بهار زندگی29
فصل 71
ساعت 10:30 صبح بود و من و کسرا توی اتاق روی دو تا صندلی کنار هم و پشت میز تحریر نشسته بودیم و کسرا داشت بخشی رو که اشکال داشتم برام توضیح می داد .
برف زیادی که دیشب باریده بود تمام مسیرهای اطراف خونه رو مسدود کرده و تا زمانی که کف خیابونها شن و ماسه ریخته نمی شد و برف روبی انجام نمی گرفت ، عملا امکان خروج از خونه وجود نداشت . این شد که کسرا ساعت 8 صبح دوشنبه اومد سر وقتم و به زور بیدارم کرد و مجبورم کرد نیم ساعت بعدش حاضر و آماده توی اتاق کنارش بشینم و سئوالاتمو ازش بپرسم !
تازه مرضیه سینی چای و شیرینی رو روی میز گذاشته و اتاق رو ترک کرده بود که تلفن همراهم زنگ خورد . کسرا که با رفتن مرضیه می خواست درس دادن رو از سر بگیره مجبور شد باز سکوت کنه تا من تلفنمو جواب بدم .
با دیدن اسم سوری روی صفحه نمایشگر بی اختیار لبخند زدم و با صدایی آرام تماس رو جواب دادم :
- سلام .
- یه کم یواش تر بابا . از بس خر زدی حال نداری صحبت کنی ! به خدا شاگرد ممتازها رو فضا نمی برن .
زیر چشمی به کسرا نگاه کردم که سرش پایین بود و به ظاهر داشت به کتاب نگاه می کرد اما از لبخند روی لبش حدس زدم که صدای سوری رو شنیده . برای همین از روی صندلی بلند شدم و کمی با فاصله از کسرا ایستادم ودر جواب سوری آهسته گفتم :
- سوری من الان نمی تونم خیلی حرف بزنم . کاری داشتی ؟
به سمت پنجره رفتم و کنارش ایستادم . سوری گفت :
- بشین خوب خراتو بزن که چند ساعت بیشتر فرصت نداری. بعد از ظهر می خوام ببرمت ددر !
گوشه پرده رو کنار زدم و به زمین پر از برف چشم دوختم :
- تو این هوا ؟ مگه عقلمون کمه ؟
- ببینم جنابعالی وسط چله تابستون می رید برف بازی ؟
پرده رو انداختم و به سمت کسرا برگشتم که یک دستش رو تکیه گاه سرش کرده بود و همچنان به صفحات کتاب زل زده بود. سعی کردم آرام حرف بزنم :
- شکوفه هم می آد ؟
کسرا یه لحظه برگشت نگاهم کرد و دوباره چشم به کتاب دوخت .
- آره شکوفه و چند تا از دخترای فامیل ما . دسته جمعی می خوایم بریم پارک ملت . می آی دیگه ؟
نمی دونم چرا تمایل زیادی برای رفتن در خودم نمی دیدم . یا خیلی جو درس منو گرفته بود یا اینجا و در کنار کسرا برام خیلی دلچسب بود که نمی خواستم ازش دور بشم !
دستمو جلوی گوشی گرفته و گفتم :
- من خیلی از درسام عقبم . این مدت یه مشکلی داشتم نتونستم خیلی درس بخونم . فکر نکنم بتونم بیام !
- اه نکبت ! واسه من تریپ بچه درسخون بر ندار . ساعت 3 پارک ملت باش . یه کم بازی می کنیم و تو سر و کله هم
می زنیم بعد می خوایم بریم سینما . حسن ختامشم پیتزا خورونه .
اسم سینما کمی مرددم کرد . با این حال پایه برف بازی اصلا نبودم !
- حالا شاید واسه سینما خودمو برسونم .
کسرا باز برگشت نگاهی بهم انداخت . منتها این بار دقیق تر و طولانی تر ! از چشماش کنجکاوی رو می خوندم . سوری بی حوصله گفت :
- ای بمیری که هر چی می گم یه نه می آری . خیلی خوب . ولی بعدش حق نداری زود ول کنی بری ! گفته باشم ! شام می خوایم با هم باشیم !
اینکه دیگه قطعا محال بود . با چه بهانه ای تا دیروقت با بچه ها بیرون می موندم ؟ کسرا کله امو می کند ! لبمو گزیدم و به کسرا نگاه کردم که حالا داشت کاغذی رو بی هدف خط خطی می کرد .
رومو برگردوندم و وقتی پشت به کسرا شدم باز جلوی گوشی رو گرفتم :
- نمی تونم سوری . بهناز اجازه نمی ده تا دیروقت بیرون بمونم .
صدای سوری از اون سمت بلند شد :
- تو چرا امروز تبدیل به یه ضایعه چندش شدی ؟ پا می شم می آم یه فصل کتکت می زنم ها ؟
با حرص گفتم :
- بابا خوب حق داره . هوا تاریک بشه چطوری از اون سر تهران بکوبم بیام این ور ؟
- سعید که اومد دنبال ما ، تو رو هم می رسونیم . خوب شد ؟
- سعید ؟
سوری کلافه گفت :
- سعید بابا ، داداشم !
میدونستم یه داداش دبیرستانی داره. اما مگه می تونست پشت فرمون بشینه ؟ با تعجب پرسیدم :
- مگه اون چند سا....
.
.
.
- با کی داری صحبت می کنی ؟
- هیع ...
یکهو از جا پریدم و به سمت کسرا برگشتم که دقیقا پشت سرم ایستاده و با اخم نگاهم می کرد . صدای سوری از پشت گوشی اومد :
- کی بود ؟ ... الو بهار ؟
تو چشمای خطری کسرا نگاه کردم و با من من به سوری گفتم :
- اِ سوری ... من ... من بعدا باهات تماس می گیرم . فعلا خداحافظ .
گوشی رو قطع کردم و دستامو پایین آوردم . کسرا لحظه ای به گوشی توی دستهام نگاه کرد و بعد گفت :
- با کی داشتی صحبت می کردی ؟
- سوری !
مشکوک نگاهم کرد . منتظر بود صحبتمو ادامه بدم . سر تکان داده و گفتم :
- چیه ؟
- تو بگو چیه ؟
شانه بالا داده و سعی کردم بیخیال به نظر بیام .
- چیزی نیست !
صدای پیامک گوشیم بلند شد . حتما سوری بود ! خواستم به سمت صندلیم برگردم که مچمو از پشت گرفت و نگهم داشت :
- چه کارت داشت ؟
لحن پرسشش خیلی خودخواهانه بود . ابروهام رفت بالا . برای چی باید ازش می ترسیدم ؟ الان وقت صرف کردن اون حس تنفر بود ! نفس عمیق بی صدایی کشیدم و با اعتماد به نفس جواب دادم :
- می خوایم عصر بریم بیرون . زنگ زده بود هماهنگ کنه !
خونسردی ام عصبی و خشمگینش کرد :
- آهان ... با آقا سعید اینا ؟ دیگه کیا عزیزم ؟ آقا مهران اینا هم هستن؟
لحظه ای در آرامش نگاهش کردم . به نظرم بی محلی بهترین جواب بود . برگشتم که برم اما این بار بازومو با خشونت به سمت خودش کشید و بلند گفت :
- وایسا جوابمو بده ...
از درد بازوم و خشونت رفتارش منم آرامشم رو از دست دادم و بلندتر از خودش گفتم :
- دلیلی نمی بینم به تو جواب بدم !
اون یکی بازومو گرفت و منو بیشتر به سمت خودش کشید . با چشمایی ریز و صدایی آرام اما خطرناکتر از قبل گفت :
- منو با لجبازی هات تحریک نکن بهار . و گرنه بد می بینی .
پوزخند وحشتناکی روی لبم نشست .
- دیگه از این بدتر ؟
بازوهامو رها کرد و با فکی منقبض شده میخ شد تو چشام . دهان باز کرد حرفی بزنه که صدای زنگ تلفن همراهم نگاه هر دومونو کشوند به سمت گوشیم . آوردمش بالا . نقش بستن اسم مهران ارجحی روی صفحه ، منو متعجب و کسرا رو مثل یک آتشفشان در حال انفجار کرد . قبل از اینکه دگمه اتصال تماس رو بزنم کسرا با خشونت گوشی رو از دستم کشید و به اسم مهران نگاه کرد . بعد چشمای خونینش رو بهم دوخت و گوشیه در حال زنگ رو جلوی چشمام تکون داد .
- اینجوریه دیگه ... آره ؟
جوابی ندادم و تنها نگاهش کردم . می دونستم اگه به جان بابا هم قسم بخورم باور نمی کنه که تماس مهران اونم دست بعد از تماس سوری برای هماهنگی قرار بعد از ظهر کاملا اتفاقی بوده . بنابراین چیزی نگفتم و سعی کردم خودمو نبازم !
دستش رو روی پاور گوشی نگه داشت تا وقتی خاموش شد . بعد در حالیکه گوشی رو توی جیب شلوار ورزشی اش می گذاشت گفت :
- فعلا دست من امانت می مونه تا بعد ...
به سمت در اتاق رفت . داشتم با بهت و عصبانیت فکر می کردم چطور گوشیمو پس بگیرم که تو چارچوب ایستاد و برگشت :
- اون تیکه هایی که توضیح دادم رو مرور می کنی تا یه ساعت دیگه که بهت سر بزنم بقیه اشو ادامه بدیم.
از فرصت استفاده کرده و با صدایی که سعی می کردم ملایم اما محکم باشه گفتم :
- گوشیمو بده .
- فکر قرار امروز رو از سرت بیرون کن .
چشمامو رو هم گذاشتم تا آرامشمو حفظ کنم . اعصابم کشش جر و بحث بیشتر رو نداشت . و گرنه اون حقی نداشت بخواد گوشیمو مصادره کنه .
- شاید کار مهمی داشته باشه ...
لبخند کجی گوشه لبش نشست :
- نگران کارهای مهم اون نباش ، به کارهای مهم خودت برس
به دفتر و کتابهای روی میز اشاره کرد و بعد از اتاق خارج شد . لعنت بهش. نمی دونست با این کارا منو بیشتر برای رفتن مصمم می کنه ؟
نه یک ساعت ، نه دو ساعت و نه حتی سه ساعت بعد از کسرا خبری نشد ! دیگه مطمئن شدم رفته سر کار . اما حول و حوش 1:30 ظهر که خودش اومد برای ناهار صدام کرد ، فهمیدم هنوز اونقدر از دستم عصبانیه که تحمل دیدنم رو نداره و منم البته خیلی قدردانش بودم که گذاشت به حال خودم تنها باشم و چشمم بهش نیافته !
ناهار در سکوت کامل سه نفره صرف شد . خانوم جون می خواست میزو جمع کنه که من راهی اش کردم . اما منم که می خواستم این کار رو انجام بدم کسرا مانعم شد :
- برو سراغ درست ! من خودم ترتیب اینا رو می دم .
از خدا خواسته شانه بالا داده و با رضایت در حال ترک آشپزخانه بودم که گفت :
- دارم می رم سر کار ...
به طرفش برگشتم و منتظر بهش چشم دوختم . ادامه داد :
- وقتی نیستم ، جایی نرو .
و چند ثانیه بعد محتاطانه اضافه کرد :
- دوست دارم به حرفم گوش کنی . خوب ؟
دستام رو سینه قفل شد و ابروی چپم پرید بالا .
- خواهشه یا دستور ؟
کمی در سکوت نگاهم کرد و بعد نفسی بیرون داد و به سختی گفت :
- ازت خواهش می کنم .
آهان حالا شد ! انگار می خواست یه جام زهر بده بالا ! لبخندی از سر رضایت روی لبام نشست . با خونسردی گفتم :
- خودمم قصد نداشتم جایی برم .
و موذیانه توی دلم خندیدم . عقب گرد کردم از آشپزخانه خارج بشم که صدای ملتمس گونه اش باز متوقفم کرد . اینبار برنگشتم به طرفش .
- مطمئن باشم دیگه ؟
لحظه ای مکث کردم. سرمو به طرفش برگردوندم و به چشمای نگرانش نگاه کردم . لبخند محوی زدم که در نظر کسرا به معنای تایید بود . و بعد بدون حرف آشپزخانه رو ترک کردم . دلیلی نداشت به انجام ندادن کاری که می خواستم انجام بدم ، مطمئنش کنم !
باید صبر می کردم اول کسرا از خونه خارج بشه ، بعد برای بیرون رفتن آماده بشم . چون ممکن بود کسرا برای خداحافظی بهم سر بزنه . در حقیقت اصلا تمایلی برای بیرون رفتن حتی به نیت تفریح در خودم نمی دیدم و اگه کسرا اونطور حساسیت نشون نمی داد هرگز قصد چنین کاری رو نداشتم . اما اون حس سرکش درونم با امر و نهی های کسرا بدجور طغیان کرده و منو وادار به انجام کارهایی می کرد که تنها دلیلشون لجبازی با کسرا بود و نه میل من برای انجام اونها !
بالاخره ساعت 2صدای خداحافظیش رو با خانوم جون شنیدم .بلافاصله بعدش شروع به آماده شدن کردم .تصمیم داشتم با ظاهری عالی از در خونه بیرون بزنم که شب برگشتنی وقتی کسرا منو دید حسابی جوش بیاره ! مرض داشتم دیگه ! آرایش معمولم رو با خط چشمی غلیظ تر از همیشه به اتمام رسوندم و شلوار جین لوله تفنگیم رو به همراه پلیور پشمی ام به تن کردم . تصمیم داشتم پالتو و بوتهایی رو که از انگلیس به همراه کارین خریده بودم بپوشم .
در همون حین که داشتم مثل فرفره دور خودم می چرخیدم یادم افتاد که باید از تلفن خونه با شکوفه تماس بگیرم و درباره محل قرار ازش بپرسم . باز خوب شد شماره شکوفه رو به خاطر روند بودنش از حفظ بودم وگرنه هیچ جوره نمی تونستم بدون گوشیم از چند و چون برنامه خبردار بشم .
برای برداشتن تلفن از اتاق خارج شدم اما با دیدن خانوم جون یکی محکم روی پیشانی ام زدم . اصلا حواسم نبود که برای بیرون رفتن اول باید با مرضیه هماهنگ کنم که در نبود من پیش خانوم جون بمونه .
خانوم جون روی تختش توی سالن دراز کشیده و چشماش بسته بود . اما از اونجا که کسرا تازه باهاش خداحافظی کرده بود حدس می زدم هنوز بیدار باشه . آهسته به سمتش رفتم و آرام صداش کردم . همونطور که حدس می زدم خوابش نبرده بود . چون سریع پلکهاشو گشود و با دیدنم گفت :
- چیه عزیزم ؟ چیزی می خوای ؟
لبخند خجولانه ای زدم و فکر کردم چطور باید بهش بگم :
- خانوم جون میگم که ... من ...
خانوم جون توی جاش نشست و نگاهی به سر تا پام کرد . با دیدن شلوار جین توی پام و صورت آرایش شده ام خودش پرسید :
- جایی می خوای بری ؟
- بله . با چند تا از دوستام ...
خانوم جون سر تکان داد و دلدارانه گفت :
- هیچ اشکال نداره عزیزم . من خوبم . نگران من نباش .
- نه الان به مرضیه زنگ می زنم بیاد بالا پیشتون .
لبخند زد و دست به گونه ام کشید :
- من خوبم بهار جان . باور کن . اگه مشکلی داشتم خودم به مرضیه زنگ می زنم .
منم لبخند زدم :
- باشه با اینحال وقتی رفتم پایین ، خبرش می کنم . می خوام خیالم راحت باشه .
خانوم جون سرشو به معنی تایید حرفم کج کرد و بعد گفت :
- کسرا خبر داره ؟
لبمو گاز گرفتم و با تردید گفتم :
- نه ... نمی دونه
سرتکان داد و بعد از کمی فکر باز پرسید :
- شب چطوری برمیگردی ؟
- یکی از دوستام ماشین داره . می رسونتم .
- خوبه . فقط ... بهار جان یه طوری نشه من نگرانت بشم ؟!
نگرانی خانوم جونو کاملا درک می کردم . من اینجا امانت بودم . دستاشو توی دستم گرفتم و لبخند اطمینان بخشی زدم :
- قول میدم زود برگردم . نمیذارم دیروقت بشه . دوستامم همشون ...
- نیازی نیست چیزیو توضیح بدی . من به تو به عنوان یه دختر بالغ و عاقل اعتماد دارم .
بعد دستشو از زیر دستم بیرون کشید و گذاشت روی دستم و محکم فشرد . لبخند زدم و فکر کردم چی می شد اگه کسرا ذره ای از شعور مادربزرگش رو به ارث می برد ؟!!!
20 دقیقه بعد حاضر و آماده با آژانس تماس گرفته و بعد از خداحافظی با خانوم جون از در بیرون زدم . در خونه مرضیه اینا با آقا اسماعیل صحبت کردم که مرضیه رو بعد از اینکه از حمام بیرون اومد بفرسته بالا . و بعد به سرعت از مجتمع بیرون اومدم . خودم از کارهای خودم خنده ام گرفته بود . حالا انگار کسرا ایستاده یه گوشه که مچ منو بگیره ! نمی دونم این همه عجله و استرس برای چی بود واقعا ؟!!!
با دیدن پراید سفید رنگی که تابلوی آژانس روی سقفش بود به طرفش رفتم . پسر جوان راننده با دیدنم پرسید :
- پارک ملت ؟
سرمو به نشانه تایید تکان داده و گفتم :
- بله .
- بفرمایید بالا .
دستگیره در عقب رو گرفتم و در رو باز کردم . اما قبل از باز شدن کامل در ، دستی روش نشست و اونو از حرکت متوقف کرد .
با دیدن کسرا هول شده و یک قدم به عقب برداشتم .این اینجا چه می کرد؟! کسرا در رو محکم بست و نگاه وحشتناکی بهم انداخت .
- چه خبره آقا ؟ یواش تر .
نگاه کسرا به سمت راننده برگشت و با خشم پرسید :
- هزینه کنسلی ؟
راننده هم کم نیاورد و با عصبانیت جواب داد :
- به ماشینم صدمه نزن ، هزینه کنسلی نمی خوام .
- چقدر ؟
- تو این برف منو تا این سربالایی کشوندید حالا کنسل می کنید ؟
کسرا اما بی توجه به شکایت راننده ، کیف پولش رو از جیب مخفی پالتوش در آورد و یک 10 تومنی رو از توی کیف پولی بیرون کشید و از شیشه باز صندلی کمک راننده روی داشبورد کوبید و گفت :
- بفرمایید آقا .
بعد بازومو از روی چادر گرفت و همراه خودش به سمت ماشینش که کمی پایین تر پارک شده بود ، کشید . در جلو رو باز کرد و منو به سمت صندلی هول داد :
- برو بالا .
بازومو از دستش کشیدم و با اخم نگاهش کردم .
- چه کارم داری ؟ چرا دست از ....
- برو بالا
چنان فریادی کشید که واقعا ترسیدم و بدون حرف ، بلافاصله سوار شدم . خودش هم بعد از دوباره پیاده کردن اون بلایی که سر ماشین راننده آژانس آورد ، سوار ماشین شد و استارت زد و ماشین با صدایی وحشتناک به حرکت افتاد .
اگرچه سعی می کردمم ظاهر اخمالودم رو حفظ کنم اما انکار نمی کنم که واهمه ای شدید از مرد خشمگین بغل دستم توی وجودم برپاشده بود .
دقایقی گذشت و سکوت سنگین بینمون ، نشان از آرامش قبل از طوفان داشت . سرعت ماشین که توی اتوبانهای لغزنده به سمت مقصدی نامعلوم در حال حرکت بود هم ، اعتماد به نفسم رو لحظه به لحظه کمرنگتر می کرد .
تمام اخم و عصبانیت ظاهری لحظات پیشم ، جاش رو به ترس داده و چشمان وحشت زده ام ، زل زده به روبرو حتی جرات پلک زدن هم نداشت .
- کجا داری می ری ؟
داد زد :
- صداتو ببر ....
بعد دنده معکوس کشید و به لاین بغل رفت تا از ماشین کناری سبقت بگیره . اونقدر حرکتش تند و دیوانه وار بود که ناخودآگاه از ترس داد کشیدم :
- آرومتر دیوونه ...
بلند تر از قبل فریاد کشید :
- گفتم خفه ...
با ترس و اندکی حس عصبانیت که از کلام کسرا در من بوجود اومده بود ، گفتم :
- به من توهین نکن ..
ضربه ای محکم به فرمان زد و دادش گوشهام رو کر کرد :
- هر غلطی بخوام می کنم .
به طرفش برگشتم و با وحشت به چهره اش که از هجوم خون فراوان به تیره گی می زد نگاه کردم . بعید نبود تو این وضعیت سکته کنه . ترس برم داشت . سرعتش داشت سرسام آور می شد . قلبم از هیجان تپشهای دیوانه واری گرفته بود . برای اولین بار در زندگیم مرگ رو خیلی نزدیک می دیدم . امیدی به کسرا نداشتم عقلش به کار بیافته . دست روی قلبم گذاشتم که صدای کوبشش داشت گوشم رو کر می کرد . از دور فلاشرهای چشمک زن ماشینها رو تشخیص دادم . نفسام به شماره افتاد . کسرا داشت با همون سرعت دیوانه وار به ماشینهایی که توی ترافیک اتوبان گیر کرده بودند نزدیک می شد . آرام گفتم :
- کسرا ...
سد عظیمی از ماشینهای متوقف شده جلومون بود .نفسام به خر خر افتاد .
- کسرا ...
چشام گشاد شد . فاصله مون تا مرگ هر لحظه کمتر می شد و سرعت کسرا انگار هر لحظه بیشتر . داشتیم می مردیم . نه . خدایا . نه ... دست روی صورتم گذاشتم و با تمام وجود جیغ کشیدم :
- نههههههههه
صدای وحشتناک ترمز لاستیکها روی آسفالت لغزنده تو گوشم نشست و بعد فشار شدید کمربند که حس می کردم قفسه سینه ام رو شکست . هنوز دستهام روی صورتم بود که فهمیدم همه چیز متوقف شد . به آرامی دستامو برداشتم و چشم گشودم . باورم نمی شد . ماشین با فاصله ای میلی متری از ماشین جلویی متوقف شده بود .
برای چند لحظه با لبهایی لرزان و قلبی که هنوز به شدت می تپید ، به روبرو زل زدم تا وقتی که صدای نفسهای به شماره افتاده ام، بهم فهموند که اکسیژنی برای تنفس ندارم ! با دلهره زیپ کیفمو باز کردم و دست بردم توش و چرخوندم . فاصله نفسهام داشت بیشتر می شد و این لرزش دستهامو بیشتر کرده بود . بار دیگه دست لرزانمو توی محتویات کیف به گردش در آوردم . مولکولهای اکسیژن انگار داشت تموم می شد و صدای نفس کشیدنم هر لحظه بالاتر می رفت. از حرکت ایستادم . از گوشه چشم دیدم که سر کسرا به طرفم برگشت . چشامو بستم و سعی کردم روی نفسی که می کشم تمرکز کنم .
- چی شده ؟
دهانمو باز کردم و با تمام وجود هوا رو بلعیدم . صدای خرخرم کسرا رو نگران تر کرد :
- بهار ... چی شده ...ببینمت ...
بازومو به شدت تکان داد . لای پلکهامو کمی باز کردم و به آرامی لب زدم :
- اسپری ام ...
- اسپری چی ؟ ... خدایا مگه ...مگه تو همیشه دچار حمله می شی ؟
راه تنگ شده گلوم نای حرف زدن رو ازم گرفته بود . چشمهام دوباره بسته شد و سرم روی پشتی صندلی افتاد
- تو کیفته ؟ بهار ... تو کیفته ؟ بده ببینم لعنتی ..
کیفم به شدت از زیر دستهام کشیده شد . یه قطره اشک از گوشه چشم سرازیر شد . این انصاف نیست تو ماشین ، تو این هوا که پر از اکسیژنه ، کنار این مرد بی رحم ، اینطور غریبانه بمیرم ...
- باز کن ... دهنتو باز کن ...
برخورد جسمی سرد رو روی لبهام حس کردم . پلکهای از رمق افتاده ام کمی گشوده شدن ... خدا این دومین معجزه امروزته ... اسپری ام تو دست کسرا و روی لبهای من قرار داشت ...
- نفس بکش ...
لبهامو باز کردم . کسرا اسپری رو توی دهانم قرار داد و یک پاف زد .
- نفس بکش عزیزم ...
یک پاف دیگر و حجم عظیمی از اکسیژن که توسط دستهای کسرا به ریه هام فرستاده می شد .
- آفرین دختر خوب ...
باز یک پاف و این بار حجم عظیمی از محبتی عاشقانه که توسط چشمهای کسرا به وجودم سرازیر می شد .
- نفس بکش عشق من ... نفس بکش
بعد از چند بار دیگر استفاده از اسپری وقتی نفسهام آرام گرفت و راه گلوم باز شد ، کسرا بی رمق و رنگ پریده با اسپری ای که هنوز توی دستش می فشرد سر روی فرمان گذاشت . تمام وسایل کیفم روی پاهای کسرا و کف ماشین ولو شده بودند و کیفم زیر پاهاش افتاده بود . حواسم به اطراف رفت . ماشینهای جلویی حرکت کرده بودند و ماشینهای عقبی هم هر از چند گاهی با زدن بوق اعتراض به خاطر سد کردن راهشون، از کنارمان رد می شدند .
کسرا کماکان سرش روی فرمان بود و تکان نمی خورد . نگرانش شدم . دست بردم و آهسته بازوشو لمس کردم :
- کسرا ...
حرکت نکرد . نمی دونستم باید چه کار کنم . حال کسرا نامساعد بود و محل توقف ماشین وسط اتوبان از اون هم نامساعدتر . با استیصال در حال تماشای اطراف و فکر چاره بودم که کسی به شیشه راننده زد . با دیدن پلیس بار دیگه کسرا رو صدا کردم :
- کسرا .... کسرا پلیسه
به آرامی سرشو بلند کرد و به جانب شیشه خودش برگشت . با دیدن پلیس شیشه رو پایین کشید :
- آقا چرا وسط اتوبان ایستادید؟
کسرا با صدایی ضعیف جواب داد :
- ببخشید سرکار . الان حرکت می کنم .
افسر جوان نگاهی گذرا به من انداخت و خطاب به کسرا گفت :
- ماشینتون خراب شده ؟
- نه . الان می ریم جناب .
اما افسر ول کن نبود :
- حالتون خوب نیست ؟ چرا هر جفتتون رنگ پریده اید ؟
نمی دونستم این مهربانی جزو وظایف قانونیشه یا انسانی ؟ کسرا با بی حالی جواب داد :
- حال خانومم بد شد ...
افسر نگاهی به درون ماشین و وسایل پراکنده من انداخت و گفت :
- مشکل چیه ؟ وضع حمل دارن ؟
با اون حال خراب ، خنده ام گرفت . کسرا کلافه شده بود :
- نه جناب ، یه حمله عصبی بود که خدا رو شکر برطرف شد . الانم با اجازه می خوایم راه بیافتیم ...
افسر سر تکان داد :
- سریعتر .. سریعتر که راهو بند آوردید ...
کسرا دنده رو جا زد و خواست حرکت کنه که باز افسر با لحن طلبکاری گفت :
- دیگه دیدم حال خانومت بده گواهینامه و کارت ماشین نگرفتم . وگرنه ...
کسرا خنده عصبی کرد :
- خیلی ممنون ... با اجازه
و قبل از هر حرف اضافه دیگه ای ماشین رو به حرکت در آورد . از اولین خروجی اتوبان دور زدیم و توی مسیر برعکس افتادیم .
شاید اگه اون افسر راهنمایی و رانندگی رو نمی دیدیم به این سرعت ذهنمون از دو حادثه بدی که گذرانده بودیم منحرف نمی شد اما واقعا سررسیدن اون افسرد و فضولیهای بامزه اش هر دومون رو از حالت شک و ترس اولیه بیرون آورده بود . بعد از چند دقیقه سکوت این کسرا بود که به حرف اومد :
- بهتر شدی ؟
اونقدر این نیم ساعت اخیر ، برام سرشار از تجربه احساسات متضاد بود که نمیدونستم الان کدومشون بیشتر در درونم جریان داره . عصبانیت ، وحشت ، ناراحتی ، دلهره ، استیصال ، محبت یا .... البته به نظرم بیشتر بی تفاوت بودم تا هر چیز دیگری . اونقدر بی تفاوت و بی حس که حتی نای اینکه سرم رو به سمتش برگردونم هم نداشتم .
وقتی کسرا دید جوابشو نمی دم . با دست آزادش چانه امو گرفت و سرمو آرام به طرف خودش برگردوند .
- ببینمت ...
نگاهشو تو صورتم چرخوند . با ملایمت پرسید :
- بهتری ؟
نگرانی توی چشماش پیدا بود . سرمو خفیف تکون دادم . دستشو از زیر چونم برداشت و دنده رو عوض کرد .
- ولی رنگ و روت هنوز سرجاش نیومده .
آهسته گفتم :
- خوب می شم .
کمی گذشت . سرمو به پشتی صندلی تکیه داده و نگاهم به بیرون بود .
- زیاد اینطوری می شی ؟
- وقتایی که عصبی می شم .
- قبلنا ...
نگاهم به جانبش برگشت . مکثی کرد و ادامه داد :
- اون موقع ها که با هم بودیم ندیده بودم خیلی دچار این حالت بشی ، اگرچه عصبی شدنت کم هم نبود ..
نگاه کوتاهی بهم انداخت . آهی کشیدم و همزمان که سرمو باز به راست می چرخوندم گفتم :
- آره تازه گیها بیشتر شده ...
- چرا ؟
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم . چه رویی داشت واقعا ؟! وقتی دید صدایی ازم بلند نمی شه نگاهم کرد :
- پرسیدم چرا ؟
چشمامو ریز کردم :
- یعنی خودت نمی دونی چه دلیلی باعث شده تازه گیها عصبی تر بشم ؟
اخماشو کشید تو هم . از این غد بازیش خوشم نیومد . با تندی گفتم :
- چیه ؟ بدهکار هم شدم ؟ بیا یکی بزن در گوشم خالی شی !
- اونم به موقعش . گذاشتم یه کم حالت بهتر شه ، جواب همه گستاخی های امروزت رو یکجا بدم .
بعد با پوزخند نگاهم کرد و ادامه داد :
- حوصله نعش کشی و جواب پس دادن ندارم ...
نعش ؟ به من ، به جشم بی حال در حال مرگم به این راحتی می گفت نعش ؟ یکباره چنان بغضی تو گلوم ایجاد شد که حتی نتونستم جواب دندان شکنی بهش بدم . سرمو برگردوندم و لبه چادر رو کشیدم جلو که راحت اشک بریزم . یعنی همه نگرانی هاش تنها احساس مسئولیت بود ؟ پس کی بود بهم گفت عشق من ؟ کی بود اونطور هول شده بود ؟ یعنی همه اش از ترس جواب پس دادن به بقیه بوده .
صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد .
- بله ؟ ..... نه ، جلسه رو کنسل کنید . نمی تونم بیام ....... خودم می دونم خانوم . به ایشون بگید کار ضروری پیش اومده براش ، نمی تونه بیاد . از طرف من معذرت خواهی کنید ....... بسیار خوب ......... بمونه واسه فردا ، الان نمی تونم ......... گفتم فردا خانوم طاهری ......... نه ، خدانگهدار ....
همزمان با قطع کردن تلفن یه لعنتی زیر لب گفت و تلفن رو انداخت رو داشبورد . اما به ثانیه نکشیده باز تلفنش زنگ خورد . با عصبانیت گوشی رو برداشت و جواب داد :
- دیگه چیه خانوم طاهری ؟ ......... اِ ، سلام ، تویی ؟!! ...... نمی تونستم ، کار برام پیش اومد ...... از طرف من ازش معذرت خواهی ، پریسا واقعا کار مهمی داشتم ...... باید پیش خانوم جون می موندم ، نشد بیام ! .......برای اینکه فکر نمی کردم کارم طول بکشه ، این سئوالا یعنی چی ؟ (صداش کمی بالا رفت ).........خودم می دونم درست نیست ، اما پیش اومده دیگه ، کاریش نمی تونم بکنم ..... گفتم که گرفتار بودم چرا هی می پرسی ........ خوبم ! ......... اونم خوبه ، تو خونه است .......بازجویی می کنی ؟ کارداشتم اومدم بیرون ! ...... نه ........نه نمی تونم ...... نه عزیز من نمی شه ، امشب نه ، باشه یه شب دیگه ، کاری نداری ؟ ...... پشت فرمونم پریسا ، بعدا بهت زنگ می زنم ، کاری نداری ؟ .......... باشه ، سلام برسون .... مرسی ، خداحافظ ...
با کلافگی پوفی کرد و باز گوشی رو پرت کرد روی داشبورد . اونقدر توجهم به صحبتش جلب شد که گریه ام ناخودگاه بند اومد . با این حال آثار اشک هنوز روی چهره ام پیدا بود . کمی بعد پرسید :
- به مرضیه گفتی بره پیش خانوم جون ؟ یا اینقدر هول بودی واسه قرارت، یادت رفت ؟
لبهامو به هم فشردم و جوابی ندادم . خودش گفت :
- با شما بودم ها ؟
باز سکوت کردم و سرمو بیشتر چرخوندم که حتی از گوشه چشم هم دیدی بهش نداشته باشم . صداشو برد بالا :
- بهار حوصله این بچه بازیها رو ندارم . گفتم به مرضیه سپردی یا بهش زنگ بزنم خودم ؟
بعد اومد بازومو بگیره که سریع دستشو پس زدم و به طرفش برگشتم و جیغ کشیدم :
- به من دست نزن عوضی . سر به سرم نذار . سرم داد نکش و گرنه مجبوری نعشمو تا قبرستون بکشی . فهمیدی ؟
باز اشکهام بی اداره ام سرازیر شده بودند . کسرا لحظه ای با بهت نگاهم کرد اما خیلی سریع رنگ عوض کرد و اونم مثل من فریاد کشید :
- هر چی مراعاتت رو می کنم فایده نداره ، اجبارت می کنم از زیرش در می ری ، گوشزد می کنم بها نمی دی ، خواهش می کنم
گستاخ تر می شی . آخه من با تو چه کار کنم لعنتی ؟
یکی کوبید به فرمان:
- خسته ام کردی بهار ، خسته ام کردی . بگو چه کارت کنم یه کم با من راه بیای ؟ ...
صداش پایین تر اومد :
- مگه ازت خواهش نکردم راه نیافتی بری با دوستات بیرون ؟ هان ؟ مگه بهم قول ندادی نمی ری ؟ مگه نگفتی خودتم تمایل نداری ؟ می خواستی با من لجبازی کنی ؟ آره ؟ یا اینکه ... یا اینکه دلت بی تاب دیدن اون پسره عوضی بود ؟ هان ؟
با رنجش نگاهم کرد :
- کدومش بهار ؟ کدومش ؟ به خاطر کدوم دلیل اینطور منو به مرز جنون می کشی ؟
سرشو با استیصال تکون داد و بالحنی درمانده ادامه داد :
- کاش بدونم فقط به خاطر لجبازی با من بوده ... اینطوری حداقل می فهمم برات مهمم تا اینکه ....
ناگهان صحبتشو قطع کرد و چند نفس عمیق صدا دار کشید . شیشه سمت خودش رو پایین داد . آرنج دست چپش رو لبه پنجره گذاشت و دست مشت شده اش رو کنار لبش برد و سکوت کرد . بی صدا به سمت راست برگشتم و اجازه دادم اشکهای بی نوام در سکوت هم درد دل زجر دیده ام باشند .
کمی بعد از شدت گریه باز نفسهام منقطع شد . دست بردم اسپری رو که کنار گوشی کسرا افتاده بود بردارم که نگاه کسرا سریع به سمتم برگشت و با اضطراب پرسید :
- حالت بد شده ؟
اسپری رو به دهان بردم و چند بار ازش استفاده کردم تا راه ریه ام باز شد . دست حاوی اسپری ام که پایین اومد کسرا اسپری رو از مشتم در اورد و چند ثانیه جلوی چشماش نگه داشت . بعد با خشم اونو به شیشه جلو کوبید و فریاد کشید :
- لعنت به این اسپری ... لعنت به من ... لعنت به ...
صداش پایین اومد :
- لعنت به سرنوشت
یکدفعه ماشین رو به راست هدایت کرد و ایستاد . انگار حالش باز بد شده بود که سرش مجددا روی فرمان قرار گرفت و این بار تا نیم ساعت دیگه هم بالا نیومد .