الیکا
خودم رو روی تختم انداختم و به سقف اتاقم نگاه کردم.دستام رو گذاشتم زیر سرم و چشمام رو بستم.بازم لحظه هایی رو که با ارمان بودم جلوی چشمام رژه می رفت.
وقتی برای اولین بار دیدمش،زل زده بود به من.بین اکیپ 7 نفره مون فقط زل زده بود به من.تو دلم داشت کیلو کیلو قند اب میشد.
دستام رو گذاشتم رو چشمام و فشار دادم تا شاید این صحنه ها پاک بشه.ولی نمی شدن.این خاطره ها تو این ده سال یه دقیقه هم ولم نکردن.بیشتر شب ها خواب اون شب کذایی رو میدیدم.
نشستم روی تخت و سرم رو بین دستام گرفتم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم.
ولی بازم قیافه ی ارمان جلوی چشمام ظاهر میشد که داره با پوزخند نگاهم میکنه.دقیقا مثل همون موقعی که بهش گفتم میخوام باهاش بهم بزنم.
جیغ بلندی کشیدم و بالشتک کنار دستم رو پرت کردم طرف دیوار.ولی بازم قیافه ی ارمان جلوم بود که داشت با تمسخر نگاهم میکرد.دستام رو مشت کردم،نمیخواستم گریه کنم چون خیلی وقته که گریه رو گذاشتم کنار.10 ساله که نه لبخندی زدم که از ته دل باشه و نه گریه کردم تا خودم رو خالی کنم.
حرف های ارمان تو گوشم پیچید:تو فقط یه دختر ضعیفی که با یه مشکل کوچیک فوری گریه میکنی.
صدای ایسا تو گوشم پیچید که گفت: ازش فرار کن.کاره همیشگیت.تو همیشه وانمود میکنی محکمی ولی شکننده ای اینو خودت هم خوب میدونی
حرف های ایلیا و پدر تو گوشم زنگ میزد که می گفتن:ازت توقع دیگه ای نداشتم.تو همیشه اینقدر ضعیف بودی
چهرهاشون جلوم بودن که داشتن هم صدا بهم می گفتن:ضعیف
گوشام رو گرفتم و با صدای بلند جیغ زدم.ولی کسی نبود که بیاد سراغم.ولی کسی نیست بیاد بغلم کنه و بهم بگه تو تنها گناهت عاشق شدن بود.ولی کو اون کسی که بیاد و منو اروم کنه.
دست مشت شده ام رو با تمام قدرتم کوبوندم تو قسمت چوبی تختم.زخم روی دستم پاره شد و باعث که خون ازش فوران زد بیرون و کل تختم رو خونی کرد.
اون یکی دستم رو گذاشتم رو زخمم و پانسمان رو برداشتم.دستم رو پانسمان کردم.و روی تختم دراز کشیدم.هنوز چونه ام می لرزید و مطمئنن پلکمم می لرزید.چشم هام رو بستم و ذهنم رو از هر چی بود خالی کردم.خودم رو با جیغ هایی که زده بودم خالی کرده بودم ولی هنوز اون بغض تو گلوم بود که من هیچ وقت نمیذاشتم بشکنه.
نمیدونم کی خواب مهمون چشمام شد و خوابم برد.
"داشتم از می دوییدم و گریه میکردم.درست مثل اون شبی که داشتم از دست ارمان فرار میکردم.دقیقا 13 ساله امم بود.نگاه پشتم کردم که دیدم طرف راستم سامیار وایساده و طرف چپم ارمان.
دوباره نگاه سامیار و ارمان کردم.تو یک تصمیم فوری به سمت سامیار دوییدم.احساس میکردم که هر چه قدر به سامیار نزدیک تر میشدم پیر تر میشد.از یه جوون 14 ساله داشت تبدیل میشد به یه مرد 24 ساله.دستش رو باز کرد تا برم تو بغلش ولی اون ارمان عوضی دستم رو گرفت و من رو کشوند به سمت روشنایی و سامیار رو توی تاریکی ول کردیم."
از خواب پریدم که باعث شد سرم بخوره به تختم.گند بزنن به هر چی تخته.
دوباره کابوس ها اومده بود سراغم ولی این سری سامیار توش بود.سری های قبل فقط ارمان من رو به سمت روشنایی می کشید و کسی نبود ولی چرا الان سامیار بود؟
عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و مسکنی از کنار تختم برداشتم و روی تختم دراز کشیدم.طولی نکشید که خوابم برد.
ولی کاشکی نمی خوابیدم.تا صبح فقط کابوس تکراری دیدم .