آوا اصرار داشت که ظرف های ناهارو خودش بشوره. مامانم تعارف می کرد و می گفت نه! شما مهمونید... منم روی صندلی نشسته بودم و با بی تفاوتی نگاهشون می کردم... از کار خونه بدم می اومد... از کار بیرون هم بدم می اومد... کلا از کار کردن بدم می اومد!
مامانم بالاخره تونست آوا رو منصرف کنه و خودش دست به کار شد. من و آوا روی صندلی های توی آشپزخونه نشستیم. مامانم بهم اشاره کرد که چای دم کنم. از جا بلند شدم و قوری رو برداشتم. یه قاشق چای توش ریختم و زیر شیر کتری گرفتم تا آب جوش توش بریزم. مامانم پرسید:

خب آوا جون! ایشالا کارهاتون و برای عروسی کردید؟
آوا گفت:
بله تا حدودی!
مامانم گفت:
باید سخت باشه دست تنها! خانواده ی آقای دکتر تهران نیستند... نه؟
تو دلم گفتم:
آقای دکتر؟ آهان! رضا رو می گه... اون که هنوز دانشجو اِ بابا!
آوا گفت:
مامان و باباش اصفهان زندگی می کنند. رضا وقتی دانشگاه قبول شد اومد تهران. الان چند سالی هست که تنها زندگی می کنه.
مامان پرسید:
عروسی رو اصفهان می گیرید یا تهران؟
آوا لبخند زد و گفت:
هنوز داریم در موردش حرف می زنیم.
خندیدم و تو دلم گفتم:
صحبت؟ منظور همون دعواهای تاریخیشونه؟
در همین موقع آب جوش روی زمین ریخت. از جا پریدم. سریع شیر کتری رو بستم. آوا سریع بلند شد و قوری رو از دستم گرفت و گفت:
خب این جوری که تو کجش کردی چای از لوله ش می ریزه بیرون دیگه!
مامانم که داشت حرص می خورد گفت:
یعنی تو چای هم نمی تونی دم کنی؟
خنده کنان گفتم:
چرا شلوغش می کنید؟ خب حواسم به حرفاتون پرت شد... خدایی هرچی بلد نباشم چای دم کردن که بلدم.
آوا زیرلب گفت:
از اون چای های کمرنگی که هر دفعه می ذاری جلوم مشخصه چه قدر بلدی!
نیشگونی از بازوش گرفتم. آوا قوری رو روی کتری گذاشت.
پنج دقیقه ی بعد به اتاقم رفتیم. آوا روی تخت دراز کشید و من روی صندلی میز آرایشم نشستم. آوا که داشت با ناخوناش ور می رفت گفت:
امروز رفتم دیدن رضا!
گفتم:
چیز جدیدی نیست! هر روز می ری دیگه! خوب چشم مامان باباها رو دور دیدید. این مامان اینای تو نمی خوان از مسافرت برگردن و جمعت کنند؟
آوا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
بذار حرف بزنم! وسط حرفم نپر.
سر تکون دادم. آوا آهی کشید و گفت:
تو فکر می کنی من خیلی تند رفتم؟ از دیشب تا حالا یه کم عذاب وجدان گرفتم. با این که اصلا از رادمان خوشم نمی یاد ولی دلم براش می سوزه. خانواده شون کاملا از هم پاشیده ست. خودش هم یه جورایی افسرده ست. رضا می گه هیچ دوستی نداره که باهاش صمیمی باشه. فکر می کنم یه کم بدجنسی کردم که نذاشتم با رضا راحت باشه... از طرفی نگرانم.
با دلخوری به آوا نگاه کردم و گفتم:
تو که ماجرا رو به من نمی گی... انتظار داری چطور راهنماییت کنم؟
آوا دست هاشو پایین انداخت و گفت:
اگه یه درصد فکر می کردم درک می کنی می گفتم... اگه بهت بگم دیگه نمی تونی دیدت رو به رضا عوض کنی.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
مگه چی کار می کردن؟ تو که می گفتی رضا اهل دوست دختر بازی هم نبود.
آوا گفت:
اگه بابات بفهمه... ازم ناامید می شه... آخه همیشه امید داره که من تو رو عاقل کنم.
پوزخندی زدم و گفتم:
نه بابا! خیلی وقته ناامید شده... فهمیده تو از این عرضه ها نداری.
آوا بالش و از زیر سرش برداشت و به سمتم پرت کرد. بالشو توی هوا گرفتم و خنده کنان گفتم:
خب راست می گم دیگه!
آوا با عصبانیت گفت:
من دارم درد و دل می کنم توی نامرد داری مسخره می کنی. بابا سه ماه دیگه عروسیمه. تازه دارم به این نتیجه می رسم که چه قدر با احساس جلو رفتم... تازه دارم می فهمم اصلا پشت تصمیم هام منطق نبوده. رضا خانواده ی خوبی داره... خوش اخلاقه... صادق و روراسته... وضع مالیش خوبه... تحصیلاتش خوبه... باهوشه... قیافه ش خوبه... ولی وقتی برای درس خوندن اومد تهران... به عنوان یه پسر هجده نوزده ساله خیلی خودشو گم کرد... دیگه خانواده بالای سرش نبودن و نمی دونم... شاید دوست های ناباب کشوندنش سمت پارتی رفتن و اینا. خودش می گه هیچ وقت دوست دختر نداشته... منم باور می کنم. می دونم که راست می گه ولی از طرف دیگه به این موضوع فکر می کنم که اگه قبل از ازدواج نتونسته خودشو جمع و جور کنه هیچ دلیلی نداره که بعد از ازدواجم آدم بشه... اونم توی ایران که خیلی از مردها تازه بعد از ازدواج یادشون می افته جوونی نکردن و ... تازه موضوع خانواده ش هم هستن که خیلی اذیت می کنند... تازه دارم به این موضوع فکر می کنم که ازدواج کردن با پزشکی که باید چند شب توی هفته کشیک باشه خیلی سخته... این فکرم مثل خوره افتاده به جونم که یه وقت نکنه رضا همه ی ماجرا رو بهم نگفته باشه...
آوا آهی کشید و حرفشو قطع کرد. سرتکون دادم و گفتم:
آره... می دونم... ممکنه بعضی از مردها بعد از ازدواج یه سری کارها رو بکنند ولی نه مردهایی مثل رضا که هفت سال تنهایی توی یه شهر دیگه و دور از خانواده هاشون زندگی کردند. اون مال کسایی هستنش که توی خانواده های متعصبی بزرگ شدن و پشت خودداری هاشون اعتقاد نبوده... اجبار بوده. بعد از ازدواج که این اجبار برداشته می شه خیلی کارها می کنند. تو از این لحاظ نگران رضا نباش.
تو دلم گفتم:
ظاهرا هر غلطی می خواسته توی دوران قبل از ازدواج کرده!
ادامه دادم:
نگرانی هاتو درک می کنم... ولی بد موقعی به شک افتادی.
آوا پوزخندی زد و گفت:
برای این که رادمان بدموقع سرو کله ش پیدا شده. رضا قسم خورده بود دیگه باهاش نمی گرده ولی دیروز توی خونه ش جوری رادمان و نگاه می کرد انگار داره برادر کوچیکه شو نگاه می کنه.
پرسیدم:
برادر کوچیکه؟ مگه چند سالشه؟
آوا اون قدر بد نگاهم کرد که سرمو پایین انداختم. گفتم:
تو تو مغزت گیر دادی به این که من به این یارو نظر دارم. من از مردهای خوشگل خوشم نمی یاد... مرد خوشگل مال دیگرونه!
آوا خندید و گفت:
پس دردت اینه که شوهر زشت می خوای! حالا ریخت شوهرتو شاید یه جوری بتونی تحمل کنی... بنده ی خدا ژنش به بچه هاتم می رسه. بچه هاتو می خوای چی کار کنی؟
بعد از دو ساعت شوخی و خنده آوا رفت. برام عجیب بود که آخرش هم ماجرای رضا رو بهم نگفت. به نظرم موضوع مهمی نمی اومد و بیشتر چیزی بود که آوا خجالت می کشید مطرحش کنه. تصمیم گرفتم آوا رو بیشتر از این اذیت نکنم و دیگه در این مورد ازش چیزی نپرسم.
عصر بود که از اتاقم بیرون اومدم. معین روی مبل نیم خیز شده بود و همون طور که تخمه می خورد به تلویزیون زل زده بود. چشماش گشاد شده بود و هر لحظه به حالت ایستاده نزدیک تر می شد... داشت فوتبال نگاه می کرد. آهسته وارد هال شدم. کنترلو از روی مبل برداشتم. به صفحه ی تلویزیون نگاه کردم. فوتبالیست توپو شوت کرد... معین از جا پرید... دکمه رو زدم و تلویزیون و خاموش کردم. معین با ناباوری به صفحه ی خاموش تلویزیون نگاه کرد... تازه فهمید که چی شد... با خشم به سمتم برگشت. کنترلو روی مبل انداختم و با خونسردی به سمت آشپزخونه رفتم. معین داد زد:
کجا؟ داری می ری پشت مامان قایم بشی؟
توی آشپزخونه بابا رو دیدم که داشت برای خودش چای می ریخت. با خونسردی رو به معین کردم و گفتم:
مامانو پیدا نکردم... اومدم پشت بابا قایم شم.
بابام آهسته خندید. معین گفت:
این کار مسخره ت یعنی چی؟
گفتم:
صبح داشتم سریال دانلود می کردم قطعش کردی. یادت رفته؟ نود و هفت درصد دانلود شده بود.
معین کنترلو برداشت و تلویزیون و روشن کرد و گفت:
بذار فوتبال تموم شه بهت می گم! نشونت می دم! تازگی ها خیلی پررو شدی.
دنبال بابا از آشپزخونه بیرون اومدم و گفتم:
نه همچین هم تازه نیست!
بابا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
بسه!
معین چشم غره ای بهم رفت و با اعصاب خوردی دوباره به تلویزیون زل زد. بابا روزنامه رو برداشت و صفحه ی حوادثو باز کرد. پوفی کردم و تو دلم گفتم:
عاشق خبرهای این طوریه! انگار سرکار به اندازه ی کافی از این چیزها نمی بینه!
بابام با دیدن تیتر درشت صفحه ی حوادث نچ نچی کرد و گفت:
ترلان بیا اینو بخون! ببین با چه روش هایی مواد مخدر وارد می کنند.
با بی حوصلگی گفتم:
بابا تو رو خدا بی خیال! از بچگی منو به جای قصه های خوب برای بچه های خوب با صفحه حوادث روزنامه بزرگ کردید.
یادم اومد که از سن ده یازده سالگی صفحه ی حوادث روزنامه رو می خوندم. دیگه برای خوندنش اشتیاقی نداشتم.
تصمیم گرفتم بیرون برم و با ماشین عزیزم که تازه معین از تعمیرگاه اورده بودش یه دوری بزنم. طبق معمول همون پالتوی مشکی رو پوشیدم و شال آبی سر کردم و از خونه خارج شدم.

با ذوق و شوق دستی به فرمون ماشینم کشیدم و از پارکینگ بیرون اوردمش. با سرعت کمی به راه افتادم... دوست داشتم از صدای موتور ماشینم لذت ببرم... آخیش! از شر ماشین بابا خلاص شدم!
توی خیابون اصلی پیچیدم. همون طور که داشتم رانندگی می کردم و برای خودم شعر می خوندم آینه رو تنظیم کردم.یه دفعه چشمم به یه مزدای سفید افتاد. قلبم توی سینه فرو ریخت. اینجا چی کار می کرد؟
خواستم پامو روی گاز بذارم و ناپدید بشم ولی بعد پشیمون شدم. نمی خواستم دوباره ماجرای دیشب پیش بیاد. دوباره از توی آینه به پشت سرم نگاه کردم. یعنی همون ماشین دیشبی بود؟ بعله! خودش بود! کاپوت ماشین جمع شده بود و چراغاش شکسته بود... قلبم تند تند می زد... حتما اومده بود حالمو بگیره.
ماشینو یه گوشه پارک کردم... تو دلم گفتم:
بذار همین جا وسط خیابون که شلوغ پلوغه با هم برخورد کنیم... اگه دوباره کورس بذاریم ممکنه یه بلای دیگه سرش بیاد... ظاهرا خونه مون هم یاد گرفته... ممکنه برام شر شه.
قفل فرمونو دم دستم گذاشتم. از توی کیفم یه چاقوی جیبی بیرون اوردم و توی جیبم گذاشتم. مزدای سفید پشت ماشینم پارک کرد. از توی آینه دیدم که راننده از ماشین پیاده شد. موهای مش کرده ی فرق کجشو شناختم. یه شال قهوه ای روشن سر کرده بود. پالتوی قهوه ای کوتاه و تنگی پوشیده بود که بیشتر شبیه به کت بود. شلوار جین مشکی لوله تفنگی پوشیده بود و کفش های پاشنه ده سانتی مشکی پاش بود. با دست به شیشه ی ماشینم زد. چشمم به صورتش افتاد... یا خدا! لب های پروتز کرده، بینی عمل کرده، گونه های کاشته شده، ابرو های تاتو شده، لنز رنگی... چی از توی صورتش مال خودش بود رو خدا می دونه!
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم. دختر خندید و گفت:
به به! راننده ی حرفه ای دیشبی... چه اتفاقی! دوباره دیدمت!
نگاهی به ماشینش کردم... اوه اوه! درب و داغون شده بود. باید خسارت سمند رو هم می داد... پس برای چی داشت می خندید؟
دقیق تر نگاهش کردم... نه! انگار اصلا ناراحت نبود.
دستشو جلو اورد و با لبخند دوستانه ای گفت:
اسم من سایه ست!

نگاهی به دستش کردم... دوباره نگاهم روی ماشینش سر خورد. می دونستم هیچ آدم عاقلی با کسی که باعث تصادف کردنش شده دست نمی ده و بهش لبخند نمی زنه. دوباره نگاهی به دست سایه کردم... نه! یه کاسه ای زیر نیم کاسه بود. دستمو توی جیب پالتوم کردم... دست راستمو بی اختیار دور چاقوی جیبی حلقه کردم... آرزو کردم که ای کاش توی ماشین مونده بودم.
سایه دستشو پایین اورد ولی هنوز داشت لبخند می زد. ابرو بالا انداخت و گفت:
بهت نمی یاد کم رو باشی... .
شونه بالا انداختم... باید زودتر می رفتم... حس خوبی نسبت بهش نداشتم. نکنه لبخندهاش نشون دهنده ی آرامش قبل از توفان باشه؟ شاید می خواست یه گوشمالی حسابی بهم بده... من باعث و بانی اون تصادف بودم. سایه هم مقصر بود... خسارت سمند رو باید می داد... ماشین خودش هم هرگز مثل روز اول نمی شد. پس برای چی وایستاده بود و با اون لبخند مسخره نگاهم می کرد؟
سایه گفت:
می یای بریم یه جایی مثل کافی شاپ ؟
نگاهی به سرتاپاش کردم و گفتم:
چی باعث شده فکر کنی خوشم می یاد بیشتر باهات آشنا شم؟
سایه لبخند کجی زد و گفت:
من نمی خوام بیشتر باهات آشنا شم... برات یه پیشنهاد دارم.
بدون ذره ای کنجکاوی گفتم:
خب... می شنوم!
سایه لبخند دیگه ای زد... از لبخندهاش خوشم نمی اومد. انگار فقط دو طرف لباشو کش می داد... پشت لبخندهاش هیچ روحی نبود... همین مسئله باعث می شد به این موضوع فکر کنم که می خواد در یه فرصت مناسب... شاید توی یه خیابون خلوت تر... حسابی حالمو بگیره.
سایه گفت:
اینجا که نمی شه.
یه گام به سمت عقب برداشتم و گفتم:
داری وقتمو می گیری.
یه قدم به سمتم برداشت و گفت:
چرا نمی خوای به حرفام گوش بدی؟ ببین!
با دست چپش به ماشینش اشاره کرد و گفت:
ماشینمو داغون کردی... باعث شدی وسط خیابون کلی از راننده ی سمند فحش بخورم... باید خسارتم بدم. خودتم می دونی که تو باعث شدی تصادف کنم... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
برو شکایت کن... برو ثابت کن که تقصیر من بوده.
دیگه کاسه ی صبرم داشت سرریز می شد. این آدم عجیب و غریب از کجا پیداش شده بود؟... دوباره داشت لبخند می زد... گفت:
اگه پی شکایت کردن و اینا بودم اینجا نمی اومدم... خواستم بگم یه پیشنهاد مهم دارم که در عوضش دارم از همه ی این مسائل می گذرم... نمی خوای بشنویش؟ باور کن شانس اوردی که به تور من خوردی. نه تنها شاکی نشدم و دنبال انتقام نیومدم، بلکه اومدم بهت پیشنهاد کار بدم.
اخم کردم و گفتم:
کار؟
فاصله شو باهام کمتر کرد و گفت:
کمتر کسی و دیدم که عکس العمل هاش به اندازه ی تو سریع باشه. رانندگیت حرف نداره... از دیشب تا حالا دارم پیش خودم تحسینت می کنم. تا حالا دختری رو ندیده بودم که بتونه مثل تو رانندگی کنه. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.
کوتاه گفتم:
مرسی.
ناخودآگاه در مقابلش حالت دفاعی داشتم. ازش خوشم نمی اومد و حرفاش به نظرم بودار بود. اگه یه آدم عاقل و طبیعی جای اون بود پوستمو می کند نه این که ازم تعریف کنه. نیاز به هوش زیادی نداشت که تشخیص بدم یه جای کار می لنگه. همین که خونه مونو پیدا کرده بود و دنبالم اومده بود نشون می داد که خودمو توی دردسر انداختم. اضطراب پیدا کردم... حالا باید چطوری می پیچوندمش؟ مسلما راه درست این نبود که باهاش به کافی شاپ برم. همون جا... وسط خیابون بهترین نقطه بود. شلوغی خیابون و جمعیتی که از پیاده رو رد می شدند بهم احساس امنیت می دادند.
سعی کردم خودمو بی حوصله نشون بدم. دستمو روی دستگیره ی در گذاشتم و گفتم:
من کلی کار برای انجام دادن دارم... اگه حرف خاصی نداری برم.
سایه با خوش رویی آزاردهنده ای گفت:
می تونم توی ماشینت بشینم و باهات صحبت کنم؟
خیلی رک گفتم:
نه!
لبخند سایه محو شد. کمی چشماشو تنگ کرد و گفت:
پیشنهادی که می خوام بهت بدم اول از همه به نفع خودته.
سر تکون دادم و گفتم:
پس زودتر بگو و بعد برو.
شونه بالا انداخت و گفت:
فکر می کنم باید آدم بدبینی باشی... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
نذار بگم فکر می کنم از کدوم قماشی... .
با صدای بلند زیر خنده زد و گفت:
پس رکم هستی! خوشم اومد.
در ماشینو باز کردم و گفتم:
ولی من اصلا خوشم نیومد... خداحافظ!
سایه با صدای بلندی گفت:
می خوام بهت کار پیشنهاد کنم... یه کاری که خیلی استعداد خوبی توش داری... مربوط به همین رانندگیه. نظرت چیه؟
بی اختیار متوقف شدم... اولین چیزی که توی ذهنم اومد بابام بود... امکان نداشت که موافقت کنه. سایه از مکث چند ثانیه ایم استفاده کرد و ادامه داد:
رئیسم یه راننده ی خوب می خواد... زیاد وقت ندارم که کسی رو پیدا کنم که بتونه نظرشو جلب کنه... وقتی تو رو دیدم که اون طوری سبقت می گرفتی و گاز می دادی فهمیدم همونی هستی که به درد رئیسم می خوره.
به عنوان یه دختر بیست و دو ساله ی تحصیل کرده خیلی سریع متوجه شدم که این کار نمی تونه کار خوب و درستی باشه. برای همین رو به سایه کردم و گفتم:
رئیست چی کاره ست؟
سایه که فکر کرده بود کنجکاو شدم گفت:
این و دیگه باید بیای کافی شاپ تا بفهمی.
پوزخندی زدم و گفتم:
اگه فهمیدنش خالی از اشکال نبود خیلی راحت می گفتی مدیر فلان جاست... یا رئیس فلان شرکته... این که داری این طوری منو می پیچونی نشون می ده که داری از چه تیپ آدمی صحبت می کنی.
سایه مسخره م کرد و گفت:
چه تیپ آدمی؟
گفتم:
به احتمال خیلی زیاد خلاف کار!
سایه خندید و گفت:
اوه! چه بدبین! رئیسم یه شرکت داروسازی داره. خیالت راحت شد؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
کدوم شرکت؟
گفت:
ایران هورمون!
سر تکون دادم و گفتم:
رئیس یه شرکت معتبر چه احتیاجی به یه راننده ی دختر داره؟ اونم راننده ای که گواهینامه نداره؟
سایه گفت:
پس گواهینامه م نداری... باید در موردش حرف بزنیم.
خیلی رک گفتم:
من اصلا از پیشنهادت خوشم نیومده...
در ماشینو باز کردم و خواستم سوار شم که سایه با خشونت غیر منتظره ای درو محکم بست. بی اختیار دستمو توی جیبم کردم و چاقو رو لمس کردم... دیگه لبخند نمی زد. با عصبانیت گفت:
گوش کن ببین چی بهت می گم! من دو روز بهت وقت می دم که در موردش فکر کنی. مهلت خودم داره تموم می شه... خوشم نمی یاد بچه پررویی مثل تو منو توی دردسر بندازه. بهش فکر کن! فهمیدی؟ دو روز دیگه می یام سراغت. به این فکر کن که با همین رانندگی دیوونه وار و با همین ویراژ دادن ها که مشخصه چه قدر ازش لذت می بری می تونی ماهی چند میلیون درآمد داشته باشی.
سر تکون دادم و گفتم:
من اهل کار خلاف نیستم.
سایه که هر لحظه عصبانی تر می شد گفت:
من کی گفتم خلافه؟
صدامو کمی بالا بردم و گفتم:
تو فکر می کنی من خرم؟ آدمی که خلاف کار نباشه ماهی چند میلیون به دختری که گواهینامه هم نداره نمی ده. فکر می کنی از پشت کوه اومدم؟ آخه کسی که رئیس شرکت ایران هورمون باشه نیازی به آدمی با ریخت و قیافه ی تو نداره که براش دنبال راننده بگرده.
سایه هم صداشو بالا برد و گفت:
خیلی داری روتو زیاد می کنی. از این بلبل زبونی هات خوشم نمی یاد. دو روز دیگه می یام سراغت. بشین قشنگ فکرات و بکن... هفته ای یکی دوبار رئیسمو می بری این ور و اون ور در عوض ماهی چند میلیون می گیری... اصلا هم نیاز نیست که کسی با خبر بشه... هیچکس نمی فهمه... تو هم می تونی پول خوبی در بیاری... پشتت به کجا گرمه که این قدر راحت می گی نه؟ می دونی ملت برای دو قرون بیشتر آدم می کشن؟ تو مگه کجا کار می کنی؟ مگه چه قدر می گیری؟
پوزخندی زدم و گفتم:
من پشتم به یه بابای پولدار گرمه... بهترین شغل دنیام داشتن یه بابای پولداره.
سایه پوفی کرد. کلافه شده بود... منم که دیگه مطمئن شده بودم داره از کار خلاف حرف می زنه کمی ترسیده بودم. سعی می کردم به روی خودم نیارم... خیلی خوشحال بودم که ظاهرا در این زمینه موفق بودم. زبونم که کلا افسارش دست ضمیرناخودآگاهم بود و بی اختیار برای خودش نطق می کرد، به کمکم اومده بود.
سایه گفت:
می دونم تا حالا شده پیش خودت آرزو کنی که ای کاش کار داشتی و حقوق خودتو داشتی. آدم وقتی از باباش پول بگیره مجبوره ازش اطاعتم بکنه... مجبوره هرچی می گن بذاره روی چشمش... برای این که محتاجه ولی اگه روی پای خودش وایسته می تونه هرکای دوست داره بکنه. مطمئنم این موضوع به فکر خودتم رسیده.
این فکر به ذهنم رسیده بود ولی لزومی نداشت که سایه هم در جریان قرار بگیره. در ماشینو باز کردم و گفتم:
من حرفمو زدم... علاقه ای ندارم که با کسی مثل تو همکاری کنم... خداحافظ!
سایه گفت:
دو روز دیگه می یام سراغت... به نفع خودته که از خر شیطون پایین بیای.
بدون توجه بهش درو بستم و ماشینو روشن کردم. گازشو گرفتم و به راه افتادم... قلبم محکم توی سینه می زد. یه حسی بهم می گفت که این تازه شروع ماجرا ست. ناخودآگاه چشمم توی آینه دنبال مزدای سفید می گشت ولی انگار دیگه تعقیبم نمی کرد. با این حال خودمو مخصوصا اسیر ترافیک کردم. این طوری احساس امنیت می کردم. نفس عمیقی کشیدم. یه بار دیگه حرف های سایه رو توی ذهنم دنبال هم ردیف کردم... رئیس... مهلت... راننده... چند میلیون... دو روز دیگه... هیچکس هم نمی فهمه... .
چند سال بود که روزنامه ی حوادث می خوندم... بابایی داشتم که خودش قاضی بود و هر روز در مورد پرونده هاش توی خونه صحبت می کرد. خودم آدم عاقل و بالغی بودم و چشم و گوشم بسته نبودم... می تونستم به راحتی تشخیص بدم که سایه از کار خلاف حرف می زنه. این موضوع مضطربم می کرد... قرار بود دو روز دیگه سراغم بیاد... یعنی اگه می گفتم نه ولم می کرد و می رفت؟ یا بدتر سه پیچ می شد؟ باید چی کار می کردم؟
یاد دروغی افتادم که سایه گفته بود... شرکت ایران هورمون... می دونستم با تیزهوشی می شه رگه هایی از حقیقت و توی دروغ تشخیص داد... سایه هم آدم باهوشی به نظر نمی رسید. دست کم در مورد مطرح کردن پیشنهادش با من که هوش زیادی به کار نبرده بود. شاید اگه کنترل بهتری روی اعصابش و مهارت بیشتری توی زبون ریختن داشت می تونست همین قضیه رو طوری مطرح کنه که جذب این کار بشم... شاید ناخودآگاه یه دروغ کاملا غیرحرفه ای گفته بود... شرکت داروسازی! نکنه منظورش به مواد مخدر بود؟
یاد حرف چند ساعت پیش بابام افتادم:
ترلان بیا اینو بخون! ببین با چه روش هایی مواد مخدر وارد می کنند.
اگه می فهمید من به خاطر کل کل و روکم کنی با همچین آدمی طرف شده بودم پیش خودش چه فکری می کرد؟ عقل حکم می کرد که ماجرا رو بهش بگم ولی از نصیحت هایی که می تونستم تک تکشون رو پیش بینی کنم می ترسیدم... از نگاه پر از سرزنش بابام... می دونستم باید موضوع رو بهش بگم... دلم راضی نمی شد... شاید داشتم الکی شلوغش می کردم... شاید سایه با شنیدن جواب نه دیگه سراغم نمی اومد... احتیاط حکم می کرد که عاقلانه تر فکر کنم ولی ترس از سرزنش ، نصیحت ، نگاه های ناراضی بابام و محدودیت هایی که بعد از مطرح کردن این موضوع در انتظارم بود روی تصمیم هام اثر می ذاشت... بهتر بود که اول با آوا صحبت می کردم... آره! این بهتر بود!
سعی کردم اضطرابی که داشتم و نادیده بگیرم... خودمو برای اولین بار به دست های امن ترافیک سپردم... آرزو کردم زمان وایسته و هرگز دو روز دیگه فرا نرسه.

صدای آوا توی گوشی تلفن پیچید:
می دونستم حتی برای یه ساعت نمی تونی دوریمو تحمل بکنی.
در حالی که پامو بی اختیار با حالتی عصبی تکون می دادم گفتم:
باید باهات حرف بزنم... یه اتفاق خیلی بد افتاده.
آوا هل کرد و گفت:
چی شده؟... الان کجایی؟ صدای ماشین و بوق و اینا می یاد.
_ توی خیابونم. ماشینو زدم کنار.
آوا : نگو که تصادف کردی!
_ نه بابا! فکر کردی همه مثل خودتن؟ همه ش ماشین و می زنن این ور و اون ور؟
آوا: باز تو شروع کردی؟
_ بگو کی رو الان دیدم!
آوا داد زد:
رادمان!
با عصبانیت سرمو توی دستم گرفتم... چطوری فکرش به اون رسیده بود؟ انگار مغزش فقط تو این زمینه کار می کرد.
_ آوا خودتو یه جا نشون بده... دیگه شورشو در اوردی... نه بابا!
آوا : پس کی؟
_ اون دختره دیروزیه که سوار مزدا بود.
آوا: اوه اوه اوه! آخه چه جوری پیدات کرد؟ پیدات کرد یا اتفاقی دیدیش؟
_ نمی دونم... آوا می ترسم.
آوا: مگه چی شده؟ دعوا شد؟
_ خیلی بدتر از این حرفا... باید ببینمت.
آوا: آخه الان رضا می یاد خونمون.
_ اَه! تو و رضا یه روز نمی تونید بدون هم باشید؟
آوا: خب شوهرمه! چشم مامان و بابام هم دور دیدیم.
آهسته خندید. پوفی کردم و گفتم:
کی می یاد؟ واقعا کارم واجبه.
آوا: حالا مگه رضا نامحرمه؟
_ نه محرمه!!!
آوا: یعنی این قدر خصوصیه حرفات که رضا نباید بفهمه؟
_ آخه دلیلی نداره بفهمه.
آوا: من معمولا حرف هایی که بینمون رد و بدل می شه رو بهش می گم... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
تو خیلی لطف داری!
دودل بودم. دوست نداشتم رضا رو در جریان قرار بدم... خیلی باهاش جور نبودم. از طرفی به نظرم اون عاقل تر و منطقی تر از آوا بود. چه عیبی داشت که اونم خبردار شه؟ ولی نه! حس بدی داشتم... دوست نداشتم رضا پیش خودش فکر کنه که ماجرا رو بزرگ کردم.
آوا: زنده ای؟ چرا حرف نمی زنی؟ خب از پشت تلفن بگو.
_ حالا نمی شه رضا نیاد؟
آوا: اگه بهش بگم نیاد که بیشتر کنجکاو می شه.
پوفی کردم. حالا مگه رضا کی بود که بخواد پیش خودش فکر کنه من ترسو ام؟ حتما اونم تا حالا فهمیده بود که من هرچی باشم آدم ترسویی نیستم... دست کم با رانندگی کردنم به همه ثابت کرده بودم که چه تیپ آدمی هستم. آهسته گفتم:
خیلی خب! فقط... هیچی.
آوا: خب بگو... .
_ هیچی. خواستم شرط و شروط بذارم چیزی به ذهنم نرسید... می یام الان اونجا.
تماسو قطع کردم. با بدبینی از توی آینه پشت سرمو نگاه کردم. خبری از مزدای سفید تصادف کرده با یه راننده ی عصبانی نبود. نفس راحتی کشیدم. هنوز اضطراب داشتم و کف دستم یخ کرده بود. ماشینو روشن کردم و با سرعت کمی به سمت خونه ی آوا رفتم. مرتب از توی آینه پشت سرمو چک می کردم. توهم اینو داشتم که سایه داره سایه به سایه م می یاد! نمی دونم چرا این قدر هل کرده بودم... از لحن عصبیش بیشتر ترسیده بودم یا از لبخندهای مرموزش؟ کاملا از ظاهر و لحن کلامش می تونستم حدس بزنم که خیلی با یه آدم عادی فاصله داره. تا حالا توی زندگیم با یه خلاف کار رو به رو نشده بودم... همه ی حرف های بابام در مورد باندهای مختلف توی ذهنم اومد... قاچاق دخترها و زن ها... قاچاق اعضای بدن... مور مور شدم. از ته دل گفتم:
خدایا! خودت کمکم کن... دیشب عجب حماقتی کردم. بچه بازی در اوردم و گرفتار شدم... قول می دم دیگه از این غلطا نکنم.
از این قول ها به خدا زیاد داده بودم! اولین باری که به خاطر یه حرکت نمایشی گواهینامه م پانچ شد، شب خوابم نبرد. تا صبح توی رختخواب با خدا حرف زدم و دویست بار قسم خوردم که عین آدم رانندگی کنم. سه روز بعدش به خاطر سرعت دویست و ده کیلومتر در ساعت توی اتوبان گرفتنم و دوباره گواهینامه م پانچ شد.... دقیقا سه روز بعد!
ترم اول دانشگاه هم وقتی معدلم پونزده شد پیش خودم قسم خوردم که از ترم بعد به نیت هفده به بالا بخونم... بگذریم که هر ترم بدتر از ترم قبل شد... از این توبه ها زیاد کرده بودم... زندگیم تکرار قسم خوردن هایی بود که دو روز بعد کاملا فراموششون کرده بودم.
ماشینو توی کوچه پارک کردم. چشمم به اسپورتیج قرمز رضا افتاد... زودتر از من رسیده بود. آهی کشیدم. زنگو زدم و سعی کردم خیلی خودمو مضطرب نشون ندم. خوشم نمی اومد که دیگرون فکر کنند آدم ضعیفی هستم.
خونه ی آوا طبقه ی دوم یه آپارتمان قدیمی و سه طبقه بود. از پله ها بالا رفتم و چشمم به آوا و رضا افتاد که برای استقبال دم در اومده بودند. رضا با دیدنم خندید و مثل همیشه بدون سلام کردن گفت:
چه گندی زدی؟
چپ چپ به آوا نگاه کردم. آوا خنده کنان به رضا گفت:
اذیتش نکن... بذار برسه بعد حسابی حالشو می گیریم.
بوتم و در اوردم و روی زمین انداختم. گفتم:
به اندازه کافی حالم گرفته شده. نیازی نیست که تو خودت و توی زحمت بندازی.
آوا خندید و از جلوی در کنار رفت. خونه ی سه خوابه با طرح و مدل قدیمی داشتند. یکی از اتاق ها اتاق مهمان بود که هر وقت شب اونجا می موندم روی تختش می خوابیدم. توی هال یه دست کاناپه ی سفید چرم بود. برعکس خونه ی ما که روی زمین فرش زیادی انداخته نشده بود، خونه ی آوا اینا پر از فرش های نفیس بود. وسایل خونه شون جدیدتر از خونه ی ما بود ولی طرح و نقشه ی خونه شون خیلی قدیمی بود و در نگاه اول توی ذوق می زد. بدترین خصوصیت خونه شون این بود که در دستشویی توی هال باز می شد... من همیشه با این موضوع مشکل داشتم... مجبور می شدم صبر کنم همه از هال بیرون برن بعد از دستشویی استفاده می کردم. بین هال و پذیرایی یه پاسیو پر از گل و گیاه قرار داشت. یه دست مبل شیک توی پذیرایی بود که در اون لحظه رومبلی ها رنگ زیبای طلایی مبل و پنهان کرده بود.
روی مبل نشستم. آوا برام یه لیوان چای اورد. بدم نمی اومد محض خنده و شوخی یه تیکه در مورد رادمان بندازم و این دو نفر و به جون هم بندازم. بعد بی خیال شدم... اصلا وقت شوخی و مسخره بازی نبود.
آوا رو به رضا کرد و گفت:
فهمیدی چی شد؟ دیشب ترلان با یه مزدا کورس گذاشت و باعث شد طرف یه تصادف خفن بکنه که توش مقصرم هست... امروز یه دفعه ای یارو رو توی خیابون دیده.
رضا با تعجب گفت:
نه بابا!
گفتم:
آره بابا!... آوا قندونت کو؟ بعد به من می گی خونه داری بلد نیستم.
آوا ابرو بالا انداخت و گفت:
روی میزه... خونه داری من و زیر سوال نبر! در حدش نیستی.
و خندید. راست می گفت. قندون و یه ظرف پولکی روی میز بود. یه جرعه از چای خوردم و شروع به تعریف کردن کردم... ماجرا رو کامل تعریف کردم. اصلا به رضا نگاه نمی کردم. امیدوار بودم متوجه بشه که روی صحبتم با ان نیست و نباید خودشو توی این مساله قاطی بکنه. وقتی اسم سایه رو بردم به وضوح دیدم که رضا روی مبل جا به جا شد... آوا روی حرفام تمرکز کرده بود ولی رضا همچین با تعجب نگاهم می کرد که معذبم می کرد. دیگه نمی تونستم بی توجه باشم و نگاهش نکنم... هرچند لحظه یه بار نگاهش می کردم... تغییر حالت هاش برام سوال شده بود... اول تعجب کرد... بعد سعی کرد خودشو جمع و جور کنه... آخرش به یه اخم عمیق ختم شد.
وقتی حرفام تموم شد آوا نگاهی به رضا کرد و گفت:
حالا باید چی کار کنیم؟
انگار آوا هم مثل من ترسیده بود و استرس پیدا کرده بود. گفت:
به نظرم باید به بابات بگی. اگه نمی تونی بگی من می گم.
با ناراحتی گفتم:
به خدا می ترسم نذاره پشت ماشین بشینم... تو که می دونی من یه روز پشت ماشینم نشینم می میرم. دوباره شروع می شه... بشین روزنامه بخون... چهار جا برو... دنیا رو ببین... با مردم رفت و آمد کن... اینجا ایرانه! باید بدونی داری کجا زندگی می کنی... هزار تا گرگ توی این خیابونا هستش... تو دختری... کم سن و سالی... زود گول می خوری... پشت ماشین نشین... شب قبل تاریک شدن هوا برگرد... به هرکسی اعتماد نکن... این لباس و نپوش... بشین آشپزی یاد بگیر... پذیرایی یاد بگیر... درس بخون... سربه راه شو... خودتو با این کارهات بدبخت نکن... بی خیال آوا... حوصله ندارم این جمله ها رو برای بار هزار و دویستم بشنوم.
برخلاف انتظارم رضا طرفمو گرفت و گفت:
به نظرم نباید فعلا به بابات چیزی بگی.
با تعجب نگاهش کردم. رضا گفت:
تنها کاری که بابات می تونه بکنه اینه که کارو از طریق قانون پیش ببره... ولی اولین کسی که قانونو زیر پاش گذاشته تویی و بعد بابات... تو گواهینامه نداری... اصلا نباید پشت رل می شستی. برای همین ممکنه با پیگیری این قضیه اول از همه خودت گرفتار بشی. این طوری ممکنه اعتبار بابات هم زیر سوال بره. پس فعلا صبر کن.
با این که باهاش موافق بودم گفتم:
گفت که فقط دو روز وقت دارم... یعنی بسط بشینم توی خونه این دو روز و؟
رضا شونه بالا انداخت و گفت:
شاید بعد دو روز با کینه و کدورت برگرده... شاید عصبی تر شه... شاید بیشتر تهدید کنه. مطمئن باش اونم وقتی گفته دو روز می دونسته که ممکنه تو خودتو قایم کنی.
راست می گفت... نظرم عوض شد... چه قدر خوب بود که رضا اونجا نشسته بود... این آوا که انگار لال شده بود. هیچ نظری نداشت. فقط با حرکت سر حرف های رضا رو تایید می کرد.
رضا ادامه داد:
کاری که باید بکنی اینه... تو شماره ت و به من بده... شماره ی منم توی گوشیت سیو کن. نذار فکر کنه تنهایی... هر وقت احساس خطر کردی یا حس کردی که دنبالته بهم زنگ بزن... روی من به عنوان یه برادر حساب کن. مطمئنم با معین زیاد راحت نیستی.
یاد ماجرای دانلود کردن سریال و خاموش کردن تلویزیون افتادم... می دونستم معین آماده ست که برم خونه تا کله م و بکنه.
صادقانه گفتم:
واقعا بهم امید دادی رضا... دستت درد نکنه... آره فکر کنم این طوری بهتر باشه.
رضا سر تکون داد و گفت:
باید ببینیم بعد این دو روز چی می گه... اون وقت شاید لازم باشه ماجرا رو با بابات در میون بذاری.
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم. نیم ساعت اونجا نشستم و با همدلی و حرف های رضا و آوا انرژی گرفتم. بعد از اون احساس کردم که بهتره برم و بیشتر از این مزاحم اونا نشم. آوا نگران بود و اصرار داشت که با رضا برم... می ترسید سایه بلایی سرم بیاره. رضا خنده کنان گفت:
نگران ترلان نباش... تا وقتی توی ماشین باشه جاش امنه... هیچ خطری اون تو تهدیدش نمی کنه. به محض این که پیاده شه باید چهارچشمی مراقبش باشی.
رو به آوا کردم و گفتم:
بهتره تنها برم... نمی خوام اگه دنبالم باشه منو با کس دیگه ای ببینه. نمی خوام فکر کنه ترسیدم... دوست ندارم نقطه ضعف دستش بدم.
آوا هنوز دل نگرون بود. رضا دست شو دور شونه ش انداخت و گفت:
چیزی نمی شه... نگران نباش.
آوا دستمو فشرد و گفت:
تو رو خدا عاقلانه رفتار کن... عین آدم رانندگی کن... چشماتو خوب باز کن و حواستو جمع کن. باشه؟ بهت زنگ می زنم که مطمئن شم رسیدی خونه... اگه جواب ندی یه راست می رم پیش بابات.
حرف های آوا بیشتر به جای این که دل گرمم کنه نگرانم کرد... یعنی قضیه این قدر جدی بود؟
خداحافظی کردم و در حالی که سعی می کردم تپش قلبمو نادیده بگیرم از خونه خارج شدم. در حیاط و باز کردم و با ترس و وحشت دو طرف کوچه رو بررسی کردم... پرنده پر نمی زد... چشمم به یه مزدای سفید افتاد. جیغ کوتاهی کشیدم و خودم و توی خونه پرت کردم. درو پشت سرم بستم و دستمو روی قلبم گذاشتم. چشمامو بستم و چند بار نفس عمیق کشیدم. یه صدایی توی سرم گفت:
حقته! وقتی پاتو روی گاز می ذاشتی باید به اینجاهاش هم فکر می کردی.
چشمامو باز کردم... خودمو دعوا کردم:
یعنی چی؟ مگه هر مزدای سفیدی مال سایه ست؟
تمام شجاعتم و جمع کردم. آهسته درو باز کردم. دستم می لرزید... نگاهی به کوچه انداختم... نه! مزدا تصادف نکرده بود. نفس راحتی کشیدم... از دست خودم حرص می خوردم. چه قدر احمق شده بودم!
بدو بدو خودمو به ماشینم رسوندم.
همین که توی ماشین نشستم و درو قفل کردم احساس امنیت کردم. ماشینو روشن کردم و به راه افتادم... توی مسیر مراقب بودم که کسی دنبالم می یاد یا نه... هر وقت که چشمم به یه مزدای سفید می افتاد قلبم توی سینه فرو می ریخت و حالم بد می شد... خدا رو شکر اون شبم هرچی مزدای سفید توی شهر بود توی مسیرم قرار می گرفت.
بالاخره به خونه رسیدم. ماشینو توی پارکینگ پارک کردم. خیالم راحت شده بود و ضربان قلبم به حالت عادی برگشته بود. داشتم قفل فرمونو برای احتیاط می بستم که موبایلم زنگ زد. تو دلم گفتم:
آواست... بنده خدا چه قدر نگران شده بود!
گوشی رو برداشتم... نه! آوا نبود... شماره ناآشنا بود. یه دفعه قلبم توی سینه فرو ریخت... نکنه سایه باشه!
جواب دادم:
بفرمائید!
صدای مردونه ی بم و گیرایی توی گوشی پیچید:
سلام . رادمان هستم.
با تعجب گفتم:
بله؟
رادمان سریع گفت:
باید باهات حرف بزنم...

فصل چهارم

در حیاط و باز کردم. نگاهی به کوچه کردم. خبری از سایه نبود. ترلان توی ماشین نشسته بود و چپ چپ نگاهم می کرد. با گام های بلند خودمو به ماشین رسوندم و سوار شدم. سلام کردم. ترلان آهسته جوابم و داد و گفت:
خب!
چه بی مقدمه! گفتم:
می شه یه کم از این جا دور شیم؟
ترلان چیزی نگفت. نگاهی به لباسم کرد... لباس خونه تنم بود... پوزخندی زد... تو دلم گفتم:
خب چیه؟ انتظار داشت براش تیپ بزنم؟
نگاهی به صورتش کردم... قیافه ش خوب بود. فقط خیلی ساده تر از اون چیزی بود که من بتونم بپسندم. به قول بارمان بی رنگ و رو بود.
ترلان پاشو روی گاز گذاشت و با سرعتی که یه مقدار برای حالت عادی رانندگی کردن زیاد بود از کوچه خارج شد. توی دلم گفتم:
حتما اضطراب داره به خاطر سایه... حالا خوبه سایه چیزی بهش نگفته و این طوری می کنه! بچه سوسول به همین می گن ها!
در همین موقع با سرعت از سمت راست یه پرادو سبقت گرفت. چشمم به پیکانی افتاد که چند متر جلوتر ماشین رو کنار زده بود و پارک کرده بود... عین موشک داشتیم به سمتش می رفتیم. ترلان عین دیوونه ها به جای این که ترمز بکنه پاشو بیشتر روی گاز گذاشت. صدامو بلند کردم و گفتم:
چی کار می کنی؟
ترلان با سرعت جلوی پرادو در اومد و از چند سانتی متری پیکان رد شد. نفس راحتی کشیدم. قلبم محکم به سینه م می زد. با تعجب بهش نگاه کردم. کاملا خونسرد بود. صورتش مثل همیشه بی حالت بود. من تقریبا سکته کرده بودم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
شما همیشه این طوری رانندگی می کنید؟
ترلان به سمتم برگشت و با تعجب گفت:
چطوری؟
با یه حرکت مارپیچی آخرین لحظه وارد بریدگی شد و صدای بوق ماشین های پشت سرمون بلند شد... جوابمو گرفتم... کلا همین شکلی رانندگی می کرد!
آهسته گفتم:
من عجله ای ندارم.
ترلان با تعجب گفت:
بله؟ منم عجله ندارم.
رک گفتم:
خیلی بد رانندگی می کنید.
یه دفعه صدایش و بلند کرد و گفت:
چی؟ من بد رانندگی می کنم؟ هرچی باشه از رانندگی شما بهتره.
من که از عصبانیت غیر منتظره ش خنده ام گرفته بود گفتم:
قصد توهین نداشتم.
دوباره یه سبقت خطرناک دیگه!... انگار مشکل روانی داشت! با صدای بلندی گفتم:
خانوم لطفا یه جا پارک کنید... با این رانندگیتون دارین اعصابمو بهم می ریزید.
ترلان نچ نچی کرد و گفت:
چه قدر شما زود می ترسید.
من که واقعا می ترسیدم با این رانندگیش سرمو به باد بده لبخند زدم و گفتم:
والا همچین زودم نبود.
ماشینو گوشه ی خیابون پارک کرد و گفت:
رنگتون پریده... معلومه حسابی ترسیدید... یه فکر به حال این روحیه ی لطیفتون بکنید.
توی دلم گفتم:
دیوونه ی روانی! باید توی تیمارستان بستریش کنند.
با حرص گفتم:
حیف که وقتش نیست. مگه نه تیکه ای که انداختین و بی جواب نمی ذاشتم.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
خب! می شه بگید با من چی کار دارید؟ رضا اصلا کار درستی نکرد شماره ی منو به شما داد.
ضربان قلبم به حالت عادی برگشت... این دیگه کی بود! صورت و نگاه سردش اصلا با رانندگی پر شر و شورش جور در نمی اومد. آهسته نفسمو بیرون دادم و گفتم:
می تونید بعدا رضا رو به خاطر این کارش بازخواست کنید. من که ازش نخواستم این کار و بکنه. نگرانتون بود.
ترلان که مشخص بود عصبیه سرشو تکون داد و گفت:
خب! حالا چی می خواید بهم بگید؟ من باید سریع برم.
آهی کشیدم... این دختر اصلا هیچ نظری در مورد این که سایه کی بود داشت؟ می دونست چه خطری داره تهدیدش می کنه؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
زیر بار پیشنهاد سایه نرید.
ترلان خنده ای عصبی کرد و گفت:
حرف مهمتون همین بود؟
گفتم:
سایه چند روز مهلت داره که کسایی که می خواد و پیدا کنه. خودش به شدت تحت فشاره. اگه جایگزینی برای شما پیدا نکنه ممکنه دست به هر کاری بزنه. ظاهرا رانندگی کردنتون چشمشو گرفته... مواظب خودتون باشید... اگه به هر طریقی تسلیم سایه بشید و کارشو قبول کنید برگشتنتون با خداست.
ترلان با تعجب ابروهاشو بالا داد و گفت:
منظورتون چیه؟ اون بهم گفت که پول خوبی بهم می ده و طوری صحبت می کرد انگار می تونم برگردم خونه و در عین حال کار اونم راه بندازم.
سرمو پایین انداختم... یه لحظه زمان و گم کردم... یادم رفت کجا نشستم... صدای ترلان توی سرم انعکاس پیدا کرد:
اون بهم گفت که پول خوبی بهم می ده و طوری صحبت می کرد انگار می تونم برگردم خونه و در عین حال کار اونم راه بندازم.
سرم گیج رفت... چشمام سیاهی رفت... دستمو جلوی چشمام گرفتم... همه جا برام سیاه شد... سیاه... سیاه ِ سیاه...
بین سیاهی رگه هایی از نور قرمز می دیدم... اون رگه ها منو از سیاهی نجات داد... کم کم رگه هایی از رنگ آبی هم اضافه شد... قلبم محکم به سینه می زد... کم کم سیاهی کمرنگ شد... آدم هایی رو می دیدم که بالا و پایین می پریدند... دستام شروع به لرزیدن کرد... دهنم خشک شده بود... توی اون گرما سردم شده بود...
صدای ترلان توی گوشم پیچید:
شما حالتون خوبه؟
چشمامو باز کردم... دستمو پایین اوردم... نه از رگه های قرمز خبری بود و نه از آدمایی که بالا و پایین می پریدند...
سرمو به شدت تکون دادم و گفتم:
خوبم... خوبم...
ترلان با تعجب بهم نگاه می کرد... کمی فکر کردم... داشتیم راجع به چی حرف می زدیم؟... یادم اومد... سایه!
رو به ترلان کردم و گفتم:
متوجه حرفام شدید؟
ترلان سر تکون داد و گفت:
بله! می شه پنهون کاری و تموم کنید؟ این ماجرا چه ربطی به شما و رضا داره؟ می شه بگید که سایه کیه و چی می خواد؟
رک گفتم:
نه! نمی شه.
ترلان صداشو بالا برد و گفت:
منم ناخواسته دارم درگیر این ماجرا می شم.
رو بهش کردم و گفتم:
من فقط می تونم بهتون بگم که قبول کردن پیشنها سایه... به هر طریقی... به هر دلیلی... تا ابد گرفتارتون می کنه... هرکاری که می تونید بکنید ولی تسلیم نشید... امیدوار باشید سایه توی این چند روز برای شما یه جایگزین پیدا کنه و ... .
ترلان وسط حرفم پرید و گفت:
شما منو می ترسونید... بابای من قاضیه... دوستای زیادی داره که پلیس اند... من ماجرا رو بهش می گم. شما هم بهتره همکاری کنید...
دستامو مشت کردم... سایه ی احمق! بابای دختره قاضی بود! قلبم توی سینه فرو ریخت... نه! نباید ماجرا رو به باباش می گفت. ضربان قلبم بالا رفت... اگه دست پلیس به اون می رسید من دیگه چطور می تونستم به زندگیم ادامه بدم؟
رو به ترلان کردم. گفتم:
شما نمی تونید منو مجبور به همکاری کردن بکنید...
ترلان سر تکون داد و گفت:
حالا می بینید!
قلبم توی سینه فرو ریخت... دوست داشتم این دختر و خفه کنم! سایه عجب حماقتی کرده بود! فقط رانندگیشو دیده بود و پیشنهاد داده بود... پنجه م و توی موهام کردم... باید چی کار می کردم؟ آینده و زندگی این دختر توی خطر بود... به نفعش بود که به باباش خبر بده. باید این کار رو می کرد... ولی... من نمی تونستم شاهد مراسم اعدام باشم... نمی تونستم... اگه پای پلیس به این ماجرا باز می شد... عجب اشتباهی کردم که به ترلان زنگ زدم... ای کاش این ته مونده ی مردونگی و انسان دوستیم هم از بین می رفت... توی ذهنم بود که به ترلان بگم به خاطر من سایه اونو پیدا کرده... می دونستم سایه همه جا دنبالم می اومد. حتما اون روز که جلوی خونه ی رضا دیدمش ترلان و دید و دنبالش رفت.... ولی با این وضعیت دیگه نمی تونستم چیزی از این ماجرا بروز بدم.
سرمو پایین انداختم و گفتم:
منو برسونید خونه...
ترلان با عصبانیت گفت:
همین؟
راست می گفت... توی ذهنم خیلی حرف ها بود که می دونستم باید بهش بگم ولی نمی شد... باباش قاضی بود... باید سکوت می کردم... .
ترلان پوفی کرد و سر تکون داد... ای کاش زودتر مهلت سایه تموم می شد و دست از سرمون برمی داشت. نگاهمو به بیرون از ماشین دوختم... باباش قاضی بود... شاید اگه منو می بردن می تونست کمکم کنه... رو به ترلان کردم و گفتم:
سایه دنبال منم هست... به منم پیشنهاد داد که پول خوبی بهم می ده... قبول نکردم... تهدیدم کرده... من خیلی شرایط بدی دارم. می دونم که خیلی راحت می تونه مجبورم کنه باهاش برم... .
ترلان دستشو از روی سوئیچ ماشین برداشت و نگاهم کرد... سرمای غیرمنتظره ای رو اطرافم احساس کردم... تصوراتم به رفتن با سایه محدود می شد... بعد از اون دیگه چیزی نمی دیدم... انگار بعد از اون زندگیم به پایان می رسید...
آهسته گفتم:
نقطه ضعف دستش ندید... هیچی بروز ندید... بذارید مهلتش تموم شه... ولی... اگه... اگه از رضا شنیدید که...
حرفمو نیمه تموم گذاشتم... چه قدر سخت بود که از یه غریبه همچین تقاضایی بکنم... ولی چاره ای نداشتم... نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
اگه شنیدید که منو برده... بدونید که خوشحال می شم ماجرا رو به باباتون بگید.
ترلان ماشین و روشن کرد. اخم کرد بود... بهش حق می دادم... گیج شده بود. گفت:
چرا الان نباید بگم ولی بعدا باید بگم؟
گفتم:
اگه پلیس الان دست به کار بشه و رد گروهی که سایه براشون کار می کنه رو بگیرن کسی و اعدام می کنند که اگه بمیره منم دیگه نمی تونم توی این دنیا زندگی کنم... ولی اگه سایه منو ببره شاید این فرصت و داشته باشم که به اون خبر بدم و از این ماجرا دورش کنم.
احساس کردم ترلان هر لحظه بیشتر ازم متنفر می شه... چشم غره ای بهم رفت و گفت:
جدا؟ باید برای نجات دادن جون کسی تلاش کنم که معلوم نیست چی کار کرده که به اعدام محکومه؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
این دیگه برمی گرده به احساسات لحظه ای و مقطعی... مثل احساسی که بعد از تماس رضا بهم دست داد... منم دلیلی برای هشدار دادن به شما نداشتم... ظاهرا همین الان احساس کردید که بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردید توی خطرید و باید به باباتون خبر بدید. من که شما دخترهای امروزی رو می شناسم... آخرین جایی که مشکلاتتون و می برید خانواده هاتونه. منم می تونستم ساکت بمونم و چیزی نگم... شما هم توی اون زمان اگه یه لحظه دچار شک و تردید شدید... به این موضوع فکر کنید که امید یه بنده خدایی مثل من فقط به شماست.
دیگه حرف نزدم... ترلان ماشینو روشن کرد... آهسته تر از همیشه رانندگی می کرد... انگار توی فکر رفته بود... حالات و احساساتشو می شد از روی رانندگی کردنش تشخیص داد... وقتی دنبالم اومد مضطرب بود و تند و بی پروا رانندگی می کرد... حالا که توی فکر بود آهسته رانندگی می کرد.
سرمو به شیشه تکیه دادم... توی ذهنم به دنبال امید گشتم... دنبال رویا... خیلی وقت بود که هیچ رویایی نداشتم... آدم بدون رویا هم هیچی نداره... هیچ امیدی به روزهای خوش نداشتم... به آینده فکر نمی کردم... توی گذشته ی نحس و شومم دست و پا می زدم... توی روزهایی که تخت توی اتاقم خالی نبود...
ترلان ماشینو رو به روی خونمون پارک کرد... آهسته خداحافظی گفتم و به سمت خونه رفتم... وقتی در خونه رو پشت سرم بستم صدای ماشینشو شنیدم که به همون آهستگی دور می شد... دستامو توی جیبم کردم و وارد خونه شدم.
فضای تاریک خونه حالمو بدتر کرد. سامان با تعجب پرسید:
این دختره کی بود؟
اشاره ای به دمپایی و لباس توی خونه م کردم و گفتم:
مطمئنا دوست دخترم نبود! خیالت راحت!
چپ چپ نگاهش کردم... انگار منتظر بود پای من یه بار دیگه بلغزه و بهم سرکوفت بزنه. به سمت اتاقم رفتم. خودمو روی تخت انداختم.
توی مغزم پر از فکرهای مختلف بود... ذهنم به سمت اشتباه هایی کشیده می شد که برای آدم راه جبران کردن نمی ذاشتند... اشتباه هایی که تا آخر اثراتشون می مونه... به مادری فکر کردم که بیرون اون اتاق توی جنون و دیوونگی دست و پا می زد... به پدری که کنترل اعصابش و کامل از دست داده بود... به برادری که به این زندگی پر از بی انگیزگی محکومش کرده بودم... نگاهم روی تخت خالی توی اتاقم سر خورد... .
و حالا اون دختر... ترلان... می دونستم اون روز سایه منو تا خونه ی رضا تعقیب کرده بود... حتما ترلان و اونجا دیده بود... وقتی که آوا توی ماشین بود... بعد امتحانش کرد... و بعد انتخاب کرد... انگار نحسی من ترلان و هم گرفتار کرده بود... و من فقط روی تخت دراز کشیده بودم... دستم به هیچ جا نمی رسید... مغزم دیگه کار نمی کرد... دیگه ظرفیت نداشتم... .
سرم درد می کرد... فکرم به سمت وان حموم و تیغ پر کشید... نحسی ها با رفتنم تموم می شد... اگه مرد بودم خیلی وقت پیش توی اون حموم کار خودمو تموم می کردم... اگه مرد بودم... .
چشمامو بستم... همه جا برام سیاه شد... سیاه ... سیاه ِ سیاه... توی سیاهی گم شدم... سرم گیج می رفت... قلبم محکم توی سینه می زد... توی اون گرما سردم شده بود... دستام می لرزید... کم کم رگه های قرمز توی سیاهی ظاهر شد... اون رگه ها منو از سیاهی نجات دادند... دهنم خشک شده بود... لرزش دستم به بازوهام رسید... کف دستم دیگه از شدت سردی حس نداشت... قلبم محکم به قفسه ی سینه م می زد... دنیا توی همون سیاهی دور سرم می چرخید... کم کم رگه های آبی هم اضافه شدند... سیاهی کمرنگ شد... آدم هایی رو دیدم که بالا و پایین می پریدند... دخترهایی که با دو تا پسر می رقصیدند... پسرهایی که بین سه چهار تا دختر نشسته بودند و سیگاری می کشیدند... دخترهایی که به دیوار تکیه داده بودند و با تعجب به کسایی که با بی خیالی اون وسط می قرصیدند نگاه می کردند... کسایی که چشماشون و بسته بودند و با صدای ضرب موزیک بالا و پایین می پریدند... صدای بلند موزیک زمین زیر پام و می لرزوند... لرزش بازوهام به شونه هام رسید... قفسه ی سینه م زیر ضربه های بی امون قلبم بود. چرخیدم... پس او کجا بود؟
چشمم به چند نفر خورد که روی زمین نشسته بودند... خیلی دورتر از آدم های بی خیالی که فقط می رقصیدند و من و نمی دیدند... به سمت اون آدم ها رفتم... دو زانو روی زمین نشسته بودند... چشمم به پسری بود که پشتش بهم بود... پاهام می لرزید... نمی تونستم جلوتر برم... دست های پسر و دیدم که بالا رفت... دو دستی توی سر خودش زد... با زانو زمین خوردم... قلبم هزار تیکه شد... لرزش به همه ی بدنم سرایت کرد... سرم سنگین شده بود... دست های پسر یه بار دیگه بالا رفت... با دست هاش محکم توی سر خودش زد... سرم عین یه وزنه شده بود... دیگه گردنم نمی تونست وزنش و تحمل کنه... رگه های آبی ناپدید شد... با سر زمین اومدم... رگه های قرمز محو شد... فقط سیاهی بود... سیاه... سیاه ِ سیاه... .

******