آن نیمه دیگر قسمت12
******
صدای محکم تق تقی رو که به در می خورد شنیدم. پرسیدم:
چی شده؟
رادمان با بداخلاقی گفت:
باز کن این درو! می خوام بیام بیرون.
پرسیدم:
کجا؟
رادمان با عصبانیت گفت:
دستشویی رفتن هم جرمه؟
درو باز کردم. چشمم به ظاهر آشفته ی رادمان افتاد. موهاش به هم ریخته بود. همون جایی که وایستاده بود به خودش می پیچید. دستاش می لرزید و پاهاشو به شدت با حالت عصبی تکون می داد. تا چشمش بهم افتاد با صدای بلند گفت:
چیه؟ چرا داری این طوری نگاهم می کنی؟ اگه حالت ازم بهم می خوره نگاه نکن... کی ازت خواسته وایستی اینجا کیشیک بدی؟ برو رد کارت!
می دونستم عصبیه ولی با این حال بهم برخورد. چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
برو... زودم بیا!
سریع به راه افتاد و تنه ای بهم زد. سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم. دیدم بارمان داره از دور نگاهم می کنه. سری به نشونه ی تاسف تکون داد. بهم نزدیک شد و گفت:
بهت گفتم نمی تونه... آخه دختر! توی کلینیک ترک اعتیاد با کلی قرص و دارو و مراقبت اینا رو ترک می دن تازه بعد چند ماه دوباره شروع می کنند به مصرف کردن... فکر می کنی هروئین مثل نقل و نباته که دو روز بندازیش تو دهنت و بگی به به چه چه! و فردا هم بندازیش کنار؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
خودتو توجیه نکن!... می تونه... چهار روز گذشته... باید این چند روزی که مونده رو هم دووم بیاره.
رویا به سمتمون اومد و گفت:
ماجرا چیه؟
و با حالتی مشکوک به من و بارمان نگاه کرد. با سر به انباری اشاره کردم و گفتم:
ترک کردن رادمان!
بارمان گفت:
به خدا اگه بلایی سر داداشم بیاد... .
رویا گفت:
اگه ترک نکنه ممکنه سرش بلا بیاد... یه کم منطقی باش... این قدر احساساتی نباش... ترک کردن به نفعشه... یادته چه قدر تصمیمش برای ترک کردن قرص و محکم بود؟ حتی یادمه وقتی حالت های خماریش شروع شده بود بازم سر حرفش بود. اگه برای نجات برادرت کاری نمی کنی حداقل بذار خودش یه کاری کنه.
بارمان پوزخندی زد و گفت:
شما دو نفر متوجه نمی شید که چطور استخوون درد آدمو از زندگی سیر می کنه... انگار همه ی عضلات بدنتونو آتیش می زنن... آدم از کلافگی و درد نمی دونه باید چی کار کنه... اصلا درک نمی کنید چه قدر سخته.
رویا همون طور که به سمت پله ها می رفت گفت:
اونی که متوجه نمی شه تویی... یه جوری توی اون دوران ترسوندنت که جرئت نداری به ترک کردن فکر کنی.
بارمان یه دفعه صداشو بلند کرد و گفت:
کی؟ من؟ من ترسیدم؟
رویا به چشم های بارمان زل زد و گفت:
دروغ می گم؟
با کلافگی سرمو چرخوندم... در دستشویی باز بود.
قلبم توی سینه فرو ریخت. سریع به سمت دستشویی دویدم. درو تا ته باز کردم و سرک کشیدم. خبری از رادمان نبود. قلبم توی دهنم اومده بود. یه لحظه ترسیدم... کجا رفته بود؟ نکنه بلایی سر خودش بیاره! هل کردم. دوباره توی دستشویی سرک کشیدم. با صدای بلند گفتم:
نیست!
بارمان و رویا هنوز داشتند بحث می کردند:
_ تو می خوای اونم مثل خودت معتاد و بدبخت نگه داری.
_ به تو مربوط نیست... تویی که تجربه ش نکردی نمی فهمی.
_ داری دستی دستی برادرتو می ندازی تو چاه.
_ من فقط نمی خوام آسیب ببینه... می فهمی این طوری ترک کردن چه قدر خطرناکه؟
_ اون وقتی مواد مصرف نمی کرد و عقلش سر جاش بود این ریسکو قبول کرده بود.
خودم و بهشون رسوندم و داد زدم:
نیست... رادمان نیست!
یه لحظه هر دو تا با تعجب نگاهم کردند. بلافاصله بارمان به خودش اومد و به سمت انبار دوید. رویا به سمت اتاق خودش رفت و من به سمت اتاق بارمان دویدم. چشمم به رادمان افتاد و نفس راحتی کشیدم.
یه دفعه متوجه شدم داره چی کار می کنه. داشت زیر تشکو می گشت. از خشم دستامو مشت کردم و به سمتش رفتم. بازوشو کشیدم و گفتم:
چی کار داری می کنی؟ این بود ترک کردنت؟
دستشو محکم از دستم بیرون کشید و با صدای بلندی گفت:
دست بهم نزن... به تو ربطی نداره... هر غلطی که بخوام می کنم.
بلند صدا زدم:
بارمان! رویا... بیاید اینجاست!
بارمان سریع خودشو به ما رسوند. با تعجب به رادمان که با عصبانیت به هر سوراخ سنبه ای سرک می کشید نگاه کرد و گفت:
داری چی کار می کنی؟
رادمان از روی تشک پایین اومد و با اخم های توی هم گفت:
سهم من کو؟
بارمان با خنده گفت:
کشیدم همشو!
یه دفعه رادمان داد زد:
تو غلط کردی!
بارمان خنده شو جمع کرد و گفت:
یه کم برات کنار گذاشتم... بیا بریم توی انبار... اونجا دور از چشم این دوتا فوضول بهت می دمش... .
من و رویا که تازه از راه رسیده بود بهش چشم غره رفتیم. بارمان بازوی رادمان و گرفت و گفت:
بیا بریم داداش گلم.
رادمان دستشو از دست بارمان بیرون کشید و گفت:
همین جا! بیارش اینجا...من توی اون سوراخ برنمی گردم.
بارمان دوباره بازوی رادمان و گرفت و گفت:
بیا بریم اونجا... .
رادمان محکم دستشو کشید و با عصبانیت داد زد:
این قدر بهم دست نزن... خودت کشیدی حالیت نیست من چه حالی دارم.
گفتم:
ببین... فردا روز پنجمه... زمان ترک بین پنج تا ده روزه... شاید فردا همه ش تموم شه... یه کم دیگه طاقت بیار.
یه دفعه به سمتم خیز برداشت و داد زد:
منو ببین! به نظرت من تا فردا خوب می شم؟ آره؟ فکر می کنی بچه م که با دو تا جمله ی قشنگ و وعده وعید خام شم؟
یه گام به سمتم برداشت و انگشت اشاره شو به سمتم گرفت و گفت:
دست از سرم بردار... فهمیدی؟ ولم کن... .
یه آن ازش ترسیدم. عقب عقب رفتم و با التماس به بارمان نگاه کردم. بارمان دوباره بازوی رادمان و کشید. یه دفعه رادمان قاطی کرد. برگشت و با مشت توی سینه ی بارمان زد و داد زد:
دست از سرم بردار.
بارمان عقب عقب رفت. با تعجب به جای مشت رادمان نگاه کرد... سرشو بلند کرد و با ناباوری به رادمان زل زد. کم کم شعله ی خشم تو چشماش زبونه کشید. صداشو بالا برد و گفت:
منو می زنی؟ چته؟ وحشی شدی!
چنگی به یقه ی رادمان زد و گفت:
بیا برو تو همون اتاق... اون قدر اونجا می مونی تا آدم بشی... رو من دست بلند می کنی؟
رادمان برادرشو هل داد و گفت:
تا بیشتر از این وحشی نشدم سهم منو بده.
بارمان کمرشو گرفت و اونو از اتاق بیرون کشید. رادمان تقلا کرد که خودشو آزاد کنه. من یه گوشه وایستاده بودم و با تاثر نگاهشون می کردم. رادمان داد زد:
ولم کن... عوضی... خودت می کشی و بساطت به راهه اون وقت جلوی منو می گیری؟
بارمان برادرشو به سمت انبار هل داد و گفت:
آره... من این شکلیم... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی عوضیم... سهمتم می خوام بالا بکشم... برو توی اون انبار تا اون رومو بالا نیوردی... جنبه ی کشیدن و نداری.
رادمان به سمت بارمان حمله کرد. بارمان محکم به سمت عقب هلش داد و سریع در انبار و بست. دستگیره رو محکم به سمت بیرون نگه داشت و داد زد:
ترلان ... بجنب!
به خودم اومدم. سریع کلیدو در اوردم و درو قفل کردم. رادمان محکم به در می زد و ناسزا می داد. بارمان که به شدت عصبی به نظر می رسید دستی به پیشونیش کشید و گفت:
یعنی می تونه دووم بیاره؟
رویا پوزخندی زد و گفت:
به نظر من که حالش خوبه... زیادی هم خوبه... .
بارمان با انگشت به سرش زد و گفت:
اینجا رو از دست داده!
من با امیدواری گفتم:
شیش روز دیگه تموم می شه.
رادمان هنوز داشت از اون طرف فحشمون می داد. بارمان با عصبانیت لگدی به در زد و گفت:
ساکت! اگه بیشتر از این حرف بزنی از غذا هم خبری نیست!
یه کم فکر کرد و گفت:
از دستشویی هم همین طور!
و با اعصاب خوردی به سمت طبقه ی پایین رفت. من و رویا نگاهی بهم کردیم. شونه بالا انداختم و خواستم به سمت طبقه ی پایین برم که رویا دستم و گرفت و گفت:
یه لحظه بیا... کارت دارم.
دنبالش رفتم و وارد اتاق خودمون شدیم. در و بست و گفت:
دیدی؟
با ناراحتی گفتم:
نکنه توام نمی خوای بذاری رادمان ترک کنه!
رویا سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
من دقیقا می خوام بذارم رادمان ترک کنه... ولی... اون چیزی که الان دیدی اون روی یه آدم معتاد بود...
یه قدم به سمتم برداشت. صداش و پایین اورد و گفت:
می فهمم که از بارمان خوشت اومده... ولی... یادت نره که اون یه آدم هروئینیه... گول این حرفا رو که می گن معتاد یه بیماره رو نخور... این بیمار وقتی بهش نرسه دیگه نه خانواده حالیش می شه... نه احترام... و نه حتی عشق!
قلبم توی سینه فرو ریخت. رویا نگاه معنی داری بهم کرد و گفت:
چشمات و باز کن... قشنگ ببین داری با سر وسط کدوم ماجرا می ری... آخه دختر تو توی بارمان چی دیدی؟
سریع انکار کردم و گفتم:
چی داری برای خودت می گی؟
نمی دونم چرا قلبم به تپش در اومده بود. رویا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
یعنی این قدر شوتم که از حواس پرتی هات و نگاه هایی که زیرزیرکی به بارمان می کنی نفهمم؟ ترلان! لیاقت تو این بود؟ یه مرد معتاد؟ یه خلاف کار؟ یادت رفته از کدوم خانواده می یای؟ بابات قاضی بود... مگه نه؟ حد تو این بود؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
می دونی چیه؟ شرایط آدم ها و احساساتشون و می سازه... منم الان توی این شرایط یه آدمیم که مرتکب قتل شدم... منم خلاف کارم.
رویا با ناباوری سر تکون داد و گفت:
یعنی این قدر زود می خوای عقل و منطق و بذاری کنار؟
چرا بی خودی از بارمان طرفداری می کردم؟ رویا راست می گفت... اگه به بارمان هم مواد نمی رسید می شد عین رادمان... همون طور پرخاش گر و عصبی... اگه رادمانی که اون قدر با شخصیت و مودب بود این طوری شده بود بارمان که از اون هم بدتر بود!
حرف های رویا بدجور اذیتم می کرد. رویا گفت:
قبل از این که بهش وابسته بشی ولش کن... خوب تو چشماش نگاه کن... به جای این که جادوی چشماش بشی چین و چروک و سیاهی دور چشمش و ببین... رنگ تیره ی پوستش و ببین... یه کم به زخم های کوچیک روی دستش نگاه کن... حد تو این نیست ترلان. یادت رفته چطوری بار اومدی؟ متوجه هستی طرفی که مقابلته یه آدم معتاده؟
سرم و بالا گرفتم و گفتم:
آره... من این طوری بار اومدم که از معتادها بترسم... مثل همه ی دخترهای دیگه... به نظر منم آدمی که با انتخاب خودش معتاد می شه و زندگی خودش و خانواده ش و به باد می ده بیمار نیست... آدم گناهکار و خطاکاریه... ولی خیلی بی انصافیه که داری بارمان و با اونا یکی می کنی... بارمان به خاطر این که وارد اون ماموریت نشه معتاد شد... اونم نه به اختیار خودش...
رویا سر تکوت داد و گفت:
آره... این حرفا همه ش درست... ولی آخرش به یه جا ختم می شه... به این که همین آدمی که دم از عشق و عاشقی می زنه اگه دو روز بهش مواد نرسه همه چی یادش می ره و حاضره به خاطر یه بار کیف خودش گردنتم بشکنه...
رویا گفت:
آدمی که معتاده نمی تونه عاشق بشه... و هیچ دختری نمی تونه عشق یه طرفه رو تحمل کنه... یادت نره که دخترها وقتی یه نفر و بخوان همه چیش و می خوان... خودش و ... توجهش و ... وابستگیش و... حالا تو داری خودت و جلوی آدمی می ندازی که خودش و توجهش و وابستگیش فقط به اون زهرماریه... تو توی دنیای این آدم هیچ جایی نداره...
احساساتم داشت با این حرف ها جریحه دار می شد. دهنم باز مونده بود و دیگه نمی تونستم جوابش و بدم. قلبم داشت از دهنم بیرون می زد. رویا به سمت در رفت و گفت:
اون آدم های خمار کنار خیابون و دیدی که اسفند دود می کنند؟ حتما همیشه با ترحم نگاهشون می کردی... بارمان فقط فرقش اینه که چشماش آبیه... بلده خوب حرف بزنه... بلد با نگاهش وسوسه ت کنه... بلده چطوری دل یه دختر و بلرزونه... آخر آخرش وقت خماری درست مثل هموناست... حالا چه معتاد شده باشه چه معتادش کرده باشن... اون چیزی که برای تو می مونه نتیجه شه.
اشک تو چشمم حلقه زد. رویا در و باز کرد و گفت:
ببخشید... من خیلی آدم رکیم... فقط فکر می کنم تو از اون دخترهایی هستی که اگه سایه ی مامان و بابا بالا سرشون نباشه خیلی زود علی رغم همه ی ادعاهاشون سر خودشون و به باد می دن... دلم سوخت که یه آدم تحصیل کرده از یه خانواده ی خوب که اتفاقی اینجا اسیر شده دستی دستی خودش و گرفتار آدمی کنه که قبل از اعتیادش هم سربه راه و با لیاقت نبوده.
نگاه معنی داری بهم کرد... از اتاق بیرون رفت و در و بست. زانوهام سست شد. خودم و روی تخت انداختم. قلبم داشت از سینه م بیرون می جهید... دستام یخ کرده بود.. بهتر از این نمی تونست واقعیت و توی فرق سرم بکوبونه... بغضم تو گلوم گیر کرده بود... مرتب به خودم تلنگر می زدم:
حق نداری گریه کنی... حق نداری... خودتو جمع کن.
لبامو گاز گرفتم. دستام و مشت کردم... به سختی این بغض لعنتی رو فرو دادم. صدای گام های کسی رو می شنیدم که به سمت اتاقم می اومد. تو دلم گفتم:
الان نه... خواهش می کنم الان نه... .
ولی... صدای بارمان و از توی راهرو شنیدم:
ترلان! بیا شام... دست پخت این دختره راضیه خوبه. بچه ها هیچی برات نمی ذارن ها!
یه دفعه داد زد:
تمومش کن دیگه رادمان... هنوزم ازت شاکیم... می یام با دست های خودم خفه ت می کنم ها.
در و باز کرد و گفت:
بجنب دیگه!
با دیدن صورتم جا خورد. گفت:
چی شده؟
خواست به سمتم بیاد که با صدای بلند گفتم:
از این جا برو... .
سرجاش وایستاد و گفت:
حالت خوبه؟
اشکم داشت در می اومد... با صدایی بلندتر گفتم:
آره... بهت یاد ندادن وقتی می خوای بیای توی اتاق یه خانوم اول باید در بزنی؟
بارمان با حالتی خیلی عادی گفت:
راستشو بخوای... نه... این یه مورد و وقت نکردن یادم بدن.
پامو با عصبانیت به زمین کوبوندم و گفتم:
خواهش می کنم تنهام بذار... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
آهان این شد!
و به سمت در رفت. قبل از این که بیرون بره برگشت و با کنجکاوی نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
چیزیم نیست... فقط می خوام یه کم تنها باشم... همین!
سرشو پایین انداخت و گفت:
مطمئنی؟
نبودم... ولی سر تکون دادم و گفتم:
آره... این طوری بهتره.
در و بست و رفت... چشمامو روی هم گذاشتم... عقل می گفت حق با رویاست... ولی احساس که نمی دونم چرا این قدر قوی بود می گفت که این موضوع فقط به خودم ربط داره... متوجه بودم که دارم با سر سقوط می کنم... ولی... توی این سقوط حس لذت بخشی بود... هرچند آخرش تاریک و مبهم به نظر می رسید ولی... وسوسه ی چشمای بارمان وادارم می کرد خودم و به دست این لذت بسپرم... به لذت و خوشی توی سقوط... و این عذابم می داد که می دونستم آخر این سقوط... آخر این حس بی نظیر با سر زمین خوردنه... .
ظرف غذای رادمان و توی سینی گذاشتم و دم در اتاقش ایستادم. یه بند داشت غرغر می کرد و حرف می زد:
این درو باز کنید دیگه! پوسیدم به خدا! می خوام یه دوش بگیرم... باور کنید از دیروز تا حالا علایمم از بین رفته. چرا حرفم و باور نمی کنید؟
در و باز کردم و وارد شدم. رادمان کنار در نشسته بود و با حالتی کاملا خصمانه نگاهم می کرد. سینی رو روی زمین گذاشتم و با دقت به صورتش نگاه کردم... راست می گفت... دیگه توی صورتش نه از درد و رنج خبری بود و نه به خودش می پیچید... هرچند که به شدت بداخلاق به نظر می رسید. توی اون چند روز کاملا به یه رادمان دیگه تبدیل شده بود.
رنگ صورتش پریده بود و لباش ترک خورده بود. پای چشماش گود رفته بود و خیلی لاغر شده بود... جالب این بود که جذابیت ظاهریش و کنار همه ی اینا حفظ کرده بود... برعکس بارمان که توی صورتش اثری از زیبایی نبود و تنها چیزی که جذابش می کرد اون نگاه خاص و شیطونش بود.
از جام بلند شدم و گفتم:
بارمان گفته هرچه قدر بیشتر اینجا بمونی بهتره. می گه کسایی که ترک می کنند تا چند ماه به مواد کشش دارند. می دونی که! چون خودش مصرف می کنه و همه ی بساطش آماده ست ممکنه وسوسه شی.
با کلافگی دست توی موهای مشکیش که به اندازه ی قبل خوش حالت به نظر نمی رسید کرد و گفت:
این پسره هم دو ترم دانشگاه رفته و فکر کرده پزشک متخصص شده.
شونه بالا انداختم و گفتم:
پدرکشتگی که باهات نداره. حالا که دیده تونستی طاقت بیاری و ترک کنی می خواد کمکت کنه که به سمتش برنگردی.
رادمان سرش و به دیوار پشتش تکیه داد و گفت:
ای کاش زودتر سر و کله ی دانیال پیدا شه و منو از دست شماها نجات بده... ولتون کنند تا چهار پنج ماه من و این تو نگه می دارید.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
کارت و خوب جدی گرفتی ها! به روحیاتت می یاد که از این کارها بکنی... به همین شعار دادنت هات... وسط حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم:
اگه حرف های الانت و می شنیدم هیچ وقت برات این کارها رو نمی کردم.
حیف که پسری که اون لحظه جلوم نشسته بود توی ده روز با اراده و بدون هیچ قرص و آرامبخشی هروئین و ترک کرده بود... اگه نه همون افکار و برداشت های قدیمیم و توی سرش می کوبوندم.
در اتاق و روش قفل کردم. همین که سرم و بلند کردم کاوه رو دیدم. اخم کردم و گفتم:
اینجا چی کار می کنی؟
با همون مظلومیت و کم رویی همیشگیش آهسته گفت:
هیچی...
سرش و پایین انداخت و سریع رفت. با سوء ظن نگاهش کردم. می دونستم که به قول بارمان مثل دستگاه ضبط و پخش می مونه... تو دلم گفتم:
باید بیشتر از این مراقبش باشیم.
همون طور که به سمت طبقه ی پایین می رفتیم تو دلم گفتم:
چه قدر یه آدم باید بدبخت شده باشه که به خاطر نجات پیدا کردن دست به دامن دانیال شه.
و به دعایی که رادمان کرده بود پوزخندی زدم... ولی ... وقتی سر و کله ی دانیال پیدا شد فهمیدم این دعا خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارش و داشتم مستجاب شده...
******
یه پیرهن سرمه ای با کمربند سفید پوشیده بودم. هدا نمی تونست تصمیم بگیره که کفش سرمه ای مناسب تره یا سفید... خودم کفش سرمه ای رو ترجیح می دادم. هرچند که توی سن بیست و دو سالگی همچنان با پاشنه های بلند مشکل داشتم.
هدا موهام و بابلیس پیچیده بود و به صورت کج روی یکی از شونه هام ریخت... داشت صورتم و آرایش می کرد که یه دفعه با عصبانیت گفت:
ین پسره چرا این قدر می یاد و می ره؟
خودم هم متوجه بودم که بارمان به بهونه های مختلف از دم در اتاق رد می شه. هدا با عصبانیت در اتاق و بهم کوبید و با اخم و تخم به سمتم اومد. کار آرایشم که تموم شد هدا به طبقه ی پایین رفت تا ببینه راضیه چیزی احتیاج داره یا نه. منم مانتوم و پوشیدم و شالم و سر کردم. از اتاق خارج می شدم. می خواستم به رادمان سر بزنم و ببینم حال و احوالش چطوره. سه روز بود که طبق دعای خالصانه اش! به دستور دانیال از اتاق بیرون اومده بود. دانیال شخصا روی کارهاش نظارت می کرد. سفارش غذاهای مخصوص می داد و برایش محصولات بهداشتی مختلف می اورد که پوستش و تقویت کنه. از اضطرابی که توی کارهای دانیال بود مشخص بود که خودش هم می دونه در مورد رادمان زیاده روی کرده. با وجود تلاش های دانیال رادمان کاملا شبیه به آدمی می موند که بعد از یه مریضی سخت در حال گذروندن دوران نقاهت باشه... هرچند که به نظر من مشکل اصلی این بود که نمی تونست خیلی غذا بخوره و احتمالا این موضوع توی مهمونی بدجوری ضایع می شد.
قبل از این که به اتاق رادمان برسم بارمان و توی راهرو دیدم. با دیدن من تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
به به! ترلان خانوم!... خانوم! برای ما هم از این تیپا بزن.
گفتم:
گمشو! پررو!
ولی بی اختیار خنده م گرفت. بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:
امشب خوش به حال دوست پسر بعضی هاست.
متوجه نیش کلامش شدم.. دوباره داشت بحث دوست پسر و پیش می کشید. با حرص گفتم:
چند بار باید بهت بگم این یارو دوست پسر من نیست؟
بارمان شونه بالا انداخت. باز چشماش شیطون شده بود. گفت:
چی کار کنم؟ حرفات متقاعدم نمی کنه... شاید اگه دقیقا بگی قبلا رابطه تون چه شکلی بوده متقاعد بشم.
یه صدایی بهم گفت:
مرگ یه بار شیون هم یه بار! بگو و همه چیز و تموم کن!
آهی کشیدم. گوشام و تیز کردم. در اتاق بارمان بسته بود ولی صدای دانیال می اومد که داشت با رادمان سر لباس جر و بحث می کرد. صدامو پایین اوردم و گفتم:
هم دانشگاهیم بود... اومد خواستگاریم ولی جواب رد بهش دادم.
بارمان سوتی زد و گفت:
که این طور!
نیشش باز شد... این همون چیزی بود که ازش می ترسیدم. نیش باز و قیافه ی ذوق زده ی بارمان نشون می داد که توی اولین فرصت از این موضوع علیه دانیال استفاده می کنه. اخم کردم و گفتم:
بهش نگی ها!
بارمان با خنده گفت:
مطمئن باش این حرف ها همین جا می مونه.
زیرلب گفت:
از قیافه ی پلیدش معلومه که داره عین چی دروغ می گه!
بارمان جدی شد و گفت:
ترلان! یادت نره چی بهت گفته بودم ها! مواظب باش. نذار تلافی خورد شدن غرورش و ازت بگیره. بازیچه ش نشو.
در همین موقع در اتاق باز شد و دانیال بیرون اومد. اخماش توی هم بود. موهاش مشکی رنگش و عقب داده بود. مثل همیشه یه کت شلوار شیک به تن داشت. کت شلوار و کراوات خاکستری با پیرهن مشکی! انصافا خوش تیپ شده بود ولی اون ترکیب رنگ به نظر من حالت خبیثانه ای به ظاهرش داده بود که الحق هم برازنده ش بود.
رادمان تیپ اسپرت زده بود و رنگ سرمه ای و مشکی لباساش با رنگ آبی چشماش و موهای مشکیش ست شده بود. با این که مارک و دوخت لباسش در حد لباس های دانیال نبود بی نهایت جذاب تر بود... اون چشم های خوشگل و خوش حالت چیزی نبود که یه دختر به آسونی بتونه ازش بگذره.
دانیال با دلخوری گفت:
لیاقت نداری رادمان!
رو به بارمان کرد و گفت:
هرکاری کردم این داداش عقب مونده ت کت شلوار نپوشید.
بارمان نیشخندی زد. با نگرانی توی دلم گفتم:
خل نشه در مورد خواستگاری چیزی بگه!
بارمان با لحن پر از شیطنتی گفت:
همه مثل شما نیستن که از بچگی با پاپیون و کراوات بزرگ شده باشن و به جای قنداق توی کت و شلوار گذاشته باشنشون.
بلافاصله متوجه شدم که داره به وضع مالی بد دانیال توی گذشته تیکه می ندازه. رادمان پشت سر دانیال از زور خنده رنگ عوض کرده بود. دانیال به زحمت خودش و کنترل می کرد که چیزی نگه. روشو از بارمان برگردوند. چشمش به من افتاد. یه لحظه جا خورد. بعد یه لبخند کمرنگ روی لبش نشست. بارمان با دیدن لبخند دانیال به من نیشش و بست و اخم کرد.
دانیال با همون لحن مغرور همیشگیش گفت:
پایین منتظرتم.
وقتی از پله ها پایین رفت رادمان به برادرش گفت:
خیلی تمیز حالش و گرفتی.
کف دستشون و بهم زدند و بارمان گفت:
چاکریم!
به همراه دو برادر به سمت طبقه ی پایین رفتم. هنوز به پایین پله ها نرسیده بودیم که راضیه از اتاقش بیرون اومد. با دیدنش بی اختیار از حرکت ایستادم. یه پیرهن دکلته ی سبز پوشیده بود که با چشم های خوشرنگش هماهنگ شده بود. موهاش بلند و طلایی ش و سشوآر کشیده بود و دورش ریخته بود. زیبایی خیره کننده ش با اون آرایش نفس گیر شده بود. یه خودم اومدم. به دنبال بارمان از پله ها پایین رفتم. وقتی متوجه شدم که بارمان حتی نیم نگاهی هم به راضیه ننداخته خوشحال شدم. آهسته بهش گفتم:
آفرین پسر نجیب و سر به زیر!
صورتش و کج و کوله کرد و گفت:
من از دخترهای مو طلایی خوشم نمی یاد.
انتظار داشتم جمله ی دلنشین تری ازش بشنوم. هنوز این فکر از ذهنم بیرون نرفته بود که بارمان چشمکی بهم زد و گفت:
در عوض ارادت خاصی به خانوم های چشم آبی و مو قهوه ای دارم.
تازه داشتم می فهمیدم معنی قند تو دل آب کردن یعنی چی.
رادمان با لحن طلب کارانه ای گفت:
ببخشید! منم اینجا وایستادم ها! گفتم یه یادآوری کرده باشم.
بارمان گفت:
همیشه سرخری.
رادمان پوزخندی زد و گفت:
بدیش اینه که نمی تونی دکم کنی.
به سمت رویا رفتم که یه گوشه ی سالن ایستاده بود و دو تا برادر و که داشتن کل کل می کردند تنها گذاشتم. رویا داشت چپ چپ نگاهم می کرد. با این که کنارش ایستاده بودم بهش نگاه نمی کردم. بعد از حرف هایی که بهم زد تلاش کرده بودم که حدم و در رابطه با بارمان بدونم ولی مشکل اینجا بود که من هرلحظه و هر روز بارمان و می دیدم... همیشه جلوی چشمم بود... و این کار و برای از اون گذشتن سخت می کرد...
دانیال با صدای بلند گفت:
همه حواستون و به من بدید! یه بار دیگه دوره می کنیم! راضیه! تو دنیایی... خواهر ناتنی منی. حواست باشه که برای خوش گذرونی نمی ریم. یه راست می ری سراغ سبزواری. یادت باشه که امشب حداقل باید ازش آدرس یا شماره تلفن بگیری... رادمان! زرنگ بازی در بیاری وسط مهمونی اسلحه رو بیرون می کشم و یه تیر حرومت می کنم! ... جدی می گم! تو باید بری سراغ دختر پژمان! من بهت نشونش می دم... خودت که بلدی چطور باهاش صمیمی بشی. اگه بتونی شماره ای چیزی ازش بگیری عالی می شه. اسمت هم می ذاریم بردیا...
رو به من کرد و گفت:
ترلان! می دونی که امشب اسمت باران اِ... تو امشب هیچ وظیفه ای نداری جز این که از کنار من جم نخوری و با منم کل کل نکنی.
رادمان پوزخندی زد و از اون طرف سالن گفت:
باور کن سخت ترین وظیفه رو تو داری.
حرفش و قبول داشتم. تحمل کردن دانیال واقعا سخت بود...
به سمت در ویلا رفتیم. وقتی در باز شد دانیال دستش و پشت کمرم گذاشت و به سمت جلو هلم داد. با بداخلاقی گفتم:
از الان صمیمی نشو که اعصابم ضعیف می شه.
چشم غره ای بهش رفتم. آخرین لحظه بی اختیار سرم و به سمت بارمان چرخوندم که برخلاف چند دقیقه پیش کلافه و ناراحت به نظر می رسید. اونم سرش و بلند کرد و بهم نگاه کرد. لبخندی زدم... یه دفعه صورتش باز شد و اونم لبخند زد... یه لحظه از ذهنم گذشت:
ای کاش اونم امشب با ما می اومد.
******
مهمونی توی یکی از ویلاهای مهرشهر بود. تا نزدیکی های مهرشهر با ون رفتیم. بعد از اون سوار ماشینی شدیم که دانیال راننده ش بود. من جلو نشستم و راضیه و رادمان عقب نشستند. دو تا ماشین هم مراقبمون بودند... یکی از جلو... یکی از پشت... تو دلم داشتم برای دانیال نقشه می کشیدم. اگه رادمان سریع جلو می پرید و دستش و دور گردن دانیال حلقه می کرد و خفه ش می کرد همه چی تموم می شد. منم سریع پشت فرمون می نشستم و اون دو تا ماشین و توی یه چشم به هم زدن جا می ذاشتم. یه مشکل کوچولو به اسم راضیه هم بود که حل کردنش کار سختی نبود. می شد خیلی راحت از پنجره پرتش کرد بیرون... ولی... باید بعدش کجا می رفتیم؟ ما دو تا قاتل بودیم... توی دنیای بیرون چه جایی داشتیم؟
وقتی دانیال به سمت در ویلا رفت یکی از مردهایی که دم در بود با دقت صورت دانیال نگاه کرد. بعد تصویر دانیال و توی تبلتی که توی دستش بود چک کرد. با سر بهمون اشاره کرد که وارد شدیم. باید یه مسافتی رو پیاده می رفتیم تا به باغی که با چراغ های سفید و پایه بلندی روشن شده بود می رسیدیم.
کف باغ سنگ های ریز مشکی، سفید و قرمز ریخته شده بود و روی اون سنگ ریزه ها سنگ های مربی شکل سفید بزرگی بود که باید پا رو روی آنها می گذاشتیم و راه می رفتیم. دو طرف این راه درخت های بلندی بود که بین اونا صندلی و میز قرمز خوشرنگی گذاشته بودند. به نظرم هوا سردتر از اونی بود که بشه از باغ این طور استفاده کرد.
صدای راضیه رو از پشت سرم می شنیدم که با لحنی سرزنش آمیز به رادمان می گفت:
لباست اصلا امشب مناسب این جمع نیست...
رادمان با بی حوصلگی گفت:
آره! می دونم چشم شما دخترها فقط به لباس و ماشین پسرهاست ولی تو نگران نباش... من با همین لباسم کارم و بهتر از تو انجام می دم.
دانیال گفت:
بس کنید!
هر دو نفر ساکت شدند. دانیال گفت:
متوجه هستید که اینجا ما مهمونیم و نباید از این حرف های مشکوک بزنیم؟
پوفی کرد و به سمت ویلای بزرگی که رو به رومون بود رفتیم.
سالن بزرگی پیش روم بود. صدای موزیک ملایمی از روی سن می اومد... صدای پیانو فضا رو پر کرده بود. تا چشم کار می کرد مردهای کت شلوار پوشیده و زن هایی با لباس های شب آن چنانی دیده می شد. دانیال با دیدن فضای اونجا ناسزایی به رادمان داد که حاضر نشده بود با زبون خوش کت شلوار بپوشه. از جایی که مریض احوال و ضعیف بود دانیال جرئت نکرده بود تهدیدش کنه.
چشمم به پژمان افتاد که داشت به استقالمون می اومد. اونم مثل مهموناش کت شلوار پوشیده بود و کراوات زده بود. رادمان با اون لباس اون وسط چراغ می زد. نمی دونم پشت این انتخابش سیاست بود یا لجبازی...
پژمان با من دست داد و گفت:
خیلی خوشحالم کردی که اومدی باران جان...
و بعد چشمش به رادمان افتاد. با تعجب به صورت رادمان زل زد... من و دانیال با تعجب نگاهی رد و بدل کردیم... دقیقا به چی زل زده بود؟ به خوشگلیش یا مریضیش؟
قبل از این که دانیال چیزی بگه پژمان لبخندی زد و گفت:
شما باید برادر باران باشید!
و با خوشحالی دست رادمان و فشرد. راضیه تابی به موهاش داد و گفت:
من شاهرخ و جایی نمی بینم...
دانیال اخمی کرد که سریع متوجه شدم قسمتی از فیلمشه. پژمان نگاه معنی داری به دانیال کرد و به راضیه گفت:
آخر سالن نشسته...
راضیه بدون توجه به ما به اون سمت رفت. دانیال با تعجب راضیه رو صدا زد:
دنیا!
ولی راضیه نگاهش هم نکرد. یه خانومی با کت و دامن مشکی که ظاهرا خدمتکاری چیزی بود مانتو و روسری رو ازم گرفت.
دانیال دوباره دستش و پشت کمرم گذاشت... تو دلم گفتم:
تحمل کردن دانیال بهتر از رانندگی کردن و همکاری توی قتله؟
متاسفانه فقط به اندازه ی سرسوزنی بهتر بود.
سنگ سفید کف سالن اون قدر براق بود که مثل آینه تصویر و منعکس می کرد. لوسترهای باشکوه طلایی رنگی از سقف بلند آویزون شده بود. سالن غرق نور و درخشش جواهرات خانوم ها بود. اطراف سالن میزهایی چیده شده بود که انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها روی اون موجود بود. جای جای سالن میزهای گردی دیده می شد که دورش صندلی های چرمی چیده شده بود. کسایی که دور میز نشسته بودند اکثرا مشغول بازی با ورق بودند. دود سیگار بعضی ها توی فضا پیچیده بود.
دانیال من و به سمت میزی کشوند که یه سری مرد مسن سر اون نشسته بودند. وقتی مردها رو بهم معرفی کرد زیاد گوش ندادم. کنارش نشستم و رادمان هم کنارم نشست. دانیال داشت سر می چرخوند که زودتر دختر پژمان و پیدا کنه و رادمان و دک کنه. چون موفق نشد مشغول صحبت کردن با مردی شد که سیگار برگ می کشید.
رادمان با بی حوصلگی اطرافش رو نگاه می کرد. چند تا دختر جوون همین طور که از کنار میزمون می گذشتند برگشتند و رادمان و نگاه کردند. زیرلب چیزی بهم گفتند. از خنده ی روی لب ها و برق چشماشون معلوم بود که دارند چی بهم می گن. رادمان سرشو برگردوند و ترجیح اصلا روشو به اونا نکنه.
من با چشم دنبال راضیه می گشتم... بالاخره پیداش کردم. خیلی از ما دور نبود. کنار مردی نشسته بود که چاق و چله بود و سرش و تراشیده بود. ریش پرفسوری خاکستری رنگ داشت. دستش و پشت کمر راضیه گذاشته بود. نگاهی به مردهایی کردم که دور و برش بودند. مشخص بود که دو تا از اون مردهای قدبلند و چهارشونه ای که کنارش بودند بادیگاردش هستند. تو دلم گفتم:
پس معلومه برای آدم کله گنده ای نقشه دارند.
چشمم و چرخوندم که بقیه ی کسایی که دور میز اون مرد نشسته بودند و ببینم. نگاهم روی کسی که سر اون میز نشسته بود ثابت موند... قلبم توی سینه فرو ریخت. چشم های تیره و کشیده ش و به من دوخته بود. احساس کردم قلبم تیر کشید. با دهن باز بهش خیره شده بودم... لال شده بودم.
صدای رادمان و شنیدم:
چیزی شده؟
دهنم خشک شده بود. دستم به لرزش افتاد... قلبم تند تند توی سینه می زد. رادمان رد نگاهم و گرفت و گفت:
اون مرده کیه...
به سختی تونستم صدامو و پیدا کنم:
اون...
رادمان گفت:
خب...
بهم زل زده بود و مشخص بود که اونم تعجب کرده. رادمان آهسته به دستم زد و گفت:
حالت خوبه...
با صدایی لرزون گفتم:
اون مرد... بهترین دوست بابامه...
رادمان سرک کشید تا دوست بابام و بهتر ببینه. آهسته گفتم:
اینجا چی کار می کنه؟
در همین موقع دانیال به سمتمون چرخید و گفت:
دنبال کسی می گردید؟
بلافاصله ساکت شدم. رادمان خیلی مظلومانه به پشتی صندلیش تکیه داد. دانیال با حالتی مشکوک بهمون نگاه کرد. خوشبختانه سر و کله ی پژمان پیدا شد. روی یکی از صندلی های خالی نشست و رو به دانیال گفت:
سبزواری و دیدی؟
دانیال با لحنی عجیب گفت:
دارم می بینم...
مردی که سیگار برگ می کشید با خنده گفت:
بدش نمی یاد خواهرت و با یه حرکت یه لقمه ی چپ کنه.
و همه زیر خنده زدند. لبخند دانیال شاید به نظر همه لبخند تلخ می اومد ولی از نظر منی که ماجرای نقشه ی راضیه رو می دونستم این لبخند بیشتر شبیه یه پوزخند بود.
دوباره به میز سبزواری نگاه کردم. با دوست بابام چشم تو چشم شدم... نه! خودش بود... چشم های تیره و کشیده، موهای قهوه ای رنگی که جلوش خالی شده بود و جای سوختگی روی شقیقه ش... چطور ممکن بود آقای فارسی رو نشناسم؟ اونم به نشونه ی آشنایی برام سر تکون داد و بعد دستش و به نشونه ی سکوت روی بینیش گذاشت. نوری از امید به قلبم تابیده شد... یعنی ممکن بود به بابام خبر بده که من اینجام؟ ممکنه کمکم کنه تا از این جا فرار کنم؟ قلبم از هیجان داشت از دهنم بیرون می پرید... نباید دانیال چیزی از این ماجرا می فهمید... خدایا! شکرت... خدایا... مرسی که بالاخره یه کورسوی امید به این زندگی من باز کردی...
دانیال یه کم این طرف و اون طرف و نگاه کرد و چون دختر پژمان و پیدا نکرد گفت:
پژمان! دخترت و هیچ جا نمی بینم... فکر می کردم مهمونی برای اون باشه.
پژمان نگاهی به اطرافش کرد و گفت:
نمی دونم کجا نشسته... راستشو بخوای فکر نکنم این مهمونی زیاد خوشحالش کرده باشه... آخرین باری که دیدمش توی باغ بود.
و خندید. آقای فارسی نزدیک یه میز بزرگ ناهارخوری ایستاده بود و داشت از سینی مزه برای خودش یه چیزهایی برمی داشت... لبخندی زدم و رو به دانیال گفتم:
بذار برات چیپس بیارم... می دونم دلت می خواد...
از جام بلند شدم... صدای پر نیش و کنایه ی دانیال و از پشت سرم شنیدم:
آره... تو همیشه خوب می تونی حدس بزنی دل من چی می خواد!
آهسته به سمت میز ناهارخوری رفتم. کنار آقای فارسی ایستادم... نگاهی به ظرف کوچیک چیپس کردم... متوجه شدم نیم نگاهی بهم کرد... قلبم محکم توی سینه می زد. آهسته گفتم:
ماجرای منو می دونید؟
بدون این که سرشو بچرخونه نگاهم کرد و خیلی آهسته گفت:
همین جایی که هستی بمون!
قلبم توی سینه فرو ریخت. نفسم بند اومد. با ناباوری گفتم:
چی؟
آهسته گفت:
دل بابات به این خوشه که تو اینجایی...
خدایا! چرا نفس کشیدن یادم رفت؟
آهسته گفتم:
یعنی این قدر وضعم اون بیرون خرابه؟
آقای فارسی نگاهی پر از دلسوزی بهم کرد و گفت:
اون بیرون چیزهای خوبی منتظرت نیست...
بشقابش و برداشت و رفت...
نگاهی به دستام می کنم. ظرف چیپی توی دستمه... رادمان با حالتی مشکوک نگاهم می کنه. دانیال ظرف و ازم می گیره و روی میز می ذاره... من کی اومدم سر جام نشستم؟ دمای دستم چرا این قدر پایین اومده؟ نفس عمیقی کشیدم... چرا فکر می کردم دنیا برای یه قاتل جایی داره؟
بعد چند دقیقه یکی از خدمتکارها خوش خدمتی کرد و برای همه نوشیدنی اورد. من نمی دونستم باید با لیوان توی دستم چی کار کنم... رادمانم داشت لیوان و توی دستش می چرخوند و به نظر می رسید توی فکر باشه...
سر دانیال با اون مردها گرم بود که کم کم معشوقه های جوونشون سر می رسیدند و کنارشون می نشستند. جو مهمونی خیلی بد نبود ولی اصلا نمی تونستم ازش لذت ببرم... به نظرم اگه توی ویلا می موندم و رویا غذا درست می کرد و بارمان طبق عادتش مثل پسربچه های سه چهار ساله شیطونی می کرد بیشتر بهم خوش می گذشت... یا حداقل اگه آقای فارسی در گوشم می گفت که همین امشب از این جا منو بیرون می بره...
لیوان ها دوباره پر شد... شروع به بازی با ورق کرده بودند... نمی دونستم بازیشون چیه... یه کم سرک کشیدم و نگاه کردم... چون پول وسط می ذاشتند فهمیدم که از اون تیپ بازی هایی نیست که من بلدم.
از حواس پرتی دانیال و پژمان استفاده کردم و دوباره آقای فارسی رو دید زدم.
کنار یه خانوم به نسبت جوون با لباس شب چسبون مشکی ایستاده بود... تو همون نگاه اول فهمیدم که زنش نیست... و ماجرا وقتی عجیب تر شد که دستش و دور کمر اون خانوم گذاشت و برای رقص وسط رفتند. چشم هام از تعجب چهار تا شده بود...
گیلاس ها برای بار سوم پر شد... دعا می کردم ظرفیت دانیال بالاتر از این حرف ها باشه... ظاهرا بازیشون خیلی هیجان انگیز بود... دخترهایی که دور مردها نشسته بودند با هیجان می گفتند و می خندیدند... این وسط منی که تقریبا پشتم و به دانیال کرده بودم خیلی تابلو بودم ولی برام مهم نبود... تا اینکه دانیال سیخونکی به کمرم زد و مجبور شدم به طرفش بچرخم. دانیال رو به رادمان کرد و گفت:
می خوای یه دوری بزنی و هوایی تازه کنی؟ اینجا باغ قشنگی داره ها...
و نگاه معنی داری به رادمان کرد. رادمان بهم نگاه کرد... انگار زیاد دوست نداشت از اونجا بره... لحن دانیال یه کم دستوری شد:
برو دیگه...
بعد رو به جمع دوستاش کرد و گفت:
راستش حال بردیا یه کم امشب نامساعده ...
یکی از دخترها که روی دسته ی مبل و کنار مردی که سیگار برگ می کشید نشسته بود گفت:
شانس بد ماست...
و خنده ی جلفی کرد. رادمان دوباره نگاهی عجیب بهم کرد... تو دلم گفتم:
چه قدر لفتش می دی!
نگاه دانیال کم کم داشت تهدیدآمیز می شد. رادمان از جاش بلند شد و آهسته به سمت باغ رفت. با چشم رفتنش و دنبال کردم... دیدم مردی که کنار در ایستاده بود آهسته دنبالش رفت... ظاهرا اینجا هم مراقب داشتیم... پژمان می دونست؟ می دونست چند نفر از زیر دست مردی که تصاویر و چک می کرد در رفته ند؟ یا چند نفر که بهش اعتماد داره دستششون با دانیال توی یه کاسه ست؟... نه! پژمانی که چشماش کم کم داشت سرخ می شد هیچی نمی دونست...
بار چهارم بود که گیلاس ها پر می شد... چرا صدای خنده های دانیال این قدر داشت بلند می شد؟ ... بارمان چی گفته بود؟... در مورد این که دانیال ممکنه انتقام غرور خورد شده ش و ازم بگیره... پیرهن من یه کم زیادی کوتاه نبود؟... چرا تا حالا متوجه نشده بودم که پاهام زیادی سفید و خوش فرمه؟... دانیال چرا کم کم داره بهم نزدیک می شه؟... اصلا از این که دستش و دور بازوم حلقه کرده خوشم نمی یاد... چرا وقتی کارت و وسط میز می انداخت گیلاسش و برمی داشت و همین طور که از اون زهرماری می خورد یه نگاه عجیبم به من می کرد؟... بارمان دیگه چیا گفته بود؟... الان چرا فاصله ی من و دانیال این قدر کم شده؟... یا خدا! تاره داشتم می فهمیدم که نگاه های رادمان معنی نگرانی می داد... تازه داشتم می فهمیدم که دانیال کم کم داره مست می شه!
دستش و انداخت دور کمرم و صورتش و نزدیک گوشم اورد و گفت:
چرا نمی یای مثل یه دختر خوب روی دسته ی مبل من بشینی؟
دستم که از آرنج خم شده بود تنها مانعی بود که نمی ذاشت دانیال بیشتر از این بهم بچسبه... اون قدر بهم نزدیک بود که نوک بینیش به لاله ی گوشم بخوره... صدای نحسش و تا به اون لحظه از این فاصله نشنیده بودم:
اگه بیای روی پام بشینی می ذارم توی هفته دوبار توی حیاط برای خودت بچرخی... شایدم بعضی وقت ها بتونی بری دور دور... چیزی که فکر کنم توی دنیا بیشتر از همه دوستش داری...
از حرص دندونام و بهم فشار دادم و گفتم:
از همین جا هم بوی گند دهنت و کثیفی ذاتیت و خیلی خوب حس می کنم... لازم نیست برای این که بیشتر ملتفت بشم بهت بچسبم.
صورتش و به سمت صورتم چرخوند. دستم با سرعت نور به حرکت در اومد و بی اراده ی دور گلوش حلقه شد... خم به ابرو نیورد... انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه در ادامه ی حرفش گفت:
ولی اگه به این سرکشی و کم محلی هات ادامه بدی روزگارت و سیاه می کنم...
یکی از دخترها از اون طرف گفت:
دانیال موش و گربه بازی رو دوست داره... می بینم بالاخره یه دختری رو پیدا کرده که خوب قاعده ی بازی و بلده...
آره... به چشم اونا بازی ما موش و گربه بازیه... به چشم ما اون قدر این بازی خشنه که قاعده ش و هیچکس جز آدما بلد نیست... از اون بازی های کثیفی که فقط خودمون از پسش برمی یایم... نه یه موش... نه یه گربه... غریزه پیش این بازی ها کم می یاره... این بازی ها فقط از نیمه ی سیاه آدمها برمی اومد... اشک تو چشمام حلقه زد... نیمه ی سفید من همیشه پیش این بازی ها کم می اورد...
دانیال سرش و جلوتر اورد... گردن من بیشتر از این نمی تونست سرم و عقب بکشه... فاصله مون شد سه سانتی متر... یه صدایی شبیه صدای مادرم بهم گفت:
بلند شو... بزن تو صورتش... برو سمت در...
ولی من بازی با دانیال و به بازی با جون آدم ها ترجیح می دادم... قلبم محکم توی سینه می زد... کم مونده بود اشکم روی گونه م بچکه... فاصله مون فقط دو سانتی متر بود... صدای بارمان و از عمق وجودم شنیدم:
_ این فقط یه حسرته... اون آدم جاه طلب و مغروریه... مطمئن باش هرکاری می کنه که یا تو رو خورد کنه یا به دستت بیاره... به دست اوردن تو یعنی به دست اوردن همه ی چیزهایی که حسرتش و می خورده... وقتی تو رو به دست بیاره می فهمه که این چیزی نیست که غرورش و ارضا کنه... چون اونم مثل بقیه ی آدم ها نمی تونه گذشته ش و پاک کنه... اینه که کنارت می زنه...
قلبم توی دهنمه... فاصله مون یه سانتی متره شده... کف دستام عرق کرده... انگار ترانه سرش و دوباره نزدیک گوشم اورده و می گه:
هرچی نباشه خوش قیافه هستش...
آوا با خنده داره می گه:
قیاقه ش و نگاه کن! ژن خوبی داره ها... بچه هاتون خوشگل می شن...
اشکم روی گونه م ریخت... معین سرش و اون طرف کرده و حاضر نیست حتی دانیال و نگاه کنه...
مامانم با حالتی تحقیرآمیز به دست گل نگاه می کنه و توی گلدون می ذارتش...
دستام داره می لرزه... یه قطره اشک دیگه روی گونه م می چکه... آره گناه من بزرگ بود... من یه زنو با ماشین زیر کردم... چشم های سیاه و صورت له شده ش هرشب مهمون خواب و رویام می شه... ولی چرا این شکلی باید تاوان بدم؟ من دوست دارم زیر چرخ های یه ماشین له بشم... ولی این طوری به خاطر جنسیتم تحقیر نشم...
بابام و با اون چشم های آبی آرومش می بینم... صداش و می شنوم:
در حد خودش دست گل خیلی خوبی خریده... کارش خیلی بیشتر از آدم هایی که دستشون به دهنشون می رسه می ارزه...
و حالا دیگه فاصله ای نمونده...
دستی روی شونه م خورد. از جا پریدم... قلبم توی سینه فرو ریخت... دانیال سریع سرش و عقب کشید...
با همون چشم های آبی خوشگلش مثل همیشه مهربون نگاهم کرد... روی دسته ی مبل نشسته بود و بدون هیچ حرکت و هیچ تلاشی همه ی نگاه ها رو به خودش می کشید...
با یه نگاه... از پشت پرده ی لرزون اشک... از فرشته ی نجاتم تشکر می کنم...
رادمان با صدای بم و گیراش گفت:
می یای با این آهنگ برقصیم؟ خیلی قشنگه ها...
فصل دوازدهم
دانیال با تعجب نگاهم کرد... کم کم نگاهش رنگ سرزنش گرفت و بعد... خشم توی چشمامش زبونه کشید. پوزخندی بهش زدم. دست ترلان و گرفتم و به سمت وسط سالن رفتم... کف دستش یخ کرده بود... سرش و پایین انداخته بود... متوجه شدم که صورتش سرخ شده. وسط سالن ایستادیم... ترلان که گیج به نظر می رسید سرش و بالا اورد و نگاهی به اطرافش کرد...
آهسته گفت:
من که بلد نیستم برقصم...
دستش و روی شونه م گذاشتم و گفتم:
فقط پاتو جای پای من بذار...
سرش و دوباره پایین انداخت. صدای گوش نواز پیانو خیلی ها رو برای رقص وسط سالن اورده بود... خیلی آروم با ترلان می رقصیدم... حواسش به گام هاش نبود... منم توی رقص تانگو استاد نبودم. بیشتر خاطراتم از تانگو به زمانی برمی گشت که دخترعموهام از فرانسه اومده بودند و توی عروسی پسرعمه م با هم تانگو می رقصیدیم... یاد بارمان افتادم که یه دفعه از پشت بهمون تنه می زد و ما رو توی بغل هم می انداخت.
با دقت نگاهی به صورت ترلان کردم. آهسته گفتم:
تو برای چی خجالت می کشی؟
معلوم بود که خیلی عذاب می کشه. آهسته گفت:
ولش کن...
دست یخ کرده ش که توی دستم بود و فشار دادم و گفتم:
تو اونی نیستی که باید خجالت بکشه...
از بالای سر ترلان نگاهی به دانیال کردم که هنوز ورق دستش بود ولی بدون توجه به بازی با حرص نگاهمون می کرد. پوزخندی به صورت عصبانیش زدم... هرچند که حقش بود به خاطر این دختری که نزدیکم وایستاده بود و عین بید می لرزید یه کتک اساسی بهش بزنم.
ترلان پاشو روی پام گذاشت.. به روی خودم نیوردم... می دونستم حواسش جای دیگه ست. این قدر همدیگه رو نمی شناختیم که بتونم حرفی بزنم و ذهنش و به سمت دیگه ای منحرف کنم... ولی اون قدر به هم تعهد داشتیم که اون کمکم کنه که اعتیاد و کنار بذارم و منم از دست دانیال نجاتش بدم.
آهنگ تموم شد... ترلان با نگرانی نگاهم کرد... یه آهنگ دیگه شروع شد. می دونستم حالا حالاها دوست نداره پیش دانیال برگرده... چشمکی بهش زدم و گفتم:
این یکی قشنگ تره ها!
لبخندی روش لبش نشست.
یه دفعه چشمم به مردی افتاد که نزدیک جمعیتی که وسط سالن می رقصیدند ایستاده بود و با اون چشم های تیره و شقیقه ی زخمی نگاهمون می کرد... دوست بابای ترلان!
خواستم بحث رو به سمت دوست باباش بکشم ولی ترسیدم که حال ترلان بدتر از این بشه...
سرم و پایین انداختم... هیچ کاری نمی تونستم بکنم...
آهنگ دوم که تموم شد ترلان گفت:
رادمان... می دونی که اگه امشب سراغ اون دختره نری دوباره یه بلایی سرت می یارن! برو... من حالم خوبه.
نگاهی دقیق به صورتش کردم. یه کم رنگ پریده به نظر می رسید ولی بهتر بود... تونسته بود خودش و پیدا کنه. با این حال گفتم:
حالا به اونم می رسیم.
ترلان لبخند کمرنگی زد و گفت:
هنوز معده دردت خوب نشده... می خوای بازم سرت بلا بیارن؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
این چیزی بود که خودم انتخاب کردم... نه اونا!
ترلان دستش و از روی شونه م پایین انداخت و گفت:
ممنونم...
و آهسته به سمت دانیال رفت. منم دنبالش رفتم. نمی دونستم باید چی کار کنم که امنیت ترلان و توی مهمونی تضمین کنم... ترلان با فاصله از دانیال نشست. دانیال داشت چپ چپ نگاهش می کرد. کنار ترلان نشستم. دانیال گفت:
چی شد؟ از باغ خوشت نیومد؟
نگاه معنی داری بهش کردم و گفتم:
چرا! اتفاقا خوب بود که چند دقیقه تنها توی فضای باز نفسی تازه کنم.
امیدوار بودم متوجه شده باشه که کسی رو توی باغ ندیده بودم. ظاهرا متوجه شده بود. رو به ترلان کرد و گفت:
باران! امشب مثل همیشه نیستی ها!
ترلان با صدایی ضعیف و خشک گفت:
راستش به خاطر دعوتی که خود استاد شخصا ازم کرده بودن اومدم... می دونی که زیاد حالم خوب نبود.
پژمان با حالتی مشکوک به من و ترلان نگاه کرد و گفت:
چی شده که شما دو نفر باهم دیگه ناخوش شدید؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید و گفتم:
یه جورایی مسموم شدیم... آخه دست پخت دانیال و امتحان کردیم.
صدای شلیک خنده ی مهمونا تو فضا پیچید. حتی ترلانم زیر خنده زد. دانیال از عصبانیت دندون هاش و روی هم می سابید. لبخندی زدم... حقش بود... زیادی امشب دور برداشته بود.
در همین موقع صدایی رو از سمت راستم شنیدم:
بابا! می شه برای من ماشین بگیرید که برم؟
به سمت راست چرخیدم. پژمان گفت:
چرا؟ بهت خوش نمی گذره؟
چشمم به دختری با قد متوسط افتاد که یه پیرهن ساده ی مشکی تا روی زانو پوشیده بود. موهای مجعد و پرپشت قهوه ای تیره ش که تا کمرش می رسید و باز دورش ریخته بود. گونه های برجسته ، چشم های خوش حالت مشکی و ابروهای کمونیش صورتش و بانمک و خوشگل کرده بود. برخلاف دخترهای توی مهمونی آرایش نکرده بود و لباس آن چنانی هم نپوشیده بود. تو دلم گفتم:
یعنی دختر پژمان اینه؟
سرم و به سمت دانیال چرخوندم. دیدم دانیال داره با چشم و ابرو به اون دختر اشاره می کنه... پس خودش بود! یه کم با دیدن تیپ لباس پوشیدنش جا خوردم. انتظار داشتم طور دیگه ای باشه.
پژمان آهسته گفت:
زشته دخترم... یه کم دیگه که بگذره مهمونی هم تموم می شه.
دختر چیزی نگفت. آهسته به سمت یکی از میزهای ناهارخوری رفت. یه دقیقه ی بعد دانیال با چشم و ابرو به ظرف چیپس و ترلان اشاره کرد. متوجه منظورش شدم. رو به ترلان کردم و گفتم:
باران! چیپس می خوری؟
ترلان نگاهی به دانیال کرد و به من گفت:
اگه بیاری.
پژمان کاسه کوزه مون و بهم ریخت:
چرا بردیا جان زحمت بکشن؟
و یکی از خدمتکارها رو صدا زد. دانیال با اعصاب خوردی یه کم دیگه از نوشیدنیش خورد. ترلان طاقت نیورد و گفت:
دانیال جان امشب باید رانندگی هم بکنی دیگه! یه کم رعایت کن.
دانیال پوزخندی زد و گفت:
نترس... من بیشتر از این حرفا جا دارم.
ولی به نظرم دانیال دیگه جا نداشت. مطمئن بودم آخرش مجبور می شیم زیربغلش و بگیریم و از سالن بیرون ببریمش... با این حال جای تحسین داشت که هنوزم حواسش به ماموریتش بود... هرچند که بعد یه مدت متوجه شدم دیگه روی این موضوع هم نمی تونه تمرکز کنه... اکثر کسایی که دور میز نشسته بودند مست شده بودند.
دانیال با خنده ادامه داد:
اگه هم نتونستم رانندگی کنم پژمان امشب یه اتاق بهمون می ده.
دهن ترلان که چه عرض کنم! دهن منم از این همه وقاحت باز مونده بود. در همین موقع چشمم به دختر پژمان افتاد که داشت از سالن خارج می شد. با سر به ترلان اشاره کردم که به حیاط بریم. ترلان با تعجب پرسید:
منم بیام؟
مجبور شدم بلند حرف بزنم:
بیا یه هوایی بخوریم.
دانیال با تحکم اعتراض کرد:
بردیا! خودت نمی تونی یه جا بند بشی لازم نیست باران هم دنبال خودت راه بندازی!
از جام بلند شدم. نگاهی به چشم های سرخ دانیال کردم و گفتم:
تو یه آبی به صورتت بزنی بد نیست.
چپ چپ نگاهش کردم. ترلان که بلند شد به سمت باغ رفتیم. همین که پامون و از در بیرون گذاشتیم نفس راحتی کشیدیم. ترلان آهسته گفت:
تو رو خدا کار و یه سره کن که از اینجا بریم... دوست دارم دانیال و با دست خود م خفه کنم... حالا این که منم اینجام مشکلی درست نمی کنه؟
لبخندی زدم و گفتم:
چرا...
با تعجب نگاهم کرد. گفتم:
ببین! دختر پژمان روی اون صندلیه نشسته... به نظر می رسه حوصله ش سر رفته باشه. می ریم سمتش... همین طور که داریم آروم راه می ریم از دانیال و مهمونی یه کم بد می گیم. باید یه جوری جلوش تابلو کنیم که خواهر و برادریم. بعد دو تایی باهاش سر یه میز می شینیم و یه کم حرف می زنیم. بعد چند دقیقه تو بلند شو و به هوای قدم زدن از ما دور شو... باشه؟
ترلان سر تکون داد و گفت:
باشه!
قدم زنان به سمت جایی رفتیم که دختر پژمان نشسته بود. همین که یه کم نزدیک شدیم بحث و شروع کردیم.
ترلان: دانیال امشب شورش و در اورده. اصلا از این دوستاش خوشم نمی یاد... از استاد انتظار دیگه ای داشتم.
_ صد بار بهت نگفتم که این پسره در حدت نیست؟ با این وضعی که امشب درست کرده آبرومون و برد.
ترلان: نمی دونم چرا امشب این طوری شده!
_ جو این مهمونی داره خسته م می کنه.
ترلان: دانیال نگفته بود این طوریه اینجا... فکر می کردم جو صمیمانه تری داشته باشه. دنیا هم که تا اومد رفت دنبال اون مردک! فکر کنم دانیال برای همین این قدر شاکیه... شاید برای همین امشب این قدر مشروب خورد.
_ بی خود کارش و توجیح نکن... اگه روی حرف من به عنوان یه برادر بزرگ تر یه کم حساب باز می کردی این طوری نمی شد. هنوزم دیر نشده. به نظرم بهتره این دوستی مسخره تون و هرچه زودتر تموم کنید.
صدای قدم هایی رو از پشت سرمون شنیدیم. سریع به سمت عقب برگشتیم. چشمم به مرد چهار شونه ای افتاد که با چهره ای خشک و جدی بهمون زل زده بود و آروم دنبالمون می اومد. من و ترلان با تعجب به هم نگاه کردیم.
ترلان پرسید:
ماجرای این یارو چیه؟ چرا دنبالمون می یاد؟
به طرز غیرمنتظره ای دختر پژمان گفت:
مراقبه پشت سر اونی که داشتید حرف می زدید، حرف نزنید!
و خندید. به سمتش چرخیدیم. روی یکی از صندلی های قرمز رنگ نشسته بود. آرنج دست راستش و روی میز گذاشته بود و سرش و به دستش تکیه داده بود. من و ترلان نگاهی بهم کردیم... بازی شروع شده بود.
همون طور قدم زنان به سمت میزی که دختر پژمان پشت اون نشسته بود رفتیم. لبخندی زدم و گفتم:
ظاهرا یه نفر دیگه م به جز ما از مهمونی ناراضیه... خود صاحب مهمونی!
دختر پژمان لبخندی زد و گفت:
من نمی تونم بین دوستای بابام خوش بگذرونم و خوشحال باشم.
به صورتش نگاه کردم... چه قدر ساده بود... به جز یه رژ محو آرایش دیگه ای نداشت. ترلان مودبانه گفت:
می تونیم بشینیم؟
دوباره یه لبخند دلنشین زد و گفت:
بفرمایید.
مرد چهارشونه کمی از ما فاصله گرفت ولی هنوز توی میدون دیدم بود. با فاصله از ما ایستاده بود و موشکافانه نگاهمون می کرد. ترلان منتظر نگاهم می کرد. متوجه شدم خودم باید سر صحبت و باز کنم. قبل از این که دهنم و باز کنم دختر پژمان گفت:
چی باعث شده یه آقایی مثل شما امشب هوس کنه این قدر متفاوت باشه؟
لبخندی روی لب ترلان نشست. نگاه متعجب دختر پژمان به لباس هایم بود. شونه بالا انداختم و گفتم:
دلیلی نمی دیدم که خودم و همرنگ جماعتی کنم که برای یه بار افتخار آشنایی باهاشون و داشتم.
ترلان در سکوت نگاهمون می کرد. از زیر میز آهسته لگدی به زیر کفشش زدم. به خودش اومد و گفت:
بردیا زیاد تو قید و بند تشریفات و اینا نیست... دانیال هم زیاد توضیح نداده بود که چه جور جایی قراره بریم. چند سال هم ایران نبوده و زیاد با جو مهمونی های اینجا آشنا نیست.
تو دلم گفتم:
آفرین دختر!
دختر ابروهاش و بالا داد و گفت:
جدا؟ ایران زندگی نمی کنید؟ کدوم کشور هستید؟
از جایی که توی زندگیم فقط دوبی رو دیده بودم گفتم:
راستش... چند ساله که دوبی زندگی می کنم.
دختر پرسید:
راضی هستید؟
به صورتش نگاه کردم. این دختر از زندگی توی خارج راضی بود؟ از برگشتن به ایران چطور؟ خوندن اون صورت ساده و بانمک کار سختی به نظر نمی رسید... می تونستم از توی صورتش این و بخونم که از چیزی ناراحته... شاید از برگشتن به ایران... ولی... به دستبند و گردنبندی نگاه کردم که انداخته بود... بدلیجات به سبک کاملا ایرانی... نظر این دختر در مورد ایران چی بود؟
آهسته گفتم:
راستش... نمی دونم... کارم و دوست دارم... ولی دلبستگی های زیادی اینجا دارم.
پرسید:
می تونم بپرسم کارتون چیه؟
ترجیح دادم خیلی از واقعیت دور نشم که بعدا ضایع نشم. گفتم:
توی یکی از بیمارستان ها مهندس شبکه م... و شما؟
لبخندی زد و گفت:
فرانسه زندگی می کردم... دانشجوی نقاشی بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
پس برگشتید ایران!
لباش و بهم فشار داد و با سر حرفم و تایید کرد.
در همین موقع دانیال رو دیدم که با گام های بلند به سمتمون می اومد. مرد چهارشونه براش سر تکون داد. تعجب می کردم که چطور هنوز سرپاست. لبخندی تصنعی زد و گفت:
باران جان! می شه بیای توی سالن؟ همه سراغت و ازم می گیرن.
ترلان نگاهی بهم کرد. ترجیح می دادم یه جوری دانیال و دست به سر کنه ولی از جاش بلند شد و همراه اون رفت. چند لحظه مات رفتنشون شدم... ترلان چرا رفت؟ برای ماموریت من؟ سرم و پایین انداختم... حتما از اعتیاد و حال و هوای من ترسیده بود...
به خودم اومدم. سرم و به سمت دختر پژمان برگردوندم. از پژمان توی نگاه اول خوشم نیومده بود ولی نسبت به دخترش این حس و نداشتم. دختر خوبی به نظر می رسید.
گفت:
فکر کنم زیاد از این آقای دانیال... درست می گم؟ ... خوشتون نمی یاد!
لبخندی زدم و گفتم:
اصلا خوشم نمی یاد.
سکوتی بینمون برقرار شد. از اون دخترهایی بود که سخت می شد باهاشون ارتباط برقرار کرد. ادامه دادم:
راستش... مردهای ایرانی یه تعصب خاص روی خواهراشون دارند... فکر نمی کنم بتونند خیلی راحت با دوست پسر خواهرشون کنار بیان.
سر تکون داد و گفت:
دفعه ی پیش که برگشتم ایران دنبال همین اومدم... دنبال اخلاق خاص مردم ایران... دنبال جایی که روی شرم و حیات اسم بچه مثبت بودن نذارن... جایی که مردهاش همین غیرت و تعصبی که شما می گید و داشته باشن... من این سنت ها و اخلاقیات مردم ایران و دوست داشتم... ولی...
حرفش و نصفه نیمه گذاشت... پس کم کم داشتیم به دلیل این که چرا این قدر ناراحت و غمگینه می رسیدیم. گفتم:
از برگشتن خوشحال نیستید، نه؟
دوباره دستش و زیر چونه زد. لبخند روی لبش به نظر می رسید به خاطر رعایت ادب باشه با این حال نمی تونست سایه ی غم و از صورتش پاک کنه. شونه بالا انداخت و گفت:
راستش... اونجا خیلی چیزها برام غریبه ست... اونا با این همه تفاوت نمی تونند منو از خودشون بدونند... این غریبی خیلی اذیتم می کرد... حتما اینو می دونید که کسی که خارج کشور و برای زندگی انتخاب می کنه باید اینو بدونه که هیچ وقت نمی تونه مثل اونا بشه... باید قبول کنه که به عنوان یه غریبه اونجا زندگی کنه... هرچند وقت یه بار برمی گشتم ایران و به خودم می گفتم قید درس و می زنم... ولی... اینجا آشناها... دوستها... برام غریبه ترن... من نه می تونم مثل فرانسوی ها اونجایی بشم و نه می تونم این آدمها...
اشاره ای به ویلا کرد و ادامه داد:
رو تحمل کنم. از زندگی تو ایران راضی نیستم... از زندگی تو فرانسه هم راضی نیستم... پدرم برام خیلی عزیزه ولی نمی تونم باهاش کنار بیام... دوستام عوض شدند... دیگه فکر و ذهنشون مثل دوران راهنمایی و دبیرستان پاک نیست... نمی تونم آدم هایی که می شناختم و پیدا کنم... تنها شدم... دنبال یه جا می گردم که بتونم خودم باشم... برای همین یه جا بند نمی شم... هی از این طرف به اون طرف می رم... هیچ جا آروم و قرار ندارم... می دونید...داستان زندگی من همیشه سفر از غربتی به غربت دیگه بوده...
یه لحظه سکوت کردم... یاد دورانی افتادم که پشت سر گذاشته بودم... درست قبل از این که سایه منو به جای یه مجرم جا بزنه... دنیایی رو به یاد اوردم که توش جایی نداشتم... یاد اون روزها افتادم که همه ی دنیا برام غریب و بیگانه بود... خیلی خوب می تونستم منظورش و بفهمم.
سر تکون دادم و گفتم:
می فهمم.
از جاش بلند شد و گفت:
ببخشید که پرحرفی کردم... بعضی وقت ها حرف زدن برای غریبه ها... کسایی که هیچ ذهنیتی از آدم ندارن آسون تره... شکایت از آشناها رو نمی شه پیش یه دوست و آشنا برد...
اشاره ای به لباسام کرد و گفت:
فقط یه لحظه با دیدن این همه تفاوت یاد خودم افتادم... برام جالب بود که این همه با بقیه فرق داشتید ولی کاملا با اعتماد به نفس به نظر می رسیدید... منم همیشه با همه فرق داشتم... ولی ... همیشه این فرق داشتن باعث می شد خودم و کمتر از بقیه بدونم...
خواست به راهش ادامه بده که گفتم:
فکر نمی کنم دختری که چند سال خارج کشور زندگی کنه ولی با دستبند و گردنبند ایرانی توی مهمونی حاضر بشه دلیلی برای خودکم بینی داشته باشه.
سرش و پایین انداخت. لبخندی زد که خوب می دونستم بی اراده ست. موهاش و پشت گوشش زد. یه کم صورتش سرخ شده بود... آهسته ازم دور شد... نگاهم بهش خیره موند... خیلی ساده تر و شاید بهتره بگم... خیلی پاک تر از اونی بود که توقع داشتم.
به ویلا نگاه کردم... باید برمی گشتم ... از جام بلند شدم. دستام و توی جیبم کردم و وارد ویلا شدم. چشمام و چرخوندم و مهمونا رو از نظر گذروندم. راضیه رو دیدم که دیگه رسما روی پای سبزواری نشسته بود... تو دلم گفتم:
پیرمرد داره از ذوق سکته می کنه!
پوزخندی زدم. دنبال ترلان گشتم. پیداش نمی کردم. یه کم نگران شدم... دانیال اون شب زیادی پررو شده بود. یه کم جلوتر رفتم و وحشت زده دنبالش گشتم. چشمم به دانیال افتاد که دستش و دور کمر یه دختر انداخته بود و در گوشش چیزی می گفت. نفس راحتی کشیدم. تو دلم گفتم:
لیاقتت از این جور دخترهاست...
بالاخره ترلان و یه کم اون ورتر پیدا کردم. داشت برای خودش ول می چرخید. به سمتش رفتم. با دیدنم لبخندی زد. بهش که رسیدم گفتم:
چی شد؟ دانیال و پیچوندی؟
پوزخندی زد و گفت:
خیلی بچه ست... فکر می کنه اگه بره سمت دخترهای دیگه می تونه توجه من و جلب کنه.
آهی کشید و ادامه داد:
می شه بهم بگی چطور می تونم با یه آدم روانی و عقده ای درست رفتار کنم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
من خودمم توی این یه مورد موندم...
ترلان گفت:
خب... چی شد؟
گفتم:
هیچی... حرف زدیم... خوب پیش رفت... ولی فکر کنم یه مقدار دردسر داشته باشیم... این از اون تیپ دخترهایی نیست که حاضر شه همین جوری توی خیابون با یه پسر این ور اون ور بره.
ترلان شونه بالا انداخت و گفت:
خب... چند سال خارج بوده... مسلما خیلی براش مسئله ای نیست که با یه پسر بیرون بره.
یه تای ابروم و بالا دادم و گفتم:
کی گفته که هر دختری که خارج می ره و برمی گرده باید حتما ول بشه؟
با سر به مهمونایی که پشت سرم بودند اشاره کردم و گفتم:
مگه نمی بینی این ایرانیا از هرچی خارجیه، خارجی ترن.
و پوزخندی زدم.
سرم و چرخوندم و چشمم به دختر پژمان افتاد که یه گوشه نشسته بود. وقتی چشم تو چشم شدیم لبخند زد. منم بی اختیار لبخندش و با لبخند جواب دادم. ترلان با بی قراری گفت:
برو کار و یه سره کن دیگه! بعد یه علامت به دانیال بده که بریم.
سرم و به سمتش برگردوندم و گفتم:
تو دخترها رو نمی شناسی؟ نمی دونی چه موجوداتین؟ وقتی می خوای بری سمتشون می شن قطب هم نام آهنربا... وقتی می خوای از دستشون فرار کنی می شن قطب غیرهمنام آهنربا...
ترلان اخم کرد و گفت:
اینی که می گی پسرها نیستند؟
سرم و بالا گرفتم و محکم گفتم:
نه! دارم در مورد دخترها حرف می زنم... یواش یواش باید پیش بری... باید یه کوچولو باهاشون حرف بزنی... بعد یه کم ازشون فاصله بگیری و فرصت بدی که به حرفات فکر کنند... بعد اون فرصت کوچیک باید هی جلوی چشمشون رژه بری و دقیق بررسی کنی و ببینی چطوری نگاهت می کنند... اون وقت می فهمی نتیجه ی فکر کردناشون چیه... بعد دوباره یه کم می ری پیششون و باهاشون حرف می زنی... نباید بری از همون اول یه بند همه ی حرف ها رو بزنی... آخه خدا وکیلی اگه یه پسر با تو این شکلی رفتار کنه تو ازش خوشت می یاد؟ نه! می خوام بدونم خوشت می یاد؟
ترلان با حالت مسخره ای برام دست زد و گفت:
آفرین... خوب بلدی...
پوفی کردم و سرم و با تاسف تکون دادم. ترلان چشماش و تنگ کرد و گفت:
چند سال براشون کار می کردی؟ حرفه ای شدی!
سرم و به سمتش برگردوندم و گفتم:
حرفه ای بودم... بازنشسته شده بودم.
ترلان نگاهی به پشت سرم کرد و گفت:
اوه اوه! دانیال داره می یاد... من می رم خودم و بین جمعیت گم و گور کنم...
زیرلب گفتم:
قطبی همنام آهن ربا...
ترلان چیزی نگفت و به سرعت ازم دور شد. کمتر از یه دقیقه ی بعد دست دانیال روی شونه م خورد. گفت:
مثل این که یادت رفته برنامه ی امشب چی بود! قرار بود با دختر پژمان گرم بگیری نه ترلان!
و نگاه بدی به صورتم کرد. دست زیر چونه م زد و گفت:
به خاطر رحم و شفقت من یه خورده از این خوشگلیت برات مونده که دخترها دورت و بگیرن... فهمیدی؟
تو دلم گفتم:
رحم و شفقت؟! یا ترس از خراب کردن یه ماموریت؟
دانیال پرسید:
من الان مرتبم؟
نگاهی به گره کراواتش کردم که یه کم کج شده بود. موهاش یه کم آشفته شده بود. با تیزبینی می شد جای رژ قرمز روی لبه ی کت و گردنش و دید.
لبه های کتش و بهم نزدیک کردم و با لبخند گفتم:
آره مرتبی!
دانیال با اعتماد به نفس به سمت پژمان رفت. از این همه اعتماد به نفس خنده م می گرفت.
روی صندلی نشستم و دنبال دختر پژمان گشتم. نزدیک یکی از میزها ایستاده بود و کسایی که وسط سالن می رقصیدند و نگاه می کرد... هیچکس و توی مهمونی ندیدم که به اندازه ی این دختر احساس تنهایی بکنه...
به سمتش رفتم و گفتم:
پس حوصله ی صاحب مهمونی هم سر رفته...
خندید و گفت:
آره... هیچی رو بیشتر از این دوست ندارم که یه ماشین بگیرم و برم خونه.
شونه بالا انداختم و گفتم:
حیف که ماشین ندارم ... اگه نه هم شما رو می رسوندم هم خودم می رفتم خونه.
چشمم به دانیال افتاد که گرم صحبت کردن با پژمان شده بود. آهسته به طرف ما می اومدند. سرم و به سمتش چرخوندم و گفتم:
راستش من اسم شما رو نمی دونم...
لبخندی زد و گفت:
آتوسا هستم.
منم لبخند زدم و گفتم:
بردیا هستم... خوشبختم.
در همین موقع دانیال و پژمان به ما رسیدند. پژمان اشاره کرد که سر میزی بشینیم که کنارش ایستاده بودیم. دانیال زیرلب ازم پرسید:
پس این دختره کجا غیب شد؟
ترلان و دیدم که یه گوشه نشسته بود و با حالتی عصبی پاشو تکون می داد. با سر ترلان و نشون دانیال دادم. دانیال گفت:
اون یکی رو می گم.
به جایی نگاه کردم که چند دقیقه ی پیش دیده بودمش... اونجا نبود. شونه بالا انداختم و اظهار بی اطلاعی کردم. دانیال سری به نشونه ی تاسف تکون داد. رو به پژمان کرد و گفت:
راستش... فکر کنم بهتره که ما دیگه بریم... دیگه نمی تونم دنیا رو کنترل کنم... بارانم که امشب یه کم رفتارش عجیب غریب شده... ولی می خواستم دعوتتون کنم که برای هفته ی بعد بیاید خونه ی من...
پژمان دستی به سرش کشید و گفت:
هفته ی بعد... هرچه قدر فکر می کنم برنامه مو یادم نمی یاد.
آتوسا که دید حال و احوال باباش زیاد خوش نیست با ناراحتی سرش و پایین انداخت. دانیال هم متوجه شد که پژمان توی موقعیتی نیست که جوابی بده. برای همین دستی به شونه ش زد و گفت:
بهتون زنگ می زنم و هماهنگ می کنم...
بعد رو آتوسا کرد و گفت:
شما هم حتما تشریف بیارید... باران خوشحال می شه ببینتتون.
با سر بهم اشاره کرد که بلند شم. با آتوسا و پژمان خداحافظی کردیم. من دنبال ترلان رفتم و دانیال رفت تا راضیه رو پیدا کنه.
وقتی ترلان فهمید که داریم می ریم از خوشحالی از جا پرید و گفت:
وای خدا! دعام چه زود مستجاب شد.
نفس راحتی کشید و دنبالم راه افتاد. یکی از خدمتکارها مانتو و شالش و اورد. لحظه ی آخر ترلان برگشت و متوجه شدم که دنبال دوست باباش می گرده... یه امید خاصی توی چشماش بود که باعث شد دلم براش بسوزه. آهسته گفتم:
ترلان... بیا بریم...
سرش و پایین انداخت. دست توی جیب مانتوش کرد و جلوتر از من به راه افتاد. دانیال و راضیه هم سر رسیدند. راضیه خوشحال و شاد به نظر می رسید. برعکس دانیال که اخماش توی هم بود.
قبل از رفتن برگشتم و نگاهی به میزی کردم که چند دقیقه ی پیش سرش نشسته بودم. آتوسا دوباره دست زیر چونه زده بود و با لبخندی محزون نگاهم می کرد. بهش لبخند زدم و تو دلم گفتم:
این یه خداحافظی نیست... این یه شروعه...
دانیال داشت از سردرد می مرد. معلوم نبود چطور هنوز می تونه رانندگی کنه. راضیه با خنده گفت:
تا خرخره خوردی ها!
با صدایی نچندان آهسته گفتم:
ترسید دیگه گیرش نیاد.
دانیال با عصبانیت گفت:
مستم ... ولی کر نیستم...
پوزخندی زدم... با بداخلاقی گفت:
راضیه! چی کار کردی امشب؟ برای چی از جلوی چشمم دور شدی؟ بهت گفته بودم که توی محدوده ی دیدم باشی.
راضیه با خنده و عشوه ی حال بهم زنی گفت:
همین جوری خشک و خالی که نمی شد ازش شماره بگیرم.
تو دلم گفتم:
چندش!
دانیال یه دفعه سر حال اومد و گفت:
ازش شماره گرفتی؟
راضیه خندید و گفت:
بهتر از اون! دعوتم کرد که برم خونه ش.
دانیال آهی کشید و گفت:
پس بالاخره یه چیزی امشب درست از آب در اومد!
بعد از توی آینه نگاهی بهم کرد و گفت:
تونستی با آتوسا ارتباط برقرار کنی؟
سر تکون دادم و گفتم:
برای شروع خوب بود.
دستی به پیشونیش کشید و گفت:
خوبه... دعوتش می کنیم خونه ی من... سعی کن اونجا با آتوسا صمیمی تر بشی.
بعد رو به ترلان کرد و گفت:
می رسیم به تو!
با عصبانیت صداش و بالا برد و گفت:
مگه من به تو نگفتم از کنار من جم نخوری! این چه غلطی بود که امشب کردی؟ همه فکر کردند با هم مشکل داریم...
ترلان با بی حوصلگی گفت:
فکر نمی کنم نقش من اهمیت خاصی داشته باشه... گفته بودی نقش دوست دخترت و بازی کنم... نه کسی که عاشق چشم و ابروته.
دانیال با کلافگی سری تکون داد و گفت:
دوست دختر کسی بودن فقط معنیش این نیست که بیای کنار طرف بشینی. خیلی کارهای دیگه هم باید بکنی... می فهمی که چی می گم!
ترلان روش و برگردوند. سعی کردم فکرش و بخونم ولی... این بار نتونستم بفهمم تو دلش چی می گذره... ترلان دختر پیچیده ای نبود ولی... برای فهمیدن یه سری دردها باید یه زن بود...
******