آن نیمه دیگر قسمت14
دهن من و رادمان از تعجب باز مونده بود. من با ناباوری گفتم:
نه!
رادمان گفت:
اینجا چی کار می کنه؟
بارمان گفت:
جاسوسی می کنه... سوال هایی می پرسی ها!
گفتم:
پس چرا جلوی این ماجرا رو نمی گیره؟
بارمان گفت:
چطوری بگیره؟
رادمان گفت:
از اول توضیح بده ببینیم ماجرا چیه.
بارمان گفت:
زبون به جیگر بگیرید تا بگم!
من و رادمان مثل بچه های حرف گوش کن ساکت شدیم و به بارمان زل زدیم. بارمان با لحنی آهسته گفت:
همون موقعی که اوایل تغییر کار باند بود آمنه وارد ماجرا شد... من ازش خیلی نمی دونم... مسلما قضیه این بود که به عنوان عامل نفوذی وارد باند شد... ولی یه چیزی رو خوب می دونم... این که آمنه تازه کار بود.... شاید بدون هیچ سابقه ای ... هیچ کدوم از اعضای باند نتونستن با وجود سرویس های اطلاعاتی قویشون از این آدم چیزی در بیارن.
رادمان پرسید:
چه جوری تونست وارد بشه؟
بارمان گفت:
به خاطر مهارتش توی کارهای کامپیوتری... می گفت با هماهنگی و طبق نقشه یکی از سایت های مهم اطلاعاتی رو حک کرد. بعد از اون براش یه پرونده ی جعلی درست کردن و فرستادنش زندان.
با تعجب گفتم:
نه بابا!
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
در جریان جزئیاتش نیستم... ولی وقتی از زندان در اومد و طبق نقشه سر راه یکی از مهره های باند که عضو جمع می کرد قرار گرفت همه اونو به عنوان زنی شناختند که به خاطر جرم بزرگ اینترنتی زندان رفته بود. این شد که وارد باند شد.
بارمان پاشو خم کرد و به دیوار پشت سرش چسبوند. سیگارش رو از جیبش در اورد و گفت:
خیلی زود تونست به خاطر آشناییش با سرویس های اطلاعاتی و مهارتش پیشرفت کنه. اوایل همه چیز خوب پیش می رفت. کارهای باند و با در نظر گرفتن هماهنگی و نقشه های قبلی تا حدودی پیش می برد... همه چیز رو هم گزارش می داد... کم کم داشت وارد گروه های بالاتر می شد که کار خراب شد.
سیگارشو روشن کرد و ادامه داد:
بهش شک کردند... شانس اورد مدرکی پیدا نکردند که ثابت کنند داشته به مافوقش گزارش می داده... خودش می گفت یکی از هم تیمی هاش محض خودشیرینی لو دادش... به هر حال... فقط می تونم بگم شانس اورد... ولی... همین شک باعث شد که اونو بندازن توی یه گروه سطح پایین...
پکی به سیگارش زد... دود سیگارش کم کم بین فضا اتاق محو شد ولی بوش به مشامم می رسید. بارمان گفت:
از اون به بعد مجبور شد که آسه بره و بیاد... مانیتورش کنترل می شه... همه ی کارهاش چک می شه... توی ساعت های خاصی بهش اینترنت می دن... توی یه جمله بهت بگم! دسترسیش به همه چی قطع شده... سال هاست با مافوقش ارتباطی نداشته... تا این که تونستیم همدیگه رو کشف کنیم... هم من به اون و کارهاش شک کردم... هم اون متوجه شد که دل من با این آدمها یکی نیست... با هم قول و قراری گذاشتیم... این که یه روز بالاخره از این جا بیرون بریم... به شرط این که من از اون محافظت کنم و اون از من... من قول دادم که رازش رو نگه دارم... تا جایی که می تونم بهش اطلاعات بدم... از این جا بیرون ببرمش. اونم قول داد که توی دنیای واقعی مراقب من باشه و شهادت بده تا رفع اتهام ازم بشه.
رادمان گفت:
ماجرای سروان و من چی بود؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
ببین رادمان... خیلی سخته که ببینی و بدونی که قراره یه آدم رو بکشن ولی کاری از دستت برنیاد... اگه رویا یا من اقدامی برای نجات دادن جون سروان می کردیم گیر می افتادیم... گیر افتادن ما به معنی به باد رفتن اطلاعات چندین و چند ساله بود... از طرفی... ما می دونستیم دارن تو رو هم وارد می کنند... نمی تونستیم جلوشون رو بگیریم. راهی برای ارتباط با تو یا با پلیس نداشتیم...
گفتم:
پس این ماموری که اینجا گیر افتاده و دستش به هیچ جا بند نیست به چه درد ما می خوره؟
بارمان گفت:
این مامور فقط بیرون این دیوارها به دردمون می خوره... وقتی پامون و توی کلانتری گذاشتیم.
صداش رو پایین تر اورد و گفت:
حواستون باشه... جلوش حرفی نزنید که باعث بشه مجرم جلوه کنید... اگه توی دادگاه شهادت بده می تونه خیلی برامون تخفیف بگیره.
لبخندی روی لبم نشست... انگار بارمان دقیقا می دونست داره چی کار می کنه... فیلم بازی می کرد... اطلاعات جمع می کرد... با رویا دوست بود... نقشه ی فرار داشت... دلم گرم شد... خوشحال بودم که تکیه م رو به این آدم دادم.
بارمان تکیه ش رو از دیوار برداشت و گفت:
اگه کسی وجود داشته باشه که بتونه شماها رو از این جا بیرون ببره خودمم... ما چهارتا بیرون می ریم و بقیه ش با آمنه ست...
رادمان سر تکون داد و گفت:
کم کم دارم امیدوار می شم...
منم همین طور... منم داشتم امیدوار می شدم...
امیدوار شدم که یه بار دیگه مامانم و ببینم... و بابا رو... حتی معین رو... شاید ترانه رو... و آوا...
یه بار دیگه می تونستم توی اتاق خودم خلوت کنم... با ماشین خودم رانندگی کنم...
یه بار دیگه می تونستم بیرون این دیوارها برای خودم کسی بشم... توی این راه اول امیدم به بارمان بود... بعد به آمنه... فقط این وسط یه چیزهایی مشکل ساز بود... یعنی خیلی چیزها... دانیال... کاوه... این تشکیلات... راستی بارمان دقیقا چطور می خواست ما رو بیرون ببره؟
فصل چهاردهم
به ورودی دانشکده ی هنر زل زدم. با خودم فکر کردم کی بهار شده بود و من نفهمیده بودم؟ کی به وسط اردیبهشت رسیده بودیم؟ چرا زمان این قدر زود می گذشت؟ عید نوروز کی شروع و تموم شده بود؟ چی کار کرده بودیم؟ اصلا بهم تبریک گفته بودیم؟ یاد آخرین عید نوروزی که همه ی خانواده دور هم جمع شده بودیم افتادم...
چند سال پیش بود؟ شیش سال؟ هفت؟...
همون موقعی که سامان سکوت کرده بود ولی با حالتی عصبی پاشو زیر میز تکون می داد... بارمان دست زیر چونه زده بود و از زیر میز داشت با دوست دخترش اس ام اس بازی می کرد... آرمان سرشو روی میز گذاشته بود و با یه نگاه بی حالت به سفره ی هفت سین زل زده بود... بابا داشت با صدای بلند پای تلفن جر و بحث می کرد... مامان داشت از این طرف به اون طرف می دوید و سعی می کرد اعضای خانواده رو دور هم جمع کنه... منم که منتظر بودم... منتظر بودم هرچه زودتر از شر این گردهمایی اجباری خلاص بشم و با بارمان و رضا برم مهمونی...
خوب یادمه وقتی که سال تحویل شد بابا هنوز داشت با تلفن حرف می زد و به حسابدارش ناسزا می داد... مامان صورت بارمان و بوسید و گفت:
سال نو مبارک باشه آقای دکتر آینده...
و بعد نوبت من بود:
سال نوی تو ام مبارک پسر خوشگلم...
و بعد شوخی های بارمان که می گفت مامان بین ما دو تا فرق می ذاره و همیشه صفت خوشگل رو به من می ده... می دونستم این شوخی هایش از کجا می یاد... همه می دونستند مامان چه قدر به این که بارمان دانشجوی پزشکیه افتخار می کنه... و برای این که به منم جمله ی محبت آمیزی بگه می گه پسر خوشگلم... بارمان هم همیشه این موضوع رو بزرگ می کرد... مخصوصا این طور می گفت که من فکر کنم مامان منو بیشتر دوست داره...
و حالا اواسط اردیبهشت هوس عید اون سال هایی رو کرده بودم که دیگه برنمی گشت... همون موقع هایی که روز اول عید من و بارمان از خونه جیم می شدیم و حتی به فکرمون نمی رسید که یه روز فقط خودمون دو تا می مونیم و سخت دلتنگ اون روزها می شیم... روزهایی که هیچ جوری تکرار نمی شدند... دیگه آرمان نبود... مامان الان یه گوشه ی آسایشگاه روانی بود... بابا دیگه ما رو آدم حساب نمی کرد... سامان ازمون متنفر شده بود... این خوشگلی برای من مایه نحسی و بدشانسی شده بود... حالا آقای دکتر معتاد شده بود...
سرمو از روی پشتی صندلی برداشتم... چشمم به دختری افتاد که یه مانتوی سرمه ای سنتی پوشیده بود که یه آستینش معمولی بود و آستین سمت چپش خفاشی بود. داشت عینک دودیشو از توی کیف طرح سنتیش در می اورد. موهای تیره و خوش حالتش از زیر شال مشکی رنگش بیرون ریخته بود. بی اختیار لبخند زدم... علاقه ش به ایران و سنت یه حالت احترام توی وجود آدم به وجود می اورد... آره... آتوسا برای من این بود... یه دختر قابل ستایش و محترم...
از ماشین پیاده شدم. عینک دودیم و بالا زدم تا منو بشناسه... سرشو پایین انداخته بود و با یه بغل تابلو و قاب به سمت انتهای خیابون می رفت. جلو رفتم و گفتم:
آتوسا خانوم...
سرش و بلند کرد. با دیدن من لبخندی زد و گفت:
سلام... شمایید؟ انتظار نداشتم اینجا ببینمتون...
منم لبخندی زدم و گفتم:
سلام... آقای صدرا بهم زنگ زدند و گفتند که امروز برای دیدن استاد کاویانی می رید.
صدرا یکی از دانشجوهای سابق کاویانی بود. یکی از اعضای تیم های بالاتر تونسته بود باهاش ارتباط برقرار کنه و با دادن پول و رشوه راضیش کنه که واسطه بشه و کار آتوسا رو راه بندازه... همه ی این زحمت ها هم به خاطر حرف من بود... خب! می خواستند توی دستورالعملشون دقیقا بگن که من باید چی کار کنم! من چاره ای نداشتم جز این که برای نزدیکی به این دختر سرخود عمل کنم.
آتوسا به دانشکده اشاره کرد و گفت:
بله! از اونجا می یام.
نگاهی به لباس هایم کرد. تی شرت و جین مشکی پوشیده بودم و یه شال قرمز رو به صورت خیلی هنری به گردنم بسته بودم... احتمالا اون داشت پیش خودش فکر می کرد که چرا توی این گرما شال گردنم انداختم... نمی دونست که به شالم چه تجهیزاتی وصل کرده اند...
اشاره ای به ماشین کردم و گفتم:
بفرمایید برسونمتون... امروز ماشین بارانو اوردم.
همون طور که انتظار داشتم آتوسا گفت:
ممنون... مزاحمتون نمی شم.
گفتم:
چه مزاحمتی؟ من که بیکارم... ماشینم که هست...
دستمو دراز کردم و چند تا از قاب ها رو از دستش گرفتم. در ماشینو براش باز کردم. قاب ها رو روی صندلی عقب گذاشتم و سوار شدم.
سرمو به سمتش چرخوندم. داشت با یه لبخند محو به دانشجوهایی نگاه می کرد که از کنار ماشین رد می شدند و با یه لبخند یا بهتره بگم با نیش باز یه نگاه معنی داری هم به من می کردند...
بدون توجه به این چیزها ماشین رو روشن کردم. بارمان توی برنامه چی رو برام تنظیم کرده بود؟ کافی شاپ!
نگاهی به آینه کردم. مجید با موتور دنبالم بود. تحت نظر دو تا ماشین بودیم... از ماجرای دختر راشدی به این ور تصویب شده بود که توی ماشین دوربین هم بذارند. حساب کار رو دفعه ی پیش دستشون داده بودم... ولی نمی دونستند سرکشی و لجبازی تو پوست و استخوون من و بارمانه... من با این چیزها تسلیم نمی شدم... هولم نمی شدم...
صدای بارمانو از توی دستگاه کوچیک پخشی که توی گوشم بود شنیدم:
از راه اصلی خارج شو... برو توی کوچه های فرعی... یه ماشین پلیس اون طرفا ست.
اینم از مشکلات استفاده کردن از یه قاتل فراری برای زدن مخ یه دختر بود! آخه این دختر که اهمیتی به من و قیافه م نمی داد... می ذاشتند برم پی کارم و یه آدم دیگه رو جام می ذاشتند...
نگاهی به صورت آتوسا کردم. با شوق و ذوق خاصی خیابون ها رو نگاه می کرد. حدس می زدم که دوست نداشته باشه حالا حالاها خونه بره. گفتم:
با کافی شاپ موافقید؟
شونه بالا انداخت و گفت:
باشه... اگه جایی رو می شناسید...
سر تکون دادم و گفتم:
می شناسم... همین دو رو برها یه جای خوب هست.
آره! یه جای خوب! یه جایی که قشنگ تحت کنترل نیروهای باند باشه...
به کافی شاپ رسیدیم. یه کافی شاپ کوچیک بود که نورپردازی خاصش فضا رو تاریک کرده بود. این موضوع علاوه بر این که به نفع دختر و پسرهایی شده بود که دوست داشتند یه کم با هم صمیمی بشن به نفع یه مجرم فراری که توی روز روشن داشت ول می چرخید هم شده بود.
صندلی های قهوه ای رنگ با میزهای شیشه ای دایره ای شکل دور تا دور کافی شاپ چیده شده بود. فضای تاریک که با چراغ های رنگی زرد رنگ روشن شده بود باعث می شد دیوارها زرد به نظر بیایند. چند تابلوی کوچیک هم به دیوار آویزون شده بود.
دو تا میلک شیک قهوه سفارش دادم. برای آتوسا سفارش یه برش کیک شکلاتی دادم. وقتی سفارشمون رو اوردند آتوسا با تعجب پرسید:
پس شما چی؟ رژیمید؟
با خنده اضافه کرد:
فکر نمی کنم شما احتیاجی به رژیم داشته باشید!
آخه این دختر که از وضعیت معده ی من خبر نداشت... حساسیتش کم شده بود ولی گنجایشش اندازه ی معده ی نوزاد شده بود!
گفتم:
رژیم نیستم... باران استثنا امروز یه صبحونه ی مفصل درست کرده بود.
تو دلم گفتم:
چه قدرم که به ترلان می یاد از این کارها بکنه!
با چشم به دو دختری که میز رو به روییمون و اشغال کرده بودند نگاه کردم. با تکون دادن سر بهم اشاره کردند که دارم خوب پیش می رم... می دونستم محبی سفارش این همه نیرو رو به بارمان کرده. حسابی دور و برم رو شلوغ کرده بود.
آتوسا دوباره داشت به شالم نگاه می کرد... خدا! این دختر چرا به این شال گیر داده بود؟ شاید حق با ترلان بود و رنگ جیغ قرمز خیلی جلف بود... شاید باید شال آبی می بستم... از رنگ آبی خسته شده بودم... از وقتی به دنیا اومده بودم خودمو توی لباس های آبی دیده بودم.
آتوسا گفت:
می شه این مدل شال بستنو به منم یاد بدید؟
نه! نگاهی به گره شال کردم... آخه این دختر نمی دونست که زیر این شال و لابه لاش چه دم و دستگاهیه... به جای این که مضطرب بشم خنده م گرفت. لبخندی زدم و گفتم:
خودم نبستم آخه... کار بارانه...
دستشو زیر چونه ش گذاشت و گفت:
آهان! جالبه مدلش...
بارمان توی گوشم گفت:
چه قدر لفتش می دی! من جای تو بودم تا حالا سه دور با دختره دوست شده بودم و بهم زده بودم.
تو دلم گفتم:
شما بله!
بی اختیار یه کم موهامو روی گوشم ریختم. آتوسا نگاهی به دخترهایی که یکی از میزهای کافی شاپ رو اشغال کرده بودند کرد و گفت:
بعضی وقت ها فکر می کنم متوجه چیزهایی که کنارتون اتفاق می افته نمی شید!
صدای پچ پچ دخترها رو می شنیدم. با کنجکاوی نگاهی به میزشون کردم. سه جفت چشم به صورتم خیره شده بود. سرمو به سمت آتوسا چرخوندم و گفتم:
چرا؟ چون عکس العملی نشون نمی دم؟
آتوسا لبخندی زد و گفت:
آخه از مردها بعیده که این قدر نسبت به این حرکت های دور و برشون بی تفاوت باشند... توی مهمونیم هم این رفتارتون خیلی توی چشم بود.
با خنده گفتم:
شما کلا به مردها لطف دارید.
اونم خندید و گفت:
نمی خواستم توهین کنم... ببخشید... ولی... خیلی هاشون این شکلین...
شونه بالا انداختم و گفتم:
آخه فکر نمی کنم کار درستی باشه که سر آدم مرتب سمت خانوم ها بچرخه...
بارمان توی گوشم گفت:
آره جون عمه ت!
خنده م گرفت ولی جلوی خودمو گرفتم و به یه لبخند تبدیلش کردم. موضوع رو عوض کردم و پرسیدم:
راستی کارهاتون خوب پیش رفت؟
لبخندی زد و گفت:
بله... آقای صدرا خیلی کمک کردند... امروز هم استاد نمونه کارهامو نگاه کردند و بهم قول دادند که منو چند جا معرفی کنند و توی کار نمایشگاه هم کمکم کنند... واقعا ممنونم که آقای صدرا رو معرفی کردید. سرم این چند وقت خوب گرم شد... واقعا به این موضوع احتیاج داشتم.
سر تکون دادم و مودبانه گفتم:
خوشحالم تونستم کاری انجام بدم.
آتوسا کمی از کیکش خورد و گفت:
ولی برام جای سواله که چرا بهم کمک کردید... آخه ما که خیلی همدیگه رو نمی شناسیم...
نگاهش روی لیوانم که هنوز محتویاتش به نصف هم نرسیده بود موند... برام سنگین بود... ای کاش به جاش یه قهوه سفارش می دادم...
شونه بالا انداختم و گفتم:
راستش... چطوری بگم؟ علاقه ی شما به نقاشی منو یاد علاقه ی خودم به چیزهایی می اندازه که اون قدر شجاعت نداشتم که برای به دست اوردنش تلاش کنم... من دوست داشتم تربیت بدنی بخونم... عاشق ورزش کردن بودم ولی... محکوم شغل های از پیش تعریف شده ی این جامعه شدم... دکتر شدن ... مهندس شدن... محکوم آرزوهای مادرانه و افتخارهای پدرانه...
متوجه شدم ناخودآگاه به جای این که برای آتوسا خالی ببندم این بار راستشو گفتم. آره... این حقیقت بود... دوست داشتم برای به دست اوردن دل مادری که همیشه توی خونه غرق رنج و عذاب مردهای دور و برش بود... شوهر و پسرهاش... سراغ رشته ای برم که توی لیست علایقم دوم بود...
آتوسا پرسید:
یعنی علاقه ای به کارتون ندارید؟
به چشم های تیره و خوش حالتش نگاه کردم... توی وجودش فقط ملاحت بود... بی اختیار آدمو وادار به لبخند زدن می کرد... گفتم:
ازش بدم نمی یاد ولی...
یاد شغلم توی بیماریستان افتادم و گفتم:
اگه هر روز قرار باشه صبح پاشی و بری سر کاری که توی دلت عشقی نسبت بهش احساس نمی کنی کم کم برات خسته کننده و عذاب آور می شه...
سعی کردم خیلی توی ذهنم به گذشته برنگردم... به اندازه ی کافی (( حال )) برایم پیچیده شده بود... نیازی نبود که غصه های گذشته رو توی دلم زنده کنم. گفتم:
از این جهت بهتون غبطه می خورم... کنار همه ی مشکلاتی که توی زندگی هرکسی وجود داره شغلی دارید که می تونید با انجام دادنش خیلی چیزها رو فراموش کنید.
آتوسا لبخندی زد و گفت:
منم به شما غبطه می خورم... بابت این که خواهری دارید که همیشه کنارتونه... اینکه خانواده دارید... هرچند کوچیک... این چیزی بوده که من همیشه دنبالش بودم ولی توانایی به دست اوردنش رو نداشتم.
تو دلم گفتم:
ای بابا! کدوم خانواده؟!
شونه بالا انداختم و گفتم:
آدم ها همیشه از چیزی که دارن شاکین و چشمشون دنبال چیزهاییه که دیگرون دارند.
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.
لیوان هامون خالی شده بود... آتوسا کیکش رو خورده بود و باقی موندش هم با چنگال خورد کرده بود. دیگه وقت رفتن رسیده بود...
بلند شدیم و از کافی شاپ بیرون رفتیم. کمی دورتر از کافی شاپ یه پارک کوچیک بود. مردی رو دیدم که ماسک زده بود و روی زمین نشسته بود و تار می زد. آتوسا داشت با علاقه ی خاصی به این منظره نگاه می کرد. به سمتم برگشت و گفت:
بریم اون سمت؟
نمی تونستم نه بیارم. با سر جواب مثبت دادم. آتوسا جلوتر راه افتاد. چشمم به مجید افتاد که از اون طرف خیابون بهمون خیره شده بود. با سر به پارک اشاره کردم. مجید با سر جواب منفی داد. قلبم توی سینه فرو ریخت... مجید دوباره سرش رو به نشونه ی نفی تکون داد. مشتش رو جلوی دهنش اورد و فهمیدم که داره گزارش می ده. منم آهسته داشتم دنبال آتوسا می رفتم... چند ثانیه بعد بارمان توی گوشم گفت:
نرو سمت پارک...
مغزم به سرعت به کار افتاد... راهی به ذهنم نمی رسید که آتوسا رو منصرف کنم... دو دقیقه گوش کردن به آهنگ که این حرف ها رو نداشت... بارمان تکرار کرد:
نرو سمت پارک... پلیس توی پارکه...
چه جوری می تونستم بهش بگم فقط می خوایم از جلوش رد شیم؟ یه دفعه چشمم افتاد به ماموری که داشت توی پارک گشت می زد... پشتش به ما بود و خیلی باهامون فاصله داشت. گفتم:
آتوسا!
به سمتم چرخید... فهمیدم بدون هیچ پسوند و پیشوندی صداش کردم... عیبی نداشت... آسمون که به زمین نمی اومد...
با سر به مامور اشاره کردم و گفتم:
می خوای اون طرفی نریم؟ شنیدم جدیدا خیلی گیر می دن.
آتوسا گفت:
چرا؟ ما که ظاهر موجهی داریم... کاری هم نمی کنیم که!
شونه بالا انداختم و گفتم:
می دونم... ولی بعضی وقت ها گیر دادنشون بی حساب کتابه.
آتوسا با حالت خیلی ملوسی مژه هاش رو بهم زد و گفت:
فقط یه دقیقه... باشه؟
مگه می شد به این حالت جواب منفی داد؟ چیزی نگفتم. زیرچشمی اون طرف خیابون رو نگاه کردم... پس مجید کجا بود؟ سرم و به اون سمت چرخوندم... مجید نبود... قلبم توی سینه فرو ریخت... یه کم عقب تر رو نگاه کردم... خبری از موتوری ها نبود... دختری که توی کافی شاپ مراقبمون بود رو دیدم... همون طور که نگاهش بهم بود داشت سوار ماشینش می شد... یه دفعه صدای موتور رو از رو به روم شنیدم. سرم و چرخوندم...
موتور با سرعت به سمت آتوسا کج شد... داد زدم:
مواظب باش...
دیر شده بود... به سمت آتوسا دویدم.... و لحظه ای بعد... صدای جیغ بلندی به گوش رسید و مجید با سرعت از کنارم رد شد...
قلبم توی سینه فرو ریخت. چند رهگذر به سمت آتوسا دویدند. مجید از پشت سرم گفت:
خراب کاریت و جمع کن!
با حرص نفسمو بیرون دادم و گفتم:
حساب تو رو هم می رسم.
روی زمین و کنار آتوسا زانو زدم. صورتش از درد توی هم رفته بود. زانوش رو چسبید. صدای آه و ناله اش بلند شد. از بین دو سه نفری که دورمون جمع شده بودند سرک کشیدم. خبری از اون مامور پلیس نبود. با این حال استرس پیدا کرده بودم. سریع زیربغل آتوسا رو گرفتم و گفتم:
بیا بریم درمانگاه!
بارمان توی گوشم گفت:
گندت بزنن رادمان! پاتو توی درمانگاه نمی ذاری! فهمیدی؟
به آتوسا کمک کردم که بلند شه. خواست ازم فاصله بگیره ولی نتونست تعادلش رو حفظ کنه و به دستم چنگ زد. بازوی چپش رو با دست گرفتم. دست راستم رو دور کمرش انداختم و در حالی که با نگرانی اطرافم رو نگاه می کردم آتوسا رو پشت ماشین سوار کردم.
سریع سوار شدم و پامو روی گاز گذاشتم. بارمان گفت:
رادمان خودم کله ت و می کنم! داری کدوم گوری می ری؟
بدون توجه به بارمان عینک دودیم و زدم و موهام و روی گوشم ریختم... بی فایده بود... موهام به زحمت تا وسط لاله ی گوشم می رسید.
به آتوسا گفتم:
نگران نباش... الان می رسیم.
بارمان با عصبانیت گفت:
رادمان حالیته که به جرم قتل عمد تحت تعقیبی؟ داری چه غلطی می کنی؟
سرمو به سمت آتوسا چرخوندم و گفتم:
می ریم درمانگاه... الان می رسیم.
بارمان دیگه داشت داد می زد:
ای درد و درمانگاه! ای مرض! پسره ی نفهم! مجبورم نکن که بگم همین الان از ماشین پیاده ت کنند!
از توی آینه به آتوسا نگاه کردم. موهاش توی صورتش ریخته بود. زانوی شلوارش از خونش خیس شده بود. لب هاشو گاز می گرفت که صدای آه و ناله ش بلند نشه. چشم هاشو بهم فشار می داد و مشخص بود که درد وحشتناکی داره... بارمان هم عین شیطان رجیم در گوشم حرف می زد و وسوسه م می کرد که بی خیال رسوندن آتوسا بشم.
_ برادر من... عزیز من... نکن... این کارو با خودت نکن!
_ می گیرن می برن اعدامت می کنند...
_ این دختره ی ( ... ) رو ول کن... کاری که بهت می گم و بکن!
_ یه کلمه حرف بزن ببینم اصلا صدام و می شنوی؟
_ حالا یه امروز باید دهقان فداکار می شدی؟
یه فحش ناجور نثارم کرد... نمی دونم حواسش بود که مادر و خواهر نداشته ی من مادر و خواهر نداشته ی خودش هم می شه یا نه؟!
رو به آتوسا کردم و گفتم:
شماره ی بابات و بده... باید باهاش حرف بزنم... می خوام آدرس اینجا رو بدم.
آتوسا سریع گفت:
نه! نه... بابام نمی تونه بیاد!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
یعنی چی که نمی تونه؟ گوشیتو بده که بهش زنگ بزنم.
آتوسا پاشو محکم تر فشار داد. رد اشک رو توی صورتش می دیدم... با صدایی لرزون گفت:
آخه بابام... نمی تونه.
کیفش رو بدون اجازه برداشتم و گفتم:
منم نمی تونم بیام تو... اینجا ایرانه! بیام تو بگم باهات چه نسبتی دارم؟
بارمان گفت:
نه بابا! توی مطب و درمانگاه که هرکی به هرکیه!
پامو از کنار پدال ترمز برداشتم و با حرص کف ماشین کوبوندم و به حالت اولیه برگردوندم... چرا بارمان خفه نمی شد؟
چشمم به تابلوی یه درمانگاه افتاد. سریع کنار زدم. شماره ی پژمان رو گرفتم. نگاهی به دور و برم کردم. پارک ممنوع بود! اینم بهونه ای برای پیچوندن!
از آه و ناله های کوتاه آتوسا به نفع خودم استفاده کردم. شالم رو بالاتر اوردم و گفتم:
بارمان! دو دقیقه صبر کن الان حلش می کنم!
بارمان با عصبانیت گفت:
اگه حلش کردی که هیچ! نکردی پدرت و خودم در می یارم!
تو دلم گفتم:
اینم که جو ریاست گرفتتش!
آدرس درمانگاه رو به پژمان دادم. از ماشین پیاده شدم. شال آتوسا رو روی سرش مرتب کردم. موهاش رو از روی پیشونیش جمع کردم و گفتم:
بابات می یاد... باشه؟ فقط چند دقیقه صبر کن. یه کم تحمل کن.
سرم رو بلند کردم. مجید یه کم دورتر آماده باش وایستاده بود. فهمیدم اگه پامو توی درمانگاه بذارم می شه آخرین کاری که توی زندگیم کردم. بارمان توی گوشم گفت:
یه افسر پلیس توی این خیابون هست... تکون بده اون ماشینو! وای خدا! همون بهتر که اونجا نیستم... به خدا دلم می خواد خفه ت کنم.
دوباره سوار ماشین شدم و گفتم:
آتوسا باید راه بیفتیم... اینجا پارک ممنوعه!
آتوسا سرش رو روی پاش گذاشت و گفت:
خیلی هم حالم بد نیست... انداختمت توی دردسر!
این دختره این وسط چی می گفت؟ توی این وضعیت هم تعارف می کرد؟!
ماشینو اون طرف خیابون کشیدم و پارک کردم. تابلوهای آتوسا رو به جلوی ماشین منتقل کردم و کنارش نشستم. با دستمال کف دستاش و پاک کردم. قلبم از شدت استرس آروم و قرار نداشت. بارمان که با دوربین داشت همه چیز رو نگاه می کرد گفت:
بدم نمی گذره ها! حالا دارم می فهمم چرا نمی تونی دل بکنی و بیای... ببینم جنمش و داری که کار و به ناز و نوازش هم گسترش بدی؟!
نمی دونم کدوم آدم احمقی بارمان و برای ریاست این پروژه انتخاب کرده بود؟! بارمان و مسخره بازی های بی جاش بدترین گزینه برای رهبری کردن همچین عملیات هایی بود. آتوسا دستمو گرفت و گفت:
بردیا... خوبم... این قدر نگران نباش.
سرمو بلند کردم و به چشم های اشک آلودش نگاه کردم. دستمو فشار داد و گفت:
می تونم تحمل کنم... فقط بدجوری زمین خوردم.
در همین موقع نفسش از درد بند اومد. بی اختیار با دست کمرش رو چسبید.
طولی نکشید که سر و کله ی پژمان هم پیدا شد. با دیدنش نفس راحتی کشیدم.
مشخص بود حسابی هل کرده. انگار اصلا منو ندید. سریع به سمت ماشین رفت. دست آتوسا رو گرفت و کمکش کرد که پیاده شه. بعد تازه متوجه من شد. با حالتی گیج و ویج جلو اومد و دستم رو فشرد و گفت:
خدا تو رو رسوند بردیا جان... پسرم خیلی لطف کردی... اجازه بده من آتوسا رو ببرم درمانگاه بعد می یام پیشت...
سریع گفتم:
نه نه! من دیگه دارم می رم. شما زودتر آتوسا خانوم رو برسونید... منم نه تصدیق دارم نه کارت ماشین. بهتره زودتر برم.
با پژمان دست دادم ولی فقط تونستم با نگاه با آتوسا خداحافظی بکنم... هنوزم داشت تلاش می کرد که درد کشیدنش توی ظاهرش تاثیری نذاره.
رفتنشون رو نگاه کردم... پژمان هم مثل من هل کرده بود... انگار آتوسا از همه خونسردتر بود... نمی دونم چند ثانیه همون طور مات و مبهوت مونده بودم که با دیدن افسری که اون طرف خیابون ایستاده بود به خودم اومدم. سریع سوار ماشین شدم و از اون خیابون دور شدم.
نفس راحتی کشیدم. قلبم آروم گرفت. نگاهی به آینه کردم. مجید و یکی از ماشین ها پشت سرم می اومدند. طولی نکشید که یه ماشین دیگه هم جلوم قرار گرفت و به سمت خارج شهر رفتیم.
دستی به موهام کشیدم ... یه دفعه یاد یه چیزی افتادم... تابلوهای آتوسا!...
تا اومدم به بارمان گزارش بدم منصرف شدم... چه بهتر! یه دلیل دیگه برای دیدن آتوسا جور شده بود. شاید به این بهونه می تونستم به عیادتش بروم... حالا برای چی من داشتم برای دیدن آتوسا نقشه می کشیدم؟ اصلا برای چی این طور هل کردم؟ من چه مرگم بود؟
به خودم اومدم. با بداخلاقی گفتم:
بارمان! تابلوهای آتوسا تو ماشینم جا موند. دو سه روز دیگه به بهانه ی پس دادنش می رم خونه شون. اوکی؟
بارمان گفت:
عاشقتم که توی بهونه جور کردن استادی!
جوابش رو ندادم. این ماموریت مسخره حالم رو بهم زده بود... فقط اگه دستم به مجید می رسید... مرتیکه عوضی! می دونستم حرکتش نافرمانی محض بود! بعد بهم گفته بود خراب کاریت و جمع کن! انگار تقصیر من بود!
یه ساعت بعد از شهر خارج شدیم. کنار یه زمین که دو تا ساختمون خرابه توش بود متوقف شدیم. چند تا سگ ولگرد توی زمین خاکی با علف های هرز می پلکیدند و پوزه شون رو توی کیسه نایلون های خالی می کردند و دنبال غذا می گشتند. تا چشم کار می کرد علف هرز و آشغال دیده می شد.
از ماشین پیاده شدم. مجید پشت سرم متوقف شد. دستش رو دراز کرد تا سوئیچ رو بگیره... نمی دونم چرا یه دفعه قاطی کردم.
دستش رو گرفتم و پشتش پیچوندم. در گوشش داد زدم:
منظورت چی بود که این کارو کردی؟ می خواستی منو خراب کنی؟
سعی کرد خودش رو آزاد کنه. دستش رو محکم تر پیچوندم. آخ آخی کرد و گفت:
چته عوضی؟ چرا رم می کنی؟ ول کن بابا!
دختری که توی کافی شاپ مراقبمون بود از ماشین پیاده شد و به سمتمون دوید. بارمان گفت:
چه خبر شده؟
مجید رو به سمت ماشین هل دادم. محکم به ماشین خورد. به سمتم برگشت و داد زد:
چته دیوونه؟ خوب کردم! حقته! من نبودم با این دختره به هیچ جا نمی رسیدی! بده که باعث شدم دست بندازی دور کمر دختره؟
احساس کردم از سرم داره دود بلند می شه. مثل خودش داد زدم:
مگه مثل تو عقده ایم؟ ... تویی که نگران مامور توی پارک بودی برای چی این طوری جلب توجه کردی؟
پوزخند زد. عصبانی تر شدم:
می خواستی منو خراب کنی؟
مجید با نیش و کنایه گفت:
تو اگه قرار بود خراب بشی همون بار اول می شدی... این طور که بوش می یاد ریختت پیش هم جنسات هم طرفدارهای خاص داره.
احساس کردم از صورتم داره حرارت بیرون می زنه. در همین موقع ون سیاه سر رسید. قبل از این که کنترلم رو از دست بدم و بزنم مجید و ناکار کنم به سمت ون رفتم.
توی ون که نشستم متوجه شدم بی اختیار دستام و مشت کردم. بارمان توی گوشم گفت:
چرا دهن به دهن یه مشت لات و الوات می ذاری که همچین چیزی بشنوی؟
با عصبانیت گفتم:
من با تو حرف دارم! صبر کن! بهت می گم!
دستگاه پخش رو از توی گوشم در اوردم و یه گوشه انداختم. شالم و با خشونت از گردنم باز کردم و روی صندلی انداختم. سرمو توی دستم گرفتم... یاد گرفته بودم به قول بارمان دهن به دهن آدم های لات و الوات نذارم... این دفعه که قاطی کرده بودم جوابش رو گرفته بودم... احساس می کردم تا گردنم قرمز شده... ای تف به ذات این صورت من... این شانس گند من... این نحسی من...
شاید اگه به جای یه ویلای بالاشهر یه جای دیگه زندگی می کردم و به جای این که یاد بگیرم احترام بذارم و شخصیت خودم رو توی هر حالتی حفظ کنم این طور عروسک خیمه شب بازی این آدم ها نمی شدم... یا شاید باید مثل همیشه ساکت می موندم... مثل همیشه خاموش می موندم... آدمی که همیشه بره بوده باید بین یه مشت گرگ چطور رفتار کنه؟ وقت هایی که بارمان نبود که ازم دفاع کنه باید چطور گلیم خودمو از آب بیرون می کشیدم؟ ... راستی... بارمان چرا ساکت موند و گذاشت مجید این کار و بکنه؟ بارمان هرچی بود این قدرم بی غیرت و بی بخار نبود که بذاره مجید برای مشکلات شخصیش با یه دختر همچین کاری بکنه... راستی... بارمان یه کم عوض نشده بود؟
******
به کاغذ دیواری کرم اتاق نگاه کردم... شومینه ای که این بار خاموش بود ولی نور خورشید از پنجره ای که پرده های حریر کرمش کنار زده شده بود همه جا رو روشن می کرد... مجسمه های طلایی بالای شومینه در نور خورشید می درخشید... صندلی شاهانه سر جاش بود... پوست اون حیوون بدبخت هم هنوز روی زمین بود... فقط خبری از اون مرد مغرور کت شلواری نبود. به جای اون برادر من با لباس اسپرت مشکی به دیوار تکیه داده بود و سیگار می کشید. با لبخندی به لباس خودش و من اشاره کرد و گفت:
ست کردیم.
با جدیت نگاهش کردم. به سمتم اومد. پاکت سیگارش رو جلوم گرفت و گفت:
می کشی؟
با عصبانیت پاکت رو از دستش گرفتم و روی میز انداختم. با تحکم گفتم:
نه!
با تعجب به صورت عصبانیم نگاه کرد و گفت:
آخه از هیفده سالگی پا به پای هم کشیدیم... حواسم نیست... هی یادم می ره.
اجازه ندادم خاطرات سیگار کشیدن های قایمکی توی اتاق مشترکمون به مغزم هجوم بیاره... همون شب هایی که پنجره رو باز می ذاشتیم و روی تخت دراز می کشیدم... سیگار می کشیدیم و عین احمق ها سعی می کردیم دودش رو به شکل قلب و حلقه بیرون بدیم... همون شب هایی که بعدش بساط خالی کردن عطر و ادکلن توی اتاق داشتیم... و جالب این که همیشه هم لو می رفتیم... کی بود که نمی خواست بذاره این چیزها به مغزش هجوم بیاره؟
گفتم:
مجید الان زیر دست تو حساب می شه دیگه... آره؟
بارمان بعد از مکثی چند ثانیه ای گفت:
آره... چطور؟
سر تکون دادم و گفتم:
دقیقا قراره چطور به خاطر کارش تنبیه بشه؟
بارمان یه قدم جلو اومد و گفت:
رادمان گوش کن...
حدس می زدم... نمی دونم چرا... ولی ته دلم می دونستم این جواب رو می شنوم. با ناشکیبایی گفتم:
تنبیه نمی شه... نه؟
بارمان گفت:
من کارشو تایید نمی کنم... ولی کارش بدم نبود... این موضوع باعث می شه هم پژمان هم آتوسا یه توجه ویژه بهت بکنند.
با ناباوری به بارمان نگاه کردم و گفتم:
باورم نمی شه داری این حرف رو می زنی... اگه بلایی سر پای این دختر بیاد و دیگه نتونه راه بره چی؟
بارمان دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
تو می دونی بابای این دختر تا حالا چند تا دختر رو ناکار کرده؟
صدام و بالا بردم و گفتم:
خودش چی؟
بارمانم صداش رو بلند کرد و گفت:
رادمان این چیزها رو بذار کنار... بین یه گله خلافکار نمی تونی این طوری دووم بیاری... دیدی مجید امروز چی بهت گفت؟ این آدما از زور فقر و بدبختی اومدن دنبال این کار... آدم هایی که به تو و موقعیت و ثروتی که داشتی در حد مرگ حسودی می کنند. منتظرن که فرصتی برای عقده فشانی پیدا کنند...
با عصبانیت گفتم:
آخه اونا از کجا می دونند؟
بارمان با دست به هیکلم اشاره کرد و گفت:
سرتا پات داد می زنه... همین جنتملن بودنت می شه برات دردسر... همین عقده ای نبودنت... همین کارهات... نجابت های اضافیت... حرف زدن های مودبانه ت...
داد زدم:
یعنی بشم مثل تو؟ یادم بره که از کجا اومدم و کی بودم؟ خودمو گم کنم که دووم بیارم؟ این قدر پست بشم که یه دختر رو زیر بگیرم؟
یه دفعه ابروهای بارمان بالا رفت. چشماش گشاد شد و گفت:
همه ی اینها به خاطر دختره ست؟ آره...
قبل از این که جوابی بدم سیگارش رو یه گوشه پرت کرد. تا اومدم بجنبم یقه م رو چسبید و گفت:
هیچ وقت به خاطر یه دختر با من درگیر نشو... به خاطر یه دختر برادریمون و از بین نبر... حالیت شد؟
دستش رو چسبیدم و گفتم:
چته؟ چرا قاطی می کنی؟
بارمان با صدای بلند گفت:
خوش ندارم بعد این همه سال برادری مثال زدنی یه دختر بیاد و دو روزه قاپ داداشم و بزنه... حالا اون دختر هر خری که می خواد باشه!
دستش و از یقه م باز کردم و گفتم:
به خاطر دختره نیست... فقط حرفات زور داره.
یه کم آروم تر شد... چشم غره ای بهم رفت و گفت:
برادر ساده ی من... من می دونم دارم چی کار می کنم... با این آدم ها دهن به دهن نشو... بذار من با سیاست خودم باهاشون رفتار کنم... همه چیز خیلی زود تموم می شه... خیلی زود...
پشتش رو بهم کرد. پوشه ای که روی میز بود رو برداشت... گفت:
فقط شاید اون طوری که مد نظرمونه تموم نشه...
پوشه رو دستم داد. یه دستمال کاغذی از جیبش در اورد. خودکاری که روی میز بود رو برداشت و چیزی نوشت... نگاهم به پوشه بود. پرسیدم:
چی هست؟ ماموریت جدید؟
بارمان همون طور که داشت می نوشت گفت:
تینا خانوم یه کم زود تشریف اوردن ایران...
احساس کردم خون توی رگ هام یخ زد... نمی دونم توهم زدم که حس کردم قلبم تیر می کشه یا واقعا قلبم تحمل شنیدن این خبر رو نداشت...
بارمان آهی کشید و گفت:
می دونی که معنیش چیه؟
به اون چشم های آبیش که برخلاف پوست سیاه زیرچشمش زندگی توش موج می زد نگاه کردم... یه لحظه همه چیز رو فراموش کردم... تینا... تابستون... تینا قرار بود تیر بیاد... این چی می گفت؟
با ناباوری گفتم:
نه!
بارمان سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد... دستمال رو توی مشتم گذاشت... دستم رو فشار داد... فشاری که یه بار دیگه منو یاد خاطرات پنج شیش سالگیم انداخت... یاد گوشه ی حیاطمون... یاد قولی که بهم داد...
منو یاد زمانی انداخت که برای این که من یه زندگی عادی داشته باشم از همه چیز گذشت و برای همیشه خودش رو به این آدم ها فروخت... به قیمت نفس های آزادانه ی من...
و من هنوز محو اون چشم های آبی بودم... چشم هایی که بیست و شیش سال نگران تر و با محبت ترین نگاه های زندگیم رو نثارم کرده بودند...
فشار دستش رو بیشتر کرد... چرا سرش داد زدم؟... چرا اون حرف ها رو زدم؟... چطور فکر کردم با آزار دادن نیمه ی دیگه م آروم می شم؟
بارمان سرش رو پایین انداخت... مشتمو باز کردم و به دستمال نگاه کردم...
خیلی آهسته... یه کم با شرمندگی... با لحنی مشابه لحن پدری که برای بچه ش کم گذاشته باشه... گفت:
باید از هم جدا شیم...
رویا نگاهی به صورت اخم آلودم کرد و گفت:
چته؟
ترلان هم به صورتم دقیق شد. سری تکون دادم و گفتم:
هیچی...
رویا گیر داده بود:
معنیش هیچی نیست...
شونه بالا انداختم و گفتم:
فقط... یه مقدار همه چیز قرو قاطی شده.
ترلان پرسید:
مثلا چی؟
نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم:
تینا از مدرسه اخراج شده... اومدن ایران... یه کم کارها جلو افتاده...
رویا چشم هاشو بست و گفت:
وای نه!
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم. ترلان که گیج شده بود گفت:
خب چه فرقی می کنه؟
به صفحه ی مانیتور رویا زل زدم... چشمم به یاهو مسنجر بود. تینا آن شد. بدون این که واکنشی نشون بدم گفتم:
فردا می یان دنبالم... باید از اینجا برم.
رویا یه گام به سمتم برداشت و گفت:
کجا؟
نگاهم هنوز به مانیتور بود. با صدایی گرفته گفتم:
هیچ کس دیگه ای نباید در جریان جزئیات ماموریتم باشه... برای همین... منتقلم می کنند پیش خود رئیس...
ترلان و رویا خشک شدند... ادامه دادم:
هرکاری که لازمه انجام بدید بدون من انجام بدید...
ترلان گفت:
اما...
رویا گفت:
مطمئنی می برنت اونجا؟ برای چی رئیس باید همچین ریسکی کنه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
شاید هم ریسک نمی کنه...
رویا اخم کرد و گفت:
منظورت چیه؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
بعدش چه احتیاجی بهم داره؟ اگه موفق بشن و نقشه شون اجرا بشه به احتمال زیاد این کار رو برای همیشه کنار می ذارن... دیگه به منم احتیاجی ندارن...
رویا سرش رو به نشونه ی نفی تکون داد و گفت:
به نظر من منطقی نیست...
شونه بالا انداختم و گفتم:
به نظر من هست... بهترین کاره... بعدش شر منو می کنند... هیچ واسطه ی دیگه ای هم از جزئیات خبردار نمی شه که احتمال خیانت و خرابکاری واسطه ها پیش بیاد... خود رئیس همه چیز رو کنترل می کنه و بعد تنها شاهد ماجرا یعنی من رو حذف می کنه...
ترلان گفت:
حالا باید چی کار کنیم؟
تینا مرتب داشت استاتوس عوض می کرد. هنوز بهش پی ام نداده بودم. گفتم:
شما کاری که قرار بود انجام بدید و ادامه بدید.
ترلان گفت:
ولی تو چی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
شاید بعد بیست شیش سال نحسی و بدشانسی یه بار شانس بیارم... کی می دونه؟!
در همین موقع تینا پی ام داد. دستم رو بالا بردم و به ترلان گفتم:
بسه... باشه برای بعد!
هم رویا و هم ترلان ساکت شدند. یه دقیقه صبر کردم... به عکس تینا نگاه کردم... موهای مشکی رنگش تا روی شونه ش بود. علاقه ی خاصی به این که موهاش رو با اسپری رنگ کنه داشت... توی اون عکس هم قسمت هایی از موهاش رو آبی کرده بود. چشم های تیله ای داشت... در کل قیافه ش نسبت به سنش بد نبود... از اون دسته دخترهایی بود که نمی تونستی سن واقعیشون رو باور کنی... به قیافه ش می خورد حداقل شونزده هیفده ساله ش باشه... هرچند که رفتارش کاملا متناسب با سنش بود...
تینا: پی ام ندی یه وقت!!!
بعد از مکثی یه دقیقه ای جواب دادم:
ماهان: نفهمیدم کی آن شدی...
تینا: حواست کجا بود؟؟؟؟
ماهان: یه جای خوب ( آیکون نیشخند )
تینا: آهان! پس من نبودم خوش می گذشت؟!!!!
ماهان: آره جات خالی
رویا که به مانیتور زل زده بود گفت:
حواست هست چی می نویسی؟ خب یه وقت ناراحت نشه!
پوزخندی زدم و گفتم:
برای دختری که خیلی به خودش می نازه و از پسرهای ایرانی خوشش نمی یاد تنها چیزی که جذابه همین غروره... می ذاری کارمو بکنم؟
تینا: چطو متوری؟ حالت خوب به نظر نمی رسه...
ماهان: نه خوب نیستم...
تینا: چرا؟ مریضی؟ آنفولانزای شتری گرفتی؟
ماهان: آره چه زود فهمیدی ( آیکون چشمک )
تینا: ما اینیم دیگه... ( آیکون زبون درازی)
تینا: مگه با شترها رفت و آمد می کنی؟
ماهان: نه چطور؟
تینا: گفتم شاید مستقیما از شترها گرفته باشی.
ماهان: نه! غیر مستیقم از تو گرفتم
تینا: ( آیکون خنده )
ترلان خندید و گفت:
آخ یاد اون دورانی افتادم که تازه اینترنت و چت و اینا مد شده بود... راهنمایی بودم...
لبخندی زدم و گفتم:
با اون مودم های قدیمی که صداش تا سر کوچه می پیچید...
ترلان با خنده گفت:
استرس اومدن قبض تلفن و کارت اینترنت های ده ساعته... هر جمعه با خواهرم و برادرم سه تایی زل می زدیم به صفحه ی مانیتور و ملت و اسکل کردیم.... همیشه هم سر ظهر یاد این مسخره بازی ها می افتادیم... صدای مودم مامانمو از خواب بیدار می کرد... یادش به خیر...
خندیدم و گفتم:
نصفه شبها منو بارمان روی کیس کامپیوتر پتو می انداختیم که صداش کم شه...
رویا هم خندید. ترلان ازش پرسید:
تو خاطره ی خاصی نداری؟
گفتم:
نه بابا! این بچه مثبت بوده...
رویا پوشه ی روی میزش رو برداشت و آهسته توی بازوم زد... تازه داشتیم رفیق می شدیم... درست همون موقعی که من باید می رفتم... شاید برای همیشه...
تینا: ببین من چه قدر مرض دارم که تا اونجا هم سرایت کرده!!!
تینا: می خوای بیام ازت پرستاری کنم؟
ماهان: پرستاریه از راه دور؟؟!!
تینا: خیلی هم دور نیست
ماهان: آره... خیلی هم دور نیست... با هواپیما 24 ساعت راهه. چیزی نیست که!
تینا: اگه فاصله مون یه کم کمتر از 24 ساعت باشه چی؟ ( آیکون چشمک )
ماهان: چطور؟ مشکوک می زنی... خبریه؟
تینا: اومدم ایران...
ماهان: شوخی می کنی!
تینا: نه... اومدم ایران...
ماهان: چیزی به اسم امتحان و اینا توی اون کشور وجود نداره؟ ( آیکون خنده )
تینا: چرا... ولی من دیگه اونجا مدرسه نمی رم
ماهان: چرا ؟ ( آیکون تعجب )
تینا: ولش کن
ماهان: اوکی
ماهان: کی ببینمت؟
تینا: نمی دونم.
پوزخندی زدم و گفتم:
دیدی؟ تا یه کم باهاش گفتم و خندیدم پررو شد.
دیگه حساب کار دستم اومد... فهمیدم کلا از موضع غرور در برابر تینا نباید پایین بیام.
ماهان: اوکی... من دارم می رم
تینا: چه زود
تینا: چون گفتم نمی دونم داری می ری؟
ماهان: هرچی
ماهان: تا بعد
ماهان: بای
تینا: اوکی... بای
کامپیوتر رو تحویل رویا دادم. رویا ورقه های روی میزش رو مرتب کرد. روی صندلی نشست و با خستگی به مانیتور نگاه کرد... می فهمیدم چی می کشه... انجام دادن کارهایی که به شدت باهاشون مخالفه... یه جورایی این حس مشترک بین ما چهار نفر بود... خیلی حس های مشترک دیگه هم کم کم داشت بینمون به وجود می اومد... ولی... من باید توی نیمه ی راه همه چی رو ول می کردم و می رفتم...ای کاش حرف می زدم... ای کاش با یکی درد و دل می کردم... اگه می خواستم می تونستم با ترلان صحبت کنم... ثابت کرده بود شنونده ی خوبیه... ولی... عادت نداشتم از دردهام بگم... مثل همیشه ساکت موندم...
رویا گفت:
رادمان... اگه تو بری پیش رئیس...
کامل به طرفم چرخید و گفت:
چه جوری می خوای در بری؟
خواستم بدون اهمیت به حرفش از اتاق خارج بشم که گفت:
جدی می گم!
از لحنش هم مشخص بود که کاملا جدیه... آهی کشیدم و گفتم:
رویا... ولش کن... شما سه تا راه خودتون رو برید... منم راه خودم رو می رم.
رویا پوزخندی زد و گفت:
یه چیزی هست که نمی خوای به ما بگی... درسته؟ بارمانم می دونه... مگه نه به همین راحتی ها اجازه نمی داد که ببرنت.
رو به ترلان کردم. می دونستم به طرز ضایعی دارم با این حرف نشون می دم که می خوام بپیچونمش. با این حال گفتم:
برو سر دانیال و کاوه رو گرم کن.
ترلان نچی گفت. با دلخوری نگاهش رو ازم گرفت. همون طور که عین بچه ها پاش رو به زمین می کوبید از اتاق بیرون رفت. رو به رویا کردم. یکی از ورق های روی میز رو برداشتم... خودکاری برداشتم و چیزی نوشتم. رویا اخم کرد و گفت:
چرا این طوری؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
احتیاط شرط عقله... مگه نه؟
رویا به نوشته م نگاهی کرد. اخم هاش بیشتر توی هم فرو رفت... گفتم:
چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه...
با اضطراب به دست رویا نگاه کردم... تا کجا می تونست پنهون کاری کنه؟ اگه راضی نمی شد... رویا کاغذ رو برداشت و جوابم رو داد... انگار از نوشته ی روی ورق دریچه ای از امید به قلبم باز شد...
******
در باز شد... بارمان با اخم هایی که توی هم رفته بود به سمتم اومد. شلوار آدیداس سه خط با یه تی شرت جذب سفید-مشکی پوشیده بود. خنده م گرفت... جذبه ی رئیس فعلی رو با جذبه ی رئیس کت شلواری قلبی مقایسه کردم... همون لحظه ای که محبی جای بارمان و دانیال رو عوض کرد به سلامت عقلش شک کردم...
اخم های بارمان اون قدر توی هم بود که شکستگی ابروش معلوم نمی شد. کوله پشتیش رو یه گوشه انداخت. با سر به خسرو اشاره کرد که بیرون ویلا منتظر باشه. رو بهم کرد و گفت:
آماده ای؟ محبی می یاد دنبالت و می برتت...
نگاهی به دور و بر ویلا کردم. نه چیزی برای بردن داشتم... نه آرزویی برای برگشتن... فقط یه چیز بود که سخت بی تابم می کرد... کسی که جلوم وایستاده بود... کسی که سیاهی های زیرچشماش از همیشه سیاه تر بود... با اون موهایی که دو طرفش رو تراشیده بود... و اون خالکوبی روی دستش...
گفتم:
حالا می فهمم چرا بدون این که به کسی چیزی بگی رفتی... بعضی وقت ها فقط باید برید و رفت... اون لحظه ی آخر که بخوای وایستی و آخرین تصاویر رو توی ذهنت ثبت و ضبط کنی سخت ترین لحظه ست... وقتی یه دفعه می ذاری و می ری همه چی آسون تر می شه...
بارمان لبخند کجی زد و گفت:
وقتی دلت پیش اونجایی باشه که ولش کردی هیچ وقت رفتن آسون نمی شه... خصوصا اگه بدونی یه نفر اونجا مونده که مغزت پر از خاطراتیه که ازش داری...
یه قدم به سمتش برداشتم و گفتم:
من تو کتم نمی ره که دیگه تو رو نبینم... ولی... همه چیز داره به همین سمت می ره... می دونی پیش چشم من احتمال برگشتن کمتر از ده درصده...
با بداخلاقی دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
اه! خفه شو! ... من این چیزها سرم نمی شه...
همیشه وقتی ناراحت بود عصبی می شد... اشک و آه توی کارش نبود. در عوض میونش با بداخلاقی خوب بود... سر تکون دادم و گفتم:
بعضی وقت ها دنیا کاری نداره تو چی سرت می شه و چی سرت نمی شه.
پوزخندی زد و گفت:
من با پررویی وای می ایستم و این چیزها رو به دنیا حالی می کنم.
دستمو جلو بردم. اونم بعد از مکثی طولانی دستش رو جلو اورد... دست همدیگه رو محکم فشار دادیم... دوست نداشتم بغلش کنم... یعنی... این طور نبود که دلم نخواد... فقط دوست نداشتم هیچ کاری انجام بدم که رفتنم شبیه به یه خداحافظی ابدی بشه... دست همدیگه رو محکم فشار دادیم...
گفتم:
وقتی برگردم احتمالش هست که موهاتو عین آدم درست کرده باشی؟
سرش و بی طرفین تکون داد و گفت:
آره... اگه یه مدل خفن تر به ذهنم رسید...
به چشماش نگاه کردم و گفتم:
سیاهی زیر چشمات چی؟... اعتیادت...
سرشو پایین انداخت و گفت:
مگه این که دیدارمون بیفته به ده بیست سال دیگه...
فشاری به دستش دادم. سرش رو بلند کرد. گفتم:
برای هرکاری مردی... برای هرکسی... برای آرمان... رویا... من...
نگاهی معنادار بهش کردم و گفتم:
ترلان...
با ناباوری نگاهم کرد... پیش خودش چی فکر کرده بود؟ این که نمی فهمم نگاهاش به ترلان چه معنی می ده؟
ادامه دادم:
ولی همیشه وقتی به خودت می رسه مردونگیت ته می کشه... به این فکر کن وقتی از این جا رفتیم دوست داری مامان چطوری ببینتت...
و خودم به این فکر کردم که هنوز بهش نگفتم چه بلایی سر مامان اومده...
بارمان دستش رو شل کرد... منم... دستمونو از هم جدا کردیم... حرف آخرمو زدم:
اون چیزهایی که تحملشون فراتر از حد توان آدمه رو فقط کنار عقل و شعور می شه کمرنگ کرد. این دردها با مواد و این در و اون در زدن فراموش نمی شن...
نگاهی به پله ها کردم. به رویا گفته بودم که ترجیح می دم بی سر و صدا برم... گفته بودم که دوست ندارم خداحافظی کنم... با این حال دیدم که کنار ترلان وایستاده و دوتایی نگاهم می کنند... براشون دست تکون دادم...
جلوی در ویلا یه ون مشکی پارک بود. خسرو و دوست از خودش گنده تر دو طرف ون وایستاده بودند. سرم رو پایین انداختم و سوار شدم... ون که به راه افتاد چشمامو بستم و سعی کردم خیلی چیزها رو موقتا فراموش کنم... به خصوص برنامه ی فرار بارمان، ترلان و رویا رو... حالا من برنامه ی خودم رو داشتم... برنامه ای که فکر کردن بهش بهم استرس نمی داد... چون به طرز ناامیدکننده ای همه چیزش به شانس و اقبال بستگی داشت و من هم... آخر آدم نحس و بدشانس بودم... برنامه ای که هیچ امیدی بهش نداشتم... ولی می دونستم نهایتا به قیمت جون خودمم که شده انجامش می دم... این تنها فکری بود که نمی ذاشت رگه های آبی و قرمز توی ذهنم برای همیشه به سیاهی تبدیل بشه...
******
چشمامو باز کردم... استفاده کردن از ماده ی بیهوش کننده برای این که متوجه نشم چه قدر طول می کشه که به مقصد برسیم آخر نامردی بود...
دستی به شقیقه هام کشیدم... سینوس هام درد می کرد... صاف نشستم... سرم گیج رفت. چشمامو بستم و بهم فشار دادم. سعی کردم تعادلم رو در حالت نشسته حفظ کنم...
کم کم چشمامو باز کردم. یه اتاق خالی با در و دیوار سفید با یه لامپ کم مصرف آویزون از سقف پیش روم بود. روی یه تخت چوبی با ملافه ی سفید مچاله شده بودم. پامو روی سرامیک یخ اتاق گذاشتم... اینجا کجا بود که گرمای اردیبهشت بهش نرسیده بود؟
از اتاق بیرون رفتم. به یه راهروی تنگ و تاریک رسیدم که کفش یه فرش کوچیک پهن بود... از راهرو گذشتم و به یه سالن بزرگ رسیدم... سقف سالن شیب دار بود و دور لوستر بزرگی که از اون آویزون بود به سبک قدیم گچکاری شده بود. کف سالن با سنگ سفیدی با رگه های سرمه ای پوشیده شده بود. هیچ فرشی توی سالن نبود. یه دست مبل ته سالن چیده شده بود که روش روکش سفیدی مثل کله قند کشیده بودند. فقط پایه های قهوه ای مبل ها معلوم بود... کنار دیوار یه میز کامپیوتر قدیمی با سه کیس و سه مانیتور بود. مردی با سر کچل و عینک ته استکانی روی صندلی چرخدار نشسته بود. هرچند ثانیه یه بار تکونی به صندلی می داد و روی سنگ سر می خورد و به مانیتورهای دیگه سر می زد.
دو پنجره ی بزرگ که هم قد دیوارهای بلند بودند طرف چپ سالن رو می پوشوندند. پرده های بلند و ساده ی سفید رنگ یکی از پنجره ها کشیده شده بود ولی جلوی پنجره ی دیگه مردی با قد متوسط ایستاده بود که دستاشو پشت سرش تو هم گره کرده بود. توی دلم گفتم:
یعنی جدی جدی رئیس اینه؟
جلوتر رفتم. موهای جلوی سرش ریخته بود. سیبیل مرتبی داشت. کت شلوار سرمه ای تیره ش نمی تونست کاملا شکم برجسته ش رو بپوشونه...
متوجه حضورم شد. کامل به سمتم چرخید... تنها صفتی که با دیدن صورتش به ذهنم رسید این بود:
غمگین!
چشم های تیره ش نمدار بود. بینی عقابی داشت. شبیه اکثر مردهای ایرانی همسن خودش بود... قد متوسط... موهایی که جلوش خالی شده... شکم برجسته...
لبخند کمرنگی زد و گفت:
رادمان... پس بالاخره از نزدیک دیدمت...
به چشم های نم دار، صورت غمگین و لحن محزونش نمی اومد که همون رئیسی باشه که عامل اصلی مرگ برادرم بود... عامل گرفتار شدن من... باعث و بانی هرچیزی که اتفاق افتاده بود... و هرچیزی که قرار بود اتفاق بیفته...
بهم نزدیک شد. نگاهی دقیق به صورتم کرد... گفت:
خیلی کمتر از اون چیزی که فکر می کردم شبیه بارمانی... توی نگاه بارمان یه چیزی بود که آدم رو یاد یه گربه ی وحشی می انداخت... تو مظلوم تر به نظر می رسی... و قشنگ تر...
لبخندش پررنگ تر شد. دستش رو جلو اورد و گفت:
من عباسیانم...
با نفرت به صورتش نگاه کردم و گفتم:
رئیس باند؟
چشماشو روی هم گذاشت و گفت:
ترجیح می دم عباسیان صدام کنی...
مشخص بود از اون مردهاست که خیلی راحت با آدم دوست و صمیمی می شن... از اون مردهایی که خوب می دونند چطور با حرفاشون آدم رو تحت تاثیر قرار بدن. با این حال این صمیمیت با سیاست تابلویی که پشتش بود نمی تونست به دلم بشینه... برای دوست شدن با من خیلی دیر اقدام کرده بود...
سعی کردم مثل خودش باشم... سعی کردم یه کم احمق و زود باور به نظر برسم... دست دادم... چیزی نگفتم... نمی خواستم زیاده روی کنم.
عباسیان با اشاره ی دست به مبل ها اشاره کرد و منو به نشستن دعوت کرد.
فضای خونه داد می زد که این جا یه پناهگاه موقتیه. با کنجکاوی نگاهی به مانیتورها کردم... نشانگر موس توی یکی از مانیتورها ثابت بود... نشانگر موس تو مانیتورهای دیگه بدون دخالت مرد کچل تکون می خورد... پس دو تاش برای چک کردم مانیتورهای اعضای باند بود و یکیش برای کارهای خودشون بود.
عباسیان گفت:
می دونی... ماجرای شما دو تا برادر نباید این طوری پیش می رفت...
آهی کشید... هر کی نمی دونست فکر می کرد چه قدر از بابت بلاهایی که سر ما اومده ناراحته. عباسیان نگاهش رو از پنجره ی پشت سرم به دوردست ها داد و گفت:
اگه این قدر زود بابت یه ماموریت وحشت زده نمی شدی هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد... می تونستی با یه درآمد خوب کنار یه خانواده ی سالم تا آخر عمرت با خوشبختی زندگی کنی.
خیلی سخت تونستم خودمو کنترل کنم و بهش نگم که یاد نگرفتم زندگی خودمو با بدبخت کردن دیگرون آباد کنم...
عباسیان ادامه داد:
ولی... هنوز دیر نشده... می تونی همه چیز رو درست کنی...
خم شد. نگاه غمگینش رو به چشم هام داد و گفت:
می تونی برای همیشه از ایران خارج شی... خودم کمکت می کنم... با هویت جعلی... دیگه نه قاتلی... نه خلاف کار... هیچی... همه ی سابقت پاک می شه. می تونی بری دانشگاه... دوست پیدا کنی... خونه زندگی تشکیل بدی... و شاید بعد چند سال بارمان رو هم بتونی بیاری پیش خودت...
لبخند محزونی زد و گفت:
و مادرت رو توی یکی از بیمارستان های خوب خارج درمان کنی.
تو دلم گفتم:
و آرمان رو چطور زنده کنم؟
سرمو بلند کردم و گفتم:
و حتما همه ش مربوط به تیناست!
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:
درسته... تو فقط یه شب با تینا بیرون برو... توجه ش رو جلب کن... اونو از خودت مطمئن کن... بعد فردای اون روز بیارش به آدرسی که بهت می دیم... همین! مثل خیلی از ماموریت های دیگه ت... ساده ست... مگه نه؟ تازه آخرش هم تینا زنده و سالم می مونه!
نگاه معنی داری بهم کرد... حتما یاد قضیه ی بازپرس راشدی افتاده بود. لبخندی زدم... با تعجب گفت:
هیچ حرفی نداری؟
حالا داشتم پوزخند می زدم. گفتم:
چه حرفی می تونم داشته باشم؟ حقی برای مخالفت دارم؟
از جاش بلند شد. با دست روی شونه م زد و گفت:
بعد یه مدت می فهمی بهترین کار ممکن رو کردی. مطمئن باش...
نمی تونستم ماموریت رو رد کنم... این کار به قیمت جونم تموم می شد...
نمی تونستم درست انجامش بدم... بعد از این ماموریت خبری از خارج کشور نبود... صد در صد نمی ذاشتند زنده بمونم... راست یا دروغ من چهره ی اصلی رئیس رو دیده بودم... پس حتما منو می کشتند...
فقط یه راه داشتم... این که یه بار دیگه سرکشی کنم... یه بار دیگه ماموریت رو خراب کنم...
قضیه این نبود که این بهترین انتخاب بود... استرس به جونم افتاد... قضیه این بود که این تنها راه چاره بود...
******