آن نیمه دیگر قسمت9
پامو روی گاز گذاشتم. صدای آژیر پلیس و می شنیدم... آخه با مزدا چطور از دست بنز در برم؟ رحیم به سمت پشت برگشت. سریع با موبایلش شماره ای گرفت. داد زد:
اینا از کجا پیداشون شد؟ ...نباید دستشون بهمون برسه... حالیته؟
نیازی به داد و فریاد اون نبود... من یه نفر و کشته بودم... توی قتل یه نفر دیگه هم همکاری کرده بودم... شاید ترور... اصلا دلم نمی خواست گیر پلیس بیفتم... ولی آخه...
رحیم چند کلمه پای تلفن حرف زد. فاصله مون با پلیس بیشتر شد... پام روی گاز بود و همین طور سبقت می گرفتم... باید از اتوبان خارج می شدم... هر لحظه ممکن بود ماشین های بیشتری پیدا بشن... ولی باید کجا می رفتم؟
رحیم به دادم رسید و گفت:
برو سمت گیشا.
با تعجب گفتم:
اونجا الان خیلی شلوغه!
رحیم خنده ای عصبی کرد و گفت:
هنوز خیلی چیزها مونده که یاد بگیری... برای همین می گم اون طرفی برو.
آب دهنم و قورت دادم... صدای آژیر ماشین پلیس و می شنیدم. فاصله ش ازمون زیاد بود. شاید نمی خواست تنهایی بهمون نزدیک بشه... این یعنی ماشین های دیگه هم توی راه بودند.
رحیم زیرلب چیزی گفت. شیشه رو پایین داد و گفت:
این طوری نمی شه... بکشونش یه جای خلوت.
خواست بالا تنه ش و از پنجره بیرون ببره که جیغ زدم:
نه! یه وقت تیراندازی نکنی! تحریکشون نکن.
رحیم داد زد:
سرت به کار خودت باشه.
سریع به سمت چپ پیچیدم. رحیم به طرفم پرت شد. داد زدم:
به حرفم گوش کن... اینا ما رو نمی کشن... تو بدتر تحریکشون می کنی.
پامو رو گاز گذاشتم... دیگه به عقربه ها نگاه نمی کردم. صدای آژیر پلیس و می شنیدم که هر لحظه بهمون نزدیک تر می شد. پامو روی گاز گذاشتم ولی... ماشین ما کجا و ماشین اون کجا...
نمی تونستم توی یه مسیر صاف رانندگی کنم... راه به نسبت شلوغ بود و این به نفع منی بود که ماشینم از شتاب و سرعت کم می اورد... همون بهتر که بین ماشین ها گرفتار شده بودیم و مرتب مجبور بودم سبقت بگیرم...
صدای آژیر توی مخم بود. قلبم توی دهنم بود... دیگه خبری از هیجان نبود... همه ش اضطراب بود... فاصله مون به سه تا ماشین رسیده بود... توی دلم گفتم:
خدایا... تو می دونی من بی گناهم... نذار دستشون بهم برسه...
آب دهنم و قورت دادم... انگار خودمم توی دلم خودم و مقصر می دونستم... برای همین از پلیس می ترسیدم. صدای آژیرش عصبیم کرده بود...
داشتیم به خیابون گیشا نزدیک می شدیم. می دونستم که یه ترافیک سنگین انتظارمون و می کشه. رحیم گفت:
برو وسط ماشینا... برو وسط ماشینا بعد ماشین و ول کن و بدو سمت پاساژ نصر... من پشتتم... یه قدم اشتباه برداری از پشت با تیر می زنمت. زود باش.
سرعتم و پایین اوردم... از بین ماشین ها گذشتم... به صدای آژیر گوش دادم... به نظرم اومد تبدیل به آژیر دو تا ماشین شده بود... به زودی می شد سه تا... بعد چهار تا...
تا رو به روی پاساژ رسیدیم روی ترمز زدم. صدای بوق ماشین های پشت سرم بلند شد. سریع از ماشین پیاده شدم. با تمام سرعت به اون سمت خیابون دویدم. صدای بوق ماشین و به دنبالش صدای بلند ترمز به گوشم رسید. سرعتم و بیشتر کردم و ماشین از چند سانتی متریم گذشت. دوان دوان خودم و توی پاساژ انداختم. نفس راحتی کشیدم. صدای آژیر پلیس بلندتر شد... داشتند بهمون می رسیدند. یه دفعه یکی از پشت دستم و چسبید. جیغی کشیدم... برگشتم و رحیم و دیدم. خیالم راحت شد...
دستم و کشید و در حالی که با اون هیکل گنده ش به مردم تنه می زد از راهروی تنگ پاساژ به سمت اولین خروجی دوید. دستم و کشید و سریع از پله ها پایین رفتیم. به یه مشت پسر نوجون که پایین پله ها بودند تنه زد و پرتشون کرد. دوان دوان به سمت یه مورانوی مشکی دویدیم. من و پشت ماشین سوار کرد و خودش کنارم نشست. قبل از این که در بسته بشه صدای تیک آف ماشین بلند شد و با سرعت به راه افتاد... صدایی از سمت راستم شنیدم:
کارت و خوب انجام دادی.
یه دفعه با عصبانیت به سمت دانیال که سمت راستم نشسته بود برگشتم و با مشت توی سینه ش زدم. با تعجب گفت:
چرا وحشی شدی؟
جیغ زدم:
توی آشغال بهم نگفته بودی که باید آدم بکشیم.
نفهمیدم اشکام کی روی صورتم ریخت. با دست صورتم و پوشوندم. صدای بادیگارد نحس دانیال و شنیدم که گفت:
چه نازک نارنجی هم هست!
و خندید. از شدت گریه نفسم بالا نمی اومد... تازه داشتم می فهمیدم که چی کار کردم. دانیال دستش و روی شونه م گذاشت ولی با خشونت دستش و پس زدم و گفتم:
دست بهم نزن عوضی!
دانیال بهم هشدار داد:
پرو نشو... از حدت هم خارج نشو... می خوای بندازمت جلوی پلیس ها؟
با عصبانیت گفتم:
آره... اصلا همین و می خوام.
اون قدر عصبی و ناراحت بودم که یادم رفته بود تا چند دقیقه ی پیش چطور داشتم از دستشون در می رفتم. دانیال پوزخندی زد و گفت:
باشه... اصلا همون کاری رو می کنیم که تو بخوای... فقط بهت پیشنهاد می کنم بذاری من یه تلفن بزنم بعد اگه خواستی جلوی کلانتری پیدات می کنیم.
موبایلش و از جیبش بیرون اورد. یه شی استوانه ای فلزی به پایین موبایلش وصل بود... نمی دونم برای چی بود... شاید برای این که روی صداش نویز بندازه ... شاید برای این که تماسش ردیابی نشه... نمی دونستم به چه دردی می خوره. شماره ای گرفت و بعد از وصل شدن ارتباط با خونسردی گفت:
اون از دخترت... این از سروان... می خوام بدونم تا کجا می تونی پیش بری... یه کم دور و برت و نگاه کن... دوست دارم حدس بزنی که نفر بعدی کیه...
لبخندی روی لبش نشست. تماس و قطع کرد. شی استوانه ای رو از انتهای گوشیش کند. دستمالی از جیبش در اورد و گوشی رو باهاش تمیز کرد... پنجره رو پایین داد و گوشی و از پنجره بیرون انداخت...
دانیال رو بهم کرد و با پوزخندی گفت:
چیه؟ هنوزم دوست داری برسونمت کلانتری؟
نفسم توی سینه حبس شده بود... جدا طرف سروان بود؟ ماتم برده بود... لال شده بودم... دوست داشتم چشمام و روی هم بذارم و ببینم که همه ش خوابه... سرم گیج می رفت.
رحیم آهسته گفت:
آقا کار درستی نکردید که خودتون اومدید.
سرم و با دستام گرفتم. دانیال گفت:
دنبال شما نبودم ولی خب... دیدم که بهترین راه نجاتتون فعلا ماییم... ماشین و چی کار کردید؟
رحیم سرش و پایین انداخت و گفت:
مجبور شدیم ولش کنیم...
دانیال نوچ نوچی کرد و گفت:
اصلا خوب نیست... اگه اثر انگشت روی فرمون و چک کنند...
رحیم گفت:
روی فرمون یه عالمه اثر انگشت مونده... دیده بودید که چند هزارتا رفته بود... احتمال این که بتونند اثر انگشت و پیدا کنند کمه... آقا... یه چیز دیگه م هست... دوربین نزدیک آپادانا از ماشین عکس گرفت.
دانیال داد زد:
چی؟
از جا پریدم. دانیال بازوم و گرفت و داد زد:
تو چه غلطی کردی؟
تته پته کنان گفتم:
من... خب... چیزه... پلیس دنبالمون بود.
آب دهنم و قورت دادم و به خودم گفتم:
این همون دانیاله... اصلا نباید ازش بترسی...
اخم کردم. توی جلد همون ترلان همیشگی رفتم و گفتم:
پلیس دنبالمون بود... اگه گاز نمی دادم الان جفتمون گوشه ی بازداشتگاه بودیم.
تو دلم گفتم:
الهی این بارمان روز خوش نبینه... اگه پلیس نمی رسید باید چه بهونه ای می اوردم؟ تا من باشم با حرف های این پسره ی شیطون صفت وسوسه نشم.
دانیال با دست پیشونیش و گرفت و گفت:
وای... چرا نمی شه یه ماموریت... فقط یه ماموریت بدون خراب کاری انجام بشه.
اعتراض کردم:
من که کارم و درست انجام دادم...
رحیم گفت:
آقا مهم اینه که ماموریت انجام شد...
دانیال سر تکون داد و گفت:
مهم این نیست که انجام شد... مهم اینه که چطور انجام شد... اون از ماشین که وسط خیابون ول شد... اینم از عکسی که ازتون گرفته شد... خوب شد این دختره تغییر قیافه داده بود...
ماشین یه جای خلوت متوقف شد. ون سیاه منتظرمون بود. از این که قرار بود از شر دانیال خلاص بشم خوشحال بودم... سوار ون شدم و چشمام و تا رسیدن به مقصد بستم... توی وجود خودم دنبال چیزی گشتم که به خاطر همکاری توی قتل سروان تسکینم بده... چیزی پیدا نکردم... بغضم توی گلوم شکست...
******
بارمان سیگاری آتیش زد و گفت:
صد و چهل تا؟
سر تکون دادم و گفتم:
فکر کنم همین حدودا باشه...
بارمان مکثی کرد و پکی به سیگارش زد. آهسته گفت:
خیلی خوب نیست... خیلی ها دم اون دوربین گیر می افتن به خاطر این که فکر می کنند هنوز توی محدوده ی خارج شهرند. برای همین مشکوک نبود که با صد و بیست تا از جلوش رد بشی... صد و چهل هم بدک نیست... ولی اگه بیشتر بود خیلی بهتر می شد.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
همه ی اینا رو باید از حرکت دست تو می فهمیدم؟
خندید... با دیدن خنده ش بی اختیار لبخند زدم... در کمال شگفتی متوجه شدم که دوست ندارم ناراحتیش و ببینم. با وجود همه ی رفتارهای آزاردهنده ای که داشت ، شیطنت هاش آدم و از حال و هوای بدی که توی اون فضا وجود داشت در می اورد... خیلی احتیاج داشتم کنار بارمان قدیمی باشم... دوست نداشتم تنها باشم... دوست نداشتم صحنه ی مرگ سروان و یه بار دیگه پیش خودم دوره کنم.
این اولین خنده ی بارمان بعد از رفتن رادمان بود. بارمان پرسید:
گفتی یه تیر توی داشبور ماشین خورده بود؟ ماشین و ول کردید؟
با سر جواب مثبت دادم. بارمان لبخند زد و گفت:
خیلی خوبه...
من که یه کم گیج شده بودم گفتم:
من نمی فهمم این کارها برای چیه؟
بارمان پکی به سیگارش زد و گفت:
تو داستان زندگی منو نمی دونی... این گروه زندگیمو سیاه کرد... الانم بدشون نمی یاد مثل یه آشغال منو کنار بندازند... ولی خب... هنوزم منو به خاطر طرز تفکرم و نقشه هام می خوان... چیزی که نمی دونند اینه که آدم وقتی خوش فکر باشه توی همه ی زمینه ها خوش فکره...
و نگاه معنی داری بهم کرد. با تعجب گفتم:
یعنی براشون نقشه داری؟
بارمان با همون شیطنت همیشگیش چشمکی بهم زد. آرامش خاصی پیدا کردم... نفس راحتی کشیدم. نور امید به دلم تابید...
ولی... چند ثانیه بعد با نگرانی پرسیدم:
تو مطمئنی منو نمی کشند؟
بارمان گفت:
کشتن تو پاک کردن صورت مسئله ست... آسون ترین ولی احمقانه ترین کاریه که می شه کرد... اگه بکشنت تحقیقات پلیس ادامه پیدا می کنه... احتمال خیلی زیادی وجود داره که به شک و تردید های پلیس مهر تایید بخوره... اونا هنوز هیچ مدرکی ندارند که این گروه وجود داره و تو هم عضوشی. کشتن تو بدترین ردیه که می تونند از خودشون بذارند... در عوض توی نگه داشتنت خیلی حسن وجود داره. اولا اگه خیلی سقوط کنی و بشی مثل خودشون... کاری که مطمئن باش سعی می کنند باهات بکنند... احتمال زیادی وجود داره که بابات کنار بکشه و برای حفظ جون دخترش که این دفعه از طرف پلیس و قانون تهدید می شه، سکوت کنه و همه ی تحقیقاتش و کنار بذاره... این طوری یکی از دشمن هاشون و ساکت کردند... از طرف دیگه! جون تو چیز بی ارزشی نیست! دختر یه قاضیه کار کشتیه ای... در نتیجه توی شرایط بحرانی با تهدید جون تو و حتی با گروگان گیری می تونند شرایط و به نفع خودشون تغییر بدن... تو می تونی براشون حکم یه برگ برنده توی شرایط بحرانی رو داشته باشی... حالا تو بهم بگو! کشتن تو چه نفعی می تونه براشون داشته باشه؟ جز اینه که پلیس و مشکوک می کنه و شک و تردیدهای بابات و مامورهایی که روی این پرونده کار می کنند شدت می گیره... از طرفی! خیلی طبیعیه که بابات بعد از رو به رو شدن با این مسئله توی کارش مصمم تر بشه. این چیزیه که خیلی وقت ها شاهدش بودیم...
یه کم دلم به حرفاش گرم شد... رویا در زد و وارد شد. آهسته گفت:
دانیال اومده.
بارمان زیرلب ناسزایی گفت. پوفی کردم و از جام بلند شدم. بارمان گفت:
حتما می خواد ترلان و ببینه!
رو به من کرد و گفت:
این چرا این قدر دور و بر تو می گرده؟
دوست نداشتم بهش بگم که دانیال قبلا خواستگارم بوده. با شناختی که از بارمان داشتم می دونستم که این موضوع رو توی سر دانیال می کوبه. دوست نداشتم برای این آدم کینه ای دوباره عقده تراشی بکنم. برای همین چیزی نگفتم.
شالم و روی سرم مرتب کردم. دانیال با دیدن من پوزخندی زد و گفت:
هنوزم این لچک و از سرت برنمی داری؟ یادم نمی یاد که خیلی به این چیزها پایبند بوده باشی.
راست می گفت... نبودم ولی این طوری جلوی اون مردهای غریبه احساس راحتی بیشتری می کردم. به سردی گفتم:
کارت و بگو.
راضیه همون طور که خرامان جلو می اومد از اتاق کار یه صندلی برای دانیال اورد. دانیال بدون این که نگاهش کنه با دست بهش اشاره کرد که سالن و ترک کنه. نشست. بعد لبخندی بهم زد و گفت:
نظرت راجع به یه ماموریت مشترک چیه؟ من... تو ... رادمان... راضیه...
ابرو بالا انداختم و گفتم:
رادمان؟
دانیال خندید و گفت:
اوه... مطمئن باش من نمی کشمش... حیف صورت به اون خوشگلیه که به این زودی ها زیر خاک بره. فعلا کارش دارم...
خیلی خوب معنی فعلا ی که گفته بود و می دونستم. پوزخندی زدم و آهسته گفتم:
همه ی خرخونیات توی دانشگاه برای همین بود؟ برای این که با علمت زندگی مردم و سیاه کنی؟
دانیال هم در جوابم پوزخند زد و گفت:
تو با علمت چی کار کردی؟ آمارتو دارم... می دونم همین علمی که ازش حرف می زنی و بردی ور دل مامانت و خونه نشین شدی. خوشم می یاد... خوب شعار می دی...
چیزی نگفتم... دانیال کت قهوه ای رنگش و مرتب کرد و گفت:
ببین ترلان! هرکسی رو برای یه کاری ساختن... هرکسی روحیات خاص خودش و داره... مثلا تو رو اصلا برای خون و خون ریزی و خشونت نساختن... تو به درد این کارها نمی خوری... منم می خوام یه لطفی بهت کنم و به جای این که دنبال کارهای آزاردهنده بفرستمت، با خودم همراهت کنم که هم حواسم بهت باشه و هم یه سری کار سطح بالاتر و لطیف تر انجام بدی... نظرت چیه؟
با عصبانیت گفتم:
از کی تا حالا تحمل کردن تو شده لطف؟
دانیال عصبانی شد و صداش و بالا برد:
بالاخره خودم یه روز اون زبونت و قیچی می کنم... لیاقت تو همون خورده کاری هاست. ترجیح می دی با من بیای مهمونی یا راننده ی شخصی رحیم باشی ؟
خب مسلما بودن با اونو ترجیح می دادم ولی لزومی نمی دیدم که جلوش به این قضیه اعتراف کنم. دانیال از جاش بلند شد و گفت:
اعصابم و بهم می ریزی...
یه قدم به سمتم برداشت و گفت:
این ماموریت یه خورده مقدمه چینی لازم داره... برای مقدمه چینیش هم تو باید کنارم باشی... اگه یه بار... فقط یه بار شاهد سرپیچی کردنت باشم همه ی حمایتم و ازت می گیرم. حیف که رادمان و این چند روز ندیدی که ببینی چطور حساب کار دستش اومده!
قلبم توی سینه فرو ریخت... پسره ی بدبخت... دانیال به طرف در رفت و گفت:
برای پس فردا آماده شو.
قبل از این که روشو ازم برگردونه بهش پشت کردم و از پله ها بالا رفتم. صدای بهم کوبیده شدن در و شنیدم. بالای پله بارمان و دیدم که به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه زده بود. همون لبخند پر از شیطنتش هم روی لبش بود. نگاه عجیبی بهم کرد... دوباره چشماش شیطون شده بود... دوباره می خواست با چشماش من و به چه کاری وسوسه کنه؟
دست پیش گرفتم و گفتم:
اصلا فکرش و نکن که این کار و برای دانیال بکنم!
سر تکون داد. نچ نچی کرد و گفت:
بی سیاستی! این جور پیش بری نه آزاد می شی... نه نجات پیدا می کنی و نه می تونی دست این آدما رو رو کنی...
تکیه ش و از دیوار برداشت. به سمتم اومد... بازوهام و گرفت و صورتش و نزدیک کرد. چشماش دوباره یه برق عجیبی پیدا کرده بود. لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
یه کم مثل من شیطون صفت باش... وقتی جای مانور دادن نداری سکوت کن... وقتی موقعیت مناسب برای ضربه زدن نداری اطاعت کن... بعد توی یه فرصت مناسب... درست زمانی که هیچ کس انتظارش و نداره ضربه ای بزن که دیگه طرف مقابلت نتونه بلند شه...
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
جریان همون عدد صد و بیسته که باید یه عدد و کلی پیش خودم تجزیه تحلیل می کردم؟
دستش و صمیمانه به صورتم کشید... خندید و گفت:
نترس! استاد اینجا وایستاده تا مسئله رو برات حل کنه.
و خدا می دونست که چه قدر به این استاد شیطون صفت... با اون لبخند وسوسه کننده... با اون چشم های براق پر از شیطنت... احتیاج داشتم... خدا می دونست چه قدر ازش خوشم می یاد...
******
رحیم ترفیع گرفت و برای همیشه گروه ما رو ترک کرد. رویا می گفت به یه گروه با درجه ی بالاتر منتقلش می کنند. تازه متوجه شدم که اینجا اگه ماموریتی رو درست انجام بدی ترفیع می گیری و اگه ماموریتی رو خراب کنی تنبیه می شی.
از رویا بیشتر از بقیه ی بچه های گروه خوشم می اومد. اگه دم به دقیقه با کامپیوتر ور نمی رفت و با جون و دل با این خلاف کارها همکاری نمی کرد می گفتم که دختر خوبیه.
از راضیه بدم می اومد... آویزون همه ی پسرها بود. یه پسر دیگه م به اسم کاوه باهامون همکاری می کرد که استاد دزدی کردن و قفل باز کردن بود. خیلی پسر خنثی و ساکتی بود. خوشبختانه زیاد باهاش رو به رو نشده بودم و شاید عجیب باشه که بگم حتی یه بار هم باهاش حرف نزده بودم.
و بارمان... انگار یه چیزی توی وجودش آدم و به سمتش جذب می کرد. یه حس عجیبی که توی خودم کشف کرده بودم این بود که جدیدا از صمیمیت و جیک تو جیک بودن رویا و بارمان بدم اومده بود. بچه نبودم... می دونستم معنی این حس چیه... فقط سعی داشتم انکارش کنم و مدام به خودم یادآوری کنم که اون یه معتاده... خلاف کاره... ولی بعد... یادم می اومد که شاید خیلی آدم خوبی به نظر نرسه ولی اون قدرها هم که به نظر می رسید بد نبود! به اینجا که می رسیدم تو دلم می گفتم:
خب این حرف یعنی چی؟
دیگه دستم خودم نبود... بی اختیار هر وقت که صورت بارمان و شیطون می دیدم لبخند می زدم... ولی مرتب سعی می کردم به خودم یادآوری کنم که تمام وجود این آدم مثل یه وسوسه می مونه... دوست نداشتم بهش نزدیک بشم... فقط می خواستم از حرف ها و توصیه هاش استفاده کنم...
ولی فرصتی برای تجزیه تحلیل این احساس مسخره ی بی موقع نداشتم. به اندازه کافی ذهنم درگیر صحنه ی تیر خوردن سروان بود... به اندازه ی کافی بابت کند بودن و دیر عکس العمل نشون دادن خودم درگیر بودم... فرصتی برای یه احساس جدید نداشتم... تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود... مرتب به خودم می گفتم سروان بچه داره؟ زن داره؟ الان اونا چه حالی دارند؟ آخه این چه غلطی بود که کردم؟ و زیر گریه می زدم.
علاوه بر این همه ی اعضای گروه برای یه چیز دیگه هم نگران بودند... رادمان! هر ساعتی که می گذشت براش نگران تر می شدیم... نمی دونستیم چه بلایی دارند سرش می یارن... هرچی که بود خیلی خوشایند به نظر نمی رسید... مرتب خودم و سرزنش می کردم که نباید اون خودکار رو بهش می رسوندم... ولی باید اعتراف می کردم که توی دلم تحسینش می کردم. خودم توی شرایط این ماموریت ها بودم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که فرار کنم ولی اون نقشه کشید و حتی نقشه ش و با موفقیت اجرا کرد... دلم براش شور می زد... نگران بودم... شایدم دلتنگ... دلتنگ برای یه دوست...
دختری که موهای مشکی فرفری داشت وارد اتاقم شد. رویا توی اتاق کار بود و اون قدر سرش شلوغ بود که عصبی شده بود و هیچکس جرئت نداشت بهش نزدیک بشه. دختر مو فرفری که فهمیده بودم اسمش هدا ست، با دست پر و کلی لباس اومده بود.
هدا یه دامن نباتی با یه تاپ سفید که کمربند خیلی شیکی داشت دستم داد. با عصبانیت گفتم:
من هیچ وقت حاضر نیستم این شکلی لباس بپوشم.
درسته که جلوی نامحرم روسری سر نمی کردم ولی هیچ وقت هم تاپ و دامن... اونم دامن کوتاه!... نمی پوشیدم. البته از وقتی که با اون مردها هم خونه شده بودم جرئت نکرده بودم که شال و از سرم در بیارم.
هدا با بداخلاقی گفت:
نمی شه که عین امل ها بری.
با صدای بلندی گفتم:
آهان! اون وقت هرچی لباس لختی تر باشه شیک تره... آره؟
هدا یه دامن سفید با یه تاپ پشت گردنی مشکی نشونم داد و گفت:
حداقل این و بپوش.
داد زدم:
این که از اونم بدتره.
یه دفعه هدا از کوره در رفت و داد زد:
من دیگه نمی دونم چی بدم به تو! دختره ی بد سلیقه ی دیوونه! نمی دونم دانیال چه اصراری داره که با تو بره مهمونی.
دیگه خبری از اون دختر پر ناز و عشوه ای که با رادمان هر و کر می کرد نبود. صدای داد و بیدادمون کل ویلا رو برداشته بود. هدا که از دست من به ستوه اومده بود، با موبایلش شماره ی دانیال و گرفت و بلافاصله شروع به شکایت کردن کرد:
_ این دختره ی امل عقب افتاده رو از کجا گیر اوردی؟
_ هرچی لباس بهش نشون می دم نه می یاره.
_ ولش کنم با مانتو روسری می یاد وسط مهمونی.
_ آخه من که دستم به جایی بند نیست.
_ گوشی! بیا با خودش حرف بزن.
با بی میلی موبایل و از دستش گرفتم. بلافاصله صدای عصبانی دانیال و شنیدم:
چرا به حرف هدا گوش نمی دی؟
با ناراحتی گفتم:
من از این لباس نمی پوشم.
دانیال_ ما با هم حرف زده بودیم ترلان... مگه نه؟ آدم بعضی وقت ها برای رسیدن به هدفهاش باید نقش بازی کنه... توام امشب نقش دختری رو بازی کن که از این لباسا می پوشه.
_ آخه... من نمی تونم.
دانیال با عصبانیت داد زد:
یعنی چی که نمی تونی؟ تو منو مسخره کردی؟ ترلان می دونی که اگه به دردمون نخوری مجبور می شیم حذفت کنیم.
منم صدامو بلند کردم و گفتم:
این چه ربطی به لباس پوشیدن داره؟
دانیال_ باید بریم فیلم بازی کنیم. باید نقش آدم هایی مثل خودشون و بازی کنیم. لباس مناسب اولین قدمه. متوجه می شی یا باز لج کردی؟
با سماجت گفتم:
من از این لباسا نمی پوشم. فهمیدی؟ من قرار بود که راننده باشم. به اندازه ی کافی هم سر این قضیه تحقیرم کردی. حق نداری روی من به عنوان عروسک خیمه شب بازی حساب باز کنی.
دانیال حرف آخرش و زد:
من تا یه ساعت دیگه اونجام. اگه لباس پوشیده بودی که هیچ! اگه نه می فرستمت اونجایی که رادمان و فرستادم... شیر فهم شد؟
تماس و قطع کرد. بغض کرده بودم ولی از شدت عصبانیت! دوست داشتم دانیال دم دستم بود تا با دستای خودم خفه ش کنم. هدی لبخندی پیروزمندانه به منی که جلوش وایستاده بودم و از عصبانیت می لرزیدم زد و گفت:
چی شد؟ زبونت و قیچی کرد؟
در همین موقع بارمان وارد اتاق شد.
از قیافه ش معلوم بود که تازه از خواب بلند شده. ژولیده بود و با اخم و تخم نگاهمون می کرد. خودش و روی تخت رویا انداخت و گفت:
چه خبر شده؟ این سر و صداها برای چیه؟
صداش گرفته بود. هدا دست به سینه زد و گفت:
نمی خواد لباسی که بهش دادم و بپوشه.
و دامن نباتی رو نشون بارمان داد. بارمان صداش و صاف کرد و گفت:
بندازش کنار. از رنگش خوشم نمی یاد.
حالا من بودم که داشتم به هدا لبخند پیروزمندانه می زدم. بارمان با بی حوصلگی لباس ها رو بهم ریخت. یه شلوار جین مشکی چسبون با سمتم انداخت. هدا اخم کرد. بارمان دوباره لباس ها رو بهم ریخت. یه تاپ مشکی که لبه های جلویش بلندتر از لبه های پشتیش بود و کمربندی با سگک دایره ای شکل داشت دستم داد... این دفعه اخم های من توی هم رفت. بعد یه شال بافتنی خاکستری که روش گل و برگ های کوچیکی بافته شده بود به سمتم گرفت و گفت:
مشکلت با این حل می شه؟
می تونستم شال و یه جوری بندازم که جلوی یقه و قسمتی از بازوهام و بپوشونه. بالاخره بارمان تونست کاری بکنه که با انتخابش هم دهن من و ببنده هم دهن هدا رو! هدی کوتاه گفت:
تنت کن و دوباره بیا.
وارد انباری خالی شدم که به خاطر نبودن وسیله خیلی سرد بود. سریع لباس رو پوشیدم و به اتاق رویا برگشتم. هدا مشغول آماده کردن لوازم آرایش بود و بارمان هم توی اتاق نبود. هدا با وسواس خاصی لباسم و بررسی کرد و یه جفت بوت پاشنه بلند خاکستری برام کنار گذاشت. موهامو فقط اتو زد. یه درگیری دیگه هم سر آرایش صورتم داشتیم. اگه جلوشو نمی گرفتم صد قلم صورتم و آرایش می کرد. خلاصه بعد از کلی دعوا کردن و بد و بیراه گفتن من آماده شدم و هدی هم که سردرد گرفته بود سریع وسایلش و جمع کرد و رفت.
با آینه ی رویا به صورتم نگاه کردم. با دست یه کم سایه ی دودی پشت چشمم و پاک کردم... چشمام با اون سایه و خط چشم و ریمل جلوه ی دیگه ای پیدا کرده بود... شاید هر دختر دیگه ای جای من بود با دیدن اون همه تغییر ذوق می کرد ولی جایی گیر افتاده بودم که این چیزها معنی و مفهومش و برام از دست داده بود.
به دلم بد اومده بود... همه ی اینا برای مقدمه چینی یه عملیات بود یا دانیال قصد دیگه ای داشت؟ ... همون روز اول بهم گفته بود که از احساسش چیزی باقی نمونده... ولی... حرفاش و کارهاش چیز دیگه ای رو نشون می داد... ضربان قلبم بالا رفت... دستام و مشت کردم... نکنه برام نقشه ای داشته باشه؟
_ چیه؟ این قدر خوشت اومده که نمی تونی چشم از آینه برداری؟
سرم و چرخوندم. بارمان به چهارچوب در تکیه داده بود. گفتم:
باز تو زبون دراز شدی؟
یکی از همون لبخندهای شیطونش و زد. آهسته تکیه ش و از چهارچوب برداشت... در و بست و به سمتم اومد.
درست رو به روم... روی زمین نشست. آینه رو روی تخت انداختم و گفتم:
اصلا دوست ندارم اینجا برم.
بارمان دستش و دور زانوهاش حلقه کرد و گفت:
چرا... می ری...
آهی کشیدم و گفتم:
آخه... من دوست ندارم زیاد دور و بر دانیال باشم.
پرسید:
چیزی قبلا بینتون بوده؟ نمی خوای بگی که واقعا دوست پسرت بوده!
تیزتر از اون چیزی بود که فکر می کردم... مکثی کردم و گفتم:
نه... فقط... ازم خوشش می اومد... روز اول که اینجا دیدمش بهم گفت که از احساسش نسبت بهم چیزی باقی نمونده... ازم کینه به دل گرفته... فکر می کنه که تحقیرش کردم.
گفت:
جدا تحقیرش کردی؟ من می شناختمش... از سر و وضعش مشخص بود که وضع مالیش خوب نیست... تو رو هم یه جورایی شناختم... اون پالتو مشکیه که همیشه تنته رو دیدم... با چشمم می شد تشخیص داد که مارک داره... اونم از نوع اصلش! کار سختی نیست که حدس بزنم بینتون اختلاف طبقاتی بوده.
سر تکون دادم و گفتم:
تحقیرش نکردم ولی پسش زدم...
بارمان حرفم و قطع کرد و گفت:
اون الان همه چی داره... پول ... مقام... قدرت... ولی آدم به هر جایی که برسه نمی تونه چیزی که گذرونده رو فراموش کنه... اونم نمی تونه فراموش کنه که چه وضعی داشته. حالا که هرچیزی می خواسته رو به دست اورده یه حسرت ته دلش مونده... تنها چیزی که نتونسته به دست بیاره... یعنی تو... این معنی علاقه داشتن نمی ده... این فقط یه حسرته... اون آدم جاه طلب و مغروریه... مطمئن باش هرکاری می کنه که یا تو رو خورد کنه یا به دستت بیاره... به دست اوردن تو یعنی به دست اوردن همه ی چیزهایی که حسرتش و می خورده... وقتی تو رو به دست بیاره می فهمه که این چیزی نیست که غرورش و ارضا کنه... چون اونم مثل بقیه ی آدم ها نمی تونه گذشته ش و پاک کنه... اینه که کنارت می زنه...
با تعجب پرسیدم:
این یعنی چی؟
بارمان لبخند تلخی زد و گفت:
یعنی این که هر کاری می تونی بکن ولی تسلیمش نشو.
با ناراحتی گفتم:
ولی من همین الان دارم باهاش می رم مهمونی...
دستش و با آرامش تکون داد و گفت:
مهم نیست... یادته در مورد سکوت کردن و ضربه زدن چی بهت گفتم... حالا خوب گوش کن ببین چی بهت می گم... یه کاری کن که هم برای باند مهم باشی هم برای پلیس... توی این موقعیت هر کدوم از این دو تا رو که از دست بدی سقوط می کنی. نذار آدم های این باند فکر کنند که تاریخ مصرف داری. نذار فکر کنند که بعد از یه مدت دیگه به دردشون نمی خوری و می تونند حذفت کنند... می دونی اگه پلیس دستش بهت برسه اولین جایی که می برنت کجاست؟
با سر جواب منفی دادم. بارمان ادامه داد:
اتاق بازجویی... ترلان! آخر آخرش اون چیزی که برای آدم می مونه چیزیه که اینجاشه!
و به سرش اشاره کرد. لبخندی زد و گفت:
اگه از ریخت و قیافه بیفتی یا دستت بشکنه و نتونی رانندگی کنی این باند حاضره نگهت داره... به شرط این که مغزت خوب کار کنه... پلیس هم حاضره بهت تخفیف بده و باهات معامله کنه... به شرط این که اطلاعات خوبی داشته باشی. تا جایی که می تونی اطلاعات جمع کن.
گیج شده بودم. گفتم:
رادمان دقیقا نظر عکس این و داشت. می گفت یا باید فضولی کنی یا باید در بری.
بارمان لبخند زد... نه با شیطنت... و نه با منظور... حتی شاید یه کم پدرانه... گفت:
داداش من فقط دو روز جلوترش و می بینه... ولی من همیشه به فکر سال های بعدم. رادمان دنبال راه فراره من به فکر زندگی بعد فرارتونم. یادت که نرفته! تو یه مجرمی... نذار محکوم شی... تا جایی که می تونی سیاست به خرج بده... فیلم بازی کن... گوشات و تیز کن... هرچی می شنوی و پیش خودت ثبت و ضبط کن... روزی که توی اتاق بازجویی و جلوی بازپرس نشستی به حرف من می رسی....
******
دانیال یه پلیور شیک سرمه ای پوشیده بود و کراوات خاکستری زده بود. یه بارونی کوتاه سرمه ای هم تیپ خوبش و تکمیل می کرد. اون دو مرد هیکلی هم جلو نشسته بودند و یکی از اونا رانندگی می کرد.
انگشتام و توی هم گره کرده بودم. سرم از فکر کردن به مسائل مختلف درد گرفته بود... حرف های بارمان به نظرم منطقی می اومد. تو دلم آرزو می کردم که عرضه ی اجرا کردن این نصیحت ها و پیشنهادها رو داشته باشم.
تصویر زنی که با ماشین زیر کرده بودم... و از اون بدتر... مردی که شاهد مرگش بودم یه گوشه ی ذهنم مونده بود و تا از فکر کردن به چیزهای دیگه فارق می شدم به مغزم هجوم می اوردند.
و در آخر... رادمان... یه جورایی دلتنگش بودم... اونو دوست خودم می دونستم... تنها دوستی که داشتم... تنها همدردی که توی اون شرایط برام وجود داشت... یعنی چه بلایی سرش اورده بودند؟ ... نگرانش بودم.
با صدای دانیال به خودم اومدم:
عوض شدی!
نیم نگاهی بهش کردم. دیگه اونو پیش خودم به عنوان یه فرد جدید می شناختم و هرچه قدر تلاش می کردم نمی تونستم اون دانیال درس خون توی دانشگاه و به خاطر بیارم. با این حال پوزخندی زدم و گفتم:
توام... خیلی زیاد!
سر تکون داد و گفت:
منظورم این بود که خوشگل شدی.
جوابش و ندادم. اگه در شرایط دیگه ای بودم و یه پسر خوش تیپ و آراسته بهم می گفت که خوشگل شدم تحت تاثیر قرار می گرفتم ولی... من یه نفر و کشته بودم و توی قتل سروان هم ناخواسته شریک شده بودم... دیگه این طور مسائل اهمیتش و برام از دست داده بود. این افکار و احساسات دخترونه مال ترلان خوشبختی بود که توی خونه ور دل مامانش نشسته بود و اون قدر بی کار بود که می تونست با هر حرفی برای خودش رویاپردازی کنه.
به جاده نگاه کردم. همیشه دوست داشتم بدونم میگون کجاست که آوا با خانواده ی عموش آخر هفته ها به اونجا می ره. حالا توی شرایط و موقعیتی که اصلا انتظارش رو نداشتم راهی میگون شده بودم... برای دیدن مرد دیوانه ای که از سرمای تهران برفی فرار کرده بود و به یه جای سردتر پناه اورده بود. از جاده ی اصلی خارج شدیم. وارد یه راه خاکی شدیم که به ویلاهای بالای تپه منتهی می شد.
دانیال گفت:
اسم این مردی که داریم می ریم پیشش استاد پژمان اِ... یعنی همه استاد صداش می کنند.
با بی علاقگی گفتم:
به من چه؟ نقش من این وسط چیه؟
یه دفعه یاد توصیه ی بارمان افتادم. سر جام جا به جا شدم. حق با اون بود. نباید این طوری حرف می زدم. باید اطلاعات جمع می کردم.
دانیال گفت:
تو امشب فقط وظیفه داری که با من کل کل نکنی و ادای یه دوست دختر خوب و در بیاری.
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با صدای بلندی گفتم:
چی؟
دانیال لبخند پلیدی بهم زد و گفت:
چی؟ عارت می یاد دو ساعت این نقش و بازی کنی؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
من قرار بود اینجا راننده باشم... نه چیز دیگه!
دانیال با قاطعیت گفت:
اون قول و قرارها بهم خورد. تو رو نمی شه کنترل کرد. از این به بعد خودم می خوام دور و برت باشم. فهمیدی؟ باید جلوی چشمم باشی. اگه بهم ثابت بشه که به درد این کار نمی خوری می دم شرت و بکنند.
چیزی نگفتم. تو دلم گفتم:
شاید این طوری بهتر باشه...
با لحن معمولی پرسیدم:
این یارو چی کاره ست؟
دانیال گفت:
یکی که خیلی توی کارمون بهش احتیاج داریم... می دونی! اگه همیشه بخوای از روش های معمول استفاده کنی خیلی زود شکست می خوری. پژمان می تونه کمکمون کنه که پیشرفت کنیم... فقط مشکل اینه که ایشون یه مقدار دارن طاقچه بالا می ذارن... بوی پول به مشامش خورده... برای همین فعلا ادعای انسانیت می کنه و حاضر نمی شه کمکمون کنه.
جلوی در یه آپارتمان چهار طبقه ی شیک متوقف شدیم. یکی از بادیگاردهای دانیال گفت:
صبر کنید ماشین و پارک کنیم و ...
دانیال وسط حرفش پرید و گفت:
شما دو تا توی ماشین بمونید... این یه مهمونی دوستانه ست.
خشاب اسلحه ش و چک کرد و گفت:
می تونم مراقب خودم باشم.
اسلحه رو توی جیب داخلی بارونیش گذاشت.
وارد حیاط شدیم. تعداد زیادی پله ی سنگی رو باید بالا می رفتیم تا به در ورودی برسیم. باغچه ی شیک سه طبقه ای دو طرف پله ها قرار داشت. وسط باغچه چراغ هایی به شکل فانوس قرار داشت. می تونستم حدس بزنم توی بهار این باغچه ی قشنگ با گل های رنگارنگ چه قدر دیدنی می شه.
طبقه ی اول رو باشگاه و استخر سرپوشیده تشکیل داده بود. به طبقه ی دوم رسیدیم. در باز بود و یه مرد میانسال دم در ایستاده بود. شلوار و جلیقه ی سفید با پیرهان آبی پوشیده بود. موهای کم پشت جوگندمی و چشم های تیره داشت. چهارشونه و خوش اندام بود. با دیدن دانیال خندید و گفت:
پس محبی فهمیده رگ خواب من دست تو اِ... بیا تو دانیال!
دانیال نیم نگاهی بهم کرد و با پژمان دست داد. سریع مغزم به کار افتاد و اسم محبی رو ذخیره کرد... ذهنم شروع به پردازش اطلاعات کرد... پژمان حاضر نبود با این مبلغ به این باند همکاری کنه... شخصی به اسم محبی دانیال و فرستاده بود که اونو راضی کنه... یعنی امکان داشت که محبی همون رئیس باشه؟
دانیال دستش و روی شونه م گذاشت و گفت:
اینم دوست دخترم... باران!
باران؟ خب چرا از قبل با من هماهنگ نکرد؟ من با باران راحت نبودم... حداقل ای کاش یه اسمی می ذاشت که به اسم خودم نزدیک تر باشه. پژمان دستش و جلو اورد... دانیال با نگرانی نگاهم کرد ولی برخلاف انتظارش با خوش رویی با پژمان دست دادم و گفتم:
وای بالاخره تونستم شما رو ببینم. دانیال خیلی از شما برام گفته بود.
دانیال خیلی سریع تونست خودش و جمع و جور کنه و حیرت زدگیش و پشت چهره ی سردش قایم کنه. اون شب اصلا قصد نداشتم سرکشی کنم. حرف های بارمان توی گوشم بود. می دونستم جای خوبی برای کسب اطلاعات اومدم. همین طور داشتم برای پژمان زبون می ریختم:
وای چه خونه ی قشنگی!... چه باغچه ی خوشگلی هم داشت... منم هی به دانیال می گم آخر هفته ها من و بیار این دور و برها که آب و هواش خوبه ولی نمی دونم آخر هفته ها کجا سرش و گرم می کنه که یاد هرچیزی می افته جز من!
کم مونده بود دهن دانیال از تعجب باز بمونه. پژمان بلند خندید و گفت:
راستش دانیال اولش خیلی تعجب کردم وقتی فهمیدم بالاخره اسیر یه دختر شدی ولی الان می فهمم که حق داشتی!
دستش و روی شونه م گذاشت و موهام و بوسید. اخمام توی هم رفت. با این که سن و سال بابام و داشت ولی چندشم شد. اگه دست خودم بود جای بوسه شو با دست پاک می کردم. یه صدایی توی سرم گفت:
حقته! تا تو باشی این قدر وراجی نکنی.
سمت چپ در ورودی راهرویی بود که در هر سه اتاق خواب خانه به اون باز می شد. دو تا پنجره با کرکره های زرد توی راهرو بود. انتهای راهرو هم حموم و دستشویی قرار داشت.
من و دانیال وارد یکی از اتاق ها شدیم. اتاق به نسبت خالی بود. فقط یه فرش ماشینی و یه مبل لیمویی رنگ رنگ اتاق بود. پالتوهامون و در اوردیم. در کمد نیمه باز بود. متوجه شدم که قسمت داخلی در و یه آینه ی بزرگ تشکیل داده. همون طور که داشتم جلوی آینه موهامو مرتب می کردم حرکات دانیال رو هم زیر نظر داشتم. پشتم ایستاد و دستش و دور کمرم حلقه کرد. آهسته گفتم:
پررو نشو... مثل این که جدی گرفتی ها!
از توی آینه دیدم که همون پوزخند مغرورانه روی صورتشه. سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت:
چی تو سرته؟
از این که نفسش به گوشم می خورد خوشم نمی اومد. سرم و به سمتش چرخوندم و گفتم:
دارم کاری که گفتی و می کنم. چیه؟ خوشت اومده؟
نگاه معنی داری بهم کرد و گفت:
همچین بدم هم نیومده.
قلبم توی سینه فرو ریخت. زیرلب گفتم:
عوضی!
قبل از این که بیشتر از این پررو بشه بهش تنه زدم و از اتاق بیرون رفتم.
سمت راست در ورودی سالن قرار داشت. کنار کمدی که ابتدای سالن بود دری به بالکن باز می شد. انتهای سالن هم یه آشپزخونه ی اپن جمع و جور بود. یه دست مبل نارنجی خوشرنگ توی سالن چیده شده بود که با رنگ زرد پرده ها هماهنگی داشت. اولین چیزی که به نظرم اومد این بود که این خونه تلویزیون نداره. کار سختی نبود که تشخیص بدم خونه رو تازه گرفتند و هنوز پرش نکردند. یه صدایی توی سرم گفت:
این دقتی که الان داری به خرج می دی و اگه اون موقع که رانندگی می کردی داشتی الان اینجا نبودی!
توی ذهنم به صدای توی سرم گفتم:
می ذاری گندی که زدم و جمع و جور کنم یا نه؟
دانیال کنارم نشست و دستش و روی شونه م گذاشت. توی اون لحظه چپ چپ نگاه کردن های من و لبخند زدن دانیال که از روی بدجنسی بود واقعا دیدنی بود. پژمان با یه بطری مشروب و سه تا گیلاس از آشپزخونه خارج شد. تو دلم گفتم:
همین و کم داشتم!
پژمان روی مبل لم داد و کوسن ها رو دور و برش گذاشت. به دانیال گفت:
زحمتش و می کشی؟
تو دلم گفتم:
خدایا! این و کجای دلم بذارم؟ حداقل ای کاش اولش یه کم قیافه می گرفتم و الکی صمیمیت نشون نمی دادم که این طوری گیر نکنم.
دانیال شروع به باز کردن بطری کرد. پژمان داشت احوال پرسی می کرد و گوش های منم تیز شده بود:
محبی چطوره؟ شنیدم بیماریش جدیه! هنوز ایرانه؟ راهی پیدا نکرده که خارج بشه؟
جواب دانیال یه جمله بود:
خیلی وقته باهاش تماس نگرفتم.
پژمان گیلاسی رو که دانیال براش پر کرده بود برداشت و گفت:
پس حتما خیلی بهت اعتماد داره که همه ی کارها رو دست خودت سپرده.
دیگه مطمئن شده بودم که محبی اسم رئیسه. قلبم از هیجان محکم توی سینه می زد. دانیال گیلاسی دستم داد و گفت:
خانوم بچه های تو چطورن؟ ایران بیا نیستن؟
پژمان کمی از نوشیدنیش و با لذت مزه مزه کرد و گفت:
اتفاقا دخترم بهار امسال می یاد ایران. می خوام به افتخارش یه مهمونی بدم... یه مهمونی که همه ی دوست و آشناها رو دعوت کنم... دوست دارم تو و باران هم باشید. خیلی ها هستند که می خوام نشونت بدم.
به وضوح دیدم که چشم های دانیال برق زد ولی گفت:
راستش... مطمئن نیستم که بتونم بیام.
نگاهی معنی دار بهم کرد و به پژمان گفت:
برادر باران هم بهار امسال می یاد ایران. قراره یه مدت با هم بریم مسافرت... راستش به باران قول دادم که اون چند وقت و با اونو برادرش باشم.
پژمان اخم کرد و گفت:
خیلی بد شد... دوست داشتم سبزواری رو نشونت بدم.
دانیال پوزخندی زد و گفت:
اتفاقا خیلی مشتاقم که از نزدیک ببینمش... ولی... دیدی که... دل باران از دست من پره. مرتب بهم می گه که براش وقت نمی ذارم.
دانیال دوباره یه نگاه معنی دار بهم کرد. متوجه شدم منتظره تا منم یه چیزی بگم. به ناچار دوباره شروع به زبون ریختن کردم:
آخه دانیال همه ی وقتش و با کار و همکاراش پر می کنه. دفعه ی پیش هم که برادرم اومده بود ایران دانیال حتی یه بارم برای دیدنش نرفت و برادرم واقعا ناراحت شد... وقتی هم که بهش می گم هیچ وقت برای من وقت نداره و بهم اهمیت نمی ده، می گه که پر توقعم!
با ناز و ادا برای دانیال پشت چشمی نازک کردم. پژمان غش غش خندید و گفت:
اینم از عوارض کارهای پر زحمته دیگه!... راستش و بگید! کجا باهم آشنا شدید؟ ظاهرا خیلی وقته همدیگه رو می شناسید.
دانیال دستش و دور کمرم انداخت و گفت:
آره. من و باران چند ساله که همدیگه رو می شناسیم... آشناییمون به پارتی های دوران دانشجویی برمی گرده ولی تازگی ها به این نتیجه رسیدیم که بهتره روابطمون و با هم صمیمانه تر کنیم.
رو بهم کرد و با لبخند گفت:
مگه نه عزیزم؟
در جوابش لبخندی زدم که بیشتر شبیه دهن کجی می موند.
گیلاس های دانیال و پژمان خالی شده بود ولی من حتی برای فیلم بازی کردن هم حاضر نشده بودم گیلاس و به سمت دهنم ببرم. دانیال که می ترسید پژمان شک بکنه درست زمانی که پژمان داشت تلفن جواب می داد گیلاس رو از دست من گرفت و با گیلاس خالی خودش عوض کرد.
وقتی تلفن پژمان تموم شد دانیال پرسید:
خب... کار و بارت چطوره؟
پژمان کمی دیگر برای خودش نوشیدنی ریخت و گفت:
بدک نیست... چند تایی شاگرد خصوصی دارم.
تو دلم گفتم:
مسلما معلم پیانو نیست!... هیکلش که ورزشکاریه... شاید برای تمرین دادن برای یه ورزش خاص می خوانش... شاید برای دفاع شخصی یا کیک بوکسینگ و اینا!
کم کم قضیه داشت برام روشن می شد... پس می خواستند با کمک پژمان نیروهاشون و ورزیده تر بکنند. تو دلم گفتم:
اینا هیچ ربطی به مواد مخدر نداره... دیگه مطمئنم بارمان دروغ گفته که ماجرا در مورد مواده. دستم بهش برسه می کشمش... بهم اطلاعات غلط می ده بعد می گه روزی که بشینی جلوی میز بازپرس این حرف ها به دردت می خوره. منو مسخره ی خودش کرده.
دانیال گفت:
هنوز سر حرفت هستی؟ نمی خوای قبول کنی که باهامون همکاری کنی؟
پژمان گیلاسش و روی میز گذاشت و گفت:
قبول کن که کار کردن با شماها خیلی زحمت داره و در عین حال خطرناکه... باید در عوضش یه چیزی بگیرم که ارزشش و داشته باشه. بهت برنخوره ها! تو پسر خیلی خوبی هستی ولی قیمتی که پیشنهاد می کنی... نمی ارزه... یعنی به ریسکش نمی ارزه.
دانیال چیزی نگفت. پکر شده بود. پژمان دستاش و بهم کوبید و گفت:
خب! نظرت در مورد آب تنی چیه؟ تازه جکوزی و روشن کردم.
دانیال سریع توی جلد همون پسر خوش اخلاق رفت و گفت:
من که موافقم!
پژمان بهم نگاه کرد. تو دلم گفتم:
جانم؟ یعنی قراره منم باهاشون آب تنی کنم؟ خدایا! غلط کردم که اومدم!
دوباره از در شوخی و خنده در اومدم و گفتم:
شما که می دونید خانوم ها چه قدر به آرایش و موهاشون حساسند. نمی تونم بیام... ممکنه همه ش به هم بخوره.
پژمان با بی خیالی گفت:
ای بابا! فقط می خوایم توی جکوزی بشینیم.
تو دلم گفتم:
خدایا! منو بکش!
دانیال که می دونست در مورد این یه مسئله کوتاه نمی یام گفت:
این خانوم ما خیلی حساسه! می ترسه آب به موهاش بخوره و اتوی موهاش خراب شه.
پژمان دیگه اصرار نکرد. خوشبختانه از اون آدم های تعارفی نبود. به سمت اتاقش رفت تا بساط استخر و آماده کنه. من و دانیال توی سالن تنها شدیم. نفس راحتی کشیدم. حتی فکر کردن به ماجرای جکوزی هم حالم و بد می کرد.
دانیال سرش و به گوشم نزدیک کرد. سریع سرم و کنار کشیدم و گفتم:
دانیال! می زنم تو صورتت ها!
پوزخندی زد. کم کم داشتم به این پوزخندهای مغرورانه ش حساسیت پیدا می کردم. گفت:
می خوام یه چیزی در گوشت بگم. اجازه هست؟
دوباره سرش و به گوشم نزدیک کرد و گفت:
یه کاری کن که راضی شه من و تو با برادرت توی مهمونی دخترش حاضر شیم.
با تعجب گفتم:
برادرم؟
دانیال ابرو بالا انداخت و آهسته گفت:
رادمان!