نمیدونم چه قدر بود که نشسته بودم و داشتم برای دل بیچارم زار میزدم فقط وقتی به خودم اومدم که احساس کردم که هوا تاریک شده.
اروم از سر جام بلند شدم و دنبال یه کاغذ روی میز علی گشتم.
بعد از کلی جستجو یه کاغذ پیدا کردم.
برش داشتم و با یه خودکار که اونم از رو میز برداشتمش شروع کردم به نوشتن:
سلام.
میخواستم برات ناگفته های قلبم حتی زمانی که دیگه نمیتونم باهات حرف بزنم و تو این کاغذ سفید بنویسم
ولی جز این دو خط نمیتونم چیز دیگه ای بگم.
یادت باشه به حق همون شبای عزیز محرم ازت نمیگذرم خدانشناس.
فقط هم به خطر اینکه بی دلیل گذاشتی رفتی.
تا ابد.
حتی ت
ا قیامتی که بهش ایمان داری نخواهم بخشیدت.قطره اشکم رو کاغذ چکید.با پوزخند بلند با خودم گفتم: اینم اثر انگشتم بود که چکید رو کاغذ. زیر قطره اشکم نوشتم:

دوستی با هر که کردم زد به پشتم خنجری
عاشق هرکس که گشتم شد نصیب دیگری.
خدانگهدار
حنانه

برگه رو از ر
و میز برداشتم و روی جعبه کادویی گذاشتم و از اتاق با حسرت بیرون اومدم.
خیلی سریع از پله ها پایین رفتم و همونطور که زار زار گریه میکردم بدو به سمت در خروجی باغ رفتم و در و پشت سرم بستم.هوا کم کم رو به تاریکی بود.اکان سرش رو فرمون ماشین بود.در ماشین و باز کردم و داخل ماشین نشستم و با هق هق گفتم:
_اکان راه بیافت
سرشو از رو فرمون برداشت و با تعجب بهم زل زد و گفت:
_اِ اومدی؟؟؟؟؟؟؟بزار اول برم خونه.
با تعجب همونطور که قطره های اش
ک از چشمام رو گونم سر میخورد گفتم:
_خونه؟؟؟؟؟؟میخوای منو تنها بزاری؟؟؟؟؟؟؟؟
با دلسوزی نگاهم کرد و با انگشتش قطره اشک و از چشمام پاک کرد و گفت:

_میرم تا لباس بپوشم تا همراهیت کنم

لبخندی زدم و گفتم:
_ازت ممنونم.
نگاهی بهم کرد و گفت:
_امشب و تحمل کن.
اشکام
که سرازیر شد ماشین و روشن کرد و راه افتاد.

***********

از رو تختم بلند شدم
به ساعت نگاه کردم.
چشمام از زور گریه جایی رو نمیدید.
چشمامو تنگ کردم و دوباره به ساعت خیره شدم.ولی بازم ندیدم.بیخیال ساعت شدم و به نوشته هام خیره شدم.تازه کم بود نوشته های منی که شب قبل رو با کابوس گذروندم.
با خستگی خمیازه ای کشیدم و دستم به چشمای خیسم کشیدم.
اخه خدایا مگه یه چشم چه قدر میتونه اشک داشته باشه.
دیگه حالم داره از این همه اشک بهم میخوره.واقعا از اینکه گریه میکنم پشیمونم
خسته از اشکام دوباره رو تخت نشستم و قلم و تو دست گرفتم و نوشتن رو دوباره اغاز کردم:

***********************
دم در ایستادیم.یکم به تیپش نگاه کردم.
پسره ی دیوونه.
زنگ و زد.
قبل از اینکه در باز شه یه بار دیگه با دستم اروم زدم پس کلش و گفتم:
_واقعا که کم داری.
لبخندی زد و گفت:
_چیه خب .میخوام امشب بیشتر از همه به تو خوش بگذره.
لبخندی زدم.صدای مادر شمیم تو ایفون پیچید:
_کیه؟؟؟؟؟؟
خندم گرفت.نتونستم بگم
ماییم که اکان گفت:
_ماییم.
خندم بیشتر شد.
در با صدای تیک باز شد.
زودتر از من وارد خونه شد.
دیوونه برداشته بود یه کلاه بوقی خریده بود گذاشته بود رو سرش و یه بسته هم فشفشه خریده بود که دو تاشو تو ماشین روشن کرد.داشتم پشت سرش میرفتم که وسط حیاط وایستاد و دو تای دیگشو روشن کرد و با خنده زود به سمت مادر شمیم که دم در وایستاده بود رفت و با خنده گفت:
_به سلام مادر زن علی جان.تولد تولد تولدش مبارک.اجازه میدین برم داخل؟؟؟؟؟
مادر شمیم لبخندی زد و و گفت:
_سلام از ما
ست.بله بفرمایید.
و بعد راه داد که اکان بره داخل خونه.
خ
یلی اروم به سمت خونه رفتم.
چشمش که به من افتاد گفت:
_سلام حنانه جان خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کم پیدایی عزیزم.

سلامی کردم و لبخندی زدم و همونطور که داشتم کفشامو از پام در میاوردم بهش دست دادم و صورت مهربونش و بوسیدم و گفتم:
_شرمنده من این چند وقته سرم شلوغ بود.
صورتمو بوسید و همونطور که داشت هُلم میداد تو خونه گفت:
_خوش اومدی عزیزم.
با لبخندی که سعی داشتم باهاش بغضمو فرو بدم گفتم:
_ممنون.
و بعد از کنارم رفت و من وارد سالن شدم.
به همه سلام کردم.رو اولیم مبل بعد از بوسیدن عزیز خانوم و مادرجون و مادربزرگ شمیم نشستم و بعد از اینکه یه نفس عمیق کشیدم سرمو اوردم بالا.اکان داشت با اقایون سلام و احوال پرسی میکرد و کسی حواسش به من نبود.
منم از فرصت سو استفاده کردم و خیلی نامحسوس چشم چرخوندم تا صاحب جشن و ببینم که ندیدمش.شمیم هم نبود.
سر برگردوندم خاله هم نبود.درواقع از خانوما فقط مامان بود و عزیز خانوم و و مادرجون.
کیفمو رو زمین گذاشتم و رو به مامان که رو به روم بود گفتم:
_مامان شما هدیه چی خریدین؟؟؟؟
مامان که در حال پوست کندن موز بود اروم با اشاره سر گفت:
_پول.تو چی خریدی؟؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_چیز مناسبی براش پیدا نکردم.
مامان گفت:
_چرا نشستی نمیری لباساتو عوض کنی؟؟؟؟؟؟؟
تازه یادم افتاد که از هول دیدن علی لباسامو نرفتم عوض کنم.
از سرجام بلند شدم و رو به مامان گفتم:
_من کجا باید برم؟؟؟؟؟
مامان همونطور که تیکه ای از موز رو تو دهنش میزاشت گفت:
_اتاق ته سالن.
وبعد به راهرویی اشاره کرد که به نظر انتهایش ات
اق خوابها قرار داشت.
به سمت راهرو رفتم.
و جلوی اتاق اخری ایستادم.
مانتوم رو دراوردم و ساپورتم و همراه با یه لباس مشکی ساتن که بسیار ساده ولی شیک و مجلسی بود پوشیدم.
کفشای کالج مشکی به پا کردم و بعد از اینکه روسری سا
تن مشکیم رو هم روی سرم مرتب کردم مقداری عطر را هم به مچ دستان و زیر گردنم زدم.
جلوی اینه رفتم و لبخند عمیقی زدم تا ردیف دندان هایم را ببینم.از تمیز بودنشان که مطمئن شدم از اتاق بیرون رفتم.همین که داشتم از راهرو رد میشدم از اتاق کناری اسم حنانه رو شنیدم
سیخ سر جام ایستادم.

از اینکه درمورد من داشتن صحبت میکردن کاملا کنجکاو شدم و خودمو چسبوندم به در اتاق.
از طرفی هم به بیرون راهرو نگاه میکردم تا کسی منو تو اون حال و اوضاع نبینه.
صدای شمیم میومد که میگفت:
_شما مطمئنین حنانه ازش خبر نداره؟؟؟؟؟؟
صدای خاله هم در جوابش گفت:
_اره شمیم جان من مطمئنم.
شمیم یکم ساکت شد ولی دوباره ادامه داد:
_اخه مگه میشه.مامان شما که میدونی من همون روز که داشتیم از خونتون میرفتیم بهش گفتم که امشب خونمون مهمونیه.
خاله گفت:
_منم بهش گفتم ولی نمیدونم چرا نیومده.
_یه بار دیگه بگیرش.
دوباره سکوت شد.
خدایا یعنی علی عطا کجا بود که تو جشن تولدش نبود؟؟؟؟

داشتم پوست لبمو ازنگرانی میکندم که شمیم دوباره گفت:
_اصلا جواب نمیده
خاله با ناراحتی گفت:
_لعنت خدا بر دل سیاه شیطون
شمیم گفت:
_مامان حالا چکار کنیم؟؟؟؟
یعنی دلم میخواست برم تو اتاق بزنم چپ و راستش کنم که مدام میگفت مامان مامان.ولی باز هم به حرمت عشقی که یه روزی بهش داشتم د
هنم و گِل گرفتم و ساکت موندم تا ببینم بقیه اش چی میشه.
خاله ادامه داد:
_الان بیا بریم بیرون.حنانه و دوست حمید اومدن.زشته منو تو اینجاییم.
اصلا بروی خودت نیار.اگه تا ۸ نیومد خودمون یه کاری میکنیم حالا.
و بعد گفت:
_یه دستی به روت بکش.رنگت شده مثل گچ.
احساس کردم داره میاد سمت در که از دم در کنار گرفتم و به سمت سالن دویدم و دم راهرو خیلی اروم و موقر به سمت مبل خالی که کنار مامانم بود رفتم و همونجا نشستم

مامان داشت با مادربزرگ شمیم که زن خوش مشربی هم بود صحبت میکرد.
دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم اروم باشم.
دلم بیقرار بود.نمیدونم چرا نگران بودم.
ترس و اشوب تو دلم بود که همون موقع صدای زنگ در اومد.
همزمان با دویدن شمیم به سمت در سرمنم به سمت در برگشت.
احساس کردم خاله مینو داشت از سر این تابلو بازی شمیم خودخوری میکرد.
دستامو توهم قلاب کردم.
شمیم گوشی رو برداشت و گفت:
_بله؟؟؟؟
_......
شمیم لب و لوچش اویزون شد و گفت:
_بله خوش امدین بفرمایید خاله جون.
و بعد شستی رو فشار داد.
سرشو که برگردوند دید همه دارن نگاهش میکنن.
سریع گوشی رو سرجاش گذاشت و از زیر نگاه ها با رفتن به سمت در فرار کرد.
بعد از چند لحظه همون خانومی همراه با همون اقا
یی که قبلا تو ویلا دیده بودمشون به همراه یک پسر که به نظرم خیلی اشنا میزد وارد خونه شدن.
فهمیدم که خانواده خاله شمیم هستن.
با همه سلام و احوال پرسی کردیم.
ریحانه هم پشت سر خانواده خاله اینا وارد شدن.
با تعجب زل زدم بهش.وقتی کنارم رسید گفتم:
_تو که میخواستی زود بیای؟؟
یکم گنگ نگاهم کرد و گفت:
_یه مشکلی پیش اومد مجبور شدیم یکم دیر بیایم.
دیگه کم کم شکم داشت به یقین تبدیل میشد که یه اتفاقی برای علی افتاده.پوست کنار ناخنمو داشتم میکندم که ریحانه گفت:
_اکان کو؟؟؟؟؟
سرمو برگردوندم تا ببینم اکان کجاست که دیدم دم در اشپزخونه ایستاده.
با سر بهش اشاره
کردم و گفتم:
_اوناهش.راستی ریحانه!!!!!!!!
همونطور که میخواست بره سمت راهرو سرجاش وایستاد و گفت:
_جانم.
سوالی پرسیدم:
_این پسره خیلی اشناست.نیست؟؟؟؟؟؟
ریحانه یکم صورتشو مچاله کرد و گفت:
_یادت نمیاد؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_نه
خندید و گفت:
_بزار برم لباسم وعوض کنم میام میگم

سری تکون دادم و رفتم پیش خاله و تو دلم گفتم:
اکان راست میگه.اگه قرار بود من براشون باشم هیچ وقت تا به این حد خوردم نمیکردن.اصلا خاله یادش نیست که من اومدم.اصلا بروی خودشم نمیاره که باعث جدایی منو علی شده.با همه این حرفا روبه خاله گفتم:
_سلام خاله تحویل نمیگیری!!!!!!
خاله نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:
_سلام حنانه جان شرمنده اصلا حواسم نبود.خوش اومدی خاله.
صورتمو بوسید.با دلواپسی خواستم ازش بپرسم علی کو که اکان گفت:
_خانوم خطیری شرمنده ها!!!!!!!!!!!!دوست عزیزمون کجاست!!!!بابا تولد که بدون صاحب تولد خوش نمیگذره.
وبعد نگاهی به
من انداخت.
میخواستم بپرم بغلش تا میتونم ماچش کنم.
خاله یکم سرخ سفید شد و گفت:
_تو راهه یکم دیگه صبر کنین میرسه.
اخمامو کردم تو هم.
شمیم کنارم اومد و گفت:
_سلام حنانه خوبی!!!!!!؟؟؟؟؟
نگاهی به چشمای خوشگلش کردم.چه قدر دنیا مسخرست.یه روزی همینی که حالا روبروم بود تنگ اسمم یه جان یا عزیزم میزاشت ولی حالا براش یه حنانه شدم.حنانه خالی.شاید اگه راحت تر هم بود اونم نمیگفت .
با تبسم زیبایی گفتم:
_میزاشتی یه سال دیگه میپرسیدی شمیم جان
از نوع حرف زدنم جا خورد.خودمم جا خوردم.میدونستم که این خودم نبودم که دارم با شمیم حرف میزنم.اصلا باورم نمیشد.منی که تا چند لحظه پیش میخواستم حتی یه دندون
سالم تو دهن شمیم بزارم حالا مثل این دوستای قدیمی داشتم حالشو میپرسیدم.
ریحانه هم وارد سالن شد.شمیم که دید حرفی برای گفتن نداره جاشو به ریحانه داد.ریحانه مچ دستمو گرفت و گفت:
_هنوزم میخوای بدونی حنانه؟؟؟؟؟؟؟
با منگی نگاهش کردم و گفت
م:
_چی و؟؟؟
خندید و اروم با نک انگشتاش زد رو پیشونیم و گفت:
_دختره کم حواس.معلومه حواست و کجا گذاشتی؟؟؟؟؟؟؟
خندیدم و همراهش رفتم و روی مبل نشستم.چادرش این بار ابی زنگاری بود با یه شال ابی که با سنجاق فیروزه دور سرش محکم بسته بود.

با خنده همونطور که داشتم تو صورتش کنکاش میکردم گفتم:
_خونتون.
خنده از رولباش رفت و گفت:
_راستی چی شد رفتی؟؟؟؟؟؟
لبخند خودمم محو شد و گفتم:
_اره.
نمیخواستم در موردش چیزی بگم واسه همین بحث و عوض کردم و گفتم:
_نمیخوای بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوباره خنده رو لباش نشست و گفت:
_یادت میاد تو محرم که اومده بودی خونمون یه روزش که علی حالش زیاد خوب نبود رفتیم خرید مانتو و لباس؟؟؟؟؟؟

لبخندی زدم و گفتم:
_اره یادمه.اتفاقا همی
ن امروزم یادم اومد که تو اون روز یه دست لباس خوشگلم برای خودم خریدم.
خندید و گفت:
_این همون حسینِ دیگه!!!!!!!!
یکم به پسره که تو مردونه نشسته بود نگاه کردم.اره راست میگفت.
حتی یادم اومد که تو محرم هم رو لباسش گل مالیده بود.
لبخندی زدم و گفتم:
_فکر نمیکردم این باشه.
لبخندی زد و یه خیار از تو ظرف میوه برداشت و گفت:
_یعنی چی!!
؟؟؟؟؟؟!!!
خندیدم و گفتم:
_یعنی که
فکر نمیکردم اینجا ببینمش.
یکم نگاهم کرد و گفت:
_پسر خاله ی شمیمه دیگه.
و بعد چشماشو ازم دزید.
ان
گار که نباید یه چیزو میگفت.مشکوک بود.ولی اهمیت ندادم.اینقدر نگران علی بودم که نمیتونستم در مورد چیزی نظری بدم
اروم یه جوری که زیاد تابلو نباشه گفتم:
_ریحانه نمیدونی علی کجاست؟؟؟؟؟؟؟
سرشو اورد بالا و گفت:
_نه چطور؟؟؟؟؟
میدونستم میدونه واسه همین وقتی دیدم که بهم نمیگه گفتم:
_هیچ
ی همینطور

نگاهی به چشمای اکان انداختم که داشت دزدکی نگاهم میکرد
با غم به چشمای غمناکش زل زدم و زیر لبی گفتم:
_دارم میمیرم.
و بعد از سرجام بلند شدم.

*******************

یه مشت دیگه اب به صورتم زدم.
تو اینه به خودم نگاه کردم.
رنگم مثل گچ س
فید شده بود.تن و بدنم مثل بید میلرزید.
نفسم بالا نمیومد.دلم پیچ میخورد.
از ترس اینکه وسط جمع غش نکنم خودمو پرت کر
دم تو دستشویی.
دستمو به سمت دستمال کاغذی بردم و ۷ ۸ تا دستمال کشیدم بیرون.
داشتم صورتمو خشک میکردم که صدای تقه های درتوجهم و جلب کرد.
در و باز کردم اکان پشت در بود.
گفت:
_زود بیا بیرون کارت دارم.
یکم خجالت کشیدم که اومده دمه دستشویی.
چراغو خام
وش کردم و اومدم بیرون و گفتم:
_چیه؟؟؟؟؟چیزی شده؟؟؟؟؟؟؟
یکم خیره نگاهم کرد و گفت:
_نتونستی بفهمی علی کجاست؟؟؟؟؟؟؟
طاقت نیاوردم و گفتم:
_نه تروخدا تو اگه میدونی بگو.
زل زد بهم و گفت:
_میتونی لباستو بپوشی و به یه بهانه ای بگی میخوای بری خونه؟؟؟؟؟؟؟
دیگه داشتم میمیردم.با وحشت گفتم:
_اکان از
ت خواهش میکنم بگو چی شده.
دلم دیگه داشت از تو حلقم در میومد.گفت:
_تو برو یه بهانه بیار
و بیا تا بهت بگم.
دست و پام داش گزگز میکرد.نمیتونستم جلو پامو راحت ببینم.
پامو گذاشتم تو سالن.همه نشسته بودن.منتها همه یه مدلی شده بودن.همه قیافشون یه جوری بود.همه نگاهشون نگران بود
با ترس بهشون زل زدم.نمیتونستم خودمو کنترل کنم.دستو پام یه جوری بود.انگار که حس نداشتن.اخر سر طاقت نیاوردم و به سمت دستشویی دویدم .محتویات معدمو بالا اوردم.
همینطور که سرم تو کاسه دست شویی خم بود داشتم به حال خودم اشک میریختم.
استرس زیاد میخواست منو از پا دربیاره

صدای تقه های در دوباره تشنج بهم داد.
صورتمو اب زدم و با حالتی زار در دستشویی رو باز کردم
شمیم روبروم ایستاده بود با یه حوله.
حوله رو بهم داد و گفت:
_خوبی؟؟؟؟؟؟
نگاهش کردم.
همش تقصیره این شمیم لعنتی بود.دلم میخواست فکشو بیارم پایین.دلم میخواست با مشتام تو
قلبش بزنم تا از کار بیوفته ولی نمیدونم چی شد که بهش لبخند زدم و گفتم:
_اره.
_میتونی مامانمو صدا کنی؟؟؟؟
سرشو بدون لبخند تکون داد.رو زمین نشستم و منتظر مامان شدم.بعد از چند لحظه اومد.تا منو تو اون حال دید گفت:
_چی شدی حنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با بی حالی گفتم:
_مامان ...
صدام میلرزید گفتم:
_مامان علی نمیاد؟؟؟؟؟
مامان با بهت زل زد بهم و گفت:
_حالا که مونده تا ا
خر جشن.چطور؟؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
_باشه
من میخوام برم خونه.
تعجبش بیشتر شد و گفت:
_واسه چی؟؟؟؟؟؟؟
کلافه گفتم:
_مگه نمیبینی.حالم خوب نیس.
یکم خیره نگاهم کرد و گفت:
_نه خیر نمیشه.
چشمام باز شد.
گفتم:
_یعنی چی نه؟؟؟؟؟
مامان داشت میرفت به سمت سالن که گفت:
_یعنی همینی که من میگم.این کارا خیلی زشته حنا.خودتم اینو میدونی.
و از راهرو رفت بیرون.
با حرص بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و لباسامو عوض کردم و به سمت سالن رفتم
مامان تا چشمش بهم افتاد قرمز شد.
همه یه جوری نگاهم میکردن.قبل از اینکه
کسی سوالی بپرسه گفتم:
_شرمنده همگی.من زیاد حالم خوب نیست.
و بعد به سمت مادر شمیم رفتم و تشکر کردم.و بعد خاله رو بوسیدم و گفتم:
_از طرف من به پسر خاله تبریک بگید.
و بعد رو به مامان گفتم:
_من میرم خونه.
مامان گفت:
_تو تنها با کی میخوای بری خونه؟؟؟؟؟

مگه خودم نمیتونم برم؟؟؟؟؟؟

با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:
_نه خیرم.
و بعد رو به سمت سالن مردونه کرد و گفت:
_اکان جان.............. اکان جان؟؟؟؟؟؟؟؟
اکان سرشو به سمت زنونه چرخوند و گفت:
_بله مامان حمید!!!!!!!!
همیشه به مامان میگفت مامان حمید.
مامان لبخندی زد و گفت:
_یه زحمت میکشی حنا رو ببری خونه.
اکان از جاش پرید و گفت:
_مگه داره میره؟؟؟؟؟؟؟
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_اره
ریحانه گفت:
_چی شدی حنانه برای چی میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
_حالم زیاد خوب نیست میخوام استراحت کنم.
لبشو گزید و گفت:
_خب اینکه اشکالی نداره برو تو یکی از اتاقا یکم بخواب تا داداشم بیاد.
قلبم داشت محکم تو قفسه سینم میکوبید.
گفتم:
_نه نمیتونم
اکان لباسشو پوشید و گفت:
_بریم؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادمو گفتم:
_اره
باز هم از همه خدافظی کردمو به سمت در خونه رفتم.اکان داشت از در میرفت بیرون که صدای شمیم منو سر جام وایستوند.
حنانه؟؟؟؟؟؟؟
به سمتش برگشتم.
کنارم اومد.نزدیکم شد و بعد منو در اغ
وش گرفت و گفت:
_میدنستی خیلی خانومی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_میدونستی هیچ وقت نمیتونم مثل تو باشم؟؟؟؟؟؟؟؟میدونستی....
_میدونستی تو یه فرشته ای؟؟؟؟؟؟؟
چشمامو بستم تا قطره های اشکم و نبینه.
با صدایی لرزون گفتم:
_اینایی که گفتی من نیستم.
_من یه ادمم.
_یه ادم که کسی نمیبینتش.
_یه ادم که حتی به صمیمی ترین دوستش اجازه داد که عشقشو شریک شه.
_که خودش بکشه عقب تا دوستش اونو داشته باشتش.
_من این ادمم نه یه فرشته.
و بعد صورتشو بوسیدم و گفتم:
_فقط ترو به همون خدای بالاسرت ازش مواظبت کن.
هق هق گریش سکوت حیاطو شکست.منو بوسید و گفت:
_خیلی خانومی.
از خودم جداش کردم و گفتم:
_شبت خوش.
و بعد از خونه بیرون اومدم.