حوصله ی خونه رفتن نداشتم.یکم دور زدم و از همون جا به سمت آدرسی که شهاب فرستاده بود رفتم.ساختمون دو طبقه ای رو دیدم.که با تابلوی کوچیکی روش با تابلویی نشون میداد که برای تدریس گیتاره.ماشین رو پارک کردم.جلوی ماشینم یه پورشه پانامرای بادمجونی بود...چه ماشینی...از ماشین پیاده شدم و زیر چشمی به ماشین خودم نگاه کردم.با اعتماد به نفس تو دلم گفتم هنوز پراید من سرتره.طبقه ی اول چیز خاصی نداشت.برای همین رفتم طبقه ی دوم.از پشت در صدای قهقه ای رو میشنیدم.مقنعه ام رو درست کردم.

صدای دختره رو شنیدم که گفت:باور نمیکنی شهاب اگه بگم چقدر ضایع شد.مهمونی خراب شد...همه وسط سالن غش کرده بودن از خنده.

صدای خنده ی بلند شهاب رو شنیدم.یه پسره ی دیگه گفت:اون شب واقعا جات خالی بوددیگه فکر نکنم هیچ پارتی ای دیده بشه.

نمیدونم چرا از خندیدن شهاب حرصم گرفت.دیگه صبر نکردم و در رو باز کردم.سه نفر اون جا بودن.چشم هر سه تاشون به سمت در برگشت.دور هم نشسته بودن.پشت پسره به من بود.ولی دختره و شهاب روشون به سمتم بود.در نگاه اول باور نمیکردم این شهاب باشه.از جاش بلند شد و با خنده اومد سمتم.چه کت و شلواری پوشیده بود.لامصب چه تیپی داشت.داشتم سوتی میدادم.لبخندی زدم و گفتم:سلام.

اون دوتا هم از جاشون بلند شدن.سلام کردن.شهاب هم گفت:سلام خانم طراوت.چقدر زود اومدین.

به حد مرگ از اینکه من رو جلوی اینا با فامیل صدا کرد لجم گرفت...دوست نداشتم.نمیدونم چرا...ولی دوست نداشتم...بهش نگاه کردم و گفتم:کار خاصی نداشتم.گفتم زودتر شروع کنیم.اگه کار دارین میتونم ...

اومد وسط حرفم و با دستش به اتاقی اشاره کرد و گفت:خواهش میکنم.این چه حرفیه.بفرمایین.

چه عطری زده بود...بوی خیلی خاصی داشت...حس عجیبی داشتم...حس مالکیت...آره همین حس بود...دختره هم داشت با کنجکاوی من رو نگاه میکرد.شهاب در رو باز کرد.ولی من هنوزم در گیر افکارم و نگاه کردن به دختره بودم.شهاب با لبخند گفت:خانم طراوت.

بهش خیره شدم.و بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل.چند تا صندلی اونجا بود.روی یکیش نشستم.شهاب که هنوز جلوی در بود گفت:از نظرتون اشکالی نداره که در رو ببندم؟

_خیر.مشکلی نیست...

به طور غریزی من هم رسمی تر شده بودم.کتش رو در آورد....چه هیکلی داشت...اومد روی صندلیه کنارم نشست.نفسم گرفت....این چه حسی بود...چرا اینطوری میشدم....حس میکردم داغ شدم..سرم رو انداختم پایین و با نیروی بزرگی که از ته وجودم میخواست که به شهاب نگاه کنم مقابله کردم.شهاب لپ تاپش رو در آورد و روی صندلیه اضافه ای که آورده بود گذاشت.بعد از اینکه روشنش کرد گفت:آماده این که شروع کنیم؟

سعی کردم لبخند بزنم و خونسرد باشم:البته.

توی چشمام خیره شد من هم بهش نگاه کردم...حالم خراب بود بدتر شد....اون هم یک لحظه با یه حالتی نگاهم کرد ولی سریع چشماش رو بست و حس کردم جاش رو با یه تیکه یخ عوض کرد.گفت:

_اولین چیزی که باید در موردش بدونی آی پیه.آی پی شناسه ی هر کامپیوتریه که به اینترنت وصل میشه....

داشت حرف میزد...توی وجود خودم یه دادی زدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم..ولی مگه این عطر لعنتی ای که زده بود میزاشت.....باید حواسم رو جمع میکردم تا آتو دستش ندم.برای همین با دقت روی حرفاش تمرکز کردم...

_تو اول باید با آی پی خوب آشنا بشی.درسته پایه ی هر نفوذی برنامه نویسیه کامپیوتره ولی خب برای اینکه من برنامه ها رو از قبل در اختیارت میزارم هیچ مشکلی نداریم...

وسطای درس دادنش بود.مغزم داشت منفجر میشد.دیگه از اون حال و هوای اولیه در اومده بودم.ولی اون کمی کلافه شده بود.یکی از دکمه های بالاییه پیرهنش رو باز کرد.زیر چشمی بهش نگاه کردم...اگه میخواستم با خودم رو راست باشم باید اعتراف میکردم که چقدر خواستنی بود....بعد از اینکه قسمتی از درسش تموم شد از جاش بلند شد و به سمت در رفت.با کنجکاوی نگاهش کردم.در رو باز کرد و از همون جا گفت:پانته آ لطفا کنترل اسپیلت رو بیار.

وقتی کنترل رو گرفت تشکری کرد و اومد توی اتاق و اسپیلت رو روشن کرد.کمی جلوش وایساد و باعث شد بوی عطرش توی اتاق پخش بشه...چون پشتش بهم بود خیره نگاهش کردم.قد نسبتا بلندی داشت.هیکل دختر کش به همراه پیرهن و شلواری گرون قیمت...برگشت سمتم.اینبار کمی صندلیش رو با فاصله ازم گذاشت...تو دلم خندم گرفت...داشتم با خنده نگاهش میکردم که سرش رو بالا کرد و ابرویی بالا انداخت و گفت:خانم طراوت حواستون به این برنامه باشه که چطوری کار میکنه.

همونطوری که یه لبخند اعصاب خورد کن روی صورتم بود سرم رو به نشانه ی تفهیم تکون دادم و به لپ تاپ چشم دوختم.نفسش رو پفی کرد و دوباره شروع کرد به توضیح دادن.یه پیغام گوشه ی صفحه ی لپ تاپش باز شده بود که داشت روانیم میکرد.تیک داشتم.باید حتما ضربدر میزدمش.سعی کردم حواسم رو پرت کنم ولی مگه میشد...آخر هم بدون هیچ اختیاری دستم رو بردم سمت لپ تاپ تا سریع ببندمش که همون لحظه دست شهاب هم اومد روی صفحه ی لمسی و دستامون به هم خورد.من بدون هیچ واکنشی کارم رو کردم ولی شهاب همون طوری که دستش روی هوا مونده بود با کنجکاوی نگاه کرد که ببینه من چیکار میکنم.وقتی متوجه کارم شد دستش رو عقب برد.وقتی دستش نزدیک دستم بود حس میکردم هاله ای اطراف دستمه.جدی بهم نگاه کرد.من هم بهش با پرسش نگاه کردم.همونطور خیره گفت:شما حواستون به چیز هایی که من میگم هست؟

نیشم رو باز کردم و گفتم:شرمنده خیلی روی اعصاب بود.

خنده اش گرفت.چشماشم از این حرکتم خندید ولی جلوی خودش رو گرفت و گفت:اگه بخواین به همچین چیز های کوچیکی تا این حد حساسیت نشون بدین که زندگی کلافه تون میکنه.

خندیدم و گفتم:توی زندگی بیشتر از هرچیزی پیغام های روی صفحه ی کامپیوتر عصبیم میکنه.


ابرویی بالا انداخت و دست به سینه به گوشه ی صندلیش تکیه داد وطوریکه روش به سمت من بود با لذت بحث رو ادامه داد:غیر از این یه مورد دیگه چه چیز کامپیوتر اذیتتون میکنه.

در حالیکه لبم رو میجویدم کمی فکر کردم و گفتم:وقتی دارم توی لپ تاپ فیلم میبینم وقتی نشانه ی موس وسط صفحه باشه عذاب بزرگیه که تا آخر فیلم رو کوفت میکنه.

خنده ی قشنگی کرد و گفت:جالبه.

داشتم از بحثمون لذت میبردم:شما حساسیت خاصی ندارین؟

در حالیکه تو فکر رفته بود گفت:حساسیت هایی مثل شما ندارم.من فقط وقتایی که صفحه ی کامپیوتر یا لپ تاپ لک داره واقعا اذیت میشم.

دو تامون خندیدیم.نمیدونستم دیگه باید چی بگم برای همین سرم رو کمی انداختم پایین ولی نگاه خیره و خندون شهاب رو حس میکردم.بعد از چند لحظه که سکوت شد و داشتم از نگاه هاش کلافه میدشم آروم گفتم:کلاس تا کی ادامه داره؟

متعجب گفت:خسته شدین؟

سریع گفتم:نه.اصلا.اتفاقا خیلی کار جالب و شیرینیه.

به ساعتش نگاه کرد وگفت:آره واقعا شیرینه ولی مثل اینکه 5 دقیقه هم از ساعتی که تایین کرده بودیم گذشته.

ناراحت شدم.ولی به روی خودم نیاوردم.گفتم:

_فردا هم کلاس همین جاست؟

از جاش بلند شد.من هم بلند شدم.کتش رو انداخت روی دستش و گفت:آره.ساعت 6 تا 8 میتونی بیای ؟

کمی فکر کردم و گفتم:آره.خوبه.

لپ تاپش رو خاموش کرد و گذاشت توی کیفش.رفت سمت در و در رو برام باز کرد و گذاشت من اول خارج بشم.پشت سرم اومد بیرون.ساعت 7 و ده دقیقه بود.منشی از جاش بلند شد و با لبخند جذابی گفت:میری شهاب؟

دلم میخواست موهاش رو از ته بکنم.چه معنی ای داره که انقدر خودمونی رفتار میکنه.شهاب لبخندی زدو گفت:آره.کامران رفت؟

_نیم ساعتی میشه.نخواست مزاحمتون بشه.گفت من ازتون معذرت بخوام.

لبخند مصنوعی ای زدم.به انگشت دختره نگاه کردم.هیچ حلقه ای نداشت.به خودش نگاه کردم که دیدم حواسش رفته سمت یقه ی شهاب.شهاب چند تا کاغذ رو از روی میز برداشت و رو به دختره گفت:اینا رو کامران گذاشته؟

_آره همیناس.

_باشه ممنون.ما دیگه میریم.

نگاه دختره واسم خنده دار بود.آره بسوز عزیزم.ما که رفتیم.هههه...

خداحافظی کردیم.دوباره شهاب در رو برام باز کرد و من خیلی موقر تشکر کردم و رفتم بیرون.آروم آروم از پله ها پایین میومدم شهاب هم در کنارم میومد.بدون هیچ حسی گفتم:ازدواج کردن؟

کنجکاو گفت:کی؟

_آقا کامران و این خانم؟

_سروناز و کامران رو میگین؟

خندید و ادامه داد:خواهر رو برادرن.

رسیدیم جلوی در.دزدگیر ماشینش رو زد...پورشه صدای آرومی کرد.....سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم که از ماشینش خوشم اومده.ولی مگه خودش نگفته بود که زیاد نمیخواد جلب توجه کنه...احتمالا کاری داشته که هم تیپ زده و هم با این ماشین اومده...ایستاد...من هم ایستادم...

_برسونمتون خانم طراوت!!

_ممنون.ماشین آوردم.

_امشب دوباره با برنامه هایی که براتون توی فلش ریختم کار کنین.

لبخند سنگینی زدم و گفتم:حتما.شبتون بخیر.

اون هم لبخندی زد و گفت:خداحافظ.

به سمت ماشین هامون رفتیم.حس خوبی از رفتن نداشتم...صحبت کردن باهاش واسم لذت خاصی رو داشت.ولی نمیشد کاری کرد.دست دست کردن توجهش رو جلب میکرد.ماشین رو روشن کردم و وقتی داشتم از کنار ماشینش رد میشدم بوقی برام زد.من هم همین کار رو کردم و با غم عجیب و خیلی زیادی به سمت خونه حرکت کردم.

توی اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم.هما هم توی اتاق خودش بود...عاشق بود و به تنهایی بیشتر علاقه داشت...به امروز فکر میکردم...دوست داشتم دوباره اون لحظه هایی که شهاب رو دیدم تکرار بشه....غلتی زدم.داشتم از فکر دیوونه میشدم...بالشت رو گذاشتم روی سرم...نباید میزاشتم حتی ثانیه ای افکارم سمت شهاب بره.احساس کردم تختم لرزید.وحشت زده بلند شدم...صفحه ی گوشیم روشن شده بود...نفسم رو بیرون دادم و به گوشیم نگاه کردم.اس ام اسی از طرف سهیل بود.متعجب ابرویی بالا انداختم...پیامش رو باز کردم عجیب بود...برعکس تصورم یه اس ام اس عارفانه عاشقانه بود:وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را میبست...نمیدانم از احساس زیادش بود یا خود را در آغوش دیگری تصور میکرد....

یه حسی از اس ام اسش پیدا کردم...اینکه همچین اس ام اسی رو برای من فرستاد طبیعی نبود.شاید هم فقط میخواست اعلام وجود بکنه...اینکه سهیل میخواست بهم نزدیک بشه جای شک نداشت ولی مفهوم پیامش.......یعنی قبلا کسی رو دوست داشته؟....اصلا به درک...روی تخت دراز کشیدم و میخواستم گوشی رو بزارم رو سایلنت و بخوابم ولی این فرصت خوبی بود تا بیشتر سهیل رو به خودم نزدیک کنم.اس ام اسی انتخاب کردم و با این مضمون فرستادم<< بدرقه اش کند...شاید با دیگری خوش تر باشد...مگر خوشحالیش آرزویت نبود؟ >>

چند دقیقه بعد از فرستادن این اس ام اس منتظر موندم ولی جوابی نیومد....یعنی انقدر غمگین بود یا همینطوری برای سرگرمی این اس ام اس رو فرستاده بود...بیخیالش شدم و گوشیم رو گذاشتم روی سایلنت و خوابیدم....

***
چه روز پرکاری داشتم امروز...اول باید میرفتم سر قرار با سهیل..اگه حوصله داشتم میرفتم خونه یه چیزی میخوردم.در غیر این صورت باید میرفتم از بیرون سندویچ یا چیز دیگه ای کوفت میکردم..غروب هم که با شهاب قرار داشتم..یاد شهاب دوباره من رو تو حال و هوای دیروز برد...وقتی کنارش بودم....حس امنیت داشتم...نمیدونم چطوری بگم...یه حس محکم بودن...حس آسوده بودن...سخته...توصیف کردن اون حس واقعا برام سخته....
مانتو شلوار ساده ای به همراه مقنعه پوشیدم و از خونه رفتم بیرون....سرجای همیشگی دیدمش...باز هم زودتر از من اومده بود..به ساعت نگاه کردم.هنوز پنج دقیقه تا وقت قرارمون مونده بود...یعنی انقدر درس براش مهم بود؟یا واسه خاطر من میومد؟وقتی از دور من رو دید برام دست تکون داد...من هم سرم رو براش تکون دادم...بهش رسیدم.

_سلام.

_سلام..خوبی؟

در حالیکه روی صندلی مینشستم گفتم:چقدر زود اومدی.

لبخندی زد...ولی لبخندش جدی بود...لپ تاپش رو باز کرد....برخلاف روز های دیگه بدون سر و صدا مشغول انجام کار شدیم...جو خشک اذیتم میکرد...یه چیزی شده بود...اصلا حواسش به اطراف نبود...انگار فقط میخواست زودتر کار امروز رو تموم کنه...زیر نظر گرفتمش....بعد از یک ساعت بی وقفه کار کردن سرش رو بلند کرد که چشماش به نگاه خیره ی من خورد...گفتم:

_چیزیت شده سهیل؟داغون کردی چشماتو...از تو لپ تاپ بیا بیرون....

سرش رو انداخت پایین و گفت:ببخشید....

چشمامو گرد کردم و گفتم:یعنی چی ببخشید؟من میگم چیزی شده؟

بعد از کمی درگیر بودن با خودش سرش رو بلند کرد و صاف زل زد تو چشمام و گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم...ولی دوست ندارم ناراحت بشی...

با تعجب نگاهش کردم...یعنی چی میخواست بگه...نگران شدم....نمیدونم چرا همش میترسیدم نقشمون خراب بشه...سعی کردم خون سرد باشم.گفتم: ناراحت نمیشم.بگو

همونطور خیره گفت:میتونیم با هم قرار بزاریم؟

شوک زده نگاهش کردم...انتظار این حرفش رو نداشتم.خیلی رک گفته بود که چی میخواد....کمی من من کردم و گفتم:سهیل من..انتظار همچین حرفی رو نداشتم...میدونی که من فقط به خاطر درس...

اومد وسط حرفم و گفت:میدونم با کسی دوست نبودی و نیستی...معلومه که از دوستی با کسی خوشت نمیاد...من فقط میخوام باهام باشی.هیچ انتظاری ازت ندارم...شاید واست عجیب باشه...ولی خب باور کن فقط میخوام بعضی اوقات قرار بزاریم...

باورم نمیشد...همه چیز خودش داشت به همین راحتی اتفاق میفتاد...دیگه لازم نبود که نگران نزدیک شدن به سهیل باشم...خودش داشت میومد طرفم...این پیشنهادش برای نقشه مون عالی بود...ولی از یه طرف توی این چند وقت با دیدن رفتار سهیل گیج شده بودم...چطور همچین آدمی میتونست بد باشه....یعنی باید به شهاب شک میکردم؟شاید کار شهاب مشکل داشت و سهیل گناهی نداشت...سعی کردم افکار مزاحم رو از خودم دور کنم.نگاه دقیقی بهش انداختم....لبام رو خیس کردم و گفتم:نمیدونم....ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشم با اینکه بخوایم چند بار باهم بریم بیرون.البته نه خیلی زیاد..

چشماش ناگهان برقی زد...با لبخند واضحی گفت:واقعا خیلی خوشحالم کردی....ممنونم هلیا...

***
خونه روی مبل نشسته بودم و داشتم با هما گپ میزدم...مانتو شلوارم رو پوشیده بودم...نمیدونم چرا ولی دوباره هوس کرده بودم تیپ بزنم....رژ لب براقی زدم...موهام رو حالت فشنی دادم و شال نازکی رو روی موهام گذاشتم...دوباره با کلی خواهش و تمنا عطر خوش بوی هما رو گرفته بودم...وقتی اون انقدر عطر مست کننده میزنه چرا من نباید اینکار رو بکنم؟!...هما کمی که تو فکر رفته بود ناگهانی گفت:

_هلیا نظرت راجع به چادر چیه؟

متعجب گفتم:منظورت چیه؟

سری تکون داد و کلافه گفت:نمیدونم...خودمم گیج شدم.

از حرکاتش تعجب کرده بودم گفتم:چی شده هما؟

با گنگی توی چشمام نگاه کرد و گفت:فرزاد دوست داره چادر بزارم.

داد زدم:چــــــی؟

احساس کردم حالش گرفته شد.گفت:خیلی بده؟

سری تکون دادم و گفتم:نه نه نه...ولی فرزاد؟........چــــــادر!!

در حالیکه از حرفام سر در نیاورده بود گفت:آره مگه چیه؟

_همون فرزادی که من میشناسم؟همونی که با هم دوستین؟

سرش رو دوباره تکون داد و گفت:آره.

خندیدم و گفتم:شوخی میکنی با من؟اون که تیپ و قیافش به اینجور چیزا نمیخوره.

_آره..منم فکر نمیکردم..ولی خب همیشه روی لباس هایی که میپوشیدم غیرت داشت...البته واسه ی چادر اجبارم نکرده فقط بهم پیشنهاد داد.

با مهربونی نگاهش کردم و گفتم:خودت چی دوست داری آبجی؟

_نسبت به چادر حس خوبی دارم..ولی خب نمیدونم میتونم حرمت چادر رو نگه دارم یا نه؟

بدون توجه به حرفای هما دوباره خندم گرفت و گفتم:جدی گفتی هما؟فرزاد ازت خواسته چادر سر کنی؟

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:کوفت.مشکلش چیه؟

_آخه اون دفعه که رفتیم بیرون به راحتی میشد فهمید که خودش و خونوادش خیلی بیخیالن...

_برای منم عجیبه...ولی فرزاد میگه کسی که من دوسش دارم با همه ی دور و اطرافیام فرق داره

پخ زدم زیر خنده و گفتم:اوهــــــو.کی میره این همه راهو.

از اون نگاه های پلنگی بهم انداخت که حساب کار اومد دستم.از جام بلند شدم.به ساعت نگاهی انداختم و گفتم:اگه همدیگه رو دوست دارین و اون ازت خواسته ,چادر گذاشتن عیبی نداره.اتفاقا خیلی هم خوبه...خب آبجی کاری نداری؟

_نه عزیزم.برو فقط سعی کن زوتر برگردی.

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:نمیخواد واسه ی من نقش خواهر بزرگارو بازی کنی.

*****

هرچی با چشم گشتم اثری از ماشین خوشگله ی دفعه ی قبل نبود...در عوض به جاش یه سمند رو دیدم...از پله ها رفتم بالا.اینبار صدایی نمیومد.درو باز کردم...سروناز پشت میزش نشسته بود.وقتی صدای در رو شنید سرش رو بالا گرفت.با دیدن من لبخندی زد و گفت:بفرمایین تو خانم طراوت...آقای پارسیان چند دقیقه ای میشه اومدن.

لبخند بی حالی زدم.نمیدونم چرا با اینکه در ظاهر واقعا خوب بود احساس جالبی نسبت بهش نداشتم.شاید بخاطر صمیمیتش با شهاب بود...تشری توی ذهنم به خودم زدم.این حرفا چی بود که جدیدا با خودم میزدم...دیوونه شدم.اصلا همشون برن به درک....لبخند مهربونی در ادامه زدم و گفتم:

_توی کلاس هستند؟

_نه.دارن با داداشم حرف میزنن.چند دقیقه ی دیگه میان.شما بفرمایین.

تشکر کردم و روی صندلی ای نشستم...10 دقیقه ای گذشت خبری از شهاب نشد...داشت اعصابم میریخت به هم.حداقل به خودش یه زحمتی میداد
میرفت داخل میگفت من اومدم.عجب آدمیه ها...خودش میخواد باهاش لج باشم...کی حالا خواست شهاب رو از تو بگیره...معلومه حسودی میکنه.....توی افکارم داشتم بهش فحش میدادم که صدای باز شدن دری رو از توی راهروشنیدم.ولی خب من چون روی صندلی ای نشسته بودم که به راهرو دید نداشت متوجه ندم کی از در اومده بیرون.صدای شهاب رو شنیدم که آروم گفت:سروناز خانم طراوت هنوز نیومدن؟

نباید از اینکه من رو به فامیل صدا کرد عصبانی میشدم...سروناز خواست جواب بده که شهاب من رو دید..هرچی تلاش کرده بودم که با دیدنش طبیعی باشم دود شد رفت هوا....قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد...اینبار تیپ اسپرتی زده بود...شلوار لی آبی روشن به همراه تیشرت آستین کوتاه سبز....درسته خیلی به خودش نرسیده بود..ولی نمیدونم چرا لباس هایی که میپوشید نفس گیرش میکرد.... ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت:چرا انقدر دیر اومدین.

سعی کردم به باد فحش نگیرمش...داره به من میگه چرا دیر اومدین.تیپ و قیافت بخوره تو سرم....باز هم در جلد خونسردی فرو رفتم و لبخند موقرانه ای زدم و گفتم:من یه ربعی میشه که اومدم....

پرسشی به سمت سروناز برگشت و گفت:ایشون راست میگن؟

احساس کردم سروناز کمی هول شد.مطمئنن این از چشمهای تیز بین شهاب دور نمونده بود..آروم گفت:فکر کردم کامران باهاتون کار مهمی داره...نخواستم...

زیر نگاه سرزنش گر شهاب نتونست حرفی بزنه....ابهت نگاهش دهن من رو بست...چه برسه به سروناز خطا کار....همینطوری خیره نگاهش کرد و بدون اینکه چیز دیگه ای به سروناز بگه رو به من گفت:بفرمایین توی کلاس خواهش میکنم....

با اینکه سروناز حرصم رو در آورده بود ولی نمیدونم چرا دلم واسش سوخت...حس کردم بدجور ضایع شد...شهاب درسته باهاش راحت بود ولی مثل اینکه رحم نداشت...وارد کلاس شدیم...اینبار کنترل اسپیلت همراهش بود..روشنش کرد...روی صندلی ای نشستم...اون هم روی صندلیه کنارم نشست و خیلی خشک گفت:امیدوارم ناراحت نشده باشید...

بیخیال گفتم:نه..مشکلی نیست...

_خوبه...

بعد از چند لحظه سکوت لپ تاپش رو روشن کرد و گفت:اینبار برنامه های مهم تری رو براتون آوردم که مطمئنن خیلی بهش نیاز پیدا میکنین.تو فقط باید رمز ورودی ویندوز سهیل رو بفهمی...بقیه ی رمز ها هرچی که باشه میتونه باز بشه...

خندم گرفت...حواسش نبود بعضی اوقات خودمونی حرف میزد بعضی اوقات شما به کار میبرد...خندم رو خوردم...نباید میخندیدم..شهاب خیلی تو کارش جدی بود...به راحتی میشد این رو فهمید...یاد پیشنهاد امروز سهیل افتادم و گفتم:

_امروز سهیل بهم یه پیشنهادی داد.

پرسشگر نگاهم کرد.منتظر ادامه ی حرفام بود برای همین ادامه دادم:

_میگفت باهم قرار بزاریم...

بدون هیچ حرکتی نگاهم کرد...هیچی از حالتش نفهمیدم...بعد از چند لحظه گفت:مثل اینکه اتفاقات اونجوری که میخوایم پیش نمیره.

متعجب گفتم:ولی اینکه خودش خواسته تا به هم بیشتر نزدیک بشیم خیلی خوبه.

لبای قلوه ایشو خیس کرد و گفت:قبلا گفته بودم که دلم میخواد به جای عشق به هم دیگه اعتماد پیدا کنین.

توی فکر رفتم و بدون اینکه نتیجه ای از افکارم بگیرم گفتم:به هرحال دیگه نمیشه کاریش کرد.چون فکر میکردم پیشنهاد خوبیه قبول کردم.امکان داره اصلا به دوست داشتن هم نرسه...من بیشتر فکر میکنم سهیل میخواد یه نفر رو داشته باشه تا باهاش راحت باشه...و فکر میکنم من این حس راحت بودن رو بهش دادم...

بدون اینکه چیزی بگه یا سری تکون بده دوباره برگشت سر کارش...درک رفتار هاش واسم مشکل بود...دیگه در این مورد حرفی نزد...به جاش انقدر اطلاعات بهم داد که مغزم داشت منفجر میشد.بعد از نیم ساعت گذاشت خودم با یه برنامه کار کنم تا طرز کارش بیاد دستم..خودش به صندلی تکیه داد و دست به سینه نشست و مشغول تماشای کارهای من شد...لعنتی خب نگاهت رو بگیر اون سمت.نمیفهمم دارم دارم درست انجام میدم یانه...زیر چشمی لحظه ای نگاهش کردم...اینکه حواسش به جای لپ تاپ به سمت من بود...وقتی دید نگاهش کردم با ابرو های بالا انداخته گفت:باید بتونی روی کارت تمرکز کنی...

لبخند فرمالیته ای زدم و توی دلم گفتم حاضرم عزراییل بهم زل بزنه ولی تو اینطوری زل نزنی....دمای بدنم داشت بالا میرفت....چند بار با خودم تکرار کردم.من خونسردم..من خونسردم...من خونسردم.....اعتماد به نفسم رو به دست آوردم و بدون توجه به نگاهش کارم رو انجام دادم...بعد از اینکه به درستی تمومش کردم با افتخار بهش نگاهی انداختم...لبخندی زد و گفت:عالی بود...مثل اینکه استعداد داری...

از تعریفش خوشم اومد...حسخودمونی شدن پیدا کردم...بهترین وقت بود تا سوالی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود بپرسم...خم شد به سمت جلو و داشت برنامه ای که باز بود رو میبست که گفتم:

_شما تا الان به جز من چند تا شاگرد داشتین؟

لحظه ای توی همون حال متوقف شد...حس کردم سوال بدی پرسیدم...بعد از چند لحظه خیلی خشک در حالیکه کارش رو انجام میداد گفت:یک نفر...
ترسیدم که بپرسم اون یکی کی بوده...پسره ی خشک...آدم پیش تو باشه دچار دوگانگی میشه.یه بار خوبی یه بار آدم رو نصفه جون میکنی....از نیم رخ بهش زل زدم...چه مژه های زیبایی داشت...خدا توی آفرینش این پسر چی کم گذاشته بود؟چشم های مشکی با این مژه ها...صورت مردونه و خاص....حتی نگاه کردن بهش هم به آدم حس خوبی میداد....فقط یه مشکل داشت اونم اخلاقش بود....گوشیم زنگ خورد...یادم رفته بود بزارمش روی سایلنت...شهاب مکثی کرد ولی دوباره مشغول کارش شد...سریع گوشی رو درآوردم و به شماره نگاه کردم..خارج از کشور بود...احتمال میدادم بابا باشه...از جام بلند شدم و گفتم:ببخشید

شهاب سری تکون داد...زورش میومد حرف بزنه..از صندلی ها فاصله گرفتم و آخر کلاس ایستادم و جواب دادم:

_بله؟

_الو..هلیا...

صدا قطع و وصل میشد و خش خش داشت...مجبور شدم بلندتر حرف بزنم:بله بفرمایین...

_هلیا منم شروین...

قطع و وصلش خوب شد ولی هنوز خش خش داشت...نفسمو با حرص دادم بیرون...

_سلام شروین....خوبی؟

چند ثانیه طول میکشید تا صدام به اون برسه...

_مرسی.تو خوبی؟

_آره خوبم.بابا و عمو و زن عمو چطورن؟

_اونا هم خوبن....

سکوت طولانی شد...بعد از چند لحظه صداش اومد:دلم برات تنگ شده هلیا...اینجا که اومدم بیشتر نبودت رو احساس میکنم....

حاضر بودم اون لحظه فحش بشنوم ولی اینا رو نه...نمیخواستم جلوی شهاب زیاد حرف بزنم.برای همین بدون توجه به حرفای شروین
گفتم:الو...الو...شروین..صدا خوب نمیاد...من الان جایی کار دارم...وقتی برگشتی همدیگه رو میبینیم......به بقیه حتماسلام برسون...خداحافظ...

دیگه نزاشتم اون خداحافظی کنه...با این حرفای آخر اگه دوباره زنگ میزد واقعا به سلامت غرورش شک میکردم..چشمام رو چند لحظه از حرص بستم...آخه الان وقت زنگ زدن بود؟برگشتم دوباره سرجام نشستم..شهاب خیلی بیخیال بود...تا آخر ساعت فشرده همه چیز رو بهم یاد داد و در آخر گفت دیگه احتیاجی به جلسه ی سوم نیست...یعنی با این حرفش انقدر که توی ذوقم خورد دلم میخواست کل اون کلاس رو روی سرش خراب کنم.ولی این حرکات از من بعید بود...برای همین با خونسردی و انگار که نه انگار چیزی شده خوشحال تایید کردم....

دلم گرفته بود...چرا اینطوری شده بودم...دلم میخواست امروز هم میتونستم شهاب رو ببینم...اه لعنت به من....توی حال و هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد...سهیل بود...بی حوصله جواب دادم:


_بله؟


صدای ملایمی داشت:سلام هلیا.خوبی؟


روی تخت نشستم و گفتم:ممنون.تو خوبی؟


_مرسی.


چند لحظه من من کرد.گفتم:


_کاری داشتی سهیل؟


_میتونی بیای بیرون؟


متعجب ابرویی بالا انداختم.چه زود دست به کار شده بود.نمیدونستم برم یانه...از یه طرف حوصله ی رفتن نداشتم و از طرف دیگه وقتی توی خونه بودم فکر
شهاب آزارم میداد.....وقتی سکوتم رو دید گفت:


_هلیا...چیشد؟میای؟


ترجیح میدادم از افکار مربوط به شهاب فرار کنم....گفتم:


_آره میام...کجا میخوایم بریم؟


احساس کردم خوشحال شد گفت:تو بیا...بعدا در مورد جایی که میخوایم بریم حرف میزنیم...


خندم گرفت..چه ذوقی داشت....


***


مانتوی تابستونیه نازکی رو از توی کمد به همراه شلوار لی در آوردم....کیف اسپرتی رو هم گرفتم...بعد از اینکه رژ زدم از خونه اومدم بیرون...هما خواب بود...بیدارش نکردم...وقتی بیدار بشه ببینه نیستم حتما خودش زنگ میزنه.آدرس خونه رو برای سهیل اس ام اس کرده بودم...حوصله نداشتم جای دیگه ای قرار بزاریم...وقتی در پارکینگ رو باز کردم ماشینش رو دیدم...لبخندی زدم و بعد از بستن در به سمت ماشینش رفتم..سریع از ماشین پیاده شد و در رو برام باز کرد.و گفت:سلام


خدا بگم چیکارش نکنه...توی دلم برای اینکارش خندیدم...در حالیکه جواب سلامش رو میدادم سوار ماشین شدم.خودش هم رفت سمت راننده و سوار شد.ماشین رو روشن کرد و گفت:چطوری؟


_خوبم...ولی فکر کنم تو بهتری...


نگاهم کرد..خندید و گفت:آره خیلی...


احساسم بهم میگفت پسر صاف و ساده ایه...حرکت کردیم.دوباره خودش شروع به حرف زدن کرد:


_آهنگ چی گوش میدی؟


_برام فرقی نداره...خودت هرچی دوست داری بزار


موسیقیه ملایمی گذاشت و گفت:


_همیشه موسیقی گوش میدم...هیچوقت آهنگی رو که یه خواننده روش خونده باشه گوش نمیدم.


متعجب گفتم:چــــرا؟


_تا به حال متنی رو پیدا نکردم که حرف دل خودم باشه..برای همین موسیقی های خالی رو گوش میدم تا راحت تر بتونم شرایط زندگیم رو درک کنم.
از حرفاش سر در نیاوردم..بیخیال بیرون رو نگاه کردم.نمیزاشت بینمون سکوت باشه:


_دوست داری کجا بریم؟


نگاهی بهش انداختم...یکم فکر کردم و بیتفاوت گفتم:کافی شاپ فکر میکنم خوب باشه...


یکم بی میل بود ولی بعد از چند لحظه گفت:پیشنهاد خوبیه.


_خودت دوست داشتی کجا بریم؟


_من ترجیح میدادم پارک یا یه همچین جایی با هم باشیم...


با خنده نگاهش کردم...برگشت سمتم و وقتی خندم رو دید گفت:واسه چی میخندی؟


_هیچی...شخصیت جالبی داری.


لبخند محجوبی زد ولی دیگه چیزی نگفت...کنار یه کافی شاپ خیلی شیک نگه داشت..با هم پیاده شدیم و کنار هم قدم زنان به سمت کافی شاپ رفتیم...


بعد از اینکه سفارشامون رو دادیم با دقت بهش نگاه کردم...اول اون هم بهم خیره شد ولی بعد از چند ثانیه کم آورد و گفت:چرا اینطوری نگاه میکنی؟

موشکافانه گفتم:دوست دارم با هم رک باشیم.


سرش رو تکون داد و گفت:حتما...


_چرا این پیشنهاد رو دادی؟


_کدوم پیشنهاد؟


زل زدم بهش و عاقل اندر سفیه نگاهش کردم...اون هم نگاهی بهم انداخت و گفت:حس خوبی بهت داشتم...


_جالبه...ولی خب یعنی چی؟


لباش رو گاز گرفت خواست چیزی بگه که سفارشامون رو آوردن.بعد از اینکه رفتن گفت:


_اگه بخوام روراست باشم باید بگم که اوایل زیاد ازت خوشم نمیومد...


حالت تهاجمی به خودم گرفتم..خندید و گفت:بزار حرفم رو کامل بزنم.

چپ چپ نگاهش کردم و منتظر ادامه ی حرفاش شدم.

_کم کم یه حس عجیبی پیدا کردم...تو دختر خیلی خوبی هستی...چیزی که من اطرافم کم دیدم...وقتی با تو بودم انرژی مثبت میگرفتم...دنیای من همیشه تیره و تار بوده...سردر گم بودم...ولی بیتفاوت بودن تو به اطراف به من آرامش خاصی رو میده که همیشه دنبالش بودم....متوجه منظورم میشی؟
لبخند مسخره ای زدم و گفتم:نه...
ا
ینبار اون بود که عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.با چشمای گرد شده گفتم:خب متوجه نشدم...چرا اینطوری نگاه میکنی؟

متعجب گفت:واقعا حرفام رو درک نکردی؟

_نه

لبخندی زد و گفت:آروم آروم متوجه میشی.

چه خوش خیال بود.مگه من تا کی میخواستم باهاش باشم که متوجه زندگیش بشم...کارم رو انجام بدم هر کی میره سی خودش..مقداری از نوشیدنیم رو خوردم و گفتم:به نظرت تحقیق کی تموم میشه؟

_خسته شدی؟

_نه خیلی...ولی خب دیگه حوصله ی تحقیق ندارم...بیشتر انرژیم رو سر اون مقاله ی قبلی گذاشتم....

آب دهنش رو قورت داد و مات نگاهم کرد...لبخند غمگینی زد و جرعه ای از نوشیدنیش رو خورد..هرچی که بود گذشته بود...دیگه روی این موضوع حساس نبودم...

این اولین قراره غیر رسمیه من و سهیل بود...نمیدونستم قرار بعدی کی میشه...ولی واقعا اون شب کنارش لذت بردم...کم کم یخش باز شده بود وخیلی صمیمی تر از قبل با هم حرف میزدیم...از داشتن دوستی مثل اون بدون در نظر گرفتن حاشیه ها واقعا خوشحال بودم.ولی این حس که میدونستم همه چیز یه روز تموم میشه اذیتم میکرد...

.اگه خونه میموندم و باهاش نمیرفتم واقعا شب سختی رو به خاطر افکارم میگذروندم....

***
جمعه استراحت مطلق بودم..سهیل گفت آخرین کار هارو خودش انجام میده.فقط یه روز برم فایل رو ازش بگیرمو من هم یه نگاهی بهش بندازم...خدا خیرش بده...هوس بیرون رفتن به سرم زده بود...بابا صبح زنگ زده بود و خبرمون رو گرفته بود.خیلی خوشحال بود...این سفر واقعا برای روحیش خوب بود.بدون اینکه در بزنم در اتاق هما رو باز کردم و رفتم داخل....شوک زده سرش رو از توی لپ تاپش بیرون آورد و وقتی من رو دید متعجب گفت:مگه طویله اس؟!!

چشمامو گرد کردم و در حالیکه روی تخت کنارش مینشستم گفتم:مگه نیست؟!!

چپ چپ نگاهم کرد و دوباره سرش رو فرو کرد توی لپ تاپ.با شیطنت گفتم:

_داری چیکار میکنی آبجی؟

دوباره بهم چشم غره رفت و گفت:به توچه..کارتو بگو و برو بیرون.

اداشو در آوردم..وقتی دید چیزی نمیگم دوباره رفت سر کارش...حواسش که پرت شد طی یک عملیات فوق سرعت پریدم کنارش و زل زدم به صفحه...اون هم که انگار انتظار این حرکت رو داشت سریع صفحه رو بست.ولی فهمیدم داره چت میکنه....خندیدم و گفتم:با کی چت میکنی؟

خواست بهم تشر بزنه که دوباره صفحه ی چت باز شد...(باشه خانم گلم...عزیززززززمی)

به اسم فرستنده نگاه کردم.فرزاد بود..یه دونه آروم زدم تو سرش و گفتم:تو چت کردنت با فرزاد رو از من قایم میکنی؟

چشمامو گرد کردم و ادامه دادم:نکنه حرفای خاک بر سری میزد؟

بیشگونی از دستم گرفت که دادم بلند شد و همونطور گفت:پاشو برو بیرون تا نزدم به سیم آخر...

شرورانه در حالیکه سعی داشتم دستش رو جدا کنم تا جای بیشگون رو مالش بدم گفتم:مثلا بزنی به سیم آخر چی میشه؟

حرصش گرفت..لپ تاپ رو گذاشت روی تخت و خواست هجوم بیاره سمتم که گفتم:باشه باشه....باشه بابا...شوخی کردم...

همون طور که مثل عزراییل بالای سرم وایساده بود گفت:کارتو بگو..
ن
گاهی همانند نگاه گربه ی شرک که واقعا به خاطر فرم چشمام باهاش مو نمیزد به سمتش روانه کرد و گفتم:بریم دور دور؟

نشست سر جاش و در همون حالت کلافه گفت:خجالت نمیکشه با این سنش.چند بار بگم جلوی من دور دور نگو از هرچی بیرون رفتنه حالم به هم میخوره..

_خب حالا میای؟

_صبر کن با فرزاد خداحافظی کنم...در موردش فکر میکنم...

بعد خیره نگاهم کرد...یعنی پاشو برو اونور....مثل خواهر های خوب ازش دور شدم و وقت خروج از اتاق موزیانه گفتم:جیش...بوس ...لالا...((و حالت عق زدن گرفتم و در رفتم))

صدای خشنش رو شنیدم که نعره زد:هـــــــــــلیا

روحم شاد شد...رفتم روی مبل نشستم و منتظرش شدم...بعد از چند دقیقه با لبخند از اتاق خارج شد...با نیشخند نگاهش کردم...بدون توجه با خوشحالی گفت:فرزادم میاد...

متعجب گفتم:چــــــی؟

به خودش گرفت و رنجیده گفت:حالا مگه چیشده؟

با لحنی آروم و پوزش طلبانه گفتم:آخه میخواستیم به یاد قدیما عین دو تا خواهر خوب بریم گردش...

اون هم روی مبل نشست و گفت:خب میگی چیکار کنم؟وقتی دید دیر جواب دادم و بعدش هم خداحافظی کردم زنگ زد گوشیم.منم بهش گفتم میخوایم بریم بیرون.اونم گفت روز جمعه دوست نداره تنها برم بیرون...گفت باید یه مرد هم کنارتون با....

نزاشتم حرفش تموم بشه و آروم زدم زیر خنده...چپ چپی نثارم کرد و گفت:اینبار یه چیزی بهت میگما.

خندم رو جمع کردم و گفتم:تو که این همه عمر آزاد بودی چطوری میخوای با فرزاد بسازی.اصلا چطوری گذاشت تو بری کیش؟خیلی برام جالبه.

نگاه عاشقانه ای به انتهای اتاق خونه انداخت و گفت:هنوز عاشق نشدی که بفهمی معنیه این کارها رو...این هم یه جور عشقه...یه جور مالکیت...من هم دوست ندارم فرزاد تنهایی جایی بره...چند وقته دیگه که عاشق شدی متوجه میشی.

خیره نگاهش کردم و گفتم:یکم فکر کن با خودت....آخه من اصلا اهل غیرت هستم؟یا تا به حال شده زیر بار حرف یه پسر برم...برو خواهر من...روحیات تو اینطوری بوده...منو با خودت یکی نکن...برای من هیچی مهم نیست...عشقمم بره هرکاری میخواد بکنه....

نیشمو باز کردم و در ادامه گفتم:والا.

از روی مبل بلند شد و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت:منو بگو دارم با کی حرف میزنم.زودتر برو حاضر شو.فرزاد رو معطل نکنیم که با من طرفی.

اداشو از پشت سر در آوردم و به سمت اتاقم رفتم.از نظر من هردوشون دیوونه بودن.تو اتاق چشمم به کتابهام افتاد.کمتر از یک ماهه دیگه امتحانات شروع میشد ولی من اصلا آماده نبودم.همش تقصیر پارسیان و سهیل بود...دقیقا یک ماهه که از کارو زندگی افتادم...تیپ اسپرت زدم و مانتوی کوتاهی پوشیدم...خط چشم و رژ لبی هم زدم...آماده شدنم خیلی طول نکشید برای همین زودتر از هما از اتاق خارج شدم و دوباره روی مبل نشستم...یه ده دقیقه ای گذشت و نیومد...حقش بود برم سرش غر بزنم.این باز داشت به من میگفت زود حاظر شو عشقم منتظر نمونه...گوشیم رو در آوردم و خودم رو بابازی انگری بردز سرگرم کردم....بعد از 15 دقیقه در اتاقش باز شد...میخواستم غر زدن رو شروع کنم که چشمم به تیپش افتاد....وقتی از شوک خارج شدم سوتی زدم و همونطور مات به سمتش رفتم....محجوبانه و با شرم عکس العمل هامو زیر نظر گرفت...

_چطوره؟بهم میاد؟

_فکر نمیکردم انقدر زود دست به کار بشی.

_دیروز خریدمش.فرزاد هم خبر نداره...گفتم الان که میریم بیرون سورپرایزش کنم.البته با وجود مزاحمی مثل تو نمیتونه ابراز احساسات کنه....

ابروهامو با شیطنت انداختم بالا و گفتم:خب اول من میرم پایین..اونو میفرستم بالا...حرکات عشقولانتون که تموم شد شما هم بیاین..

پررو پررو برگشت گقت:نه فعلا بزار تو کف بمونه.موقع برگشتن تو رو میرسونیم خودمون میریم .

با چشم هایی گرد شده گفتم:روتو برم هما.

کمی از موهاش بیرون بود.موهاش رو زدم داخل و گفتم:تو که این همه زحمت کشیدی حجابتم قشنگ حفظ کن که کارت ارزش داشته باشه.

دوباره برگشت توی اتاقش و خودش رو توی آینه نگاه کرد..جلوی در وایسادم و گفتم:نمیخواین با بابا حرف بزنین؟

برگشت سمتم و گفت:واسه قرار و مدار خواستگاری؟

سرم رو تکون دادم...دوباره نگاهی توی آینه به خودش انداخت و کیفش رو گرفت و اومد سمتم و گفت:وقتی بابا برگشت ان شاء الله به زودی همه چیز درست میشه...

با متلک گفتم:دیرتر بهم خبر میدادی.

_غر نزن.بیا زودتر بریم.فرزاد پایین منتظره...

کفشامون رو پامون کردیم و وارد آسانسور شدیم.چند دقیقه ای بهش خیره بودم و آخر حرفم رو به زبون آوردم:

_رابطه ی تو وفرزاد در چه حده؟

نیشم رو باز کردم...نگاهی بهم انداخت و منظورم رو گرفت و بیخیال گفت:بوس و بغل و همینجور چیزا...

با شیطنت گفتم:همین جور چیزا؟

چشم غره ای رفت و گفت:فکر منفی نکن.

دوباره نیشخند زدم و گفتم:نه...اصلا...

چشماشو گرد کرد و گفت:با تو بودما...چرا نیشخند میزنی!گفتم چیزی بینمون نشده.

ابروهامو دو سه بار بالا پایین کردم و باشیطنت گفتم:باشه بابا...کاملا افتاد...

خواست هجوم بیاره سمتم و دو سه تا ضربه نوش جانم کنه که با باز شدن در آسانسور پریدم بیرون.داشتم اذیتش میکردم وگرنه خودم هم مطمئن بودم هما از این کارها نمیکنه.حالا من رو بگی یه چیزی...درجه ی شیطتنتم بالاست...تا جلوی در دویدم..ولی هما با دیدن ماشین سمند فرزاد مثل یک خانم متین ادامه ی راهو اومد.برگشتم و لبخند حرص در آری به سمتش روانه کردم و درو باز کردم و رفتم بیرون.فرزاد به ماشین تکیه داده بود وقتی من رو دید از ماشین جدا شد و به سمت در اومد.پشت سرم هما هم بیرون اومد..فرزاد اول سر به زیر دستش رو به سمتم دراز کرد و سلام کرد...سپس به سمت هما رفت و با دیدن چادرش نگاه عمیقی بهش انداخت که واقعا حس کردم اون لحظه من و تمام خونه ها مزاحمیم....باید میزاشتیم خلوت کنن...رومو کردم اون سمت که حداقل مانع نگاه های عاشقونشون نشم.....

بلاخره بعد از کمی حال و احوال پرسیه فرمالیته اومدن.فرزاد قد متوسط ولی اندام ورزشکاری ای داشت.چشمای قهوه ای...در کل حالت صورتش جالب بود...و میتونست هواخواه زیاد داشته باشه..ولی خب خواهر من یه چیز دیگه بود...سوار ماشین شدیم...میتونستم به سراحت اعلام کنم که از اومدنم پشیمون شده بودم..من به زور سعی میکردم یخ ماشین رو باز کنم اون دو تا هی نگاه معنی دار به هم مینداختن...تعجب کردم با این همه عشق و علاقه و خواستن چطوری تا الان دووم آوردن...

مارو برد شهر بازی.خدا خیرش بده...با این یه کارش خیلی حال کردم واون دو تا رو تنها گذاشتم و رفتم پی عشق و حال خودم...فقط یه مشکل داشتم که اون هم یه پسره ی سیریش بود...سوار هرچی میخواستم بشم اون هم میومد...به زور میخواست شماره بده....متنفر بودم از همچین پسرای ولگردی...داشتم ناهار رو با فرزاد و هما توی یه رستوران همون اطراف میخوردم که گوشی دومم زنگ خورد...همون گوشی ای که مخصوص شهاب بود...اصلا انتظار نداشتم.آخه کار خاصی دیگه با هم نداشتیم...قلبم از هیجان نمیدونست باید چیکار کنه...هما خیره نگاهم کرد و گفت:چرا جواب نمیدی؟

فرزاد بی توجه خودش رو مشغول غذا خوردن نشون داد.از جام بلند شدم و هما رو در خماری گذاشتم و کمی دورتر دکمه ی اتصال رو زدم.

_بفرمایین.

_سلام خانم طراوت.حالتون خوبه؟

_سلام...ممنون.حال شما چوره؟

بدون اینکه جواب سوالم رو بده گفت:باید فورا ببینمتون.

نمیدونم چرا با این حرفش یه حس بد توی وجودم سرازیر شد...انقدر رک حرف زدن شهاب نشون از این داشت که اتفاق خوبی نیفتاده...

_چیزی شده؟

_باید حضوری بهتون بگم.دو ساعت دیگه خونه ی من.
از تاکسی پیاده شدم...هما رو با فرزاد تنها گذاشتم.اون دو تا هم از خداشون بود.حالا خوبه پیشنهاد بیرون اومدن رو من داده بودم.زنگ خونه رو فشار دادم....در باز شد...ولی لحظه ای دچار تردید شدم...من چطوری به همین راحتی به پارسیان اعتماد کرده بودم....اگه بلایی سرم میاورد چی؟....بفکر این که بلاخره باید از آموزش هایی که توی کلاس های رزمی دیدم استفاده کنم آروم شد.....ولی با این حال باز هم باید خیلی باید مواظب باشم..تو این دوره و زمونه نمیشه به هیچکس اعتماد کرد..و من به چه راحتی این اواخر به همه اعتماد کرده بودم....نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم افکار منفی رو بزارم کنار..در هر صورت من هم انقدر بی عرضه نبودم که نتونم از خودم دفاع کنم...اینبار هم شهاب جلوی در اومده بود...با شلوار لی و تی شرت....چقدر تو خونه به خودش عذاب میداد...خوب یه لباس راحت تر بپوش...مثلا شلوارک..هههه..منو اون که این حرفا رو نداریم.دوباره یاد حرفای پشت تلفن افتادم که گفت باید سریعا ببینمتون...دلم شور میزد...سعی کرد لبخندی بزنه ولی بیشتر از لبخند به اخم شباهت داشت...نیمچه لبخندی زدم و گفتم:سلام.

_سلام..بفرمایین داخل.

چرا انقدر عنق بود...حتی حالم رو نپرسید.با دست بهم طارف کرد که وارد بشم...همون طور که داخل میرفتم آروم گفتم:چیزی شده آقای پارسیان؟
نگاهی بهش انداختم...چهره اش تو هم بود.در رو بست و گفت:بفرمایین بشینیم براتون میگم.

دیگه شکم به یقین تبدیل شد که یه چیزی شده....نکنه سهیل فهمیده و فرار کرده...الان من در خطرم..اوه خدایا...با ترسی که در درونم داشتم ولی سعی میکردم در ظاهر معلوم نباشه روی مبلی نشستم...شهاب هم روی مبلی که نود درجه با مبلی که من روش نشسته بودم زاویه داشت نشست..منتظر بهش چشم دوختم..معلوم بود که شدیدا بهم ریخته اس و این من رو میترسوند...نگاهی خیره بهم انداخت و گفت:همه ی برنامه ها عوض شده...

با چشمایی گرد شده گفتم:یعنی چی؟مگه چیشده؟

همون لحظه خدمتکار با سینیه شربت وارد شد..شهاب بر خلاف حالت های قبلش لبخند مهربونی به من زد که شک نداشتم فقط تظاهر بود...گفت:الان برات توضیح میدم...

با نگاهش حرکات خدمتکار رو دنبال کرد.بعد از اینکه کارش تموم شد گفت:دیگه چیزی نمیخوایم...به بقیه هم بگو وارد این قسمت نشن.

خدمتکار چشمی گفت و از سالن خارج شد.من منتظر بهش چشم دوختم...دوباره اخماش توی هم رفت.پس اون لبخند هم بخاطر حضور خدمتکار بود..ولی چرا؟...باورم نمیشد که حدسم به یقین تبدیل شده و سهیل همه چیز رو فهمیده...کلافه گفتم:

_لطفا سریع تر بگید چی شده؟

چشماشو بست و گفت:متوجه رابطه ی من و شما شدن...
ن
فهمیدم منظورش چیه.دوست داشتم کامل برام توضیح بده..ولی مثل اینکه برای هرکلمه که از دهنش در بیاد باید کفاره میدادم....

_کی؟کی فهمیده؟سهیل؟

مضطرب بهش زل زدم..اون هم توی چشمام نگاه کرد....خیره....چشم تو چشم...طوری که لحظه ای قلبم از جا کنده شد....آروم گفت:مسول های دولت ایران و شرکت سایبری....

متعجب گفتم:چطوری فهمیدن؟

دستی روی ران پاش کشیدو گفت:این رو هنوز نمیدونم.ولی به زودی میفهمم...احتمالا کسی بهشون خبر داده...

از نظر من چیز مهمی نبود...گفتم:

_خب بفهمن..کار شما که خلاف قوانین نیست...اینطوری خیلی بهتر و راحت تر میتونید به هدفتون برسید...

با عصبانیت نگاهم کرد....قبض روح شدم...شمرده شمرده گفت:یه بار گفته بودم خانم طراوت...هیج کس...هیچ احدی نباید از این موضوع با خبر بشه....

سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و خودم رو نبازم...ابرویی بالا انداختم و گفتم:حالا که فهمیدن...دیگه نمیتونیم کاریش بکنیم.

نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:اون ها الان به رابطه ی منو شما مشکوکن...اگه همینطوری بخوایم ادامه بدیم متوجه میشن تو داری با من همکاری میکنی....و این اون چیزی نیست که من میخوام.

کنجکاو گفتم:شما راه حلی دارید؟به نظرتون بهتر نیست من برای یه مدت کنار بکشم؟

برای اولین بار توی اون روز خندید...از اون خنده های خوشگل و تو دل برو....با لبخند گفت:خانم طراوت شما چی فکر کردید؟در حال حاضر چون مشکوک حساب شدید اگه کنار بکشید هم تا آخر عمرتون تحت نظر هستید...نه تنها شما...بلکه تمام اطرافیانتون...

شوک زده داشتم نگاهش میکردم..این خارج از تصورات من بود...کمی نگاهم کرد و ادامه داد:اطلاعات ایران خیلی قویه...نمیتونه به راحتی از هرچیزی بگذره...

_آخه منو شما فقط دو سه بار با هم دیده شدیم.


متوجه شدم از اینکه مجبوره هرچیزی رو برام توضیح بده کلافه شده...ولی دستی به موهاش کشید و خونسرد گقت:


_خیلی سخته که بخوام از این گروه توی یه روز همه چیز رو براتون بگم...مخصوصا اینکه شما نباید خیلی از موارد رو بدونید وگرنه براتون دردسر میشه...


تودلم گفتم دیگه دردسر از این بزرگتر؟فعلا که متوجه شدم از الا به بعد هر لیوان آبی که بخورم شمرده میشه...دیگه هیچ غلطی نمیتونستم بکنم.عصبانی بودم از خودم...آخه چرا من باید از اون اول پیشنهادش رو قبول میکردم...اصلا از کجا معلوم راست بگه؟من حتی یه بار هم چیزی در مورد این آدم نشنیده بودم و به این راحتی بهش اعتماد کرده بودم...آروم گفتم:

_شما راه حلی دارید؟


انگار منتظر همین سوالم بود...به پشتیه صندلیش تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت و گفت:فقط یه راه داره....

خیره شد توی چشمام و با تاکیدی که هم توی چشماش بود و هم توی کلامش گفت:فقط یک راه....

کمی امید درونم زنده شد...چشمامو ریز کردم و گفتم:اینطوری یعنی هنوز شانسی داریم...چه راهی؟

بدون اینکه چشماش رو از روم برداره گفت:توضیحات کاملی رو در این مورد بهتون میدم..ولی این رو یادتون باشه که جز این , راه دیگه ای نیست...مگر اینکه بخواید تا آخر عمرتون زیر نظر باشید...البته باید اقرار کنم که این مشکلات بخاطر من پیش اومد...و شما لطف بزرگی رو به من کردید...این چیزی که میخوام بگم برای من هم خوشایند نیست....ولی قبل از گفتن راهی که برامون مونده باید بگم شما بعد از اتمام ماموریت هرچیزی که بخواید براتون فراهم میشه....
متوجه منظورش نشدم..برای همین پرسیدم:

_هرچیزی که بخوام؟یعنی چی؟

_یعنی هر خواسته ای...پول...ملک..ماشین...برنامه. ..کار...یا هرچیز دیگه ای...برای من مشکل نیست که با یک اشاره بهترین ماشین یا بهترین کار رو براتون فراهم کنم...این ماموریت انقدر برام مهمه که بیشتر از این رو هم حاضرم براش بدم.

با چشمایی گرد شده نگاهش کردم..یعنی اگه میگفتم الان بوگاتی هم میخوام برام فراهم میکرد؟دوست داشتم بپرسم ولی خیلی سوتی میشد...شدیدا کنجکاو شده بودم که بدونم راه حل باقی مونده چیه؟هرچی که باشه بهتر از تحت نظر بودنه....با دستبند توی دستم بازی کردم و گفتم:راه حل رو بگید...میشنوم...

خونسرد نگاهم کرد و گفت:باید با هم رابطه داشته باشیم...

شوک زده فریاد زدم:چـــــــــــی؟

شوکی بزرگتر از این نبود که بخوان به من بدن.بلند زدم زیر خنده و گفتم:شوخیه خوبی بود آقای پارسیان..حالا لطفا راه حل اصلی رو بگید....

خیره نگاهم کرد...چیزی نگفت....درکش برام سخت بود...نمیخواستم مثل دخترای دست و پا چلفتی باشم..برای همین سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم و گفتم:

_آقای پارسیان...متوجه هستید دارید چه پیشنهادی به من میدید؟

باز هم خونسرد گفت:

_میخوام ازتون در خواست ازدواج بکنم..

نیشخندی زدم و گفتم:منم کاملا موافقم...

از جام بلند شدم...بدون اینکه تکونی بخوره قاطع گفت:بشینین....

نگاهم با نگاهش گره خورد....مجبور به نشستن شدم...به حرف اومد:

_همونطور که گفتم این تنها راهیه که داریم.شما در بین روسا و مقامات بالا مثل نامزد و همراه من برای یه مدت نقش بازی میکنید.البته این رو هم هنوز
باید در نظر داشته باشیم که سهیل هیچی از اتفاقات ندونه.یعنی اون اصلا متوجه نمیشه که شما با کسی هستید...هدف ما پرت کردن حواس افراد دیگه اس.در طی این مدت رابطه تون با سهیل به حداقل میرسه...بعد از مدت کمی که بهتون اطمینان میدم اتفاقی براتون نمیفته من وارد کار میشم و افرادی رو که سعی دارن شما رو زیر نظر بگیرن زیر سوال میبرم.چون اون ها حق ندارن روی نامزد من کنترلی داشته باشن...این موقع من رفتاری شدیدا تند باهاشون دارم.برای همین مجبور میشن کنار بکشن...و این رو هم میدونن که کوچترین حرکتشون از دید من پنهان نمیمونه....وقتیکه همه چیز درست شد و دیگه تهدیدی برای شما نبود بدون هیچ سر و صدایی این رابطه رو تموم میکنیم...
فکر همه جا رو کرده بود...بعد از زدن این حرف ها با پرسش نگاهم کرد...توی صداش چی بود که آروم میکرد؟چی بود که نمیزاشت من در برابر پیشنهادش طوفانی رفتار کنم...ولی هنوز هم برام سوالاتی مونده بود:

_خونوادم چی؟اگه از اون ها اطلاعاتی بگیرن؟

از جاش بلند شد و اومد نزدیکم نشست و خم شد سمتم و گفت:اینکار رو نمیتونن بکنن.اون ها فقط میتونن از دور شما رو تحت نظر بگیرن..الان هم نمیدونن که من متوجه کارشون شدم...هیچوقت ریسک نمیکنن که اطراف خونواده و فامیل و آشناهاتون بچرخن...چون در صورت فهمیدن من کل گروهشون زیر سوال میره....بهتره بگم اون ها شما رو زیر نظر دارن..طوری نیست که برن از همسایه یا دوست یا شخصی که شما رو بر حسب اتفاق میشناسه چیزی بپرسن...البته این امکان هم هست که فردی رو به عنوان یک آدم عادی بفرستن اطرافتون...ولی احتمال این مورد هم به همون دلایل خیلی کمه....
بوی عطرش توی مشامم پیچیده بود...سعی کردم خونسرد باشم و روی این مشکل تمرکز کنم..گفتم:

_آقای پارسیان...حرف من یه چیز دیگه اس...به هر حال ممکنه پدرم چیزی بفهمه...اونوقت من چطوری بگم این فرد نامزدمه؟

نزدیک بودنش برام خوشایند بود...باز هم کنترل شده گفت:

_طی اطلاعاتی که من دارم پدر شما مشکلی دررفت و آمدتون با یک پسر نداره....به طور کل در دید خونوادتون من مثل یک دوست اجتماعی و البته صمیمی حساب میشم...در دید سهیل من نباید وجود داشته باشم...و در دید مسولین من نامزد شمام...دو شرط اول سخت نیست.ولی شرط سوم نزدیک بودن ما به هم رو خواستاره.....

نگاهم کرد و پرسشی گفت:متوجه شدید؟

نفهمیده بودم...اصلا متوجه نشده بودم.ولی خب دوست نداشتم بهش بگم متوجه نشده...نمیدونم چی توی چشمام دید که خودش ادامه داد:

_من و شما صیغه ی مدت دار میخونیم...

قهقهه ای زدم که با نگاه جدیه اون ساکت شدم..و با خنده نگاهش کردم...داشت از بازیش خوشم میومد...هیجان زیادی توی این بازی بود....

محکم و با تاکید گفت:هیچ مشکل و اتفاقی برای شما پیش نمیاد که نگران باشید...

با لبخند مرموزی نگاهش کردم..ادامه داد:

_فقط از این به بعد اول شخص و صمیمی همدیگه رو صدا میکنیم...صیغه هم برای اینه که در جمع های دوستانه اگه تماسی بینمون بود ناراحتتون نکنه....رابطتون باید در دید بقیه خیلی نزدیک و با عشق باشه...

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...و دوباره خندیدم...شماتت بار نگاهم کرد و گفت:

_میدونم مشکله...ولی چون من با کسایی که آشنا هستم صمیمی رفتار میکنم بدون شک باید نامزدم از اون ها نزدیک تر و صمیمی تر باشه.وگرنه ممکنه این فکر رو براشون به وجود بیاره که همه چیز یک نقشه اس.....

درسکوت بهم خیره شد....من هم اینبار محکم نگاهش کردم....نمیدونم توی نگاهم چی دید...یا من این اعتماد به نفس رو از کجا آورده بودم....حس کردم چشماش از جسارتم خندید...ولی خیلی جدی گفت:موافقید؟

نیشخندی زدم و چشم تو چشم با ابروهایی از اعتماد به نفس بالا رفته گفتم:باید فکر کنم....