ترلان:تانیا من برم دوتا بستنی بگیرم بیام..
تانیا:باشه برو..راستی قیفی بگیر..دو رنگ..
ترلان:باشه..

تانیا نگاهش به چرخ و فلک بود که تازه از حرکت ایستاده بود..کابینی که تارا سوار شده بود خیلی از زمین فاصله داشت..
ترلان با دوتا بستنی قیفیِ بزرگ برگشت..یکیش و داد به تانیا..
تانیا:نمی دونم چرا حرکت نمی کنه..
ترلان:لابد خراب شده..می دونی که هر چی وسیله ی بازی و تفریحی سنگین تر باشه مشکلاتش هم بیشتره..مخصوصا این وسیله ی رُعب و وحشت که دیگه جای خودشو داره..
تانیا:بریم رو صندلی بشینیم..خسته شدم همه ش اینجا وایسادیم..
ترلان:باشه بریم..

هر دو همزمان برگشتند که بی هوا خوردند به دو نفر..صدای " اخ " هر 4 نفر بلند شد..
بستنی ها کامل برگشته بود رو لباس دخترا..اون دوتا پسر هم جز رادوین و رایان شخص دیگری نبودند..
بستنی له شده افتاده بود جلوی پایشان و نگاه متعجب هر 4 نفر به همدیگر بود..کم کم اخم کمرنگی رو پیشانی دخترا نشست..
رادوین:اوه..خانم از عمد نبود..
تانیا:از عمد نبود چیه اقا؟..یه نگاه به سرتا پای ما بنداز..
رادوین هم با جسارت نگاهه دقیقی به سرتا پای تانیا انداخت..
تانیا:هووووی..چکار می کنی؟..
رادوین:دارم به سرتا پاتون نگاه می کنم ..خودتون گفتید..
بعد از این حرف لبخنده خاصی تحویل تانیا داد..تانیا از خشم سرخ شده بود..
رایان:حالا که چیزی نشده..بریم رادوین..
اینبار ترلان گفت :یعنی چی که چیزی نشده؟..اقای محترم بستنی ها رو ریختید رو لباس ما تازه می خواید برید؟..
رایان:پس چی؟..وایسیم خسارت بدیم؟..
ترلان:بله که باید خسارت بدید؟..
رایان دست تو جیبش برد و گفت:چقدر؟..
تانیا با تعجب گفت:چی چقدر؟!..
رایان:خسارت..
به لباسای دخترا اشاره کرد..ترلان با حرص گفت:اقا مواظب حرف زدنت باش..من دست بکنم تو کیفم می تونم همه ی هیکلتو بخرم..حالا وایسادی واسه من چقدر چقدر می کنی؟..
رادوین:خانم ما فروشی نیستیم که شما بخوای همه ی هیکل ما رو یه جا بخری..گفتی خسارت می خوای ما هم داریم میدیم..دیگه حرفیه؟..
تانیا:منظور ما خسارت مالی نبود..
رایان با مسخرگی گفت:اهان..جانی؟..خب کدوم عضو رو هدیه کنیم خدمتتون؟..تو رو خدا تو رودروایستی گیر نکنید بگید انگشت کوچیکه ی پاتون..بگید مثلا دستی..پایی..این همه جا..
تانیا و ترلان نگاهی به هم انداختند..تو نگاهشون خشم بیداد می کرد..
ترلان رو به رایان گفت:اقای بی مزه..جونت واسه خودت..چون واسه ما کمترین ارزشی نداره..میری دوتا بستنی قیفیِ دوبل میخری میاری..تا همین بلا رو ما هم سر شما در بیاریم..وگرنه نمیذاریم از اینجا جم بخورین..فهمیدی؟..
رادوین و رایان با تعجب اول نگاهی به هم و بعد به دخترا انداختند..
هر دو همزمان گفتند:چکارکنیم؟؟!!..
ترلان پوفی کشید و رو به تانیا گفت:ابجی اینا که کرن..خودت بهشون بگو..
رادوین:خانم محترم مواظب حرف زدنت باش..ما همچین کاری رو نمی کنیم..
ترلان:نمی کنید؟..
رایان:معلومه که نه..مگه زده به سرمون؟..
ترلان:خیلی خب..الان میرم با نگهبان پارک بر می گردم..اونوقت ببینم قبول می کنید یا نه..
رایان:حالا مثلا بری با نگهبان برگردی چی میشه؟..
ترلان:وایسا تا بهت بگم..وقتی نگهبان اومد بهش میگم شماها مزاحممون شدین و ما باهاتون برخورد کردیم بستنی به طرفمون پرت کردین..اونوقت که تحویل قانون دادمتون حالتون جا میاد..حالا صبر کن و ببین..

ترلان خواست بره که تانیا بازوش و گرفت .. زیر گوشش گفت:دختر ولشون کن..دردسر میشنا..
ترلان:چی چی رو ولشون کنم؟..اینا کارشون همینه..به سر و تیپ و شکلِ بیستشون نگاه نکن...ازاون بچه پولدارای بی دردن..باید حالشونو بگیرم..

تانیا خندید و سرش و تکون داد..همون موقع تارا به طرفشون اومد..همزمان راشا هم به طرف رادوین و رایان رفت و کنارشان ایستاد..
نیم نگاهی به دخترا انداخت و با تعجب گفت: چی شده؟!..
رایان همه چیز رو برای راشا تعریف کرد..راشا با شیطنت خندید و گفت:ایول..منم میرم تو گروهه اینا..
رادوین:تو یکی خفه..
راشا:نه ببین جونه راشا خیلی حال میده..اصلا من میرم بستنی می گیرم یکی هم واسه خودم..اون دوتا که کارشون با شماها تموم شد منم یکی می زنم دقیق تو صورتتون..آی حال میده..
رایان:راشا خفه میشی یا خفه ت کنم؟..دو دقیقه زر نزن خاموش باش..
تارا هم همه چیز رو از زبان ترلان شنید و متوجه قضیه شد..رو لبای تارا لبخند نشست..
راشا خندید و رو به دخترا گفت:خانمای محترم..من برادر این دوتا اقای به اصطلاح محترم هستم..خودم شخصا میرم واسه تون بستنی میخرم میارم..هر بلایی خواستید سرشون بیارید..

دخترا با تعجب به راشا نگاه کردند..راشا رو به تارا گفت:فقط چون تعداد زیاده و بنده هم 2 تا دست ناقابل بیشتر ندارم شما هم با من بیا ..
تارا نیم نگاهی به خواهرانش انداخت و دنبال راشا رفت..فروشگاه درست روبه رویشان بود..
هر چی رایان و رادوین به راشا چشم غره می رفتند و چپ چپ نگاهش می کردند بی فایده بود..
ترلان:انگار عقل برادرتون بهتر از شما کار می کنه..
بعد هم خندید و به رایان نگاه کرد..
رادوین:حالا چی می شد می ذاشتید ما بریم؟..2 تا بستنی ارزشش و داشت؟..
ترلان:بستنیا که اصلا..ولی کار شما رو باید تلافی کرد تا دیگه تکرارش نکنید..تازه انقدر رو دارید که جواب می دید و یه معذرت خواهی هم زورتون میاد بکنید..
رایان:ما که گفتیم از عمد نبود..
ترلان:ما هم نگفتیم از عمد بود..معذرت بخواین تا بذاریم برید..
پسرا نگاهی به هم انداختند و هر دو گفتند:عمـــــرا..
دخترا هم دست به سینه نگاهی به اونها انداختند و با پوزخند گفتند:باشــــه..

همون موقع راشا همراه تارا در حالی که چندتا بستنی تو دستاشون بود به طرف اونها امدند..
تارا بستنی تانیا و ترلان رو به دستشون داد ..راشا هم بستنی تارا رو به طرفش گرفت..
راشا و تارا کناری ایستاده بودند و در حالی که بستنی هاشون رو می خوردند به اون 4 نفر نگاه می کردند..
راشا:خب شروع کنید..
رادوین با خشم گفت:هر چی اتیشه از گور تو بلند میشه..ما که امشب میریم خونه راشا..
راشا:به من چه؟..خب معلومه که میریم خونه..
رایان:همون دیگه..الان چیزی نمی دونی..ولی وقتی رفتیم خونه می فهمی..
راشا بی خیال گفت:باشه..حالا برنامه تون رو اجرا کنید تا بعد..

هر دو با خشم به راشا نگاه می کردند..ولی رو لب های دخترا لبخند مرموزی خودنمایی می کرد..
سراشون رو چرخوندند که همزمان دخترا بستی ها رو پرت کردن سمت لباسشون..
پسرا دستاشون رو اوردن بالا و نگاهی به خودشون انداختند..تانیا و ترلان می خندیدند..
تارا که ذوق کرده بود ..حواسش نبود دستاشو برد بالا که بگه " هورا " بستنی از دستش ول شد سمت راشا و تیشرت راشا هم بستنی ای شد..
تارا دستشو گرفت جلو دهانش و گفت :ای وای..حواسم نبود..
راشا خندید و بستنی خودشو خیلی دقیق و با حوصله مالید به مانتوی مشکی و براق تارا و گفت :اشکال نداره..در عوض من حواسم هست..

تارا تو شوک بود..راشا کارش که تموم شد..گویی تابلوی بدیعی خلق کرده باشد دستشو زد زیر چونه ش و متفکرانه گفت:بازم دمِ خودم گرم..یه کم از حالت کلاغ مانند بیرون اومدی..حالا شدی جوجه اردک زشت..واسه اینم یه فکری می کنم..غصه نخور تو کاره بعدیم یه طاووس ازت در میارم..
تارا دندوناشو با حرص روی هم فشرد و زیر لب غرید :مرتیکه ی عوضی..ببین با لباسم چکار کردی؟..
راشا خواست جوابش را بدهد که صدای دست و سوت از اطراف بلند شد..مردم که همه پسر و دخترای جوون بودند دورشون تجمع کرده و براشون دست می زدند..
با دیدن جمعیت در وحله ی اول تعجب کردند..تمام مدت اصلا متوجه اطراف نبودند..ناخداگاه رو لبای هر 6 نفر لبخنده محوی نشست..انگار تازه پی برده بودند که تا الان مثل 6 تا بچه ی لجباز با بستنی هاشون بازی می کردند..
تانیا و ترلان و تارا هر سه بدون هیچ حرفی از بین جمعیت رد شدند .. تا پسرا به خودشون بیان از پارک بیرون رفتند ..

مردم کم کم متفرق شدند..هر سه به سمت دستشویی پارک رفتند تا کمی سر و وضعشون رو مرتب کنند..
رادوین و رایان نگاهشون که به راشا افتاد تازه یاد کاری که کرده بود افتادند..راشا هم که فهمید اوضاع قمردرعقرب است دوید..
قرار امروزشون شهر بازی نبود ..همه ش به اصرار راشا بود که ان دو هم با او همراه شده بودند..ولی حالا با این تفریحی که تو پارک انجام دادند روحیه شون به کل عوض شده بود..
رادوین دستاشو خیس کرد و به لباسش کشید..
رادوین:بچه ها کار امشبمون زیادی بچه گانه نبود؟..
رایان:نه..این خویِ بچگانه تو همه ی ماها هست..امشب هم خودشو نشون داد..همیشه هم نمیشه تو دنیای ادم بزرگا موند..گاهی دوست داریم بزنیم جاده ی فرعی و سرکی تو خاطرات کودکیمون بکشیم..
راشا:اوهـــو..چه باحال بود این جملاته گوهربارت داش رایان..ولی منم موافقم..این تفریح و بچه بازیا به نظرم واسه ی هر سه تای ما لازم بود..الان روحیه مون بهترنشده؟..
رایان:چرا اتفاقا..من که عالیم..
رادوین هم با لبخند سر تکان داد..

رایان:ولی دخترای سیریشی بودنا..مگه ول می کردن..
رادوین:اره..اونا هم مثل ما..واسه شون تفریح شد..
راشا:البته نا گفته نمونه..به مردم بیشتر خوش گذشت..شاهد بستنی بازیه ما 6 تا دیوونه بودن..مفتی حال کردن..
رایان خندید و گفت :اره اینو راست میگی..من وقتی دیدم دورمون کردن و دارن برامون دست می زنن یه لحظه فکرکردم داریم فیلم بازی می کنیم اونا هم تماشاچی هستن..شوکه شدم..

رادوین:بهتره بریم خونه..این لکه ها پاک شدنی نیست..
رایان:باشه بریم..
رو به راشا ادامه داد: ولی من خونه با تو کار دارما..
راشا با خنده گفت :چه کار؟!..
رادوین به جای رایان گفت :بعد خودت می فهمی ادم فروش....

راشا که منظورشان را کاملا متوجه شده بود سریع دست هاش رو شست و زودتر از اونها بیرون رفت..
رایان و رادوین به این عمل راشا خندیدند ..