هیاهوی بسیار برای هیچ قسمت23
مهیار
لای چشمام رو باز کردم تصویر محوی از افراد رو می دیدم ترسیده بودم اونقدر محو بود دیدنم که فقط هاله ای از اون 5 نفر می دیدم می خواستم حرکت کنم پامو کمی حرکت دادم که فریاد کشیدم از درد که دیدم اون 5 تا مرد دارن به سمتم میان ، حالت صورتشون رو به هیچ وجه نمی تونستم تشخصیص بدم که صدا های گنگی از محیط اطرافم شنیدم : هی چته جوجه ! چرا جیک جیک میکنی ؟ ببینم یک باره دیگه صدات در آد این چاقو زنجونی رو میکنم تو قلبت تا جونت در آد شیر فهم شد یا حالیت کنم ؟
پام به شدت درد میکرد نمی تونستم هیچ کاری بکنم اما دستام می لرزید سخت تر شده بود نفس کشیدن واسم ! هر نفسی که می کشیدم درد بدی توی قلبم می اومد چشمام رو بستم لبام روگاز میگرفتم که گریه نکنم نمی تونستم نمی خواستم گریه کنم ! داشتم دوباره بی هوش میشدم که حس کردم یکی موهام رو توی چنگش گرفته اونقدر سفت و محکم می کشید که گفتم الان موهام کنده میشه کسی که موهام رو می کشیدم با لحن زشتی توی گوشم زمزمه کرد : بینم اگر فرار کنی خودم می کشمت ! حیف که حشمت گفت نکشمت وگرنه ......!
چی ؟ گفت حشمت ؟ می خواستم دیگه این فکر رو نکنم که اقا جون منو به این حال و روز انداخت ! خیلی عصبانی شده بودم با حرص چشمام رو می بستم نعره زدم اما صدام انگار از ته چاه می اومد : لعنتی های عوضی ! ولم کنید ! چی کارم دارید ها ؟
که همون پسر بلند بلند خندید و گفت : اوه ، باریکلا ! زبونت باز شد ! آفرین داد بزن ! داد ! هیچ کس کمکت نمی کنه ! نه خودت می تونی فرار کنی ! هوم البته اگر بخوای ادای پسر شجاع رو در بیاری شاید ! کسی هم نمیتونه کمکت کنه !
هیچی نداشتم که بخوام باهاش دستام رو باز کنم و بدبختی این جا بود که اون ها منو اسیر خودشون کرده بودن و هر عکس العملی از جانب من میتونست جونمو به خطر بندازه ! دیدم که همه رفتن بیرون جز دو نفر !
رها
...........
چشم هام رو بسته بودم نمیدونم چرا توی دلم یک ترسی رخنه کرده بود توی بدنم ، مثله بید می لرزیدم هرچی سعی میکردم که خودم رو کنترل کنم نمی شد صدای مرد به گوشم رسید : به به ! عزیزم ناز نکن ! بیا توی بغل خودم !
از این همه گستاخی و این حرفای زشت که میدونستم به کجا ختم میشه عصبانی شدم از سر جام بلند شدم توی چشماش که پر از شرارت بود خیره شدم مرد، قد بلند و موهای بور قهوه ای مانند بود و لباس قرمز و شلوار جینی پوشیده بود با عصبانیت داد کشیدم : چی کارم داری لعنتی ؟ اصلا من کجام ؟ کی منو آورده اینجا ؟د بگو دیگه !
مرد به جلو اومد و با لبخند خبیثی نگام کرد و بعد گفت : داری زیادی زر زر میکنی خانوم کوچولو !
دستم رو روی سینه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم پرت شد روی زمین خودمم تلوتلو خوران افتادم روی زمین افتادم خواستم خودم رو جمع و جور کنم داشتم بلند میشدم که دیدم اون مرد از جاش بلند شد و من رو پرت کرد اون طرف تر ! دوباره پرت شدم و دستم خورد توی شیشه ! سوزش وحشتناکی رو حس کردم خون مثل فواره از دستم بیرون می اومد داشت گریه ام میگرفت و گریه ام هم گرفت اشک هام تند تند روی صورتم می اومدن پایین چشمام رو با حرص بستم که صدای داد مرد بلند شد با ترس چشمام رو باز کردم اون مرد لباس قرمز ، پاش به طور فجیحی پاش توی اون شانه ی شیشه ای رفت از جام بلند شدم انقدر درد میکرد دستم که نمیتونستم به راحتی کاری بکنم یهو یک فکری از توی مغزم مثل جرقه گذشت با درد نگاهی به دور و برم کردم چه جالب این جا همه چی توش هست اخ جان سنگ ! عاشقتم خدا مرسی که به دادم رسیدی با تمام توانم سنگ رو توی دستام گرفتم پرت کردم توی صورت اون مرد چشماش و صورت جمع شد و از حال رفت یواش یواش سمت مرد رفتم توی جیب هاش رو خوب گشتم توی جیب های جلوی شلوارش گشتم که توی جیب شلوار جینش یک کلید بود با ترس از اینکه به هوش بیاد کلید رو برداشتم و به در آهنی زدمش بعد از دوبار با صدای بدی در باز شد با نگرانی نگاهی به مرد کردم ودیدم نه هنوز بی هوشه از در خارج شدم از خوش حالی نیمدونستم چس کار کنم که صدای داد و هوار مردی رو از گوشه ی این خراب شده شنیدم برای احتیاط چوب بزرگی رو از میان کلی سنگ برداشتم و با استرس چوب به دست راه رفتم وقتی که به اون محل که صدای داد می اومد رسیدم دیدم دو تا مرد ایستادن و دارن جلو رو نظارت میکنن ولی حواسشون به پشت سر نبود واسه ی همین با استرس و نگرانی زیاد روی سر مرد دومی ضربه ی محکمی زدم مرد اول که به خودش اومده بود نگاهی به مرد دوم کرد و گفت : اسی... چی شدی ه...!
که محکم تر روی سر مرد اول ضربه زدم خودم از این همه شجاعتم خندم گرفته بود خب معلومه دیگه دست پرورده ی پری خانمیم دیگه ! عاشقتم پروا که این همه نکته رو به من گفتی توی اون لحظه اصلا یاد درد دستم نبودم کاملا یادم رفته بود کمی قدم به جلو بردم با دیدنش دهنم باز موند همینطور مسخ نگاهش کردم و دویدم سمتش .....!
رفتم سمتش هنوز نمیتونستم باور کنم که اون اینجا بود ! خدایا ! نگاهم به صورتش که خون ازش چر چر می ریخت افتاد دست هاش و تمام بدنش خونی شده بود یک لحظه دلم براش سوخت اما اینقدر هول شدم که نمیدونستم چی کار کنم به چشمام اعتماد نداشتم که مهیار اینجا باشه ! دوست صمیمی من ! به خودم اومدم چشمای مهیار باز بود اونم داشت با تعجب نگاهم میکرد که با ناتوانی گفت :
ر...ره..رها !ت..تو !
گریه میکردم ! بهترین دوستم داشت جون میداد و من نمیدونستم باید چی کار کنم ! توی عالم ناراحتی یادم رفته بود که من دکترم !
رو به مهیار گفتم : تو..تو اینجا چی کار می کنی ؟چرا اینقدر خونی شدی ؟
جوابم رو نداد رفتم سمتش مغزم هشیار شد ! فهمیدم نباید وقت رو از دست بدم اون داره می میره و من بساط گریه زاری و سوالام رو راه انداختم ! رها ! رها فکر کن دختر ! که چی کار کنی ؟ تن و بدنم می لرزید زور میزدم تا گریه ام نگیره رو به مهیار گفتم : مهیار طاقت کن ! الان از اینجا می برمت بیرون ! تروخدا طاقت کن !
مهیار رو گرفتم توی بغلم چقدر سنگینه ! این غول رو میخوام با خودم ببرم !؟
ای خدا! دیگه نذاشتم وقت از اینی که هست تلف تر بشه و محکم بغلش کردم قسمت بازوی لباسش جر خورده بودبازوش خونی بود ولی عضله هاش رو خوب میشد دید ! جونم عضله !
به طرف دیگه ای نگاه کردم و حالا بماند که چقدر زور زدم که از این خراب شده خودم و مهیار رو ببرم بیرون ! بماند که چقدر بهم خندید ! پررو من کلی دارم واسش زحمت میکشم اون می خنده ! رو آب بخندی!
حال مهیار و خودم بهتر شده یود از منطقه بیرون رفته بودیم ظاهرا کسی اونجا نبود که ما رو ببینه روی سنگ های درست و ریزی که اونجا بود نشستم مهیار هم راحت دراز کشیده بود و لبخند میزد رو بهش گفتم : مهیار ؟
چشماش رو آروم باز کرد و گفت: هوم ؟
- هوم و مرض !
باید زخم هات رو خوب کنم !
- تو ؟
- بله ! مشکلی داری !
- آره ! دقیقا میخوای با چی زخمام رو پاک و پانسمان کنی ؟
نگاهی به دور و برم کردم فقط سنگ بود ! نگاهی به مهیار کردم اون هم نمیدونست چی کار کنه ! نگاهم به مانتوم افتاد !
مانتو کلا پاره شده بود مهیار هم نگاه به مانتوم کرد و گفت : بهتره با مانتوت بکنی ! به دردت دیگه نمیخوره !
سری تکون دادم و با ناراحتی تیکه هایی از مانتوم که زیاد ازش پاره شده بود و در حال سقوط بود رو کامل در اوردم اخماش درهم شده بود و صورتش نشون می داد که چقدر جای جای بدنش درد میکنه ! زخم هاش زیاد جدی نبودن ولی نمیدونم این همه خون رو از کجا اورده بود و همش میریختن روی زمین ! لباسش رو با بدبختی در اورد نگام روی عضلاتش بود !
بس کن رها ! خجالت بکش ! تو الان فقط نقش یک کمک کننده رو داری به مهیار اینقدر با ه*و*س* نگاهش نکن ! کمی که گذشت پارچه ی مانتوم رو دور دست چپش گذاشتم و محکم گره ش زدم که داد مهیار در اومد و با عصبانیت گفت : چی کار کردی ؟
- هیچی بخدا ! فقط خواستم....!
- رها ! ولم کن !
- باشه پس ...!
صدای داد و هوار چند تا مرد به گوشم رسید! با ترس آب دهنم رو قورت دادم و هر دو به هم با نگرانی نگاه کردیم .......!
صدای بلند کفش هاروی سنگ ها به گوش می رسید ، رو به محمود گفت : محمودتو صدایی نشنیدی ؟
محمود – صدا ؟ نه ! چه صدایی؟
- با گوش های خودم شنیدم که چند نفر داشتن حرف میزدن !
محمود نگاهی با دقّت به دور و بر نگاه کرد و گفت : کسی اینجا نیست ! توهم زدی بابا !
شانه هایش را بالا انداخت و گفت :اینجا یک چیزی مشکوک میزنه بیا بریم تو !
- باشه !
هر دو با دقت تمام از باغی که قسمت خروجش سنگ بود بیرون رفتند
محمود – چقدر حالم داره از این شغل بهم می خوره ! تو چی هوشنگ ؟
هوشنگ –چی ؟ دزدی و گروگانگیر گرفتن ؟ دیوانه رئیس بفهمه می کشتت !
- غلط کرده پیرمرد مضخرف ، زور گو !
- آره اون چرت میگه ولی اگر به گوش بقیه برسه که این جور گفتی کارت ساخت است رفیق !
- اووووف بریم تو ! راستی بعد ازمدت ها یک خوشگل به تورمون خورد !
- حیف که.....! آآآآآآآآآآآخ !
مهیار – بگیر ..... اینم واسه تو این واس تو! این دومیه چه سمج بود !
رها روی شانه ی مهیار چند بار ضربه زد و گفت : نه کارت خوبه ! یک پا حرفه ای هستی واس خودت !
مهیار – پس چی فکر کردی ؟
- هیچی ! مهیار مطمئنی خوبی ؟
- آره !خوب خوبم این صد بار ! نیاز هم به بیمارستان ندارم !
- لجباز!
- رها باید از اینجا فرار کنیم تا اونجا که من فهمیدم انگار خیلی بیشتر از این ها هستن !
- باشه ! بریم !
توی چشمام نگاه کرد و گفت : کجا ؟
- خب از یک جایی به غیر از اینجا !
- حواست نیستا ! ما که جایی رو نمیشناسیم و نمیدونیم کجاییم !
- من موبایلم باهامه !
با حیرت نگاهم کرد و گفت : ایول ، دختر تو معرکه ای ! چطور نفهمیدن اونا که موبایل باهاته!
- دیگه ، دیگه ! موبایل به این کوچیکی توی جیب مخفی که باشه ....خودت میدونی دیگه !
- خ...خب زنگ بزن !
- به کی ؟
- به 110 !
- خیلی خب !
110 رو شماره گیری کردم و گفتم : بگیر مهیار !
مهیار از دستم موبایل رو گرفت ردی از دستش روی دستم موند ! گرمی دستش بهم آرامش داد صدای مهیار رو شنیدم که داشت صحبت می کرد !
- سلام....نه ... نه ! من تهرانی هستم برادر مهراز تهرانی !
................................
- درسته ! بله ! اگر امکان داره گوشی رو به برادرم بدید !
...........................
- آخه....نمیدونم !
...............
گوشی رو گرفت اون ور تر و آروم گفت : شارژ داری ؟
با ناراحتی گفتم : نه !
مهیار با تاسف نگام کرد و تمام ماجرا رو واسه ی پلیس توضیح داد و بعدگوشی رو قطع کرد و گفت : الان میان دنبالمون !
- کیا؟
- دزدا ، خب پلیسا دیگه !
آهانی گفتم وسرم رو به زیر انداختم ترسیده بودم که نکنه این افرادی که مارو گروگانگیر گرفته بودن بخوان غافلگیرمون کنن !
مهیار به چشمام نگاه کرد و گفت : از چی می ترسی ؟
با تعجب گفتم : هیچی !
- تو چشمات نگرانی کاملا معملومه !
- آخه....!
- تموم شد دیگه ! ما اونا رو زدیم ناکارشون کردیم و رفت دیگه از چی میترسی ؟
- از اینکه بخوان ما رو غافلگیر کنن و به اون دنیا بفرستن !
مهیار زیر لب چیزی زمزمه کرد که نفهمیدم بعد گفت : هرچی بیشتر بهش فکر کنی بدتر میترسی !
بعد منو در آغوش گرفت با تعجب بهش نگاه کردم !
رها از آغوشش بیرون اومدم اون داشت از اعتماد من استفاده میکرد ! با خشم کنار رفتم که مهیار به سمتم اومد و گفت : چی شد؟
دست به سینه روی بزرگترین سنگ ایستادم و بعد زل زدم توی صورت مهیار ، حرفی نزدم درسته من مهیار رو می شناسم ، اولین پسری که باهاش دوست بودم نف رابطه ی دوست پسر و دوست دختری ! نه ، از این کارها متنفرم !
فقط در حد رابطه ی خواهر برادری ! درسته من مهیار رو به چشم برادر نداشته م میبینم ولی اون حق نداشت من رو بغل کنه !
مهیار - رها ! تو چت شده ؟ تاحالا مهیار ندیدی؟
به خودم اومدم و گفتم : چرا دیدم ولی اینجوریش رو ندیده بودم !
- زحمت کشیدی ! مگر من چم شده ؟!
صدای آژیر ماشین پلیس به گوشم رسید سرم رو برگردوندم و به مهیار خیره شدم و بعد به ماشین های پلیس !
وقتی افرادی از ماشین ها بیرون اومدن به حالت مخفی یک قدم راه میرفتن و مواظب بودن کسی نزدیک اون ها
نشه تفنگ هم توی دستاشون گرفته بودن مهیار فوری سمتشون رفت و چیزی به پلیس ها گفت اول پلیس ها فکر کرده بودن کسی از افراد دزد بوده و عقب نشینی کرده اما نفهمیدم دیگه چی میگفت چند بار انگشت میکشید سمت من و دوباره برای پلیس ها توضیح میداد ! بعد از تموم شدن حرف مهیار ، پلیس هم سری تکون داد که دوباره پلیس انگار چیزی یادش اومده بود به مهیار گفت و بعد مهیار با سرعت تمام به پشت ماشین ها رفت نمیدونستم واسه ی چی رفته ؟ صدای زنی رو شنیدم : عزیزم شوهرته ؟
با تعجب گفتم : چی ؟
سرم رو برگردوندم و زنی رو که با لباس نظامی و چادری سیاهی که زده بود دیدم بعد با خنده گفت: اقای تهرانی دیگه !
تعجب کرده بودم اون از کجا مهیار رو می شناخت !؟ با حیرت گفتم : شما از کجا آقای تهرانی رو می شناسید ؟
زن خنده ای کرد و گفت: خب معلومه برادرش پلیسه !
امروز همش شوک وارد میشد بهم : چیــــــی ؟ پلیس ؟
خنده ی کوتاهی کرد و گفت : آره ! حالا فعلا سوار ماشین بشو !
سری تکون دادم و سوار ماشین پلیس شدم ! از دور دیدم مرد قد بلندی و زیبایی مردی رو بغل کرده ! هیعع!
این که مهیاره ! اون مرده دیگه کیه ؟
بیخیال به ماشین های دور و برم نگاه کردم چند تا ماشین دیگه بودن که مونده بودن و میخواستن برن داخل ساختمونی که بیشتر شبیه خراب شده بود !
ماشین حرکت کرد داشتیم از اون منطقه بیرون می رفتیم!
چشمام رو بستم امروز روز سختی واسم بود چقدر دوست داشتم بدونم مهرناز کجاست ؟
هان ؟ مهناز؟ وایــــــی ! رو به زن چادر سیاهه گفتم : خانم ! خانم ! دوستم ! دوستم !
زن با تعجب نگاهم کرد و گفت : دوستت ؟ کی ؟
چند قطره اشک روی صورتم اومد با پشت دست اشکام رو پاک کردم و گفتم : مهرناز ! مهرناز !
- مهرناز کیه ؟
واسش تمام ماجرا رو گفتم سری تکون داد و بعد در گوش مرد پلیسی که جلو روی صندلی کمک راننده نشسته بود چیزی گفت و بعد مرد سری تکون داد و مرد بی سیمش رو روشن کرد و گفت : از شاهین به خلیل !
از شاهین به خلیل !
خلیل : از خلیل به شاهین ! از خلیل به شاهین به گوشم !
شاهین : خلیل ، یک دختر دیگه هم امکان داره توی اون ساختمون باشه ! همه جا رو برانداز بکنید !تمام دقتتون رو بکنید !اینا ممکنه همون باند باشن! تمام
- بله ! تمام !
بعد بی سیم روقطع کرد و توی جیبش گذاشت و رو به من گفت: نگران نباشید خانم دوستتون رو پیدا میکنیم !
با ترس و لرز گفتم : م..ممنون !
با خودم فکرهایی میکردم میترسیدم بلایی سر یک دونه دوستم بیاد ! نکنه اتفاقی واسه ی مهرناز بیوفته ! اون وقت من باید چی کار بکنم ! جواب خانوداه ش رو چی بدم ؟
بگم : دخترتون مثل من دزدیده شده ؟
ای خدا این چه عذابی الهیه ! ؟
چند ماه بعد....
لباس هام ر و پوشیدم لباس آبی آستین حلقه ای که دورش رو خط هایی به رنگ های زرد و آبی گرفته بودن و شلوارک مشکی که تا سر زانوم بود موهام رو خوب با حوله آبشون که داشت چرچر می ریخت رو خشک کردم و بعد کمی واسه ی خودم از توی یخچال ، کالباس برداشتم و توی نون باگد گذاشتم و عین نخورده ها خوردمش خب معلومه دیگه ربع ساعت از اذان گذشته و من هیچی نخوردم برم پری رو صدا کنم ببینم چی میکنه ؟
سمت اتاقش رفتم در اتاقش نیمه باز بود از گوشه ی در نگاهش کردم سرش پایین بود و اون نقاشی زیبایی که کشیده بود رو بغل کرده بود و اشک می ریخت ، هیچ وقت توی عمرم تا به این چند ماه ندیده بودم که پروا ، خواهر بزرگتر از خودم این طوری افسرده و غمگین باشه !در رو باز کردم پروا چشمش به من خورد روش رو اونطرف برد ، نمیخواست من ببینم که گریه کرده ! آخ بیچاره خواهرم ! رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم : پروا نکن عزیزم! خودت رو عذاب نده !
پروا هیچی نمیگفت فقط فین فین میکرد موهای بور و لختش رو بوسیدم وگفتم: پروا ، زنده اش نکن ! اون مرده !
- میخوام زنده اش کنم نمیتونم ....! رها تو نمیفهمی چقدر سخته عزیزت باهات این کار رو بکنه !
- اون هم رفت برای زندگی خودش اول بعدش خدا آزمایشش کرد واز این دنیا بردش، اون لیاقت تو رو نداشت عزیزم !
پروا به خشم پسم زد و گفت : اون دیگه پیش من نیست درست ولی اون جونمه ، نه...شاید من لیاقتش رو نداشتم، آره رها اون لایق بهترین هاست ، من کسی نیستم که حتی آرزوی اون لعنتی رو توی فکرم بذارم .
با عصبانیت گفتم : پروا ! تو چته ؟ کجاست اون پروای مغرور ؟ هان ؟ چی شد ؟ چرا مثل بید لرزیدی؟
داشت توی ذهنش موقعیتش رو حلاجی میکرد وباخشم گفت : من...من مثل بید نلرزیدم ، من سر جای خودم هستم ، هنوزم مغرورم ! اینو توی گوشات فرو کن ، میفهمی ؟ دوست داشتن یعنی چی؟
دوست داشتن ؟ دوست داشتن .....! نمیتونستم درکش کنم به هیچ وجه ! چون هیچ وقت عاشق نشده بودم ! عشق مضخرفه ، چرا توی واژه ها قرارش دادن ؟ تنها چیزی که از عشق واقعی میفهمیدم این بود که پروا داشت پر پر میشد ، پر، پر ، من شاید 2 سال ازش کوچکتر باشم اما نمیذام کسی آزارش بده مخصوصا اون لعنتی که خواهر عزیز من رو سوزوند نگاهش کردم وگفتم :پروا ، اون مرده ، میفهمی ؟ مرده !
پروا با گریه گفت: نه ....نه نمرده ! هنوز توی قلب من زنده است ! دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت : من هیچ وقت باورم نمیشه که مرده ! هیچ وقت ! اون هنوز زنده است ! زنده ، نمیشه اینقدر راحت منو ول کنه و بره !
نمیشه ....امکان نداره....امکان ، نداره.....نه....نه ، سرش رو محکم کوبوند توی دیوار جیغ زد ، حواسم جمع شد به پروا ، خون قرمزی که از اب انار هم قرمزتر بود از سر پروا بیرون اومد ، چشماش داشت بسته میشد واز حال میرفت صداش میکردم جوابم رو نمیداد داشت از دستم میرفت صداش میزدم توی صورتش چند بار سیلی زدم به هوش نیومد با عجله لباساش رو تنش کردم ولباسای خودمم پوشیدم واز خونه زدم بیرون و پروا رو سوار ماشینم کردمش و سرعت تمام رانندگی میکردم و از توی اینه ای که بالای ماشین بود نگاهش میکردم و میگفتم : فقط زنده بمون ، تروخدا تنهام نذار ، گریه م گرفته بود بند نمیومد لامصب ! به در بیمارستان رسیدم....
رها – آقای دکتر حال خواهرم خوب میشه ؟
دکتر- ببینید خواهر شما دچار ضربه مغزی شدن !
دهنم باز مونده بود دستم رو جلوی دهنم گرفتم و گفتم : دارید شوخی میکنید ؟ نه ؟ این یه بازیه !
دکتر با مهربونی گفت : بازی کدومه خواهر من ! ؟خواهر شما سرش محکم کوبیده شده توی
دیوار !
صدای آشنایی رو شنیدم :ایشون خودشون دکتر هستن !
برگشتم سمت صاحب صدا , اون...اون !باورم نمیشه خدا , اون اینجا چی کار میکنه ؟
دکتر ابروش رو برد بالا و گفت : دکتر ؟
مهیار – بله متخصص قلب هستن وخود من هم همینطور !
نمیدونم چرا قلبم تند تند میزد , قلبم مثل یک جوجه شده بود که وقتی داری توی دستت میگیریش
تند تند میزنه حس کردم نمیتونم تعادل خودم رو حفظ کنم , چشمام سیاهی میرفت , حس میکردم
تمام بیمارستان دور سرم میچرخه,داشتم می افتادم که حس کردم تن ضعیفم توی یک جای گرم
گیر کرده حس آرامشی بهم دست داد داشتمم ازحال می افتادم که نگاهم توی دریای آرامش گیر
کرد از توی بغلش دراومدم ودستم رو روی سرم گذاشتم صدای نگران دکتر توی گوشم
پیچید:خانم !؟ خانم حالتون خوبه ؟ خانم عظیمی , پرستار؟ کجایید ایشون حالشون بده یک سرم
بهشون بزنید !
همه چیز داشت واسم محو میشد دیگه هیچی نفهمیدم وبعد از حال رفتم......!
با نوازش دستی روی مواهم از جام پریدم اونقدر محکم بلند شدم که سرم توی دستم نزدیک بود
بشکنه ! جیغم رفت هوا مهیار با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : نگا , هنوزم بی حواس و بی دقتی
! ببین با دستت چی کردی ؟
بیشتر از درد دستم برام مهم بود که بدونم مهیار اینجا چی کار میکنه ؟
بدون مقدمه با حرص گفتم: تو....تو اینجا چی کارمیکنی؟ اصلا ما رو از کجا پیدا کردی؟
دستم رو گرفت و گفتم : داشتم می اومدم بیمارستان , مثله اینکه یادت رفته من اینجا کار میکنم !
بعدشم توی مسیر راه دیدم که یک ماشین داره تند رانندگی میکنه و راننده اش هم از قرار معلوم
خله ووقتی تو رو دیدم گفتم بیام از شر محسنی نجاتت بدم !
- - محسنی؟
- همون که داشتی باهاش صحبت میکردی دیگه !اون خیلی گیر آدما و خلا ست مخصوصا
خلایی مثله تو !
- مرض !
جدی شد : خیلی خوب ، بهت یکم رو دادم , پررو نشو!
خوب نگاهش کردم خدایا چقدر زیباتر شده چهره اش پخته تر شده توی دریای چشماش داشت
منو غرق می کرد اونم داشت خیره خیره نگاهم میکرد انگار متوجه شد و بعد نگاهش رو ازم
گرفت وبعد گفت :چرا رفتی؟
چرا رفتم ؟ واقعا چرا ؟خودمم جوابش رو نمیدونم , فقط یادمه یک روز پروا گفت میخوایم بریم
جای دیگه از توی تهران زندگی کنیم و بعد من از اونجا رفتم قبلش به آقای رافعی خبر دادم
چقدر خاطره ازاین بیمارستان داشتم پروا هم شغلش رو بعد از اون ماموریت پلیسی به وکالت
تغییر داد پروا ؟پروا حالش چطوره ؟ اصلا نفهمیدم ای خدا !
بی توجه به حرف مهیار گفتم : پروا ؟
-
خواهرت دیگه؟ خب اون الان توی بخش مراقبت های ویژه است !
داشتم می مردم داشتن شوخی میکردن داره الکی به من میگه همش دروغه خواهر من هیچیش
نیست , هیچیش!
از جام بلند شدم وبا زور خواستم سرم رو در بیارم از دستم که مهیارگفت : دیوانه ! با
خود چی کار کردی ؟
زمزمه کردم : من باید برم پیش پروا ! پروا هیچیش نیست بفهم !
اومد کنار تختم نشست و با زور تمام گذاشتم روی تخت بیمارستان و بعد دگمه ی بالای
سرم رو فشار داد ولبخند مهربونی به من گفت : یکم طاقت کن می برمت پیش خواهرت !
پرستاری اومد داخل اتاق با صورتی کوچک وارایش غلیظی که بیشتر خودش رو شبیه
یک دلقک کرده بود و بینی عملی و لب های پروتز وگونه های عملی داشت و با ناز
وعشوه ی تمام گفت :بله آقای دکتر؟
مهیار- خانم اسدی یک آمپول تقویتی به رها بزنید !
اسدی با عشوه تمام کنارم نشست وگفت : اقای دکتر؟ پس آمپولش ؟
مهیار سرش رو خاروند وگفت : آها خ...خب من برم از دارو خونه بگیرم بیام خانم
اسدی میتونید تشریف ببرید به کارتون برسید هرموقع بود شما رو صدا میکنم !
-چشم
اسدی و مهیار از اتاق خارج شدن.....!
چقدر سخته ، عزیزت ، خواهرت ، جونت روی تخت سرد بیمارستان باشه بین اون همه دستگاه
که توی سرش جیغ جیغ میکنند , خیلی سخه وقتی صورت بی جون و معصومانه ی پروا رو
دیدم دلم واسه ی بی کسی خودم و پروا سوخت , اشک هام هم به اندازه لیچ از صورتم دونه
دونه سرآزیر می شدن ، هق میزدم , زار میزدم گریه کردم , اشک هام بهم سیلی میزدن وقتی که
صدای بوق ممتد دستگاه ها توی گوش های من پیچید ، نفسم حبس شد ، توی یک حال دیگه ای
بودم توی زندگی من هزار بار خدا بهم شوک داده ، شوک ، شوک ! برای اینکه این زندگی
لعنتی رو ادامه بدم و از سختی روزگار دم نزنم , نگم چقدر دلم گرفته ! نگم چقدر بی کسم ، نگم
جز یک خواهر بزرگتر و چند تا اقوام که اونا رو غریبه به حساب می آریم کسی رو نداریم !
شاید دکتر باشم ، و هر لحظه شاهد مرگ آدم هایی باشم که خانواده هاشون با التماس های زجر
آورشون ازم میخواستن جون عزیزشون رو نجات بدم ! آره ، خب منم هرچی درتوانم بود
براشون میکردم ولی من از حقم نمیگذرم من تا حالا خیلی آدم رو نجات دادم و همیشه وقتی از
اتاق عمل می اومدم بیرون همه دور من جمع میشدن و می گفتن : خانم دکتر ، حالش خوبه ؟
زنده می مونه !؟اما باید اونا خواهر منو نجات بدن، میدونم این یک کابوسه که منو داره با کاراش
عذاب میده همه چیز تیره و تار پیش روم می بینم ،چشم هام رو میبندم خدایا چرا ین کابوس لعنتی
اینقدر طولانیه ؟چرا تموم نمیشه ؟ چرا منو کسی از خواب بیدار نمیکنه ؟ چرا ؟ چرا ؟زمین و
آسمان دور سرم مثل پنکه می چرخن یهو صداها قطع شد آرامش اینجاست من اینجا آرومم !
دنیای آرومیه ! چه اغوش گرمی ! نگام توی نگاه مهربون مادربزرگ گره خورد باورم نمیشد !
مادر ! صداش کردم صدام دیگه پر ازشور وشوق جوونی نبود ، صدام انگار از ته ته چاه می
اومد بیرون رو بهش گفتم :مادر ! شما...اینجا....چ.....!دست سردش رو روی لبانم گذاشت:
هیســـــــ ....آروم دختر !بغلم کرد ،اونقدر محکم ، اونقدر مادرانه و مهربانانه ! دیگه حس بی
کسی رو اون لحظه نداشتم ولی حیف فقط برای یک لحظه این حس رو داشتم صورتم رو بوسید
و گفت :دخترم ! نترس چرا این طوری نگام میکنی ؟ داشتم خواب میدیدم خدا؟ من دیوانه شدم
؟این واقعیته ؟ برگشتم به اون زمان قشنگ زمانی که من و پروا سرمون رو روی پاهای
مادربزرگ ( مادر ) میذاشتیم و مادر ، موهامون و نوازش میکرد و برامون قصه های خیالی اما
قشنگ می گفت و همیشه قهرمان قصه هاش دو تا دختر که هم اسم و شبیه ما بود ! رفتاراشون ،
حرف زدنشون ! اصلا خود خود ما بودن اما اونا هم مثل داستان های مادر خیالی بود ! برگشتم
با اون زمان با اینکه 24 سالمه ! من فقط 24 سالمه اینقدر درد دارم ! هیـــــــ .....خدا ! چه
میکنی با زندگی من و پروا ؟! مادر بامهربونی و لطافت به موهام بوسه زد و گفت: پروا رو تنها
نذار بهت نیاز داره ........!
جیغی از ته دلم کشیدم نگام به دور و برم بود ! مادر کو ؟ داد زدم ، فریاد زدم ، نعره کشیدم که
مادر کجاست ؟
من مادر رو میخوام ! پرستار ها مثل زنبور دورم می چرخیدن یکی سرم داد زد یکی آروم
میگفت یکی.......! که یکهو مری فریاد زد : ساکت ! همه خاموش شدند ، هیچ صدایی نمی اومد
، اومد جلو چون توی قسمت تاریک تاق بود نمیتونستم تشخصی بدم اخم کرده یا می خنده ؟ اما
قطعا اخم کرده با یک حرکت دست انگشت اشاره اش رو به سمت در کشید و گفت : خانوما !
مگر شماها کار و زندگی ندارید ؟ برید به بیمارا برسید !
همه ی پرستارها با همهمه از اتاق بیرون رفتن نشست روی صندلی کنار تخت و دستاش رو زیر
چونه اش برد و گفت : این چه مسخره بازیه در اوردی؟