در حموم و زدم و گفتم:
بابا براتون گذاشتم دم در
صدای چهچه ی بابا قطع شد و از پشت در حموم گفت:
باشه دخمل باباش مرسی.
لبخند کمرنگی زدم و وارد اتاقم شدم و به دفتر بازم که روی تخت بود نگاه کردم.
فقط سه تا صفحه ازش مونده بود تا تموم شه.
میخواستم یه صفحه رو بزارم برای امشب که تولد علی بود
و بعدی رو بزارم برای اخرین خداحافظی با دفتر وعشق شکست خوردم چون میخواستم همه چیرو تمومش کنم و بعدیش رو بزارم برای شب عروسیشون
و دراخر کاری که میخواستموعملیش میکردم
تلفن بیسیم رو که رو تختم افتاده بود برداشتم و شماره حمید و گرفتم و منتظر شدم تا جوابمو بده اما هر چی منتظر شدم تا برداره برنداشت.به خونشون زنگ زدم باز هم کسی جواب نداد.
با اعصابی مغشوش تلفن رو به لبای بستم فشار دادم و به این نتیجه رسیدم که به اکان زنگ بزنم.
بعد از اینکه شمارشو گرفتم به دقیقه نکشید که گفت:
بله بفرمایید.
لبخندی زدم و گفتم:
سلام اکان....امروز وقت داری؟؟؟؟؟؟
صداش خوشحال شد و گفت:
سلام به دوست خوبم حنانه خانوم.البته بانو به کجا میروی؟؟؟؟؟؟؟؟
به ناخ
ونای دستم نگاه کردم و گفتم:
به خرید
خندید و گفت:
خرید چه بانو؟؟؟؟؟؟؟
لبخندم پررنگ شد و گفتم:
خرید دی
گه چه قدر سوال میپرسی من و میبری یا نه؟؟؟؟؟؟
چرا میزنی بانو.من الان بیمارستانم تا ساعت ۱۲ منتظرم باش خودمو میرسونم.
با کلافگی گفتم:
نه ۱۲ بدموقع است.مامان نمیزاره دمه ناهار بیام بیرون.
خب بهش بگو ناهار بیرون میخوری.
با ناراحتی گفتم:
باهاش قهرم چطوری بهش بگم.
خندید و گفت:
مشکل خودته تا ۱۲ میبینمت.بای بانو.
باشه.بای

بلند شدمو به سمت حمام رفتم.
بابا تازه بیرون اومده بود.داشت با حوله موهاشو خشک میکرد و زیر لب سوت میزد.حولمو از تو کمد کنار حمام برداشتم و گفتم:
خسته نباشی جناب پدر.
نگاهی به من کرد و گفت:
خیلی راست میگی بیا شونه های پدرتو یکم ماساژ بده
لبخندی زدم و گفتم:
مینو جون هست دیگه من باید برم حمام که برای امشب کلی کار دارم.
بابا خندید و گفت:
این موقع ها که میشه همه کلی کار دارن.
وارد حمام شدم و گفت:
غر نزن حالا از حمام که بیام در خدمتم پدر مهربونم.
و در حمام و بستم و به امروز و حوادثی که میخواست پیش بیاد فکر کردم.
****************************
چراغ اتاق و زدم و با بی رمقی وارد اتاق شدم.
پاهام بی حس بودن...
جون نداشتم حرکت کنم.
خدا میدونه که تا همی الان چطور تو اون مجلس دووم اوردم.
روی تخت نشستم و با درد نفس کشیدم.
روی تختنشستم و ارنجام رو زانوم گذاشتم و دستای سردم و به پیشونی داغم چسبوندم.
فکرشم داشت مغزمو سوراخ میکرد.
به دستام نگاه کردم.از بس امشب ناخونام تو مشتام فرو کرده بودم جای ناخونام رو دستم مونده بود.
بغض داشت گلوم رو میفشرد.
اروم اروم دستم به موهام رفت.سعی کردم گیره ی گل رزی که امروز با اکان خریده بودم و از روی سرم بردارمش.انگار روی سرم سنگینی میکرد.لباسام انگار رو تنم زیادی بود.با بی حالی دونه دونه دکمه های لباس مهمونیم رو باز کردم و سعی کردم گریه نکنم.من به خودم قول دادم.
امشب همون موقع که زنجیر حسین و به گردن شمیم بستم به خودم قول دادم همه چیزو با یه قطره اشک تموم کنم.
با یه لباس خیلی نازک روی تختم نشستم و دفتر خاطراتم و باز کردم و شروع کردم به نوشتن

بعد از ظهر امروز دلم برای دیدنش پر میکشید ولی جلوی دل بیصاحب موندمو گرفتم و هی بهش نهیب زدم که چته....
تو قول دادی یادت نمیاد؟؟؟؟؟؟
باید خونسرد باشی دختره ی روانی.
ولی نمیشد.تو دلم دلشوره بود.از اینکه امشب نمیدونستم باید چه رفتاری داشته باشم دلم اشوب بود.من تا قبلش خیلی باهاش راحت بودم ولی حالا برای رسیدن به هدفم مجبور بودم که احتیاط کنم و جلوی شمیم خیلی ریلکس رفتارمیکردم.
ولی دل بیصاحب واموندم مگه اروم میشد.
در کمد لباس و که باز کردم همون لباسی که اون دفعه ای ستش رو خریده بودم که هم دخترونه داشت هم پسرونه رو در اوردم.لباس خیلی زیبایی بود.
رنگش طوسی بود و ارم دختر و پسر روش بود.
منتها نمیدونستم اگه اینو بدم علی میپوشتش یا نه.برای همین با خودم تصمیم گرفتم بیارمش.فوقش اینه که در اخر میشه دَم کنی شمیم.
لباس دخترونشو همراه با شلوار لوله تفنگی براق و مشکیم پوشیدم وجلو اینه رفتم.موهای کوتاهمو مثل اِموها تو صورتم ریختم و مانتو و شال رو روی دستم انداختم و کیف و کفشمو تو دست دیگه ام گرفتم و به سمت راه پله رفتم.
از پله ها که پایین رفتم دیدم بابا و مامان پشتشون به راه پله است.بابا داره با تلفن حرف میزنه و مامانم داره به حرفای بابا میخنده.
روی اولین مبل نشستم و یکم نگاهشون کردم که بدون اینکه حواسشون به من باشه در حال خندیدن هستن و با کسی که پشت تلفنه در حال مکالمه اند.
مثل اینکه مامان هم داشت با اون یکی تلفن بیسیم صداشونو میشنید
مانتومو پوشیدم و به ساعت نگاهی انداختم یک ربع به ۱۲ بود.
شالم رو سرم انداختم و باز هم بهشون نگاه کردم.بابا داشت میگفت:
_خیلی خری
و بعد زد زیر خنده.
نمیدونم طرف چی کی بود و چی گفت که بابا گفت:
_باور کن خیلی دوسِِِت داشتم گفتم خری...
و بعد دوباره خودشو مامان زدن زیر خنده.
چه قدر شاد بودن کاشکی میتونستم مثل مامان و بابا بدون غم زندگیمو ادامه میدادم.
خواستم صداشون کنم که بابا ادامه داد:
_نه خیر حاج ارش لب بود دندون در اومد.
و بعد دوباره با مامان خندید.
حدسشو میزدم که تماس با خونه خاله اینا باشه

بابا دوباره ادامه داد:
_نه بابا جلو کسی این حرفا رو نمیزنم.الان فقط منم و خودت
و بعد زد زیر خنده و چشمکی هم حواله مامان کرد.
دوباره گفت:
_اره بابا حنا و مینا بالا دارن کاراشونو میکنن تا زودتر بیان.
بعد از خنده ای طولانی گفت:
_غلط کردی من که میدونم تنها نیستی حاجی
_...............
_جون من شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟علی هم خونه نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گوشام تیز شد.به دهن بابا چشم دوختم
یکم مکث کرد و گفت:
_اها پس رفته
مگه اونا نباید الان نباید خونه شمیم اینا باشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بابا حنا دیوونه شدیا...
الان که قبل از ظهره اونجا مگه حلوا خیرات میکنن.
برای چی باید خاله اینا زودتر برن اونجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه علی عطا اونجاست.علی عطا کجاست مگه حنانه؟؟؟؟؟
خود بابا فت اونجاست
ای بابا بابات کی گفت علی اونجاست
نگفت ولی فت که رفته.
خب مگه قراره هرجا که میره مستقیم خونه شمیم باشه.
نمیدونم نمیدونم ولی خدا کنه که اونجا نرفته باشه.
نرفته حنانه نرفته چرا داری خیال بافی میکنی؟؟؟
صدای زنگ در با صدای بابا که منو صدا میکرد مخلوط شد و باعث شد از فکر بیام بیرون.
حنانه چی شده کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکم گنگ به بابا نگاه کردم و گفتم:
هان؟؟؟؟؟؟
مامان از کنار ایفون اومد کنار و گفت:
حنانه اکان دم در با تو کار داره.
با یاداوری اکان خرید و بیرون رفتن از سرجام بلند شدم وبه سمت در رفتم و گفتم:
باشه.
بابا گفت:
چی چیو باشه جواب منو به
لبخندی زدم و گفتم:
تو فکر بودم بابا
بابا خندید و گفت:
شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی به نظرت من الان وایستادم تا بدونم تو چرا قیافت شبیه چک برگشت خورده بود؟؟؟؟؟

خندیدم و گفتم:
پس چی پرسیدی بابایی؟؟؟؟؟؟؟
دستشو زد به کمرشو گفت:
نتیجه فوتبالی که دیشب پخش شد و میخوام چند چند شدن.لبخندی زدم و گفتم:
بابا اذیت نکن پسر مردم وایستاده دم در گناه داره.
با ادا گفت:
اِِِِِ راست میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب شد گفتی....
حنانه مشکوک شدیا جواب منو بده.
دیگه نتونستم اروم بخندم با صدای بلند خندیدم و میون خنده گفتم:
بابا خواهش میکنم بگو چی پرسیدی تا جواب بدم.
بابا اروم با کف دستش کوبوند تو پیشونیشو گفت:
اوه مای گاد.
بابا پرسیدم داری کجا میری.
مامان که تا اون موقع نمیدونم کجا بود گفت:
چیه؟؟؟؟چی شده به چی میخندین به منم بگید.
از دست مامان دیگه رو زمین ولو شدم و گفتم:
مامان تروخدا بس کنید دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم.
بابا هم خندش گرفته بود و گفت:
خب پدرسوخته جوابمو بده بعد برو دیگه
میون خنده سرمو تکون دادم و گفتم:
هیچی دارم میرم خرید برای امشب کادو هیچی نخریدم.بعد نیشم بسته شد و گفتم:
اکان میخواد کمکم کنه تو خرید از اونورم با اکان اگه اشکال نداره میام تولد.
بابا و مامان هم لبخنشون محو شد.بابا گفت:
باشه برو ولی خیلی مواظب باش.
و بعد به سمت شلوارش رفتو از تو جیبش کارت بانکیشو در اورد و گفت:
اینم ببر اگه خواستی ازش کمک بگیر.
لبخند کم ونی بهش زدم و گفتم:
چشم.
مامان گفت:
زود بیایی ها!!!!!!!!
با اینکه بااش قهر بودم ولی دلم طاقت نیاورد و گفتم:
چشم و بعد از در خونه بیرون زدم.

اکان تو ماشین نشسته بود و داشت با دستمال داخل ماشینو تمیز میکرد تا منو دید از ماشین پیاده شد و گفت:
سلام بر دوست خوبم خانوم حنانه خانوم.
خندیدمو گفتم:
حاجی زود باش بریم که اصلا نمیدونم چی براش بخرم.
با خنده گفت:
اشکال نداره بانو میبرمت یه جایی که اول عشق کنی.بعد صفا کنی بعد هم اخرش بگی دستت درد نکنه.
زدم زیر خنده و سوار ماشین شدم و و گفتم:
ببخشید که یم دیر اومدم پایین.
نیم نگاهی بهم کرد و ماشینو روشن کرد و گفت:
اشکال نداره تو این فاصله نم رفتم خونه وسایلمو گذاشتم و اومدم.
و بعد به در خونشون اشاره کرد
لبخند محوی زدم و گفتم:
اول از همه یه چیزی از میخوام.
همونطور که داشت رانندکی میکرد گفت:
چی؟؟؟؟
کیفمو گذاشتم رو پاهامو گفتم:
یه اهنگ میخوام.
بهم نگاهی کرد و گفت:
چه اهنگی؟؟؟؟؟؟
گنگ نگهاش کردم و گفتم:
یه اهنگ مجاز ایرانی که یه پسر مذهبی بتونه گوش بدتش.
لبخندش محو شد و گفت:
حالا چه اهنگی باشه؟؟؟؟؟؟
به خیابون نگاهمو دوختم و گفتم:
اهنگ در مورد عشق و تولد و چه میدوم تو این مایه ها میخوام.
سرشو تکون داد و گفت:
باشه پس تا قبل از اینکه مغازشو ببنده و بره خونه برای ناهار اول میرم اونجا بعد میریم سراغ بقیه کارات.چطوره؟؟؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
موافقم.

*************
بعد از کلی سرچ کردن تو این سایت و تو اون سایت اهنگ مورد نظر رو پیدا کردیم.
البته خودم گوش ندادم
ش ولی گفتم یه نسخش رو برای خودم بزنه تا گوش بدمش.
بعد از اینکه کارمون تموم شد با اکان به سمت بازار گلستان رفتیم.
اصلا نمیدونستم چی براش بخرم.
اکان مدام چیزایی که خودش دوست داشتو بهم نشون میداد و به مسخرگی میگفت:
_باور کن من اگه بودم اولین چیزی که به چشمم میخورد و براش میخریدم.
و منم در جوابش میگفتم:
_توجه کن که داری میگی اگه تو بودی.
پس تو جای من نمیت
ونی باشی
اکان مدام منو میخندوند.مدام خاطره تعریف میکرد.
داشتم به مغازه ها نگاه میکردم که گفت:
_یه خاطره دیگه هم بگم؟؟؟؟؟؟
با داد اروم به مسخرگی گفتم:
_ای بابا اکان نمیزاری حواسمو جمع کنم.
خندید و خیلی مظلومانه گفت:
_تروخدا بزار بگم.همین یه دونست اخریشه
لبخندی زدم و گفتم:
_باشه بگو.
خوشحال شد و گفت:
_اقا پارسال تولد دوستم سروش بود که جراح کلیه بود.یه جشنی میگیره و دوست دخترش هم که خارج از بیمارستان کار میکنه و دعوت میکنه.
موقع باز کردن کادوها که میرسه سروش میخواد کادوها رو ب
از کنه که دوست دخترش میگه مال اونو اخر باز کنن.
همه میریزیم سر سروش و میگیم الا و بلا که باید همون موقع باز کنه.
سرمو به هنگام تعریف تکون میدادم اکان هم ادامه داد:
_اره خلاصه مدام از ما اصرار از هاله دوست دختر سروش انکار.
من گفتم:
_هاله خانوم چرا باز نشه؟؟؟

میگفت ای بابا من نمیخوام کسی اینو ببینه این کادو رو برای خنده اوردم که دوست دارم فقط خود سروش تکی بخنده.
همه ما ریختیم سرشون و اخر سر باز کردیم.
اینجاش که رسید اکان بلند زد زیر نده
نزاشت بپرسم چرا میخندی گفت:
اگه بدونی چی شد.
با لبخند گفتم:
چی شد؟؟؟؟؟؟
اکان یکم نگاهم کرد و گفت:
حدس میزنی کادوش چی بوده باشه؟؟؟؟؟؟
با خنده فتم:
لباس زیر
خنده اکان رفت هوا و گفت:
وای دختر خیلی باحالی...نه اونم نبوده
با حرص گفتم:
همچین خندیدی گفتم لابد درست گفتم.
دم یه مغازه ایستادم و داشتم به لوازمش نگاه میکردم که یکی از وسایلاش چشمم و گرفت رفتم داخل و اکام پشت سرم وارد شد و گفت:
سغت کامل عطر و کف ریشو شامپو بدن و خلاصه لوازم بهداشتی اقایون.
با مسخرگی نگاهش کردم و گفتم:
خب این کجاش خنده داشت.
زد زیر خنده و گفت:
اخه هنو به اون قسمت نرسیدیم.
به وسایلا که و قفسه چیده شده بود نگاه کردم و گفتم:
کی میرسیم.گفت:
وای سروش قرمز شد و با حرص جلوی همه مهمونا گفت:
وایستا ببینم مگه من بو میدادم که اینارو رفتی خریدی.
با شنیدن حرف اکان یکم بهش نگاه کردم و بعد یه دفعه منفجر شدم.
طوری که با صدای خندم فروشنده و چند تا از مشتری ها به منو اکان با مسخرگی زل زدن.

بدون اینکه به نگاهشون توجهی کنم به خندم ادامه دادم.
اکان هم متقابلا میخندید و ادامشو با خنده ادامه داد:
اره خلاصه همون شب با هم بهم زدن.
یکم دیگه خندیدم و بعد از اینکه حالم جا اومد به سمت چیزی که دیده بودم رفتم و به اکان نشونش دادم و گفتم:
بچه گونه نیست؟؟؟؟؟؟
اکان به انگشتم که یه گوی خیلی بزرگو نشونه گرفته بود نگاه کرد و گفت:
قشنگه ولی فکر نمیکنی بد باشه واسه اینکه هدیشو تو جمع بهش بدی؟؟؟؟؟
یکم فکر کردمو گفتم:
راست میگی.خب میتونیم یه کاری کنیم.
یکم نگاهم کرد و گفت:
چکار؟؟؟؟؟؟
زل زدم بهش و گفتم:
اول بیا بخریمش برات توضیح میدم.
و بعد به سمت فروشنده رفتم و گفتم:
اقا ببخشید میشه چند لحظه بیایید اینجا.
و بعد دوباره به گوی خیره شدم.

*******************

تو ماشین نگاهم به گوی بود.یه دختر و پسر زیر یه درخت نشسته بودن و داشتن به یه گل رز نگاه میکردن
نمیدونم چرا با دیدنش یاد درختی افتادم که زیرش علی عطا و من به عشقمون اعتراف کردیم
داشتم بهش نگاه میکردم که اکان گفت:
راستی سی دی رو که برات زدم و بده بزاریم گوش بدیم ببینیم چیه.
بروش لبخند زدم و گفتم:
الان نه....بعدا.
بعد دوباره گفتم:
راستی میشه گوشیتو بدی یه زنگ به حمید بزنم
گوشیشو از تو جیبش در اورد و گفت:
اره چرا که نه.
گوشیشو گرفتم و تو دفتر تلفنش زدم حمید و شمارشو گرفتم.
همونطور که داشتم به بوق های ازاد گوش میدادم داشتم به تیپ اکان هم نگاه میکردم.یه لباس خردلی با شلوار مشکی کتون و یه کفش قشنگ پشت فرمون نشسته بود.عینک دودی ریبن زده بود و گاهی از تو اینه به عقب نگاه میکرد.موهاشم که کلا حالت داشت.
بوق اشغال باعث شد دوبار شماره رو بگیرم که این ب
ار بعد دوبار بوق ازاد صدای نفس زدنشو شنیدم که گفت:
_به سلام اقا اکان گل و گلاب

با عصبانیت گفتم:
اره دیگه جواب دوستتو میدی اما جواب تنها خواهرتو نمیدی...
واقعا که.
به تو هم میگن برادر.
اکان داشت با بهت نگاهم میکرد باورش نمیشد با حمید اینطور صحبت کنم.
ولی بزار باورش شه
که تو این دنیای غریب نه خانوادم درکم میکنن نه اون ....
صدای حمید از پشت تلفن حواسمو به سمت خودش کشوند.
الو چی میگی تو حنانه چرا داد و بیداد میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با حرص گفتم:
دروغ میگم؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا جوابمو نمیدی؟؟؟؟؟؟؟
یکم سکوت کرد و گفت:
نمیتونستم
حرف بزنم.
با بغض گفت:
ولی میتونستی با اکان حرف بزنی اونم به طور خیلی دوستانه.
بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدم گفتم:
گوشی و بده ریحانه کارش دارم.
یکم دیگه مکث کرد ولی چیزی نگفت صدای نفسهاشو میشنیدم.در اخر صدای ریحانه جای
صدای نفس های حمید و گرفت:
الو جانم
سلام ریحانه بی وفا...
صداش با هیجان اومد و گفت:
سلام حنانه جان خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم برات تن
گ شده بود ریحانه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
منم همینطور حنانه جان.چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟
لبخندی زدم و به اکان نگاه کردم و گفتم:
سلامتی.پیش اکانم داریم میایم دم خونتون.
ا
کان متعجب به سمتم برگشت و همینطور ریحانه متعجب از پشت تلفن گفت:
خیر باشه انشاالله
به اکان نگاه کردم که سوالی منو نگاه میکرد.
با دست بهش گفتم که براش میگم و رو به ریحانه گفتم:
تو فعلا از خونه بیرون نرو تا منو اکان بیایم دم خونتون.کارت دارم.
یکم مکث کرد و گفت:
اما اخه امشب میخوام زودتر با حمید برم خونه شمیم اینا برای کمک
با کلافگی گفتم:
میدونم ولی ممنون میشم صبر کنی تا بیام.کارم زیاد وقت گیر نیست.
مکث بلندی کرد و گفت:
باشه حنانه جان.قدمت روی چشم.بفرمایید.
تشکر کردم و گفتم:
پس میبینمت.
و بعد گوشی و قطع کردم

بعد از اینکه تلفن قطع کردم اکان زل زد بهم و گفت:
_یه سوال فنی دارم الان
لبخندی زدم و گفتم:
_خواهش میکنم بفرمایید.
به روبه روش نگاهی کرد و پرسید:
_مگه قرار بود بریم خونه حمید اینا؟؟؟؟؟

لبخندی زدم و گفتم:
_اره جریان داره...
تک ابرویی انداخت بالا و گفت:
_چه جریانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لبخندم پررنگ تر شد و گفتم:
_حالا بعدا بهت میگم.
و بعد شیشهb رو کشیدم پایین و گفتم:
_فقط همین قدر بدون که به کمکت نیاز دارم.
محکم گفت:
_من که نمیدونم جریان چیه ولی چشم اطاعت میشه قربان.
بهش نگاه کردم و گفتم:
_ادرسشونو داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ادرس کی حمید؟؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
_اره
نیم نگاهی به اینه بغلش انداخت و گفت:
_اره یه بار رفتم.چطور؟؟؟؟؟؟؟
با ناراحتی سرمو تکون دادم وگفتم:
_هیچی همینطوری.
تو دلم گفتم:
خوش به حالت
و بعد سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو منتظر شدم تا برسیم خونه حمید اینا.
*********************
جلو در خونه صورتی صدفی رنگی ماشینو نگه داشت و گفت:
_خونشون تو این اپارتمانس.
بعد لباشو به نشونه فکر کردن جمع کرد و همونطور خم شده بود و داشت از تو شیشه به ساختمون نگاه میکرد گفت:
_منتها نمیدونم کدوم واحد.
با تعجب گفتم:
_یعنی چی که نمیدونی کدوم واحد؟؟؟؟؟؟؟
خندید و به سمتم برگشت و گفت:
_یعنی که اون باریم که اومدم در خونه باز بود منم دیدم روم نمیشه برم دم در واسه همین زنگ زدم به حمید اومد پایین.همین
و بعد نیشخند پت و پهنی زد.
با حرص گفتم:
_همین؟؟؟؟؟؟؟اونوقت میشه بدونم الان چرا خوشحالی؟؟؟؟؟؟؟
خندید و گفت:
_چون که نمیدونی وقتی دارم برات یه چیزی و تعریف میکنم قیافت چه قدر خنده دار میشه.
کیفمو اوردم بالا و کو
بوندم به بازوشو گفتم:
_مرض...
و بعد از ماشین پیاده شدم و رفتم جلو در خونه.
یکم به ایفونشون نگاه کردم.
خونشون ۶ تا واحد داشت.ولی روهیچکدومشون ننوشته بود که خونه کی هست و خونه کی نیست.داشتم به ایفون نگاه میکردم که صدای بسته شدن در ماشین اومد.
به اکان نگاه کردم
.در حالی که تلفن دستش بود داشت میومد سمتم.
فقط اخر مکالمشو شنیدم:
_باشه باشه پس واحد ۶ هستی؟؟؟؟؟؟؟
با تعجب به ساختمون نگاه کردم.

بدون اینکه دست منو اکان بخوره روی زنگ در باز شد.
با اکان نگاه کردم که تلفن و قطع کرده بود داشت منو نگاه میکرد.وقتی دید دارم همینطور نگاهش میکنم گفت:
_اِِ برو تو دیگه
حواسم جمع شد وارد خونه شدم.
خونشون اسانسور نداشت.سه طبقه دو واحدی بود.از پله ها بالا رفتم.
به طبقه سوم که رسیدم تقریبا به نفس نفس افتاده بودم.
قبل از اینکه در یا زنگی بزنیم در خونه توسط حمید باز شد.دلم برای دیدنش ضعف میرفت.
موهاش یکم بلند شده بود.یه شلوار لی پاش بود با یه لباس بنفش خوش رنگ که استین کوتاه بود.
ته ریش هم در اورده بود.با لبخند رو به من گفت:
_به به سلام به خواهر خوبم.از اینورا؟؟؟؟؟؟؟؟افتخار دادیا!!!!!!!
کفشامو دم در دراوردم و گفتم:
_سلام به برادر بیمعرفت که خوا
هرشم یادش نمیاد.
و بعد بهش دست دادم و بدون اینکه ببوسمش وارد خونه شدم و با طعنه گفتم:
_اجازه که میدید برم داخل؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اخماشو کرد تو هم و گفت:
_خجالت بکش.
و بعد شروع کرد به احوال پرسی با اکان.
وارد خونه شیک ولی نُقلی برادرم شدم.
خونه به طرز خیلی ساده ولی در عین حال شیکی چیده شده بود.
فضای خونه خیلی شیک و زیبا بود.
دیوار سفید با پارکت قهوه ای سوخته نمای خونه رو خیلی باکلاس کرده بود .همچنین مبلای خردلی رنگ با تزئینات داخلی خونه خیلی شیک و قشنگ بود طوری که واقعا از دیدنش لذت میبردی
دست از نگاه کردن خونه برداشتم و با داد گفتم:
_ریحانه کجایی؟؟؟؟؟؟
و بعد به سمت اتاق خوابشون که درش بسته بود رفتم .قبل از اینکه خودم وارد شم در توسط ریحانه باز شد.
یه چادر یاسی سرش بود با یه شال بنفش رنگ.صورتشم یه ارایش ملیح داشت.
ابروهای پیوسته اش حالا جاشو به ابروهای کلفت و مرتب برداشته شده داده بود که تو صورت خوشگلش خودنمایی میکرد.با شوق زیاد کشوندمش تو بغلم و هولش دادم تو اتاق و در و با پام بستم و با خوشحالی گفتم:
ای بیمعرفتِ نامردِ نارفیقِ بیمرام

منو چندبار بوسید و گفت:
_اره من خیلی بیمعرفتم منو ببخش حنانه جان
از خودم جداش نکردم و همونطور که منم میبوسیدمش گفتم:
_اینقدر دلم برات تنگ شده که امکان نداره به همین راحتی ها ولت کنم.
صدای ضربه های در باعث شد ساکت شم.
حمید گفت:
_اهم اهم...ببخشید یاالله.
داد زدم:
_نه خیر نمیشه ما مو پریشون کردیم نمیشه بیاین تو.
حمید خندید و گفت:
_ولی من میتونم بیام تو
چون تو هم به من محرمی هم ریحانه.
با تعج
ب ریحانه رو از خودم جدا کردم و اروم پرسیدم:
_زرشک.....
ریحانه با داداشم چه کردی که محرم نامحرم و یاد گرفته.
لبخندی زد و در حالی که گونه هاش دوباره گل مینداخت گفت:
_خودش اقاست وگرنه من هیچ کارم
دست به صورتش کشیدم و گفتم:
_قربون این صورت گلبهیت بشم که دلم برای رقص نور شدنش تنگ شده بود.
-تو گلی همرو هم گل میبینی.
حمید دوباره در زد که گفتم:
-ای بابا ۱۰ دقیقه نمیزاره با زنم صحبت کنما.
و بعد با ریحانه زدم زیر خنده.
حمید در اتاق و باز کرد و گفت:
-دختر بی
ا بیرون زن منو تو اتاق گیر اوردی.
مثل بچه ها گفتم:
_بیرون چیکارم داری؟؟؟؟؟؟
گفت:
_دلم برات تنگ شده میخوام یه دل سیر نگاهت کنم.
با طعنه در حالی که بهش خیره شده بودم گفتم:
_واقعنی؟؟؟؟؟؟؟
با بهت نگاهم کرد و گفت:
یعنی چی؟؟؟؟؟؟فکر میکنی دروغ میگم؟؟؟؟
به ظاهر لبخند زیبایی زدم و گفتم:
_نه برادر من.منو از این فکرا!
؟!؟!
ریحانه دستشو گذاشت پشتم و گفت:
_بیاید بریم بیرون حرف بزنیم فکر کنم یه مهمون دیگه هم داشته باشیم.اینجوری زشته.
به حرف ریحانه از اتاق رفتیم بیرون.
نگاهم به اکان افتاد که سرش پایین بود و داشت با گوشیش ور میرفت.
تا دید ما از اتاق اومدیم بیرون از سرجاش بلند شد
و رو به ریحانه گرم سلام و احوال پرسی کرد .ریحانه هم بعد از حال و احوال به سمت اشپزخونه رفت.
حمید گفت:
_خب خب میبینم که با اکان میری و میای حنانه!!!!!!!
و بعد مبل کنار اکان رو انتخاب کرد و نشست.
منم همونطور که رو به روش میشستم با پوزخند گفتم:
_اره دیگه تو که زن گرفتی و تحویلم نمیگیری