رمان قصه ی عشق من
-این چه حرفیه؟براتون تنوع میشه شاید حالتون بهتر بشه.
پدر گفت:نه دخترم از طرف ما از پدربزرگت عذرخواهی کن.ما باید تو شهر باشیم میبینی که حال ثریا مساعد نیست و باید سریع برسونیمش بیمارستان.
فاطمه و فائزه در حال چیدن سفره شام بودند .برخاستم و به کمکشان رفتم بخاطر وضعیت مادر سفره را روی زمین می انداختیم.سر سفره به اصرار مادر کنار فرهاد نشستم.او که د راین یک هفته با من همانطور سرد و خشن رفتار کرده بود خودش را کنار کشید و برایم جا باز کرد.مادر در بشقابی غذا ریخت و جلوی ما گذاشت.
-تو فامیل ما رسمه زن و شوهرهای جوون تو یه بشقاب غذا بخورن تا بیشتر بهشون بچسبه.
درد دل گفتم:خدا تو رو واسه ما نگه داره.اگه تو رو نداشتم چکار میکردم؟
ولی فرهاد با اعتراض گفت:نه مامان واسه من جدا بریز!
مادر گفت:چیه؟میترسی سرت کلاه بره؟نه اقاجون سر اونی که کلاه میره شکیباست نه تو!
فرهاد هم با زرنگی گفت:برای همین میگم واسه ام جدا بریز چون سرش کلاه میره!
فاطمه و فائزه که روبروی ما نشسته بودند با تمسخر نگاهش میکردند.مادر عقب نشینی نکرد.بالاخره غذای ما را در یک ظرف ریخت.لحظاتی که باید برایم شیرین باشد زجر آور و عذاب دهنده شده بود بخاطر اعتراضی که کرده بود اشتهایم را از دست دادم و خیلی زود کنار کشیدم.هادی خان با تعجب به بشقاب غذا نگاه کرد و گفت:به به چه عروس کم خرجی!باباجان تو که چیزی نخوردی؟
-ممنونم سیر شدم معمولا شبا کم غذا میخورم.
مادر گفت:چیه مادر مگه رژیم داری؟تو که ماشالله اندامت موزونه...
-نه رژیم ندارم!بیشتر از این نمیتونم بخورم.
نگاهم که به فاطمه افتاد حس همدردی و دلسوزی را در چشمهایش شناور دیدم.فرهاد هم بعد از من از خوردن دست کشید و تشکر کرد مادر با طعنه گفت:تو هم سیر شدی؟نکنه حسودی کردی و تو هم رژیم گرفتی؟
-نه مامان جان غروب یه کمی شیرینی و ابمیوه خوردم سیر شدم.
به زحمت خودم را عادی و بی تفاوت نشان میدادم.دوست داشتم هر چه سریعتر به تنهایی اتاقم پناه ببرم و با دل سرخورده ام به خلوت بنشینم.از اینهمه بی محبتی و دلسردی او در این چند روز اخیر حسابی پژمرده شده بودم.ساعتی بعد از آنها خداحافظی کردم و به طبقه بالا رفتم.بدون معطلی راهی اتاق خواب شدم و در را بستم.مدتی روی تخت نشستم و در آیینه به تصویر خودم خیره شدم و زیر لب گفتم:خود کرده را تدبیر نیست!
همانطور که پاهایم اویزان بود روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم باید پوستم را کلفت میکردم و حرفها و تمسخر هایش را تحمل میکرد.او کمترین راه دلخوشی به محبتش را بروی من میبست و روزنه ای باقی نمیگذاشت.حداقل میتوانست بخاطر مادرش ظاهر سازی کند.فهمیده بودم از اینکه به او علاقه مند شوم به شدت هراس دارد.دریغ که خبر نداشت در دل این عاشق دلسوخته چه میگذرد.هر بی مهری او حکم تازیانه ای مرگبار را برایم داشت و هر لطف او هر چند اندک مانند مرهمی بر زخمهای پیکرم بود.صدای ضربه ای که به در خورد مرا در جایم نشاند.آهسته گفتم:بفرمایید تو.
فرهاد از لای در سرک کشید و گفت:میخوام بالش و پتو بردارم.
-راحت باش بیدارم.
بطرف کمد دیواری رفت و بعد از برداشتن رختخوابش هنگام بیرون رفتن گفت:اگه گرسنه ات شد شیر و خرما گرفتم گذاشتم تو یخچال تو که شام درست و حسابی نخوردی شب بخیر!
زیر لب شب بخیر گفتم.باور نمیشد تا این حد ضد و نقیض رفتار کند.واقعا چه منظوری داشت؟شاید از اینکه مرا برنجاند لذت میبرد!دوست داشتم چیزی کنار دستم بود تا بر سرش بکوبم!زیر لب گفتم:باشه عیبی نداره منم بلدم چطوری حرصت بدم فرهاد خان!
از شنبه قرار بود به مدت یکهفته به تهران برود.این موضوع را هنگامیکه درباره کارهایش با پدر صحبت میکرد فهمیدم.آن روز نهار منزل پدربزرگ دعوت بودیم.فرهاد ابتدا خیال همراهی با مرا نداشت و پیشنهاد کرد مرا برساند و خودش برگردد.ولی من قبول نکردم و گفتم:نمیتونم این توهینت رو به پدربزرگم تحمل کنم پس منم نمیرم.
او هم بخاطر مشکوک نشدن مادرش همراه ما به ویلا آمد.خانواده عمه نسرین هم در راه بودند.بسیار خوشحال شدم در کنار خانواده ام شاد و سرحال این سو و انسو میرفتم و دائم حرف میزدم و با صدای بلند میخندیدم.انگار میخواستم تلافی این یک هفته سکوت و غصه خوردن را در آورم.پدربزرگ با دیدن من د رکنار نوه سالار خان قند در دلش اب میشد دائم با فرهاد خان فرهان خان گفتنش او را تحویل میگرفت.ما د رجمع نمیتوانستیم روابط سردمان را بهبود ببخشیم و همانطور مانند دو غریبه رفتار میکردیم.با ورود خانواده عمه نسرین من و کیمیا به استقبالشان رفتیم.عمه محکم در آغوشم گرفت و با دقت به صورتم خیره شد.
-هزار ماشالله بزنم به تخته روز به روز خوشگل تر میشی!من آخرم نفهمیدم زن داداشم سر تو حامله بود چی خورد و بما نگفت!
با شرم گفتم:نه عمه جون به چشم شما اینطور میام.
پوریا که همیشه با من شوخی داشت بی منظور گفت:نه بابا به چشم منهم همینطور میای!
هنگام دست دادن با او طبق معمول همیشه با حرکتی ناجوانمردانه دستم را بشدت پیچاند طوری که فریاد اعتراضم بلند شد:اِ لوس نشو دیگه دستت مردونه ست نمیگی یه وقت استخونم رو میشکنی؟
پوریا بطرف فرهاد رفت تا با او سلام و علیک کند.چهره اش به شدت عصبانی و خشمگین بود.فهمیدم از برخورد پوریا با من ناراحت شده است.اهمیتی ندادم و وارد اشپزخانه شدم و خودم را با ریختن چای مشغول کردم.نقطه ضعفش را بدست اورده بودم و میخواستم از این طریق حسابی حرصش بدهم!سینی بدست بیرون امدم .از ترسم به او نیم نگاهی هم نینداختم.هنوز به اولین نفر تعارف نکرده بودم که پوریا از جا بلند شد و سینی را از دستم گرفت و در حالیکه به چشمهایم مینگریست ارام گفت:چای بخوریم یا خجالت؟!شما بفرمایید بنشینید عروس خانم!
با خنده تشکر کردم و روی تنها مبلی که خالی بود و از قضا روبروی فرهاد قرار داشت نشستم.با نگاهی به او رنجش را در صورتش مشاهده کردم دوباره قند در دلم آب شد.یعنی بمن علاقه مند بود که حسودی میکرد؟پس چرا از رفتارها و گفتارهای سردش دست برنمیداشت ؟هنگام تعارف چای به من پوریا دوباره شوخی اش گل کرد سینی چای را جلوی من گرفت ولی همینکه خواستم چای را بردارم سینی را بطرف دیگر برد.دستم را بهمان طرف بردم ولی او جا خالی داد و سینی رو به جهت مخالف برد.با اعتراض گفتم:ای بابا چای نخواستم چقدر اذیت میکنی.
پوریا قهقهه ای زد و خودش فنجان چای را جلویم گذاشت.بعد از این عمل پوریا فورا به او نگریستم چهره اش از شدت عصبانیت کبود شده و به زمین خیره مانده بود.در دل به او خندیدم و گفتم:شاید اینطوری دیگر کمتر من رو تحقیر کنی.
هنگام ناهار پوریا از آن طرف سفره جناغ سینه مرغی را در دست گرفت و گفت:کی میاد شرط بندی؟
من فورا گفتم:سر چی؟
-سر یه فال حافظ.
دستم را بالا گرفتم و گفتم:من من.
پوریا با طعنه گفت:برو بابا تو که اصلا حافظه نداری.خدایی تا حالا چندبار بمن باختی؟
با اطمینان گفتم:ولی اینبار نشونت میدم کی حافظه اش کمه!
پوریا جناغ بدست بطرفم امد و گفت:قبول!
بعد رو به فرهاد کرد و گفت:فرهاد خان امروز بهتون ثابت میکنم که همسرتون حافظه ضعیفی داره و خیلی زود میبازه.
فرهاد بدون اینکه بما نگاه کند به محتویات بشقابش چشم دوخته بود.میدانستم خون خونش را میخورد چون در این یک هفته کاملا به روحیاتش آشنا شده بودم.مخصوصا فهمیده بودم روی پوریا تعصب خاصی داره.
بعد از صرف ناهار دائم مواظب بودم تا پوریا از غفلت من سوء استفاده نکند و شرط بندی را نبرد.نمیخواستم جلوی او بازنده شوم و محکوم به کم حافظگی! پوریا زرنگ شده بود و ظرفهای سفره را جمع میکرد و به اشپزخانه میبرد در این اثنا یکبار بطرف من امد و بشقابها را بطرف من گرفت و گفت:ببر آشپزخونه...
با تمسخر گفتم:یادمه!
او خندید و بطرف دیگر رفت به اشپزخانه رفتم مادرم مرا کناری کشید و گفت:ببینم تو چته؟مگه نمیبینی شوهرت اخماش رفته تو هم و رنگش تغییر کرده واسه چی اینقدر با پوریا شوخی میکنی؟خب معلومه خوشش نمیاد.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:خوشش نمیاد که نیاد!همچین میگید شوهر که دل آدم کباب میشه.از اون موقع تاحالا که پیش شما هستم دیدی یک کلام حرف بزنه؟فقط مثل غریبه ها کناری نشسته و زل زده ببینه من با کی شوخی میکنم.
-خب مرده دیگه غیرت داره همه مردا همینطورن.
-نه مامان جان ما با هم صحبتهامون رو کردیم.خودتو ناراحت نکن اینا همش فیلمه.
-یعنی چی؟منکه سر از کار شما در نمیارم.
-بیخیال شو عین من!
مادر نگاه عمیقی بمن کرد و سرش را تکان داد و دور شد.دوباره به تعداد مهمانها چای ریختم و به سالن بردم.باز هم پوریا از جایش بلند شد تا سینی را از من بگیرد.هنگام دادن سینی به پوریا از فرصت استفاده کردم و بلند گفتم:یادم تو را فراموش!
پوریا که نمیخواست جلوی جمع مخصوصا فرهاد ببازد ناگهان سینی چای را بی اختیار رها کرد.منکه سینی چای را در حال سقوط دیدم بدون فکر دستم راستم را پیش بردم تا از سقوط چای جلوگیری کنم که ناگهان چای داغ فنجانها روی دستهایم برگشت و به شدت سوختم و جیغ بلندی کشیدم.فقط فهمیدم اولین نفری که خودش را بمن رساند فرهاد بود.فورا بازوی مرا گرفت و بطرف شیر آب آشپزخانه دنبال خود کشید شیر اب سرد را باز کرد و دستهایم را زیر آب قرار داد.پوریا خودش را کنارم رساند و با نگرانی گفت:خیلی سوختی؟
ناگهان با عصبانیت یقه او را گرفت و به عقب هولش داد و گفت:به تو هیچ ربطی نداره چرا دست از این مسخره بازیها برنمیداری؟
پوریا که بشدت سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت.همه کسانی که اشپزخانه بودند با تعجب به او خیره شده بودند. رو بمن با تحکم گفت:زود حاضر شو باید بریم درمانگاه ممکنه تاول بزنه.
آهسته و شرمزده گفتم:نه نمیخواد چیزی نیست خوب میشه.
با لحنی که تابحال از او سراغ نداشتم گفت:بهتره عاقلانه فکر کنی سریع تر حاضر شو.سوختگی خیلی عمیقه.
بغض راه نفس کشیدنم را بسته بود.جلوی دیگران احساس خجالت میکردم چشمهایم آماده باریدن بود ولی تا میتوانستم جلوی خودم را گرفتم و اشکهایم را کنترل کردم.
پدرم جلو امد.
-حق با شوهرته عزیزم نمیشه که سرسری بگیری برو دختر گلم.
خوب میدانستم پدر تحمل اینکه کسی با من تند صحبت کند را ندارد ولی برای حفظ ظاهر مقابل پدربزرگ تا این کوتاه آمده است.فرهاد کمی آرام شد و با شرم از همگی بخاطر صدایش که کمی بالا رفته بود عذرخواست هنگام بیرون رفتن از آشپزخانه از همگی خداحافظی کرد و بمن گفت دراتوموبیل منتظرم است.همینکه دستهایم را از زیر آب سرد بیرون کشیدم سوزش شدیدی در آن احساس کردم که اشکهایم را در آورد.هنگام پوشیدن مانتو که به کمک مادر و خواهرم صورت گرفت.مادرم گفت:ببینم مادر خیلی سوختی؟بذار ببینم ای وای!خاک بر سرم!
دستهای قرمز و ملتهبم را از دستهایش بیرون کشیدم و با دستمالی اشکهایم را پاک کردم مادر دوباره با لحنی سرزنش آمیز گفت:دیدی مادر هی بهت میگم جلوی شوهرت با پوریا شوخی نکن و سربه سرش نذار.هی میگی همش فیلمه دیدی چی شد؟حالا زود باش منتظرته.خیلی هم عصبانیه همینطور کلافه تو حیاط داره قدم میزنه.
در حالیکه دستهایم را تکان میدادم گفتم:خیلی میسوزه چیکار کنم؟
-هیچی باید بری درمانگاه پماد سوختگی بمالند.ناراحت نباش مادر زود خوب میشه میخوای منم باهاتون بیام.
-نه مامان فکر میکنم از همون راه بریم خونه.
از همگی خداحافظی کردم و با عجله به او که در اتومبیل را برایم باز میکرد پیوستم.ماشین را روشن کرد و راه افتاد.در راه مدام به دستهایم فوت میکردم تا کمی از سوزشش کم شود ولی فایده ای نداشت.او که هنوز چهره اش برافروخته و عصبی بود هر چند لحظه یکبار به دستهایم نگاه میکرد و به سرعت میراند ولی کوچکترین حرفی نمیزد.وقتی به بیمارستان رسیدیم فورا پیاده شد و در سمت مرا باز کرد و منتظر شد تا پیاده شوم.اشکهایم بی وقفه روان بود فکر نمیکردم چای تا این حد بسوزاند.وارد درمانگاه شدیم فرهاد با عجله خودش را به پرستاری رساند و از او کمک خواست.پرستار ما را به اتاقی راهنمایی کرد.بعد از دیدن دستهایم فورا آنها را با محلولی شستشو داد و پمادی سفید رنگ روی آنها مالید و پانسمان کرد و گفت:باید فردا صبح بیایید تا پانسمان را عوض کنم.
از درمانگاه که بیرون آمدیم او زودتر بطرف ماشین رفت و در را برایم باز کرد با خودم گفتم باید ازش تشکر و عذرخواهی کنم.رویم را بطرفش کردم و گفتم:واقعا ازتون متشکرم.از اینکه به زحمت افتادی معذرت میخواهم.فقط یک خواهش میکنم ساده در جوابم گفت و به رانندگی ادامه داد فهمیدم هنوز از دستم دلخور است.
به بیرون زل زده بودم.وقتی رسیدیم بدون اینکه منتظر کمک او باشم در را باز کردم و بیرون رفتم.برای اینکه خانواده اش مرا نبینند و چیزی نپرسند یکراست به طبقه بالا رفتم و به اتاقم خزیدم.روی پوستم و لای انگشتهایم تاول زده بود و بسیار میسوخت.حتی برای باز کردن دکمه های مانتو هم مشکل پیدا کردم.صدای بسته شدن در را شنیدم داشتم با دکمه م کلنجار میرفتم که ناگهان در اتاق به شدت باز شد و به دیوار خورد.همانطور که دستم روی دکمه بود مات و حیران نگاهم درنگاه سرد و نافذش نشست و میخکوبم کرد.هیچ عکس العملی نداشتم.با حرکت سریعی بطرفم آمد.چنان ترسیدم که خودم را جمع و جور کردم و دستهایم را روی صورتم گذاشتم.بازویم را گرفت و با یک حرکت روی تخت نشاند.روی تشک نرم تخت بالا و پایین رفتم و با خشم نگاهش کردم.روبرویم روی صندلی نشست و به من خیره شد و خیلی محکم گفت:آتیشاتو سوزوندی...راحت شدی؟
-منظورت چیه؟
همانطور خیره و محو نگاهش میکردم دستی به موهایش کشید و با صدای آرام و تلخی گفت:مگه تو زن شوهر دار نیستی؟
جوابی ندادم و سکوت کردم.ادامه داد:جواب منو بده منتظرم مگه تو شوهر نداری؟حداقل در انظار دیگران...
-خب منظور؟
با خشم مشتی روی صندلی کوبید و گفت:داری یا نداری؟
-خب مثلا بله.
-پس اون حرکات جلف و سبکسرانه و دلبری کردن ها از پوریا چه دلیلی داشت؟
-من از کسی دلبری نکردم.
-کردی خوب هم کردی.درسته که من گفتم ما کاری به همدیگه نداشته باشیم و نمیخوام علاقه ای بینمون بوجود بیاد ولی دیگران که از این موضوع خبر ندارن.اینطور رفتار کردن در مقابل دیگران جلوه خوبی نداره.تو میدونی من جلوی آقای عظیمی چقدر خجالت کشیدم؟اگه بخوای این رفتار سبکسرانه را ادامه بدی مطمئن باش خیلی زود مورد طعنه دیگران قرار میگیرم.در عرف ما یک زن شوهر دار باید تابع همسرش باشه.وقتی من به رفتارهای تو اخم میکنم باید اونقدر فهمیده باشی که فورا عکس العمل من رو دریافت کنی نه اینکه با پوریای مجرد و فرصت طلب بگی و بخندی.دیگه دوران تجردت به پایان رسیده.خواسته یا ناخواسته به گردنمون مسئولیتهایی هست که باید در انظار به اونا توجه بشه فهمیدی؟
از اول تا آخر سخنرانی اش سرم پایین بود و ساکت به حرفهایش گوش میدادم بعد گفتم:اگه میبینی با پوریا شوخی میکنم دلیل این نیست که با هر پسر مجردی توی فامیل شوخی میکنم و میخندم.مسئله پوریا با دیگران فرق داره.ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و مثل خواهر و برادر هستیم و اون هرگز در مورد من فرصت طلب نیست.
رنگ حسادت را در چشمهایش دیدم.که گفت:خوشبحال پوریا با طرفدار پر و پا قرصش!
میخواستم جواب دندان شکنی به او بدهم که منصرف شدم.از اینکه در مورد رفتار من با پوریا حسودی میکرد ته دلم امیدی به محبتش سو سو زد در عوض با لحن خاصی گفتم:در ضمن شما که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره شمایی که اینهمه دم از رعایت قوانین در جمع میزنید چرا خودتون رعایت نمیکنید؟بهتره آدم اصول زندگی رو خودش اجرا بکنه بعد به دیگران یاد بده اقا!
نمیدانم چرا احساس کردم خنده اش گرفته و به زور خودش را کنترل میکند.
کولر خاموش بود و هوا بشدت گرم منکه نتوانسته بودم مانتوام را در آوردم حسابی خیس عرق شده بودم.از جایش برخاست که بیرون برود.من نیز دست بردم تا دکمه های مانتوام را باز کنم.برگشت و اینبار با لحن مهربانتری گفت:دیگه دستت نمیسوزه؟
-نخیر نمیسوزه!
او که دید نمیتوانم با آن پانسمان دکمه مانتو را باز کنم بطرفم آمد و گفت:اجازه بده دکمه هاتو باز کنم.
باید انشب افتادم از اینکه باز لجبازی کنم و او با خشونت مانتو را از هم پاره کند خنده ام گرفت.نزدیکتر شد و شروع به باز کردن دکمه هایم کرد.او به دکمه ها نگاه میکرد ولی من به او خیره شده بودم.نفس داغش به صورتم میخورد و مرا از خودبیخود میکرد.او نیز عرق کرده موهای خیسش روی پیشانی اش ریخته بود و چهره اش را زیباتر جلوه میداد.دوست داشتم تعداد دکمه های مانتوم به هزاران دکمه میرسید تا لحظات بیشتری او در کنارم میداشتم ولی افسوس که خیلی زود دکمه ها را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.چنان با سرعت اتاق را ترک کرد که حتی فرصت تشکر از او را نیافتم.روی تختم افتادم و کاروان رویاهایم دوباره به حرکت در آمد .با صدای زنگ در نشستم فرهاد در را باز کرد.صدای فاطمه را شنیدم که میگفت:مامان گفته واسه شام بیاین پایین قورمه سبزی درست کردیم.
-شکیبا زیاد حالش خوب نیست من میام.شام اونو هم میارم بالا.
صدای فاطمه مضطرب شد:چرا حالش خوب نیست؟بذار ببینمش.
-فکر کنم خوابیده بذار استراحت کنه.
-نه!دلواپس شدم باید ببینمش.
ناگهان در باز شد و فاطمه در میان در متحیر به دستهای من خیره ماند.داخل آمد و روی دستش زد:بمیرم الهی چه بلایی سرت اومده جان فاطمه بگو چی شده؟
-چیزی نیست خودتو ناراحت نکن کمی چای ریخته رو دستهایم.
-چای؟چطوری؟
-تقصیر خودم بود یه شوخی نابجا منو به این روز انداخت.
-خب؟!
-سینی چای روی دستم برگشت.
-با کی شوخی میکردی؟
جریان را برایش تعریف کردم با تاسف بمن نگریست و گفت:کاریه که شده.من میرم پایین غذاتو میارم بالا به مامان هم میگم دلت درد میکنه.نمیخوام تو رو اینجوری ببینه.حالش که خوب نیست دستاتو اینجوری ببینه بدتر میشه.آخه خیلی تو رو دوست داره.
بعد در حالیکه آه میکشید برای آوردن شام از اتاق بیرون رفت.برای خوردن اب به آشپزخانه رفتم.فرهاد اشفته و غمگین درون مبلی فرو رفته و به نقطه نامشخصی خیره مانده بود.بخاطر اینکه از آن حالت بیرون بیاید سر صحبت را باز کردم و گفتم:بهتره بری پایین شام رو در کنار خانواده ات بخوری ممکنه مادرت ناراحت بشه.
از جایش تکان نخورد فقط چشمهایش را از نقطه ای که به آن خیره شده بود برداشت و به من نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت.
از اینکه به حرفم اعتنایی نکرده بود بسیار رنجیده خاطر شدم.با حرص گفتم:چطور برات مهمه که مردم درباره رفتارهای من سوء تعبیر کنند ولی رفتارهای خودت رو ندیده میگیری؟فکر کردی برای دیگران عجیب نیست که زن و شوهری که تازه یک هفته ست ازدواج کردن با هم صحبت نکنند مثل آدمهای قهر با هم رفتار کنن و اینهمه از هم دور باشن؟تو حتی جلوی مادرت هم حفظ ظاهر نمیکنی.
باز لحنش نامهربان و کلافه شد:من میترسم میترسم رفتاری داشته باشم که سوء تعبیر بشه و خدای نکرده درگیری عاطفی برامون بوجود بیاره.
-نترس آقای مطمئن!من اونقدر از تو بدی دیدم که کوچکترین برداشتی از رفتارهایت ندارم.فقط برای تظاهر گفتم فهمیدی؟
-آره فهمیدم.
پنجه هایش را در میان موهایش برد و آنها را به عقب راند و با لحنی غم زده گفت:فردا برای یکهفته به تهران میرم و فعالیتهامو از سر میگیرم.تو اگه دوست داشتی میتونی به منزل پدرت بری اگر هم نخواستی برو پایین پیش مامان اینا.یکهفته هم یکهفته ست که از دست من و رفتارهایم راحت باشی.
-شاید داری حرف دل خودتو میزنی.
نگاه خیره ای بمن کرد که هزاران حرف در آن نهفته بود.بعد آرام بلند شد و به طبقه پایین رفت.
فکر کردم با شروع زندگی زیر یک سقف,خیلی چیز ها تغییر کند و یخ وجود او به زودی باز شود. فکر می کردم او تحت تأثیر زیبایی و دلربای های من قرار گرفته و صبوری از کف داده و به پایم بیافتد. اما با گذشت زمان که زوال تدریجی زندگی ام را می دیدم هر روز بیشتر از روز قبل حقیقت این روابط بر من آشکار می شد. او روز به روز بی اعتناتر و به نحو آشکاری سردتر می شد و من به تدریج به این حقیقت می رسیدم که هیچ راهی برای ورود به قلبش وجود ندارد.. او با من کنار نمی آمد تنها نکته غیرقابل درک برایم این بود که گاهی نگاه مشتاقش را که سعی در پنهان کردنش داشت ,می دیدم و یا حساسیت هایش را نسبت به خودم درک می کردم ولی در انتها رفتار سرد و محتاطانه اش همه امیدهایم را به یأس تبدیل می کرد.
با اعلام نتایج کنکور,امیدی در قلبم سوسو زد که اگر قبول شوم حداقل نصف روز را از خانه بیرون می روم و کمتر فکر و خیال می کنم و غصه می خورم,ولی متأسفانه شانس با من یار نبود؛بعد از گرفتن روزنامه و پیدا نکردن اسمم این حقیقت تلخ برایم مسجل شد که قبول نشده ام. شکست روحی جبران ناپذیری را متحمل شدم. در مدتی که او در تهران به سر می بردمن هم غصه دار و گریان در منزل پدرم خود ر ادر اتاقی حبس کرده بودم و می گریستم. بعد از چند روز سرخوردگی وآشفتگی بدون اطلاع او ,کاری نیمه وقت در یک مطب به عنوان منشی پیدا کردم و قرار شد از شنبه هفته بعد به سرکار بروم.پدرم مخالف بود چون عقیده داشت احتیاجی به این کار ندارم ولی من گفتم فقط به جنبه سرگرمی اش فکر می کنم.اصلا تعهد جدی نسبت به وظایف همسر داری ام احساس نمی کردم. روابطی که رو به زوال می رفت تعهدی نمی پذیرفت. همه امیدم را از دست داده بودم,پس از دو سال که تصمیم گرفته بودم در کنکور شرکت کنم با شکست روبه رو شده بودم. پدر و مادرم ساعت ها با من صحبت کردند وبه من امیواری دادند ولی بیشتر از همه کس به حرف ها و دلداری های او نیاز داشتم. این را حق خود می دانستم که او یار و محرم اسرارم باشد ولی افسوس فاصله ما بیش از آن چیزی بود که در رؤیا هم تصور می کردم.
بعد از یک هفته پر تلاطم و تلخ همراه با ماتم و اندوه , فرهاد از تهران بازگشت. می خواستم موضوع قبول نشدنم را از او پنهان کنم.تصمیم گرفتم تا نپرسیده او را در جریان نگذارم. می دانستم چیزی نیست که برایش مهم باشد. در این یک هفته چند بار با پدرم برای تعویض پانسمان دستم رفتیم. با استفاده از پمادهای سوختگی دستهایم بهتر شده و دیگر به پانسمان احتیاج نداشتند.
بعدازظهر جمعه همراه مادر و کیمیا در آشپزخانه نشسته بودیم و گپ می زدیم که صدای زنگ تلفن برخاست.با عجله به طرف گوشی رفتم. بی دلیل تپش قلبم زیاد شده بود.
_بله بفرمایید.
_سلام
_سلام
خیلی سرد گفت:
_من امروز ظهر از تهران برگشتم.می تونی بیای خونه.
کمی ذلخور شدم او حتی حالم را نپرسید.از روی لجبازی ,علی رغم میل باطنی ام گفتم:
_می خواستم چند روز دیگه اینجا بمونم ...
_چه کار مهمی داری که می خوای بمونی؟
_لابد کار دارم دیگه.
_گفتم چه کاری!نباید من بدونم؟ نکنه هنوز دستت خوب نشده؟
_از احوالپرسی های شما تو این یه هفته, خدا رو شکر بهتر شد!
_خواهش می کنم برگرد.میای یا بیام دنبالت؟
دلم از خوشحالی فرو ریخت . صدای فرهاد لرزش محسوسی داشت.
_بیا مامان حالش خوب نیست.
با اینکه می دانستم این را بهانه قرار داده ولی باز گفتم:
_باشه میام,دلم واسه مامانت خیلی تنگ شده.
مکثی کرد و آرام گفت:
_لطفا با احتیاط رانندگی کن.
دوباره ذوق زده شدم.
_باشه چشم . فعلا خداحافظ.
_به امید دیدار.
وقتی گوشی را گذاشتم دوباره نیرو گرفته بودم؛از شنیدم صدایش, از نگرانیش نسبت به خودم,از تعجیل در بازگشتم, ذوق زده شروع به آماده شدن کردم. مادرم به اتاق آمد و گفت:
_ ا داری کجا می ری؟
_فرهاد برگشته دارم می رم خونه.
با تأسف به من نگریست:
_یک هفته اینجا بودی زنگ نزد حالت رو بپرسه,حالا تو اینقدر از اومدنش خوشحالی!
بدون اینکه جواب مادرم را بدهم وسایلم را جمع می کردم.ادامه داد:
_می آد دنبالت یا خودت می ری؟
_خودم می رم.
مادر با حالتی خاص گفت:
_این درست نیست باید خودش می آمد دنبالت.
-خب مامان جان من خودم وسیله دارم,نمی خوام که برم سر خیابون منتظر ماشین بشم.
_باشه هیچ فرقی نمی کنه.سنگین تر اینه که خودش بیاد دنبالت.
_مامان , انگار یادت رفته حساب زندگی ما با جوون های دیگه فرق می کنه!
مادر در حالی که نم اشک در چشم هایش نشسته بود گفت:
_حساب حساب شخصیت توست, ننمی خوام به این آسونی به هیچ انگاشته بشه.
به طرفش رفتم و گفتم:
_قربون مامان اشرف خوشگلم برم. حالا می گی چی , نرم تا بیاد دنبالم؟
مادرم با بغض گفت:
_آره مادرجون اینطوری بهتره.
دستم را روی چشم گذاشتم و گفتم:
_چشم ,هرچی شما بگید همون میشه.
مادرم لبخندی زد و بیرون رفت. وقتی دقیق فکر کردم دیدم مادرم بیراه نمی گوید. عشق او واقعا مرا کور کرده بود. برایم بسیار سخت بود که زنگ بزنم تا او به دنبالم بیاد پس ترجیح دادم خودش دوباره تماس بگیره.نیم ساعتی گذشت.تا منزل آنها فقط ده دقیقه راه بود.صدای زنگ تلفن برخاست. مطمئن بودم خودش است. گوشی را برداشتم.
_بله بفرمایید؟
صدایش دلواپس و نگران در گوشی پیچید:
_چرا هنوز راه نیافتادی؟
_به نظرت شما نباید می اومدی دنبالم؟
_ای بابا ,خب اینو از اول می گفتی که این همه دلشوره نگیرم!باشه,حاضر باش میام دنبات.
با خوشحالی گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم و منتظر آمدنش شدم.مادرم کنارم آمد وبا مهربانی مرا نگریست.
_حالا به نظرت این طوری بهتر نشد؟دختر عجول!
_چرا مامان عزیزم.
_راستی نگفت حال مامانش چطوره؟
_چرا گفت زیاد حالش خوب نیست.
_زن بیچاره!نمی دونم این بلای ناگهانی چی بود که تو کاسه این زن معصوم افتاد.
_براش دعا کنید مامان , حیفه زن به این نازنینی از دنیا بره.
_به خدا روزی نیست که سر نماز واسش دعا نکنم. همیشه جلوی نظرمه.
لحظاتی گذشت . صدای زنگ,دوباره تپش قلبم را زیاد کرد. در این یک هفته آنقدر دلم برایش تنگ شده بود که خودم هم باور نمی کردم.
به طرف درباز کن رفتم.
_کیه؟
_فرهادم,اگه حاضری بیا بریم.
_نمی آی تو؟
_کسی خونه اس؟
_مامان و کیمیا.
_باشه,یه سلامی بکنم و زود بریم.
در را باز کردم و وارد حیاط شد. از پشت پرده او را دیدم. مثل همیشه زیبا و خوش تیپ و پر جذبه!جلوی آینه نگاهی به سر و وضعم انداختم و احساس رضایت کردم.به طرف راهرو که می رفتم دوباره در رؤیا فرو رفتم. ((چی میشد وقتی در رو باز می کردم, محکم بغلم می کرد و ...؟ آخه مگه من همسرش نبودم؟)) در را باز کردم که با چهره آرامش مواجه شدم لبخندی روی لب هایم نشست.
_سلام, خوش اومدی.
نگاهش خیره و ثابت روی چهره ام دوید.
_سلام ,ممنون.
_بیا تو دیگه , تعارف می کنی؟
_باید زود تر بریم,مامان حالش خیلی خرابه.
مادر و کیمیا در آستانه در با او سلام و احوالپرسی کردند. مادر حال ثریا خانم را پرسید و فرهاد با نا امیدی از حال وخیم او گفت.مادر برایش آرزوی بهبودی و سلامتی کرد.فرهاد وسایل مرا برداشت و بعد از خداحافظی بیرون آمدیم.با تعجب به اطراف نگاه کردم از اتومبیلش خبری نبود.
_پس ماشینت کو؟
_با تاکسی اومدم. ماشینم تعمیرگاهه.مگه نمی خوای ماشینت رو بیاری.؟
_چرا,پس صبر کن تا برگردم.
دوباره به داخل خونه برگشتم و اتوبیل را بیرون آوردم. او کنارم نشست و آماده حرکت شدیم. برای اولین بار در حضور او رانندگی می کردم.دست و پایم می لرزید و با تمام وجود سعی می کردم اشتباه نکنم. از اینکه هول شده بودم خودم را سرزنش کردم,ولی خوشبختانه تا رسیدن به منزل اتفاقی نیافتاد.در طول مسیر هیچ کدام حرفی نزدیم. دوست داشتم او از دلتنگی هایش برایم بگوید. انگار باز جایگاهم را در زندگی اش فراموش کرده بودم!هنگامی که پیاده شدیم متوجه شدم نگاهش کنجکاوانه زوایای صورتم را می کاود. فکر میکنم متوجه رنجی که در این یک هفته کشیده بودم شده بود.سوئیچ ماشین را به طرفش گرفتم و گفتم:
_ممنون میشم اگه ماشین رو تو پارک کنی.
ولی او قبول نکرد و گفت:
_نه,بهتره خودت این کار رو بکنی تا اعتماد به نفست بالا بره,من در پارکینگ رو واست باز می کنم.
به حرفش گوش دادم.پشت فرمان نشستم و به خوبی ماشین را در پارکینگ پارک کردم.با لبخندی از کنارش رد شدم و وارد خانه شدم.فاطمه و فائزه به محض دیدنم با خوشحالی در آغوشم کشیدند. هر دو پژمرده و افسرده شده بودند. بیماری مادر, همه آنها را از پای ردآورده بود. به سراغ ثریا خانم رفتم,بیماری به شدت توان او را کم کرده بود و او ر ا از پا انداخته بود. باید این حقیقت را می پذیرفتیم که او زیاد مهمان ما نیست. در فضای خانه آشفتگی و یأس حکمفرما بود.دوست داشتم سرم را کنار بسترش بگذارم و های های بگریم و عقده های دلم را بگشایم. می دانستم با رفتن او خیلی از چیزها تغییر خواهد کرد و شیرازه زندگی ما نیز از هم پاشیده خواهد شد.آقا هادی به شدت دستخوش ماتم و اندوه شده بود. از اینکه نمی توانست برای بهبودی همسر عزیزش کاری کند,خود را گناهکار می دانست. البته مقدمات انتقال همسرش را به یکی از بهترین بیمارستانی های تهران انجام داده بود ولی پزشکان به او فهمانده بودند که دیگر به جز خدا از دست کس دیگری کاری ساخته نیست,چون بیماری به حدی پیشرفت کرده بود که جای هیچ امیواری برای بهبودی او نمی گذاشت.
از جایم برخواستم و به آشپزخانه رفتم. هادی خان روی صندلی نشسته بود و پی در پی سیگار می کشید.برای ائلین بار با دیدنم مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام آرام گریست.من هم که دیگر در حال انفجار بودم فرصت را غنیمت شمردم و اشکهایم را روی شانه های او رها کردم. لحظاتی به همان صورت گذشت وقتی از آغوش پدر بیرون آمدم فرهاد را دیدم که به دیوار آشپزخانه تکیه زده و با حالتی مغموم به این صحنه نگاه می کند و اشک می ریزد. فائزه و فاطمه هم هرکدام گوشه ای مچاله شده و بودند و می گریستند. از دیدن این حالات قلبم به شدت فشرده شد. خدای من,چگونه تنه ی استوار این خانواده با تند بادی هراسناک این گونه شکسته و ریشه های آن در استانه ی خشک شدن قرار گرفته بود! آنها چگونه با این فاجعه کنار بیایند؟چگونه ترک کنند کسی را که از بدو تولد ,با مهربانی و عطوفت بی دریغ کنارشان بوده و حمایتشان کرده تا آ«ها به ثمر برسند و رشد کنند؟حالا که وقت ترک آنها نبود.باید می ماند تا به گل نشستن و میوه دادنشان را مشاهده می کرد.باید می ماند و همسرش را که از جان بیشتر دوستش می داشت در کوره راه زندگی همراهی می کرد....
مدتی به همان حال ساکت و گریان در آشپزخانه ماندیم و به دور از چشم های بی فروغ مادر زانوی غم به بغل گرفتیم تا اینکه با صدای ضعیف او که فاطمه را صدا می زد از بهت خارج شدیم و آشپزخانه را ترک کردیم. من برای تعویض لباس به طبقه بالا رفتم.تازه مانتو و روسری ام را درآورده بودم که او نیز بالا آمد و سردر گریبان و مغموم در مبل فرو رفت. مانده بودم بیرون بروم یا روبه رو یش بنشینم و با او صحبت کنم!بالاخره تصمیمم را گرفتم؛روی مبل روبه رویش نشستم و به او خیره ماندم. سرش را بالا آورد و نگاه شفافش را به صورتم دوخت.
رنگ به رنگ شدم ,احساس گرمای شدیدی کردم . از جای برخواستم کولر را روشن کردم و سرجایم نشستم. با صدای غمناکی گفتم:
_فرهاد....
_جانم؟
من دستهایم را بهم فشردم و او لب زیرینش را گاز گرفت. انگار هر دو از هم خجالت کشیدیم.تمام بدنم گر گرفته بود. با صدای خفه ای گفتم؟
_می خواستم بگم اگه دوست داشتی می تونی با من درددل کنی.مثل یه دوست به حرفات گوش می دم. بهتره با صحبت کمی از بار رو دلت رو سبک کنی.
آمرانه گفت:
_انگار کار از کار گذشته . شیمی درمانی هم روش هیچ تأثیری نداره. خودت که دیدی تو این یک هفته کاملا نصف شده.ازش پوست و استخون مونده و بس. هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی مادمو از دست بدم. تحملش برام غیر ممکنه.
_بله درسته , هیچکس باورش نمیشه که ثریا خانوم,اون زن شاداب و زرنگ به این روز بیفته ولی چاره ای نیست. هرچه مصلحت پروردگار باشه همون میشه.
_تصمیم داشتم بعد از برگشتن , مادرم رو با هواپیما به مشهد ببرم تا شفاش رو از امام رضا(ع) بگیرم,ولی وقتی با حال خرابش رو به رو شدم دیدم دیگه برای هر اقدامی دیره!
کلامش که به پایان رسید دست هایش را روی صورتش گذاشت و به شدت گریست. قلبم پاره پاره شد. تحمل دیدن اشک هایش را نداشتم ولی کاری از دستم برنمی آمد به جزء اینکه ساکت بنشینم و همراه او اشک بریزم و به حرف هایش گوش دهم. پس از آنکه کمی آرام شد نگاه تشکر آمیزی به من انداخت و خواست پیش بقیه برویم و آنها را در این شرایط تنها نگذاریم. دوباره پایین رفتیم و در کنار مادر نشستیم . او در خوابی عمیق بود. فاطمه گفت که پزشکش تازه بالینش را ترک کرده و به او آمپول مسکن زده تا کمی از دردهایش بکاهد.
ساعت حدود یازده شب بود که آنها را ترک کردیم و به طبقه بالا بازگشتیم. فورا به اتاقم رفتم و بلوز و دامنی راحت به تن کردم و مشغول برس زدن موهایم شدم. بی حوصله تر از آن بودم که با دقت موهایم را برس بکشم.برس را به سوی میز پرت کردمو برای مسواک زدن به طرف دستشویی راه افتادم. فرهاد هنوز محو و مات روی مبل نشسته و در فکر فرو رفته بود.
بعد از مسواک زدن روبه رویش ایستادم و گفتم:
_نمی خوای بخوابی؟با غصه خوردن که کاری پیش نمی ره.
با صدایی که خیلی غمگین بود گفت:
_این فعلا تنها کاریه که می تونم بکنم
-نه میتونیم براش دعا کنیم.شفاش برای خدا کاری نداره.
-خدا هم انگار ما رو فراموش کرده!
-این حرف رو نزن.میدونی که خدا بنده هاش رو امتحان میکنه.من یه پیشنهادی دارم بهتره که فکرت رو عملی کنی و ترتیب یه مسافرت رو بدی بالاخره خدا بزرگه.
-باشه چشم اگه دیدم حال مادر بهتره اینکارو میکنم.حالا میشه رختخوابم رو از اتاق بیاری؟
-البته.
هنگامیکه پتو و بالش را روی زمین میگذاشتم صدایم کرد و گفت:شکیبا بیا بشین کارت دارم.
بند دلم پاره شد.اولین بار بود که مرا اینگونه خطاب میکرد.روی مبل روبرویش نشستم و خیره نگاهش کردم.انگار از نگاه خیره ام معذب بود آرام گفت:فکر نمیکنی موقعش باشه که بهم بگی قبول شدی یا نه؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:مگه واست فرقی هم میکنه؟
-خب مسلمه از قبول شدنت خوشحال میشم.
-پس متاسفم که نتونستم خوشحالت کنم چون پذیرفته نشدم!
آهی بلند کشیدم و گفت:متاسفم ولی از همون نگاه اولی که بهت انداختم اینو فهمیدم.
-آره تو این یکهفته خیلی غصه خوردم.امیدوار بودم با قبولیم از این بیکاری و سردرگمی در بیام.ولی با اینحال بیکار ننشستم و برای خودم کاری دست و پا کردم.
راست د رجایش نشست و با تعجب گفت:تو چکار کردی؟
گلویم خشک شد .ناگهان به کلی اعتماد به نفسم را از دست دادم آنقدر نگاهش پر جذبه بود که فقط ساکت نگاهش کردم.
-من منتظر جوابم.
-من من تو یه مطب کار پیدا کردم به عنوان منشی...
با عصبانیت از جایش بلند شد و نزدیک آمد و گفت:با اجازه کی؟
جوابی ندادم.
-مگه تو به پول احتیاج داری؟منکه همیشه واست پول میذارم.
-نه اصلا موضوع این نیست.فقط از اینکه عاطل و باطل وقتم رو تلف کنم خسته شدم.
جلوی پایم نشست و با قیافه ای اخم آلود مستقیم به چشمهایم زل زد و گفت:میتونی یه کار دیگه بکنی تا حوصله ات سر نره مثلا بری کلاس کامپیوتر یا کلاس زبان یا تقویتی کنکور ولی کار نه!
-واسه چی؟
-چون برای خانواده من وجهه خوبی نداره متوجه ای؟
-ولی من قول دادم از فردا صبح برم سرکار.
با تندی گفت:همینکه گفتم.دیگه هم نمیخوام د راین مورد صحبت کنی چون فایده ای نداره.
با عصبانیت از جایم برخاستم و بدون اینکه چیزی بگویم به اتاقم رفتم و در را محکم بهم کوبیدم.روی تخت افتادم.بی نهایت عصبانی بودم.چقدر این مرد خودخواه بود.بعد از چند لحظه ناگهان در باز شد و منکه بیخیال روی تخت افتاده بودم و لباسم وضع مناسبی نداشت.به سرعت برخاستم خودم را جمع و جور کردم و با پرخاش گفتم:هنوز یاد نگرفتی وقتی میخوای بیای تو اتاق کسی باید در بزنی؟
او که از دیدنم در آن حالت تا بناگوش سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و گفت:معذرت میخوام.
و فورا اتاق را ترک کرد.
از اینکه مرا در آن حالت دیده خوشحال شدم ولی او بی احساس تر از این حرفها بود چون با صدای خشنی گفت:از این به بعد حق نداری بدون اجازه من کاری رو انجام بدی اول باید منو در جریان بذاری فهمیدی؟
سریع خودم را به هال رساندم و در برابرش ایستادم.
-ببخشید به چه مناسبت باید به شما سوال و جواب پس بدم؟!
با حیرت مرا نگریست و گفت:منظورت چیه؟
-مگه خودت نگفتی به کار هم کار نداشته باشیم و هر کی راه خودشو بره؟منم هر کاری دلم بخواد میکنم.مگه من با تو چه نسبتی دارم که به من امر و نهی میکنی؟یادت نره که من هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم فهمیدی؟
با چشمهایی به خون نشسته و عصبی مچ دستم را گرفت.آه از نهادم بلند شد با خشم گفت:تا موقعیکه بعنوان عروس خانواده اینجا هستی باید به تعصبات و شرایط این خانواده احترام بذاری.هر وقت که از اینجا رفتی هر کاری دلت خواست بکن باشه؟
به تندی دستم را از دستش بیرون کشیدم و در حالیکه آن را میمالیدم اشکهایم مانند سیل فرو ریخت.گریه ام بیشتر برای دل پر دردم بود نه درد دستم.به محض دیدن چشمهای بارانی حالت نگاهش تغییر کرد دستپاچه و پریشان سر به زیر انداخت و در حالیکه به موهایش چنگ میزد گفت:معذرت میخوام.منو ببخش دست خودم نبود.نمیخواستم اذیتت کنم ولی تو بدجوری عصبانیم کردی.
خواستم از کنارش رد شوم که بازویم را گرفت و نگهم داشت و گفت:چند وقتیه که اعصابم بخاطر مادر ضعیف شده و کنترل رفتارم در اختیارم نیست.لطفا درک کن و زود منو ببخش.باشه دختر خوب؟
دستهایم را روی صورتم گذاشتم و به هق هق افتادم.احساس کردم یک لحظه دستهایش دور بدنم حلقه شده تا مرا در آغوش بگیرد.ولی بلافاصله عقب رفت و با لحنی غمگین و کلافه گفت:شکیبا بس کن تو رو خدا عذابم نده غلط کردم خوبه؟
اینبار به سرعت به سمت اتاقم دویدم و بعد از بستن در پشت آن نشستم ضربه ای به در خورد:شکیبا خواهش میکنم باز کن کارت دارم معذرت میخوام.
همانطور که بی صدا پشت در گریه میکردم.با لحن ملایم و دلپذیری گفت:گفتم که دست خودم نبود اگه منو ببخشی یه قولی بهت میدم که میدونم خوشحالت میکنه.
پس او زیاد هم سنگدل نبود و ادا در می آورد چون خودش را به آب و اتش میزد تا رضایتم را جلب کند.اولین بار بود که مسالمت آمیز با من سخن میگفت .گریه ام متوقف شد.باید فرصت را غنیمت میشمردم ولی غرورم اجازه نمیداد.دوباره صدای مهربانش به گوشم رسید:من اگر جای تو بودم کسی رو که اینهمه از من عذرخواهی میکرد حتما میبخشیدم.
آهسته از جایم بلند شدم و کنی لای در را باز کردم.بعد روی تخت نشستم تا وارد شود ابتدا در زد.بزور خنده ام را کنترل کردم.بعد با صدای ضعیف من که اجازه ورود دادم داخل شد.اتاق تاریک بود با باز شدن در نور از پشت شانه های پهنش هاله ای بوجود آورد که بی نهایت جالب و دیدنی بود.آرام جلو آمد.با هر قدم که نزدیک میشد تپش قلبم نیز بالاتر میرفت و هجوم خون صورتم را داغ میکرد.جلوی پایم زانو زد.سرم را پایین انداختم و به زانوهایش زل زدم.چانه ام را گرفت سرم را بالا آورد و در چشمهایم خیره شد دلم لرزید.کنترل نفسهای تندم اصلا مقدور نبود.او هم برافروخته و ملتهب بنظر میرسید.خدای من یعنی کم کم یخ وجود این مغرور اب میشد؟آهسته گفت:بگو که منو بخشیدی خانمی؟
عطر دل انگیزش مشامم را پر کرده بود و دیوانه ام میکرد.همانطور که مستقیم نگاهش میکردم چشمهایم پر اب شد.
-ای وای دست این دختره!نگاهش کن تو رو خدا.وقتی تو چشماش اشک جمع میشه قیافه اش عین دختر کوچولوهاست!
لبخند کمرنگی زدم و با پلک زدنم قطرات اشک روی صروتم نشست.او آرام اشکهایم را پاک کرد و دستی را که پیچانده بود در دست گرفت و نوازش کرد:دوباره معذرت میخوام حتما خیلی دردت گرفت.نفهمی کردم.ببخشید این روزها اصلا اعصاب درستی ندارم.
-خواهش میکنم.اینطوری حرف نزن مهم نیست زیاد هم درد نگرفت.
-حالا که اینقدر دختر خوبی هستی قول میدم فردا ببرمت اسب سواری چطوره؟موافقی؟
احساس میکردم مانند بچه ها با من رفتار میکند.قولش بیشتر شبیه وعده دادن به یک بچه بهانه گیر و سرتق بود!درست با همان لحن.با ناباوری نگاهش کردم کم مانده بود خودم را در آغوشش بیندازم و تشکر کنم ولی به سختی خودم را کنترل کردم و لبخندی حاکی از رضایت به او زدم.
-پس موافقی؟
با آنکه لحنش بنظرم بچه گانه آمده بود ولی تحقیر آمیز نبود.همین را هم غنیمت دانستم.دستم را بالا آوردم و نوک بینی اش را کشیدم و با خنده گفتم:ممنون آقای بداخلاق !هر چند که انگار داری یه بچه کوچولو رو با اب نبات گول میزنی!
قهقهه بلندی سر داد که دلم را به آشوب کشید.نگاهش که با نگاهم تلاقی کرد موجی از هیجان و عطش را در آن مشاهده کردم.فرهاد با صدای لرزانی که به زحمت سعی در کنترل هیجانش داشت گفت:من باید ممنون باشم که منو بخشیدی.
این را گفت و با عجله بیرون رفت و مرا بهت زده و متعجب برجای گذاشت.
هنگام خواب در دنیای رویاها و آرزوهایم فرو رفتم.خود را میدیدم که در لباس سوارکاری از هر زمان زیباتر و دلفریبتر در دشت و باغی که او را برای اولین بار دیده بودم سوار بر اسبی زیبا میتاختم و باد موهای بلند و مواجم را به بازی گرفته بود و بر زیبایی ام می افزود.او نیز در کنارم حرکت میکرد.از همیشه دوست داشتنی تر بنظر میرسید.سعی در پیشی گرفتن از من داشت ولی مقتدرانه او را پشت سر گذاشته و پیش میرفتم.به عقب که نگاه کردم با دست بوسه ای برایم فرستاد.به پهلو خوابیدم دلم از شادی مالش میرفت.پس تمام رفتارهایش تظاهر بود.فرهاد اصلا پسر بی احساس و سنگدلی نبود.میشد براحتی او را رام کرد.به امید روزهای شیرین تر پلکهایم سنگین شد و بروی هم افتاد.صبح با صدای فرهاد که با تلفن صحبت میکرد از خواب بیدار شدم.دست و صورتم را که شستم و بیرون آمدم با چهره بشاش او مواجه شدم.
-سلام صبح بخیر تنبل پاشو دیگه همه منتظرمونن.
-علیک سلام صبح شما هم بخیر.ببخشید آخه دیشب خیلی آروم و بیدغدغه خوابیدم خواب بهم مزه داد.الان سریع آماده میشم.
هر دو دوشادوش هم پایین رفتیم.نگاه همه به سمتمان چرخید و جواب سلاممان را دادند ثریا خانم که حالش کمی بهتر شده بود لبخندی زد و گفت:به به سلام بروی ماهتون که سر زندگی و شادابی ازش میباره.آدم شما رو که میبینه سرحال میاد.
صورتش را بوسیدم و کنارش نشستم.
-ما هم وقتی شما رو سرحال میبینیم شاد میشیم مامان جون.
انگار نیروی شاد و هیجان انگیزی زیر پوست همه تزریق شده بود.دیگر از آن حال و هوای غمناک دیشب خبری نبود.همه با دیدن خوشحالی ثریا خانم شاد بودند و سرحالی او بی ارتباط با رابطه ما نبود.انگار فرهاد هم بخوبی این مسئله را درک کرده بود چرا که نگاه پر رمز و رازی بمن انداخت.هنگام خوردن صبحانه ثریا خانم شوخی اش گل کرد و از فرها خواست که برایم لقمه درست کند و به دهانم بگذارد بعد چای را به دهانم نزدیک کند.همه میخندیدند و من با التماس میخواستم که منصرف شود.فرهاد ابتدا مخالفت کرد ولی وقتی رضایت را در چهره مادر دید به این بازی ادامه داد.دخترها جیغ میزدند و او را دست میانداختند.ثریا خانم و آقا هادی هم از دیدن تنها پسر جدی و بداخلاقشان در این وضعیت از ته دل میخندیدند و شاد بودند.وای که قیافه فرهاد در آن لحظات چقدر دیدنی بود!با ادا و اصولهایی که از خود در می آورد اشک را به چشمهای همه آورده بود.رفتار کودکانه دیشب را فقط کارهای امروز کامل میکرد!منکه از خنده قادر به خوردن نبودم آخر سر هم چای به گلویم پرید و به سرفه افتادم.ثریا خانم که از شدت خنده دل درد گرفته بود توام با خنده گفت:بسه بسه دیگه.کشتی دخترم رو لقمه میگیره اندازه دهن فیل.چایی رو هم که از بس میگیره بالا همش میریزه بیرون.
باز هم شلیک خنده همه به هوا برخاست.فاطمه گفت:فائزه جان پاشو سفره را جمع کنیم وگرنه آقا داداش هر چی توشه لقمه میکنه و میده به خانم مانکنش تا چاق بشه.
آقای هادی گفت:الهی همیشه شاد و خندون باشید که دل ما رو شاد کردین.
وقتی او و فرهاد داروهای ثریا خانم را میدادند من و دخترها سفره را جمع کردیم و ظرفها را شستیم.احساس میکردم این بهترین و شادترین روز زندگی ام بوده است.در دلم هزار بار از ثریا خانم تشکر کردم و برای بهبودی اش نذر کردم.تنها اتصال رشته دلبستگی من و فرهاد او بود.این زن فهیم و مهربان به خوبی میدانست که با چه ترفندهایی ما را بهم نزدیک کند.
وقتی کنارش نشستم احساس کردم شور زندگی زیر پوستش نشسته و او را از همیشه بهتر و سرحال تر ساخته است.لبخندی برویم زد و با حالتی مخصوص گفت:دختر خوشگلم تو چرا روسری سر میکنی؟آخه نامحرم نداری که!از کی خجالت میکشی؟این لباسهای گشاد و آزاد چیه به تنت؟یعنی از اون لباسهای خوشگلی که داری خوشت نمیاد؟تو جوونی تازه عروسی نه آرایشی نه چیزی.
صورتم سرخ شد و نگاهم بی اراده به فرهاد افتاد.او هم با چهره ای برافروخته به مادرش نگاه میکرد.نمیدانستم چه جوابی بدهم.ناخواسته از دهانم پرید:آخه راستش رو بخواید مامان جون از پدر کمی خجالت میکشم!
کاملا مشخص بود که قانع نشده است.با تعجب نگاهم کرد:وا به حق چیزای ندیده!آخه چرا عزیزم؟اونکه مثل پدر خودت میمونه.هادی تو رو مثل فاطمه و فائزه دوست داره.تو هیچ فرقی با اونها نداری.دیگه نشنوم از این حرفها زدی ها.یه کمی هم به فکر دل شوهرت باش.خب اونم دوست داره تو رو خوشگل ببینه.البته هزار ماشالله خوشگل که هستی خوشگل تر ببینه.نکنه لباس قشنگاتو فقط جلوی شوهرت میپوشی ناقلا!
تا بناگوش قرمز شدم حتی سرم را بلند نکردم تا عکس العمل فرهاد را ببینم.بنده خدا ثریا خانم از هیچ چیز خبر نداشت.با من و من گفتم:نه مامان...اینجوری هام نیست که...
خنده بلندی سر داد:چه دختر محجوب و با حیایی.الهی خدا برای همسرت حفظت کنه.پسرم باید خیلی قدرتو بدونه.زن به این نجیبی هیچ جای دنیا پیدا نمیکنه.حالا دیگه سرت رو بلند کن عزیزم داشتم شوخی میکردم.
لبخندی زدم و بی اراده حرفی را که در دلم بود به زبان اوردم:الهی من قربون شما برم که اینهمه مهربونید.راستش مامان جان فرهاد میخواست امروز یه پیشنهاد عالی بهتون بده که امیدوارم راضی باشید.
نگاهم که به چهره اش افتاد مخلوطی از عشق و اشتیاق و تعجب را در آن منعکس دیدم.
-خدا نکنه دخترم این حرفا چیه حالا چه پیشنهادی؟
-راستش فرهاد قراره همه مارو همین فردا مهمون کنه به پابوس آقا امام رضا(ع) میخواست خودش امروز این خبر رو بده که من پیشدستی کردم.
دخترها جیغ کشیدند و دست زدند.ثریا خانم با لبخند رضایت بخشی اول به پسرش و سپس به آقا هادی نگاه کرد و گفت:خدا الهی خیرت بده عزیزم.نمیدونی چقدر دلم میخواست به زیارت برم.خیلی خوشحالم کردی.نمیدونم چرا احساس میکنم حالم خیلی بهتر شده.با اینکه میترسم ولی راضی نیستم این پیشنهاد رو رد کنم.شما که حرفی نداری آقا هادی؟
-چه حرفی خانم؟وقتی شما خوشحال و راضی باشی بنده کی باشم که مخالفت کنم؟
در نگاه فرهاد دنیایی از تشکر و قدردانی شناور بود.همگی از اینکه ثریا خانم را شاد و سرحال میدیدم از صمیم قلب راضی و خوشحال بودیم.همه به دنبال تدارکات سفر رفتند فرهاد بی صدا برای تهیه بلیط و رزرو هتل از خانه خارج شد و بقیه وسایل لازم را جمع آوری کردند.
وقتی چمدان خودمان را بستم از اینکه همچون زنی خانه دار و
تازه عروس وسایل و لباس های مورد نیاز خودم و فرهاد را در یک چمدان جا می دادم احساس شعف عجیبی زیر پوستم می دوید. احساسی که شاید برای هیچ کس مثل من قابل درک نبود.در همان احوال بودم که حضور کسی را بالای سرم حس کردم.به عقب که برگشتم فرهاد را دیدم که با لبخند به حرکاتم نگاه می کرد.
-اِِِ سلام،کی اومدی؟ اصلا" متوجه نشدم.
-سلام از ماست.خسته نباشی.
-ممنونم.
روبرویم نشست و به چشم هایم زل زد.
-چیه؟ چیزی شده؟چرا اینطوری نگام می کنی؟
-نمی دونم با چه زبونی ازت تشکرکنم.تو یه فرشته ای! مگه قول ندادم که امروزببرمت اسب سواری؟
خنده ام گرفت.
-حالا چه فرقی می کنه؟ رضایت مادر از هر چیزی واجب تره.دیشب که اون حرف رو زدی یه دفعه به دلم افتاد بریم زیارت.خدا رو چه دیدی،شاید واقعا" شفاش رو از آقا امام رضا گرفتیم.
حلقه اشکی در چشم هردویمان نشست.هر کدام خود را به نحوی سرگرم کردیم تا از ریزش اشکمان جلوگیری کنیم.
بلیط هواپیما برای ساعت 7 صبح بود.همگی با شوق بی نهایت خوابیدیم تا صبح زود بیدار شویم.همه دعا می کردیم که حین سفر حال مادر بد نشود.گویی خدا هم راضی نبود شادی دل این زن رنجور را زایل کند.حال ثریا خانم از همیشه بهتر بود و بیشتراز دیگران می گفت و می خندید.خیلی زودتر از آنچه تصور می کردیم پا به مشهد مقدس گذاشتیم.هتلی که فرهاد رزرو کرده بود بیش از حد تصور ما شیک و لوکس و دلپذیر بود.آقا هادی به محض داخل شدن به اتاق هایمان با رضایت گفت:
-من که از بس توی راه از دست این مادر شیطونتون خندیدم حسابی شارژ شدم.انگار این خانم اسم مسافرت رو که شنید جون گرفت.انگار نه انگار مریضه!
رنگ ثریا خانم کمی پریده به نظر می رسید ولی با این حال لبخند زد و گفت:
-بگو دارم جوش خودمو می زنم.بگوخودم دلم لک زده برای تفریح.
همگی خندیدند و فائزه گفت:
-حالا مگه بده مامان جان.صدقه سر شما ما هم به یه نون و نوایی رسیدیم.از پا قدم عروس قشنگمونه دیگه.
-ای بابا این حرفا چیه فائزه جان.امام رضا خودش همگی ما رو طلبیده بود.
فاطمه هم گفت:
-من که اصلا" خسته نیستم و دلم می خواد بعد از خوردن صبحانه،سریع بریم زیارت. تا نماز ظهر هم می مونم.کی موافقه؟
همگی موافقت خود را اعلام کردیم.بعد از جابه جایی وسایل و خوردن صبحانه به راه افتادیم.مسیر کمی را تا حرم طی کردیم ولی چون نمی خواستیم مادر به زحمت بیفتد او را با ویاچر به حرم رساندیم.لحظات ناب و ملکوتی بود که هرگز از یاد نمی برم.همگی به محض ورود به بارگاه ملکوتی امام رضا(ع)،از ته دل اشک ریختیم و شفای مادر را از او خواستیم.گریه های ثریا خانوم دل همه را به آتش زده بود حتی اطرافیان هم به گریه افتاده بودند.در میان گریه،ضجه می زد و می گفت:
-ای ضامن آهو،یا غریب الغربا،دیگه خسته شدم.دیگه از این همه درد و عذاب خسته شدم.خودت راحتم کن.هر جور که صلاح می دونی.ای امام رضا یا شفام بده یا راحتم کن.
همه اطرافیان اشک می ریختند.من و فائزه و فاطمه بیشتر از دیگران ناله می کردیم.من برای تداوم زندگی خودم و فرهاد نیز اشک ریختم و دست به دامان آقا امام هشتم شدم.نماز را که اقامه کردیم احساس کردم حال مادر زیاد مساعد نیست.بلافاصله به هتل برگشتیم و بعد از دادن داروهایش او را ترغیب به استراحت کردیم.بعد از آنکه تمام لحظات به گردش و زیارت گذشت.روزهای به یاد ماندنی که هرگز از خاطرم محو نشد.تمام نقاط را زیر پا گذاشتیم.اکثر نمازهای مغرب و عشا و صبح را در حرم آقا اقامه کردیم.
حال مادر بهبودی محسوسی داشت که همه را به وجد می آورد.هیچ کس دلش نمی خواست این سفر پایانی داشته باشد.همه چیز خوت و بر وفق مراد بود فرهاد هم مهربان تر و دلپذیر تر از همیشه رفتار می کرد.انگار همه سعی داشتند به نحوی رفتار کنند که به همه خوش بگذرد.روز دوم بود که فرهاد،آقا هادی را به بازی شطرنج دعوت کرد.بازنده هم باید همه را برای صرف شام به رستوران معروفی می برد.بازی با سر و صدای دخترها شروع شد.من و مادر به طرفداری از فرهاد و فاطمه و فائزه از آقا هادی دست می زدیم.آنقدر خندیدیم که بلاخره پدر بازده بازی اعلام شد و همه را به شام لذیذی دعوت کرد.همان شب وقتی به هتل برگشتین مادر گفت:
-خب بچه ها بهتره شما امشب بیرون بخوابید.من نمیدونم این فرهاد چرا یه سه خوابه را رزرو نکرده.دخترم شکیبا جان تو و شوهرت برید تو اتاق بخوابید.
بند دلم پاره شد.نگاه هراسان من و فرهاد در یک لحظه با هم تلاقی کرد.مستاصل مانده بودم چه بگویم.ملتمسانه به او چشم دوختم.انگار کمک می خواستم.فرهاد بلافاصله گفت:
-اِ...چیزه...من که امشب می خوام تا صبح تو حرم راز و نیاز کنم.هر کس هر جا راحته بخوابه.
گفتم:
-اِ چه خوب!پس منم پیش مامان و بچه ها می مونم.بابا همه اش چند روزه دیگه،باید خوش باشیم.من دلم می خواد پیش شما باشم.اجازه بدید دیگه مامان!
خنده ای کرد و گونه ام را کشید.
-باشه دختر شیطون.ولی یاد باشه باید هوای شوهرت رو داشته باشی که قهر نکنه ها.
همگی به خنده افتادند ولی نمی دانم چرا فرهاد بیشتر از همه خندید.خلاصه آن شب نفس راحتی کشیدم،ولی مادر که گمان می کرد من هنوز معذبم و دچار شرم نوعروسی هستم و از هر روشی استفاده می کرد تا من و فرهاد را به هم نزدیک و نزدیک تر کند.به هر حال آن چند روز به قدری به همه خوش گذشت که هیچ کس دوست نداشت به خانه برگردد ولی از آنجا که نگران حال مادر بودیم بازگشتیم.
وقتی به خانه رسیدیم،تا چند روز همه از خاطرات شیرین سفر به یاد ماندنی مان صحبت می کردیم.
قبل از شام چون احساس سرد درد می کردم دوش آب سردی گرفتم تا حالم مساعد شود.پایین که آمدم هر کسی مشغول به کاری بود.مادر با دیدنم گفت:
-وا دختر جان تو که باز روسری سرت کردی.می خوای چادر سرت کن و خیال خودت رو راحت کن دیگه.مگه بهت نگفتم لباس قشنگ بپوش و یه کم بیشتر به خودت برس؟
-آخه مامان من همیطوری راحتم.
-چی چی رو راحتم.اصلا بیا بریم بالا تا بهت یاد بدمباید چی کار کنی...بیا عزیزم.
خنده ام گرفته بود.حالا باید چه کار می کردم؟باز با نگاه از فرهاد کمک خواستم.او هم با خنده پرسید:
-مامان جان شما با این حالت کجا داری می ری آخه؟زن منو کجا میبری؟
ثریا خانوم با همان لحن جواب داد:
-زنت رو می برم خوشگل ترش کنم.نترس نمی خورمش که.
فرهاد به طرف تلوزیون برگشت و زیر لب با خنده غلیظ تری گفت:
-زنم خوشگل هست.
بهت زده ماندم.نه تنها کمکم نکرد،بلکه زیر لب هم جمله ای گفت که همه وجودم را دست خوش تلاطم کرد.انگار زیاد هم ناراضی نبود.
به بالا که رسیدیم ثریا خانوم گفت:
-در کمد لباساتو باز کن عزیزم.
شلوار کوتاه آبی رنگی که سنگدوزی زیبایی داشت به دستم داد و تاپ سفیدی را با آن هماهنگ کرد:
-حالا اینارو بپوش تا بعد.
با تعجب به لباس ها نگاه کردم.نمی دانستم چه کار کنم.قول و قرارم با فرهاد چه می شد؟از طرفی هم اگر اطاعت نمی کردم همه چیز را می فهمید.نه امکان نداشت.حال ثریا خانم تازه کمی بهتر شده بود.نباید اجازه میدادم بیماری دوباره او را به زمین بزند.لباس را پوشیدم.الحق که زیبا و برازنده بود.وقتی بیرون آمدم نگاه تحسین آمیز ثریا خانم سر تا پایم را کاوید:
-به به،هزار ماشاا..مثل ماه شدی!حیف نیست عزیزم،آخه اون چه لباس هایی بود می پوشیدی؟حالا برو موهات رو باز کن و بریز رو شونه هات،یه کمی هم آرایش کن.برو عزیزم.
باز هم اطاعت کردم.بعد از اتمام کار از دیدن خودم تعجب کردم.همین تغیرات کم،مرا دگرگون کرده بود.لبخند رضایتی که چهره مادر را درخشان کرده بود مرا هم راضی کرد:
-وای عزیزم مثل ماه شدی؟چقدر موی باز بهت میاد.حیف این همه زیبایی نیست که تو پنهان می کنی؟طفلک شوهرت!
خندا ام گرفت و با شرم سر به زیر انداختم.وقتی از پله ها پایین می آمدیم،نگاه سرشار از تحسین فرهاد سر تا پایم را می کاوید.از خجالت سرخ شده بود.
-بیا اینم زن قشتگت.دیدی نخوردمش!
با این جمله مادر،فرهاد خنده ای کرد و سر به زیر شد.
-واه واه عروس و داماد به این خجالتی نوبره والله!انگار نه انگار چند وقته زیر یه سقف زندگی می کنین.
مرا کنار فرهاد نشاند و خودش دراز کشید.
-می بینی فرهاد،بدون چادر و چاقچور چقدر ناز و ملوسه.من نمی دونم این دختر از کی خجالت می کشه تو این خونه.از این به بعد باید همین جوری لباس بپوشی.یادت نره ها!
ضربان قلبم بالا رفته بود.فرهاد برگشت و نگاه دقیقی به سر تا پایم انداخت.انگار از چشمهایش آتش می بارید که این چنین مرا می سوزاند.بدون این که عکس العمل خاصی نشان دهد،فقط آه بلند و غمناکی کشید و سر به زیر شد.تمام اشتیاق و هیجانم فروکش کرد.بی قراری و کلافگی او مرا هم آشفته می کرد.باز هم نفهمیدم چه چیزی تا این حد او را آزار می دهد که حتی از نزدیک شدن به من هم واهمه دارد.دخترها که بساط شام را آماده می کردند با دیدن من شادمان شده و به سلیقه مادرشان احنت گفتند.حتی نگاه تحسین آمیز پدر هم خوشحالم نکرد چرا که غم چهره فرهاد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.ا این حال سعی کردم باز هم ظاهر خود را حفظ کنم و در شادی آنها سهیم شوم.دوباره فضای خانه را صدای خنده و شادی دخترها پر کرد.فاطمه صفحه شطرنج را چید و قرار گذاشت هر کس بازی را باخت ظرف های شام را بشوید.ابتدا بازی را با من شروع کرد.هر چقدر آقا هادی اخم و اعتراض کرد که شکیبا بی طرف است قبول نکردم.در تمام مدت که ما با هیجان بازی می کردیم.آقا هادی و مادر سر در گوش هم نجوا می کردند و گاهی به شیطنت و سر و صدای فائزه و فاطمه می خندیدند.گویی این دو دلداده نیز بعد از مدت ها رنگ آرامش را دیده و فرصت در و دل پیدا کرده بودند.فرهاد هم با این که سعی داشت خود را بی توجا نشان دهد ولی تمام حواسش به بازی ما بود.بعد از ساعتی که صدای خنده مان همه جا را پر کرده بود،فاطمه را شکست دادم و بازی را به فائزه واگذار کردم.همین که آماده رفتن به آشپزخانه شدم فرهاد ایستاد و گفت:
-شکیبا رو معاف کنید.ما می ریم بالا کارش دارم.
پدر هم بلافاصله گفت:
-آره دخترم.شما برو اینا همه اش برای شوخی و خنده بود.
هر چقدر بچه ها اعتراض کردند فایده ای نداشت.بعد از شب بخیر گفتن به همه،با فرهاد به خانه خودمان رفتیم.دل تو دلم نبود. باور نمی کرد که حالا او مشتاق برقراری رابطه بهتر و صمیمانه تری با من باشد.روی کاناپه منتظر نشستم.ولی او خیلی آرام و بی خیال رختخوابش را آورد و آماده خوابیدن شد.با تعجب گفتم:
-مگه کارم نداشتی؟!
-نه.
-ولی خودت پایین گفتی!
خنده بانمک و جذابی کرد و گفت:
-بنده خدا می خواستم از شر ظرف شستن راحتت کنم!کار بدی کردم؟
من هم متقابلا خنده ام گرفت و در حالی که به سمت اتاقم می رفتم جواب دادم:
-نه خیلی هم ممنون.یادم باشه این لطفت رو جبران کنم!
به اتاقم که آمدم روی تخت افتادم و به حوادث اخیر فکر کردم.بهبود حال مادر در بهبود روابط سرد و یخ بسته ما نیز تاثیر گذاشته بود.شاید اگر به امید خدا مادر شفا می گرفت حتی دوام زندگی ما نیز ابدی می شد.حسی شگفت انگیز در دلم پیدا شد.کم کم با تصور رویاهای شیرین خوابم برد که صدای زنگ های پی در پی آپارتمان که معلوم بود شتاب زده زده می شود،بند دلم را پاره کرد و مرا از جا پراند.به سرعت از تخت پایین پریدم و به هال قدم گذاشتم.فرهاد زودتر از من خودش را به در رساند و آن را باز کرد.فائزه بود که اطلاع داد حال مادر به وخامت گذاشته و باید هر چه سریعتر او را به بیمارستان برسانیم.مانتو پوشیدم و به پایین رفتم.فاطمه و فائزه هر دو گریه می کردند.فورا او را به اتومبیل منتقل کردند.می خواستم همراهی اش کنم ولی فاطمه ترجیح داد کنار فائزه بمانم و خودش همراه آنها رفت.بعد از رفتن آنها فائزه را که بی وقفه گریه می کرد در آغوش گرفتم و دلداری اش دادم،ولی حال خودم هم چندان بهتر از او نبود.دلم داشت از غصه می ترکید.حال مادر که بهبود نسبی پیدا کرده بود.در این چند وقت اثری از بیماری نبود.چرا دوباره اینچنین شده بود؟هر دو،تا صبح نشستیم و به ساعت چشم دوختیم.لحظات بحرانی را سپری کردیم.شب سخت و طاقت فرسایی را گذراندیم و با سر زدن سپیده هر دو برخاستیم و به نماز ایستادیم.نمازی روحانی همراه با خلوص نیت.برای بهبودی مادر دعاکردیم و گریستیم.فائزه با اشک و آه از خدا شفای مادر را می خواست و تمنا داشت سایه او را از سرشان کم نکند.من تحت تاثیر صدای بغض آلود او به شدت منقلب شده بددم و از درگاه خداوند شفای ثریا خانم را مسئلت می کردم.حدود ساعت 8 صبح بود که فاطمه زنگ زد و خبر داد مادر را در بخش مراقبت های ویژه بستری کرده اند.او گفت دکترها جواب قاطعی به آنها نداده اند،فقط مدعی اند بیماری مادر بسیار پیشرفت کرده است.این را گفت و پشت تلفن به گریه افتاد.گفتم تا ساعتی دیگر همراه فائزه با بیمارستان می آیم.او ما را منع کرد ولی فائزه آرام و قرار نداشت و من ترجیح دادم به اتفاق هم به بیمارستان برویم.دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد این بار مادر ثریا خانم بود که با اطلاع از حای خراب دخترش گفت تا ساعتی دیگر تهران را به مقصد شیراز ترک می کند.
همراه فائزه سار اومبیل شدیم تا هر چه زودتر به بیمارستان برویم.چشم هایم از بی خوابی و گریه شب پیش متورم و قرمز شده بود.فائره با دیدن این وضع گفت:
-اگه می بینی رانندگی واسهات سخته با آژانس بریم.
ولی من مطمئن اش کردم که مشکلی نیست و حرکت کردم.وقتی رسیدیم به سرعت حیاط بزرگ بیمارستان را پشت سر گذاشتیم.هنوز تا ساختمان بیمارستان فاصله داشتیم که ناگهان صدای جیغ و گریه آشنایی توجه مان را جلب کرد.فائزه فلاسک چای را که برای خانواده اش به همراو آورده بود روی زمین رها کرد و به طرف صدای دلخراشی که شنیده می شد دوید،من هم با وحشت به دنبال او دویدم.مشاهده صحنه جانکاه رو به رویم،همه چیز دستم آمد فاطمه روی زمین ولو شده بود و در حالیکه خودش را می زد شیون و فغان می کرد.فرهاد نیز چند قدم دورتر،کنار درختی ایستاده و سرش را روی دستش گذاشته بود و شانه هایش به شدت تکان می خرد. انگار ماده ای زهر مانند را در معده ام خالی کردند که به شدت سوخت و نفسم را برید.فائزه با جیغ و فریاد از آنها می خواست تا بگویند چه اتفاقی افتاده ولی نیازی به پرسیدن نبود.همه چیز آشکار بود،ثریا خانم زن مهربان و فداکار آقا هادی و مادر نمونه بچه ها،دار فانی را وداع گفته بود!
به سرعت به طرف فاطمه رفتم دست او را که در حال زدن و کندن موهایش گرفتم و خود نیز به شدت همراه گریستم.پدر بعد از انجام کارهای مربوط به بیمارستان با قدی خمیده بیرون آمد و با دیدن ما هر سه مان را در آغوش گرفت و با صدای بلند گریست.کم کم سالارخان و همسرش و عمو مهدی و خانواده اش هم به ما پیوستند.در حیاط بیمارستان شیون و غوغا به راه افتاده بود.صدای فریادهای فاطمه که دائم مادرش را صدا می زد لحظه ای خاموش نمی شد.مریم خانم و علیرضا فاطمه را با خود به داخل اتومبیلشان بردند و عمو مهدی و سالارخان از ما خواستند تا کمی آرام بگیریم و در منزل عزاداری کنیم.همگه به طرف منزل راه افتادیم چشم هایم انگار دریائی از اشک شده بود که پایانی نداشت.فکر نمی کردم در مدت کم،اینقدر شیفته او شده باشم.باور نمی کردم به این زودی او را از دست بدهیم.یاد چهره غمگینش،یاد رنجی که در این اواخر کشید،یاد تمام شادی ها و گوشگذرانی های چند شب گذشته گریه ام را شدیدتر می کرد.قلبمان در غم بی مادری فشرده می شد دیگر آن خانه بدون وجود ثریا خانم صفایی نداشت.تاریک و
سرد بود حتی یک لحظه چهره بیمار و دردمند ثریا خانم که برای خوشبختی ما دعا میکرد از پیش چشمهایم کنار نمیرفت.
بخانه که رسیدیم با صدای شیون و فغان فاطمه و فائزه همه همسایه ها متوجه مرک ثریا خانم شدند.فورا بطرف تلفن رفتم و خانواده ام را از موضوع آگاه کردم.صدای گریه و تسلیت از گوشه و کنار می آمد کم کم خانه پر شد از اقوام آنها که با اطلاع پیدا کردن از مرگ ثریا خانم خودشان را به منزلمان میرساندند.فاطمه چندین بار از حال رفت و با آبی که به سر و صورتش میپاشیدند دوباره نیرو از سر میگرفت و ناله و فغان میکرد.اصلا نمیتوانست بپذیرد که مادرش برای همیشه آنها را ترک کرده است.یعنی هیچکس باور نمیکرد این بیماری آنقدر سریع او را از پای در آورد.
فکرم پیش فرهاد بود.دلم بشدت برایش میسوخت نمیتوانست مانند خواهرهایش داد و فغان کند و فقط ساکت گوشه ای می ایستاد و اشک میریخت.او مادری را از دست داده بود که مظهر مهر و عشق و پشتوانه زندگی و مایه عزتش بود.مادری که مثل شمعی بی صدا خاموش شد درگذشت ثریا خانم برای من که پشتوانه و دلگرمی خود را از دست داده بودم ضربه ای بود که به شدت به قلب شکسته و عاشقم وارد شد.خیلی دردناک بود.هنوز دو ماه از زندگی مشترک من و پسرش نگذشته بود که این بلا سرمان نازل شد.هر چند از قبل پیش بینی مرگ او را کرده بودیم ولی نمیدانستیم و به مغزمان هم خطور نمیکرد به این زودی و در این شرایط که گویی حال بهتری داشت با این زن مهربان و خوش رو وداع کنیم.
دائم مواظب فاطمه بودم تا به خودش آسیب نرساند و پا به پای او میگریستم.دردهای شدید ثریا خانم و صبورانه تحمل کردن او و معصومیتش.دل همه را به آتش میکشید و میسوزاند همیشه از چشمهایش میخواندم که نگران است نگران زندگی من و فرهاد!انگار روابط سردمان را درک کرده و مین موجب نگرانی اش شده بود.گاهی میدیدم محرمانه با فرهاد صحبت میکند.حتما او را نصیحت میکرد.وقتی جنازه نحیف ثریا خانم بر شانه های مردان میرفت تا در جایگاه ابدی ارام بگیرد هجوم اشکهای سرکشم مجال دیدن دور و اطرافم را نمیداد و صدای فریادهای فاطمه و فائزه و زار زدنهای مادر و خواهرهای ثریا خانم مانند پنجه های تیزی بر روحم کشیده میشد.دیگر فریاد زدن و شیون کردن بی ثمر بود.او از دست رفته بود و دیگر باز نمیگشت.تازه از رنج و حرمان این دنیا آسوده گشته و امشب را بدون هیچ درد و رنجی آرام و آسوده در خاک می آرمید.
پیکر بی جان و سپید پوشش را داخل گودال تنگ نهادند سنگ لحد را روی قبر گذاشتند و با خاک آنرا پوشاندند.فاطمه مدام جیغ میکشید و میگفت:خودش از اما رضا خواست شفاش بده گفت هر جور که میدونی خلاصم کن که دیگه تحمل درد و رنج ندارم.حالا هم امام رضا شفاش داد تا برای همیشه راحت باشه.وای خدایا پس ما چی؟بدون اون چیکار کنیم؟
فرهاد در آغوش پدرش به شدت میگریست و این صحنه را تماشا میکرد و دل مرا ریش مینمود.همه از حرفهای فاطمه به شدت میگریستند و صدای فغان زنها به هوا برخاسته بود.بعد از مراسم به منزل بازگشتیم.فاطمه و فادزه از نفس افتاده و با حالتی نزدیک به بیهوشی کناری وارفته بودند.چگونه از این بعد روزها و شبهای کشنده و تلخ بیمادری را تحمل کنند؟کسی که با وجود آنهمه مهمان جای خالی اش بدشت محسوس بود وای به روزی که همه اینها اینجا را ترک میکردند.خانه بدون او چه سرد و تاریک و غیر قابل تحمل بود!
مادرم از لحظه ورود پابه پای همسر عمو مهدی برای پذیرایی از مهمانها فعالیت کرده و مدیریت کارها را به عهده گرفته بود گاهی کنارم مینشست و بیاد آن زن مهربان اشک میریخت و افسوس میخورد.سالارخان و چند از پیشخدمتها و کارگرهایش را به آنجا فراخوانده بود تا آنها را در امر پذیرایی و اشپزی از مهمانها یاری دهند.سومین شب فوت ثریا خانم هم به تلخی گذشت فاطمه و فائزه کمی آرامتر شده بودند.گذشت زمان بالاخره تاثیرش را میگذاشت و از شدت داغ میکاست.ساعتی از شب گذشته بود دیگر شخص غریبه ای رفت و آمد نمیکرد و فقط عمه و خاله ها و خانواده عموی فرهاد مانده بودند که بعضی از انها هم قصد رفتن داشتند د راین دو سه روز فرهاد را فقط گاهی اواخر شب که کنار خواهرهایش مینشست و با آنها صحبت میکرد و در اشک و اه همراهی شان میکرد میدیدم.از لحظه ای که خبر فوت ثریا خانم را شنیده بودم سوزش و سنگینی شدیدی را در معده ام احساس میکردم تمام مدت سعی میکردم توجهی به این درد و سوزش نکنم تا شاید کاهش یابد ولی انگار این درد لعنتی دست بردار نبود و با هر واکنش غم انگیزی بر شدتش افزوده میشد.به طوری که درد به کمرم میزد و نفسم را میبرید.همانطور که کنار فاطمه نشسته بودم و به حرفهای مادربزرگش در مورد با شکوه برگزار شدن مراسم ختم و جمعیتی که برای احترام فامیل شیرازی به مسجد آمده بودند و این حرفهای معمول گوش میدادم گویی آثار درد در چهره ام نمایان شد طوری که مادرم جلو آمد و در گوشم گفت:بیا آشپزخونه کارت دارم.
بلند شدم اما چنان درد در معده ام پیچید که دولا ماندم.کمی مکث کردم و به زحمت خودم را به آشپزخانه رساندم.مادرم با دلواپسی گفت:چی شده مامان جون؟چرا رنگت مثل گچ سفید شده حال نداری؟
با چشمهایی پر از اشک گفتم:مامان در معده امانم رو بریده.
-خب چرا زودتر نگفتی تا چاره ای کنیم؟نکنه شام نخوردی؟
-خیالت راحت حتی نتونستم ناهار بخورم چه برسه به شام!
-خدا مرگم بده!برای همینه دیگه چرا شام نخوردی؟
-اصلا نمیتونم همش حالت تهوع داشتم چند تا خرما خوردم ناراحت نباش.
عمه فرهاد که همان لحظه وارد آشپزخانه شده و بخشی از حرفهایم را شنیده بود گفت:الیه برای زن داداشم بمیرم اونقدر عمر نکرد که بتونه نوه قشنگشو ببینه.
با چشمهای از حدقه در آمده به او نگریستم و بعد نگاهم به مادرم افتاد.خواستم او را از اشتباهش در بیاورم که درد امانم نداد و پشت بند ان حالت تهوع مرا وادار به دویدن بطرف دستشویی کرد.وقتی دوباره به اشپزخانه رفتم فرهاد را دیدم که روی صندلی نشسته با دیدنم از جا برخاست و کنارم آمد و آهسته کنار گوشم گفت :چیزی شده؟حالت خوب نیست؟رنگت پریده لبهات هم سفید شده...
با دیدن چشمهای متورمش قلبم فشرده شد و درد معده ام شدت گرفت.دوباره مچاله شدم و معده ام را مالش دادم.مادرم در حالیکه نبات داغ درست میکرد گفت:دختره از درد معده نه نهار خورده نه شام به هیچکس هم چیزی نگفت ما هم که درگیر کار حواسمون بهش نبود.
روی صندلی نشستم مادر لیوان نبات را به دستم داد و گفت:آروم باش و آروم آروم سر بکش.
فرهاد هم کنارم نشست و با نگرانی بمن نگاه کرد.از توجهش درد معده ام را فراموش کردم لیوان نبات داغ را بزور مادرم به نصف رساندم.فرهاد با لحنی محبت آمیز گفت:میخوای بریم دکتر؟
نمیدانم چرا اشک در چشمهایم جمع شد اما سعی کردم سرازیر نشود و گفتم:نه ممنون یه قرص هم خوردم شاید بهتر بشم.
به حرکت دستم که معده ام را در مشت میفشرد نگاه کرد و گفت:معلومه که خیلی درد میکشی حاضر شو ببرمت دکتر.
خواستم مخالفت کنم که حالت تهوع شدید مانع شد و ناچار جلوی چشمهای کنجکاو فامیل به طرف دستشویی دویدم.
وقتی از دستشویی بیرون امدم با قیفاه اخم آلود فرهاد روبرو شدم.فهمیدم که عمه اش آنچه را که بمن گفته بود به او نیز گفته است.بی اختیار بیاد ضرب المثل آش نخورده دهن سوخته افتادم!مادر مانتویم را به دستم داد و گفت:حاضر شو بریم دکتر.
بعد با ناراحتی گفت:این عمه خانم هم که انگار وقت گیر آورده بنده خدا از چیزی خبر نداره هی نوه داداشم نوه داداشم میکنه!یکی نیست بگه اینا هنوز دو ماه نیست ازدواج کردن بچه کجا بوده/
با ناراحتی گفتم:ای وای خیلی بد شد!فرهاد چی گفت؟
-هیچی از عصبانیت سرخ شد بهم گفت بیرون تو ماشین منتظر تو میمونه گفتم منم بیام گفت لزومی نداره.
رو به مادرم برگشتم و گفتم:تو رو خدا شما یه جور به اینها حالی کن خبری نیست .نمیخوایم یه حرف دروغ همه جا بپیچه.
-باشه تو برو اون با من!
فردا بیرون رفتم.کنار اتوموبیلش منتظر ایستاده و چنان درهم و ناراحت بود که دلم برایش سوخت.جلو رفتم و گفتم:میگم اگه حالت خوب نیست با پدرم میرم میشه صداش کنی؟
-نه خودم میبرمت الان که کار خاصی ندارم هیچکس هم متوجه غیبت ما نیست در ضمن میخوام باهات صحبت کنم.
دلشوره هم به معده دردم اضافه شد.درون اتوموبیل نشستم و سرم را به صندلی تیکه دادم.با خود گفتم حتما میخواد بگه دیگه بعد از مرگ مادرم لزومی نداره تو اون خونه بمونیم.حتما میخواد تکلیفمون رو روشن کنه ولی نه ما که قبلا با هم صحبت کردیم...
با یادآوری جای خالی ثریا خانم در زندگیمان قطره اشکی روی صورتم چکید.
فرهاد آرام رانندگی میکرد و گاهی آه میکشید.شنیدن صدای آهش جگرم را خون میکرد.دوباره بیاد مرگ مادرش اشک از گوشه چشمهایم سرازیر شد.آهسته گفت:خیلی درد داری؟
همانطور که چشمهایم را بسته بودم گفتم:آره انقدر زیاد که از شدت درد دارم جون میدم اما نه از درد معده بلکه برای از دست دادن یه حامی مهربون یه زن عاشق و فداکار یه زن...
هق هق گریه ام د رفضای ماشین پیچید و نتوانستم بقیه حرفهایم را بزنم.او نیز بشدت میگریست و اشک میریخت.اصلا تحمل دیدن گریه اش را نداشتم.اشکهایم را پاک کردم و گفتم:معذرت میخوام نباید بیشتر از این ناراحتت میکردم منو ببخش!
-نه اتفاقا خیلی دلم گرفته بود به این گریه نیاز داشتم.
سرم را پایین انداختم و با شرم گفتم:بخاطر اتفاقی که در منزل افتاد متاسفم بخاطر به هم خوردن حالم بعضی ها برداشت دیگری کردن.
-مهم نیست چند ماه دیگه به اشتباهاشون پی میبرن.
منظورش را درست نفهمیدم.یعنی چند ماه دیگه از هم جدا میشویم و به اشتباهاشون پی میبرن یا چند ماه بد که میبینند د رظاهر من اتفاقی رخ نداده است؟!دوست داشتم از او بپرسم ولی نمیشد.
به کلینیک رسیدیم.دکتر بعد از معاینه من تشخیص داد که در معده ام ناشی از فشارهای عصبی است که درآن چند روز بر من وارد شده است و بعد از تزریق آمپول و نوشتن نسخه ای ما را راهی خانه کرد.با تزریق آمپول از شدت درد معده ام کاسته شد .فرهاد بعد از گرفتن داروهیم با شانه های افتاده و غمگین کنارم نشست و با دقت بمن نگریست و گفت:بهتر شدی؟بریم یه مقدار خوراکی برات بگیرم بخوری چون مامانت میگفت از صبح چیزی نخوردی.
-یه کم بهترم ممنون که تو این موقعیت مجبور شدی منو به اینجا بیاری در ضمن گرسنه ام نیست.
چینی به پیشانی اش انداخت و دقیق نگاهم کرد:درسته که بداخلاقم ولی محبتی که تو برای خشنودی مادرم انجام دادی هرگز نمیتونم فراموش کنم.تو موقعیت و آینده ات رو به خطر انداختی میدونی از اینکه قبل از مرگش اونو به آرزوش رسوندم چقدر خوشحال هستم و اینو مدیون تو هستم.
از اینکه تغییر موضع داده و از در محبت با من وارد شده بود و با مهربانی سخن میگفت بسیار شاد شدم.شاید کم کم داشت به نتایج عاقلانه ای میرسید در ادامه حرفش گفتم:آینده من مهم نیست خدا کنه که مادر آرامش داشته باشه و روحش شاد باشه.
فرهاد بلافاصله گفت:تو رو خیلی دوست داشت از اینکه عروسش شدی همیشه خوشحال بود و این برای برای من کایفه خیلی هم خوشحالم.
به طرفش برگشتم و گفتم:ولی من برعکس تو فکر میکنم همیشه از اینکه اونو گول زدیم خودم رو سرزنش میکنم.
با تعجب بطرفم برگشت:تو اینطور فکر میکنی؟!
-البته.
-اگه میتونستم و از عهده ام خارج نبود.هرگز اینکار رو با مادرم نمیکردم ولی...
دیگر ادامه نداد.میخواستم بپرسم ولی چی؟چرا اینقدر سخت میگیری؟بخدا محبت و مهربانی خیلی هم سخت نیست؟زندگی زناشویی اینقدرم فاجعه نیست!مگر اینکه دلیل دیگری داشته باشه.
ابروهایش را درهم کشید و در حالیکه مشخص بود رنج میبرد تا این کلمات را ادا کند گفت:من برای ازدواج ساخته نشدم دست خودم نیست نمیتونم بخدا نمیتونم.
حرفش مانند سیلی محکمی بود که بر گوشم نواخته شد و رویاهایم را بر باد داد.او سخت بر موضعش پافشاری میکرد و جایی برای حرف دیگری باقی نمیگذاشت.دوباره معده ام فشرده شد تیر کشید.از شدت ناراحتی دوست داشتم خودم را از اتوموبیل پرت کنم بیرون.چرا با رفتن مادرش او هم تغییر جهت داد؟همه چیز که داشت خوب پیش میرفت!روحیه ام را از دست دادم و با لحن سردی پرسیدم:منظورت چیه؟میخوای بعد از انجام مراسم مادرت از هم جدا بشیم؟این رو میخوای؟
تکانی به خود داد و بالافاصله گفت:نه بابا من کی این حرف رو زدم؟فکر کردی اینقدر فراموشکارم که قرارمون یادم رفته باشه؟دیگه اینقدر هم نامرد نیستم!
در حالیکه میخواستم متوجه بغض شکسته در گلویم نشود گفتم:بخدا اگر بخاطر حرف مردم نبود هیچوقت این شرایط رو برات نمیذاشتم.فقط از این میترسم که مردم و فامیل بگن ببین دختره چه عیب و ایرادی داشته که به این زودی طلاقش دادن!مثل روز برام روشنه که این حرفها رو میزنن والا زودتر میرفتم که تو عذاب نکشی..
اتوموبیل را به کناری متوقف کرد و به طرفم چرخید.چانه ام را بالا گرفت و در چشمهایم خیره شد.نگاهش چنان مقتدر و دردناک بود که ناخودآگاه بر خود لرزیدم.با لحن مهرآمیزی گفت:کی گفته که من با وجود تو توی خونه ام عذاب میکشم؟من من فقط میخوام در حق تو ظلم و نامردی نکنم.من نمیتونم هیچ زنی رو خوشبخت کنم.این مساله مثل روز برام روشنه.میخوام که اینو درک کنی و منو مرد سنگدلی تصور نکنی نه با تو نه با هیچ زن دیگه ای!
پس او میخواست اینچنین بمن بفهماند که در زندگی اش پای زن دیگری در میان نیست.او همانطور حرف میزد و من در دنیای تاریک خودم غرق بودم.دوست داشتم عشقم تب تندی بود که زود فروکش میکرد ولی متاسفانه نبود.هر چه او حرفهای دلسرد کننده میزد من بیشتر شیفته اش میشدم و دوستش داشتم.دوست داشتم او را فقط مال خود کنم میخواستم آن روز را ببینم که او عاشق و شیدا و مجنون من است.با شنیدن اسمم که با نگرانی ادا میشد بطرفش برگشتم و ناگهان نگاه هراسان او را روی چهره ام دیدم تکانی خوردم و از فکر بیرون آمدم.
-شکیبا طوری شده حالت خوب نیست؟
-نه نه چیزی نیست فکر میکنم اثرات آمپوله.
-اگه خوابت گرفته صندلی رو بده عقب و بخواب.
-نه دیگه الان میرسیم خونه.
-دستت رو بده ببینم تب داری.
-نه فکر نکنم.
بدون توجه بمن دستم را گرفت و فشرد.دوباره انگار سیم برق به تنم وصل کردند به سرعت دستم را کشیدم.متحر مرا نگریست و آهسته زیر لب گفت:آه...معذرت میخوام یعنی تو انقدر ازم بیزار شدی؟
دوباره بغض کردم و با صدای لرزانی گفتم:خیلی دیوونه ای !ای کاش یه کم...
با لحن غمگینی گفت:آره دیوونه ام اگه نبودم همچیم پیشنهادی بهت نمیدادم که تو هم
احساساتی بشی و دلت به رحم بیاد که عروس مادرم بشی و اون رو خوشحال کنی!به خدا اگر مادرم آرزوی تو رو نداشت هیچ وقت دلم راضی نمی شد با تو این معامله رو بکنم.تو یه فرشته مهربونی که خدا برای نجات...
جلوی خانه رسیده بودیم.دیگر ادامه نداد.دل تو دلم نبود که حرفش را کامل کنم ولی وقتی دیدم سکوت کرده و فایده ای ندارد،بدون اینکه حرفی بزنم در را باز کردم و بیرون آمدم.دیگر تحمل نداشتم.درد معده ام کم شده ولی به کلی قطع نشده بود.وقتی داخل خانه شدم فهمیدم همه مردهای فامیل که غریبه بینشان نبود به پایین آمده اند.فاطمه و فائزه با استقبالم آمدند و حالم را پرسیدند.فلطمه گفت:
-چون دیر وقت بود مادرت اینا رفتند خونه،ولی مادرت گفت بهش زنگ بزنی و از حالت با خبرش کنی.
-باشه ممنون.
-شکیبا جان،طبقه بالا خالیه کسی نیست.می تونی بری بالا استراحت کنی،پایین شلوغه.نمی تونی راحت بخوابی.
-ممنون باشه.اتفاقا خیلی خسته ام شب بخیر.
-شب بخیر عزیزم.
هنگام بالا رفتن از پله ها فرهاد هم وارد خانه پدرش شد.وارد آپارتمانم که شدم علیرضا مشغول جارو برقی کشیدن بود.
-چرا شما زحمت می کشید؟بدبد خودم جارو می زنم.
-نه خواهش می کنم،فقط همین یه فرش مونده.
به اتاقم رفتم.بعد از تعویض لباس صدای جارو برقی هم خاموش شد.همان طور روی تخت نشستم تا علیرضا برود ولی با ضربه ای که به در خورد از جا پریدم.
-بله؟
صدای علیرضا از پشت در به گوشم رسید:
-شکیبا خانوم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
-خواهش می کنم .الا میام.
بیرون آمدم و کنار در ایستادم.با شرمی مردانه سر به زید انداخت وگفت:
-راستش می خواستم در مورد فاطمه باهاتون صحبت کنم...
-بله گوش میدم.
-شکیبت خانم خیلی نگرانشم.اون از مرگ مادرش خیلی لطمه دبده.خیلی خود آزاری می کنه.تو این چند روز هر بار دیدمش دلم ریش شده.می خواستم از شما خواهش کنم بیشتر مراقبش باشید.می دونم شما خیلی به هم نزدیک هستید و از علاقه ما خبر دارید.برای همین ازتون این درخواست رو دارم.از غصه فاطمه شب و روز ندارم و کم مونده دیوونه بشم.
لبخندی زدم و مطمئن اش کردم که حتما بیشتر مواظب فاطمه خواهم بود.در دلم به حال فاطمه غبطه خوردم که چگونه محبوبش نگران و مجنون اوست.کاش فرهاد هم چنین احساسی در مورد من داشت!
علیرضا در ادامه گفت:
-شما خیلی مهربونید.امیدوارم زندگیتون با پسر عموم روز به روز شیرین تر بشه.
در همین اثتن کلید در قفل چرخید و فرهاد وارد شد.با دیدن من و علیرضا که رو به روی هم ایستاده بودیم و صحبت می کردیم جا خورد و رنگ به رنگ شد.جواب سلام علیرضا را سرسنگین داد.علیرضا که از قیافه اخمو فرهاد همه چیز را فهمیده بود ماندن را جایز ندید و بی درنگ خداحافضی کرد و پایین رفت.
با رنگی پریده و خشمگین رو به روی من ایستاد وگفت:
-می بخشید که مزاحم درد و دلتون شدم!اگه می دونستم اصلا بالا نمی اومدم.
چشم هایم را ریز کردم و گفتم:
-مظورت چیه؟
-منظورم واضحه!چی بهم می گفتین که این همه خصوصی بود؟
-چیز مهمی نبود.در مورد مراسم عزاداری حرف می زدیم.
-این همه مدت در مورد عزاداری صحبت می کردید؟
ماندم چه جوابی بدهم!نمی توانستم راز علیرضا و فاطمه را فاش کنم،پس ترجیح دادم ساکت بمانم و جوابش را ندهم.در حالی که بی اعتنا به اتاقم بر می گشتم روسری ام را باز کردم و کوشیدم خودم را خونسرد نشان دهم.هنوز چند قدم دور نشده بودم که دستهای مردانه فرهاد را لا به لای موهایم حس کردم.سرم را به طرف خود برگرداند و در حالی که موهایم را در مشت می فشرد با نگاهی طوفان زده و خشمگین گفت:
-لعنتی.وقتی باهات حرف میزنم وایسا و جوابمو بده.
از آن همه نزدیکی قلبم به تپش افتاده بود.هرم نفس های داغ و سوزانس بند بند وجودم را می لرزاند.درد محسوسی که از کشیدن موهایم نشات می گرفت به جای اینکه ناراحتم کند خوشحالم می کرد.همیشه از اینکه خیره نگاهش کنم در عذاب بود.این بار هم جادوی چشم هایم را به کمک طلبیدم و به نگاه غضبناکش زل زدم.
-تو معلوم هست چته؟با دست پس میزنی با پا پیش میکشی.بهتره تکلیفتو با خودت و من روشن کنی!
نفسش به شماره افتاد.
-تکلیف من رو روشن روشنه.فقط توداری کم کم دیوونه ام میکنی.چرا نمیگی علیرضا چی بهت گفت؟اگه نگی چی بهت گفت همین الان میرم پایین و گردنش رو میشکنم.
باورم نمیشد این اسمش تعجب بود یا حسادت؟دستم را روی ساعد دستش گذاشتم و تلاش کردم موهایو را آزاد کنم.
-به خدا چیز مهمی نبود فرهاد.این مدن که بالا بود داشست جارو برقی می کشید بعد هم کمی در مورد مادر و عزاداری و اینجور چیزها صحبت کرد.
رنگ حسادت در چشمهایش نشسته بود.
-چه لوزومی داشت با تو صحبت کنه اونم تنها؟
هجوم اشک چشمابم را سوزاند.دیگر اختبار از کف دادم و حرفی زدم که او هرگز انتظار شنیدنش را نداشت.با بغض گفتم:
-خدا رو شکر چند ماهی بیشتر قرار نیست توی این خونه باشم والا با این اخلاق تو اگه حتی آب هم می خوردم باید جواب پس می دادم.تو خیلی شکاکی و من از این جور مردا بیزارم!
دستهایش به آرامی شل شد و مرا رها کرد.دو قدم عقب رفت و همان طور خیره نگاهم کرد بعد چرخی زد و سریع از خانه بیرون رفت.فورا از حرفی که زده بودم پشیمان شدم.آنقدر لب پایینی ام را زیر دندان فشرئم که شوری خون را احساس کردم.روی اولین مبل که نزدیکم بود وا رفتم خدایا چه قدر تنش؟چه قدر درگیری و عذاب؟ما حتی یکبار هم نمی توانستیم بدون مجادله با یکدیگر صحبت کنیم.به پهنا صورتم اشک ریختم و روی همان مبل تا صبح خوابیدم.ساعت حدود هشت بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.مادر نگران
حالم بود،با دلخوری گفت:
-فاطمه بهت نگفت وقتی رسیدی زنگ بزنی؟
-آه...چرا مادر،ولی متاسفانه ما دیر وقت برگشتیم و احتمال دادم خواب باشید برای همین مزاحم نشدم.
-حالا چطوری،بهتری؟دکتر چی گفت؟
-آره خدارو شکر بهترم.دکتر بهم آمپول زد و یه کم دارو داد.
مادر جان داروهات رو سر وقت بخور خوب بشی.نزار درد روت بمونه.
-چشم حتما.
-راستی دیشب به همه اونا که فکر می کردن تو حامله ای گفتم که درد معده داشتی و بچه ای در کار نیست.
-خوب کردی.ممنونم مامان.
-دیشب با پدرت خیلی صحبت کردم.پدرت عقیده داشت تا اتفاقی بینتون نیافتاده به خونه برگردی و این بازی رو تموم کنی.
از جا پریدم و گفتم:
-چی میگی مامان؟!
-ببین دخترم،اون که زن نگه دار نیست.اگه می خواست بهت علاقه مند بشه تا حالا شده بود ولی اینجوری که خودت می گی از علاقه خبری نیست و اون بهازدواج دائم فکر نمی کنه.میکنه؟
-خب نه ولی...
-ولی نداره!پس موندنت بعد از مرگ ثریا خانم بی فایده است.از خر شیطون پایین بیا و برگرد خونه.
مادر چه خبر از دل من داشت؟گوئی از من خودکشی و مرگ می خواست نه جدائی از او را!پس با اطمینان گفتم:
-مطمئن باشید ازش جدا میشم ولی حالا نه،حداقل باید چهلم ثریا خانم تموم بشه.در ضمن خودم خواستم اگه مادرش زود فوت کرد من حداقل پنج تا شش ماه تو این خونه موندگار بشم.
-چرا این درخواست رو کردی؟
-چون به آبروم فکر کردم مامان می دونی مردم چی میگن؟
-هیچ فرقی نمی کنه چه یک ماه چه شش ماه!در دهن مردو رو نمی شه بست!باید قبلا این فکر رو می کردی.به هر حال مادر جون من و پدرت خیلی نگران آینده ات هستیم.فکر می کنم تا چهلم هردو دق کنیم.
تو رو خدا این جوری صحبت نکنید.بهتون قول میدم موقعش که شد خودم برگردم.
-بمیرم برات الهی،تو با این شایستگی و زیبایی این حقت نبود،نباید سرنوشتت اینطوری می شد.
-مامان جان این سرنوشتیه که خودم انتخاب کردم و اصلا پشیمون نیستم.
-روزی که من و پدرت مشورت کردیم اطمینان داشتیم که اون با بودن در کنار تو توی یه خونه بهت علاقه مند میشه ولی اینطوری نشد.
به یاد رفتار شب قبلش افتادم نمی دانستم مشکلش از کجا سر چشمه می گرفت که چنین رفتار هایی بروز می داد.با مامان خداحافظی کردم و برای رفتن به طبقه پایین آماده شدم.وقتی وارد شدم در حال انداختن سفره بودند.زن عمو مریم به محض دیدنم به طرفم آمد و گفت:
چطوری زن عمو جان بهتر شدی؟
-بله خوبم!
-خوب شد اومدی پایین.همین الان می خواستم فرهاد رو بفرستم بالا تا صدات کنه.می خواستیم صبحونه بخوریم.
با نگاه به دنبالش گشتم کنار صادق پسر عمه اش نشسته بود و خود را مشغول حرف زدن نشان می داد.نگاه های مشکوک عمه و دختر عمه اش را نمی توانستم تحمل کنم.به سمت آشپزخانه رفتم تا کمکی کرده باشم ولی فاطمه صدایم زد و مرا نزدیک خود نشاند و گفت:
-بیا اینجا بشین نمی خواد کار کنی.معده ات چطوره؟
-بهترم ممنون.
آرام زیر گوشم گفت:
-چی شده؟دوباره حرفتون شده؟
-چطور مگه؟
-آخه دیشب همه اش تو حیاط راه می رفت.قدم میزد و فکر می کرد خیلی به هم ریخته بود.نفهمیدم آخر خوابش برد یا تا صبح رژه رفت!
نگاهی به اطراف انداختم و متوجه شدم زیر چشمی به من نگاه می کند.فورا به طرف صادق برگشت و خود را بی اعتنا نشان داد.دیگر ثریا خانم نبود تا در کنار او برایم جا باز کند و ما را به هم نزدیک کند.اصلا متوجه نشدم چه خوردم.بعد از جمع شدن سفره صبحانه خودم را به صحبت با فاطمه و فائزه سرگرم کردم.فرهاد همچنان به رفتارهای سردش ادامه داد.اصلا دلم نمی خواست کسی از این قهر و بی اعتنایی بوئی ببرد اما نگاه های کنجکاو سامیه حاکی از آن بود که همه چیز را فهمیده و به همین بیشتر در صحبت های برادرش و فرهاد شرکت می کرد و به اظهار نظر می پرداخت.از آدم های فرصت طلب بیزار بودم.این قهر و کم محلی ادامه داشت تا این که شب هفت ثریا خانم فرا رسید.از اینکه او را در این موقعیت درک نکرده و با او در مجادله پرداخته بودم،به شدت از خودم عصبانی بودم.هرگز نباید آن حرف را به زبان می آوردم.او دلشکسته مرگ مادرش بود،باید بیشتر درکش می کردم.در این چند روز هر گاهبا هم رو به رو می شدیم نگاه محزونش را به من میدوخت و بدون گفتن کلامی آه می کشید و می رفت.رفتارش مرا تا سر حد جنون می کشاند.دوست نداشتم از من رنجیده باشد.در دلم او را مانند بتی می پرستیدم،اما هرگز نمی توانست بفهمد در قلب من چه مقام و منزلتی دارد.مرگ ثریا خانم از یک طرف و بی اعتنایی مضاعف او از طرف دیگر،روحیه مرا به شدت تعضیف می کرد.بعد از مراسم مسجد و رفتن سر مزار،همه فامیل جلوی در منزل با ما خداحافظی کردند و رفتند.پس از خالی شدن خانه از فامیل،سردی و سوت و کوریش را بیشتر احساس می کردیم.از عمو مهدی و همسرش خواستیم تا ما را تنها نگذارند.سالارخان و مادربزگ هم ماندند ولی تا کی می توانستند بمانند؟من و علیرضا سعی کردیم دیگر هم کلام نشویم چون او هم متوجه سردی فرهاد از همان شب شده بود. یک بار که فرهاد در خانه نبود مرا در آشپزخانه دید و سعی کرد عذرخواهی کند،ولی به او فهماندم که هیچ مساله ای نیست و نباید نگران ما باشد.نگاه های عاشقانه اش به فاطمه بسیار دردناک بود.علاقه آن ها به هم هنوز علنی نشده بود و او نمی توانست صمیمانه با فاطمه صحبت کند.مامان و بابا و شکیبا نیز در مقابل در مقابل اصرار آقا هادی برای شام مقاومت و عذرخواهی کردند و آماده رفتن شدند.فرهاد و پدر از کمک های آنها در این چند روز تشکر کردند.در دلم گفتم:«تو به دختر اونها توجه کنی بسه،اونها تلافی زحماتشون رو از تو نمی خوان!»
بعد از بدرقه خانواده ام به خانه باز گشتیم.همه ساکت بودند انگار بهانه ای برای صحبت نداشتند.چهره پدر از همه غمناک تر و ترحم انگیزتر بود.فرهاد درست رو به روی من نشسته بود ولی بیشتر به فرش نگاه می کرد.از جا برخواستم و کنار فاطمه که دمغ و در خود فرو رفته بود نشستم.لبخند زدم و دستش را گرفتم:
-حالت چطوره خانم؟
نگاه بی رمق و دردمندش در چشمانم نشاند.
-می خواستی چه حالی داشته باشم؟دیگه حتی نمی خوام زنده باشم.
-این چه حرفیه عزیزم؟نباید اینقدر ناامید باشی.تو جوونی و تازه اول راهی.یه کمی دور و برت رو نگاه کن ببین چند جفت چشم نگران به تو خیره شدن که یه جفتش از همه نگران تره!
با کنجکاوی به من نگریست.
-منظورت کیه؟!
فشاری به دستش آوردم و گفتم:
-خودت خوب میدونی کی دائم نگرانه و واست غصه می خوره!پس چرا باید یاس تمام وجودت رو بگیره؟
دوباره چشمانش به اشک نشست.
-چطوری جای خالی مامانو ببینم؟لعنت به این شانس!چه موقعی دانشگاه قبول شدم.
-چی؟!دانشگاه قبول شدی؟پس چرا نگفتی؟
-متاسفم فرصت نشد.همون شب که می خواستم بهت بگم فرهاو گفت تو قبول نشدی،نخواستم ناراحتت کنم.بعد هم جریان مسافرت و بعد هم...
-واسه چی ناراحت بشم،تازه خیلیم خوشحال شدم.درسته خودم قبول نشدم ولی از قبولی تو خیلی شادم.
-ممنون.تو خیلی مهربونی.
-حالا کجا قبول شدی؟
-اصفهان.
-چه خوب!