دختر یخی پسر آتش 8
سامیار
باید از الان شروع می کردم به انجام دادن عملیات.حالا یه جوری میگم عملیات
که هرکی باشه فکر میکنه دارم تو یه پرونده ی جنایی کار میکنم.با این فکر با
صدای بلند زدم زیر خنده.که دیدم مامان و بابا دارن با تعجب نگاهم
میکنن.فکر کنم الان دارن پیش خودشون می گن بچشون از دست رفت.
فوری صبحونه ام رو خوردم و به سمت اتاقم رفتم. از اون روزی که اون خواب رو
دیدم حدود2 روز میگذره. امروز میخواستم برم الیکا رو ببینم.سعی کردم بهترین
تیپی که میتونم رو یزنم و با به قول سپهر نیپ دختر کش. البته به خاطر
اینکه می خواستم برم دانشگاه نمی تونستم زیادی تیپ بزنم.
فقط یه چیزی می مونه که اونم متاسفانه اصلی ترین چیزه.چی جوری من میتونم
الیکا رو راضی کنم باهام حرف بزنه با ببینمش؟امروز تو دانشگاه می بینمش ولی
حتی نمیشه با اسم صداش کرد چه برسه به اینکه باهاش صحبت کرد.مثل برج زهر
مار میمونه.
******
الیکا
داشتم با اسچتزی تو پارک قدم میزدم.و به این دو روز گذشته فکر میکردم.چون
بی کار بودم فقط تو خونه بودم یا با استچنزی تو پارک.جواب تلفن های ایسا و
رواویس رو هم نمیدادم.من با خودم درگیر بودم ،با گذشته ام درگیر بودم.تو
این چند وقت اینقدر به گذشته ام فکر کردم دیگه سرم داشت می ترکید.
با کشیده شدن قلاده ی اسچتزی به خودم اومدم تا ببینم مشکلش چیه.
که دیدم اسچتزی قلاده اش به یه بوته ی خار گیر کرده.رفتم طرفش و اروم از بوته های خار درش اوردم طوری که به اسچتزی اسیب وارد نشه.
بعد از اینکه کارم تموم شد،رو به اسچتزی گفتم:دختر خوب،از این به بعد حواست رو خوب جمع کن.
و بعدشم موهای قهوه ای روشنش رو ناز کردم.سرم رو اوردم بالا که با چهار جفت
چشم هیز مواجه شدم.صاف وایساده ام و بی توجه به اون دوتا پسر خواستم به
راهم ادامه بدم که یکی از پسرا گفت:مادر شدن خیلی بهت میاد خانوم خشگله.
ازشون نمی ترسیدم،از این می ترسیدم که کسی از فامیلامون من رو اینجا ببینه و اون موقع دیگه کل ابروی نداشتم از بین میره.
بی توجه بهشون داشتم از کنارشون رد میشدم که اون یکی پسره بازوم رو گرفت و گفت:کجا خانوم خوشکله.ما با شما کار داریم.
خوشبختانه کلاس ورزش های رزمی زیاد رفتم و می تونستم از خودم دفاع کنم.اینا هم چیزی نبودن.
بازوم رو از دستش کشیدم.مچ دستش رو گرفتم و با تموم زورم پیچوندمش،خودم رو
به گوشش نزدیک کردم و گفتم:نی نی تو هنوز دهنت بو شیر میده برو به مامانت
بگو پسونکت رو بده.
خواستم یه بار دیگه مچش رو بپیچونم که فوری گفت:تو رو خدا غلط کردم.دستم رو ول کن.
دستش رو ول کردم و گفتم:افرین پسر خوب
و بعد راهم رو کشیدم و رفتم سمت خونه.
تا به اتاقم رسیدم خودم و اسچتزی رفتیم که یه دوشی بگیریم.بعد از اینکه
اسچتزی رو کامل شستم بردمش بیرون و شروع کردم با سشوار موهاش رو خشک
کردم.بعد از اسچتزی موهای خودم رو سشوار کردم و لباسام رو پوشیدم که باید
برای دانشگاه اماده میشدم.