از جات هم تکون نمیخوری تا من بیام.
و بعد دستشو به سمت جیبش برد و تلفن همراهشو که یه N97 بود بهم داد و گفت:
ا_ینم دستت باشه تا اگه بهت زنگ زدم بتونم پیدات کنم.
از ماشین کناره گرفتم و گفتم:
_تروخدا هر خبری شد بهم بگو.
سری تکون داد و گفت:
_براش دعا کن.
و بعد با لبخند گفت:
_مواظب خودت هم باش.
لبخندی در جواب حرفش زدم و گفتم:
_بسم الله یادت نره
و ازش دور شدم.
************
قبل از اینکه وارد حرم شم به سمت وضو خونه رفتم و با دل و جون وضو گرفتم

درسته که مثل همیشه سختم بود تا استینامو بالا بزنم و جورابامو در بیارم و اب به صورتم بزنم و بدنم یخ کنه ولی خب دیگه تو امامزداه از این حرفا نبود.
با خلوص کامل بعد از گرفتن چادر که دم درب ورودی بود به سمت حرم رفتم.
حیاط امامزاده خیلی شلوغ بود.
عده ای که فکر کرده بودن اومدن پیک نیک
کنار حیاط چادر مسافرتی زده بودن و گاز پیکنیکشون کنار چادراشون روشن بود.
عده ای
هم داشتن از هم عکس میگرفتن.
بچه های کوچیک هم دنبال هم میدویدن.
سرمو انداختم پایین و بعد از اینکه کفشامو تو یه پلاستیک نو که رو سبد پلاستیکا بود گذاشتم مثل بقیه تعظیم کردمو وارد حرم شدم.
تعدادی از خانوما چنان به در
حرم چسبیده بودن که انگار خود امامزاده رو دیده بودن.
با بغض پا رو سرامیک هایی گذاشتم که نور سبز چراغا باعث شده بود برق بزنه.
از چند تا پله رفتم پایین.
چند تا بچه از روی رمپ(شیب راهه.جایی که اف
راد معلول با استفاده از اون میتونن با ویلچر حرکت کنن) کنار پله داشتن سرسره بازی میکردن.خانوما هم یا در حال رفت و امد بودن یا نماز میخوندن.
نمیدونم چرا دیگه حس راه رفتن نداشتم بلکه غمم گرفت.چرا که از رو به روم دختر بچه ای رو دیدم که معلولیت ذهنی داشت و رو ویلچر نشسته بود و مادرش داشت زار زار گریه میکرد.
بغضم میرفت تا سر باز کنه.
نزدیک ضریح اول یه گوشه پیدا کردم و نشستم.
احساس میکردم اگه برم داخل دو
باره مثل دفعه قبل امکانش هست از اینکه دارن لهم میکنن گریم بگیره.
واسه همین گوشی رو که تو دستم بود و گذاشتم تو کیف دستیم و بعد کفشمو هم رو کیفم
گذاشتمو چادر و کشیدم رو سرم.
مهری که گوشه دیوار بود و برداشتم.
میدونستم که قبلا ریحانه نماز حاجت خ
وندن و یادم داده ولی استرس داشتم.
فکر میکردم اگه الان اشتباه بخونم همه بهم میخندن.ولی نمیدونم چی شد که دلم راضی نشد نماز نخونده برم زیارت.
اسم خدا رو اوردم
و با نیت دو رکعت نماز حاجت خوندم.
دلم میخواست خودمو از حصار غصه رها کنم.
تو نماز خیلی توپوق زدم ولی از خدا خواستم منو ببخشه.خوشحال بودم از اینکه چادر رو صورتم بود تا کسی منو بابت این توپوق مسخره نکنه ولی تو اون شلوغی تنها کاری که خانوما نکردن نگاه کردن به منی بود که چادر وروی صورتم انداخته بودم.
بعد از اینکه اخرین سجده رو رفتم بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.
دستامو رو گونه هام کشیدم و سرمو به دیوار تکیه دادم و همونطور که اروم زیر لب زمزمه میکردم اشک میریختم:
_خدایا این اشکارو میبینی؟؟؟؟

هق هقم شدت گرفت و ادامه دادم:
_میبینی خدا؟؟؟؟؟؟اینا اش
کای یه عاشقه
اینا اشکای عشقه.....
اشکای عشق
...

و بعد زار زدم
_خدایا میبینی چه تنهام...
اروم با ناله و زوزه گفتم:
_میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_خدایا به قول
علی من دیشب تو بازی حساسی بودم....یه بازی .....بازی که من از همون اول بازندش بودم...
_امروزم علی خون به دلم کرد.
_خدایا میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مادرجون هم داره تقاص پس میده...
_میدونی چرا نرفتم ببینمش....
_واسه اینکه...
_واسه اینکه اون خودخواه بود...
_میدونی چرا...
_چون دست حمید و ریحانه رو تو دست هم گذاشت...
_اما...
_اما...
نفسم از ز
ور درد بالا نمیومد.چادرو بیشتر رو صورتم کشیدم و گفتم:
_خدایا؟؟؟؟؟؟میبینی؟؟؟؟؟؟
_ادمایی که اینجان همشون دلشون گرفته....
_اما من از همه اونا بیشتر...
_میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟چون....
_چون اونا اومدن اینجا تا حاجتشونو بخوان...
_به غیر خودشون همه اطرافیونشونم براشون دعا میکنن تا به حاجتشون برسن...
ولی...
از گریه زیاد به نفس نفس افتادم و گفتم:
لی من د...ل..شک.. سته...
من ک..سی رو ندار..م تا بر.ام دع..ا کنه ت..ا به ع...ل..ی بر...س...م...
اینقدر مظلومانه زجه میزدم که دستی نشست رو شونمو اروم دم گوشم گف
ت:
_دخترم تروبه حق معصومیتت و این زجه های دلخراشت برای دختر منم دعا کن...
و بعد از کنارم رفت
سرمو با گریه اوردم بالا تا ببینم کی بود که این درخواستو کرد که نگاهم به همون دختری افتاد که رو ویلچر نشسته بود.
حالم بدتر شد...
اشکام بیشتر شدت گرفت...
دیگه نتونستم اروم باشم.
از سرجام بلند شدم و به سرگردون دنبال یه خادم گشتم

از دور خانومی قد بلند و محجبه با مقنعه سبز پر رنگ و چادری سیاه که کاملا پوشونده بودتش و دیدم درحالی که یه شی پشمالو دستش بود مدام به خانوما میگفت:
_خواهرم حرکت کن...
_خواهرم از اینور...
_خواهرم اونجا نایست...
_خواهرم....
به سمتش رفتم و همونطور که اشک میریختم بهش گفتم:
_خانم ببخشید من اینجا کسی رو ندارم.میخوام برم زیارت.میشه وسایلمو چند لحظه بگیرید تا برم و بیام.
اخماشو کرد تو همو همونطور که داشت به بقیه نگاه میکرد گفت:
_نه خواهرم.نمیشه.من مسئولیت دارم نمیتونم قبول کنم.
با بغض گفتم:
_ترو خدا...
اخماشو بیشتر تو هم کشید و گفت:
_خانومم وقتمو نگیر گفتم که نمیشه.
_اگه چیز با ارزشی داری ببر بده صندوق امانات تا وقتی داری زیارت میکنی مشکلی پیش نیاد.
با نارحتی گفتم:
_هیچ راهی نداره؟؟
چنان باغضب نگاهم
کرد که انگار بهش فحش داده بودم.
با ناراحتی به سمت ضریح رفتم.چه قدر زیبا و پر ابهت بود.
اشکام مثل ابر بهاری رو گونه هام روون بود.
نمیدونستم چه کار کنم.
دوباره تو دلم گفتم:
_خدا میبین
ی؟؟حتی این بنده های خاکیت هم منو از خودشون نمیدونن.
دلم خیلی شکسته بود.
با نارحتی همونجا که ایستاده بودم نشستم و داشتم گریه میکردم که احساس کردم کسی زد به شونم.
سرمو که اوردم بالا دیدم همون خادمست.
اروم گفتم:
_بله
گفت:
_پاشو زود برو و بیا...
با خوشحالی چند لحظه نگاهش کردم و بعد هم کیف و کفشمو بهش دادم و گفتم:
_خدا هر چی که میخوای بهت بده.
لبخند تلخی زد و گفت:
_فقط زود برو و بیا.شاید کاری پیش بیاد مجبور شم برم اونور.
سری تکون دادمو از جام بلند شدم و به سمت ضریحی رفتم که در کنارش عاشق مخملی سبز نگاه علی شده بودم.

****************
عین موج دریا اینور و اونور میشدم.کم کم داشتم ناامید میشدم که دستم به ضریح برسه که نمیدونم چی شد چنان هولم دادن که برای اینکه نیافتم چادر یه خانومه رو گرفتم.سرشو تو اون شلوغی به سمتم برگردوند

با چشمایی خیس بهش خیره شدم و گفتم:
_شرمن...
نزاشت بقیه حرفمو بزنم و با تمام زورش دستمو به سمت خودش کشوند.طوری که با هول من تعدا
دی خانوم کنار رفتن و من هم چسبیدم به ضریح.
زنه نگاهی به من کرد و گفت:
_تو جوونی برای پسر منم که تو کماست دعا کن دخترم.
دلم گرفت...مردم چ
ه قدر درد داشتن...
سرمو گرفتم به لبه ی ضریح.دستامو طوری دور میله ها حلقه کردم که با
هیچ تکونی نتونم از ضریح جدا شم.
زار زدم و گفتم:
ن_میدونم چه منزلتی پیش خدات داشتی...
_اما...
_اما ترو به همه
ی بزرگیت...
_هم منو ...
_هم علی رو ...
_ببخش....
_به هم ببخش....
و بعد لب
ای سردمو رو میله ها گذاشتم و چند بار بوسیدمش.
بوی گلاب میداد.
یه خانومه که کنارم وایستاده بود داشت تند و تند یه نخ و که به ضریح بسته بودنش و گره میزد.
نمیدونستم برای چی ولی دلم میخواست منم همین کارو کنم.
ولی از بس بهم فشار میاوردن تنم داشت له میشد.
دیگه نتونستم بمونم.یعنی اصلا نمیزاشتن که بایستم.همین که دستامو از ضریح جدا کردم موجی از جمعیت چنان من و با خودش به عقب برد که افتادم وسط جمعیت.
داشتم له میشدم.
دستمو گذاشتم رو چادرم که نیوفته و بعد در حالی که بدنم و به سختی بیرون میکشیدم از جمعیت خودمو بیرون کشیدم.

******************

به محض بیرون اومدن به سمت خادم رفتم و بعد از کلی تشکر کیفو ازش گرفتم که گفت:
_فکر کنم گوشیت دو سه بار زنگ زد.
با لبخند سری براش تکون دادم گفتم:
_مرسی که گفتین
لبخندی زد وازم دور شد.منم ازش فاصله گرفتم و گوشی رو از تو کیفم در اوردم

۴ تا میس کال داشتم با یه اس ام اس
میس کالامو چک کردم دیدم که شم
اره رو نمیشناسم.
اس ام اسمو باز کردم که دیدم نوشته:
معلوم هست کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟
حنانه دو دقیقه دیگه زنگ زدم جواب بده.

هنوز داشتم پیامو میخوندم که گوشی شروع کرد به لرزیدن تو دستم.
زنگ موبایلش مداحی بود.
باز دوباره
با گریه هام
غزل میخونم
به لکنت افتاده زبونم
بزار بگم از دل خونم
جون ندارم...

گوشی رو جواب دادم و گفتم:
_بله
ص
دای ناراحت علی که همراه با داد بود گفت:
_معلوم هست کجایی؟؟؟؟؟
بدون سلام گفتم:
_ببخشید داشتم زیارت میکردم.
صدای نفس عمیقشو شنیدم.
اروم گفت:
_زیارت قبول.
لبخندی زدم و با تسبیحی که کنارم بود شروع به بازی کردن کردم که گفت:
_حنانه اشتباه کردم تورو با خودم نیاوردم.
لبخندم محو شد و گفتم:
_چرا؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟
با لرزش که تو صداش بود گفت:
_نه اتفاقی نیافتاده...
_ولی...
_ولی مادرجون...
با دلهره گفتم:
_از دست تو علی...مادرجون چی...خب جونم به لبم رسید...
کلا
فه بود.
اینو از تند تند نفس کشیدناش فهمیدم.ادامه داد:
_مادرجون میخواد تورو ببینه.
با بهت گفتم:
_منو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علی گفت:
_اره...
با بغض گفتم:
_علی نمیتونی بیای دنبالم؟؟؟؟؟
و بعد لبمو گزیدم تا ا
شکم در نیاد.
گفت:
_میشه ولی مادرجون نمیزاره که من بیام.
با دلخوری گفتم:
_حالا هم دست از این مسخره بازیاشون برنمیدارن؟؟؟؟؟؟
علی اروم گفت:
_حنانه....
درسته که اذیتمون کردن ولی الان مسئله فرق میکنه.
با تعجب بیشتری گفتم:
_یعنی چی؟؟؟؟؟؟

نفس عمیقی کشید و گفت:
_نمیدونم....
با دلهره گفتم:
_پس من چکار کنم؟؟؟؟؟
علی گفت:
_حنانه سعی میکنم خودمو برسونم....
سرمو تکون دادمو گفتم:
_باشه پس منو زیاد منتظر نزار.اگه دیدی هم نمیزارن بیای.....
بغضمو قورت دادمو گفتم:
_بگو به...
انگار فهمید میخوام چی بگم که فریاد عصبیش لرز انداخت به جونم:
_حنانه سعی نکن منو عصبی کنی.
_شده مادرجون اینجا قسمم بده خودم میام.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم واروم گفتم:
_فقط خدا ببخشتشون
علی که نشنید چی گفتم گفت:
_چیزی گفتی؟؟؟؟؟؟؟
با انگشتم اشکمو پاک کردم و گفتم:
_نه منتظر خبرت هستم.خدافظ.
و بعد بدون انتظار حرفی گوشی رو قطع کردم و سعی کردم اروم باشم.
مادرجون منو کار داشت؟؟؟؟؟؟
کار؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه چه کاری؟؟؟؟؟
چی میخواست بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با یاداوری اینکه یادم
رفت از علی بپرسم که حال مادرجون چطوره با کف دست کوبوندم تو پیشونیم.
از سرجام بلند شدم و رفتم همونجایی که داشتم گریه میکردم.
پامو تو شکمم جمع کردم و زمزمه وار گفتم:
_یعنی چی شده؟؟؟؟؟

دوساعت بود که گوشه امامزداه چمباتمه زده بودم و داشتم از نگرانی میمردم.
از علی خبری نبود.نمیدونستم چی شده...
داشتم از ن
گرانی بالا میاوردم.
این یکی از اخلاقای بد من
بود که با نگرانی هام بیمار میشدم.
دست خودمم نبود.
نگرانی من در حد خودکشی بود.کافی بود یه روز نگران یکی باشم اونوقت شاید جونمو هم از دست میدادم.
داشتم زیر لب شعر میخوندم که احساس کردم صدای گوشی بلند شد.
از تو کیفم در اوردم و به صفحه اش نگاه کردم.
اس ام اس بود.
بازش کردم
حنانه دارم میام دنبالت.هر وقت زنگ زدم ببیا دم در امامز
اده.
وسایلمو برداشتمو در حالی که به کمر خشک شده ام حرکت میدادم به امامزاده نگاه کردم که به جای اینکه جمعیت کم شه بدتر داشت زیادتر هم میشد.
از امامزاده خارج شدم.داشتم کفشامو از تو پلاستیک خارج میکردم که گوشی زنگ خورد.
سریع جواب دادم و گفتم:
_الو علی کجایی؟؟؟؟؟؟
با شنیدن صداش جا خوردم:
به جای علی صدای اکان تو گوشی پیچید
_حنا کجایی؟؟؟؟؟؟
با بهت گفتم:
_اکان؟؟؟؟؟؟؟
صداش یه مدلی بود گفت:
_حنا الان وقتش نیست کجایی؟؟؟؟؟
چادر و بدون اینکه تا بزنم انداختم تو سبد و به سمت در دویدم و گفتم:
_دارم میام تو کجایی؟؟؟؟؟؟
_تو جاده
ناراحت گفتم:
_من بیام کجا؟؟؟؟؟؟
تند حرف میزد.
_بیا دم جاده.همونجایی که علی پیادت کرد.
به سمت همونجایی که پیاده شده بودم رفتم و گفتم:
_من اونجام تو کجایی؟؟؟؟؟؟
ماشینی کنار پام زد رو ترمز.اونم وسط جاده.
با بهت به ماشین خیره شدم که دیدم ۲۰۶ علی عطاست
گوشی رو قطع کرد و گفت:
_حنا بپر بالا یالا.
گوشی به دست با بهت بهش خیره بودم که داد زد وگفت:
_حنا یالا

چشمام داشت از تعجب در میومد.
تا نشستم راه افتاد
اکان با یه کت مشکی و یه شلوار مشکی کتون در حالی که پشت فرمون ماشین علی بود اومده بود دنبالم.
برام عجیب بود.علی گفته بود حتی اگه مادرجون قسمش هم بده میاد دنبالم.
حتی با اینکه اسم اکانم نیاوردم سرم داد زد.این یعنی که اگه بمیرم هم نمیزارم اکان بیاد دنبالت اما حالا..

داشتم به جاده نگاه میکردم و این مساله رو تو ذهنم هضم میکردم که صدای اکان منو از تو فکر کشوند بیرون:
_حنانه دعا کن زود برسیم.
با بهت بهش زل زدم و گفتم:
_چرا باید زود برسیم؟؟؟میشه بگی چی شده که اینقدر عجولی؟؟؟؟؟؟؟؟
دنده رو عوض کرد و همونطور که گاز میداد گفت:
_صبر کن میفهمی.
حدود یه ساعت طول کشید که برسیم.
ج
البیش اینجا بود که اکان با تمام سرعتی که داشت یه ساعته رسیدیم.اگه میخواستیم اروم بیایم فکر کنم شب میرسیدیم
در حال فکر کردن بودم که همین که ماشین جلوی بیمارستان نگه داشت اکان گفت:
_حنانه برو پایین الان میام.
از ماشین پیاده شدم و داشتم به این فکر میکردم چی شده که صدای حمید و از پشت سرم شنیدم.
جلل خالق.
خدایا چی شده چرا اینا از در و دیوار خود
شونو به من میرسونن.
حمید با چشمای سرخش به من خیره شد و گفت:
_حنانه با کی اومدی؟؟؟؟؟؟
پس حمید هم گریه کرده بود.با حرص دندون قورچه ای کردم و خواستم بگم با اکان که صداش از پشتم اومد:
_اِِِ حمید اینجایی؟؟؟؟؟چرا وای
ستادی بدو حنانه رو ببر پیش مادربزرگت.
داشتم بهش
ون نگاه میکردم که صدای ریحانه رو هم شنیدم.
_حنانه.
به سمتش برگشتم.
خدایا این جا چه خبر بود؟؟؟؟؟؟
به سمتش ر
فتم و بغلش کردم و گفتم:
_چی شده ریحانه؟؟؟؟؟
دستمو گرفت و من و از تو بغلش کشید بیرون و در حالی که منو به داخل بیمارستان هل میداد گفت:
_بدو حنا خیلی دیر شده...
همراه
ریحانه میدویدم تا اینکه یه نگهبان باعث شد ریحانه سرعتش کم شه.
نگهبان با اخم های گره خورده تو صورتش گفت:
_کجا خانوم؟؟؟؟

ریحانه بغضش شکست و گفت:
_اقا بزار بره داخل.
صدای خاله اینا هم از پشت سرم اومد.
اینا کجا بودن که من ندیدمشون؟؟؟؟؟؟؟؟
خاله,مامان,بابا و عمو ارش مادر و پدر شمی
م همه پشت من با چشمایی گریون وایستاده بودن.فقط شمیم و علی نبود.
همه داشتن گریه میکرن.
ای خدا چی شده بود...
خاله عصبی و پر از نفرت نگاهم کرد.خواست حرفی بزنه که ریحانه دوباره گفت:
_اقا خواهش میکنم
مرد نگهبان داشت نگاهمون میکرد که اکان کنارم رسید و رو به نگهبانه کارتشو نشون داد.
نگهبانه که دید اکان از خودشونه گفت:
_اقای دکتر بعدا شر نشه.
اکان لبخندی زد و گفت:
_نه هیچ اتفاقی نمیافته.
و بعد دستای سرد منو تو دستاش گرفت و به سمت سی سی یو بردتم.
پاهام یخ بود.
لباس مخصوص تنم کردم که اکان اروم گفت:
_حنا مادر بزرگت باهات حرف داره.تو و علی نباید گریه کنید.
با بغض گفتم چی شده؟؟؟؟
لبخند کمرنگی رو لبش نشست و گفت:
_وقتی برگشتی بهت میگم.
و بعد منو به سمت ات
اقی که مادرجون توش بستری بود هل داد.
نمیدونم چی شد.چرا یه دفعه ای....
اخه مادرجون که حالش خوب بود...
مگه...
سر از نگاه خاله هم در نیاوردم...
وارد اتاق که شدم علی رو دیدم که دست مادرجون و گرفته و پشتش به منه.
مادرجون و علی داشتن اروم با هم حرف میزدن