آن نیمه دیگر قسمت11
آهی کشیدم و ادامه دادم:
خیلی شنیدم که می گن آدم ضعیفی هستم... اگه غیر از این بود تعجب می کردم. حس می کنم تمام شخصیتم توی دوران بچگی خورد شد... هرپسربچه ای احتیاج به پدر داره... کسی که قهرمانش باشه... کسی که بتونه بهش تکیه کنه... برای من پدر فقط مفهوم احتیاط کردن داشت... از همون بچگی فقط یه تکیه گاه داشتم که اون بارمان بود. شروع حمایت هایش از من از یه حس بچگونه شروع شد... این که ده دقیقه ازم بزرگتره... این حس با خودمون بزرگ شد... هنوزم ادامه داره. وقتی آرمان به دنیا اومد هر دومون با هم تلاش کردیم ازش پشتیبانی کنیم... ازش حمایت کنیم... ته تغاری بود و برای همه خیلی عزیز بود... حتی برای بابام.
با به یاد اوردن دوران گذشته اخمام توی هم رفت... مکثی کردم و گفتم:
راستش... وقتی توی زندگیت یه اتفاقی می افته خیلی سخته که برگردی عقب و توی ذهنت دنبال این بگردی که این اتفاق از کجا شروع شد... ولی من هرچی عقب برمی گردم فقط به یه نقطه می رسم... به زمانی که ما پیش دانشگاهی بودیم و یکی از دوستای قدیمی بابام بهش خیانت کرد. ضرر خیلی بزرگی بهمون زد. بابام خیلی عصبی شده بود... غیرقابل کنترل شده بود... نمی دونی چطور ازش می ترسیدیم... سعی می کردیم اصلا جلوش ظاهر نشیم... همون موقع بود که بابام پولی رو نزول کرد و کارهاشو راست و ریس کرد... مامانم خیلی مخالف این کارش بود. روزی نبود که توی خونه داد و بیداد نداشته باشیم. نمی تونی بفهمی چه قدر دلمون می خواست از اون خونه و اون دعواها دور بشیم. با بارمان قرار گذاشتیم که فقط دانشگاه های شهرستان و انتخاب کنیم تا از شر اون خونه خلاص شیم... حالا بماند که آرمان وقتی فهمید چه قدر بهونه می گرفت. دوست نداشت که تنهاش بذاریم. از یه طرف دلمون برای این برادر کوچیکه می سوخت از طرف دیگه طاقتمون واقعا طاق شده بود. خلاصه اون سال تا می تونستیم درس خوندیم. من نرم افزار قبول شدم و بارمان که رشته ش تجربی بود پزشکی قبول شد... راستش و بخوای اشتباهمون از اینجا شروع شد... گول رتبه های خوبمون و خوردیم و گفتیم حیفه که با این رتبه یه دانشگاه پایین تر و انتخاب کنیم... اون زمان هم مثل همه ی بچه کنکورهای دیگه فکر می کردیم توی دانشگاه های تهران چه خبره... این شد که به هوای آرمان و به خاطر جوگرفتگی همین تهران و انتخاب کردیم... می دونی... آدم ها تو دوران دبیرستان فکر می کنند همه ی سختی هاشون بعد از کنکور از بین می ره و همه ی آرزوهاشون با دانشگاه رفتن برآورده می شه... می دونی سرخوردگی توی دانشگاه از کجا شروع می شه؟ از اون جا که همون ترم اول می فهمی همه ش یه سراب بود...
ترلان پوزخندی زد و گفت:
می دونم چی می گی... منم همین حس و داشتم... خیلی برای دوران دانشگاه رویاپردازی کرده بودم... دانشگاه خیلی با رویاهام فاصله داشت... ترم اول افسردگی گرفته بودم... بعدش فهمیدم که آدم نباید تو زندگیش از رویاها و خواب و خیالاش توقع آن چنانی داشته باشه...
با تکون دادن سر حرفش و تایید کردم و گفتم:
با این که من و بارمان با هم هم رشته نبودیم ولی صمیمیتمون و حفظ کردیم. بارمان توی دانشگاه با رضا که همکلاسیش بود آشنا شد... می دونی که! مامان و بابای رضا وضع مالی خوبی دارند و شهرستان زندگی می کنند. رضا هم توی تهران خونه مجردی داشت... من با دوست های بارمان خیلی جور بودم... خصوصا با رضا... ما سه تا همون سال اول دانشگاه کلی با هم صمیمی شدیم. راستش... تا بیست سالگی همه چیز و تحمل کردیم... حتی اخلاق های بابام رو... بزرگ شده بودیم و یاد گرفته بودیم باهاش چطور رفتار کنیم که زیاد اذیتمون نکنه... یاد گرفته بودیم تحمل کنیم تا آرمان هم کمتر ضربه بخوره... وقتی بیست سالمون شد کم کم یه مقدار از جو خرخونی و جوگرفتگی اول دانشگاه خارج شدیم. راستش و بخوای یه کم هم تفریح لازم داشتیم... البته اعتراف می کنم راه های خوبی برای تفریح کردن انتخاب نکردیم.
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم. ترلان دستش و زیر چونه ش زده بود و در سکوت منو نگاه می کرد و گوش می کرد. خوشحال بودم یه گوش شنوا پیدا کردم. ادامه دادم:
کم کم شیطنت های سه نفرمون اوج گرفت. کم کم پامون به مهمونی های مختلف باز شد... بعضی وقت ها مهمونی های دانشگاه که خب اکثرا جوش خیلی خوب و سالم بود ولی بیشتر وقت ها مهمونی هایی می رفتیم که جوش اصلا خوب نبود. رضا از ما دو تا مثبت تر بود... رعایت خیلی چیزها رو می کرد. بارمان هم که اون موقع ها عجوبه ای بود... دختری نبود که ببینه باهاش تیک نزنه.
بی اختیار لبخند زدم... مکثی کردم و یه لحظه تصاویری از اون دوران برام زنده شد... ادامه دادم:
می دونی... درسته بابام اخلاق های خوبی نداشت ولی خب به هر حال پدر بود. من و بارمان کلی نقشه برای خودمون داشتیم ولی همیشه بابام و یه سدی برای رسیدن به این نقشه ها می دیدیم. بابام خیلی مخالف عیاشی ها من و بارمان بود. از وقتی شروع به مهمونی رفتن کردیم بابام بیشتر از قبل گیر می داد... نمی دونی چه قدر از رضا بدش می اومد... دیدی که! وقتی بچه ها یه خطایی می کنند پدر و مادرها همیشه دنبال کسی می گردند که تقصیرها رو بندازن گردنش... هیچ وقت قبول نمی کنند که این خطاها و اشتباه ها رو بچه های خودشون با اراده ی خودشون انجام دادند. بابام هم دیواری کوتاه تر از رضا گیر نیورده بود... دیدی که توی این جور مواقع هم بچه ها لج می کنند و بیشتر به اون چیزی که باباشون بهش حساس شده گیر می دن! من و بارمان هم به رضا و برنامه هامون گیر داده بودیم... مشکل اینجا بود که چون همیشه بابام باهامون دعوا می کرد باورمون نمی شد که این دفعه واقعا خیر و صلاحمون و می خواد.
ترلان سری تکون داد و نشون داد که متوجه حرف هایی که می زنم هست. گفتم:
این اختلاف ها ادامه پیدا کرد تا این که من و بارمان تصمیم گرفتیم خونه مجردی بگیریم. بابام هم که ماجرا رو فهمیده بود خیلی مراقب پولی که کف دستمون می ذاشت بود. با پول تو جیبیمون نمی شد خونه مجردی گرفت. خصوصا این که ما دو تا خیلی بریز و بپاش داشتیم... تصمیم گرفتیم که بریم سر کار... اولش از سالم ترین کار شروع کردیم. معلم سرخونه! بارمان زیست کنکور درس می داد و منم excel و access درس می دادم... نمی دونی درآمدمون چه قدر پایین بود! معلم زیست دبیرستان بارمان بهش می گفت که اگه صبر و تحمل داشته باشه بعد از یه مدت می تونه اسم در کنه و درآمد خوبی پیدا کنه ولی من و بارمان عجول بودیم. می خواستیم همون سال از اون خونه بریم... نه تو سن بیست و شیش هفت سالگی... این شد که خیلی زود از اون کار زده شدیم... انصافا کار سختی هم بود... صبر و حوصله می خواست... مطالعه می خواست... باید برایش وقت می ذاشتی... این شد که بارمان خیلی زود بی خیالش شد... بعد تصمیم گرفت که توی آزمایشگاه دانشگاهشون کار کنه..
خنده م گرفت... ادامه دادم:
یادمه مسئول آزمایشگاه میکروبیولوژی بهش گفت که چون تقاضا زیاده می تونه توی آزمایشگاه کار کنه ولی حقوقی بهش نمی دن... از طرفی چون باید بیشتر روزهای هفته دانشگاه می رفتیم نمی تونستیم دنبال کارهای دیگه بگردیم... یادش بخیر... بارمان صفحه ی روزنامه رو باز می کرد و با خنده بهم می گفت که حتی پیک موتوری رو هم با موتور می خوان که ما نداریم... آره ! کارهایی مثل ظرف شستن و گارسون بودن هم وجود داشت ولی توی ایران بیکار بودن و پول بابا رو خوردن به اندازه ی کارهای سطح پایین قبیح نیست... ما هم بالاخره داشتیم توی همین اجتماع زندگی می کردیم... اسم یه سری از کارها رو که توی خونه می اوردیم سریع داد مامان و بابامون بلند می شد که شما می خواید آبروی ما رو ببرید... خلاصه ش می کنم! آخرین کاری که سراغش رفتیم این بود که پشتیبان آموزشگاه های کنکور بشیم... که خب... ظرفیت اونام تکمیل بود و به نیروی جدید احتیاج نداشتند.
آهی کشیدم و گفتم:
نمی تونی بفهمی که چه قدر دوست داشتیم از اون خونه بریم... از اون خونه و جنگ و دعواهاش دور شیم... بریم یه جایی که خبری از داد و بیداد نباشه... یه جایی که وقتی خسته و کوفته از دانشگاه برمی گردی و می خوای توش استراحت کنی غم عالم توی دلت نریزه... ولی کار پیدا نمی شد... برای دو تا پسر دانشجوی بیست ساله هیچ کاری نبود... هرچند ماه یه بار یه شاگردی رو دوست و آشنا برامون پیدا می کرد که همون پولی که ازشون می گرفتیم و همون شب تموم می کردیم... می دونی... همه ش این نبود... یکی من و بارمان که با معلمی جون کندیم و هیچی کف دستمون و نمی گرفت، یکی مثل یه پسره توی دانشگاهمون که افتاد توی کار گلد کوئست و از این نمی دونم شرکت های هرمی و خیلی زود یه خونه توی قیطریه خرید و یه ماشین زانتیا هم انداخت زیر پاش... هر وقت اسمش و ربط و بی ربط جلوی بارمان می اوردم سریع می گفت خاک تو سر من و تو...
پوزخندی زدم و گفتم:
با این حال تفریح ما هنوزم مهمونی رفتن بود... بعضی وقت ها هم با یکی دوست می شدیم و چند هفته ای با هم بودیم ولی بعد بهم می زدیم... هر وقت قرار بود ما مهمونی بگیریم هم توی خونه ی رضا برگزارش می کردیم. همه جا هم مهمونی می رفتیم... از مهرشهر کرج گرفته تا شمیران... نمی دونم چی شد که سایه توی جمع ما بر خورد.
چشم های ترلان از تعجب گرد شد. ادامه دادم:
اون وقت ها ریخت و قیافه ش این شکلی نبود... یا معتاد نبود یا اوایل کشیدنش بود و ضایع نشده بود. خلاصه توی چند تا از مهمونی هامون شرکت کرد و توی جمعمون جا افتاد. یه چیز عجیب در مورد اون برام وجود داشت... این که اون یه دختره دیپلمه بود که با مامان و باباش اختلاف داشت و تنها زندگی می کرد... ولی هم ماشین داشت... هم خونه... هم خوب لباس می پوشید... هم خوب خرج می کرد.
پوزخندی زدم... به افکار گذشته م... گفتم:
من خیلی دور و برش می پلکیدم. دوست داشتم سر از کارش در بیارم. اون موقع ها فکرم درگیر کار و پول در اوردن بود و برای همین توجهم به این قضیه جلب شده بود. تا اینکه خودش هم متوجه کنجکاوی های من شد. بهم گفت اگه بخوام می تونه یه کاری برای منم جور کنه. منم از خدا خواسته قبول کردم. تو دلم گفتم فوقش اگه از این کار خوشم نیومد می تونم ولش کنم... بارمان هم گفت تو برو سر این کار و منم هواتو دارم. این شد که یه ماه بعد سایه یه کار عجیب بهم پیشنهاد کرد. بهم گفت تنها کاری که باید بکنم اینه که توی یه مهمونی شرکت کنم. بهم گفت خیلی تیپ بزنم و به هر دختری که بهم چراغ سبز نشون داد کم محلی کنم. واقعا به نظرم کار مسخره ای بود. بارمان گیر داده بود که اونم باید باهام بیاد... شک و تردیدمون به این کار زمانی بیشتر شد که سایه قبول نکرد. بعدها فهمیدم که نمی خواست دو تا مهره ای که انتخاب کرده بود و یه جا اکران کنه... منم به دلم بد اومده بود. دوست نداشتم تنها برم اونجا. رضا پیشنهاد داد که باهام بیاد. سایه هم حرفی نداشت. این شد که با رضا رفتم.
از حالت چهره ی ترلان فهمیدم که با شنیدن اسم رضا کنجکاوتر شده. ادامه دادم:
هیچ کار خاصی اونجا نکردیم... یه مهمونی بود مثل مهمونی های دیگه. اونجا برای اولین بار دانیال و چند تا از پسرهای دیگه که مثل خودم مهره های تازه وارد و بی اهمیت بودن و دیدم.
ترلان وسط حرفم پرید و گفت:
گفتی بیست سالت بود؟ دانیالم بود؟ شما دو تا هم سنید؟
با سوء ظن نگاهش کردم و گفتم:
آره... بیست سالمون بود. چطور؟
ترلان گفت:
هیچی... ولش کن... می گفتی!
گفتم:
می گفتم... هیچ کار خاصی نکردیم... فقط آخرش با سایه رقص اختصاصی کردم و تموم! آخر مهمونی سایه پونصد هزار تومن بهم پول داد... اصلا باورم نمی شد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه ست. بارمانم که قضیه رو فهمید مثل من شک کرد و گفت دیگه حق ندارم سراغ این آدما برم. خودمم موافق بودم. دیگه توی اون سن بهم ثابت شده بود که از هیچ کاری به اندازه ی کار خلاف نمی شه یه شبه این قدر پول در اورد. حرف های مامانم که خیلی به حلال و حروم معتقد بود هم توی گوشم بود. برای همین خواستم از این کار کنار بکشم... سایه خیلی باهام حرف زد. می گفت این پول، پول حروم نیست... پول مفته. می گفت بعضی ها هستن که پول زیادی دارن ولی آشنای خاصی ندارن و با یه سری چشم و هم چشمی دارن. می گفت این آدمها خیلی دوست دارند که مهمونی های خوب بگیرن و کلاس بذارن. برای همین به یه سری مثل من پول می دن که توی مهمونیشون شرکت کنیم و اونا هم به همه بگن آره ما خیلی دوست و آشنای خفن داریم. منطقی نبود ولی همه ی چیزهای این دنیا روی منطق نمی چرخه... مسخره بود. راستش توی این چند وقت که مهمونی می رفتم دیده بودم که واقعا برای گرفتن مهمونی بهتر چشم و هم چشمی وجود داره. یه چیزی شبیه به این و در مورد دخترهای یه مهمونی شنیده بودم... ولی خب... قضیه ی اونا فرق می کرد. بارمان به این قضیه گیر داده بود و می گفت اونا هم تو رو برای همین موضوع می خوان... می گفت نمی فهمی خوشگلی و خاصی... خلاصه از این جور حرف ها... ولی من دختر نبودم که سریع تو دلم خالی شه... در عین حال یه حس کنجکاوی مسخره هم داشتم. دوست داشتم بدونم قضیه واقعا چیه... اگه راستش و بخوای بعد از همه ی این حرفا باید اعتراف کنم اون پونصد تومن مفت هم خیلی بهم چسبیده بود... فکر کن یه مهمونی بری و خوش بگذرونی و آخرشم بهت پول بدن... اینو بذار کنار کار معلمی که باید جون بکنی و آخر سر فقط خرج رفت و آمدت و در بیاری.
ترلان گفت:
دیگه این جوریام نیست... من شنیدم خیلی از معلم های کنکور خوب پول در می یارن.
با سر جواب مثبت دادم و گفتم:
درسته... ولی دست توی این کار زیاده. برای کسی که صفر کیلومتره دستمزد بالایی وجود نداره... گفته بودم که! با چند سال صبر کردن می شد پول خوبی از همون کار در اورد ولی من و بارمان عجول بودیم.
نفسی عمیق کشیدم و ادامه دادم:
دو تا مهمونی دیگه هم به همین صورت گذشت. تا این که سایه بهم گفت به یکی از دوستاش که دور و برم می پلکه محل بدم و کم کم باهاش دوست بشم. گفت هرکاری می خوای بکن فقط باهاش بهم نزن و سعی کن اعتمادش و جلب کنی. منم کاری که گفته بود و انجام دادم. به خاطر سفارش های سایه هر طوری بود دختره رو تحمل کردم. توی اون دوران سایه ازم فاصله گرفت. فهمیدم که نمی خواد دختره بفهمه صمیمیتی بین من و سایه ست. بعد یه مدت سایه بهم گفت که توی فلان روز دختره رو بکشونم به خونه ای که خارج شهر بود... همین! بعد از این که این پروژه تموم شد دوباره یه پول خوبی از سایه گرفتم. متوجه شدم که دیگه اون دختره بهم زنگ نمی زنه. وقتی سراغش و از سایه گرفتم گفت که دوست پسر این دختر ازش کینه به دل گرفته بود و می خواست انتقام بگیره. برای همین این نقشه رو کشید. راستش و بخوای باور نکردم.هیچ پسر با عقل و شعوری همچین کاری نمی کنه. دست کم اگه حرفش راست بود نشون می داد که پسره یه روانی به تمام معنا بود. رضا می گفت که خیلی در این مورد کنجکاوی نکنم ولی من به این موضوع مشکوک شده بودم. خیلی راه های دیگه بود که پسره می تونست انتخاب کنه و عجیبترینش همینی بود که سایه ازش حرف می زد. فقط این وسط رضا بود که یه حرفی زد و تونست این قضیه رو برام توجیه کنه... این که شاید دوست پسر دختره می خواست یه بهونه ای برای بهم زدن با دختره پیدا کنه و برای همین با نقشه منو سر راه دختره قرار داد. بعد هم به دختره گفته که دلیل این کارهام و بهم زدنم خیانت تو بوده. باز این حرف به نظرم یه کم منطقی تر بود. با این حال از این کار خوشم نیومد... تصمیم گرفتم کنار بکشم.
دوباره داشتم آبریزش بینی پیدا می کردم. می دونستم مهلتم برای حرف زدن داره تموم می شه. برای همین ادامه دادم:
از سایه و پروژه های عجیب و غریبش فاصله گرفتم... بارمان که از اولش هم خیلی از سایه خوشش نمی اومد با این کارم کلی خوشحال شد. تا این که یه اتفاقی افتاد که همه چیز و تغییر داد... یکی از همسایه های دهن لقمون به مامان و بابام گفت که بارمان و دیده که هفته ی پیش دختر خونه اورده. بابام و بارمان هم دعوای بدی سر این قضیه با هم کردند... بارمان هم وسایلش و جمع کرد و به نشونه ی اعتراض و قهر از خونه رفت. یه مدت خونه ی رضا موند... ولی خب... تا ابد که نمی تونست اونجا بمونه. ای شد که تصمیممون برای گرفتن خونه مجردی محکم تر شد. از طرف دیگه کم کم پولی که بارمان داشت ته کشید. غرورش اجازه نمی داد که برگرده خونه و معذرت خواهی کنه. بابام هم که می دونست بارمان خونه ی رضاست و بهش بد نمی گذره به التماس های مامانم که می گفت برای آشتی کردن پیش قدم بشه اهمیت نمی داد. جو خونه مون حسابی بهم ریخته بود. مامانم بدجوری نگران آرمان بود که تازه وارد دبیرستان شده بود و نمره هاش بد می شد. می گفت جو خونه اجازه نمی ده این بچه درس بخونه... من به بارمان پیشنهاد دادم که فعلا با همون پولی که از سایه گرفته بودم بسازه ولی بارمان دست به اون پول نمی زد و می گفت ترجیح می ده سوء تغذیه بگیره و بمیره ولی حداقل یه دقیقه رنگ در و دیوار خونه مجردیمون و ببینه. این شد که فشار و عجله ای که داشتیم باعث شد دوباره به سمت سایه کشیده بشیم...
مکثی کردم. کم کم داشتم حالت تهوع پیدا می کردم. می دونستم زمانم داره تموم می شه. دستی به سرم که هر لحظه دردش بیشتر می شد کشیدم و گفتم:
سایه نقشش و در مورد ما خیلی حرفه ای بازی کرد. اولش با پول خوب و ماموریت آسون باعث شد مزه ی این پول بره زیر دندونمون... می دید که من مثل پسرهای دیگه ای مثل دانیال بدبخت و بیچاره و محتاج دستش نیستم برای همین ماموریت های آسون بهم می داد... بعد که دید پول لازم شدم از در دیگه ای وارد شد... گفت اگه بخوام می تونم دست داداشم و بگیرم و اونم وارد این کار کنم. این طوری به قول اون می تونستیم دو برابر این درآمد و داشته باشیم. این شد که بارمان هم وارد این کار شد... ماموریت های عجیبی بهمون می داد... مثلا می گفت که با فلان دختر دوست شو... ازش فاصله بگیر... بهم بزن... برو خونه ش... توی فلان مهمونی فلان کار و بکن... از این جور کارها... باید اعتراف کنم با اومدن بارمان خیلی بیشتر از قبل بهم خوش می گذشت. توی بعضی از مهمونی ها که می شد رضا رو می بردیم...
بی اختیار به خنده افتادم و گفتم:
سوژه ی خنده مون هم همیشه دانیال و یکی دو تا از پسرهای دیگه بودن که مثل اون بودن... خصوصا بارمان خیلی دانیال و اذیت می کرد. اونا هم هیچ از ما خوششون نمی اومد. خب بین ما خیلی فاصله و اختلاف بود... من و بارمان غرور اصالت خانواده ی به ناممون و پول بابامون که هیچیش بهمون نمی رسید و داشتیم... البته باید اعتراف کنم که اونا خیلی از ما زرنگ تر بودن. مرتب سعی می کردن پروژه ی بیشتر بگیرن و خودشون و به سایه نزدیک کنن. دانیال عین چی جلوی چشم ما داشت پیشرفت می کرد. با این حال ما خیلی اهمیت نمی دادیم... چیزی که مهم بود این بود که آخرش ماموریت های مهم مال من و بارمان بود... این وسط چیزی که اهمیت داشت قیافه و تیپ بود با سرزبون و مهارت توی رفتار کردن با دخترها که توی این زمینه هم تجربه ی من و بارمان بیشتر از اونا بود.
آبریزش بینیم شدید شده بود... کم کم حس کلافگی داشت اذیتم می کرد. دوست داشتم سریع تر این ماجرا را به جایی برسونم برای همین سرعت بیشتری به لحن و کلامم دادم:
با بامان تصمیم گرفتیم که پپه نباشیم و نذاریم این آدما یه وقت ازمون سوء استفاده کنند. برای همین خیلی کنجکاوی می کردیم. مثلا یه بار که طبق دستور سایه با یکی از دخترها رفته بودیم بیرون قشنگ دیدم که یه نفر از دور ازمون عکس گرفت. همه ی اینا رو توی ذهنمون ثبت و ضبط کرده بودیم و دنبال جواب براش بودیم... تا این که توی اولین ماموریت رسمیم یا به قول سایه حرفه ایم اتفاقی افتاد... اون روز یه ماشین بهم دادن که توش دوربین کار گذاشته بودن... میکروفون و ردیاب به خودم و لباسام وصل کردن... یه ماشین و یه موتور سوار هم سایه به سایه ی ماشینی که سوارش بودیم می اومدن... باید برای دیدن دختری که چند وقتی بود با راهنمایی سایه به صورت اینترنتی باهاش در ارتباط بودم برم. سایه گفته بودم بعد از گشت و گذار برم خونه ی دختره و... خلاصه نصفه شب که دختره خواب خواب بود فلان اطلاعات و از توی لپ تاپ بابای دختره بردارم. می دونستم این ماموریت خیلی مهمه. سایه یه پیشنهاد رویایی برای موفقیت توی این ماموریت بهم داده بود. فقط یه اشکالی توی کار بود که من به هیچکس هم در موردش چیزی نگفتم... صدف دختر خوبی به نظر می رسید... به نظر منی که توی ارتباط با دخترها کم تجربه نبودم صدف یه دختر خوب بود که داشت ادای دخترهای آن چنانی رو در می اورد... برای همین خیلی ته دلم رضایت نداشتم که بازیش بدم. با این حال برای انجام دادن این ماموریت آماده شدم... ولی اتفاق بدی افتاد... نمی دونم یه دفعه چی شد... دختره رو ترس برداشته بود... تا وسط خیابون چشمش به یه ماشین پلیس افتاد خودش و از ماشین بیرون انداخت. من اصلا نفهمیدم چی شد... موتوریه که پشت سرم بود سریع خودش و رسوند و دختره رو توی ماشین انداخت. من شکه شده بودم... با تهدید و زور و اسلحه به راه افتادم و طبق آدرسی که بهم دادن به یه انبار رفتیم. با شکنجه و هزار تا راه و روش تهوع آور از دختره حرف کشیدن... انتظار داشتن که اعتراف کنه با پلیس همکاری کرده ولی دختره فقط گفت که اولین بار بوده که می خواسته با یه پسر بیرون بره و تا همین جاش هم به تحریک دوستاش این کار و انجام داده ولی چون باباش توی کار واردات لوازم الکترونیکی و برقی و نمی دونم از این چیزها بوده چشمش به یکی از دوربین های مخفی که مدل های جدیدترش و باباش وارد کرده بوده افتاده و ترسیده... این شد که از ماشین بیرون پرید... دیگه به این ماموریت گند زده شده بود... نمی شد با اون کارهایی که با دختره کرده بودن ولش کنند... این شد که صحنه سازی آدم ربایی و دزدی رو ترتیب دادن و ... یه چاقو رو... زدن توی شاهرگ گردن صدف... اونم جلوی چشم من...
دست از حرف زدن کشیدم... حس می کردم یه بار دیگه توی انبار برگشتم... انگار همین دیروز بود که داشتم با دست جلوی خونریزی صدف و می گرفتم... نگاهی به دستام کردم... دستایی که ناخواسته صدف و به قتل گاه کشونده بود... دستایی که نتونست جلوی مرگش و بگیره... دستام و پایین انداختم... ازشون بدم می اومد... از خودم بدم می اومد... از صورتم... صورتی که همه چیز با زیبایی شومش شروع شد... لعنت به زیبایی... لعنت به من... لعنت به حرصی که توی گناه و کار خلاف بود...
فقط یه راه برای خلاصی از این سیاهی ها وجود داشت... این که ترک کردن این اعتیاد ناخواسته جونم هم ازم بگیره... و مرگ... یه آرزوی دست یافتنی بود... اگه فقط بخت و اقبال باهام یار می شد...
فصل یازدهم
سرم و به در تکیه داده بودم. صدای ناله هاش و می شنیدم. اعصابم ضعیف شده بود... صدای راه رفتن هاش... صدای زمزمه هاش... صدای ناسزا دادنشان... همه توی گوشم بود. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. جز این که از پشت در بگم:
طاقت بیار!
هر وقت که صدایی از انبار نمی شنیدم می فهمیدم که دوباره ضعف کرده و ساکت شده. بلافاصله سینی غذاش و براش می اوردم... خیلی کم غذا می خورد... هر روز کمتر از روز قبل... نمی دونم معده ش تا کجا می تونست تحمل کنه. هر بار که برای چند دقیقه از انباری بیرون می اومد از دیدن رنگ و روی پریده ش و بدن عرق کرده ش وحشت می کردم. توی همون دو روز حسابی لاغر شده بود. آخرین باری که از اتاق بیرون اومد مجبور بود برای راه رفتن دستش و به دیوار بگیره...
فکر می کردم یه معتاد هروئینی که می خواد ترک کنه کلی دردسر داشته باشه و مرتب بخواد دنبال مواد بگرده... ولی وضعیت رادمان فرق می کرد. اعتصاب غذای یه ماهش ضعیفش کرده بود... و بعد هم ترک کردن هروئین... باورم نمی شد این رادمان بود که داشت این طور مقاومت می کرد... از اون پسرهایی نبود که کنارش احساس امنیت کنی... نه خیلی قوی و هیکلی بود و نه خیلی شجاع... ولی انگار مقاوم تر از اون چیزی بود که فکرش و می کردم... وقتی به صورتش نگاه می کردم زیبایی خاصش و می دیدم که روز به روز بیشتر از قبل زیر این فشار محو می شد... ولی مصمم بودنش وادارم می کرد توی دلم کنار ترسی که بابت سلامتیش داشتم ، تحسینش کنم.
متوجه شدم که دوباره صداش در نمی یاد. از جا پریدم و بدو بدو به طبقه ی پایین رفتم. رویا داشت تند و با عجله غذا رو سرهم بندی می کرد تا سر کارش برگرده. کاوه پوشه هایی که روی زمین پخش کرده بود و مرتب می کرد. راضیه هم داشت ناخوناش و لاک می زد.
سریع یه سینی برداشتم و رویا رو کنار زدم. یه کم برنج از توی قابلمه توی بشقاب ریختم و با ماست توی سینی گذاشتم. از پله ها بالا رفتم. کلید و از جیب پشت شلوارم بیرون اوردم و در و آهسته باز کردم.
چشمم به رادمان افتاد که دو زانو روی زمین نشسته بود و با دستش شکمش و گرفته بود. سینی رو جلوش روی زمین گذاشتم و گفتم:
تا غذات و نخوری هیچ جا نمی رم... باید همه شو بخوری.
دست چپش که روی زانوش بود به شدت می لرزید. شونه هاش خم شده بود. سر و گردنش خیس عرق شده بود. خودش و آهسته تاب می داد. چشماش و از درد بسته بود. با دیدن حال و احوالش معده ی خودمم تیر کشید. با تاثر نگاهش کردم و گفتم:
رادمان... بی خیالش شو... شاید بعدا که یه کم قوی تر شدی تونستی این کار و ادامه بدی.
پوزخندی زد و با صدایی گرفته گفت:
اگه کار امروزت و بذاری برای فردا هیچ وقت انجامش نمی دی... یا الان... یا هیچ وقت دیگه!
نمی دونم چرا بی اختیار این حرف و زدم:
به بارمان نگاه کن! این قضیه اون قدرها هم بد نیست!
یه دفعه چشماش و باز کرد. صداش و بالا برد و داد زد:
بد نیست؟ تو داداش منو قبل از اعتیادش دیده بودی؟ نه! دیده بودی؟ خوردش کردن... با همین مواد لهش کردن... می دونی چیه؟ تو نمی فهمی...
دوباره چشماش و بست. بی نهایت عصبی و پرخاشگر شده بود. جونی توی بدنش نمونده بود مگه نه بعید نبود ازش کتک هم بخورم.
چنگی به بازوهاش زد و ناله کرد:
پس کی تموم می شه؟ ... خدایا... چرا تموم نمی شه؟
دستش و به لوله ی شوفاژ گرفت و خم شد. سرش و روی شوفاژ گذاشت... بی قرار بود... بدنش می لرزید... با دست دیگه ش به زمین چنگ می زد. واقعا دیدنش توی این وضعیت دیوونه م می کرد... دوست داشتم هرکاری بکنم که دیگه این طوری نبینمش...
خواستم چیزی بگم که یه دفعه رویا وارد اتاق شد و با لحنی پرشتاب گفت:
دانیال اومده!
قلبم توی سینه فرو ریخت. چشمام از ترس چهارتا شد. رویا گفت:
هنوز نفهمیده ولی مطمئن باش می یاد سراغ رادمان و می فهمه.
از جا پریدم. از اتاق بیرون رفتم و در انبار و قفل کردم. کلیدش و توی جیب پشت شلوارم گذاشتم. آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. یه دقیقه ی بعد دانیال که عین گرگ زخم خورده می موند ، با دست هایی مشت کرده سریع از پله ها بالا اومد. بدون این که نگاهم کنه به سمت انباری رفت. قلبم توی دهنم بود... دستگیره رو کشید... در باز نشد... مشت به در زد و گفت:
بازش کن لعنتی! می خوای خودت و به کشتن بدی؟
جوابی نشنید. آهسته از اونجا فاصله گرفتم. قلبم به شدت توی سینه می زد. اگه دانیال می فهمید کلید دست منه...
در همین موقع راضیه خرامان جلو اومد و گفت:
کلید دست دختره ست...
با ناباوری نگاهش کردم... لبخندی موزیانه روی لباش نشسته بود. دوست داشتم با دستای خودم خفه ش کنم. سر جام خشک شده بودم... نمی تونستم جم بخورم.
دانیال به سمتم چرخید. با لحنی که نشون دهنده ی آرامش قبل از طوفان بود گفت:
کلید و بده به من!
سعی کردم اعتماد به نفسم و از دست ندم. گفتم:
مگه اونو به خاطر قیافه ش نمی خوای؟ منم می خوام یه کاری برات بکنم که قیافه ش خراب نشه. بده؟
دانیال گامی به سمتم برداشت. از ترس یه قدم به سمت عقب رفتم. دانیال فاصله ش و باهام کمتر کرد. با صدایی که از عصبانیت می لرزید گفت:
اون کلید و بده به من... توی کارم دخالت نکن.
به سمت در رفتم. جلوش وایستادم و گفتم:
نه! دست از سرش بردار... به اندازه ی کافی زندگیش و خراب کردی.
صورتش از عصبانیت قرمز شده بود. گفت:
با زبون خوش از جلوی در برو کنار.
سرم و به طرفین تکون دادم و گفتم:
نه!
یه سمتم حمله کرد. دست چپم و کشید. خواستم دستم و بیرون بکشم که منو به سمت خودش کشید و محکم توی صورتم زد... برق از سرم پرید... از شدت ضربه محکم به در خوردم. زانوهام سست شد و به سمت پایین لیز خوردم. قبل از اینکه روی زمین ولو بشم گلوم و گرفت و محکم منو به در چسبوند... چشم راستم سیاهی می رفت... طرف راست صورتم می سوخت... نفسم توی گلوم حبس شد. داد زد:
کلید و بده من! این پسره بمیره هممون و می کشن.
به دستش چنگ زدم... داشت خفه م می کرد. دستش و شل کرد... نفس صداداری کشیدم... چشمام بهتر می دید... با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
برو بمیر!
دستش و ول کرد و قبل از این که بجنبم سیلی دوم محکم توی صورتم خورد. سرم چرخید. پیشونیم به چارچوب در خورد. روی زمین ولو شدم.
صدای وحشت زده ی راضیه رو شنیدم:
چی کار می کنی؟ چرا وحشی شدی؟
دانیال داد زد:
گمشو پایین!
چشمام و باز کردم. چشم راستم هیچ جا رو نمی دید. چی بود که توی گلوم گیر کرده بود؟ قلبم بود یا... بغصم بود؟
دانیال دستم و کشید و از روی زمین بلندم کرد. دستم و پشتم پیچوند. داد زدم:
آشغال ولم کن!
دستم و محکم تر پیچوند. ناله ای کردم. ترسیدم اگه تکون بخورم دستم بشکنه.
دستش و توی جیبم کرد. چیزی پیدا نکرد. خواست جیب های پشتیم و بگرده که طاقت نیوردم و داد زدم:
بهم دست نزن!
عصبانی تر شد. هلم داد. محکم به در خوردم. خودم و روی زمین انداختم. کلید و از جیبم در اوردم. دانیال دستش و جلو اورد و با هیجان گفت:
آفرین دختر خوب! بدش به من!
کلید و روی زمین گذاشتم و دستم و روش... یه دفعه کلید از زیر در به اون طرف پرت کردم. دانیال از عصبانیت مشتی به دیوار زد و داد زد:
خسرو!... بیا بالا!
از ترس نفس نفس می زدم. استخون گونه م خیلی درد می کرد.
یکی از بادیگاردهای دانیال به سرعت از پله ها بالا اومد. دانیال به در اشاره کرد و گفت:
بکشنش!
داد زدم:
نه!
خسرو دستم و کشید و با یه حرکت منو کنار کشید. دوباره خودم و جلوی در انداختم و گفتم:
ولم کن وحشی!
خسرو دوباره به سمتم یورش اورد که صدایی از طرف چپمون شنیدیم:
بهش دست بزنی روزگارت و سیاه می کنم!
هر سه نفر به سمت صدا چرخیدیم... با دیدن صورت آشنا و تیره ش نوری از امید به قلبم تابیده شد... با بغض... خیلی آهسته... صداش کردم:
بارمان...
دستش و پشت شلوارش برد. اسلحه رو بیرون کشید. بلافاصله دانیال دست توی جیب داخلی کتش کرد. بارمان اسلحه رو پایین اورد و گفت:
تکون بخوری می ترکونمش...
نگاه هممون روی هارد کامپیوتری که روی زمین بود سر خورد. بارمان با همون صدای زخمی و لحن پرتمسخرش گفت:
اطلاعاتی که از بانک مرکزی می خواستی... اطلاعاتی که از دختر مردانی داریم... فایل هایی که دو ساله داریم از پرونده های سردار بیرون می کشیم... همه ش توی هارد رویاست که الان زیر پای من افتاده... خوب فکر کن! ببین معتاد نگه داشتن داداش من به خیط شدن جلوی محبی می ارزه یا نه!
لگدی آهسته به هارد زد. دانیال تکون محسوسی خورد. بلافاصله به خودش اومد و گفت:
مطمئن باش این سرکشی هات و گزارش می دم.
بارمان با خونسردی سر تکون داد و گفت:
مطمئن باش خسرو هم گزارش می ده که داری دو تا ماموریت و با هم خراب می کنی. فکر کردی فقط کنارت وای می ایسته که نذاره گدا گدوره هایی مثل ما به لباس های خوشگلت چنگ بندازیم؟
باورم نمی شد. توی اون موقعیت هم داشت با بدجنسی می خندید. ادامه داد:
برای این از کنارت جم نمی خورده که هرکاری که می کنی و هرچی می گی رو گزارش بده.
رو به خسرو کرد. برق آشنای وسوسه به صورتش شیطنت داد. با لحنی خاصی گفت:
می دونی چیه؟ اگه اون در و باز کنی دانیال داداش منو معتاد می کنه... دختر مردانی هم تا تابستون نمی یاد ایران... صورت داداش من تا تابستون خراب می شه... اون وقت دیگه نه منو دارید نه اونو...
خسرو و دانیال همزمان نگاه مشکوکی بهم کردند. بارمان لبخندی پر از شیطنت زد و گفت:
تو که دوست نداری محبی مواخذه ت کنه که چرا وایستادی و بر و بر دانیال و نگاه کردی و گذاشتی همه چیز و خراب کنه!
داشت با اون لبخند و لحن سرزنش آمیزش خسرو رو وسوسه می کرد. لحن سوزناکی به کلامش داد و گفت:
اون وقت به جای این که یه روز کنار خود محبی... یا شایدم رئیس وایستی مجبور می شی بری دنبال خوردکاری هایی که مال امثال رحیمه... فقط به خاطر این مردیکه ی روانی عقده ای.
خسرو با سوء ظن به دانیال نگاه کرد. دانیال که مشخص بود با حرف های بارمان ته دل خودش هم خالی شده تغییر موضع داد و گفت:
چشمم بهته بارمان! امروز برای خودت دشمن تراشیدی. نمی ذارم همین طوری برای خودت جولون بدی.
پشتش و بهمون کرد و با سرعت از پله ها پایین رفت. صدای خنده ی بارمان بدرقه ی راهش شد. خسرو با اخم نگاهی به بارمان کرد و گفت:
توی شیطون صفت پتانسیلش و داری که این باند و که چه عرض کنم... کل دنیا رو بهم بریزی.
بارمان هارد و از روی زمین برداشت. پوزخندی زد و چیزی نگفت.
خسرو به دنبال دانیال از ویلا خارج شد. بارمان به سمتم اومد. دو زانو جلوم نشست و گفت:
بذار صورتت و ببینم.
دستم و روی جای سیلی دانیال گذاشتم و سرم و پایین انداختم. انگشتش و زیر چونه م گذاشت... سرم و آهسته بالا اورد و با لحن مهربونی که صد و هشتاد درجه با لحن صحبت کردن چند دقیقه قبلش فرق داشت گفت:
نمی خوای به عمو دکتر جایی که درد می کنه رو نشون بدی؟
نمی دونم چرا قلبم عین گنجیشک توی سینه می زد. دستش و روی دستم گذاشت. آهسته دستم و پایین اورد. با پشت دستش صورتم و نوازش کرد...
_ خدایا... چرا دستش و پس نمی زدم؟... چرا قلبم این طور می زد؟... چرا دوست داشتم زمان وایسته؟
کف دستش و روی صورتم گذاشت... آهسته گفت:
دیگه نمی ذارم دستش بهت بخوره... نه تا وقتی که من پیشتم... نه تا وقتی من نفس می کشم...
_ چرا بغض کردم؟ ... چرا اشک توی چشمم حلقه زده؟... چرا حرفاش این طور آرومم می کنه؟
با دو تا دستش صورتم و قاب کرد ... این همه مهربونی به آقای وسوسه نمی اومد... عجیب بود ولی... خیلی دوست داشتنی بود... صورتم و با انگشت های شستش نوازش کرد... به آبی چشماش نگاه کردم به جای برق شیطنت، محبت توش موج می زد...
_ خدایا... چرا الان؟ ... چرا بعد بیست و دو سال توی همیچین موقعیتی باید این اتفاق بیفته؟
منو به سمت خودش کشید... قلبم آروم و قرار نداشت... خودم و عقب کشیدم. آروم تر از قبل گفت:
نترس... اذیتت نمی کنم... فقط... دوست ندارم این بی پناهیت و ببینم...
دستش و گذاشت زیر بازومو منو به سمت خودش کشید. می ترسیدم اگه بهش نزدیک بشم ضربان بالای قلبم و حس کنه... می ترسیدم اگه بهش نزدیک بشم تا ابد گرفتارش بشم... می ترسیدم دیگه نبینم که چطور سقوط کرده... می ترسیدم... از چیزی که اتفاق افتاده بود و نمی خواستم پیش خودم بهش اعتراف کنم می ترسیدم...
دستام می لرزید... بازوش و گرفتم... و آهسته سرم و روی شونه گذاشتم. خیلی آروم پشتم و نوازش کرد... چشمام و بستم... یه قطره اشک مژه هام و تر کرد... قلبم آروم گرفت...
نمی خواستم همه چی و با اشک و آه خراب کنم... همه چی تموم شده بود... جایی رو پیدا کرده بودم که همه چیز و برام دلنشین می کرد... حتی جای سوزش یه سیلی بی رحمانه رو...
جایی که هیچ جای دنیا مثل اون نیست...
دستی رو روی صورتم حس کرده بودم که زبری مردونه ش روحم و با لطافتی رویایی نوازش کرده بود...
دستی که هیچ دستی مثل اون روحم و به بازی نگرفته بود...
خواستم بگم خدایا... الان نه... ولی...
همه چی تموم شده بود... بارمان بین هیاهوی بی رحمی و اضطراب برام شده بود نیمه ی گمشده ای که بین خواب های شیرین... رویاهای دخترونه... دنبالش می گشتم ولی توی تلخی حقیقت ... با بغضی ناشی از کینه ای سخت... پیداش کردم... تو نیمه ی سیاه و شوم این دنیا...
خودم و به نوازش آروم دستی سپردم که تمام زندگیم و آهسته زیر و رو کرد...
******
با صدای باز شدن قفل در به خودمون اومدیم. سریع از هم جدا شدیم. بلند شدم و بارمان در اتاق و باز کرد. وقتی بارمان وارد اتاق شد قلبم توی سینه فرو ریخت... اون نمی دونست که رادمان داره ترک می کنه... و اگه هم می فهمید... مسلما موافق نبود.
آب دهنم و قورت دادم و وارد اتاق شدم. رادمان به دیوار تکیه داده بود و پاشو و با حرکتی عصبی تکون می داد. بارمان بازوهاشو گرفت و با صدایی بلند گفت:
داری با خودت چی کار می کنی؟ ولش کن! نمی خوام ترک کنی!
معلوم بود با دیدن صورت رنگ پریده ی رادمان وحشت کرده. رادمان چنگی به دست برادرش زد و گفت:
نمی خوام به خاطر مواد رام این آدما بشم... نمی خوام یه برگ برنده تو دستشون داشته باشن.
بارمان با عصبانیت گفت:
می دونی ترک هروئین برای کسایی مثل تو که این طور ضعف کردن چه قدر می تونه خطرناک باشه؟
رادمان پوزخندی زد. سرش و با حرکتی عصبی تکون داد و گفت:
خطرش چیه؟ مرگ؟ کی گفته مرگ بهتر از این زندگی کوفتی نیست؟
روی زمین نشست و سرش و بین دستاش گرفت. دوباره داشت خودش و آهسته تاب می داد. بارمان که لحظه به لحظه عصبی تر می شد صداش و بالا برد و گفت:
دیگه هیچ وقت جلوی من از این حرفا نزن! فهمیدی؟ من زندگی خودم و از بین نبردم که تو بیای برای من از مردن حرف بزنی.
رادمان که آروم و قرار نداشت دستش و توی موهاش کرد... زیرلب با خودش حرف می زد. بعید می دونستم توی اون شرایط درست و حسابی متوجه حرف های برادرش بشه. نزدیک بارمان ایستادم و گفتم:
بیا بریم بیرون... بذار به حال خودش باشه. چند روز طاقت بیاره همه چی تموم می شه.
بارمان سر تکون داد و آهسته گفت:
تو نمی فهمی...
با حرص گفتم:
آره... راستش و بخوای نمی فهمم... نمی فهمم چرا جلوی دانیال اون طوری فیلم اومدی ولی الان داری همون کاری رو می کنی که اون می خواست بکنه.
نفسم و با صدا بیرون دادم. با لحن آروم تری گفتم:
منم اولش دلم نمی خواست کمکش کنم ولی بعد دیدم داره خوب تحمل می کنه... حیفه... بذار داداشت به زندگی طبیعیش برگرده.
بارمان رو بهم کرد و گفت:
نمی خواستم دست دانیال بهش بخوره. ترلان! الان همه ی استخون ها و عضله هایش درد می کنه... نمی تونی بفهمی چه عذابیه... نمی دونی چه دردیه... نمی فهمی وقتی خون تو رگ آدم یخ می زنه چه حس بدی بهت می ده...
یه دفعه رادمان سرش و بلند کرد و با بداخلاقی داد زد:
آره! نمی فهمه... تویی هم که زدی و سرحالی نمی فهمی... برید بیرون... هر دو تاتون...
با کلافگی از جاش بلند شد. دوباره کنج دیوار روی دوتا زانوهاش نشست. درد و از چشم های بارمان می خوندم. نمی تونست از جاش تکون بخوره. می دونستم تحمل نداره رادمان و این طور ببینه.
با صدای رویا به خودمون اومدیم:
بارمان! بیا اینجا ببینم چه گندی زدی!
بارمان به سمتش چرخید و با بی علاقگی گفت:
چی شده؟
رویا گفت:
زود باش! بیا ببینم! نگران داداشت نباش... داره همون کاری و می کنه که تو عرضه شو نداشتی!
و از اتاق بیرون رفت. اخم های بارمان توی هم رفت. سرش و پایین انداخت و آهسته به سمت در رفت. انگار حرف رویا باعث شده بود به غرورش بربخوره. دم در دوباره ایستاد. با تردید به رادمان نگاه کرد. گفتم:
اگه حالش خیلی بد شد قول می دم که قضیه رو منتفی کنم.
نگاهش و به چشم هام دوخت. چند ثانیه بهم نگاه کردیم... و بعد پشتش کرد و از اتاق بیرون رفت.
صدای رویا رو شنیدم:
بار آخرت باشه که می بینم با وسایل من کسی و تهدید می کنی! می دونستی اگه بلایی سر هارد می یومد اینا منو می کشتن؟
کلافگی توی لحن بارمان موج می زد:
چی کار می کردم؟ باید مجبورشون می کردم توی یه ثانیه از کارشون منصرف شن... اینجا چیز با ارزشتری جز این نیست.
در اتاق و قفل کردم و کلید و توی جیبم گذاشتم. احساس کردم بارمان هم داره مثل برادرش پاشو با حالت عصبی تکون می ده. رویا پوزخندی زد. با سر به اتاق بارمان اشاره کرد و گفت:
برو یه نفسی تازه کن بعد با هم حرف می زنیم...
و به سمت طبقه ی پایین رفت. بارمان وارد اتاقش شد و در و محکم بست. دوست داشتم برم پیشش و بهش بگم که نگران رادمان نباشه... می خواستم بهش بگم که رادمان تواناییش و داره که همه چی رو کتار بذاره. دستم و دراز کردم ولی قبل از این که در و باز کنم متوجه حرف رویا شدم:
نفس تازه کردن!
دستم و پایین انداختم. روی زمین نشستم... سرم و به دیوار تکیه دادم... انگار اتفاقات چند دقیقه ی پیش توی خواب برام پیش اومده بود... به در انباری نگاه کردم... به آرامش بی نظیری که اون لحظه کنار اون در داشتم فکر کردم... و حالا...
این طرف راهرو... درست رو به روی در انباری نشسته بودم و داشتم نیمه ی دیگه ی حقیقت و می دیدم... این که مردی که توی اتاق پشت سرم بود معتاد بود...
دستام و دور زانوهام حلقه کردم... یه صدایی توی سرم گفت:
چه قدر بدبختی... مرد رویاهات معتاده... تازه این یه چشمه از هنرهاشه!
******
در زدم. صدای زخمی بارمان و شنیدم که کاملا نشون می داد بی حوصله ست:
کیه؟
آهسته در و باز کردم و وارد اتاق شدم. پنجره ی اتاقش و مثل اتاق های دیگه با رنگ قرمز پوشونده بودند. نور خورشید که به پنجره می خورد رنگ اتاق سایه ای از قرمزی می گرفت. گفتم:
می شه بیام تو؟
روی تخت دراز کشیده بود و سیگار می کشید. نیم خیز شد و گفت:
والا تو همین الانش هم توی اتاقی!
چیزی نگفتم. نگاهی به در و دیوار اتاقش کردم. کامپیوترش و روی زمین بود و معلوم بود از زمان اسباب کشی تا به اون روز دست نخورده. اتاقش مثل همیشه شلوغ و بهم ریخته بود.
سیگارش و خاموش کرد. از روز قبل تا به اون موقع با هم حرف نزده بودیم. گفتم:
خواستم بگم رادمان حالش بهتره... و... نیازی نیست نگرانش باشی.
روی تخت نشست. دستی به گردنش کشید و گفت:
برای چی کمکش می کنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
خب... اون کس دیگه ای رو نداره... از طرفی... دلم براش می سوزه که این طوری معتادش کردن.
بارمان سر تکون داد ولی چیزی نگفت. نمی دونستم چطور باید سوالی که عین خوره به جونم افتاده بود و می پرسیدم... من منی کردم و گفتم:
راستش... دیروز از یکی حرف زدی به اسم محبی...
بارمان گفت:
رئیس دانیاله...
آهسته گفتم:
فکر می کردم رئیس بانده...
نگاهی بهم کرد. گفت:
چرا عین طلب کارها بالای سرم وایستادی؟ بیا بشین!
با فاصله ازش روی تخت نشستم. در حالی که با ته مونده های سیگار توی جاسیگاری بازی می کرد گفت:
ساختار این باند مثل یه هرم می مونه... یه نفر توی قله ست که عقل کله. با زیرکی خاصی همه چیز و مرتب کرده. همه به اسم رئیس می شناسنش... شرط می بندم دانیال که چه عرض کنم! محبی هم تا حالا ندیدتش.... گروه ما تو قاعده ی این هرمه... چند تا گروه دیگه مثل ما هم هستن که این جایگاه و دارن. رئیس ما دانیاله... رئیس دانیال محبیه... می فهمی چطوریه؟ خیلی از کسایی که با اینا همکاری می کنند در واقع آزمایشی هستن یا برای یه دوره ی کوتاه مدت باهاشون همکاری دارند. سایه یه کسی بود مثل الان من... همچین جایگاهی داشت. متوجه شد که زیبایی رادمان می تونه برای یه سری از ماموریت ها به دردش بخوره. برای همین آزمایشش کرد... بعد قبول کرد که منم وارد ماجرا بشم... اون زمان دانیال همکار ما بود... سایه رئیسمون بود و رئیس اونم محبی بود... یعنی محبی سمت الان دانیال و داشت.
با اطمینان گفتم:
و اینا هیچ کدوم هیچ ربطی به مواد مخدر نداره!
بارمان با سر جواب مثبت داد و گفت:
درسته! ولی اون روزی که بحث مواد و پیش کشیدم قصدم این نبود که بهت دروغ بگم... باند ما شناخته شده ست ... ولی نه به کار اصلیشون... به قاچاق مواد... سال هاست پشت نقاب مواد مخدر قایم شدن. اگه به پلیس در مورد همکاری اجباریت با باند مواد مخدر بگی و مشخصات این گروه و بدی باورت می کنند ولی بعید می دونم تونسته باشند چیزی در مورد کار اصلی گروه فهمیده باشند.
گیج شده بودم. پرسیدم:
برای چی ازم خواستن که توی قتل یکی از درجه دارهای نیروی دریایی کمک کنم؟ من فکر می کردم می خوان از راه دریا مواد قاچاق کنند.
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
نمی دونم....
با بی قراری پرسید:
پس چرا نظرشون عوض شده و دیگه نمی خوان که راننده شون باشم؟
بارمان دوباره گفت:
نمی دونم...
پرسیدم:
پس از رادمان چی می خوان؟
بارمان لبخند تلخی زد و گفت:
بزرگترین ماموریتی که داشتن رو!
قلبم از هیجان به تپش در اومد. پرسیدم:
و اون ماموریت چیه؟
بارمان به چشمام نگاه کرد... بدون هیچ شیطنتی... بدون هیچ وسوسه ای... کمی با نگرانی... آهسته گفت:
این که به وسیله ی اون جنگ داخلی راه بندازن!
نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم. با ناباوری گفتم:
نه!... یعنی چی؟
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
من گیج شدم...
بارمان که داشت با ته مونده های سیگار بازی می کرد گفت:
می دونی مزدور به کی می گن؟
شونه بالا انداختم و به حالت پرسشی گفتم:
کسی که پول می گیره تا یه کار نادرست انجام بده؟
بارمان با سر جواب مثبت داد و گفت:
کار ما اینه...
هیچی نگفتم... فقط بهش زل زدم. تو ذهنم گفتم:
مواد این وسط چی بود؟
بارمان گفت:
وقتی کسی می خواد به خاطر اهداف یا اختلاف ها و مشکلاتش یه کسی رو از سر راهش برداره به باند ما پول می ده تا این کار و براش بکنیم... به دلایل مختلف... از سیاست گرفته تا مسائل شخصی...
پرسیدم:
چرا خودشون و پشت یه باند مواد مخدر قایم کردن؟
بارمان اخم کرد و گفت:
مطمئن نیستم... رویا می گفت اون اوایل کارشون مربوط به مواد بود... یه گروه کوچیک داشتن که اونا سر مخالف هاشون و آدم هایی که براشون خطرساز بودن و زیر آب می کردن. جرقه ی تغییر کارشون زمانی خورد که یه باند قاچاق کالا بهشون پول زیادی داد تا یکی از رقیب های چندین و چند سالشون و حذف کنند... بعد یه مدت این شد کار اصلیشون... می دونی... آدم کشتن... ترور کردن... مثل خرید و فروش مواد مخدر نیست... خیلی زود توی این کار لو می ری... این باند هم به خاطر مخفی کاری های حرفه ایش تا حالا دووم اورده... هیچ کدوم از اعضای رده پایین گروه... مثل اون وقت های من و رادمان... نمی دونند دارند برای کی کار می کنند. یه مشت دروغ در مورد همون باند قدیمی مواد به خوردشون دادند. برای همین اگه گیر پلیس بیفتن، چیزی دستگیر پلیس نمی شه... از طرف دیگه... مهارت خوبی توی جمع کردن اطلاعات دارند... جاسوس های زیادی دارند...
کم کم داشتم احساس سردرد می کردم. دستم و بالا اوردم و بارمان ساکت شد... چشمام و بستم و گفتم:
می خوای بگی اون قدر حرفه ای هستن که هنوز کسی درست و حسابی از کارشون خبر نداره؟
بارمان خنده ی تلخی کرد و گفت:
من چند ساله این جا برده و اسیرم... از دنیای بیرون چیزی نمی دونم... ولی... این طور حدس می زنم.
سرم و پایین انداختم. یه لحظه یاس و ناامیدی تمام وجودم و گرفت. بارمان متوجه شد و آهسته گفت:
ناامید شدی... نه؟
آهی کشیدم و گفتم:
توی این که تا ابد کارشون ادامه پیدا نمی کنه شکی نیست... ولی می ترسم مجبور شم تمام دوران جوونیم و اینجا بگذرونم...
سعی کردم فکر خودم و منحرف کنم. با لحنی که غم و ناراحتی ازش می بارید گفتم:
خب... می گفتی... ماجرای جنگ چیه؟ شما از کجا در موردش فهمیدید؟ چه ربطی به رادمان داره؟
بارمان با دقت به صورتم نگاه کرد... انگار می خواست احساساتم و از توی صورتم بخونه. منم بی اختیار نگاهم و ازش دزدیدم. گفت:
یه حدسه...
نفس راحتی کشیدم... پس فقط حدس بود... توی قلبم یه حس آرامش خیلی خوب حس کردم. بارمان ادامه داد:
یه حدس که پشتش یه کم مدرک وجود داره.
بلافاصله اون حس خوب پودر شد... بارمان گفت:
رویا قبلا برای گروه های بالاتر کار می کرد... می گفت که مامور بوده یه سری اطلاعات در مورد M4 carbine و نمی دونم MK43 و FN SCAR و M4E2 و AT -4 و FN 303 و M590 و MP4N در بیاره...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
می شه یه جوری حرف بزنی که منم سر در بیارم؟ اینایی که می گی چی هست؟ مدل گوشیه؟
بارمان زیر خنده زد و گفت:
مدل گوشی؟ اینا اسلحه ست.
قلبم توی سینه فرو ریخت. بارمان خنده ش و جمع کرد و گفت:
ولی یه اتفاقی برای رویا افتاد و منتقلش کردن به گروه ما...
با کنجکاوی پرسیدم:
چی؟
بارمان گفت:
اینجا هرکسی که بهش تهمت بخوره رو می اندازن گروه های پایین... به رویا هم تهمت جاسوسی زدند... هرچند که نتونستند دلیلی برایش بیارن... این موضوع فقط باعث شد که حذفش نکنند... انداختنش این پایین که برای یه گروه بی اهمیت مثل ما کار کنه.
با ناراحتی گفتم:
پس یعنی می خوان اسلحه وارد کنند؟ برای چی باید بخوان همچین کاری بکنند؟ چی بهشون می رسه.
بارمان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت:
خیلی چیزها! وقتی یه جنگ توی یه کشور راه بیفته به نفع خیلی ها می شه... محتکرها... قاچاق چی های کالا... قاچاق چی های سوخت... حتی توی اوضاع جنگ و اون شلوغ پلوغی کار و بار قاچاق چی های انسان هم بهتر می شه. توی جنگ یه سری آدم از خود گذشته جونشون و وسط می ذارن که من و تو بهتر زندگی کنیم... یه سری هم هستند که از شلوغی ها برای تلکه کردن مردم و پول در اوردن استفاده می کنند... طوری که نمی تونی پیش خودت تصمیم بگیری این آدم های سوء استفاده چی بدترند یا آدم هایی که به سرزمینت حمله کردند... این وسط خیلی چیزها به نفع خیلی ها می شن... و اون خیلی ها به این باند قدرت می دن تا این زمینه رو به وجود بیارند.
تازه یه چیزهایی داشت برایم روشن می شد. سر تکون دادم و گفتم:
برای همین به پژمان هم احتیاج دارند... حالا... رادمان این وسط چی کاره ست؟
بارمان سرش و پایین انداخت... سکوتش طولانی شد... با کنجکاوی نگاهش کردم... آهسته گفت:
این باند برای وارد کردن اسلحه هایی که لازم داشت تونست رد یه سری از قاچاق چی های اسلحه رو بگیره ولی نتونست راضیشون کنه که همکاری کنند... این وسط با سرویس های اطلاعاتی خوبی که داشتند متوجه شدند که یکی از این آدم ها یه زن ایرانی و یه دختر داشته که چند ساله ازشون فاصله گرفته ولی با کارهایی که غیر مستقیم برای دخترش می کنه و پول هایی که به حسابش می رسه نشون می ده که همچین هم بهش بی علاقه نیست... ایران زندگی نمی کنند ولی هرچند وقت یه بار برای سرکشی به اموال و دیدن فامیل هاشون این طرفا می یان... یه مشکل بزرگ که داشتند این بود که چند سال پیش یه سری پسر جوون توی ایران که دیده بودند این مادر و دختر وضع مالی خوبی دارند، براشون نقشه کشیدن که ازشون اخاذی کنند. برای همین دختره رو می دزدن و خدا می دونه چه بلاهایی سرش اوردند که دختره از اون به بعد از هرچی پسر ایرانیه فاصله گرفت و متنفر شد. با این که فقط چهارده سالشه و آمارش و دارند که خیلی هم سربه راه نیست ولی محل به پسرهای ایرانی نمی ذاره. راستش یکی از روش های گروه ما اینه که وقتی با بابای کسی کار دارند برن سراغ دخترش... یه پسری رو از گروه بفرستن که با دختره دوست شه و کار گروه و پیش ببره... از گروگان گیری گرفته تا دزدیدن... هرچی... این نقشه رو برای تینا... همین دختره کشیدن ولی مشکلشون این بود که تینا یا فکر می کرد چون توی ایران زندگی نمی کنه خیلی باکلاس و خاصه و پسرهای ایرانی در حدش نیستن... یا از اون ماجرا خاطره ی بدی داشت. برای همین هرکاری کردند نتونستند هیچ کدوم از پسرهای مورد نظرشون که بهشون اعتماد داشتند و بهش نزدیک کنند... پیدا کردن یه آدم خارجی و انجام دادن این کار توی خارج کشور هم به این آسونی نیست چون این باند این ارتباطاتی که توی ایران داره رو توی خارج نداره. این شد که شانسشون و با من امتحان کردند که اون موقع توی همین گروه بودم و یه روز خودم و خالصانه بهشون سپرده بودم... منی که کلی هم برای تحت فشار گذاشتنم وسیله داشتند... برای همین خیلی ساده دختره رو توی ف.ی.س.ب.و.ک. با یه اکانت جعلی از من اَد کردند... و از شانس بد من ظاهرا دختره ازم خوشش اومد.
پوفی کرد... سری به نشونه ی تاسف تکون داد و ادامه داد:
رابطه مون تحت نظر رئیس گروه به صورت اینترنتی ادامه پیدا کرد... از این رابطه ی اینترنتی فهمیدند که می تونند از من استفاده کنند که توی یه موقعیت مناسب از نزدیکی من به دختره استفاده کنند و باباش و تحت فشار بذارند.
دوباره گیج شده بودم. پرسیدم:
چرا لقمه رو دور دهن می پیچن؟ خب گروگان بگیرنش و کار و تموم کنند. چرا حتما باید یه پسر با دخترهایی که مد نظرشونه دوست بشه؟
بارمان لبخندی زد و گفت:
اگه این گروه می خواست این قدر بی احتیاط باشه که الان از هم پاشیده بود.
پوزخندی زدم و گفتم:
یادت رفته وسط خیابون و جلوی چشم اون همه آدم سروان و کشتند؟ به نظرم خیلی بی احتیاط تر از این حرف ها هستند.
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
نمی دونم منظورشون از این کار چی بوده ولی... مطمئن باش می خواستند یه پیامی بفرستند.... اما در مورد چیزی که پرسیدی... وقتی یه دختر با یه پسر دوست می شه... اونم یه دختر کم سن و سال... سعی می کنه این موضوع رو از خیلی ها مخفی کنه... مسلما نمی ره به مامانش بگه امشب دارم با دوست پسر جدیدم بیرون می رم. در عوض یه چیزی می گه که مامانش و بپیچونه. بعضی وقت ها کیس هایی که مد نظرمون هستن خیلی ازشون محافظت و مراقبت می شه. خودشون هم اینو می دونند... ولی وسوسه ی دوست شدن با یه پسر خوش قیافه باعث می شه خودشون این مرزهای محافظتی و دور بزنند. این طوری طعمه ناخودآگاه با ما همکاری می کنه... خودش سعی می کنه پنهون کاری کنه... خودش سعی می کنه یه سری چیزها رو مخفی کنه... کاری که در غیر این صورت کار ما می شه. در ضمن این طوری اون پسری که از گروه مامور شده این کار و بکنه می تونه اطلاعاتی رو از خانواده ی دختره به دست بیاره... حتی ممکنه پاش به خونه شون هم باز شه. این که کسی رو با دوز و کلک و همکاری خودش بکشونی به محلی که می خوای زندانیش کنی خیلی حرفه ای تره تا این که جلوی چشم مردم به زور سوار ماشینش کنی یا سر راه مدرسه بدزدیش...
گفتم:
ولی ممکنه پلیس بعدا بتونه رد این دوستی و بگیره و اون پسره رو پیدا کنه.
بارمان لبخندی زد و گفت:
توی این مورد دو تا حالت داریم. یا کسی که مد نظرمونه که خانواده ی خودش سابقه ی خرابی دارند جلوی پلیس... مثل تینا که باباش اون طوریه... یا کسی که مثلا باباش وکیله یا پلیسه و باند می خواد باهاشون مبارزه کنه که در اون صورت از این روش استفاده نمی کنند و با سیاست بیشتری پیش می رن... یادمه که در مورد یکی از پسرهای همین گروه یه چیزی شبیه این موردی که گفتی پیش اومد... دوست های دختره در مورد این پسره به پلیس گفتند... یادته بهت گفتم که این گروه سرویس های اطلاعاتی خوبی داره؟ قبل از این که دست پلیس به پسره برسه خودشون کلکش و کندند. یه چیزی رو در مورد این باند یادت باشه... این آدم ها هیچ وقت احتیاط و کنار نمی ذارن... وقتی به کسی اجازه می دن که باهاشون همکاری کنه حتما ازش آتو می گیرن... یا این که آدم های خودشون و دور و بر طرف می ذارن... کسایی که اون آدم نمی تونه هیچ وقت فکرش رو بکنه که بهش خیانت کنند... مثل راضیه و کاوه که مثل دستگاه ضبط و پخش می مونند.
و با صورتش شکلکی در اورد. داشتم از کنجکاوی می مردم. برای همین دوباره گفتم:
ماجرای رادمان چیه؟
بارمان گفت:
می گم بهت... می دونی... من آدم خوبی نیستم... حتی قبل از این که وارد این گروه بشم هم خوب نبودم... ولی این قدرها هم بی شرف نیستم که جون یه عالمه آدم و به خاطر منافع دیگرون به خطر بندازم... من نمی خواستم باعث و بانی این جنگ باشم... قبل از ماموریت اصلیم که در مورد تینا بود یه ماموریت فرعی ولی مهم بهم دادند. چند وقتی بود با پسر یکی از درجه دارهای ارتش دوست شده بودم و مثلا رفیقش بودم. مخصوصا اون ماموریت و خراب کردم تا بی اعتمادشون کنم... خودم و برای همه چیز هم آماده کردم... حتی برای مردن... ولی... اونا منو انداختن توی یه اتاق و برای یه مدت نگهم داشتند... بهم هروئین تزریق کردند... می دونی... شصت میلی گرم هروئین در روز می تونه آدم و در عرض دو هفته معتاد کنه... نشونه های ترکش هم بعد از مصرف نکردن بعد از چهل و هشت ساعت شروع می شه و تا ده روز طول می کشه... بهم تزریق می کردند... سه چهار روز بدون مواد ولم می کردند... خوردم کردند... بعد هم با این اعتیاد ولم کردند.... به چیزی که می خواستند رسیدند... کسی که هروئین مصرف می کنه تا وقتی مواد بهش برسه رام و مطیعه... اونا منو با این کارشون از بین بردند... بعد سراغ برادرم رفتند... کسی که قبلا هم باهاشون همکاری می کرد... کسی که از منم خوش قیافه تر بود...
سیگاری روشن کرد... فهمیدم عصبی شده. پکی عمیق به سیگارش زد و گفت:
می دونستم اگه تسلیم سایه نشه می کشنش... همیشه دنبال یه فرصت بودند که حذفش کنند... اون منو می شناخت... سایه و دانیال و می شناخت... محبی رو می شناخت... سال ها قبل هم ثابت کرده بود که هیچ رقمه حاضر به همکاری خالصانه باهاشون نیست. دیگه نمی دونستم باید نگران برادرم باشم یا کشورم... من کنار کشیدم که اون آدمی نباشم که این کارو می کنه ولی اونا با انتخاب برادرم بیچاره م کردند... با این حال دعا می کردم که سایه بتونه رادمان و متقاعد کنه که با ما همکاری کنه... که خوشبختانه با اون ذات پلیدش و تبحر خاصش توی صحنه سازی قتل تونست رادمان و بکشونه اینجا...
با این که فکر می کردم این حرف ممکنه احساسات بارمان جریحه دار کنه پرسیدم:
چرا تو رو نکشتند؟
بارمان پوزخندی زد و گفت:
شنیدی اون روز دانیال چی گفت که! من این جا زاپاسم... اگه رادمان بلایی سرش اومد از من استفاده می کنند... احتمالا نتونستند یه جانشین مورد اعتمادتر پیدا کنند. اینم از مزایای مشکل پسندی تینا خانومه.
سرش و بلند کرد و گفت:
تو چی؟ تو یه کم از خودت بگو...
بی اختیار لبخندی زدم... سرم و پایین انداختم... به انگشت هام نگاه کردم. آهسته گفتم:
من چیزی ندارم که بگم... یه عالمه چیزهای معمولی...
بارمان اخم مصنوعی و بامزه ای کرد و گفت:
من این همه حرف زدم... تو نمی خوای هیچی بگی؟... من منتظر شنیدن همون چیزهای معمولیم...
شونه بالا انداختم و گفتم:
یه زندگی ساده... به اندازه یه زندگی معمولی بی هیجان... اون قدری که به خاطر یه خورده آدرنالین بدون تصدیق پامو روی گاز می ذاشتم و ویراژ می دادم... یه زندگی بی دردسر... یه آدم خوشبخت که هیچ مسئولیتی نداشت... زندگی من مثل مال تو تعریف کردنی نیست...
بارمان لبخندی زد و گفت:
آره... خوشبختی رو که تعریف نمی کنند... همه ی داستان ها در مورد بدبختی هاست... مثل داستان زندگی من...
توی سکوت نگاهش کردم... خیلی با دقت... چین های ریز کنار چشماش و تو دلم شمردم... محو شکستگی ابروش شدم... همه چیزهایی که هر روزی که می گذشت بیشتر از قبل برام عزیز می شد...
نگاهم روی دستش سر خورد... دستایی با اون انگشت های کشیده که لرزش خفیفش و نمی تونست ازم مخفی کنه... و اون خال کوبی که معنیش و نمی فهمیدم... و... جای لکه های سیاه و آبی روی بازوش... چیزی که منو از خواب و رویا بیرون می اورد... لکه هایی که قلبم و می فشرد... یادم می اورد کسی که جلوم نشسته کیه...
آهسته گفت:
برو...
سرم و بلند کردم... خواستم چیزی بگم که متوجه شدم دوباره داره به فین فین می افته... قلبم از درد مچاله شد... رویای نیمه ی گمشده م توی ذهنم شکست و هزار تیکه شد... مردی که جلوی من نشسته بود معتاد بود... کسی که به خاطر دو گرم پودر سفید می تونست همه چیز و فراموش کنه... خودشو... منو...
از جام بلند شدم... با ناراحتی وصف ناپذیری که هر لحظه بیشتر می شد به سمت در رفتم... دستگیره رو تو دستم گرفتم... مکثی کردم و به سمتش برگشتم... توی هاله ای از نور قرمز اتاق نگاهش کردم... سرش و بیین دستاش گرفته بود... بعد با بی قراری دستی به قسمت تراشیده ی سرش کشید... گفتم:
به خاطر دو دقیقه ی فراموشی خودت و از بین می بری؟ ... بارمان... این فقط یه خوشی کوتاه مدته... یه چیزهایی هستن که تا ابد با آدم می مونن و آروم آروم روحش و آزار می دن... بعضی دردها هیچ وقت قرار نیست آروم بگیرن... مثل درد از دست دادن یه برادر...
سری تکون داد و گفت:
همه ش به خاطر اون نیست... به خاطر اینه که... می خوام خودم و فراموش کنم... خودم و از بین ببرم... من یه آدم معتاد خلاف کار اضافیم... هر شب پیش خودم تصمیم می گیرم که خودم و از دیدن فردا محروم کنم و شر خودم و بکنم... ولی وقتی که جرئتش و پیدا می کنم یه چیزی تو زندگیم پیدا می شه که دلم و به این دنیا خوش می کنه... یه چیزی که منو به این دنیا وصل می کنه...
فکر کردم منظورش رادمانه... آهسته گفتم:
رادمان خوب می شه... نگران نباش...
از همون فاصله به چشمام زل زد و گفت:
من از رادمان حرف نمی زدم...
چیزی توی نگاهش بود که نه رنگی از اون وسوسه داشت و نه نشونی از اون شیطنت... چیزی که سرخی چشماش و آبریزش بینیش کم رنگش می کرد ولی محوش نمی کرد... چیزی که می دونستم اگه به زبون بیاره تمام مرزهای مقاومت و تحملم و از بین می بره...
آهسته گفت:
برو...
سرم و پایین انداختم... بیرون رفتم و در اتاق و بستم... نمی دونم چرا بغض کرده بودم... چشمام و روی حسی که روز به روز اوج می گرفت بسته بودم... نمی خواستم مردی رو ببینم که پشت سیاست هاش ناامیدی از خودش ، پشت حرف های مقتدارنه ش ضعف و پشت سایه ی حمایتش فقط و فقط سیاهی بود... آره... من دوست داشتم چشمام و ببندم... می خواستم با چشم های بسته اسیر وسوسه ی نگاهی بشم که دوست داشتم فقط شیطنتش و ببینم...