سایه سرعت ماشینو بیشتر کرد... نمی تونستم سر دردناکمو تکون بدم... بدنم در اثر تصادف کوفته شده بود... ناله ای کردم و گفتم:
می خوام برم پیش بابام.
سایه لبخند کمرنگی زد و گفت:
بابات؟ بابات چی کار می تونه برات بکنه؟ آدم کشتی... .
اشکام دوباره روی گونه هام ریخت. بغضم و فرو دادم و گفتم:
تو اون موتوریه رو فرستاده بودی... اگه اون نبود من هیچ وقت به زنه نمی زدم... شاهدم دارم... مردم دیدند.
سایه سر تکون داد و گفت:
خب... ولی می دونی اولین چیزی که توی دادگاه ازت می پرسن چیه؟ اینه که با توجه به این که به سابقه ی خراب رانندگیت و باطل شدن گواهینامه ت برای چی توی وهله ی اول پشت فرمون نشسته بودی؟
سرمو به سمت پنجره چرخوندم... راست می گفت... من اصلا نباید پشت فرمون می نشستم... آهسته گفتم:
برای این که تو منو ترسونده بودی.
سایه خندید و گفت:
چند سالته دختر؟ واقعا فکر کردی کسی برای این حرفات توی دادگاه ارزش قائل می شه؟ فکر می کنی قانون به احساس ترس تو اهمیتی می ده؟
سرمو با دست گرفتم و با صدایی که به زور در می اومد گفتم:
به خلاف کار بودن تو که می ده.
سایه ابرو بالا انداخت و گفت:
اهمیت می ده ولی سر جفتمون با هم بالای دار می ره... اون وقت بابا جونت چه احساسی بهش دست می ده؟ هان؟
می دونستم الان یه سری جمله ردیف می کنه که با احساساتم بازی کنه... می دونستم می گه که مامانت چه احساسی پیدا می کنه... بابات چی فکر می کنه... خانواده تو اذیت نکن... و ... .
داشتم به پهنای صورتم اشک می ریختم ولی تسلیم نمی شدم... می دونستم اگه باهاش برم از چاله در می یام و توی چاه می افتم... شاید بابام می تونست بی گناهیم و ثابت کنه... هرچند که حق با سایه بود... من در وهله ی اول اصلا نباید سوار ماشین می شدم و رانندگی می کردم... چند سال حبس بهم می خورد؟ یه سال؟... دو سال؟... پنج سال؟... ده سال؟ نمی خواستم به خانواده م فکر کنم... می دونستم اگه شروع به فکر کردن در مورد اونا کنم خودمو تسلیم سایه می کنم... یاد حرف رادمان افتادم که می گفت نقطه ضعف دست سایه نده... من احمق همون بار اول نقطه ضعفمو رو کرده بودم... گفته بودم که گواهینامه م باطل شده... چشمامو بستم... باید چی کار می کردم؟ فقط یه چیزو خوب می دونستم... نباید برم... نباید با سایه همراه بشم... .
سرمو بالا اوردم و گفتم:
منو همین کنار پیاده کن.
سایه با صدای بلند خندید و گفت:
فکر کردی من راننده تم؟ سوار شدنت یعنی این که قبول کردی باهام همکاری کنی.
با عصبانیت گفتم:
سوار شدنم یعنی این که فقط می خواستم از اونجا دور بشم.
سایه سعی کرد با لحنی منطقی حرف بزنه. گفت:
عاقل باش... تو آدم کشتی.
پامو به کف ماشین کوبوندم و داد زدم:
تو تهدیدم کرده بودی... ازم دعوت کرده بودی که توی یه کار خلاف باهات همکاری کنم... یه موتور و فرستاده بودی که تمرکزمو توی رانندگی بهم بزنه... .
سایه پوزخندی زد و گفت:
مدرکشو رو کن!
این بار من بودم که داشتم پوزخند می زدم. سر تکون دادم و گفتم:
مدرکم دارم... نگران نباش!
سایه ابرو بالا انداخت و گفت:
جدا؟
قلبم محکم توی سینه می تپید... هم از ترس و هم از عصبانیت می لرزیدم. اون قدرها هم کم عقل نبودم که صاف بیام در مورد رضا و رادمان جلوی سایه حرف بزنم... می دونستم نباید بفهمه بابام چی کاره ست. برای همین زبون به جیگر گرفتم و رومو برگردوندم.
سایه با زیرکی به صورتم نگاه کرد و گفت:
خب! پس مدرکت چیه؟ بلوف زدی یا نمی خوای برای من روش کنی؟
زیرلب ناسزایی بهش گفتم... تو دلم گفتم:
خدایا کمکم کن! چی کار کنم؟
قلبم توی دهنم بود... لرزش دستام از وقتی که ماجرای رادمان رو شنیده بودم حتی برای یه ثانیه هم قطع نشده بود... سعی کردم مغزمو به کار بگیرم. همه ی احتمالاتو پیش خودم بررسی کردم. چند لحظه به کارهایی که کرده بودم فکر کردم. ماشین و کیف و موبایلم و توی صحنه ی جرم جا گذاشته بودم! حداقل خوبیش به این بود که دست سایه به موبایلم نمی رسید. اصلا دوست نداشتم آخرین تماسم... که تماس با بابا بود... رو چک کنه. اگه می فهمید بابام کیه کارم تموم بود!
سعی کردم همه ی حرفایی رو که بابا در مورد باندهای مختلف و خلافکارها بهم زده بود به یاد بیارم... ولی هرچی توی ذهنم بیشتر می گشتم کمتر موفق می شدم. انگار همه ی این اطلاعات از ذهنم پر کشیده بود... مغزم فقط به یه چیز فرمان می داد... به نافرمانی!
رو به سایه کردم و گفتم:
یا می ذاری برم یا از بردنم پشیمون می شی.
سایه با تعجب گفت:
جدا؟ هنوزم می خوای سمج بازی در بیاری؟ ببین! فقط ماییم که می تونیم ازت محافظت کنیم. می فهمی؟ تو آدم کشتی! خیلی شانس بیاری برای ده سال می افتی زندان... ما می تونیم ازت محافظت کنیم. برات هویت جعلی درست می کنیم.... نمی ذاریم دست پلیس بهت برسه. در ازاش باید باهامون همکاری کنی.
هر بار که می گفت تو آدم کشتی چشمه ی اشکم از نو می جوشید... ای کاش دیگه تکرارش نمی کرد... دوباره داشتم به گریه می افتادم... گفتم:
آخه شماها چی کاره اید؟
سایه که کم کم داشت بداخلاق می شد گفت:
چه قدر حرف می زنی! می ریم اونجا خودت می فهمی دیگه!
ماشینو وارد یه کوچه ی خلوت کرد. چشمم به یه مرد چهارشونه و قد بلند افتاد که وسط کوچه ایستاده بود. سایه ماشینو کنار مرد نگه داشت. مرد سوار شد و پشتم نشست. سایه دوباره به راه افتاد. مرد پرسید:
راضی شد که همکاری کنه؟
سایه به بداخالاقی گفت:
نه! هنوز حالیش نیست چی کار کرده!
مرد با همون صدای خشن و بمش گفت:
می خوای بهش فرصت بدی؟
قلبم توی سینه فرو ریخت... چه فرصتی؟ نکنه اگه راضی نشم منو بکشن؟ قلبم به تپش در اومد. سایه نگاه خصمانه ای بهم کرد و گفت:
نه!
از جا پریدم و گفتم:
از چی حرف می زنید؟
یه دفعه مرد از پشت دستمالی رو روی دهنم فشرد... جیغی زدم و به دست های مرد چنگ زدم. ماده ای فرار توی دهن و بینیم پیچید... سرم گیج رفت... دست و پا زدم... با ناخون هام دست مرد رو چنگ زدم... چشمام سیاهی رفت و بعد همه جا تاریک شد...
******
چشمامو باز کردم. از سردرد داشتم می مردم. دستی به پیشونیم کشیدم... متوجه شدم که روی یه تشک نازک دراز کشیده ام... بدنم هنوز کوفته بود. خواستم از جام بلند شم که سرم گیج رفت و دوباره روی تشک افتادم. چشمامو بستم و آهسته ناله ای کردم... یه دفعه صورت خونی یه زن با چشمای سیاه باز جلوی چشمام جون گرفت... به خودم لرزیدم. اشکام روی صورتم ریخت... عجب کاری کرده بودم... چطوری می تونستم خودمو تا آخر عمر ببخشم؟ یه چیزی توی وجودم بود که نمی خواست قبول کنه اون زن مرده... مرتب بهم امید می داد... مرتب بهم می گفت شاید اون زن زنده باشه... ولی... می دونستم که کار تموم شده بود... بدن بی حرکت و چشمای بازش همه چیزو روشن می کرد... مرده بود... هرچند که نمی تونستم قبول کنم که یه آدم به همین راحتی ممکنه بمیره... .
به خودم اومدم... راستی من کجا بودم؟ دوباره سعی کردم بلند شم... وزنمو روی دستام انداختم و از جا بلند شدم. سرم گیج رفت. دستمو به دیوار گرفتم... چشمم به زن جوونی افتاد که رو به روم روی زمین نشسته بود. پوست کاراملی و چشم های عسلی داشت... چشماش درشت و بینی ش پهن بود. پیشونی بلندی داشت و یه هد بند مشکی به سرش زده بود. سوئی شرت مشکی و شلوار جین مشکی پوشیده بود. کلاه سوئی شرتشو روی هدبندش انداخته بود.
یه دفعه متوجه اطرافم شدم... قلبم توی سینه فرو ریخت... منو کجا اورده بودند؟ دستی به لباسام کشیدم و خودمو چک کردم... این از ترس و دلهره ای ناشی می شد که هر دختری داشت... این که بهش دست درازی نکنند... ولی نه! انگار منو برای این چیزها نمی خواستند... .
چشمم به در و دیوار خونه ای افتاد که توش بودم. بعضی جاها با اسپری شکل و جمله های مختلف روی دیوار نوشته شده بود. دیوارها کثیف بود و بعضی جاها تار عنکبوت بسته بود. به جای لوستر از سقف لامپ آویزون شده بود. دستی به سرم کشیدم... یه سالن با سقف به نسبت کوتاه رو به روم بود. کسایی رو می دیدم که بدون توجه به من این طرف و اون طرف می رفتند. زمین موکت سرمه ای رنگی داشت و هیچ جای اون فرش دیده نمی شد. همه با کفش روی موکت راه می رفتند.
قلبم محکم توی سینه می زد... راستی راستی توی دردسر افتاده بودم. آب دهنمو قورت دادم... وحشت زده به این طرف و اون طرف نگاه کردم.
سرمو به سمت زن جوون چرخوندم. چند ثانیه توی چشمام زل زد... بعد سرشو به سمت سالن چرخوند و با صدایی تو دماغی داد زد:
بیا! دختره به هوش اومد.
چند نفر به سمتمون چرخیدند... رد نگاه زنو گرفتم... داشت به مردی نگاه می کرد که وسط سالن ایستاده بود و پشتش به ما بود. داشت با یه دختر آهسته صحبت می کرد. با کنجکاوی به مرد نگاه کردم... از همون زاویه هم برایم بی نهایت آشنا بود. موهای مشکی کوتاهش و از پشت می دیدم. دو طرف سرشو تراشیده بود. پوست تیره ای داشت. قد بلند و لاغر اندام بود... مطمئن بودم که هیچ وقت اونو ندیده بودم ولی تیپ هیکلش منو یاد کسی می انداخت... قلبم محکم توی سینه می زد... یه حسی بهم می گفت که اون مرد خیلی هم با من غریبه نیست!
دختری که با مرد حرف می زد سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و به سرعت دور شد... مرد به سمتم چرخید... نفسم بند اومد... قلبم توی سینه فرو ریخت. لرزش دستام برگشت... .
باورم نمی شد... به چشم های آبی خوشرنگش نگاه کردم... بینی و لب های خوش فرمش... ولی... چه قدر عوض شده بود... زیر چشماش سیاه شده بود... ابروی سمت چپش و تیغ انداخته بود. آستین های تی شرت مشکی چسبونشو بالا زده بود... روی ساعد دست راستش تصویر وحشتناک مردی با دندون های نیش بلند خال کوبی شده بود.
آهسته به سمتش رفتم... قلبم محکم توی سینه می زد... تته پته کنان گفتم:
رادمان... چه... چه ... چه بلایی سرت اوردن؟
لبخند زد... لبخندش شیطنت خاصی داشت... چشماش برقی داشت که قبلا ندیده بودم... حس می کردم به یه آدم دیگه تبدیل شده... آدمی که به سختی می شد گفت که زیباست... هرچند که از پشت صورت تیره ش آثاری از زیبایی دیده می شد... صورتش لاغرتر و تیره تر از قبل شده بود.
جلوش وایستادم... متوجه شدم که با خونسردی داره آدامس می جوه... نه!... باور نمی کردم... انگار اصلا از دیدنم شکه نشده بود... انگار اصلا نگران نبود... انگار همه چیز زیر سر خودش بود.
با ناباوری گفتم:
همه ش نقشه ی تو بود؟
همون لبخند شیطونشو تحویلم داد... موقع لبخند زدن لبشو به طرف چپ کج می کرد و ابروی راستشو یه کم بالا می داد... .
داشت توی صورتم نگاه می کرد و لبخند می زد... خون تو رگام به جوش اومد. یه دفعه به سمتش حمله کردم. یقه ش و چسبیدم و داد زدم:
عوضی! آشغال عوضی! من داشتم بهت اعتماد می کردم... همه ش زیر سر خودت بود! بهم دروغ گفتی! خیلی پستی... خیلی... .
دستامو از ساعد چسبید و با قدرت دستامو از یقه ش جدا کرد. ساعد هر دو دستمو محکم توی انگشت های بلندش فشار داد. دستامو به دو طرف باز کرد و منو به سمت خودش کشید. به سینه ش خوردم. صورتشو جلو اورد و گفت:
من رادمان نیستم... .
ضربان قلبم اوج گرفت... محو آبی نگاهش شدم... نه... اون رادمان نبود... صدای کشدار و زخمیش هیچ شباهتی به صدای بم و گیرای رادمان نداشت. توی چشمام زل زد... لبخند شیطونشو تحویلم داد و گفت:
اسم من بارمانه!

فصل ششم

سرم و بلند کردم. چشمم به مرد جوونی افتاد که روی مبل شاهانه ی طلایی رنگی کنار شومینه نشسته بود. مجسمه های طلایی بالای شومینه با رنگ مبل و رنگ قهوه ای سنگ های شومینه هماهنگی داشت. دیوار اتاق با کاغذ دیواری کرم شیکی پوشیده شده بود. پایین پای مرد فرشی از پوست یه حیوون زبون بسته پهن شده بود. یه لیوان ویسکی دستش بود و به شعله های آتیش نگاه می کرد. اتاق کوچیک تاریک با نور شومینه روشن شده بود. پشت سرم یه میز گرد و چوبی و با صندلی زیبایی قرار داشت. کنج دیوار یه گرامافون بود که روی میزی کوتاه گذاشته شده بود.
مرد کت شلوار سرمه ای به تن داشت. کراوات و بلیزش به رنگ بنفش بود . نگاهی به موهای خوش حالت مشکیش کردم. چشم های مشکی خوش حالتش توی زاویه ی دیدم نبود ولی دلیل نمی شد که به خاطر نیارمش. خوب یادم می اومد که صورت مردونه ای داشت و به نسبت خوش قیافه بود. باورم نمی شد اون بود که حالا روی اون صندلی نشسته بود.
نگاهش و از آتیش گرفت و به صورتم نگاه کرد... با دقت تک تک اجزای صورتم و بررسی کرد. نگاهش روی چشمام ثابت موند. با یه حرکت نرم از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد. دستش و جلو اورد و چونه م و گرفت... سرم و به این طرف و اون طرف چرخوند.
در اتاق باز شد و دو دختر جوون وارد شدند. دامن های کوتاه مشکی با تاپ قرمز پوشیده بودند. موهای طلایی رنگشون و اتو کشیده بودند. به سمت میز چوبی و دایره ای شکلی رفتند که پشت سرم قرار داشت. شروع به چیدن میز کردند... وقت شام شده بود.
مرد خندید و گفت:
چهار ساله که همدیگه رو ندیدیم... باورم نمی شه این قدر توی این چهار سال عوض شده باشی... اون موقع ها صورتت بچگونه بود... ولی الان... واقعا جذاب شدی... خیلی خوش قیافه تر از سابق شدی.
با حرکت چشم اشاره ی ظریفی به دخترهای پشت سرم کرد. به سمتشون برگشتم. داشتند میز و می چیدند... تا دیدند که دارم نگاهشون می کنم سرشون و پایین انداختند و نگاهشون و ازم گرفتند.
نگاهی به صورت مرد کردم. اگر بینیش کمی کوچیک تر بود صورتش بی عیب و نقص می شد. پوست سفیدش تضاد جالبی با موهاش داشت. بهش گفتم:
خوب پیشرفت کردی... یادم می یاد دنبال این و اون می دویدی و التماس می کردی که یه کار درست و حسابی تر بهت بدن.
پوزخندی زد و گفت:
بهتر از بعضی ها بودم که جربزه ی هیچ کاری رو نداشتند... راستش و بگو... هنوزم همون جوری شل و ولی؟
جوابش و ندادم... لبخندی زد و گفت:
داداشت کجا مونده؟ چه قدر لفتش داده... هیچ از این بی خیالی و خونسردیش خوشم نمی یاد.
در همین موقع در باز شد و بارمان وارد اتاق شد. با گام های بلندی که بیشتر شبیه جست و خیز می موند به سمتم اومد. با دست محکم توی کمرم زد و گفت:
چطوری؟
با ضربه اش یه خورده سرجام جا به جا شدم... مرد لبخند معنی داری بهم زد... بارمان دستش و روی شونه م انداخت و گفت:
خب... موضوع چیه؟
مرد سیگاری روشن کرد و گفت:
موضوع اینه که داداشت حاضر نیست همکاری کنه... براش توضیح دادی که اگه باهامون کار نکنه همه ی حمایتمون و ازش می گیریم و به جرم قتل عمد اعدام می شه؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
نه... توضیح ندادم.
مرد نیم نگاهی به بارمان کرد... اخم کرد و گفت:
خب... بهتره براش توضیح بدی.
بارمان نگاهی بهم کرد ولی چیزی نگفت. لبخند زد و شونه م و فشرد... نمی تونستم نگاهم و از صورتش بکنم... دنبال بارمانی می گشتم که می شناختم... پیداش نمی کردم... انگار پشت اون صورت تیره و چشم های گود رفته گم شده بود...
دلم گرفته بود... دیگه برام مهم نبود که کجام... چی ازم می خوان... چه بلایی سرم می یاد... حس می کردم آخرین آدمی که توی دنیا بهم اهمیت می داد هم از بین رفته... سرم و پایین انداختم... باورم نمی شد که بارمان این طور غرق بشه... این طور گم بشه... با دیدنش همه ی مرزهای مقاومتم شکسته شده بود... همه ی این سال ها فکر می کردم اون داره سختی می کشه و مقاومت می کنه... باورم نمی شد که خودش هم یکی مثل اونا شده باشه.
بارمان سرش و به سمت مرد چرخوند و گفت:
خب... حالا باید چی کار کنیم؟
مرد شونه بالا انداخت و گفت:
یا خودت به داداشت حالی می کنی که همکاری کنه و جات و پر کنه یا این که می سپریش به من تا حالیش کنم.... حواست با منه بارمان؟
بارمان که داشت دو تا دختر پشت سرمون و دید می زد سرش و به سمت مرد برگردوند و گفت:
هان؟... آهان... باشه... خودم حالیش می کنم.
چینی به بینیش انداخت و لباش و جمع کرد... می دونستم از دخترهای موطلایی خوشش نمی یاد. رو به مرد کردم و گفتم:
من آب از سرم گذشته... هیچ بلایی نیست که بتونی سرم بیاری و راضیم کنی همکاری کنم.
مرد دوباره روی مبل نشست. دعا می کردم یادم بیاد که اسمش چی بود ولی زمانی که با گروه همکاری می کردم اون قدر فرد بی اهمیتی بود که حتی اسمش و نپرسیده بودم.
یکی از دخترها لیوان مرد و پر کرد. راست ایستاد و گفت:
سایه برای دیدنتون اومده...
مرد لبخندی زد و گفت:
چه خوب شد که خودش با پای خودش اومد... خیلی دوست داشتم ببینمش...
دختر سر تکون داد. منم دوست داشتم سایه رو ببینم... دوست داشتم گردنش و بشکنم... دختره ی عفریته! برام پاپوش درست کرده بود... اونم قتل! قتل عمد... قتلی که پشتش یه خروار مدرک و شاهدم بود... خیلی خوب به یاد داشتم که همیشه توی این کار مهارت خاصی داشت. انگار ساخته شده بود تا آدم بکشه و ردپایی از خودش نذاره.
در باز شد و سایه وارد اتاق تاریک شد. بی اختیار دستام و مشت کردم. فکم منقبض شد و دندونام و روی هم فشار دادم... با نفرت چشمم و ازش گرفتم. سرم و به سمت بارمان چرخوندم که دست به سینه ایستاده بود و چشماش و تنگ کرده بود. همون برقی رو توی نگاهش می دیدم که ازش می ترسیدم. لباش و روی هم فشار می داد و به وضوح بلند شدن صدای نفساشو می شنیدم. یه حس مشترک داشتیم... نفرت تا سر حد مرگ!
سایه پوزخندی تحویل من و بارمان داد. سرش و بالا گرفت و جلوی مرد ایستاد و گفت:
هر دو تا کار و تموم کردم.
مرد سر تکون داد و گفت:
می دونم...
انگشتاش و توی هم گره کرد و گفت:
خب... اسم دختری که اوردیش چیه؟
سایه شونه بالا انداخت و گفت:
ازش نپرسیدم.
بارمان پوزخند زد. سایه چشم غره ای بهش رفت و گفت:
تو کار دیگه ای هم جز مسخره کردن بلدی؟
بارمان با لحن کوبنده ای گفت:
تو چی؟ تو کار دیگه ای جز گند زدن بلدی؟
مرد با خشونت داد زد:
بسه!
رو به سایه کرد و گفت:
رویا آمارش و در اورده... اسمش ترلانه... ترلان تاجیک!
قلبم توی سینه فرو ریخت... کجا اورده بودنش؟ دست سایه به اونم رسیده بود؟ باهاش چی کار کرده بودند؟ تونسته بود به باباش خبر بده؟ قلبم محکم توی سینه می تپید. سعی کردم شگفتی و بهتم نشونه ای توی صورتم نذاره. قلبم و توی دهنم احساس می کردم.
مرد گفت:
باباش قاضیه...
خدایا! همه ی درات و روم نبند... یه وقت بلایی سر بابای دختره نیارن!
مرد ادامه داد:
فکر می کنی ارسلان تاجیک نمی تونه دخترش و تبرئه کنه؟
رنگ از صورت سایه پرید. یه قدم به سمت عقب برداشت و تته پته کنان گفت:
من... من... من... نمی دونستم...
مرد داد زد:
معلومه که نمی دونستی! احمق! قبلش نرفتی آمارش و در بیاری؟
سایه با صدایی لرزون گفت:
باور کنید فکرشم نمی کردم که باباش آدم خاصی باشه.
مرد با صدای بلندی گفت:
من بهت مهلت داده بودم که گندهایی که زدی و جبران کنی... نه این که همه مون و بندازی توی دردسر... می دونی چیه سایه؟ مواد مغزت و از بین برده...
سایه به التماس افتاد... اشکاش روی صورتش ریخت و گفت:
نه... باور کنید من به درد می خورم... مهلتی که بهم داده بودید کم بود... آخه توی یه هفته چطور ممکن بود یه نفر که به درد بخوره رو پیدا کنم؟... جبران می کنم... قسم می خورم که جبران کنم... کاری نداره که! دختره رو می کشیم ... می تونیم صحنه سازی کنیم... خودم این کار رو می کنم... نشون می دیم که از ترس به بیابون پناه بردش... چند نفر بهش تجاوز کردند و کشتنش...
چشمام از تعجب گشاد شد... قلبم توی سینه فرو ریخت... دست چپم و محکم روی دست راستم کوبوندم تا لرزشش و متوقف کنم ولی فایده ای نداشت... دو تا دستم با هم به لرزه افتاد.
مرد سر تکون داد و محکم گفت:
من نمی ذارم دستت به ترلان بخوره.
من و بارمان نگاهی معنی دار بهم کردیم... این حرفش یعنی چی؟ هرچی که بود باعث شد دلم یه کم آروم بگیره... دختره ی بدبخت! عجب شانس بدی داشت. همه ش تقصیر من بود. نحسی من اونو هم گرفتار کرده بود.
سایه خودش و به پای مرد انداخت و گفت:
من درستش می کنم... خواهش می کنم... یه بار دیگه بهم فرصت بدید.
زار می زد و می دیدم که از ترس می لرزه... حقش بود... دلم خنک شد. با نفرت نگاهم و ازش گرفتم. مرد با لگدی اونو کنار زد و گفت:
دست بهم نزن آشغال! دیگه به درد نمی خوری. مغزت دیگه کار نمی کنه... بدجوری معتاد شدی...
سایه جیغ زد:
ترک می کنم.... قول می دم ترک کنم.
مرد با سر به دو دختر اشاره کرد که از اتاق بیرون برن. رو به بارمان کرد و گفت:
سایه رو سپردم دست تو... خودت حسابش و برس.
با وحشت به بارمان نگاه کردم. برقی رو توی چشماش می دیدم که برام غریب نبود... برقی شوم از جنس جنون... لبخندی شیطنت آمیز روی لبش نشست. دستش و پشت شلوارش برد و اسلحه ای بیرون کشید. زیرلب گفتم:
بارمان... خواهش می کنم...
بارمان پوزخندی زد و گفت:
لذتی که توی بخششه توی انتقام نیست؟ آره؟
با دست توی پیشونیم زد و گفت:
احمق! اینا مال قصه های شب بچه هاست. اینجا دنیاست... دنیای واقعی... دیگه قصه نیست.
به سمت سایه رفت. سایه جیغی از وحشت کشید. بارمان چنگی به موهای سایه زد. اونو با موهاش بلند کرد و به دیوار کوبوند. سایه جیغ زد:
بارمان... خواهش می کنم... قسمت می دم... تو رو جون مادرت...
بارمان فریاد زد:
اسم مامان منو نیار !
صورتش تیره تر از همیشه شده بود. سایه که عین بید می لرزید و صورتش از اشک خیس شده بود با صدایی جیغ جیغی گفت:
مجبورم کرده بودن... نمی خواستم اون کار و بکنم... تو رو جون رادمان... تو رو خدا!
بارمان دست راستش و بالا اورد. سایه جیغ گوش خراشی کشید. سرم و چرخوندم. صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید... جیغ گوش خراش سایه باعث شد گوشم سوت بکشه. سرم و بی اختیار به سمتش چرخوندم. بارمان تیر و توی زانوش زده بود... با خونسردی گفت:
این به خاطر رادمان...
اسلحه رو کمی بالا اورد... با صدای بلندی گفتم:
بارمان تمومش کن...
حتی نگاهم نکرد. شکم سایه رو نشونه گرفت و شلیک کرد... جیغ سایه حالم و بهم می زد... چند قدم به سمت عقب برداشتم... حالت تهوع بهم دست داده بود. بارمان گفت:
این به خاطر مادرم...
سر سایه رو نشونه گرفت... سایه از درد ضعف کرده بود... نگاهی به بارمان کردم و داد زدم:
ولش کن...
بارمان توی چشمای سایه زل زد و گفت:
اینم به خاطر آرمان.
شلیک کرد... نفسم توی سینه حبس شد... جسد سایه روی زمین افتاد...

******

توی ون مشکی نشستیم. از سردرد داشتم می مردم... حالم بد بود... سال ها بود که آرزو می کردم مرگ سایه رو به چشم ببینم ولی وقتی باهاش رو به رو شدم فهمیدم که تحملش و ندارم... تحمل این چیزهایی که بارمان با خیال راحت و خونسردی از کنارشون می گذشت و نداشتم...
سرم و توی دستام گرفتم. بارمان دستش و روی شونه م گذاشت و گفت:
تو هنوز هم همون طوری لطیفی؟
سرم و بلند کردم و گفتم:
می دونی از چی می ترسم؟ از این که اون قدر عوض شده باشی که نتونم باهاش کنار بیام.
بارمان سرش و پایین انداخت و گفت:
تو می دونی که من برای چی مجبور شدم این راه و برم...
پوزخندی زدم و گفتم:
می دونستم... دیگه نمی دونم.
بارمان شونه م و فشرد و گفت:
می دونم از چی حرف می زنی... می فهمم... خودت می دونی که چاره ای نداشتم. من به خاطر شماها این کار و کردم... به خاطر تو... رادمان! نگام کن... من به خاطر تو این راه و اومدم...
به چشماش نگاه کردم و گفتم:
تو شدی مثل خودشون... این دیگه بحث اجبار نبوده... بحث انتخاب بوده.
بارمان روش و برگردوند. دستش و از روی شونه م پایین انداختم و گفتم:
حالا چی می کشی؟ شیشه؟... حشیش؟... کوک؟...
بارمان آهسته گفت:
هروئین...
سرم و دوباره توی دستم گرفتم... احساس می کردم دستام یخ زده... هروئین مصرف می کرد... باورم نمی شد... با خودش چی کار کرده بود؟ اون واقعا برادرم بود؟ همون بارمان شیطون و شر و با انرژی که خونسردی هاش عجیب تر از عصبانیت های انفجار مانندش بود... حس می کردم کنار یه غریبه نشستم... حس می کردم گم شدم... بدون اون منم هیچ بودم... یاد مامانم افتادم که همیشه نگران سیگار کشیدن های او بود... کجا بود که ببینه بارمان از سیگار به هروئین رسیده بود.
همه ی این سال ها به امید دیدنش زندگی کرده بودم... فکر می کردم داره سختی می کشه... مطمئن بودم داره مبارزه می کنه... حتی فکرشم نمی کردم این قدر راحت تسلیم بشه...
بارمان گفت:
رادمان... خیلی چیزها اتفاق افتاده که ازش خبر نداری...زود قضاوت نکن... ولی یه چیزی و بدون...
توی چشمام زل زد و گفت:
اگه کاری که بهت بگن و نکنی آخر و عاقبتت مثل سایه می شه.
با ناباوری بهش نگاه کردم و گفتم:
تو قرار بود من و از این ماجرا دور نگه داری.
بارمان سرش و پایین انداخت... آهسته گفت:
نتونستم...
زیرچشمی نگاهم کرد و گفت:
تلاشم و کردم. باور کن... ولی... دیگه نمی تونم کار سابقم و ادامه بدم... می بینی که! با این سر و وضع...
حرفش و نصفه رها کرد. نگاهی به صورتش کردم... نمی دونم چه بلایی سر ابروش اومده بود... تیغ زده بود یا شکسته بود؟ زیر چشم های آبی رنگش سیاه شده بود... صورتش لاغر و پوستش تیره شده بود. موهای مشکی خوش حالتش و کوتاه کوتاه کرده بود و دو طرف سرش و تراشیده بود... هنوزم شیطنت خاصی توی حرکات و حالات صورتش بود... همین شیطنت ها بهش جذابیت می داد... توی صورتش دقیق شدم... راست می گفت... دیگه نمی تونست کار سابقش و ادامه بده... انگار مواد زیبایی صورتش و تخریب کرده بود... پس برای همین پای من به ماجرا باز شده بود... به خاطر اینکه دیگه بارمان توانایی های سابقش و نداشت... به راحتی می شد با نگاه کردن به صورتش تشخیص داد که معتاده... نمی دونم بارمان چه حسی داشت که منو این طور گرفتار می دید... شرمنده بود؟ باهاشون همکاری کرده بود؟ خوشحال بود؟ اولین بار بود که حس می کردم هیچی ازش نمی دونم... پسری که مطمئن بودم یه روح در دو بدنیم اون قدر ازم دور شده بود که احساس می کردم هیچ وقت نمی شناختمش...
آهی کشیدم... سرم و پایین انداختم و به انگشتام نگاه کردم... همون طور که باهاشون بازی می کردم فکرم به سمت ترلان کشیده شد... الان داشت چی کار می کرد؟ اگه اون مرد ازش دفاع نمی کرد و سایه نقشه ش و عملی می کرد چی؟... تو دلم گفتم:
اگه فاصله م و با اطرافیانم حفظ می کردم این طور نمی شد... اون بنده ی خدا رو هم گرفتار کردم. خدا کنه به باباش خبر داده باشه... اگه نه... دیگه امیدی به نجاتمون نیست...
نیم نگاهی به غریبه ای که کنارم نشسته بود کردم... می دیدم که لرزش دست پیدا کرده... عصبی به نظر می رسید... مرتب بینیش و بالا می کشید... پوزخندی زدم... انگار وقتش شده بود که مصرف کنه.
بارمان لحظه به لحظه عصبی تر می شد.. پاشو با حالتی عصبی تکون می داد... خودش و به این سمت و اون سمت تاب می داد... آب ریزش بینی پیدا کرده بود. از عصبانیت هاش می ترسیدم... می دونستم به راحتی عصبانی نمی شه ولی وقتی عصبی بشه مثل بابا منفجر می شه. سکوت کرده بودم... اگه می خواستم با خودم روراست باشم باید اعتراف می کردم که ازش می ترسیدم.
خوشبختانه خیلی زودتر از اون چیزی که توقع داشتم به مقر گروه رسیدم. بارمان در ون و باز کرد و از ماشین پیاده شد. به سمت یه ساختمون قدیمی رفتیم. در سفید زنگار گرفته ای داشت. بارمان در زد و بعد از چند دقیقه یه پیرزن خمیده با موهای حنایی و بینی عقابی در و باز کرد. زن نگاهی مشکوک به ما کرد. بارمان با بی صبری گفت:
برو کنار دیگه! نمی شناسی منو؟
پیرزن چنگی به عصاش زد و کنار رفت. نگاهی به چادر گلگلی و خال گوشتی روی صورتش کردم. چشم های مشکی و صورتی چروکیده داشت.... او برای چی با این سن و سال با این ها همکاری می کرد؟
جلوی در پرده ای آویزون بود که بیشتر شبیه سفره می موند. بارمان پرده رو با خشونت کنار زد... انگار عجله داشت که سریع تر به زیرزمین برسه. یه حیاط بزرگ با درخت های قدیمی و بلند و حوضی بزرگ رو به رویم بود. نزدیک ساختمون دو تا تخت کنار هم گذاشته شده بودند و روشون فرش کشیده شده بود. یه پلکان با نرده های سفید به ایون خونه می رسید. کنار حوض چند گلدون گذاشته شده بود و یه گوشه ی دیگه ی حیاط یه قفس خالی بود که احتمالا قبلا توش مرغ و جوجه نگه می داشتند.
بارمان به سمت زیرزمین رفت. دنبالش راه افتادم. قبل از این که از پله های زیرزمین پایین برم چشمم به دو مرد افتاد که پرده ها رو کمی کنار زده بودند و از پشت شیشه ی پنجره ی خونه نگاهم می کردند... می دونستم اونجا نگهبان داریم ولی نمی دونستم چند تا...
از پله های کم عرض سنگی پایین رفتیم. بارمان کلید انداخت و قفل در فلزی رو باز کرد. پشت سرش وارد زیرزمین شدم.
سقف زیرزمین نسبتا کوتاه بود و از اون لامپ آویزون شده بود. روی دیوارهای خاکستری و کثیف با اسپری نقاشی کشیده بودند. موکت کف اتاق سرمه ای رنگ بود. گرد و خاک همه جا نشسته بود و بعضی جا تار عنکبوت بسته بود. یه طرف زیرزمین چهار تا اتاق بود و یه طرف دیگه ش حموم و دست شویی قرار داشت. برخلاف چند ساعت پیش که اونجا رو ترک کرده بودم خلوت بود. اونجا طراحی عجیب و غریبی داشت... دیوارها بی حساب و کتاب جلو عقب رفته بودند و فضاهای اتاق مانندی به وجود اومده بود. چند تا تشک این طرف و اون طرف سالن پهن شده بود. یه کیس کامپیوتر که دل و روده ش بیرون ریخته شده بود وسط سالن افتاده بود. همه جا پر از آشغال چیپس ، کاغذ ساندویچ و کاغذ های مچاله شده بود.
بارمان رو بهم کرد و گفت:
الان این زنه می یاد برات غذا می یاره... منم می رم لباسم و عوض کنم.
سر تکون دادم... می خواست بره لباس عوض کنه!!!!
پوفی کردم و یه گوشه روی زمین نشستم... ذهنم درگیر چند مسئله ی مختلف شده بود... آینده ی خودم... وضعیت خانواده م... اعتیاد بارمان... مرد آشنایی که دیده بودم و اسمش و یادم نمی اومد... مرگ سایه... و ترلان...
راستی او کجا بود؟
از جا بلند شدم و به سمت اتاق ها رفتم. اتاقی که درش بسته بود جایی بود که بارمان داشت لباس عوض می کرد! توی یه اتاق دو پسر جوون روی تخت های چوبی خوابیده بودند... توی اتاق دیگه یه میز و چند صندلی چیده شده بود و چند کامپیوتر این طرف و اون طرف قرار داشت و چند نفر داشتند با اونها کار می کردند... در اتاق آخر نیمه باز بود. تقی به در زدم. چند ثانیه بعد در باز شد. یه زن جوون با هدبند و سوئی شرت مشکی در و باز کرده بود. نگاهی به پوست صاف کاراملی و چشم های عسلیش کردم. زن با صدای تو دماغیش گفت:
چی می خوای؟ برو تو اتاق بارمان.
از لحن طلب کارانه ش خوشم نیومد ولی نمی خواستم مستقیما از ترلان حرف بزنم. یه قدم به سمت عقب برداشتم و قبل از این که دهنم و باز کنم و حرف بزنم چشمم به ترلان افتاد. یه متر عقب تر از زن ایستاده بود. با دیدن من سرجاش جا به جا شد...

نمی شد حرفی بهش بزنم. نمی خواستم کسی بفهمه با هم در ارتباطیم.. ولی همین که دیدم ظاهرا سالمه خیالم تخت شد. دوست داشتم با او... به عنوان تنها کسی که می دونستم به اندازه ی خودم پاک و بی گناهه ... صحبت کنم. باید منتظر یه فرصت مناسب می موندم... بهتر بود که کسی از ارتباط ما خبردار نشه.
سرم و پایین انداختم و به زن گفتم:
فقط می خواستم ببینم چه خبره.
به سمت اتاق بارمان رفتم... دستم و به سمت دستگیره دراز کردم... دستم توی هوا موند... نمی خواستم بارمان و اون طوری ببینم... دستم و پایین انداختم. یه گوشه ی سالن نشستم و سرم و روی زانوم گذاشتم. همین که چشمم و بستم تصویر سایه جلوی چشمم جون گرفت... سریع چشمم و باز کردم... یه لحظه صدای شلیک اسلحه ی بارمان توی گوشم پیچید... دستی به صورتم کشیدم... شهرام و چه جوری کشته بودند؟
چطور باید همه ی اینا رو تحمل می کردم؟ این بازی کی تموم می شد؟ چی ازم می خواستند؟ تا کجا می تونستم پیش برم؟ دوست نداشتم تسلیم خواسته هاشون بشم ولی مثل هر آدم دیگه ای از مرگ می ترسیدم... مرگ سایه رو به چشم دیده بودم... اگه بارمان این طور بود بقیه چطور بودند؟ نمی تونستم دلم و خوش کنم که بارمان ازم دفاع می کنه و نمی ذاره منو بکشند... تصمیم داشتم بارمان و از اول بشناسم... از برادری که یه روز نزدیک ترین کسم بود فقط لبخند معروفش و برق چشماش باقی مونده بود...
یه ربع بعد پیرزن به همراه زنی حدودا چهل ساله وارد زیرزمین شدند. سریع سفره پهن کردند. بوی غذا که به مشامم خورد تازه فهمیدم چه قدر گرسنه ام. اصلا دوست نداشتم غذا بخورم... دوست داشتم سرم و رو زمین بذارم و از شر این بلاها به خواب پناه ببرم... ولی خب... آدمه و نیازاش... به فکرم رسید که اعتصاب غذا بکنم... کم مونده بود از این فکر خنده م بگیره... اون وقت این آدما ولم می کردند؟
یه دفعه جرقه ای توی ذهنم زده شد... اگه منم جذابیت ظاهریم و از دست می دادم چی؟ شاید اون وقت دست از سرم برمی داشتند... ولی.. اون وقت منو می کشتند یا ولم می کردند؟ مشکل این بود که چند نفرشون و به چهره می شناختم. می دونستند اگه آزاد بشم دادگاهی می شم و اون وقت همه چی رو در مورد سایه و گروه لو می دم... نه! این بار دیگه راهی برای خروج نداشتم...
در اتاق ها یکی یکی باز شد. دختری با موهای طلایی و چشم های سبز که به طرز حیرت انگیزی زیبا بود از اتاقی که میز و صندلی داشت بیرون اومد. تابی به موهاش داد و به سمت سفره رفت. خیلی قشنگ آرایش کرده بود و جذاب بود... می دونستم حضورش توی اون جمع بی ارتباط با زیباییش نیست. پشت سرش یه مرد چهارشونه و قدبلند از اتاق خارج شد... سریع شناختمش... همونی بود که با سایه دیده بودمش... یه پسر ریزه میزه با موهای قرمز و صورت کک مکی هم آخرین کسی بود که از اتاق بیرون اومد.
همشون سر سفره نشستند و در حالی که نگاه های مشکوکی به من می کردند مشغول غذا خوردن شدند.
در اتاق بارمان و ترلان هم زمان باز شد. دختری که هدبند سرش بود از اتاق بیرون اومد. رو به بارمان که دوباره سرحال شده بود گفت:
غذا نمی خوره.
بارمان با بی خیالی شونه بالا انداخت و گفت:
خب نخوره! یه شب غذا نخوره از گرسنگی نمی میره که! از فردا حساب کار دستش می یاد...
نگاهی بهم کرد و چشمکی زد. انگار خیلی خوشحال بود که کمتر از دو ساعت پیش آدم کشته بود. از یه طرف گرسنگی بهم فشار می اورد و از یه طرف اون قدر عصبی بودم که مطمئن نبودم معده م بتونه چیزی رو توی خودش نگه داره. از سردرد داشتم می مردم.
بارمان رو به دختر مو طلایی کرد و گفت:
دو تا بشقاب غذا بکش بیار توی اتاق من.
دختر با بی میلی قاشقش و توی بشقابش انداخت. یه دفعه بارمان داد زد:
زود باش.
دختر از جا پرید. سریع دو تا بشقاب برداشت. بارمان با دست بهم اشاره کرد که به اتاقش برم. ترجیح می دادم از اونجا دور بشم. بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
یه تخت چوبی با ملافه ی مچاله شده و پتوی گلوله شده کنار دیوار بود. یه میز کامپیوتر و یه دراور از وسایل اتاق بودند. اتاق سه در چهاری بود که سقفش کوتاه بود و روی دیوار تصویری مشابه خال کوبی بارمان با اسپری نقاشی شده بود. پوزخند زدم... اینم محل فرمان دهی بارمان!
روی تخت نشستم و بی اختیار گفتم:
هنوزم توی خواب با بالش کشتی می گیری؟
بارمان خندید و روی زمین نشست. دختر موطلایی وارد شد و سینی غذا رو روی زمین گذاشت. بارمان بهش گفت:
در و پشت سرت ببند.
دختر اطاعت کرد. همین که در بسته شد گفتم:
مثل این که رئیس اینجا تویی.
بارمان چند قاشق از خورشت کرفسی که توی بشقاب بود خورد و گفت:
آره.. یه مشت خل و چل هم زیردستمن... این دختره کارش مثل تو اِ. فقط اون پول می گیره و کار می کنه ولی تو فعلا داری سنگ جلوی پامون می اندازی... اسمش راضیه ست... اون یارو گندهه اسمش رحیمه... از قد و هیکلش معلومه چی کاره ست... اون پسر کوچولو اِ وحید اِ... تو کار دزدی و از دیوار بالا رفتن و ایناست... خیلی به درد بخوره... دیگه کی؟ آهان! رویا ! رویا باید برات جالب باشه... تنها کسیه که دیدم توی کامپیوتر این طوری مخه... هر کاری ازش برمی یاد.... همونیه که هدبند می زنه.
تو دلم گفتم:
همونی که آمار ترلان و در اورد.
با لحنی که سعی می کردم عادی باشه گفتم:
اونی که غذا نمی خوره کیه؟
بارمان برای خودش ماست ریخت و گفت:
همون ترلانه...
پرسیدم:
چی کاره ست؟
بارمان خندید و گفت:
شنیدم رانندگیش خیلی خوبه... الان مثل تو داره ناز می کنه ... بیا غذات و بخور... با گرسنگی دادن به خودت هیچی حل نمی شه.
بوی خوب غذا وسوسه م می کرد که شروع به خوردن بکنم. بلند شدم و کنار بارمان نشستم. آهسته گفتم:
راننده برای چی می خواید؟
بارمان بشقاب غذا رو توی دستم گذاشت و گفت:
ما نمی خوایم... برای رئیس می خواستند... الان که فهمیدیم سایه زیاده روی کرده و دختری که خودشم راضی نیست و توی این کار کشیده دیگه هیچی مشخص نیست.
ناخونکی به غذام زد. پشت دستش زدم و گفتم:
هنوزم این عادتات و ترک نکردی؟
بی تعارف یه تیکه گوشت از توی بشقابم برداشت و خورد. ابروی راستش و بالا داد و گفت:
هنوزم جنتلمن و آقایی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
تو خیلی لات و الواتی.
با ژست خاصی دستی به موهاش کشید و گفت:
به خاطر موهامه؟ یادته همیشه دوست داشتم این طوری درستش کنم و مامان اجازه نمی داد؟
خندیدم و گفتم:
بیشتر اون قسمتی رو یادمه که می خواستی موهات و سبز فسفری بکنی.
بارمان پخ زد زیر خنده و گفت:
به جون تو شوخی کرده بودم... بابا چه جدی گرفته بود! می خواست از خونه بیرونم کنه... یادته کلا بابا چه قدر منو از خونه بیرون می کرد؟
گفتم:
یه شب در میون... مامان چه قدر حرص می خورد...
یه لحظه به چشمای هم زل زدیم... خنده ی روی صورتمون کم کم محو شد... ازش یه لبخند کمرنگ باقی موند... سرمون و هم زمان پایین انداختیم و با غذامون ور رفتیم... لبخندمون هم مثل روزهایی که دیگه برنمی گشت از بین رفت... توی سینه م احساس سرما می کردم... چه قدر خوشبخت بودیم... قاشق و توی بشقاب انداختم... من خرابش کرده بودم... من...
بارمان آهسته گفت:
مامان چطوره؟
با خودم کلنجار رفتم... باید بهش می گفتم که کاملا روانش و از دست داده؟ دلم نمی اومد... با این که از دستش شاکی بودم ولی می دونستم اگه بگم از درون خورد می شه... بارمان پرسید:
هنوزم قرص می خوره؟
آهی کشیدم و گفتم:
آره...
نگفتم که کار از قرص و دارو گذشته و به شک دادن رسیده... بارمان گفت:
سامان هنوزم نچسبه؟
بی اختیار لبخند زدم و گفتم:
آره...
بارمان نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
بابا چی؟ هنوزم توی کار از خونه بیرون انداختنه؟
با سر جواب مثبت دادم... بارمان که مشخص بود اشتهاش کور شده با غذاش ور می رفت... آهسته گفت:
دوستتون داشتم که رفتم...
قاشق و توی بشقاب انداخت... احساس کردم اشک توی چشمام جمع شده... دستم و روی شونه ش گذاشتم و گفتم:
می دونم...
بارمان سرش و بیشتر خم کرد و با صدایی که از بغض می لرزید گفت:
دوست نداشتم بلایی سرتون بیارند... نمی خواستم پات به اینجا باز شه... ولی...
نفسش و فوت کرد و ساکت شد... شونه ش و فشار دادم و گفتم:
وقتی توی ون دیدمت نزدیک بود شاخ در بیارم... فکر نمی کردم توی این موقعیت ببینمت...
سرش و بلند کرد و گفت:
می ترسیدم اگه قبول نکنی بلایی سرت بیارن... همیشه منتظر فرصت بودند... خیلی از کسایی که پست گرفتن و می شناختی... نمونه ش همین دانیال.
پس اسم اون مرد دانیال بود... اسمش به نظرم آشنا می اومد. انگار قبلا شنیده بودم که دانیال صداش کنند.
بارمان ادامه داد:
دنبال فرصت بودند که دوباره مجبورت کنند همکاری کنی. راستش... توی کتشون نمی ره که کسی باهاشون همکاری کنه و بعد ول کنه بره... باید تا پای مرگ توی این کار بمونیم... برای همین اعتیاد منو بهونه کردند و گفتند هیچ دختری حاضر نیست این طوری بهم اعتماد کنه... راست و دروغشو دیگه نمی دونم... برای همین فرستادند دنبال تو... راستش وسط یه پروژه ی مهم بودیم... من توی این یه سال خیلی تابلو شدم. دانیال به سایه گفت که تو رو بکشونه توی این کار... باید جای منو پر کنی. هم به خاطر این که شبیه منی... هم به خاطر این که کسی به پای جذابیتت نمی رسه.
گفتم:
دختره شک نمی کنه؟ من و تو کپی برابر اصل نیستیم... صدامون خیلی باهم فرق می کنه.
بارمان گفت:
فقط عکسم و دیده... رابطه مون اینترنتی بود.
با تعجب گفتم:
اینترنتی؟ مگه چند سالشه؟
بارمان نگاهش و ازم دزدید و گفت:
چهارده سال.
دستی به صورتم کشیدم... اعصابم بهم ریخت. معده م تیر کشید... با عصبانیت گفتم:
تو جدا می خوای دختر چهارده ساله رو بکشی؟
بارمان سریع گفت:
من کی گفتم می خوایم بکشیمش؟ فقط می خوایم گروگان بگیریمش برای این که باباش و مجبور کنیم یه کاری بکنه.
با همون عصبانیت و ناراحتی گفتم:
دختر کیه؟
تا بارمان خواست دهنش و باز کنه و حرف بزنه در باز شد.