خودم رو انداختم رو کاناپه ی نزدیک پنجره ی اتاقم.جعبه کمک خای اولیه رو هم انداختم پایین پام.از دستم داشت خون میومد ولی اون کی بود که اهمیت بده،من برای همه تو این ده سال بی ارزش شدم.
دستم رو پانسمان کردم،تموم لحظاتی که با ارمان رو بودم رو یادم میومد و مثل یه فیلم از جلوی چشمم می گذشت.دستم رو گذاشتم رو سرم و روی مبل دراز کشیدم،یاد ارمان حتی به لحظه ولم نمیکرد.لعنت به این زندگی.
با دستم به سرم فشار اوردم و زیر لب گفتم:اخه لعنتی این چه بلایی بود سرم اوردی؟مالدیتو
دستم رو مشت کردم و کوبوندم تو مبل.همون دست زخمیم بود واسه همین دستم خیـلی درد گرفت ولی به دردش اهمیت ندادم،چون این دردبدتر از اون دردی نیست که وقتی ارمان از همه خانواده ام تو گوشی خورد،بدتر از اون دردی نیست که وقتی فهمیدم ارمان فقط من رو برای جسمم میخواسته،نه برای خودم
******

سامیار
باورم نمیشد یعنی این زندگی الیکا بود.یعنی اون به خاطر هوس یه پسر کل ابروش تو خانواده رفته.حالا می فهمم که چرا ایلیا حتی حاضر نیست که اسم الیکا رو صدا کنه.
صدای سپهر تو گوشم می پیچه:بعد از اون اتفاق الیکا دوبار خودکشی میکنه یه بار رگش رو میزنه و یه بار دیگه قرص برنج میخوره.و به خاطر خودکشیش تو خانواده بدنام تر از قبل میشه.بعد از اون اتفاق الیکا خانوم یه دختر جدید میشه؛دختری با قلب سنگ و خونسرد.دیگه اون شیطنت چشم هاش از بین میره؛دیگه به هیچ پسری رو نمیده چون از بعدش می ترسه.الیکا بعد از این اتفاق شکست،بدجور شکست.خواست که برگرده لاس وگاس که عمو بهش اجازه نداد.
نفس عمیقی کشیدم.روی تختم غلت خوردم و به پهلو خوابیدم.شاید دیر باشه،با شایدم غیر ممکن ولی باید این کارو بکنم.باید اونو به زندگی برگردونم.
روی تختم نشستم و چراغ مطالعه ام رو روشن کردم.
یه دختر تا چه حد میتونه قوی باشه،هرکاری کنه اون یه دختره و شکننده است.حرف ایسا تو گوشم پیچید: ازش فرار کن.کاره همیشگیت.تو همیشه وانمود میکنی محکمی ولی شکننده ای اینو خودت هم خوب میدونی.نکنه الان که بری خونه دوباره رگت رو میزنی با قرص میخوری کدومشون رو؟هردوتاش رو تا حالا تجربه کردی.
سرم رو بین دستام گرفتم و زانو هام رو توی شکمم جمع کردم.
نمیدونم کی چشمام سنگین شد و خوابم برد.
"الیکا داشت میدید و گریه میکرد.شالش تو دستش بود و موهای بورش توی باد تکون میخورد.به پشت سرش نگاه کرد و منو رو دید.چند لحظه نگاهم کرد و بعد نگاه سمت چپش کرد.پسری اونجا وایساده بود.موهای مشکی داشت ولب وبینی متوسطی داشت.هیچ چیزیش ادم رو جذب نمی کرد.
الیکا به نگاه به من کرد و بعد به اون پسره.الیکا بعد از چند دقیقه به سمت من دویید.منم دستام رو از هم باز کردم تا بیاد تو بغلم.هر لحظه که به من نزدیک تر میشد پیرتر میشد،اون الیکایی داشت به سمت من می دویید یه بچه 14 ساله بود ولی الان که خیلی به من نزدیکه بهش میاد که 24 رو باشه،داشت بهم می رسیذ که اون پسره دست الیکا رو گرفت و اونو با خودش کشوند به سمتی که هر لحظه داشت روشن و روشن تر میشد و بعد اون دوتا توی اون روشنایی محو شدن و من موندم تنها توی تاریکی."
سرم رو از روی زانوم با عجله برداشتم که باعث شد بخوره به تخت.لعنت به این تخت کلم رو نابود کرد.
تند تند نفس می کشیدم و عرق کرده بودم.اون دیگه چه خوابی بود که من دیدم.از کناز تختم یه مسکن برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم ذهنم رو از هر چی هست خالی کنم.
طولی نکشید که خوابم برد