عباسیان با سر بهم اشاره کرد و گفت:
زود بیا که تینا آن لاین شده.
دستامو از جیبم در اوردم. آهسته پشت کامپیوتر نشستم. نیم نگاهی به مانیتور کناریم انداختم... معلوم نبود مانیتور کی بود که داشت چک می شد. منشی کچل عباسیان همین طور که داشت چای و بیسکوئیت می خورد به مانیتور زل زده بود.
نگاهمو به یاهو مسنجر دادم. نفس عمیقی کشیدم... عباسیان با لحن آرومی گفت:
فقط دعوتش می کنی که برید بیرون... اصرار می کنی حتما سفره خونه ی (...) باشه... جای دیگه رو قبول نکن.
نگاهم به آی دی تینا بود که تند تند داشت عکس و استاتوس عوض می کرد. گفتم:
چهارده سالشه...
عباسیان اصلاح کرد:
پونزده سال!
بدون اهمیت به حرفش گفتم:
یه دختر با این سن هرجایی نمی تونه بیاد.
عباسیان شونه بالا انداخت و گفت:
امیدوارم این قدر براش جذابیت داشته باشی که به خاطرت هرکاری بکنه.
تو دلم گفتم:
چه منطق عجیبی! واقعا که!
تینا پیچیده نبود... خیلی قابل پیش بینی بود. از اون دخترهایی بود که هر لحظه می تونستی حدس بزنی توی دلش چی می گذره... با خودم گفتم:
حالا اگه ماهان مغرور که همیشه تو قالب شوخی تینا رو مسخره می کرده و خودشو براش می گرفته این بار تحویلش بگیره چی می شه؟
سرمو پایین انداختم. نمی دونم چرا یه لحظه آرزو کردم ای کاش بارمان کنارم بود... یاد دستمالی افتادم که بهم داده بود... نه! الان وقتش نبود...
سرمو بلند کردم. برای اولین بار خودم به تینا پی ام دادم:
عکس قبلیه رو بذار... از اون بیشتر خوشم می اومد ( ایکون نیشخند)
تینا_ چه عجب! از این طرفا!
ماهان_ می دونی که! زیاد با نت حال نمی کنم...
تینا_ آره... منم زیاد حال نمی کنم...
تو دلم گفتم:
حالا بیست و چهار ساعته آن لاینه ها!
ظاهرا عباسیان که به مانیتور زل زده بود هم همین طور فکر می کرد:
مثل این که می تونیم به رابطه تون امیدوار باشیم!
تینا_ تو نمی خوای این عکس کنار آی دیتو عوض کنی؟
ماهان_ نه!
تینا_ همین یه عکسو داری؟
ماهان_ آره!
تینا_ عکس خودته؟
ماهان_ نه! عکس شوهر عمه م اِ !
تینا_ (آیکون خنده)
تینا_ آخه اینایی که یه عکس دارن معمولا عکساشونو از یه جایی کش می رن!
ماهان_ اگه شک داری فردا می یام دنبالت بریم بیرون که منو ببینی
تینا_ اگه شبیه این عکس نبودی چی؟
ماهان_ اگه شبیه ش بودم چی؟
تینا_ خب اون وقت شاید دعوتت کنم که بعدش بیای خونه مون!
عباسیان گفت:
خوبه! همین طور پیش برو.
ماهان_ آدرستو بده!
تینا_ نمی خوای اولش شماره بگیری؟
ماهان_ نه! می خوام این بار استثنا اولش آدرس بگیرم
تینا_ خب من فردا که نمی تونم بیام
ماهان_ چرا ؟
تینا_ پنجشنبه می یام.
ماهان_ من پنجشنبه دارم می رم شمال
عباسیان گفت:
خیلی بهش سخت نگیر!
مخالفت کردم و گفتم:
یا فردا می یاد... یا تا ابد می پیچونتمون!
تینا_ آخه فردا می خوام برم مهمونی.
تینا_ گفتم که از مدرسه اخراج شدم.
تینا_ مامانم خیلی شاکیه
تینا_ فردا باهاش نرم شاکی تر می شه ( آیکون ناراحت )
یه دفعه یه جرقه ای توی مغزم زده شد... پس مامانش داشت می رفت مهمونی... خدایا... سر این عباسیان رو یه جایی گرم کن!
ماهان_ اوکی
ماهان_ پس زود بدو برو پیش مامانت تا شاکی تر از این نشده
ماهان_ بهت گفته بودم از بچه مثبت ها خوشم نمی یاد
حالا نگفته بودم ها! ولی مطمئن بودم حرفم شدیدا تاثیرگذاره!
صفحه ی چتمون رو بستم. عباسیان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
متوجه هستی که ما این دختر رو احتیاج داریم؟
در حالی که سعی می کردم نفرت و عصبانیتم رو نسبت بهش کنترل کنم گفتم:
بین این همه پسر خوش قیافه گشتی و منو پیدا کردی! گیر دادی به من! به برادرم! همه ش بحث قیافه بود یا تو دلت به این قضیه که یه نیمچه استعدادی هم داریم معتقد بودی؟
عباسیان لبخند زد. لبخندهاش عصبیم می کرد. دوست داشتم با مشت توی صورتش بزنم... اصلا چرا بلند نمی شدم و خفه ش نمی کردم؟ برای چی نمی کشتمش؟ اون وقت همه چیز تموم می شد... اصلا مهم نبود که بعدش منشیش منو بکشه... وقتی این مرد رو نگاه می کردم یاد خون صدف می افتادم که روی دستم ریخت... یاد اون لحظه ای می افتادم که آرمان توی بغل بارمان...
تازه داشتم می فهمیدم عباسیان چرا بارمان رو کنار گذاشته... آخه اگه بارمان بود بدون ذره ای فکر کردن همین کار رو عملی می کرد... ولی من... من کی از این کارها کرده بودم که بار دومم باشه؟
تینا پی ام داد. نگاه معنی داری به عباسیان کردم. گفت:
می خوای راستشو بدونی؟
به پی ام تینا نگاه کردم که نوشته بود:
خب حالا چرا شاکی می شی؟
عباسیان ادامه داد:
من همیشه به بارمان اعتقاد داشتم... ولی تو یه ذره آقامنشی... نمی گم که بده... ولی به درد من نمی خوری... می دونستی که فقط این جایی چون شبیه بارمانی؟
جوابش رو ندادم... نگاهی بهش کردم... با اون قیافه ی افسرده و پژمرده ش! انگار از سر مزار عزیزترین کسش بلندش کرده بودند و اینجا اورده بودنش.
عباسیان گفت:
دوست داشتم کس دیگه ای رو جای بارمان بذارم... کسی که یه ذره حرف شنوتر باشه... نه مثل بارمان افسار گسیخته و یاقی! ولی خب... توی باند آدمی مثل اون نداشتم... ریسک بزرگی بود اگه به کس دیگه ای اعتماد می کردم...
تو دلم گفتم:
بارمان هم که به خاطر من مجبور بود همه کاری برای شماها بکنه!
تینا دوباره پی ام داد:
هستی؟
ماهان_ اوهوم
تینا_ خیلی زود قهر می کنی ها!
ماهان_ قهر نمی کنم
ماهان_ فقط حوصله ی بچه بازی ندارم
تینا_ حالا کجا بریم؟
ماهان_ می یام دنبالت بریم یه دور بزنیم
ماهان_ بعدش تصمیم می گیریم کجا بریم
ماهان_ یه کافی شاپی رستورانی چیزی همون نزدیکی ها می ریم
تینا_ اوکی
آدرس رو گرفتم. با راهنمایی عباسیان ساعت هفت قرار گذاشتیم. وقتی از یاهو مسنجر بیرون اومدم عباسیان روی شونه م زد و گفت:
کارت حرف نداشت! آفرین! اگه کارتون برای فردا خوب پیش رفت فقط یه بار دیگه می ری دیدنش و می بریش اونجایی که بهت می گیم... بعد هم می ری اون ور آب و خلاص می شی!
از جام بلند شدم. دستامو دوباره توی جیبم کردم. به سمت اتاق خودم رفتم.
خودمو روی تخت انداختم. چشمامو بستم... فکرم به سمت دستمالی که بارمان بهم داده بود پر کشید... باید چی کار می کردم؟
یه جورایی مطمئن بودم تنها راهی که دارم چیه ولی مشکل اینجا بود که من توانایی عملی کردنش رو نداشتم... بعضی راه حل ها... بعضی راه های نجات با خوبی کردن و خوب موندن عملی نمی شن...
عباسیان در زد. به مردی که داشت کشورش رو اسیر جنگ می کرد ولی اصرار داشت مودب و صمیمی به نظر برسه پوزخند زدم...
لبه ی تخت نشست و گفت:
رادمان... می دونی... من اگه فقط یه نفر از اعضای باند رو خوب بشناسم اون یه نفر تویی...
تو دلم گفتم:
شک دارم...
یکی از همون لبخندهای غمگینش رو تحویلم داد و گفت:
دختر راشدی رو فراری داری... تو پروژه ی آتوسا هم کم نافرمانی نکردی... حتی توی مهمونی پژمان بدون این که لزومی داشته باشه به ترلان کمک کردی...
نگاه معنی داری بهم کرد و ادامه داد:
همیشه با ادب و احترام با خانوم ها رفتار می کنی... حتی قبل از این که باند رو ترک کنی... همون چند سال قبل رو می گم... اون موقع هم همین طور بودی...
با لحنی که سعی می کرد پدرانه باشه گفت:
می دونم این دفعه هم سعی می کنی یه جوری به تینا لطف کنی... برای همین بذار برات یه چیزی رو روشن کنم! یه آدم حرفه ای همیشه یه نقشه ی دوم داره که اگه نقشه ی اول عملی نشد نقشه ی دوم رو اجرا کنه... امیدوارم متوجه باشی که با نافرمانی کردن فقط خودت رو از بین می بری... من دقیقا می دونم چطور این کار رو پیش ببرم... خودتو بی دلیل فنا نکن... من این دفعه در مقابل نافرمانی هات هیچ گذشتی نشون نمی دم...
با نگرانی نگاهم کرد...
شاید از توی چشمام می تونست بخونه که رویا برام روی کاغذ چیزی نوشته...
شاید نقشه ای که توان اجرا کردنش رو نداشتم رو می تونست پیش بینی کنه...
شاید متوجه دستمالی که بارمان بهم داده بود شده بود...
می دونستم... می دونستم حتی اگه همه چیزو بدونه من باید کار خودمو بکنم... به بهاش فکر نمی کردم... به این فکر می کردم که اگه دست روی دست بذارم و کاری نکنم تا ابد نمی تونم خودمو ببخشم...
عباسیان از جاش بلند شد و گفت:
نمی خواستم بذارم این اتفاق بیفته... به شدت مخالف بودم ولی... گفتم شاید این طوری متوجه موقعیتت بشی... شاید این طوری متوجه بشی که ارسلان تاجیک هیچ کاری نمی تونه بکنه... شاید با ناامید شدن امیدهای واهیت متوجه بشی که تنها راهی که برای نجات خودت و برادرت وجود داره راهیه که من جلوی پات می ذارم...
دوباره اون لبخند معروفش رو تحویلم داد و گفت:
هیچکس اون بیرون منتظر اومدنت نیست... اون بیرون جز چوبه ی دار چیزی برات نداره... ریسک نکن... عاقل باش...
از اتاق بیرون رفت. روی تخت دراز کشیدم... چی می گفت؟ یعنی چی که ارسلان تاجیک نمی تونست کاری بکنه؟
قلبم توی سینه فرو ریخت... یه لحظه به ذهنم رسید که می خواد جسد بابای ترلان رو نشونم بده... قلبم اومد توی دهنم... بی اختیار نیم خیز شدم... چی کار کرده بودند؟
صدای پاهایی رو از بیرون اتاق شنیدم. عباسیان داشت می گفت:
می تونی ببینیش...
ضربان قلبم اوج گرفت... یه حسی بهم می گفت که قراره یه آشنا رو ببینم... قلبم محکم تر توی سینه زد... احساس می کردم دلم داره پیچ می خوره... صدای عباسیان توی ذهنم تکرار شد:
شاید با ناامید شدن امیدهای واهیت متوجه بشی که تنها راهی که برای نجات خودت و برادرت وجود داره راهیه که من جلوی پات می ذارم...
امید واهی...
سرمو بلند کردم و به مرد جوونی که دم در ایستاده بود نگاه کردم... مردی با قد متوسط... چشم و ابروی مشکی... موهای خرمایی تیره...
تمام تنم یخ زد... دستام بی اختیار مشت شد... با صدایی که به زور در می اومد گفتم:
رضا...

لبخندی زد و با لحنی پر انرژی گفت:
چطوری پسر؟
وارد اتاق شد... من کی از روی تخت بلند شده بودم و وایستاده بودم؟ رضا رو به روم وایستاد. با سر به بیرون اتاق اشاره کرد و گفت:
دلش مثل سیر و سرکه می جوشید... فکر می کرد اگه منو ببینی داغون می شی...
نگاهی به صورتش کردم. دنبال آثاری از شکنجه می گشتم... حس می کردم باید حسابی کبود و زخمی شده باشه... ولی... چرا این قدر خوشحال بودم؟ قلبم چرا درد می کرد؟
یه قدم به سمت عقب برداشتم. صدام به زور از حنجره م در می اومد:
باورم نمی شه...
رضا دستاشو از هم باز کرد و گفت:
چرا؟ مگه با هم شروع نکردیم؟ فقط شما جا زدید من خودمو بینشون جا انداختم...
دیگه مطمئن شدم... عقب عقب رفتم و تکیه مو به دیوار دادم. می ترسیدم زانوهام سست شه رو روی زمین بیفتم... قلبم دیوونه وار توی سینه م می زد... سرمو پایین انداختم... رضا... نه... باورم نمی شد...
با صدایی که می لرزید گفتم:
اونا برادر منو کشتن...
سرمو بلند کردم... به چشم هاش نگاه کردم... چرا این قدر خونسرد بود؟
خودم جواب خودمو دادم:
آره... حق داری... برادر تو رو که نکشتن...
شونه بالا انداخت. سرمو بین دستام گرفتم. روی تخت نشستم. رضا بعد از مکثی کنارم نشست و گفت:
می دونم سخته که آدم یه عمر روی دوستش یه حساب دیگه باز کنه و بعد بفهمه ماجرا یه چیز دیگه بوده...
با عصبانیت سرمو بلند کردم و داد زدم:
می دونی؟... واقعا؟... رضا تو بهترین دوستمون بودی...
رضا سر تکون داد و گفت:
بذار این طوری برات بگم که چون شما فکر می کردید بهترین دوستتونم اینجام... برای همین توی این جایگاهم...
قلبم به درد اومده بود... رضا... یعنی واقعا این رضا همون رضا بود؟
همونی که حتی شب عید حاضر بودیم به خاطر دیدنش بی خیال خانواده بشیم که باهاش بریم دور دور...
همونی که اولین و بهترین دوست بارمان بود...
همونی که برای من عزیزتر از همه ی هم کلاسی هام بود...
این رضا همون رضایی بود که هروقت از خونه ی خودمون به تنگ می اومدیم به خونه ش پناه می بردیم؟
همون رضایی که وقتی بابا بارمان رو از خونه بیرون کرد چند ماه مهمونش بود؟
سرمو پایین انداختم... از چی حرف می زدم؟ به چی فکر می کردم؟ همه ی اون فکرها... همه ی اون برداشت ها یه توهم بود...
تو دلم گفتم:
سرتو بلند کن... رضا رو ببین... دوستی که براش جون می دادی... نگاهش کن...
نیم نگاهی بهش کردم... آهسته گفتم:
تو کسی بودی که ما رو به سایه معرفی کردی...
آره... خودش بود... سایه تصادفی وارد گروه ما نشده بود... رضا شونه بالا انداخت و گفت:
خب آره...
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
تو دوستاتو فروختی عوضی!
رضا لبخندی زد و گفت:
من هیچ دلیلی نداشتم که پا پیش بذارم و با بارمانی که از دماغ فیل افتاده بود دوست بشم... با شما دوتا بچه پولدار از خود راضی که فکر می کردید از ما بهترونید... من کسی رو نفروختم... به خاطر این که احساس می کردم به درد کارمون می خوره باهاش دوست شدم...
سرم گیج می رفت... نمی تونستم بالا نگهش دارم... دلم بیشتر از قبل پیچ می خورد... شکسته تر از اونی شده بودم که توان بلند شدن و زدن رضا رو داشته باشم... قلبم شکسته شده بود... احساس می کردم خورد شدم... قلبم با درد به قفسه ی سینه م می کوبید... گلوم خشک شده بود... انگشت هام بی اختیار کف دستم خم می شد...
رضا با خنده گفت:
چرا این قدر بهم ریختی؟ مگه چه عیبی داره؟ آدمی که همیشه چترتونو تو خونه ش باز می کردید تو زرد از آب در اومده؟
سرمو بلند کردم... دوست داشتم این همه خونسردی رو با یه مشت از هم بپاشونم...
دوست داشتم کینه و نفرت همه ی این سال ها رو با ضرب و شتم این چهره ی بی خیال خالی کنم...
دوست داشتم دردی رو که قلبمو فلج می کرد توی صورت مردی بپاشونم که لقب بهترین دوستم رو چند سال... خدای من... هفت سال... یدک کشیده بود... هفت سال...
از بین دندون هایی که از عصبانیت روی هم کلید شده بود گفتم:
برای این که به آدمی که بیشتر از همه اعتماد داشتم بی اعتماد شدم...
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
برای چی؟... چرا؟... تو چی کم داشتی؟... دانشجوی خوبی بودی... پول داشتی... خانواده داشتی... می دونی چیه؟ تو حریص بودی... بیشترش رو می خواستی...
پوزخندی زد و گفت:
فکر می کنی همین که یه خونه و ماشین بهت بدن خوشبخت ترین آدم دنیا می شی؟... نه... هر روز بیشترش رو می خوای... یه ماشین مدل بالاتر... امروز اسپورتیج... فردا بی ام و و بنز... امروز خونه تو شهرک غرب... فردا تو الهیه...
با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
نمی فهمت...
ابرو بالا انداخت و گفت:
مگه خودت همین شکلی نبودی؟... مگه بچه مایدار نبودی؟ مگه آدمی نبودی که همه چی داشتی ولی بیشترش رو می خواستی؟...
آهسته گفتم:
حالمو بهم می زنی...
یه دفعه صدامو بالا بردم و گفتم:
آخه تو مثلا پزشک این مملکتی؟ آره؟ تویی که می خواستی به خاطر پول با جون آدما بازی کنی؟
با بی خیالی شونه بالا انداخت و گفت:
اینم برای این که تا ابد بشی مایه ی افتخار مامان و بابایی که فقط به همین شرط اجازه می دادن از جلوی چشمشون دور بشی...
از جام بلند شدم... با عصبانیت اتاق رو بالا و پایین رفتم... دست توی موهام کردم... قلبم... قلبم درد می کرد... از صورتم حرارت بیرون می زد... دستام مشت می شد... یه دفعه با مشت محکم به در کمد زدم... رضا با صدای بلند گفت:
چته راد؟
داد زدم:
نگو راد! فهمیدی؟ نگو راد!
رضا هم از جاش بلند شد و گفت:
دنیا همینه... بابای تو کسیه که بی پناهت می کنه و از خونه بیرونت می کنه... دوستت هم از پشت بهت خنجر می زنه... دنیا همینه... هرچند... برای آدم هایی مثل شما دو تا بچه سوسول این چیزها می شه همه چیز دنیا... می شه غم و غصه...
با ناباوری سر تکون دادم و گفتم:
تو این همه بغض و کینه نسبت به ما داشتی و من نمی دونستم؟
دوباره داشت پوزخند می زد. گفت:
کی از دو تا آدم مغرور و از خود راضی خوشش می یاد؟ فکر می کردید چه خری هستید برای خودتون! من حالم از شما دو تا بهم می خورد... کار سختی داشتم... صمیمی بودن با آدم هایی که به زور می تونستم تحملشون کنم... چند ماه میزبان بارمان و اون اخلاقیات شازده وارش بودم... فکر می کردید کی هستید؟ فکر می کردید چون بابای قالتاقتون خونه ی دوبلکس داره ماها پیشتون دهاتی هستیم؟ یا مثلا چون چشماتون آبیه خیلی خوش قیافه اید؟ حالم از این همه غرورتون بهم می خورد... اصلا متاسفم نشدم که غرورتون شکسته شد... بارمان که همیشه طوری حرف می زد که انگار مسئول آموزش روش رفتار با دخترهاست و منم یه شاگرد احمقم... تو هم که همچین خودتو می گرفتی انگار همه ی دخترهای این مملکت برای خوشگلیت حاضرن جون بدن...
عصبی شده بودم و پلکم بی اختیار می پرید... دست های مشت شده م و پشتم قایم کردم... گفتم:
برای آخرین بار اومدی دیدنم... توی بدترین شرایط... که بگی همیشه در حال خیانت کردن بودی؟... که بگی چه قدر آدم پست و آشغالی بودی؟ که بهم بگی تو ما رو به سایه معرفی کردی و پامون و به باند باز کردی؟... که بگی اگه می خوایم دنبال مقصر بگردیم لازم نیست راه دور بریم؟
لبخندی زد و گفت:
من فقط برای این اومدم که بگم من چیزی به تاجیک نگفتم... تو به خاطر کشتن شهرام تحت تعقیب هستی... اومدم بهت بگم کارت رو درست انجام بده تا بتونی برای همیشه از جایی که بهترین دوستت بزرگترین دشمنته بری...
بسته ی سیگار رو از جیبش در اورد... نگاهی به موهای خرمایی رنگش کردم... چه قدر این آدم برام غریبه بود...
یاد شب تولدش افتادم که بعد از چند سال دیدمش... یادم اومد اشک توی چشممون حلقه زده بود... همه با دیدن دوباره بهم رسیدن این دوست های اساطیری متاثر شده بودند... من این مرد رو نمی شناختم...
یادم افتاد که آوا چه قدر نگران رابطه ی من و اون بود... و من برای ترلان قسم خورده بودم که رضا بی گناهه...
یه دفعه قلبم توی سینه فرو ریخت... آوا زن رضا بود... آوا بهترین دوست ترلان بود...
و دانیال... بارمان می گفت خواستگار ترلان بود...
سرم به دوران افتاد... احساس کردم کمرم تیر کشید... ترلان هم دختر تاجیک بود...
یعنی وقتی موفق نشدند دانیال رو وارد بازی کنند دست به دامن رضایی شدند که ثابت کرده بود می تونه خیلی خوب آدم ها رو فریب بده...
یادم اومد که حساب کار من و بارمان رو با کشتن آرمان دستمون داده بودند... یکی از اعضای خانواده مون... اگه رانندگی یه بهونه باشه و ترلان فقط به خاطر ساکت نگه داشتن تاجیک پیش ما باشه چی؟
خون توی رگم یخ زد... این آدما داشتند چی کار می کردند؟ ترلان رو مجبور کرده بودند تا توی قتل برادر بازپرس راشدی همکاری کنه... برای این که به تاجیک ثابت کنند هیچ راه برگشتی برای دخترش نیست...
تاجیک هیچ کاری نمی تونست بکنه...
من به جرم قتل شهرام باید به اعدام محکوم می شدم...
و ترلان... وقتی دوست باباش رو دیده بود وا رفت... حتما همین رو بهش گفته بود... این که اوضاع خرابه...
کم کم همه چیز داشت برام روشن می شد... فقط یه بار از استعداد ترلان استفاده کرده بودند... بعد اونو کنار گذاشته بودند... چرا اصلا باید بین همه ی دخترها و پسرهای این شهر سایه دست روی کسی می ذاشت که باباش قاضی بود؟ ... فقط یه چیزی به ذهنم می رسید... این که ترلان مهم بود... خیلی... انگار خیلی چیزها به تاجیک بستگی داشت...
حالا باید چی کار می کردم؟ مسلما نباید دست روی دست می ذاشتم... با تکیه کردن به کمد این اتاق و دست های مشت شده به جایی نمی رسیدیم...
رضا بسته ی سیگار رو جلوم گرفت و گفت:
بکش اعصابت بیاد سر جاش...
مثل همیشه سیگارش مارلبورو منتول بود... نگاهی به رضا کردم... مردی که می شناختم... مردی که نمی شناختم...
نگاهی به بسته ی سیگار کردم... یاد رادمانی افتادم که از هیفده سالگی سیگار می کشید... رادمانی که قبل از صدف با مهارت هر دختری رو خام می کرد... رادمانی که شاید یه کم مثل بارمان رنگ آبی چشماش به شیطنت و سیاهی می زد...
ولی این رادمان یه رادمان دیگه بود...
همون رادمانی که با خدا شرط نبست که اگه آرمان آسیبی نبینه برای همیشه آدم می شه... همون رادمانی که وقتی همه چیزش رو از دست داد تازه به خدا نزدیک شد و قسم خورد خودش رو از سیاهی بیرون بکشه... بی عوض... بدون شرط... بی گلایه...
سیگاری از توی پاکت در اوردم... رضا فندک رو دستم داد و گفت:
قربون آدم چیزفهم و باهوش...
سیگار رو روشن کردم... فندک رو توی بغل رضا انداختم...
پکی عمیق به سیگار زدم...
فقط یه کم می خوام مثل الان بارمان سیاه بشم...
دود رو به عمق ریه هام کشیدم...
یه کم می خوام مثل بیست سالگیم بشم...
سرمو رو به سقف گرفتم. مثل قدیم ها... همون موقع هایی که با بارمان روی تخت دراز می کشیدم... سعی کردم با دود یه حلقه درست کنم...
یه کم می خوام از رادمان بودن... از رادمنش بودن خارج بشم...
پکی عمیق تر از قبلی به سیگارم زدم...
یه کم... خیلی کوچیک می خوام نامرد بشم... ناجوانمرد بشم...
دود رو با یه بازدم عمیق... مثل عمق همه ی نامردی ها... خیانت ها... بیرون دادم...
فقط یه کم می خوام مثل آن نیمه ی دیگرم بشم...

******

بعضی وقت ها یه اتفاقاتی می افته که دوست داری سر به بیابون بذاری... دوست داری خودتو گم کنی... خیانت... از هر سمتی... از هر دیدی کثیف ترینه... آمیزه ای از دروغ... پستی... دورویی...
بعضی وقت ها شوک یه سری اتفاقات اون قدر شدیده که نمی تونی هیچ واکنشی نسبت بهشون نشون بدی... نه اشک تو چشمات جمع می شه... نه می تونی یه خنده ی عصبی سر بدی... فقط توی ذهنت دنبال چرا ها می گردی... مثلا این که من چرا زودتر نفهمیدم که رضا خائنه؟ این سخت نیست... من خیلی احمق و ساده ام...
بارمان چرا نفهمید؟... دلیل مجسمش جلوی چشمم نشسته بود و داشت یه لبخند پر از تمسخر به صورتم می پاشید... این قدر باهوش و زیرک بود که تونسته بود این قدر زود خودشو توی دل رئیس جا کنه.. والا با این استعدادی که داشت منم تحت تاثیر قرار گرفتم... رئیس که جای خود داشت...
این فیلم بازی کردن هاش به بازی دادن من و بارمان ختم نمی شد... آوا و خانواده ش رو هم فریب داده بود... آفرین... نه جدا! این همه مهارت ایول داره...

جالب بود... هیچکس تا به اون روز با خودش فکر نکرده بود رادمانی که سال اول کنکور تونسته بود با یه رتبه ی خوب نرم افزار یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شه به جز قیافه ممکنه یه خورده مغزم داشته باشه...
تا یه جاهایی خوش قیافه بودن به آدم غرور می ده... اعتماد به نفس می ده... از یه جایی به بعد کم کم این حس رو بهت می ده که هیچ هنر دیگه ای نداری...
مردی که از پنجره به طبیعت زل زده بود و دستاش رو پشتش حلقه کرده بود هم جزو همین آدما بود... جزو کسایی بود که ادعا می کردند منو خیلی خوب می شناسن ولی شناختشون توی ظاهرم خلاصه می شد... بذار این آدم... این نامرد... پیش خودش فکر کنه که منو خوب می شناسه... بذار فکر کنه من یه آدم احمق ولی خوش قیافه م... بذار مثل بقیه ی آدما نفهمه که یه مهندس شبکه رو نباید دست کم بگیره...
مثل بارمان شده بودم... آدما رو پیش خودم تحلیل می کردم... فقط اون نقطه ضعف ها رو به دست می اورد که آدما رو اذیت کنه... من نقطه ضعف ها رو به دست می اوردم تا ازش یه وسیله ای برای فرار بسازم...
به چیزهایی که می دونستم فکر کردم... به نوشته ی رویا...
به مردی که رو به روم بود... عباسیان... به حلقه ی کوچیک نزدیک ترین یارانش نگاه کردم... منشیش و رضا... مردی که از خیانت واسطه ها می ترسید... مردی که از خیانت می ترسید... این مرد توی مهمترین ماموریتش ریسک نمی کرد... می دونستم اون مردی که پشت کامپیوتر نشسته تنها کسیه که زیر نگاه تیزبین عباسیان ماموریت رو کنترل می کنه...
باقیش شانس بود... همون چیزی که من نداشتم...
عباسیان نگاه غمگینش رو از پنجره گرفت. چشم های تیره ش از همیشه تیره تر به نظر می رسید... موهاش از همیشه سفیدتر... بهتر نبود این آدم از موهای سفیدش خجالت می کشید؟... بهتر نبود رضا به اون چیزهایی که داشت رضایت می داد؟...
عباسیان با سر اشاره ای به مانیتورها کرد و گفت:
خودت می دونی تحت نظر داریمت... می دونی که بدون مراقب نمی ذارمت... چند نفر هم حواسشون به ماشین و مسیری که می ری هست... نه مثل مجید!
و نگاه معنی داری بهم کرد... کم کم داشتم به این نگاه های معنی دارش حساسیت پیدا می کردم... نگاهی به مانیتوری که منشی چکش می کرد انداختم... هر چند لحظه یه بار مانیتور بقیه ی اعضای باند رو چک می کرد... شاید اگه یه کم دردسر درست می کردم حواسشون از چک کردن مانیتورها پرت می شد...
من فقط به احتیاج به یه چیز داشتم... خونه ی تینا... خونه ای که هیچ کدوم از افراد عباسیان بهش وارد نمی شن... خونه ای پر از وسایل ارتباطی... و وسیله ی رسیدن به این خونه...
لبخندی زدم... آخرش به یه چیز می رسیدم... شانس!
اگه فقط برای یه بار شانس می اوردم... فقط یه بار...
عباسیان سوئیچ رو به سمتم گرفت و گفت:
بی خودی فکر فرار به سرت نزنه... توی اون ماشین فقط به اندازه ی فاصله ی خونه ی تینا تا سفره خونه بنزینه... رادمان... برای آخرین بار می گم... تنها شانسی که داری رو از بین نبر...
و من می خواستم این تنها شانسم رو به بدترین نحو ممکن خراب کنم... به بدترین نحو...

ساعت هفت و نیم بود. جلوی کوچه ماشین رو نگه داشتم... نگاهی به ساعتم کردم... نمی دونستم چی بهش وصله... ولی باید حواسمو جمع می کردم...
یه پلاک به گردنم آویزون بود که نمی دونستم چرا پشتش برجسته تر از روشه... حواسم بهش بود...
خوبیش این بود که توی گوشم چیزی نذاشته بودند... احتیاط کرده بودند... احتیاط بیشتر... نقطه ضعف بیشتر...
سرمو چرخوندم... به دختری نگاه کردم که به سمت ماشین می اومد. جلوی موهاش رو با اسپری قرمز کرده بود... یه مانتوی کوتاه و چسبون قرمز آتیشی و شلوار مشکی چسبون پوشیده بود. شال مشکی رنگی هم با وضع عجیب غریبی روی سرش انداخته بود. به جز یه آرایش غلیظ چشم آرایش دیگه ای نداشت... واقعا بهش می خورد حداقل هیفده ساله ش باشه...
تینا سوار ماشین شد و با لحنی پر انرژی و شیطون بدون سلام علیک گفت:
بکن اون عینکتو ببینم!
لبخندی زدم که بی شباهت به لبخندهای پر از شیطنت بارمان نبود... گفتم:
لطفا ش رو بذار اولش!
با مشت به بازوم زد و گفت:
لوس نشو... بکن ببینم چشماتو!
خندیدم... عجب دیوونه ای بود! عینکم رو در اوردم... رومو به تینا کردم که داشت با خنده نگاهم می کرد... یه دفعه از جاش بلند شد و دست دور گردنم انداخت و در گوشم داد زد:
خودتی! واقعا خودتی!
خندیدم و نگاهی به دور و بر ماشین کردم... راستی! این دوربین کجا بود که من نمی دیدمش؟ یعنی این قدر ریز میزه بود؟
احساس کردم گوشم از صدای بلند تینا سوت کشید... خوب فارسی حرف می زد ولی یه کم لهجه داشت.
خودمو از تینا جدا کردم و گفتم:
خب دیگه آروم بگیر!
تینا زل زد توی چشمام و گفت:
لنزه؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
حرف دهنتو بفهم!
خندید ولی من جدا بهم برخورده بود!
یاد حرف رضا افتادم... ته دلم خالی شد...
_ یا مثلا چون چشماتون آبیه خیلی خوش قیافه اید؟ حالم از این همه غرورتون بهم می خورد... تو هم که همچین خودتو می گرفتی انگار همه ی دخترهای این مملکت برای خوشگلیت حاضرن جون بدن...
راست می گفت... من و بارمان یه کم زیادی به رنگ چشممون می بالیدیم... شاید یه کم زیادی جلوی رضا به این موضوع افتخار می کردیم... خب این یه حقیقت بود که همیشه خودمونو یه سر و گردن بالاتر از رضا می دونستیم ولی... این قدر شعور داشتیم که جلوی رضا چیزی بروز ندیم... البته... یه وقت هایی هم شدیدا بیشعور می شدیم... یعنی... خیلی وقت ها...
تینا سر تکون داد و با خنده گفت:
تا آخرین لحظه مطمئن بودم که سر کارم گذاشتی و عکس خودت نیست!
پوزخندی زدم و گفتم:
ضایع شدی دیگه... مگه چند بار رفته بودی سر قرار و این بلا سرت اومده بود که بدبین شده بودی؟
می خواستم ببینم چه قدر ساده و زود باوره... تینا کمربندش رو بست و گفت:
هیچ وقت... سر دوستام این بلا اومده بود... رفته بودند دیدند طرف اصلا یکی دیگه ست... چند بار هم سر قرار فهمیدند عکس های طرف فوتوشاپ بوده ... یعنی به جای یه پسر با پوست برنزه و بینی قلمی یه پسر زردنبو با بینی عقابی دیدن... فکر کن! ... ولی من تا حالا با پسرهای ایرانی بیرون نرفته بودم... خوشم نمی یاد ازشون!
آخ خدا! فکر همه جا رو کرده بودم جز چطور تحمل کردن این دختره!... در عرض دو دقیقه روی اعصابم رفته بود. ماشینو روشن کردم و گفتم:
لیاقت پسرهای ایرانی رو نداری... برو پیش همون پسرهای ...
آخرین لحظه جلوی حرف نسنجیده مو گرفتم...
خدایا! من همیشه این جوری حرف می زدم؟ این قدر نژادپرستانه؟
رضا با حرفاش اعصاب برام نذاشته بود... نمی تونستم از ذهنم بیرونش کنم... مرتب تو خودم دنبال چیزی می گشتم که بتونم حرف های رضا رو توجیه کنم... بدبختیم این بود که استرس داشتم و این موضوع ضعف اعصابمو تشدید می کرد...
سعی کردم یه کم باشعور و با شخصیت باشم. گفتم:
همه جای دنیا آدم خوش قیافه و زشت داریم...
تو دلم گفتم:
آفرین پسر خوب و منطقی! آفرین... همین طوری خوبه...
تینا گفت:
منظورم این نبود! من فقط خاطره ی خوبی از این موضوع ندارم... همین... بیشتر دوران زندگیم هم توی آمریکا گذشته... فکر کنم طبیعی باشه که تجربه ی بیرون رفتن با پسرهای ایرانی رو نداشته باشم...
سر تکون دادم و گفتم:
خب حالا پسرهای ایرانی چطورین؟
یه دفعه به شوخی محکم توی بازوم زد و گفت:
خوشگل!
کم کم داشتم قاطی می کردم... شیطونه می گفت بلند شم و اون قدر بزنمش که...
تو دلم گفتم:
من چرا این قدر عصبیم؟