کوله ام رو انداختم رو دوشم و از اتاقم زدم بیرون.رفتم تو اشپزخونه و برای اسچتزی غذاش رو ریخته ام تو طرف و برای خودمم یه ساندیچ کالباس درست کردم.غذای اسچتزی رو گذاشتم تو جا غذاییش که تو اتاقم بود و رفتم سمت پارکینگ.یه چیز عجیبی که بود که از دو روز پیش من نه رویا رو دیدم و نه پدرم رو.فقط ایلیا و النا رو دیدم.اونم دو با سه بار.
سوار ماشین شدم و به سمت داتشگاه روندم.امروز دوتا کلاس داشتم.
به دانشگاه که رسیدم ماشینم رو سرجای همیشگیش پارک کردم.و پیاده شدم.تا پیاده شدم یکی از پشت زد تو سرم.برگشتم سمتش که دیدم ایسا و پشت سرش راویس و پدرام وایسادن.ایسا گفت:بی معرفت چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟
من:بی معرفت خودتی.اگه خیلی دوستم داشتی میومدی خونمون و بهم سر میزدی.
بعدش دست راویس رو کشیدم و رفتیم سمت در ورودی.ایسا دنبالمون اومد و گفت:نگاه.دوست چندین و چند سالش رو با یه دختر بچه عوض کرده.
نگاهش کردم و گفتم:اخه خنگوب من یا تو و راویس همزمان دوست شدم.
ایسا سرش رو خاروند و ادای فکر کردن در اورد و گفت:راست میگیا.حالا در هر حال من جایگاهم از راویس بالاتره.
راویس همین طوری که داشت می خندید گفت:اتفاقا الی بیشتر منو دوست داره.تا تو.
و اینجوری شد که بحث این دوتا سر اینکه من کدومشون رو بیشتر دوست دارم شروع شد.
دیگه داشت حوصله ام سر می رفت که گفتم:بابا من نمیدونستم که اینقدر طرفدار دارم.لطفا دعوا نکنید من مال همتونم.
ایسا اومد بزنه تو سرم که دستش رو تو هوا گرفتم و گفتم:نزن،سه تا نکته از کلم می پرها.بعد اون موقع امتحان امروز رو گند میزنم.
راویس زد تو صورتش و گفت:مگه امروز امتحان داریم؟؟
خندیدم و گفتم:مگه یادت نمیاد جلسه ی پیش این کریمی گفت جلسه ی بعد از اخرین مبحث امتحان داریم.
ایسا:شوخی می کنی دیگه؟؟
سرم رو به علامت نه تکون دادم.راویس و ایسا فوری جزوه هاشون رو در اوردن که بخونن که یادشون اومد که جزو جلسه پیش رو ننوشتن.
از حرکاتشون خندم گرفته بود.ولی خب اگه میخندیدم نقشه ام رو لو می رفت.پدرام گفت:مطمئنی امتحان داریم؟اخه من تو یادداشتام ننوشتم.
بهش چشمکی زدم که نقشم رو گرفت و لبخند موزیانه ای زد. پدرام تنها پسری تو دانشگاه بود که منو به اسم صدا میکرد و من باهاش بگو و بخند داشتم.راویس رو به پدرام گفت:عزیزم تو جزوه ات رو بهم میدی؟
و بعد خودش رو مظلوم کرد.پدرام گفت:منم میخواستم از تو بگیرم.چون خودمم حواسم نبود نتونستم بنویسم.
راویس و ایسا پنچر شدن.هر دوتاشون با چشم های پر از التماس زل زدن به من.منم نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و لبخندی زدم و سعی کردم تا می تونم بی صدا بخندم تا جلب توجه نکنم.
پدرامم با صدای بلند زد زیر خنده.اول راویس و ایسا با گیجی مارو نگاه کردن وقتی فهمیدن ما دستشون انداختیم قرمز شدن.راویس جزوه اش رو کوبوند تو بازوی پدرام و گفت:خیلی بدی.
ایسا هم با جزوه اش زد تو بازوی من.و بعد هر دوتاشون روشون رو به حالت قهر برگردوندن و به سمت کلاس رفتن.منو و پدرام هنوز لبخند روی لبامون داشتیم.پدرام گفت:حالا باید یه هفته منت کشی بکنم.
و بعد به سمت کلاس راه افتاد.منم همراهش.
به کلاس که رسیدیم، پدرام رفت واسه منت کشی راویس و منم پیش ایسا نشستم.
تا پیش ایسا نشستم،ایسا روشو ازم برگردوند.
منم بهش اهمیت ندادم و جزوه ام رو باز کردم ومشغول خوندن شدم.