قرعه به نام سه نفر 4
توی مسیر خونه بودند که تارا گفت :عجب ادمایی بودنا..
ترلان:اول ما بهشون گیر دادیم..ولی اگه اون یکی پسره نرسیده بود رفته بودم پیش نگهبان پارک..
تارا:پس ما به موقع رسیدیم..
تانیا و ترلان همزمان گفتند:مــــا؟!..تو و کـــی؟!..
تارا:تعجب نداره..اره خب..منظورم من و اون یارو پسره بود..
ترلان:می شناختیش؟..
تارا:نه..تو کابین دیدمش..
تانیا:تو کابین چکار می کرد؟..
تارا:اومده بود جوراباشو بندازه لب کابین اون بالا خشک بشه.. د اخه اینم
سواله تو پرسیدی ابجی؟..خب معلومه اونم مثل من اومده بود چرخ و فلک
سوارشه..
تانیا با اخم گفت :با یه پسر جوون و غریبه تنها تو کابین؟..دیگه چی؟..
تارا:من چی میگم تو چی میگی؟..
بعد هم همه چیز رو از زمان سوار شدنش تا وقتی پیاده شده بود برای تانیا و ترلان تعریف کرد..
ترلان:که اینطور..پس تو اون بالا با اون درگیر بودی..من و تانیا این پایین با این دوتا..
تارا شونه ش رو انداخت بالا و سکوت کرد..
تانیا:با این حال درست نبود بری تو کابین پیشش بشینی..
تارا:دیگه وقتی سوار شدم دیر شده بود..چرخ و فلک حرکت کرد..
ترلان:ولی از حق نگذریم چیزای بدی نبودنا..همچین پر و خوشگل..
تانیا با تعجب گفت :چی رو میگی؟..
ترلان:وا ..پسرا رو میگم دیگه..دیدی سر و شکلشونو؟..قیافه هاشون بیست بود..
تارا:اره..خداییش اون دوتا رفتار بدی باهامون نداشتن..ولی اونی که تیشرت
سفید تنش بود بستنیشو ریخت رو من..وای از دستش حرصی شدم در حد المپیک..دلم
می خواست همونجا خفه ش کنم..بچه پررو..
ترلان خندید و گفت :وای اره..به تو گفت کلاغ بعد هم که بستنی ریخت روت گفت جوجه اردک زشت..
تارا دهانشو کج کرد وگفت : هه هه هه هه..ببند ..من میگم داشتم حرص می خوردم تو می خندی؟..
تانیا:اون بدبختکه ا می خواستن اروم باشن منتهی ما نمی ذاشتیم..
هر سه نگاهی به هم انداختند و خندیدند..
**********
تانیا:بچه ها اماده شدید؟..اقای شیبانی تو راهه..
تارا:اره بابا من حاضرم..
ترلان کنار تارا ایستاد و گفت :منم حاضرم..گفته ساعت چند میاد؟..
تانیا در حالی که شال را روی سرش مرتب می کرد گفت :6..الانا دیگه می رسه..
هر سه توی سالن نشستند..
تانیا خواهر بزرگتر و 23 سالش بود..صورت گرد و کمی کشیده..پوست
گندمی..ابروهایی که حالتشان کمانی بود..چشمان قهوه ای روشن..بینی کوچک و
متناسب..لبان صورتی و کوچک..موهای مشکی و بلند که تا پایین کمرش می
رسید..قد بلند و زیبا بود..صدای دلنشینی داشت..رشته ی تحصیلیش عمران
بود..دختری ارام و گاهی شیطون ..در همه حال هوادار و مراقب خواهرانش
بود..ولی در بیشتر مواقع هر سه با هم شیطنت می کردند که تانیا هم جزوشان
بود..
ترلان خواهر دیگر انها که 20 ساله بود..صورت کشیده و پوستی سفید..چشمان
طوسی که از مادرشان به ارث برده بود..لبان گوشتی و برجسته به رنگ
صورتی..بینی متناسب و زیبا..موهای حالت دار مشکی که بلندی انها تا کمرش می
رسید..رشته ی تحصیلیش کامپیوتر بود..دخترِ شاد و زرنگی بود..
و خواهر کوچکترشان تارا که 18 ساله بود..دختری شیطون و بازیگوش..او هم در
زیبایی چیزی از خواهرانش کم نداشت..به حیوانات علاقه ی وافری داشت و بی
احترامی به انها را به خود می دید..
کسی در خانه جرات نداشت به حشره یا حیوانی ازار برساند..در مقابل هیچ کس هم از ترس جرات نداشت وارد اتاق تارا شود..
توی اتاقش چندین اکواریوم قرار داشت ..یک نوع مار که البته قبلا زهرش را
کشیده بودند..افتاب پرست و مارمولک های رنگارنگ..ماهی های گوناگون و زیبا
چه گوشت خوار و چه گونه های دیگر..
پروانه های خشک شده که تابلوی بزرگی از انها در اتاقش نصب بود..
تانیا و ترلان جرات نداشتند وارد اتاق او شوند ولی گاهی مجبور می شدند..
هر سه منتظر امدن اقای شیبانی بودند که زنگ در به صدا در امد..