روبه روی خونه راننده نگه داشت.
پدر و رویا پیاده شدن و منم به تیعیت از اونا پیاده شدم.و به سمت سالن بزرگ خونه رفتیم.
النا و ایلیا هم اونجا وایساده بودن.
منم به سمتشون رفتم و با کمی فاصله از اونا وایساده ام.
پدر و رویا هم روبه روی ما نشستن.یادم به موقع هایی که افتاد که معلم ها می خوان از شاگرد ها درس بپرسن.
پدر:خواستم که شما بدونید من و رویا داریم از هم طلاق می گیریم.خواستیم شما هم در جریان باشید.
و بعدش از جاش بلند شد و رفت.چه راحت رفت.رویا هم بدون هیچ حرفی از خونه زد بیرون.
ایلیا و النا روی مبل نشستن.منم دیدم که اونجا اضافه ام رفتم تو اتاق ورزش.مانتوم رو در اوردم زیرش یه تاپ پوشیده بودم. رفتم روی تردمیل و شروع کردم به دویدن.
اصلا واسم مهم نبود که پدر و مادرم دارن از هم طلاق می گیرن.الان مطمئنن هر بچه ای جای من بود می شست یه جا و شروع می کرد به گریه کردن.ولی برای من فرقی نداره.پدر و رویا از همون اول ازدواجشون بدون هیچ علاقه ای از روی اجبار بوده.رویا دختری خوش مشرب و خوش گذرونه.ولی پدر ادمی جدی و خشنیه.خب معلومه که این دوتا باهم نمی سازن.ولی حالا چرا بعد از حدود 24 سال فیلشون یاد هندوستان کرده،خدا داند.
بعد نیم ساعت از تردمیل پایین اومدم و به سمت اتاقم رفتم تا یه دوشی بگیرم.
به اتاقم که رسیدم اسچتزی شروع کرد به پارس کردن و خودش رو مالیدن به من.لبخندی زدم و از روی زمین بلندش کردم و گرفتمش تو بغلم و گفتم:دختر من چطوره؟
اسچتزی پارس دیگه ای کرد.خندیدم و گذاشتمش رو تختش و به سمت حموم رفتم.
لباسام رو در اوردم و رفتم تو وان اب گرم.خودم رو ازاد کردم.چشمام رو بستم و به این فکر کردم که همه ارزوی داشتن زندگی من رو دارن ولی من چی؟از زندگیم بیزارم.وقتی مادری داشته باشی که بهت بگه حق نداری مامان صدام کنی چون فکر میکنم پیرم.مادری داشته باشم که صبح ها تو باشگاهه و شب ها تو مهمونی دوره اش.
پدری داشته باشم که فکر میکنه همه زندگی پوله.پدری که تا حالا یه بار بغلم نکرده،بهم نگفته دخترم دوستت دارم.
چه زندگی من دارم.پدری و مادری که بهت می گن هرزه و حرفات رو باور نمی کنن.برادری که یه زمانی مرحم همه ی اسرارم بود ولی حالا سایه ام رو با تیر میزنه.تنها کسی که تو این خانواده با من صحبت می کنن النا و ساناز و سپهرن.حداقل خوبه که اینا رو دارم.
چشمام رو باز کردم و به این فکر کردم که چقدر مادر و پسر می تونن باهم فرق داشته باشن.مامان جون خیلی مهربونه ولی پدر چی.
دلم واسه ی مامان جون تنگ شده ولی بعد از اون اتفاق دیگه پدر فقط یه بار اجازه داد برم پیش مامان جون.
بدون شستن خودم از تو وان اومدم بیرون و حوله رو دور خودم پیچیدم و اومدم بیرون.
وقتی اومدم بیرون دیدم ساناز رو تختم نشسته و داره با اسچتزی بازی میکنه.
گفتم:ساناز تو این جا چی کار می کنی؟؟
ساناز:اول سلام و بعد کلام.
من:شاعرم شدی.
ساناز خنده ای کرد ولی زود خنده اش رو قورت داد.و با نگرانی نگاهم کرد و گفت:حتما خیلی ناراحتی اره؟
گنگ نگاش کردم و گفتم:برای چی؟
ساناز:به خاطر طلاق مادر و پدرت دیگه.
همون طوری که به سمت میز ارایشم می رفتم گفتم:اهان.نه.چرا باید ناراحت باشم.
ساناز با چشمای از حدقه بیرون زده داشت نگاهم میکرد.نشستم روی صندلی و سشوار رو در اوردم و گفتم:این چشمات رو درست کن یهویی میزنه بیرون.
ساناز صاف سرجاش نشست و گفت:واقعا ناراحت نیستی؟
سشوار رو روشن کردم وگفتم:نه
ساناز با صدای بلندی گفت:اون سشوار رو خفه کن نفهمیدم چی گفتی.
سشوار رو خاموش کردم و گذاشتمش رو میز و برگشتم سمت ساناز و گفتم:نه ناراحت نیستم.تازه الان موقعیت خوبیه برای گفتن نطرم.
ساناز:کدوم نظرت؟
برگشتم سمتش و گفتم:همین تو خونه ی جدا زندگی کنم.
ساناز:الیکا میدونی این جز محالاته که عمو اجازه بدن تو توی یه خونه تنها زندگی کنی.
من:خب باهاش حرف میزنم.
ساناز:سری پیش رو یادت نرفته که.
من:نه.ولی....
ساناز:ولی و اما نداره.سری پیش بستت نبود.بی خیال شو.
من:من بی خیال بشو نیستم.چرا نمی فهمی که خیلی سخته وقتی کلی اهالی خونه باهام سرسنگین رفتار می کنن.و جوری رفتار می کنن که انگار تو توی خونه نیستی.خودت که چندروز پیش دیدی پدر بهم چی گفت.
ساناز پوفی کرد و گقت:تو رو خدا دوباره دردسر درست نکن.