آن نیمه ی دیگر قسمت4
در با شدت باز شد. از خواب پریدم. همه جا تاریک بود. با صدایی گرفته گفتم:
کیه؟
چراغ روشن شد... نور چشممو زد. دستمو جلوی چشمام گرفتم. صدای بابا رو شنیدم:
این دختره کی بود که اومده بود دم در؟
تو دلم گفتم:
بسم الله! فهمید! بدبخت شدم.
دستمو پایین اوردم. چشمامو تنگ کردم... خودم هم نفهمیده بودم که کی خوابم برده بود. از روی تخت بلند شدم. چند ثانیه طول کشید تا بتونم درست و حسابی روی پام وایستم. سرمو بلند کردم و به بابا نگاه کردم. کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود و یه کراوات سرمه ای با خط های اریب آبی روشن زده بود. بهم نزدیک شد. ابروهاشو با یه اخم پایین انداخته بود. سینه به سینه م ایستاد و گفت:
کجا رفته بودی؟
سعی کردم با خونسردی جواب بدم. گفتم:
یکی از انترن های بیمارستان بود. اومده بود دم در... می خواست لپ تاپش و درست کنم.
بابام چشماشو تنگ کرد و گفت:
دم در؟ انترن؟ چرا اومده بود سراغ تو؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
کسی دیگه ای و نمی شناخت. می گفت اینایی که بیرون کامپیوتر درست می کنند سواد درست و حسابی ندارن.
بابا با لحن توهین آمیزی گفت:
اون وقت تو داری؟
اخم کردم و گفتم:
حالا مشکل چیه؟ مشکل دختر بودنشه؟
بابام انگشت اشاره ش و جلوی صورتم گرفت و گفت:
دست از پا خطا کنی جات بیرون این خونه ست... فهمیدی؟ بهت اجازه نمی دم یه بار دیگه این خونه رو بهم بریزی.
با صدای بلندی گفت:
فهمیدی؟
سرمو به نشونه ی جواب مثبت تکون دادم. در همین موقع موبایلم زنگ زد. قلبم توی سینه فرو ریخت. دعا کردم که شهرام یا ریحانه پشت خط باشند... دستم و به سمت موبایلم دراز کردم که بابام پیش دستی کرد و موبایلم و برداشت. چشمم به صفحه ی موبایل افتاد. سرم گیج رفت... رضا بود... .
بابا با چشم هایی که از عصبانیت گشاد شده بود به صفحه ی موبایلم زل زد. صدای نفس های بلندشو می شنیدم. نزدیک بود از خشم و عصبانیت منفجر بشه. دستاش از عصبانیت می لرزید. می دونستم عصبانیت هایش غیر قابل کنترله. آب دهنمو قورت دادم و منتظر عکس العملش شدم. یه دفعه دستش و بالا برد. سریع جا خالی دادم که سیلی محکمش توی گوشم نخوره. موبایلو توی سینه م کوبید و گفت:
پسره ی نمک به حروم!
پشتشو بهم کرد و از اتاق بیرون رفت. در و محکم بهم کوبید. نفس راحتی کشیدم. خیلی بهتر از اون چیزی بود که انتظارش و داشتم. جواب دادم:
الو؟
رضا : الو رادمان؟ سلام. چطوری؟
_ سلام. مرسی تو چطوری؟ آوا رفت؟
رضا: منم خوبم... آره همین الان رفت. چی شد؟ ترلان و دیدی؟
_ آره... چیز زیادی نتونستم بهش بگم... تو می دونستی باباش قاضیه؟
رضا: آره! برای همین تعجب کردم که سایه اونو انتخاب کرده.
_ سایه اگه معرفیش کنه گور خودشو کنده.
رضا: ای کاش بهش می گفتی که با باباش صحبت کنه.
_ رضا... یه بار دیگه م بهت گفتم.
رضا صداشو بالا برد و گفت:
اونم این قدر به فکر تواِ؟ آره؟ اونی که ولت کرد و رفت! به فکر زندگی خودت باش... به فکر اون چیزی باش که برای خودت بهتره. یه کم واقع گرا باش.
_ اگه واقع گرا بودم الان مثل مامانم دیوونه شده بودم... تو متوجه نمی شی... زندگیم جهنم شده. سامان حالم و بهم می زنه... بابام روز به روز شکاک تر و بدبین تر و عصبی تر می شه. داره کم کم یه دیوونه ی به تمام معنا می شه... مامانم که... خودت می دونی چه جوری شده. این زندگی چی داره؟ تو به من بگو چه جوری ممکنه که همه چی درست شه؟ رضا! حالم از این واقعیت بهم می خوره. بعضی وقت ها آرزو می کنم ای کاش من جای مامانم بودم... دیوونگی و جنونم توی این موقعیت نعمتیه.
رضا: می دونم... ولی راهش این نیست که بذاری هر بلایی که می خوان سرت بیارن. یه چند روز از تهران برو. بذار آبا از آسیاب بیفته.
_ امشب مامانمو می برن...
رضا سکوت کرد... ادامه دادم:
می برن که بستریش کنند... نمی شه که نباشم...
رضا باز چیزی نگفت... بحث و عوض کردم. گفتم:
سایه چطوری ترلان و انتخاب کرد؟می دونستم دنبال منه. احتمالا اون روز دم در خونه ی شما ترلان و دید. از این دختری که من دیدم بعید نیست که یه سری حرکت انجام داده باشه که توجه سایه رو جلب کنه.
رضا: احتمالا همین طور بوده. همون شب ترلان و آوا با هم رفتن خرید. توی راه سایه باهاشون یه مسابقه ی مسخره گذاشت ولی خودش تصادف کرد... .
بی اختیار لبخند زدم.
رضا: امروزم دوباره رفت سراغ ترلان... .
_ چه جوری پیداش کرد؟
رضا: آوا امروز صبح اومده بود خونه م. احتمالا سایه دم خونه ی من کشیک می داد. تنها سرنخی که از ترلان داشت خونه ی من بود. حتما آوا که از خونه م رفت سایه دنبالش رفت. به هر حال دیروز توی ماشین ترلان دیده بودش. از شانس بد ترلان آوا هم مستقیما رفته بود خونه ی اونا. سایه هم تمام مدت دنبال آوا بوده دیگه.
آهی کشیدم و چیزی نگفتم... انگار سایه روی دور خوش شانسی افتاده بود... نحسی و بدشانسی هم از وقتی یادمه از رفیق های صمیمی من بودند.
رضا: چی کار می کنی؟
_ هیچی... سعی می کنم مقاومت کنم تا مهلت سایه تموم شه. راهی جز این ندارم. نه می تونم در برم نه می تونم به پلیس خبر بدم. گیر افتادم... .
سامان از پایین صدام کرد. سریع گفتم:
رضا! سامان صدام می کنه. فکر کنم مامانم از خواب بیدار شده. من برم... بعدا حرف می زنیم.
رضا: مراقب باش... رادمان این چند روز و دووم بیار... .
_ برام دعا کن.
تماس و قطع کردم و پایین رفتم. سامان توی هال نشسته بود و کتاب های زبانش جلوش باز بود. مثل همیشه نگاهش به جای کتاب به تلویزیون بود. بابام کتش و در اورده بود و کراواتش و شل کرده بود. داشت توی هال قدم می زد.
مامان روی مبل دراز کشیده بود و خوابیده بود. خونه از همیشه شلوغ تر بود. خورده های شکسته ی ظرف روی زمین ریخته بود. احتمالا توی همون یه ساعتی که با ترلان بیرون رفته بودم مامان حسابی توی خونه دردسر درست کرده بود.
سامان مضطرب و عصبی به نظر می رسید. احتمالا می ترسید که من و بابا باهم درگیر بشیم. با دست جلوی دهنشو گرفته بود و پاشو با حالتی عصبی تکون می داد. بابا نشست و سرشو بین دستاش گرفت. قبل از این که بابا شروع کنه گفتم:
بابا! شما که می دونی رضا بی تقصیرترین آدم دنیاست... من و بارمان پای اشتباهمون وایستادیم... ما دو نفر مقصر بودیم. می دونم که برای پدر و مادر سخته که قبول کنند بچه شون اشتباهی به اون بزرگی کرده... ولی رضا پسر خوبیه... الانم داره ازدواج می کنه.
بابا سرش و بالا اورد و گفت:
نمی خوام بشنوم.
متوجه شدم خیلی عصبانیه ولی داره جلوی خودش و می گیره تا به جونم نیفته. ساکت شدم. سامان بحث و عوض کرد و گفت:
تا یکی دو ساعت دیگه می یان تا مامان و ببرن. اگه می خوای خداحافظی بکنی... .
ادامه نداد... سرشو پایین انداخت. معده م تیر کشید. نمی دونم چرا یهو سرم سنگین شد. نتونستم سرم و بالا نگه دارم... بی اختیار سرمو دوباره پایین انداختم... می دونستم که نمی تونیم نگهش داریم ولی نمی تونستم دوریش و تحمل کنم... یه قطره اشک از چشمم پایین چکید... نمی تونستم بدون اون توی اون خونه نفس بکشم... به خودم یادآوری کردم که از قبل می دونستم این روز می رسه... می دونستم این طوری برای مامان بهتره... این که منو یادش نمی اومد به اندازه ی کافی عذاب آور بود ولی این که از عطر تنشم محروم بشم و نمی تونستم تحمل کنم... .
پایین مبل نشستم... دستی به صورت شکسته ش کشیدم... موهای نرمشو نوازش کردم... دیگه برام اهمیتی نداشت که اشک هام روی گونه هام بریزن... نمی خواستم باور کنم شب آخریه که دارم صورتشو می بینم... اشک توی چشمام حلقه زده بود... نمی تونستم خوب ببینمش... دستاشو بوسیدم... بغلش کردم تا روی تخت بذارمش... اون قدر لاغر شده بود که به زحمت به پنجاه کیلو می رسید... از پله ها بالا رفتم. در اتاق مشترک مامان و بابا رو باز کردم. مثل همه جای دیگه ی خونه به هم ریخته بود. روی میز آرایش ظرف های دست نخورده ی ناهار مامان قرار داشت. صندلی میز آرایش یه طرف واژگون شده بود. روتختی یه گوشه ی تخت مچاله شده بود و دو سه دست از کت شلوارهای بابا روی تخت پرت شده بود. مامان و یه طرف تخت گذاشتم. کت شلوارهای بابا رو توی کمد آویزون کردم... روتختی و صاف کردم و کنار مامان نشستم... دستشو بوسیدم... زیرلب گفتم:
منو ببخش... همه ش تقصیره منه...
پیشونی مامانمو بوسیدم... دستشو نوازش کردم... سرمو کنارش روی تخت گذاشتم... عطر تنشو برای آخرین بار حس کردم... دوست داشتم همون جا همه چیز تموم شه... دیگه نمی تونستم ادامه بدم... آهسته گفتم:
منو ببخش...
چشمامو روی هم گذاشتم... تصویر پسری که دو دستی توی سر خودش می زد جلوی چشمم اومد... تصویر مامانم... بابام... سامان... ترلان... .
سرمو توی بالش فرو کردم... توی اشتباه هایی غرق شده بودم که برای آدم راه بازگشت نمی ذارند. قلبم فشرده شد... بدون مامان باید چی کار می کردم؟
******
چشمامو باز کردم. هوا کاملا روشن شده بود. چند ثانیه طول کشید تا مغزم به کار افتاد. نگاهی به ساعت کردم... نه بود! از جا پریدم. دیرم شده بود. احساس می کردم توی خونه ی مرده ها نفس می کشم... مامان دیگه توی اون خونه زندگی نمی کرد...
سریع به سمت کمد لباسام رفتم. یه شلوار جین و یه پلیور برداشتم و پوشیدم. جلوی آینه دستی به موهام کشیدم. چرا همیشه برای سر کار رفتن مجبور می شدم هول هولکی حاضر بشم؟
نگاهی به شلوارم کردم. یه کمی زانو انداخته بود... نه! نمی تونستم بپوشمش. در کمد و باز کردم. شلوار جین مشکی... نه! به لباسم نمی اومد... شلوار جین سرمه ای... کثیف بود... شلوار جین آبی... اینم زانو انداخته بود.
نگاهی به سمت دیگه ی کمد انداختم... لباس های بارمان!
دستم و دراز کردم و یه شلوار جین خوشرنگ برداشتم... دودل بودم... باید می پوشیدمش یا نه؟
یاد مامانم افتادم... چه قدر روی مرتب و تمیز بودن ما تاکید داشت... یه بار دیگه قلبم فشرده شد... شلوار بارمان و روی تخت انداختم. بدون این که دیگه به لباسام فکر کنم از اتاق بیرون رفتم. نه بابا خونه بود و نه سامان... نفس راحتی کشیدم... بهتر! بدون مامان نمی تونستم هیچ کدوم از اونا رو تحمل کنم. با شونه هایی خم شده از خونه بیرون رفتم. به خودم دلداری می دادم که این طوری برای مامان بهتره و شاید خوب بشه و برگرده... .
نفس عمیقی کشیدم... زندگی ادامه داشت... باید باهاش کنار می اومدم... آخر هفته می تونستم برای دیدن مامان برم... شاید اون طوری منو یادش می اومد.
نگاهی به حیاط کردم... اه! سامان ماشین و برده بود. مجبور بودم با آژانس برم. پوفی کردم. هر وقت صبح دیر بلند می شدم سامان ماشین و برمی داشت.
در حیاط و باز کردم تا سر کوچه برم و آژانس بگیرم. یه دفعه چشمم به ماشین سایه افتاد. قلبم توی سینه فرو ریخت. نفسم توی سینه حبس شد... خشک شده بودم. نمی تونستم تکون بخورم. سایه سرشو به سمتم چرخوند. پوزخندی زد. به صندلی شاگرد اشاره کرد... چی کار می تونستم بکنم؟ باید حرفاشو می شنیدم... نمی خواستم تا بیمارستان دنبالم راه بیفته.
به سمت ماشینش رفتم. قلبم محکم توی سینه می زد. نگاهی به ماشین کردم. تصادف کرده بود و کاپوتش جمع شده بود... دم ترلان گرم! این عفریته رو سر جاش نشونده بود! نمی دونم چرا با اوردن اسم ترلان یه کم دل گرم شدم.
توی ماشین نشستم. سایه ابرو بالا انداخت و گفت:
راضی شدی؟
رک گفتم:
نه!
پوزخندی زد و گفت:
که این طور!
موبایلشو در اورد. دیدم که یه تک زنگ زد. قلبم محکم توی سینه می زد. دلم گواهی می داد که به زودی یه اتفاق بد می افته. سایه ماشینو روشن کرد و گفت:
می رسونمت.
در ماشینو باز کردم و گفتم:
برو بابا!
قلبم توی دهنم بود. می دونستم که تماس سایه به من مربوط می شه. با این حال نمی خواستم خودمو ضعیف نشون بدم. قبل از این که درو ببندم سایه گفت:
رادمان! نمی خواستم این طوری پاتو به این کار باز کنم. خودت خواستی.
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. نمی دونستم چی در انتظارمه. وارد اتاق شدم و با اخم و تخم به ریحانه و شهرام سلام کردم. روی صندلی نشستم. ریحانه با خنده گفت:
چی شد رادمان؟ چرا دیر کردی؟ شب جایی تشریف داشتید؟
جوابشو ندادم. شهرام به ریحانه اعتراض کرد:
یعنی چی؟ این چه حرفیه؟
ریحانه گفت:
چیزی نگفتم که!
باز بحث کردن های اون دو تا شروع شده بود. کامپیوتر و روشن کردم. موبایلمو روی میز گذاشتم... یه لحظه با شک و تردید به صفحه ش نگاه کردم... یه حسی بهم می گفت که باید به ترلان خبر بدم... باید بهش می گفتم که با باباش حرف بزنه ولی... .
نتونستم... چشممو از صفحه ی موبایلم گرفتم. ریحانه از جاش بلند شد تا سر کارش بره. کلاسی گذاشته بود تا به بعضی از دکترها و انترن ها یه سری از برنامه های خاص رو آموزش بده. قبل از این که پاشو از در بیرون بذاره شهرام گفت:
اون روسری رو یه کم جلو بکش.
پوزخندی زدم... شهرام واقعا یه چیزیش می شد! وقتی ریحانه با اخم و تخم اتاقو ترک کرد گفتم:
این قدر گیر نده بهش... .
شهرام چشم غره ای بهم رفت و گفت:
تو چی کار داری؟
شونه بالا انداختم. راست می گفت... به من چه؟
دل شوره داشتم... نمی دونستم باید چی کار کنم. به نظرم احمقانه ترین کار این بود که همون جا بشینم و به صفحه ی مانیتور زل بزنم... بدبختی این بود که کار دیگه ای هم نمی تونستم انجام بدم.
شهرام موبایلشو جواب داد... اخم کرد و از اتاق بیرون رفت... گوشیمو با شک و تردید برداشتم... باید به رضا یا ترلان خبر می دادم؟ خوش به حال ترلان... دلش به باباش گرم بود. من بودم که هیچکس و توی دنیا نداشتم... نه برادر... نه پدر و نه مادر... .
آهی کشیدم... دو به شک بودم. نمی دونستم باید چی کار کنم... در همین موقع در با شدت باز شد و شهرام عین یه گرگ زخم خورده به سمتم اومد. با دیدنش قلبم توی سینه فرو ریخت. پاکتی رو روی میز انداخت. یقه م و گرفت و منو محکم به دیوار کوبوند. صورتش از خشم قرمز شده بود. داد زد:
عوضی آشغال... می دونستم... می دونستم یه چیزی بینتونه... من خر و بگو که به تو اعتماد کرده بود.
قبل از این که به خودم بیام مشت محکم شهرام توی صورتم خورد. دنیا دور سرم چرخید. سرم به دیوار خورد و یه لحظه چشمم سیاهی رفت. تلو تلو خوران خودمو ازش دور کردم. یکی از پرستارها وارد اتاق شد و گفت:
چه خبر شده؟
مشت دوم شهرام توی شکمم خورد. از درد خم شدم و چشممو بستم. قبل از این که به خودم بیام مشت سوم توی صورتم خورد. محکم به دیوار خوردم. یه لحظه از عصبانیت دیوونه شدم. به سمت شهرام حمله کردم و محکم هلش دادم. شهرام به میز خورد و کیس کامپیوتر و گرفت تا تعادلش و حفظ کنه... موفق نشد و زمین خورد. خون روی لبم و پاک کردم و داد زدم:
چته؟ دیوونه شدی؟
یه پرستار دیگه وارد اتاق شد و گفت:
تمومش کنید... ناسلامتی اینجا بیمارستانه.
شهرام بلند شد و دوباره به سمتم حمله کرد. مشتشو توی هوا گرفتم و دستشو پیچوندم. به سمت میز هلش دادم. با شکم توی میز خورد. بلافاصله چرخید. آماده شدم که با مشت توی صورتش بزنم که پاکت و برداشت وتوی صورتم کوبوند. داد زد:
این چیه؟ هان؟ این چیه؟
با آستین خون روی لبمو پاک کردم. قلبم محکم توی سینه می زد. تو دلم گفتم:
از طرف سایه نباشه... خدایا... از طرف سایه نباشه.
آب دهنمو قورت داد. با دست لرزون کاغذهایی که توی پاکت بود و بیرون کشیدم. با دیدن عکس های توی پاکت سرم گیج رفت. دهنم از تعجب باز مونده بود... لرزش دستم بیشتر شد... نمی دونستم باید چی کار کنم... سایه با من چی کار کرده بود؟ منظورش از این کار بچگونه چی بود؟
رو به شهرام کردم و تته پته کنان گفتم:
اینا... اینا همه ش دروغه... .
شهرام که از عصبانیت دیوونه شده بود داد زد:
چی دروغه؟ هان؟ همیشه می دونستم یه چیزی بین شما دوتاست... همه ی حرفاتون بودار بود... .
در حالی که از عصبانیت می لرزید گامی به سمتم برداشت و گفت:
برای همین طرفشو می گرفتی... آره؟ برای این که کثافت کاری های خودتو بپوشونی... عوضی... تو دوستم بودی.
با عصبانیت گفتم:
این قدر چرت و پرت نگو... تو خجالت نمی کشی؟ تو مهندس کامپیوتری. اینا همه ش فتوشاپه... عکس ها ادیت شده... اگه منو نمی شناسی زنتو که می شناسی.
شهرام داد زد:
چون می شناسم می گم!
دوست داشتم اون قدر بزنمش تا بفهمه چی داره می گه. از اون مرد مریض بعید نبود که همچین چیزی رو باور کنه. انگار سایه می دونست داره کی رو بازی می ده. در همین موقع دو تا از پزشک هایی که می شناختم وارد اتاق شدند. کاغذها رو توی پاکت چپوندم. نمی خواستم جلوی اون همه آدم بی آبرو شم. رو به شهرام کردم. چشماش از عصبانیت قرمز شده بود. دستاشو مشت کرده بود و صدای نفس های بلندش و به وضوح می شنیدم. آهسته گفتم:
شهرام عاقل باش... یه بار دیگه این عکس ها رو ببین. به خدا همه ش فتوشاپه... نذار تویی که مهندس کامپیوتری رو به همین راحتی خر کنند.
شهرام دوباره بهم حمله کرد. یکی از پزشک ها سریع بینمون پرید و نذاشت که دست شهرام بهم برسه. یکی از پرستارها گفت:
صلوات بفرستید... خجالت بکشید. ناسلامتی شما مهندس های این مملکتید. بشینید قشنگ با هم حرف بزنید ببینید ماجرا چیه.
پزشک شهرام رو روی صندلی نشوند . شهرام با دست های لرزانش سرشو گرفت... می ترسیدم سکته کنه. همون جا ایستاده بودم و پاکت و توی دستم گرفته بودم... اگه دستم به سایه می رسید زنده نمی ذاشتمش... خیلی بچه بود... فکر می کرد با بی آبرو کردن من می تونه وادارم کنه کاری که می خواد و بکنم؟
روی صندلی نشستم... دست های منم می لرزید. قلبم محکم توی سینه می زد. احساس می کردم حرارت از صورتم بیرون می زنه. دیگه چطوری می تونستم سرمو توی بیمارستان بالا نگه دارم؟ احتمالا اون پرستارها حرفامون و شنیده بودند و فهمیده بودند که ماجرا از چه قراره...
یاد عکس های توی پاکت که می افتادم دوست داشتم بزنم زیر خنده... دیوونگی محض بود ولی واقعا خنده م می گرفت... تو دلم گفتم:
سایه اگه احمق نبود که دنبال من راه نمی افتاد.
می دونستم تا عمر دارم نمی تونم توی صورت ریحانه نگاه کنم... سایه چطور تونسته بود با آبروی زن نجیبی مثل اون بازی کنه؟ دستی به صورتم کشیدم... اونجا موندن فایده ای نداشت. از جا بلند شدم. کیفمو برداشتم. پاکتو روی پای شهرام انداختم و گفتم:
تو که عقلت به چشمته... حداقل اون چشماتو باز کن و درست ببین. من این قدر احمق نیستم که سراغ یه زن شوهردار برم.
سعی کردم جلوی خودم و بگیرم و اون جمله رو نگم ولی نتونستم:
چیزی که زیاده دختر... مگه خرم که سراغ زن تحفه ی تو برم؟
پشتمو بهش کردم و از اتاق بیرون رفتم. نگاه پرستارها رو احساس می کردم. زیرلب چیزی بهم می گفتند. از خجالت صورتم سرخ شد. سرمو پایین انداختم و سریع از بیمارستان بیرون رفتم.
هوای سرد که به صورتم خورد حالم بهتر شد. نمی دونستم باید چی کار کنم... باید کجا می رفتم؟ چی کار باید می کردم؟ یه چیزی رو خوب می دونستم... این که سایه نمی تونه از این قضیه استفاده کنه و منو مجبور کنه به خواسته هاش تن بدم.
نفس عمیقی کشیدم و برای گرفتن آژانس به راه افتادم... هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدای بوق ماشینی رو شنیدم. برگشتم و چشمم به سایه افتاد. بی اراده به سمتش رفتم... می خواستم یه کتک حسابی بهش بزنم... احتمالا سایه هم حدس زده بود که می خوام این کار رو بکنم. با یه مرد چهارشونه با بازوهای عضلانی اومده بود. مرد عینک دودی زده بود و دست به سینه نشسته بود. بی خیال زدن سایه شدم... نمی خواستم کتک بخورم... صورتم هنوز به خاطر مشت های شهرام درد می کرد.
سایه با لبخند گفت:
خب! چی شد ؟
پوزخندی زدم و گفتم:
خیلی بچه ای! فکر کردی این طوری می تونی مجبورم کنی؟
سایه شونه بالا انداخت و گفت:
هنوز می خوای ادامه بدی؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
فکر کردی این قدر ضعیفم که به این زودی تسلیم شم؟
سایه سر تکون داد و گفت:
ضعیف نیستی... لجبازی... یه کمی هم احمقی... بازی ادامه داره!
لبخند مسخره ای زد... یه حسی بهم می گفت که سایه خوب می دونه که چطور باید بازی کنه.
پشتمو بهش کردم. گاز داد و با سرعت دور شد. باید زودتر به خونه می رفتم. آژانس گرفتم. همین که توی ماشین نشستم شماره ی ترلان و گرفتم... از شانس من گوشی رو برنمی داشت... دوباره زنگ زدم... نه! برنمی داشت... قلبم توی سینه فرو ریخت... نکنه بلایی سرش اومده باشه! برای بار سوم زنگ زدم... از اضطراب سرجام بند نمی شدم... چرا جواب نمی داد؟ ای کاش همون دیروز بهش می گفتم که به باباش خبر بده... .
نمی دونستم باید براش اس ام اس بزنم یا نه... می ترسیدم گیر سایه افتاده باشه... این طوری می فهمیدند که باباش قاضیه و کار هر جفتمون تموم می شد. نمی دونستم باید چی کار کنم... باید به پلیس خبر می دادم؟
شک داشتم... ممکن بود خودمم زندانی بشم... از طرف دیگه... اگه اونو اعدام می کردند... می دونستم که اگه اون بمیره منم می میرم... توی تموم این سال ها قلبم به عشقش تپیده بود... علاقه ای که بهش داشتم منو به این دنیا امیدوار کرده بود... یاد حرف رضا افتادم که می گفت:
به فکر خودت باش... .
ولی نمی تونستم شاهد مرگش باشم... نمی تونستم... گوشی و توی جیبم گذاشتم... .
به خونه رسیدم. کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. کلید انداختم و در رو باز کردم. یه راست به سمت اتاقم رفتم. لباسمو عوض کردم و خودمو روی تخت انداختم... سرم از درد داشت منفجر می شد. تصویر عکس هایی که دیده بودم جلوی صورتم بود... چشمامو بستم و با دست فشار دادم... فایده ای نداشت. عکس ها توی مغزم می چرخید. باید چی کار می کردم؟
در همین موقع موبایلم زنگ زد. از جا پریدم. با دیدن شماره ی ترلان نفس راحتی کشیدم... یه جورایی خوشحالم شدم.
_ الو؟ ترلان؟
مردی با صدایی کاملا ناآشنا جواب داد:
الو؟ شما کی هستید؟
اخم کردم و سعی کردم تپش قلبمو نادیده بگیرم. گفتم:
شما زنگ زدید آقا! از من می پرسید کیم؟
پسر: شما چند بار به این شماره زنگ زده بودید.
برای این که قال قضیه رو بکنم گفتم:
اشتباه گرفته بودم.
پسر: اشتباه گرفته بودی؟ آره؟ پس چرا اولش گفتی ترلان؟
ای خاک بر سر من کنند با این سوتیام! من من کنان گفتم:
شما؟
پسر: من برادرشم.
همینو این وسط کم داشتم.
وقتی برای جر و بحث نداشتم. تو دلم گفتم:
همین که ترلان ماجرا رو به باباش بگه همه چی روشن می شه.
برای همین گفتم:
گوشی و بده به ترلان. اگه می خواستم با تو حرف بزنم به گوشی خودت زنگ می زدم.
پسر صداشو بالا برد و گفت:
چه رویی هم داری!
_ بهت می گم گوشی و بده بهش! کارم واجبه.
پسر: حمومه... بذار از حموم بیاد... تکلیفمو باهاش روشن می کنم.
_ هر کاری می خوای بکنی بکن... .
تماسو قطع کردم... روی دور بدشانسی افتاده بودم. این پسره این وسط از کجا پیداش شده بود؟ پوفی کردم و گوشی رو روی تخت انداختم... باید چی کار می کردم؟ باید می رفتم با شهرام حرف می زدم؟ باید به رضا می گفتم؟ خدا رو شکر کردم که سایه سراغ خانواده م نرفته بود... واقعا شانس اورده بودم که از مامانم به عنوان طعمه استفاده کرده بود... زندگی مشترک شهرام و ریحانه رو با این کارش زیر سوال برده بود. با این حال خوش بین بودم... شاید خدا کمکم می کرد و این ماجرا هم ختم به خیر می شد.
موبایلم زنگ زد... شهرام بود. نفس عمیقی کشیدم و زیرلب گفت:
بسم الله!
_ الو؟ از خر شیطون پیاده شدی؟
شهرام: کی می خواسته این طور با آبروی ما بازی کنه؟
_ پس پیاده شدی!
شهرام: جواب منو بده!
_ من از کجا بدونم؟
شهرام: چه جوری دستش به عکس خصوصی زن من رسیده بود؟
_ هنوز که داری می گی عکس خصوصی!
شهرام: به هر حال سرشو از یه جا کات کرده بود که تونسته بود بذارتش توی عکس!
_ باور کن نمی دونم.
شهرام: عکس تو رو از کجا اورده بود؟
_ من اصلا نمی دونم کی این کار رو کرده!
شهرام: آبروی منو با این کارش توی بیمارستان برده!
_ اگه داد و بیداد نمی کردی آبروریزی نمی شد... دیگه هیچ کدوممون نمی تونیم توی اون بیمارستان کار کنیم.
خواستم حال و احوال ریحانه رو بپرسم ولی جلوی زبونمو گرفتم. همین و کم داشتم که شهرام دوباره جوش بیاره... تازه داشت سر عقل می اومد.
_ الان کجایی؟
شهرام: دارم می رم خونه... نمی تونم اونجا رو تحمل کنم.
_ کی به گوشیت زنگ زد و خبر داد؟
شهرام: حراست!
_ جدی؟ ندیده بودن کی بسته رو اورده بود؟
شهرام: می گفتن پیک بود.
_ پی اش و بگیر.
شهرام: باشه...
_ دیگه مشکلی با من نداری؟
شهرام: نه... ولی دیگه نمی خوام ببینمت... دیگه نمی خوام دور و بر ریحانه ببینمت.
چشمامو از عصبانیت بستم. سعی کردم لحن کلاممو کنترل کنم . با این حال وقتی شروع به صحبت کردم صدام از خشم می لرزید:
ببین مرد حسابی! من با زن تو هیچ کاری ندارم! فهمیدی؟ اگه بخوای هم دیگه طرف شما دو تا نمی یام. اونی که آبروی زن تو رو برده آبروی منم برده.
شهرام: شما دو تا همیشه مشکوک رفتار می کردید.
_ تو رو هم باید ببرن پیش مامان من بستری کنند.
شهرام: حرف دهنتو بفهم.
_ مریضی داری... راست می گم... شکاک و بدبینی... .
شهرام: رادمان احترام خودت و نگه دار!
_ نیست که تو احترام نگه می داری!
شهرام: دوباره شروع نکن!
_ بسه! نمی خوام صداتو بشنوم... از این به بعد قبل از این که مشت بزنی چشماتو باز کن... .
تماسو قطع کردم و گوشی رو با حرص روی تخت کوبوندم! پسره ی روانی!
حس می کردم اگه بیشتر از این توی خونه بمونم دیوونه می شم. کسی رو هم نداشتم که بهش سر بزنم. به فکرم رسید که پیش رضا برم. دوست نداشتم با آوا رو به رو شم ولی چاره ی دیگه ای هم نداشتم. می دونستم توی این موقعیت سکوت کردن و پنهان کردن حقیقت بدترین کاره. باید یه نفر در جریان قرار می گرفت... .
از جام بلند شدم. کمدو باز کردم و اولین لباسی که دم دستم بود و برداشتم و پوشیدم. شلوار بارمان و توی کمد آویزون کردم و شلوار جین مشکی برداشتم. نگاهی به ساعت کردم... خدا رو شکر دو سه ساعتی تا اومدن سامان و بابا وقت داشتم. موبایلمو توی جیبم گذاشتم و به سمت طبقه ی پایین رفتم. با شنیدن صدای تق تق ظریفی سر جام متوقف شدم... سرمو چرخوندم... کسی و ندیدم... خونه ی شلوغ و تاریکمون مثل وقت هایی که مامان می خوابید کاملا ساکت بود.
سرمو به سمت در چرخوندم. یه دفعه دستی از پشت سرم با دستمال جلوی دهنمو گرفت. فریادی زدم که زیر فشار قوی دست های مردونه خفه شد. سعی کردم خودمو آزاد کنم... ماده ی سرد و فراری توی دهن و بینیم پیچید... نفسمو حبس کردم... خودمو کنار کشیدم ولی مردی از پشت محکم منو چسبیده بود. بازوشو دور گلوم پیچید... با دست دیگه ش دستمالو محکم روی دهنم می فشرد. پیچ تاب می خوردم و تقلا می کردم که خودمو آزاد کنم. بی اختیار نفس عمیقی کشیدم. سرم گیج رفت... به دست های مرد چنگ زدم... فریاد آخر و زدم و بعد همه جا سیاه شد... سیاه... سیاه ِ سیاه... .
صدای زنگ موبایلم بلند شده بود... چشمامو باز کردم... اول همه جا سیاه بود... چند بار پلک زدم... کم کم فضا برام روشن شد. پایه ی میز تلویزیون و تشخیص دادم... سرم از درد داشت منفجر می شد... زنگ موبایلم قطع شد... آرنجمو روی زمین گذاشتم و نیم خیز شدم... سرم گیج می رفت. احساس می کردم دنیا داره دور سرم می چرخه... گلوم می سوخت... آب دهنمو چند بار قورت دادم... بدتر شد... سرم سنگین شده بود و نمی تونستم بالا نگهش دارم. با دست چپم سرمو گرفتم... وزنمو روی دست راستم انداختم. چند بار نفس عمیق کشیدم... دستی به پیشونیم کشیدم... ای کاش این سر درد تموم می شد. دستی به شقیقه هام کشیدم... صدای زنگ موبایلم دوباره بلند شد... توی همون حال و هوای گیج گیجی گفتم:
سایه... نه... سایه نباشه... .
گوشی رو برداشتم... با دیدن اسم ترلان جون گرفتم... احساس کردم سیاهی های جلوی چشمم از بین رفت... نوری از امید به قلبم تابیده شد... امیدی جز اون نداشتم.
_ الو... بگو که خودتی ترلان... .
صدای طلب کارشو شنیدم:
مگه قرار کی باشه؟
_ چند ساعت پیش... نمی دونم... شاید یه ساعت پیش.... شاید کمتر... ساعت چنده؟
ترلان: چی می گی؟
_ دفعه ی قبل که زنگ زدم داداشت گوشی و برداشت.
ترلان با صدای بلندی گفت:
دروغ می گی! چی بهش گفتی؟
_ گوش کن... به بابات همه چیز و بگو... هرچی بهت گفتم و فراموش کن... همه چی رو به بابات بگو... بگو که... .
توی همون حالت گیج و ویج هم فقط به اون فکر می کردم... شک و تردید و کنار گذاشتم... سعی کردم ذهنو قلبمو روی همه چی ببندم. سعی کردم به زبونم اجازه بدم که بدون اختیار حرف بزنه... .
_ به بابات بگو که سایه تهدیدت کرده... صبح برای من پاپوش درست کرده بود... اومدم خونه... تازه به هوش اومدم... بیهوشم کرده بودن... نمی دونم وقتی پاشم با چی رو به رو می شم... ترلان... می شنوی؟
جرئت نداشتم بلند بشم... چی کار کرده بودند که مجبور بودند قبلش منو بیهوش کنند؟
ترلان: چه پاپوشی؟
_ یه سری عکس مستهجن و ادیت کرده بودن... عکس من و زن یکی از همکارام که خیلی هم غیرتی و دیوونه ست.
ترلان: خب این چه ربطی داره؟
_ اینا رو از من نپرس...
ترلان: مطمئنی بیهوشت کردن؟
عصبانی شدم و داد زدم:
این قدر خنگ نباش... خواب که نبودم! مطمئنم...
صدامو پایین اوردم و گفتم:
به بابات بگو همه چی رو از رضا بپرسه... من مطمئن نیستم چی برام پیش می یاد... ترلان... آوا نفهمه... رضا بی گناهه... .
ترلان: رادمان... .
صدای بوق بلند شد... لعنتی... پشت خطی داشتم. باید چی کار می کردم؟ اگه سایه بود چی؟ نباید می فهمید که داشتم با ترلان حرف می زدم. سریع گفتم:
ترلان... شاید آخرین بار باشه که حرف می زنیم.
ترلان: این طوری نگو... .
_ من چند سال پیش با سایه کار می کردم... نمی ذاره با اون چیزهایی که ازشون می دونم زنده برگردم... .
ترلان: چه چیزهایی؟
_ رضا برات می گه... منو ببخش... خداحافظ.
ترلان: رادمان... .
تماس و قطع کردم.. حدسم درست بود... سایه پشت خط بود.
سایه: پس بهوش اومدی!
_ چه غلطی کردی عوضی؟
سایه: هنوز نرفتی توی اتاقت؟
قلبم توی سینه فرو ریخت... نتونستم هیچ حرفی بزنم... از جام بلند شدم... گوشی رو پایین اوردم و به سمت پله ها رفتم. سرم گیج می رفت... نمی تونستم درست و حسابی راه برم... دستمو به نرده گرفتم و خودمو به زور بالا کشیدم... هرچه قدر بالاتر می رفتم ضربان قلبم هم بیشتر می شد... صدای نفس هام بلندتر می شد... دمای دستم پایین تر می اومد... .
در اتاقو باز کردم. تو نگاه اول هیچ چیز مشکوکی ندیدم. نفس راحتی کشیدم ولی بعد جلوتر رفتم... چشمم به لباسی که صبح پوشیده بودم افتاد... قلبم یه بار دیگه توی سینه فرو ریخت. به خون خشک شده ی روی لباس نگاه کردم... لباس غرق خون بود... یه لحظه حالت تهوع بهم دست داد... دستام به لرزه در اومد... چرخیدم... چشمم به چاقویی که روی میز کامپیوتر بود افتاد... ناخودآگاه دستمو به سمتش دراز کردم... سریع جلوی خودم و گرفتم... نباید اثر انگشتم روش می موند... .
وا رفتم... به دیوار تکیه دادم و سر خوردم... داشتم سکته می کردم... نفسم بالا نمی اومد... سایه چی کار کرده بود؟
صداشو می شنیدم که صدام می زد. گوشی رو با دستی لرزون دم گوشم اوردم. سایه گفت:
چی شد؟ دیدی؟
تته پته کنان گفتم:
می ... می ... می کشمت... .
با خونسردی خندید و گفت:
رادمان... پلیس توی راهه... دارن می یان سمت تنها مظنون پرونده... بیا سر کوچه... یه ون سیاه منتظرته.
سرمو به شدت تکون دادم... سایه منو نابود کرده بود... با صدایی لرزان گفتم:
نه!
سایه: خریت نکن... اعدامت می کنند.
_ تو... تو... چی کار کردی؟
سایه: من کاری نکردم... تو شهرام و کشتی.
بی اختیار فریادی کشیدم... قلبم دیوانه وار به سینه م می کوبید... سرمو از پشت محکم به دیوار کوبوندم. خودمو جمع کردم و داد زدم:
امکان نداره... .
سایه: همه چی علیه تواِ... مطمئن باش من کارمو خوب بلدم... توی بیمارستان دیدن که باهم درگیر شدید...چهار نفر شاهد دارند... الانم شواهدی توی خونه تون گذاشتم که نمی تونی خوابشم ببینی... رادمان... بار اولم نیست که این کارو می کنم... اعدامت می کنند... به بابات فکر کن... به سامان... بعد آرمان و بارمان می تونند رفتن تو رو هم تحمل کنند؟
رعشه ای به بدنم افتاده بود... مغزم کار نمی کرد... فشار عصبی اون قدر روم زیاد بود که نمی تونستم تحملش کنم.
سایه: یه ون سیاه سر کوچه منتظرته... فکر می کنم پلیس تا دو سه دقیقه ی دیگه برسه... رادمان... چیز زیادی ازت نمی خوایم... مطمئن باش زندگیت بهتر از این جهنمی می شه که داری توش دست و پا می زنی.
تماسو قطع کرد... دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم... پاهام می لرزید... یعنی واقعا سایه شهرام و کشته بود؟ مگه از من چی می خواست که این قدر مهم بود که به خاطرش حاضر بشه آدم بکشه؟ اگه شهرام مرده بود... اولین کسی که مظنون شناخته می شد من بودم... جلوی چشم چهار نفر شاهد درگیر شده بودیم... چاقو و لباس خونی هم جلوی صورتم بود... حتما چیزهایی دیگه ای هم جاهای دیگه ی خونه مخفی شده بود... باید چی کار می کردم؟
بدون لحظه ای فکر کردن به سمت دستشویی رفتم. گوشی موبایلم و برداشتم و توی چاه دستشویی انداختم. نه می خواستم کسی از رضا چیزی بفهمه و نه می خواستم آدمای سایه از ارتباط من و ترلان سردر بیارن... .
دو به شک بودم که چاقو رو بردارم یا نه... نمی خواستم اثر انگشتم روش بیفته... قلبم محکم توی سینه می زد... خدایا به دادم برس... .
دور و بر اتاق چرخیدم... به بن بست رسیده بودم... امیدم به ترلان و باباش بود... باید می رفتم... اگه می موندم و نمی تونستم ثابت کنم که شهرام و نکشتم اعدام می شدم... باید می رفتم.
دوان دوان از خونه خارج شدم... کم مونده بود قلبم از سینه م بیرون بجهه. بدنم می لرزید... کاملا گیج شده بودم... شکه شده بودم... نگاهی به سر کوچه کردم... یه ون سیاه منتظرم بود. به سمت ماشین ون دویدم. در پشت از داخل باز شد.
نفس عمیقی کشیدم... به سمت ون رفتم. آب دهنمو قورت دادم و سوار شدم... در پشت سرم بسته شد... سرمو چرخوندم... صدای آشنایی شنیدم:
بالاخره مغزتو به کار انداختی!
نفسم توی سینه حبس شد... به سمت صدا برگشتم... با ناباوری گفتم:
تو... !
فصل پنجم
دستام می لرزید... یعنی چی شده بود؟ چرا دوست داشتم پیش خودم فکر کنم که همه ی اینا یه بازی کثیفه؟ چرا دوست داشتم فکر کنم که همه ی اینا یه شوخیه؟
قلبم محکم توی سینه م می زد. روی تخت نشسته بودم و به ساعت دیواری زل زده بودم. چرا بابا این قدر دیر کرده بود؟
دستام یخ زده بود... نمی دونستم باید چی کار کنم... حرف های رادمان توی سرم می پیچید... یاد صدای بم و گیراش افتادم... می لرزید... انگار ترسیده بود... چی شده بود؟ چرا باید این بار آخرین بار می شد؟
سرمو به دیوار تکیه دادم... همه ی ترس ها ... همه ی شک ها... تردید ها... رو کنار گذاشتم. می دونستم اگه به بابا نگم نه تنها خودم بلکه رادمان رو هم نابود می کنم.
یاد اولین باری افتادم که دیده بودمش... یاد چشم های خوشرنگ و صورت زیباش افتادم... شاید سایه اونو به خاطر همین زیبایی می خواست... یاد حرفش افتادم که گفته بود قبلا با سایه کار می کرده ... و رضا... .
قلبم محکم توی سینه می زد. از شدت اضطراب مغزم از کار افتاده بود. فقط منتظر اومدن بابا بودم... همیشه این قدر دیر می کرد؟ یا امروز که بهش بیشتر از همیشه احتیاج داشتم متوجه شده بودم که چه قدر دیر به خونه می یاد...
در اتاق باز شد. با هیجان از جام بلند شدم... با دیدن معین وا رفتم... آخرین آدمی بود که توی اون شرایط می خواستم ببینم. خودمو دوباره روی تخت انداختم. آهی کشیدم... ضربان قلبم که یه دفعه از شدت شور و شوق بالا رفته بود دوباره به حالت نرمال برگشت.
معین درو بست و وارد اتاق شد... اخم کرده بود و عصبانی به نظر می رسید. قلبم توی سینه فرو ریخت... یادم افتاد که گوشیمو برداشته بود... خیالم از بابت رادمان راحت بود. پسر مودب و محترمی بود. معین دست به سینه زد و گفت:
این پسره ی پررو و بی ادب کی بود که زنگ زده بود؟
جان؟ رادمان؟ پوفی کردم... انگار دقیقا همون روزی تصمیم گرفته بود بی تربیت بشه که نباید! حالا معین و باید کجای دلم می ذاشتم؟ گفتم:
دوست رضاست.
معین که انگار بعد سال ها یادی از غیرت و تعصب کرده بود با اخم و تخم گفت:
با تو چی کار داشت؟
چی باید می گفتم؟ راستشو ؟ دروغ؟ می دونستم دروغ توی این موقعیت بدترین انتخابه. برای همین گفتم:
معین... یه اتفاق بد افتاده... من باید با بابا صحبت کنم. در مورد همین پسره ست.
معین سریع گفت:
چی کارت کرده؟
با عصبانیت گفتم:
یه کم از این موضع شک و تردیدت بیا پایین! من باید با بابا صحبت کنم. این پسره افتاده توی دردسر... از من خواسته بود با بابا در موردش حرف بزنم... .
معین چینی به بینیش انداخت و گفت:
به صداش نمی اومد که آدم تو دردسر افتاده ای باشه!
با تعجب گفتم:
چی می گی؟ مگه چی گفته؟ مگه به صدا اِ؟... بابا کی می یاد؟
معین شونه بالا انداخت و گفت:
رفته خونه ی عمه... مگه نمی دونستی؟
احساس کردم قلبم یه لحظه از حرکت وایستاد. با دهن باز به معین زل زدم و گفتم:
نه!
معین روی صندلی نشست و گفت:
آهان یادم نبود! اون روز که عمه اومده بود اینجا نبودی. مامانم این قدر سرش به دعوا کردنت گرم بود که یادش رفت بهت بگه... امروز خواستگار برای ژیلا اومده... بابا هم به عنوان بزرگ فامیل رفته اونجا.
با کف دست توی پیشونیم زدم. آخه امروز؟ امروز؟ خدایا! چرا این قدر من بدشانسم؟ حالا سی سال بود که کسی در خونه ی عمه رو نزده بودها! همین امشب که من با بابا کار داشتم ژیلا داشت راهی خونه ی بخت می شد! بخت مردم چه بد موقع هم باز می شه!
معین با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت:
رنگت چرا پریده؟ حالت خوبه؟
خدا رو شکر اون روز روی دور اذیت کردن نبود. دستمو پایین انداختم و گفتم:
نه!... گوش کن معین! باید یه چیزی بهت بگم... نه... ولش کن.
آخه معین از این چیزها چی می فهمید؟ از جا بلند شدم و گفتم:
من می رم دم خونه ی عمه! یه پنج دقیقه که بابا می تونه بیاد دم در!
به سمت کمد رفتم. معین گفت:
خب بهش تلفن بزن اگه این قدر واجبه! ... اصلا بی خیال! صبر کن تا سه چهار ساعت دیگه بابا می یاد.
یاد حرف رادمان افتادم که می گفت براش پاپوش درست کرده بودند... یعنی برای منم همین کار رو می کردند؟ اصلا نمی تونستم صبر کنم. نمی تونستم یه جا بند بشم. می ترسیدماگه بیشتر از این لفتش بدم بیشتر گرفتار بشم.
رو به معین کردم و گفتم:
سه چهار ساعت دیگه خیلی دیره... .
معین که با دیدن حال و احوالم هل کرده بود گفت:
خب زنگ بزن بهش... .
سر تکون دادم و گفتم:
توی راه می زنم.
معین از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت تا شلوارمو عوض کنم. بعد از یه دقیقه دوباره درو باز کرد و داخل شد. گفت:
حالا ماجرا در مورد چی هست؟
همون پالتوی مشکی رو پوشیدم و شال آبیمو روی سرم انداختم. سوئیچ ماشینو برداشتم و گفتم:
برای این پسره پاپوش درست کردند و انداختنش توی دردسر... .
معین اخم کرد و گفت:
چه پاپوشی؟ چه دردسری؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
باور کن خودمم نمی دونم.
معین با شک و تردید ابرو بالا انداخت و گفت:
حالا این پسره کی هست که این قدر برات مهم شده؟
نمی تونستم بگم برای خودم نگرانم! برای همین گفتم:
بهم گفته بود که به بابا بگم... ولی ... من غفلت کردم... .
معین که خیالش تا حدودی راحت شده بود گفت:
خیلی خب... حالا اگه خیلی کارت ضروری نیست نرو اونجا... مجلس رسمیه. ضایع بازی در نیار.
چشم غره ای بهش رفتم... می دید که حالم خوب نیست و رنگم عین گچ شده ها!
در خونه رو باز کردم و خواستم پامو بیرون بذارم که چیزی به فکرم رسید... نباید همه ی درها رو پشت سرم می بستم... باید یه قدم جلوتر از سایه حرکت می کردم. به سمت معین چرخیدم و گفتم:
معین... رضا رو می شناسی دیگه! شماره ش و بهت می دم... اون از رادمان ... همین پسره که زنگ زده بود... خبر داره... رادمان رحیمی... باشه؟ یادت نمی ره؟
معین اخم کرد و گفت:
چرا شماره شو بهم می دی؟
موبایلمو دراوردم و نگاهی به شماره ی رضا کردم... خوب شد اون روز توی خونه ی آوا شماره شو بهم داده بود... نمی خواستم کسی از آوا شماره ی رضا رو بگیره و اونو به ماجرا مشکوک کنه. اصلا دوست نداشتم پای آوا هم این وسط کشیده بشه. طبق یه قرارداد نامرئی من، رادمان و رضا عهد کرده بودیم که آوا رو از این قضیه دور نگه داریم... به خودم قول دادم به محض تموم شدن ماجرا جیک و پوک رضا و رادمان و در بیارم و کف دست آوا بذارم.
شماره رو روی کاغذ نوشتم و گفتم:
هیچی... همین جوری... یه نفر دیگه هم به جز من توی جریان باشه بد نیست.
معین اخم کرد. در خونه رو بست و گفت:
نمی خواد بری... خیلی مشکوک می زنی. صبر کن بابا بیاد... اصلا از همین جا زنگ بزن.
نچ نچی کردم و گفتم:
گیر نده معین! باید برم.
معین صداش و بلند کرد و گفت:
داری شماره ی رضا رو بهم می دی که اگه یه وقت بلایی سرت اومد بتونیم بفهمیم ماجرا چیه... فکر کردی نمی فهمم خودتم توی دردسر افتادی؟ این پسره کیه؟ دوست پسرته؟ این همه مدت که می گفتی می ری پیش آوا پیش این مرتیکه بودی؟
تو چشماش زل زدم و گفتم:
می دونی چیه معین؟ خیلی خوب شد که رفتی سراغ حسابداری... تو واقعا حس ششم ضعیفی داری... همون بهتر که به حرف بابا گوش ندادی و حقوق نخوندی.
معین با عصبانیت گفت:
باز پررو شدی؟
حالا این وسط داشتیم دعوا می کردیم! در خونه رو باز کردم و گفتم:
یه امروز آدم باش! من زود می یام.
درو پشت سرم بستم. با سرعت به سمت ماشینم رفتم. توی ماشین نشستم و کمربندمو بستم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اضطرابی که داشتم و کنار بزنم. همون طور که داشتم قفل فرمونو باز می کردم با موبایلم به بابا زنگ زدم... یه بوق... دو بوق... سه بوق... بر نمی داشت! مشتی به فرمون ماشین زدم و داد زدم:
آه! نمی گه شاید یه کی کار واجب داشته باشه!
می دونستم موبایل بابا اکثرا روی سایلنته. دوباره زنگ زدم... جواب نمی داد... سری به نشونه ی تاسف تکون دادم... براش اس ام اس زدم:
بابایی... بهم زنگ بزن... یه کار فوق واجب دارم... .
شماره ی مامان و گرفتم... می دونستم فایده ای نداره... مامان همیشه موبایلشو می ذاشت توی کیفش و اکثرا صداشو نمی شنید... همون طور که انتظار داشتم گوشی رو جواب نداد. پوفی کردم و ماشینو روشن کردم.
همون طور که با سرعت به سمت خونه ی عمه می رفتم به رضا فکر می کردم... باید بهش زنگ می زدم؟ یا باید می ذاشتم بابا سر فرصت درست و حسابی ازش حرف بکشه؟ مشخص بود که اون و رادمان هیچ میلی به حرف زدن ندارند. معلوم نبود چی کار کرده بودند... هر چند ثانیه یه بار جمله های رادمان توی ذهنم می یومد... با سایه همکار بود... خدای من! گیر چه کسایی افتاده بودم!
ناخودآگاه با یه حرکت مارپیچی از سمت راست به سمت چپ اتوبان رفتم... چشمم به یه زانتیای سفید افتاد... قلبم توی سینه فرو ریخت... نکنه پلیس نامحسوس باشه؟ یه کم سرعتمو کم کردم. قلبم محکم توی سینه می زد. زیرلب گفتم:
خدا غلط کردم... .
زانتیا از کنارم رد شد... نفس راحتی کشیدم... ماشین معمولی بود. چشمم به آینه افتاد... یه مزدای سفید با کاپوت جمع شده پشتم بود... نفسم توی سینه حبس شد... سایه دنبالم بود!
پامو روی گاز گذاشتم... این کارو کاملا بی اراده انجام دادم. چند بار پشت سر هم سبقت گرفتم و سعی کردم جلو بزنم و سایه رو جا بذارم ولی گمم نمی کرد... شیطونه می گفت دوباره باعث بشم تصادف کنه... .
یه صدایی توی سرم گفت:
حالا چرا این قدر تند می ری؟ می خوای خونه ی عمه رو یاد بگیره؟ می خوای باباتو ببینه؟
چی کار باید می کردم؟ بعد از کاری که با رادمان کرده بود بیشتر از قبل ازش ترسیده بودم. قلبم محکم توی سینه می زد. هیچ جوری نمی تونستم به خودم دلداری و امید بدم... یعنی باهام چی کار داشت؟
ترافیک! همینو کم داشتم. با مشت به فرمون زدم. لعنتی! حالا باید چی کار می کردم؟ سایه بهم رسید. کنار ماشینم متوقف شد. نگاهش نمی کردم. صدای تالاپ و تلوپ قلبمو می شنیدم. صدای بوق ماشین سایه رو که کنارم بود شنیدم... توجهی بهش نکردم. می خواست چی کار کنه؟ مجبورم کنه که باهاش حرف بزنم؟ شاید بهتر بود که راهمو به سمت خونه کج می کردم... به هر حال تا شب می تونستم بابا رو ببینم. می ترسیدم اگه این طور پیش برم هیچ وقت نتونم ماجرا رو با بابا درمیون بذارم... اگه سایه همین جا کارو تموم می کرد و منو مجبور می کرد که باهاش برم چی؟ مگه چه قدر طول کشیده بود که رادمان و توی دردسر بندازه؟
سایه یه بوق ممتد زد. بی اختیار سرم به سمتش چرخید. عصبانی به نظر می رسید. داد زد:
هنوز سر حرفت هستی؟
دستمو توی کیفم کردم و موبایلمو در اوردم. شیشه ی رو پایین دادم. گوشی رو نشونش دادم و گفتم:
یا راهتو بکش و برو یا به پلیس زنگ می زنم.
سایه پوزخندی زد و گفت:
پس راضی نشدی! باشه... خودت خواستی!
قلبم توی سینه فرو ریخت. اگه ماجرای رادمان نبود این تهدیدشو جدی نمی گرفتم ولی با این حرفش بدجوری نگران شدم. شیشه رو بالا دادم. سایه هم همین کار و کرد. نگاهشو به جلو دوخت... دیگه نگاهم نمی کرد... یه لحظه به فکرم رسید که یه کاری کنم تصادف کنه و توی همین تصادف زخمی بشه... یه تصادف شدید! هرچند که می دونستم سوار ماشین ایمن و محکمیه ولی اگه می تونستم یه تصادف شدید پیش بیارم شاید خدا کمک می کرد و سایه رو برای چند روز راهی بیمارستان می کردم... بد فکری به نظر نمی رسید ولی چطوری می تونستم همچین موقعیتی رو پیش بیارم؟ سایه که احمق نبود... عمرا دنبالم راه نمی افتاد. با کلافگی دستی به پیشونیم کشیدم... .
دوباره شماره ی بابا رو گرفتم... یه بوق ... دو بوق ... با کلافگی پوفی کردم. در همین موقع بابا گوشی رو برداشت. از شدت هیجان از جا پریدم. سریع گفتم:
بابا! الو؟
بابا که صداشو پایین اورده بود گفت:
جانم بابا؟
نیم نگاهی به سایه کردم که با حالت مشکوکی نگاهم می کرد.
_ بابا! باید باهاتون حرف بزنم. الان می یام دم خونه ی عمه... تا بیست دقیقه دیگه می رسم.
بابا : چیزی شده؟ خیلی واجبه؟
_ آره خیلی واجبه.
بابا: در مورد چیه؟
_ راستش چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که من بهتون خبر ندادم... همون روز که با آوا برای خرید رفتم.
بابا: چه اتفاقی؟ داری نگرانم می کنی!
_ نگران نباشید... ولی می یام دم خونه ی عمه که با هم حرف بزنیم.
بابا: با ماشین به کسی زدی؟
چشمامو بستم و دستی به صورتم کشیدم... همیشه می ترسید که من یکی رو با این رانندگیم به کشتن بدم.
_ نه!
بابا: پس چی؟
_ می یام می گم دیگه!
بابا: خیلی خب... منتظرتم... خب الان دل شوره گرفتم. حداقل بگو در مورد چیه؟
_ یکی یه کاری بهم پیشنهاد داده بود که به نظرم خلاف می اومد. پیشنهادشو رد کردم ولی نگرانم.
بابا یه کمی هل کرد و گفت:
چه کاری؟
_ شغل رانندگی! ولی فهمیدم کار درستی نیست. رد کردم بابا... فقط می خواستم بهتون بگم.
بابا: تا بیست دقیقه ی دیگه اینجا باشی ها! مراقب باش... تند نرو.
_ چشم!
بابا: دیدی آخر سر با این رانندگیت کار دست خودت دادی!
_ می دونید چرا از اول بهتون نگفتم؟ برای این که از همین حرفاتون می ترسیدم.
بابا: یعنی چی؟
_ هیچی... تا بیست دقیقه ی دیگه اونجام... خداحافظ.
بابا: خیلی مراقب باش بابا... مرتب بهت زنگ می زنم... تند نرو... سبقتم نگیر... آروم رانندگی کن...
_ چشم!
تماسو قطع کردم. نفس راحتی کشیدم. احساس امنیت بیشتری می کردم ولی هنوزم قلبم محکم تو سینه می زد. به خودم دلداری دادم:
فقط بیست دقیقه... فقط بیست دقیقه مونده.
می دونستم که قبلش باید سایه رو بپیچونم ولی توی اون ترافیک... .
بالاخره بعد از ده دقیقه از اتوبان خارج شدم. وارد یه خیابون به نسبت شلوغ شدم. مثل هر وقت دیگه ای که توی ترافیک گیر می کردم سرم درد گرفته بود. اعصابم تحریک شده بود و بهم ریخته بود. اصلا حواسم به رانندگیم نبود. مرتب به آینه نگاه می کردم تا ببینم سایه کجاست... بعد از چند دقیقه دیگه اونو پشت سرم ندیدم... نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت... نمی دونستم سایه برای چی دست از تعقیب کردنم برداشته. به دلم بد اومده بود... نکنه رفته بود تا نقشه ای که برام کشیده بود رو عملی کنه؟
چشمم به ماشینی افتاد که داشت از رو به رو می اومد. صدای بوقش بلند شد. سریع توی لاین دیگه رفتم. نزدیک بود بهش بزنم... حواسم به کلی پرت شده بود. اصولا آدم مضطربی نبودم... حتی برای کنکور هم اضطراب نداشتم ولی تلفن رادمان بدجوری منو بهم ریخته بود.
سعی کردم خونسرد باشم... چند بار نفس عمیق کشیدم... تو دلم گفتم:
درست می شه... دستشون بهت نمی رسه... بابا الان منتظره... به معین هم که سرنخ دادی... رادمان از اولش هم بی عرضه بود. یادت نیست چه شل وایستاد و اجازه داد کیفشو بزنند؟ روحیاتش همین طوریه! زود تسلیم می شه.
یه کمی حالم بهتر شد... انگار هرچه قدر پیش خودم توی سر رادمان می زدم سرحال تر می شدم... مدام به خودم می گفتم تو مثل اون نیستی!
کم کم سردردم از بین رفت. ضربان قلبم به حالت عادی برگشت... هرچند که کف دستام یخ زده بود و چشمام بی اراده به سمت آینه می چرخید.
در همین موقع صدای بلند موتوری رو از کنارم شنیدم... داشت کنار ماشینم می اومد. توجهی بهش نکردم. یه دفعه به ماشین نزدیک شد و به شیشه زد. از جا پریدم. با وحشت نگاهش کردم... دو نفر روی موتور نشسته بودند. اولی کلاه کاسکت سرش بود ولی دومی نه. مرد دوم بهم اشاره کرد که ماشینو کنار بزنم... تو دلم گفتم:
حتما!
با دست اشاره کردم که چی کار داری؟ مرد دوم باتومی رو از دست چپ به دست راست داد... قلبم توی سینه فرو ریخت... یه دفعه موتوری به سمت ماشینم پیچید... مرد دوم با باتوم محکم توی شیشه زد... .
جیغی زدم و یه لحظه کنترل ماشینو از دست دادم... سریع فرمونو چرخوندم و کنترل ماشینو یه بار دیگه توی دستام گرفتم. موتوری به ماشین نزدیک شد. بهش فرصت ندادم که ضربه ی دومو بزنه. به سمت موتور پیچیدم... سرعتشو کم کرد... جلوی موتور پیچیدم و پامو روی گاز گذاشتم که... چشمم به ماشین هایی افتاد که توی راه بندون انتهای خیابون متوقف شده بودند. سریع توی اولین کوچه ی فرعی که دیدم پیچیدم... ضربان قلبم دوباره اوج گرفته بود. زیرلب گفتم:
بن بست نباشه... خدایا بن بست نباشه.
ولی بود... قلبم دوباره توی سینه م فرو ریخت. هینی گفتم و سریع پیچیدم... از شانس من توی کوچه پرنده پر نمی زد. صدای موتورو می شنیدم که هر لحظه بهم نزدیک تر می شد. ماشینو صاف کردم و پامو روی گاز گذاشتم. با سرعت به سمت موتور رفتم... نه اون از سر راه کنار می رفت و نه من... بوق زدم... نور بالا زدم... آخرین لحظه از کنارش پیچیدم و رد شدم. قلبم توی دهنم بود. کف دستام عرق کرده بود و روی فرمون سر می خورد. احساس می کردم تمام بدنم از ترس می لرزه... این دیوونه از کجا پیداش شده بود؟ به سمت خیابون اصلی رفتم. چشمم به ماشین هایی افتاد که پشت سر هم متوقف می شدند... یه حسی بهم می گفت که یه نفر مخصوصا راه و بند اورده... با سرعت از فرعی توی خیابون اصلی انداختم. توی لاین مخالف شروع به رانندگی کردم. صدای بوق ماشین ها... ناسزای راننده ها... توی گوشم بود... نوربالا می زدند و نزدیک بود کورم بکنند... تعداد ماشین ها زیاد بود و نمی تونستم با سرعت برونم. صدای موتور رو شنیدم... قلبم دوباره به تپش در اومد. زیرلب گفتم:
خدایا! کمکم کن.. این دیوونه چی از جونم می خواد؟
دوست داشتم با ماشین بهش بزنم... یا بلایی رو که سر سایه اوردم سرش بیارم ولی نمی شد... موتور بود! می ترسیدم توی تصادف بمیره!
موتور دوباره بهم رسید. قلبم اون قدر محکم می زد که دیوونه م کرده بود. دستام به لرزه در اومده بود. دوباره موتور به شیشه ی ماشین نزدیک شد. کسی که ترک موتور نشسته بود دستشو بالا برد و باتوم و یه بار دیگه به شیشه زد... جیغ زدم... چرا هیچکس توی خیابون به اون شلوغی به دادم نمی رسید؟
سرعت ماشینو بیشتر کردم... خیلی داشتم خطرناک رانندگی می کردم... سرعتم بیشتر از اونی بود که بتونم با وجود مهارتم توی اون خیابون شلوغ رانندگی کنم... مرتب سبقت می گرفتم ولی موتور به راحتی از بین ماشین ها رد می شد و دوباره خودشو بهم می رسوند.
تقریبا به سر خیابون رسیده بودیم. گاز دادم... موتور هم همین طور.... یه دفعه عین دیوونه ها جلوم پیچید... سریع فرمونو به سمت چپ کج کردم. یه ماکسیما از رو به رو داشت می اومد. فرمون و بیشتر کج کردم تا شاخ به شاخ نشم... ماشینم آخرین لحظه بهش مالیده شد... تعادل ماشین بهم خورد و برای کثری از ثانیه کنترل ماشینو از دست دادم... فرمونو به چپ پیچوندم... به راست پیچوندم... پامو از روی گاز برداشتم... چشمم به زنی با چادر مشکی افتاد که جلوی ماشین بود.
محکم روی ترمز زدم. فرمونو به سمت راست کج کردم... و ... .
صدای بلند برخورد کردن جسمی با شیشه ی ماشینو شنیدم... سر زن محکم توی شیشه خورد و بعد از یه دور غلت خوردن روی کاپوت به زمین افتاد... رد خون روی شیشه ی ماشین موند... .
ثانیه ای بعد ماشینی محکم به ماشینم کوبید و روی صندلی شاگرد پرت شدم. صدای بلند بوق ماشین ها رو شنیدم... دست چپم از درد داشت منفجر می شد... یه ماشین به در زده بود و ضربه ی محکمش طرف چپ بدنمو سر کرده بود... .
یه لحظه چشمم سیاهی رفت. صدای بلند فریاد مردم و جیغ یه زنو می شنیدم... تمام بدنم می لرزید... سرم گیج می رفت... صدای دور شدن موتورو شنیدم... وظیفه ش و انجام داده بود... .
در مچاله شده بود ولی خوشبختانه تونستم پاهامو بیرون بکشم... حالت تهوع داشتم... سعی می کردم به شیشه ی خونی نگاه نکنم. صدای برخورد سر زن با شیشه ی ماشین هنوز توی گوشم بود... حالت تهوعم بیشتر شد. دستمو روی دهنم گذاشتم... تمام بدنم می لرزید... یخ زده بودم... دستام اون قدر می لرزید که نمی تونستم بهشون نگاه کنم... نفسم بالا نمی اومد... چی کار کرده بودم؟
چشمم به چند نفر افتاد که دور ماشین جمع شده بودند... راننده ی پیکانی که بهم زده بود هم پیاده شده بود و سر خونیشو با دست گرفته بود... انگار سرش به فرمون خورده بود... نگاهی به مردم کردم... چشماشون چهار تا شده بود... بعضی ها مثل من دستشونو جلوی دهنشون گرفته بودند. چند نفر روشونو از اون منظره برگردونده بودند... از همه بدتر کسی بود که داشت با هیجان با موبایلش حرف می زد... می دونستم داره به پلیس خبر می ده... .
یه صدایی توی سرم گفت:
گند زدی دختر! تصدیقم نداری!
با همون حال خراب خودمو به در شاگرد رسوندم... درو باز کردم. قبل از این که پامو روی زمین بذارم سرمو پایین انداختم... چشمم به یه جفت چشم سیاه باز و یه صورت خونی و له شده افتاد... جیغی بلند زدم... خودمو به عقب پرت کردم... زن چادری دقیقا زیر ماشین افتاده بود... .
جیغ های هیستریک و پیاپی ام ادامه پیاده کرد... از پشت به در مچاله شده ی راننده خوردم... دستم عین بیمارهای عصبی می لرزید و نمی تونستم کنترلشون کنم... چشمامو بستم و از ته دل جیغ زدم... صورت زن با چشم های باز مشکی... پیشونی شکافته ... بینی شکسته... لب های پاره شده... و صورتی غرق خون پیش چشمم جون گرفت... وحشت زده چشمامو با دست گرفتم و جیغ زدم:
نه... نه ... نه!
خودمو پیچ و تاب می دادم و نمی تونستم آروم بگیرم... ولی باید بیرون می رفتم... نمی تونستم توی اون فضایی بسته بمونم... نمی تونستم نفس بکشم... .
دستمو به صندلی گرفتم و پشت ماشین رفتم. در پشتو باز کردم و با زانوهایی که از شدت لرزش نمی تونستند وزنمو تحمل کنند ایستادم... به ماشین تکیه دادم... سعی کردم به زنی که زیر ماشین افتاده بود نگاه نکنم... .
زانوهام اون قدر می لرزید که نزدیک بود زمین بخورم. تمام صورتم از اشک خیس شده بود... چه غلطی کرده بودم؟ نکنه اون زن مرده باشه؟
عقب عقب رفتم... از ماشین دور شدم... مردم هر لحظه به ماشین نزدیک تر می شدند... یه لاین خیابون کاملا بند اومده بود... راننده ی پیکان لب جوی آب نشسته بود و سرشو با دستمال چسبیده بود. یکی از مردها به سمتم اومد و گفت:
چی کار کردی دختر؟ مگه دیوونه شدی؟ می بینی چه غلطی کردی؟
یه پسر بازوی اون مردو گرفت و گفت:
یه موتوری داشت اذیتش می کرد... من دیدم... با باتوم توی شیشه ی ماشینش زد... ترسید و کنترل ماشینو از دست داد...
روی زمین نشستم... نفسم بالا نمی اومد... قلبمو کاملا توی گلوم حس می کردم... معده م پیچ می خورد... اگه اون زن مرده باشه... .
به هق هق افتاده بودم... گریه های عصبیم بند نمی اومد... مردم هر لحظه بهم نزدیک تر می شدند... اون قدر حالم خراب بود که جرئت نمی کردند بهم کاملا نزدیک بشن... در گوش هم یه چیزهایی می گفتند... صداهاشونو از بین هق هق گریه هام می شنیدم:
_زن رو کشت... وای خدا... زیرش کرد... .
_ کم سن و سالم هست... حتما تازه تصدیق گرفته.
_ دیوونه! داشت خلاف جهت می اومد... .
_بذارید آمبولانس و پلیس بیان ببینیم چی می شه... .
پلیس هم تو راه بود! بدبخت شدم... یه لحظه مردم از جلوی چشمم کنار رفتند و چشمم به جنازه ی زن افتاد... دستاش به طرفین باز بود و سرش به سمت بالا بود... دهنش نیمه باز بود و از همون فاصله می تونستم صورت خونی و له شده ش و ببینم... من کشته بودمش... من! توی شب تا آخرین لحظه نتونسته بودم اونو با چادر مشکی تشخیص بدم... .
راننده ی پیکان داد می زد و ناسزا می داد:
هی می گم این زنا نباید پشت رل بشینند... نگاه کن این دختر چی کار کرد! هم ماشین منو داغون کرد هم زن مردمو به کشتن داد... این زن حتما بچه داره... شوهر داره... آخه دختر چرا نشستی پشت ماشین وقتی نمی تونی رانندگی کنی؟ جواب بچه های یتیم این زنو چی می خوای بدی؟
هق هق گریه هام شدت گرفت... یه دفعه از جام بلند شدم و به سمت جوی آب رفتم. همه ی محتویات معده مو برگردوندم... لب جوی آب ولو شدم... چشمم سیاهی می رفت... رعشه به بدنم افتاده بود... تمام بدنم عرق کرده بود... قلبم اون قدر محکم می زد که می ترسیدم از سینه م بیرون بجهه.
صدای مردم توی گوشم می پیچید:
_ یه موتوری داشت اذیتش می کرد... داشت از دست اون در می رفت.
_ دختر به این جوونی پشت رل می شینه همین می شه دیگه! این جامعه م پر از گرگ... .
_ خدا به خانواده ی این زن صبر بده... .
_ چرا پلیس نمی رسه؟
دستامو روی گوشام گذاشتم و از ته دل جیغ زدم... یه بار... دوبار... سه بار... .
دستامو پایین اوردم... سرمو روی جدول گذاشتم و زدم زیر گریه... نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم... داشتم از ترس... اضطراب و وحشت می مردم.
یه دفعه صدای ترمز بلند یه ماشینو شنیدم... بی اختیار سرم به سمت ماشین چرخید... مزدای سفید!
سایه درو باز کرد و دوان دوان به سمتم اومد... حتی نیم نگاهی هم به صحنه ی تصادف ننداخت. بازومو گرفت و در گوشم گفت:
بلند شو... زود باش.
شال صورتی رنگ از سرش افتاده بود و موهای مش کرده اش دور و برش رها شده بود... هیجان زده به نظر می رسید. بازومو از توی دستش در اوردم... هق هق گریه بهم اجازه نمی داد که صحبت کنم. سایه کنارم نشست و آهسته گفت:
زدی آدم کشتی... می فهمی؟ تو که تصدیق نداری... می دونی یعنی چی؟
توی چشماش زل زدم... اون شب لنز آبی گذاشته بود... جمله ای رو گفت که تا آخرین روز زندگیم فراموش نمی کنم:
یعنی قتل عمد!
قلبم توی سینه فرو ریخت... سرم گیج رفت و یه لحظه نزدیک بود غش کنم... راست می گفت... گواهینامه م باطل شده بود... خلاف جهت رانندگی کرده بودم... و آدم کشته بودم!
چشمام سیاهی می رفت... سایه دستمو کشید و گفت:
بجنب! مردم زنگ می زنند به پلیس... قبل از این که شانس فرارو ازت بگیرن بیا بریم... آدم کشتی! می فهمی؟
دستمو کشید و از زمین بلندم کرد. زیرلب گفت:
بدو... زود باش...
دوباره دستمو کشید و به سمت ماشینش دوید... از جا کنده شدم و تمام انرژیم و توی پاهای لرزانم ریختم. با سرعت به سمت ماشین دویدیم... صدای مردم از پشت سرمون بلند شد:
_کجا؟
_ داره در می ره... .
_ بدو آقا!
_ بگیرش... داره در می ره.
سریع درو باز کردم و خودمو توی ماشین انداختم. سایه سوار شد و قفل مرکزی رو زد. چند نفر از مردها بهمون رسیدند. با دست به شیشه ی ماشین زدند.
_ باز کن درو... .
_ وایستا ببینم.
_ کجا داری می ری آدم کش؟
سایه پاشو روی گاز گذاشت و ماشین از جاش کنده شد... سرمو به پشتی تکیه دادم و بعد انرژیم ته کشید... چشمام سیاهی می رفت... حسی بین بیهوشی و هوشیاری داشتم... زنی رو پشت سر گذاشته بودیم که من کشته بودمش... من آدم کشته بودم... .