هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت24
حال خودم رو نمی فهمیدم با گریه گفتم :مادر.....مادر کجاست ؟
با تعجب نگام کرد و گفت : مادر ؟ مادر کیه ؟
سرم رو انداختم پایین و با شالم بازی کردم : مادر ..... مادربزرگم .....! اون الان اینجا بود ! خودم دیدم ..... گریه م گرفته بود
با هق هق گفتم : خودم دیدمش .....! گریه م شدت گرفته بود منو توی اغوشش فرو برد و کمرم رو نوازش کرد و مدام آروم میگفت: هی ....... اروم .....آروم باش.....فقط یک خواب بود ! بگو ببینم توی خوابت چی دیدی هوم ؟
با گیجی گفتم : هان ؟
- میگم توی خواب چی دیدی؟
حرفای مادر یادم اومد : پروا رو تنها نذار ، بهت نیاز داره ، پروا رو تنها نذار ، بهت نیاز داره !
حرفش 1000 دفعه برام تکرار شد نمیدونم چرا توی مغزم یکی هی اون جمله رو میگفت با حیرت گفتم : نه...... پروا ..... پروا .... چطوره ؟ خواهرم....خو....خوبه ؟
با ترس و نگرانی نگاهش میکردم نگاهش رو به زمین دوخت و گفت : حالش خوبه !
- یعنی چی حالش خوبه ؟
- خوبه.....حالش خوبه نگران نباش!
- میخوام ببینمش !
- خیلی خوب باشه بعدا وضعیتش رو بهت نشون میدم تا مطمئن بشی دارم راست میگم !
لباس گان رو تنم کردم و یک ماسک زدم و وارد اتاق بخش مراقبت های ویژه شدم نگاهی به صورت رنگ پریده پروا کردم ، صورتش توی نور خورشید که بازتاب می شد قرار داشت و چهره اش نورانی و می درخشید !
نگاهش کردم عمیق و پر از ناراحتی و حسرت نبودنش ! دست ها و سرش وصل به سیم و دستگاه های مختلف بودن داشتن عصبیم میکردن! دستم روآروم روی دست هاش گذاشتم ! دست هعای سفید و خوشگلش خیلی بی روح شده بود ! دست هاش نه گرم بود نه سرد ! میخواستم با تنها کسم حرف بزنم مهلت زیادی نداشتم رو بهش با زجر گفتم : عزیز دلم ! من غلط کردم اون جوری گفتم ! خوب شو ! تروخدا ! منو تنها نذار ! من جز و کسی رو ندارم خودت خوب میدونی !
دیگه لحن صدام شبیه داد شده بود : اذیت نکن پری ! بلند شو از این تخت لعنتی !جون هرکی دوست داری بلند شو ! جون من ! جون خواهر کوچیکت ! جون رها بلند شو !
همینطور که داد میزدم گریه هم میکردم ! پرستارا بازم ریختن داخل پرستار اول گفت : خانم ، این چه وضعشه ! بفرمایید بیرون !
میدونستم نباید این کارهای احمقانه رو بکنم اما مثل بچه های دوساله رفتار میکردم ، همه چیز رو فراموش کرده بودم ، یادم رفته بود که نباید بالای سر پروا بلند داد بزنم ! تقلا میکردم که پیش پری بمونم ! اما آخر پرستار ها منو بردن از اتاق بیرون و روی صندلی نشوندنم و بعد رفتن ! صدای مهیار از ته سالن می اومد : آقای لطفی ! باید این عمل رو به من بسپرید !
صدای دیگه ای نبود و به گوش من نمی رسید سرم رو روی دیوار سرد بیمارستان گذاشتم ناخودآگاه خیسی اشکی رو روی گونه ام حس کردم چه روزگارتلخی شده حکایت شده زندگی من و خواهرم ! مثل یک قهوه ی خیلی خیلی تلخ که از زهرمار هم بدتره ! خب آره دیگه حق من وپروا همین بوده و هست تا بوده همین بوده ! خدا هم که غیبش زده از توی زندگیمون ! سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم نگاهی به دور و برم کردم اول به راست بعدش به چپ ! ای خدا این مهیار چرا هی دور و بر من می پلکه ؟ با خشم غریدم : از من چی میخوای؟ چرا هی میای سمت من ؟
مهیار – یعنی چی ؟ این همه کمک کردم اینه دست مزد من ؟!
- وظیفت بود اینقدرسرم منت نذار متنفرم از کسایی که سرم منت می ذارن !
- تو چته رها ؟ هان ؟ چرا اینقدر زود عصبانی میشی دختر ؟
- هیچی ، هیچیم نیست 1
- بخاطر هیچی اینقدر جز ولز میکنی ؟
خنده ی عصبی کردم و گفتم : من ؟ مهیار تمومش کن ! اینقدر اعصاب نداشته منو بهم نریز !
جدی شد : میدونم رها.....میدونم و درکت میکنم ! سختته ! ولی با این کارها چیزی عوض نمیشه
ببینم یادته استاد چی میگفت ؟
سری تکون دادم که یعنی چی ؟ استاد کلی حرف میزد و من از کجا یادم باشه !
فهمید که خوب نگرفتم و خودش گفت : ما وسیله ای دختر ! خداست که اصله کاره !
خنده های عصبیم شدت گرفت باورم نمی شد : مهیار.....یعنی تو؟ .......باورم نمیشه ! تو داری
حرف از دین و ایمون میزنی !؟
تویی که از خدا کینه و نفرت داشتی ! دوباره خندیدم اما باشدّت تر !
مهیار با قاطعیت و جدّیت تمام توی چشمام زل زد و گفت : اره ! تو مشکلی داری ؟ اینکه من
دیگه با خدا باشم ؟
-
نه ..... نه من مشکلی ندارم چرا باید مشکلی داشته باشم ؟!
-
پ این بحثو تموم میکنیم ! ببین رها امشب قراره که خواهرت عمل بشه !
لرزیدم مثل بیدی که فکر میکرد با این بادها نمی لرزه اما افسوس ! افسوس ! ترسیده بودم ، غم
و ترس رو توی چشمام مثل یک نوشته خوند و منو توی آغوشش گرفت ! چه آغوش گرمی !
چقدر خوبه که بدونی و بفهمی یکی ....برای تو ..... فقط نگرانه ! اما من کسی رو نداشتم که
واسه ی خودم نگرانم باشه ! هرکس هم بوده تظاهر به نگران بودن من می کرده و فقط چشمش
به پول هام بوده ! اما..... اما دروغ چرا ؟ توی این آغوش گرم ، احساس امنیت ، احساس
ارامش رو می کردم ! که توی این اغوش جهان دیگه ای هست ، این جهان هم آرامه ! منو از
آغوش گرمش بیرون اورد و درحالی که سرش پایین بود همونطور گفت : دیگه شیطون نیستی
!و همچنین پخته تر شدی ! درسته هنوز لجباز و یک دنده ای ولی.....! ولی دیگه بچه نیستی !
هرچند که الان یکم که نه بیشتر دیوونه بازی در آوردی !
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم یا ناراحت بشم پس ترجیح دادم سکوت کنم ، خیلی وقته که دیگه
سکوت رو به هر چیزی ترجیح می دادم ! هر چیزی !
مهیار از جاش بلند شد و رو به من گفت : امیدت به خدا باشه ! پس امشب خواهرت رو به
همراه چند تا از همکارا عمل میکنیم !
و منو توی دنیای پرسش های نپرسیده و پاسخ داده نشده تنها گذاشت نفس عمیقی کشیدم و تکیه
دادم به نیمکت سبز رنگ بیمارستان !
کلافه هی از جام بلند میشدم و قدم میزدم و راه میرفتم و دستم رو روی شال قرمزم میکشیدم نفسم
رو با صدا بیرون میدادم ، نگاهی به ساعت کردم نخیر انگار قصد نداره ساعت بگذره !
اینقدر ذهنم مشغول شده بود که تصمیم گرفتم از این هوای خفه بیمارستان بیام بیرون و برای
اینکه خودم رو سرگرم کنم به کتاب فروشی رفتم دلم می خواست حواسم پرت بشه واسه ی
همین گشتی بین طبقه های کتاب فروشی زدم نگام به کتاب کوچک و دراز مانندی که جلد و اسم
عجیبی داشت برخورد کرد کتاب به رنگ سبز با عکسی نامفهوم به رنگ قرمز با خطی درشت
نوشته شده بود : بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟
کتاب رو برگ زدم همینطور که برگ میزدم به طور اتفاقی به صفحه ی 34
رسید توش نوشته شده بود :
خدا فرشته های امید را فرستاد !
قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا . اما شیطان از عشق و
استواری و دعا متنفر بود.
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان ناامیدی را
دور زندگی دختر پیچید ، دور قلب و استواری و دعاهایش . ناامیدی پیله ای شد و دختر ، کرم
کوچک ناتوانی .
خدافرشته های امید را فرستاد ، تا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به فرشته ها کمک نمیکرد
. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :" نه ، باز نمیشود . هیچ وقت باز
نمیشود ".
شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید شیطان بود که می گفت:" نه ، باز نمیشود .
هیچ وقت باز نمیشود ".
پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم
کوچکی بود گرفتار در پیله اش اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز
میتواند !
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن ، تا فرشته ها گره های دیگر را !
دختر نخستین گره را باز کرد .
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و پیله و نه کلافی .
هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود .
نگاهی به اسم نویسنده کردم چه قلم زیبایی داشت : عرفان نظر آهاری از نشر افق ! متنش منو
یاد خود خودم انداخت ،
خودی که مدت هاست فراموشش کردم ! همین خود رو رفته رفته از قلبم بیرون کردم چقدر این
روزا خدا ، دعا ها ، قلبم و استوار بودن و جنگیدن در مقابل مشکلات رو فراموش کردم ، خدا
رو از زندگیم دور کردم گرچه نماز می خوندم ولی یک جورایی با خدا قهر بودم قهر ! دلم می
خواست خدا منو از این منجلاب بیرون بیاره !از یان همه مصیبت ، حس کردم شاید تقصیر از
منه ! آره از منه احمق ! که یاد خدا نمی کردم نماز میخوندم ، روزه می گرفتم اما ناشکری کردم
و داری سزاش رو می بینم ! پس چه گله ای می مونه دیگه ؟ رها چه کری با خودت ؟ چی
شدی ؟
قلبم لرزید نمی دونم چرا دلم خدا رو خواست ! دلم براش تنگ شددلم می خواست باهاش درد و
دل کنم و باهاش مثله قدیما صاف بشم اما الان..... سمت خانم فروشنده کتاب رفتم و گفتم : خانم ،
این کتاب چنده ؟
نگاهی به کتاب کرد و بعد عینکی که در لبه هاش زرد رنگ مایل به طلایی بود از چشماش در
اورد و گفت : 2000 تومان ! پول رو دادم و بعد کتاب رو بردم می خواستم برم یک جای حوب ، یک جایی که فقط من باشم وخدای خودم !
چون زیاد از بیمارستان دور نشده بودم به بیمارستان رفتم و سوار ماشین شدم !
توی دل کوه بودم خوب نگاهی به دور و برم کردم چه خوب که کسی اینجا نیست تا شاهد فریاد
های من باشه واسه ی همین داد زدم: خــــــــــــــدا !!
دوباره داد زدم پنج بار، شش بار صداش کردم تا شاید صدام رو بشنوه ! صدام هی انعکاس پیدا می کرد حرف دلم رو زدم پیشش : خدایــــا ! نذار پری از پیش من بره ! نذار !
همین جور پیش خالقم التماس می کردم با اون داستانی که خونده بودم روزنه های امید توی دلم جا خوش کردن ، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید امشب چه اتفاقی واسه ی پروای من ، می افته ؟
دیگه از خدا شاکی نبودم ! خدا چه تقصیری توی زندگی من داره ؟ این ما آدم هاییم که درایم با کار های زشت و نامعقولمون زندگیمون رو به گند می کشیم ! یاد چهره ی مادر افتادم وقتی 11 سالم بود !
رفتم پیش مادر، با چادر نماز گل گلیش خیلی شبیه فرشته ها شده بود از این رو صورتش رو بوسیدم و سوالم رو پرسیدم : مادر !؟
با مهربونی گفت : جانم ؟
با گوشه ی چادرش بازی کردم و گفت : مادر ، خدا وجود داره اصلا ؟
لبخند پرمهری زد و گفت : می تونه وجود داشته باشه می تونه هم نداشته باشه اما بستگی به ایمان و عقیده و باور تو داره ! خدا توی قلب ما آدماست ! همین قلبی که هزاران بار شکسته میشه ، هزاران بار زخم میخوره ، هزاران بار با کنایه ها ، تحقیر ها ، درد ها و تنهایی ها مبارزه میکنه و گاهی هم کنار میاد ! اما میدونی که کی مراقبشه ؟
سری تکون دادم دستم رو توی دستش گرفت و گفت : خدا ، بهترین مرهمه ! حواست باشه دخترم ، هیچ وقت توی زندگیت از چیزی ناامید نشو! چون یکی توی ته،ته قلبت با این که دوره اما خیلی بهت نزدیکه به قول معروف از رگ گردن هم بهت نزدیک تره و انتظار تو رو میکشه که با آغوش بار بهش پناه ببری !
حرفای مادر توی گوشم مدام مثل فر فره می چرخید ! کمی گذشت و حوصلم سر رفت ! و راهی بیمارستان شدم و باقلبی آکنده از امید ، رفتم سمت پذیرش و گفتم : خانم ، آقای تهرانی کجا هستن ؟
با دست مسیر اتاق رو نشون داد و از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاقش رفتم وقتی به اتاق نزدیک شدم دو تا ضربه با انگشت سباسه روی در زدم ، صدای بم و رساش گفت : بفرمایید !
داخل اتاق شدم و در رو بستم نگاهی به اتاق کردم ، اتاق تغییر های زیادی کرده بود ، تابلو ها و عکس های زیادی به اتاق اضافه شده بودن با دست گفت که بشینم روی صندلی قهوه ای !
روی صندلی نشستم و گفتم : سلام !
لبخندی زد و گفت : سلام ، بهتری ؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم و گفتم : میشه بهم بگی که پری کی عمل میشه ؟
توی فکر رفت و گفت : امــــــــــم ! یک ساعت دیگه ! نگران نبالش اینجا دکتر های خوب و زیادی هستن ! راستی ببینم تو افطار کردی ؟
- نه !
- تو که خودت رو به کشتن داری میدی ! بذار ببینم یک لحظه !
واقعا گشنم بود فهمیدم میخواد به منشیش بگه یک چیزی بیاره بخورم و از این رو گفتم : ممنون !
تلفن رو برداشت و یک دکمه زد و گفت : الو ، کریم ؟ بی زحمت شیرینی و چای ات رو ردیف کن ، آره ! مهمون دارم !
بعد گوشی رو سر جاش گذاشت بی توجه به حرفای قبلی مهیار گفتم : من هم میخوام پری رو عمل کنم !
با تعجب نگاهم کرد : چــــی ؟ تــــو ؟
- چیه ؟ تو مشکلی داری که خواهرم رو عمل کنم ؟
- ن...نه ! اصلا ولی این طور نمیشه باید به آقای لطفی بگی ! کلی مکافات داره !
- لطفی ؟
- آره سهام دار جدید این جا ! اخه آقای رافعی سهمش رو فروخت و آقای لطفی اومده جاش !
ابرو هام رو بالا انداختم ، صدای ضربه در نواخته شد مرد ریز نقش اندامی با چهره ای سفید و موهایی سیاه و منظم شانه شده و لباس سیاه و شلوار قهوه ای رنگی داخل اتاق اومد و شیرینی و چای اول به من بعد به مهیار تعارف کرد ! شیرینی های تمشک ! چقدر پروا شیرینی تمشک دوست داشت ! بمیرم واسه ی خواهرم ! چقدر اذیتش کردم ! لعنت به من لعنتی ! چقدر زخم زبون ، چقدر کنایه بهش زدم ! بغض بدی توی گلوم گیر کرد ابروهام درهم شدن بی توجه به منشی شیرینی و چای به دست و مهیار بلند شدم تا وقتی که پروا نباشه چیزی از این گلوی وامونده ی من پایین نمیره ! با تحکم خاصی گفتم : من نیمدونم آقای لطفی کیه ؟ ولی خودتون بهشون بگید که من " رها رادفر " میخوام خواهرم رو عمل کنم ! و بعد با عصبانیت از اتاقش خارج شدم و با صدای بدی در رو بستم ! خودم نجاتت میدم پروا !