نگاهم نمی کرد. سرشو پایین انداخته بود و زیرلب با خودش حرف می زد:
معدلش مثل همیشه بد شده... نمی دونم تو این مدرسه چی کار می کنه... هی به باباش می گم... می گم بچه ها از راه به در شدن... می گم که پول حروم وارد مالمون شده... گوش نمی ده.
شونه هاشو گرفتم و گفتم:
مامان! نگام کن... باید بخوابی... ساعت از دوازده گذشته.
سرش و آهسته به نشونه ی فهمیدن تکون داد. چشم های گشاد شده اش دیوونگی و جنون رو فریاد می زد... وقتی دستشو گرفتم و اونو به سمت آشپزخونه بردم دهانش هنوز نیمه باز بود. اونو روی صندلی اپن نشوندم و گفتم:
مامان باید قرصتو بخوری.
جعبه ی داروهاش و برداشتم. یه لیوان آب خنک برایش ریختم. وقتی به سمتش چرخیدم دیدم که به یخچال زل زده . با لحنی سرزنش آمیز گفت:
بارمان! دیشب داشتی با کی تلفنی حرف می زدی؟
دستی به صورتم کشیدم... بعضی وقت ها فکر می کردم خودم هم به اندازه ی تار مویی با جنون فاصله دارم. مامانم که هر لحظه چشم هاش گشادتر می شد گفت:
صدای یه دختر بود... همه ی لباسات بوی سیگار می دن... زری خانوم می گه هفته ی پیش که من و بابات رفته بودیم مسافرت دختر اورده بودی خونه.
قرص و لیوان آب رو توی دست های مامانم گذاشتم و گفتم:
مامان... عزیزم... باید این قرصو بخوری... باشه؟
نگاه گنگ و گیج مامانم به صورتم دوخته شد. یه دفعه لیوانو روی میز انداخت. سیلی محکمی توی صورتم زد. یقه ام رو چسبید و با صدای گوش خراشی جیغ زد:
من به تو اعتماد کرده بودم... داده بودمش دست تو... امانتی بود... این جوری ازش مراقبت کردی؟ جواب منو بده...
دست های مامانمو از یقه م جدا کردم و گفتم:
مامان لطفا بشین قرصتو بخور... داری عصبانیم می کنی.
مامانم دست هاش و مشت کرد و در حالی که روی صندلی خودشو تاب می داد سرشو پایین انداخت. با چشم دنبال قرص های مامانم گشتم. چشمم به سینک آشپزخونه که افتاد حالم بد شد. ظرف های نشسته سینک و پر کرده بود. انگار هیچکس حسش و نداشت که بلند شه و ظرف ها رو توی ماشین ظرف شویی بذاره. ماشین ظرف شویی کنار ماشین لباس شویی بود که داشت لباس ها رو می شست. می دونستم سامان به هوای لباسای خودش ماشینو روشن کرده.
صدای مامانم و شنیدم که دوباره داشت زیر لب با خودش حرف می زد:
بچه م خسته شد این قدر درس خوند... برو بیارش پایین... براش شام قیمه درست کردم که دوست داره. باباش دعواش کرده... قهر کرده... می خواد خودشو توی کتاباش غرق کنه.
یه دفعه چنگی به دستم زد و گفت:
نگاهش به کتابه... ولی من می دونم فکرش یه جای دیگه ست... باور کن لباساش بوی سیگار می دن.
سامان کنار یخچال ایستاد. با تاسف به مامانم نگاه کرد و سر تکون داد. مامانم رو بهش کرد و گفت:
پسرم... تو یه چیزی به برادرت بگو... بهش بگو که با رادمان و بارمان نگرده... بهش بگو که این دو تا راهشون کج شده... بگو که منو سنگ رو یخ نکنه.
سامان با شرمندگی نگاهم کرد. قرصو توی دست مامانم گذاشتم. به سامان اشاره کردم که یه لیوان آب بیاره. مامانم به قرص نگاه کرد. در حالی که خودشو روی صندلی تاب می داد قرص و خورد. سامان لیوان آب و دستش داد.
تا از ذهنم گذشت که مامانم آروم شده دوباره شروع کرد:
بذار برای پسرم میوه پوست بکنم... داره درس می خونه... می دونی!
به سمتم چرخید. برقی عجیب تو چشم هاش دیدم. لبخندی زد با افتخار گفت:
پسرم پزشکی می خونه.
احساس کردم تمام بدنم یخ زد. بغض به گلوم چنگ زد. سامان با دست صورتشو پوشونده بود. من مات و متحیر به مامانم زل زده بودم. در همین موقع بابام وارد آشپزخونه شد. سریع خودمو جمع و جور کردم. نگاهی بهش کردم. قد متوسط داشت و چشم های آبی رنگش درست هم رنگ من بود. جلوی موهای خاکستری رنگش که همرنگ ریش پروفسوریش بود، ریخته بود. بدون توجه به مامانم که محتویات یخچالو بهم می ریخت رو بهم کرد و گفت:
تا این وقت شب کجا بودی؟
امواج دعوایی غریب الوقوع رو حس می کردم. می دونستم نباید اسم رضا رو بیارم. آهی کشیدم و گفتم:
سر کار.
پوزخندی زد و گفت:
سر کار؟ تو کارت ساعت پنج تموم می شه... امروزم که مرخصی گرفته بودی. فکر کردی من هالو ام؟
سعی کردم با آرامش جواب بدم. می دونستم عصبانیت های بابام فاجعه بار می یاره. گفتم:
صبح مرخصی گرفته بودم... رفتم دکتر مامان و ببینم... شیفت شبمو موندم.
صدایشو بالا برد و گفت:
شیفت شب؟ مگه تو پزشکی که شیفت شب داشته باشی؟
سعی کردم لحنم مثل همیشه متین و آروم باشه. گفتم:
نگفتم کشیک! گفتم شیفت شب!
بابام یه گام به سمتم برداشت. سامان سریع گفت:
راست می گه بابا! من زنگ زدم از بیمارستان پرسیدم. اونجا بود.
بابام لحظه ای با تعجب به سامان نگاه کرد. سامان تو چشم های بابام زل زد. همین موضوع بابامو قانع کرد. می دونستم سامان حوصله دعواهای تاریخی خانوادگیمونو نداره. مگه نه حاضر نمی شد به خاطر من دروغ بگه.
سامان به سمت مامانم رفت که داشت برای بارمان خیالی میوه پوست می کند. بازوی مامانمو گرفت تا اونو به رختخوابش ببره. در آخرین لحظه مامانم بازوشو از دست سامان آزاد کرد. با تعجب به صورتم نگاه کرد... دیدم که چونه ش لرزید. آهسته به سمتم اومد... دستشو دور گردنم انداخت. صداش توی گوشم پیچید... از بغض می لرزید... آهسته گفت:
نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود... فکر کردم دیگه نمی بینمت... من بدون تو طاقت نمی یارم مادر... نمی تونم حتی یه روز بدون تو باشم...
با دست های لاغرش پشتمو نوازش کرد. صدای ضعیف گریه کردنش و می شنیدم. بغض کردم... با سرسختی جلوی اشک هام و گرفتم... صدای گریه های مامانم خوردم می کرد...
دست نوازشی به صورتم کشید. فقط خدا می دونست که چه قدر به اون نوازش و محبت احتیاج داشتم... محبتی که به نیابت از بارمان باید متحملش می شدم. سامان بازوی مامانمو گرفت. مامانم بوسه ای به گونه م زد. بعد سرشو پایین انداخت و با سامان به سمت اتاقش رفت. بابا که متاثر شده بود سرشو پایین انداخت و به سمت اتاق کارش رفت تا مثل همیشه تا پاسی از شب با حساب و کتاب های جنس های کارخونه اش خودشو مشغول کنه. دست هامو توی جیبم کردم و به سمت اتاقم رفتم. سعی کردم آخرین باری رو به یاد بیارم که مامانم منو به یاد داشت... زمانی که منو به اسم رادمان صدا می کرد... نه بارمان ... .
از پله ها بالا رفتم. به خودم یادآوری کردم که به شوکت خانوم زنگ بزنم و بگم که برای تمیز کردن خونه بیاد. نزدیک دو ماه بود که تمیز نشده بود. همه چیز اون خونه برام مثل جهنم بود. در اتاقمو باز کردم. بدون این که چراغو روشن کنم خودم و روی تختم انداختم. اتاق بزرگی داشتم. دو تخت، یه میز کامپیوتر و یه دراور از وسایل اتاق بودند. دکور اتاق طبق سلیقه ی خوب مادرم انتخاب شده بود... همه چیز به رنگ محبوب بارمان بود... سرمه ای!
دو تخت به موازات هم گذاشته شده بودند. بین دو تخت یه میز کوچیک بود که چراغ خواب و یه قاب عکس روش بود. تخت بارمان سمت کمد و تخت من کنار دیوار بود. میز کامپیوتر پایین تخت بارمان بود و دراور نزدیک پنجره ی اتاق قرار داشت.
لباس هامو تو همون تاریکی عوض کردم. روی تخت دراز کشیدم. از پنجره به حرکت شاخ و برگ درخت ها نگاه کردم. معلوم بود باد تندی می وزید... فکرم توی اون اتاق نبود... داشتم خودمو سرزنش می کردم... عین یه آدم نحس می موندم... هرجا می رفتم دلخوری و دعوا پیش می اومد. ای کاش پیش رضا نمی رفتم... هرچند که چاره ای نداشتم... باید باهاش حرف می زدم... بازی قدیمی شروع شده بود... این بار هدف من بودم... هم می ترسیدم... هم اضطراب داشتم... احساس تنهایی می کردم... فقط رضا رو داشتم که ماجرا رو باهاش در میون بذارم... رضا هم مثل قبل نبود... نمی تونست که باشه... داشت ازدواج می کرد... از اتفاقاتی که داشت دور و برم می افتاد می ترسیدم... مدام پیش خودم می گفتم چرا من؟... چرا من؟
سامان در زد و وارد اتاق شد. خواست چراغو روشن کنه که سریع گفتم:
بذار خاموش باشه.
لبه ی تختم نشست. آهسته پرسید:
دکتر چی گفت؟
پوفی کردم و گفتم:
سر حرفش بود... باید بهش شک بدن...
سامان آهسته گفت:
دوست ندارم راد... می ترسم... اگه مامان خوب بشه تازه یاد بارمان و آرمان می افته... تحمل گریه هاش رو ندارم.
پوزخندی زدم و گفتم:
تو بایدم این حرف رو بزنی... تو رو یادش نرفته... این منم که هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد آخرین بار کی اسممو درست صدا کرده بود... این منم که هر دفعه ای که بارمان صدام می کنه خورد می شم... تو نبایدم دلت بخواد که اون خوب بشه... دلم لک زده برای روزی که منو به خاطر خودم ببوسه... نه به خاطر این توهم که بارمان جلوش وایستاده!
سامان سر تکان داد و گفت:
می دونم چی می گی... می دونی که نمی تونیم نگهش داریم... باید توی بخش بستری بشه... این طوری برای خودشم بهتره... .
می دونستم حق با اونه. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. به سمت تخت بارمان چرخیدم... فکرم به سمت زمانی پر کشید که اون تخت خالی نبود... چشم هامو بستم... دلم برای پسری تنگ شده بود که جای بوسه ای که مامانم برایش فرستاده بود روی صورتم مونده بود... .
چشمام و بستم تا از خونه ای که هر روز بیشتر ازش متنفر می شدم به عالم خواب و رویا پناه ببرم... خونه ای که من خرابش کرده بودم... خیلی ساده... خیلی غم انگیز... .

******

حس کردم که کسی روی تخت پرید و با اشتیاق و با صدایی بلند صدام زد. با بی حوصلگی گفتم:
ولم کن بارمان... روانی! می خوام بخوابم.
یه دفعه خواب از سرم پرید. وحشت زده چشم هامو باز کردم. سریع سر جام روی تخت نشستم. نگاهی به تخت بارمان کردم... مثل قبل مرتب و دست نخورده بود. از حرفی که بین خواب و بیداری زده بودم ترسیدم. یه لحظه حس کرده بودم بارمان کنارمه و می خواد طبق عادت همیشگیش منو از خواب بیدار کنه.
نگاهی به ساعت کردم. کمی زودتر از همیشه بیدار شده بودم. از جا پریدم. دوست داشتم قبل از این که بابام از خواب بیدار بشه صبحانه مو بخورم و از خونه بیرون برم. سریع اولین لباسی که دستم رسید و برداشتم تا بپوشم... لباس های دیشبم!
اولین ادکلنی که به دستم رسید و زدم و با دست موهامو مرتب کردم. کیفمو برداشتم و به آشپزخونه رفتم. ظرف غذامو توی سینک انداختم و ظرف غذای دیگه م که توی یخچال بود و برداشتم. نگاهی به غذایی که سامان پخته بود کردم... مرغ بود... دست پخت سامان تعریفی نداشت... با این حال غذا رو برداشتم تا ناراحت نشه.
صدای در دستشویی و که شنیدم فهمیدم بابام از خواب بیدار شده. سریع از خونه خارج شدم. سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت بیمارستان رفتم. نفس راحتی کشیدم... به موقع جیم شده بودم... حوصله ی اخم و تخم های صبحگاهی! بابام و نداشتم. خوش به حال سامان که بی کار بود و صبح تا شب سرشو با این کلاس و اون کلاس گرم می کرد. می تونست تا لنگ ظهر بخوابه...
از اون خونه خسته شده بودم... از عصبانیت های بابام... از سامان که فکر می کرد به عنوان برادر بزرگ تر وظیفه داره بهم سرکوفت بزنه... از همه بیشتر از مامانم که مدت ها بود منو فراموش کرده بود... خسته شده بودم از این که می دیدم هنوز اسم بارمان و می یاره و داغ دل همه رو تازه می کنه... جای خالی بارمان روی تختی که توی اتاقم بود به اندازه ی کافی آزارم می داد... .
ماشینو تو پارکینگ بیمارستان پارک کردم و به سمت محل کارم رفتم. توی یه بیمارستان دولتی مهندس شبکه بودم. از شغلم به نسبت راضی بودم ولی محیط بیمارستان حالمو بد می کرد... بدترین جای ممکن کار می کردم!
محل کارم یه اتاق کوچک با سه میز کامپیوتر بود. پشت میزی که کنار پنجره بود نشستم. هنوز شهرام و ریحانه نرسیده بودند. تو دلم گفتم:
بهتر!
حوصله ی اخم و تخم کردن های شهرام و پرحرفی های ریحانه رو نداشتم. کامپیوتر و روشن کردم و با بی حوصلگی سر کارم نشستم. هنوز یه ربع هم نگذشته بود که در اتاق باز شد. نگاهی به ساعتم کردم. می دونستم تا ریحانه سر فرصت برای شهرام صبحانه درست کنه و راه بیفتند ساعت هشت می شه. تو دلم گفتم:
خدا کنه سایه نباشه... .
ولی دعام مستجاب نشد... پوفی کردم. سایه لبخندزنان وارد اتاق شد. با شیطنت گفت:
تنهایی کلک؟
با جدیت گفتم:
قبل از این که تو بدون در زدن و اجازه گرفتن بیای تو آره... تنها بودم.
سایه اصلا به روی خودش نیورد. موهای مش کرده اش و فرق کج باز کرده بود. قطر شال مشکی رنگش اندازه ی کف دستش بود. یه پالتوی تنگ سفید پوشیده بود و دکمه هاش و باز گذاشته بود... زیر پالتویش یه تونیک مشکی رنگ پوشیده بود. نمی دونم کدوم دختر بیکار دیگه ای به جز او حاضر بود چهار صبح از خواب بیدار شه و دو ساعت جلوی آینه روی خودش وقت بگذاره و شش صبح سراغ من بیاد!
نگاهی به صورتش کردم. پای چشم هاش مثل همیشه گود رفته بود... می دونستم معتاده... لب هایش و پروتز کرده بود و لنز سبز رنگ گذاشته بود. بینی اش و عمل کرده بود و گونه گذاشته بود. ابروهاش تاتو شده بود و گوش هاش و سه تا سوراخ کرده بود. اصلا خوشم نمی اومد کسی با اون ریخت و قیافه دور و برم بگرده. هرچند که مدت ها بود سایه من و توی محیط کار بی آبرو کرده بود... تقریبا همه اونو دور و برم دیده بودند.
او روی میز نشست و گفت:
به حرفام فکر کردی رادمان؟
با لحن تندی گفتم:
جوابت و همون موقع دادم.
اصلا نگاهش نمی کردم. به صفحه ی مانیتور زل زده بودم. تند و بی هدف فولدر باز می کردم و می بستم. عصبی شده بودم. تحمل اون دختر و نداشتم... سایه گفت:
رادمان لگد به بختت نزن... تو چه قدر حقوق می گیری؟ دو میلیون؟ یه میلیون؟ کمتر؟ عمرا بیشتر از هشتصد تومن بگیری. تا کی می خوای به بابات وابسته باشی؟ رادمان! ماهی ده میلیون بهت می دن... نه نیار!
دست از کار کردن برداشتم. توی چشم هایش زل زدم... صدایم و بالا بردم و گفتم:
بابت چی؟
سایه رک گفت:
بابت خوشگلیت.
پوفی کردم و گفتم:
برو سراغ یکی دیگه... چیزی که زیاده آدم کم عقل و ساده و خوشگله.
سایه به سمتم خم شد. با ناز و عشوه گفت:
ولی من تو رو برای این کار می خوام عزیزم.
با دست چشم هام و مالیدم و گفتم:
دست از سرم بردار سایه... من اهل کار خلاف نیستم.
سایه با صدای بلندی گفت:
شلوغش نکن... خلاف نیست. چرا باورت نمی شه به جز تو کس دیگه ای رو نمی تونم پیدا کنم؟ من یه پسری می خوام که هیچ دختری نتونه با دیدنش دست رد به سینه ش بزنه. می فهمی؟ هر دختری با هر سلیقه ای بپسندتش... فقط تو رو دیدم که این طوری هستی.
از جام بلند شدم. در حالی که سعی می کردم کنترلم و از دست ندم گفتم:
برو بیرون! زود باش... دوست ندارم حرف های هر روزم و برات تکرار کنم... من اهل خلاف نیستم... نیازیم به پول ندارم. برو بیرون... بار دیگه این طوری بهت نمی گم.
سایه با عشوه غش غش خندید و گفت:
رادمان... بهت نمی یاد که عصبانی بشی... بازی در نیار.
دو تا بازوهایش و گرفتم و از روی میز بلندش کردم. به سمت در هلش دادم و داد زدم:
برو گمشو بیرون... .
سایه با تعجب نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم. با سرعت دو گام به سمتش برداشتم. ترسید... یک گام به سمت عقب برداشت. اخم کرد و بلند گفت:
خیلی خب! چته وحشی؟ دو بار توی روت خندیدم پررو شدی... نشونت می دم با کی طرفی... به نفع خودت بود که راضی می شدی... خودت و بدبخت کردی... فهمیدی؟
جوابش و ندادم. پشتم و بهش کردم. تلفن و برداشتم و گفتم:
زنگ بزنم بیرونت کنند یا می ری؟
سایه چشم هاشو تنگ کرد. پوزخندی بهم زد و از اتاق خارج شد. نفس راحتی کشیدم... این دیگه چه بلایی بود که برایم نازل شده بود؟ کنار اومدن با بداخلاقی های بابام... کار پیدا کردن برای سامان... نظم و ترتیب دادن به کارهای خونه ... و نگهداری از مامانم به اندازه ی کافی ازم انرژی می گرفت. وقتی برای گوش مالی دادن یه دختر پر ناز و ادا و معتاد و نداشتم.
روی صندلی نشستم و نفس راحتی کشیدم. در همین موقع در دوباره باز شد. نیم خیز شدم... کاملا آمادگی داشتم که این بار سایه رو با کتک بیرون کنم. چشمم که به صورت خندان ریحانه افتاد خیالم راحت شد. یه دختر قد کوتاه و محجبه بود. چشم های عسلی و صورت گرد داشت. در کل می شد گفت که بانمکه. او با سرزنگی ذاتیش گفت:
سلام آقای خوش اخلاق و خوش تیپ! صدات تا اون ور راهرو اومد.
آهسته جواب سلامش و دادم. ریحانه پشت سیستمش نشست. شهرام پشت سر زنش وارد اتاق شد. برخلاف ریحانه قدبلند و لاغر بود. مو و ریش مرتب مشکی داشت. تفاوت دیگه ای که با ریحانه داشت این بود که همیشه اخم هاش تو هم بود.
ریحانه گفت:
باز چی می خواست؟ اومده بود برات عشوه بیاد؟
کوتاه گفتم:
مهم اینه که دیگه نمی یاد.
شهرام پوزخند زد. دعا می کردم که ریحانه دست از حرف زدن برداره ولی انگار تازه موتور فکش به کار افتاده بود:
دیشب بهت گفتم با ما بیا بیرون... نامردی کردی نیومدی... جات خالی... خیلی پارک قشنگی بود. اسمش بوستان نهج البلاغه بود. یه رستوران خوبم داشت. حتما دفعه ی دیگه با هم می ریم... باشه؟ سینما چهار بعدی داشت... من تا حالا نرفته بودم. تو رفتی؟
پیش خودم گفتم اگه بگم نه دو ساعت برایم توضیح می ده که سینما چهار بعدی چیه. برای همین گفتم:
آره.
ریحانه همون طور که فلشش و برای شهرام می انداخت گفت:
راستی! دیروز یه سر اومدی اینجا بعد کجا رفتی که ما رو پیچوندی و نبردی با خودت؟
اخم کردم و گفتم:
اومدم فایل هایی که دانلود کرده بودم و بردارم... جایی نرفتم... رفتم خونه.
این بار برخلاف انتظارم شهرام گفت:
کادو برای بابات خریده بودی؟
با تصورش یه لبخند محو زدم... ریحانه با شیطنت خندید و گفت:
نه برای باباش نبود! بود؟
چپ چپ به ریحانه نگاه کردم و گفتم:
شهرام دید چی خریده بودم... کراوات بود.
ریحانه که با ساکت موندن میونه ی خوبی نداشت گفت:
راستی! دکتر مامانت چی گفت؟
آهی کشیدم... ای کاش ریحانه فقط دو دقیقه... فقط دو دقیقه زبون به جیگر می گرفت... چه قدر حرف می زد! آهسته گفتم:
حرف های همیشگی!
تو دلم گفتم:
خدایی آدم باید چه قدر به یه نفر جواب سربالا بده تا طرف از رو بره؟ شهرام این و چه جوری تحمل می کنه؟
یاد حرف بارمان افتادم که همیشه می گفت:
از هیچ چیزی به اندازه ی دختر پرحرف بدم نمی یاد.
لبخند زدم. یادش به خیر... همه ی دوست دخترهاش پرحرف بودند.
شهرام چپ چپ به ریحانه نگاه کرد. خوشش نمی اومد که ریحانه باهام گرم بگیره. به سمت سیستمم اومد. نگاهی به ریحانه کرد و خیلی جدی گفت:
روسریت و بکش جلو.
ریحانه نچی گفت و با ناراحتی روسریش و تا روی گردی صورتش جلو اورد.

وقت ناهار بود. غذام و توی ماکروویو گذاشتم تا گرم بشه. به کابینت تکیه داده بودم و به شهرام نگاه کردم که داشت با حالتی مشکوک به ریحانه نگاه می کرد. ریحانه بیرون آشپزخونه با شوخی و خنده لپ تاپ یکی از رزیدنت ها رو درست می کرد. نگاهم و دوباره روی صورت شهرام چرخوندم... خون خونش رو می خورد. از نظر من شهرام بیماری! غیرت داشت. ریحانه با همه می گفت و می خندید... حتی با من! شهرام زیادی حساسیت نشون می داد. سری تکون دادم... به من چه ربطی داشت؟
وقتی ریحانه وارد آشپزخونه شد خیال شهرام هم راحت شد. چشم غره ای به ریحانه رفت و ریحانه اتوماتیک وار روسریش و جلو کشید. شهرام رو به من کرد و گفت:
امروز دو تا از انترن ها رو دیدم که داشتن در مورد تو و سایه حرف می زدند.
چشمام از تعجب چهار تا شد. به سمت شهرام چرخیدم و گفتم:
مهدی و امیر و می گی؟ اون دو تا آشنان... هم کلاسی های داداشم بودن. تا حدودی می دونن که این دختره الکی به من گیر داده.
شهرام گفت:
می شناسمشون... اونا رو نمی گم... چند نفر دیگه داشتند در موردتون حرف می زدند.
شونه بالا انداختم و گفتم:
چی کارشون کنم؟ بذار بزنند. من که مقصر نیستم. خودت دیدی! هر کاری کردم نتونستم این دختره رو دست به سر کنم. تا حالا فقط کتکش نزدم... به خدا می ترسم ایدزی چیزی داشته باشه... مگه نه سیاه و کبودش می کردم.
شهرام خندید و سرش و پایین انداخت.
ساعت پنج بود که کارم تموم شد. به سمت پارکینگ رفتم. می خواستم به موقع به خونه برسم و جایی برای اعتراض باقی نذارم. تصمیم گرفتم برای شام غذا درست کنم... مطمئن بودم آخرش با دست پخت سامان و غذاهای سوخته ش سرطان معده می گیرم. یاد حرف بارمان افتادم که می گفت:
سامان خدا بهت رحم کرد که دختر نشدی... مگه نه با این ریخت و قیافه ت و این دست پخته ت باید ترشی می انداختیمت.
زیرلب گفتم:
الحق که راست می گفت.
دلم گرفت. باز یادش افتاده بودم... یاد صبح افتادم که حس کرده بودم روی تخت پریده و می خواد بیدارم کنه... ای کاش توی همون توهم می موندم... یه لحظه پیش خودم به مامانم حق دادم که به توهم هاش پناه ببره... دنیا بدون بارمان هیچ لطفی نداشت.
وارد خیابون جلوی بیمارستان شدم... همیشه شلوغ بود. پوفی کردم و تصمیم گرفتم از کوچه پس کوچه ها راهم و باز کنم و برم. همین که توی کوچه ی اول پیچیدم چشمم به یه مزدای سفید افتاد. دست هام از عصبانیت به لرزه افتاد... مشتی به فرمون زدم... ماشین و یه گوشه پارک کردم... دوست نداشتم این دختره ی معتاد دنبالم تا خونه راه بیفته.
منتظر شدم تا سراغم بیاد... همون طور که انتظار داشتم در و باز کرد و روی صندلی جلو نشست... با لحنی طلبکارانه پرسید:
چیه؟ نظرت عوض شد؟
برای هزارمین بار پرسیدم:
چرا من؟... چرا فقط من؟ یه دلیلی داره... بگو... می خوام بدونم چیه... .
سایه سر تکون داد و گفت:
از قیافه ت خوشم می یاد... .
نگاهی به صورتش کردم... می دونستم دلیل خوبی برای انتخابش داره... نمی دونستم این دلیل چی می تونه باشه... فکر این که چرا دارم یه بار دیگه اونو توی زندگیم می بینم دیوونه م می کرد. می ترسیدم روی تجربیات گذشته م حساب باز کرده باشه. چشمام و با دست مالیدم و گفتم:
کاری که می خوای بکنی خلافه... می دونم... من اهل کار خلاف نیستم. بفهم! من از این کار بیرون کشیدم.
سایه چشماشو تنگ کرد... مثل همیشه نبود. جدی تر از همیشه به نظر می رسید. گفت:
مهلتم داره تموم می شه... توام داری ناز می کنی... اعتراف می کنم داری حالم و بهم می زنی. قبول نمی کنی نه؟ گور خودت و کندی! یه جوری می برمت که خودتم حض کنی.
خنده م گرفت... گفتم:
این که من و ببری همه ی ماجرا نیست... باید یه راهی پیدا کنی که نگهم داری... یه راهی پیدا کنی که مجبورم کنی... می دونی چیه؟ تو هیچ کاری نمی تونی بکنی!
سایه لبخند شومی بهم زد. سر تکون داد و گفت:
باشه... نشونت می دم که چه قدر من و دست کم گرفتی... عوضی!
در ماشین و باز کرد و پیاده شد. از توی آینه با چشم دنبالش کردم. سوار ماشینش شد. گاز داد و رفت. نفس راحتی کشیدم... حس خیلی بدی داشتم. می تونستم تشخیص بدم که توی دردسر افتادم. برای هزارمین بار با خودم فکر کردم:
چرا من؟
کف دستام عرق کرده بود... او دو دقیقه بیشتر توی ماشین نبود ولی حسابی منو به هم ریخته بود. ماشین و روشن کردم و به سمت خونه رفتم... قلبم محکم توی سینه می زد. باید با کسی حرف می زدم. نمی تونستم همه چیز و توی خودم بریزم. تا یه ماه پیش که برای اولین بار سر و کله ی سایه پیدا شده بود به خودم می گفتم همه چیز اتفاقیه و دارم قضیه رو پیش خودم شلوغش می کنم ولی اصرارهاش... تهدیداش... شک به دلم انداخت... باید به کسی خبر می دادم. نمی تونستم ساکت بشینم.
اس ام اس سامان من و از فکر بیرون اورد. همون طور که دستم به فرمون بود متن پیامش و خوندم... ماشین و می خواست. پام و روی گاز گذاشتم. می خواستم سریع تر به خونه برسم.
می دونستم باید به دیدن کی برم... ولی می ترسیدم... هنوز به خودم شک داشتم... می ترسیدم جدا نحسی داشته باشم. می ترسیدم زندگی دوستم و خراب کنم. خدا می دونست که چه قدر با رضا حرف داشتم. ظاهرا آوا روی من حساس شده بود...
تصمیم گرفتم ماشین و توی خونه بذارم و بعد پیش رضا برم. نباید این موضوع و مخفی می کردم. باید در موردش با کسی حرف می زدم... .
ماشین و توی کوچه پارک کردم و به سامان اس ام اس دادم و خبر دادم که ماشین و توی کوچه گذاشتم. آژانس گرفتم و به سمت خونه ی رضا رفتم. سعی کردم خودم و آروم کنم. تو دلم گفتم:
چرا از حرف یه دختر که دماغش و بگیری جونش در می ره این قدر ترسیدی؟ تهدید الکی کرده... مگه پشتش به کجا گرمه؟
می دونستم اگه بخوام فکر کنم این اتفاقات تصادفیه حماقت کرده ام ولی دوست نداشتم قضیه رو پیش خودم بزرگ بکنم. می دونستم سایه از گذشته م خبر داره... می ترسیدم برام دردسر درست کنه. امیدوار بودم تهدیداش تو خالی باشه...
یه کمی پیش خودم فکر کردم و آروم تر شدم... نباید قضیه رو جدی می گرفتم. نمی تونست من و مجبور کنه که به دنیای کثیف سابق برگردم. من عوض شده بودم... نمی خواستم دوباره خودم و به لجن بکشم... نباید اجازه می دادم که این چیزها روم تاثیر بذار... ولی محض احتیاط باید به رضا می گفتم. باید یکی به جز خودمم از این موضوع خبردار می شد. پیش خودم شک داشتم که سایه موفق می شه یا نه. نمی خواستم اگه شکست خوردم بدون راه برگشت بمونم... فقط رضا می تونست کمکم کنه.

کرایه رو حساب کردم و به سمت خونه ی رضا رفتم. برای بالا رفتن از اون همه پله عزا گرفتم... چهار طبقه! کم نبود! به پاگرد طبقه ی چهارم که رسیدم نفسم بند اومد. کمرمو صاف کردم و با آوا چشم تو چشم شدم. رضا کنار آوا ایستاده بود. با دیدن من لبخندی زد ولی با دیدن اخم های آوا از اومدنم پشیمون شدم.
آوا نگاه معنی داری به رضا کرد. رضا بهش توجهی نشون نداد و گفت:
چطوری پسر؟ بیا تو ببینم... خوب کردی اومدی. دیشب نتونستم درست و حسابی ببینمت.
دوست داشتم معذرت خواهی کنم و راهی که اومدم و برگردم ولی حس کردم این طوری همه چیزو بدتر می کنم... همیشه توی دلم اعتقاد داشتم که آدم نحسی هستم! اینم مدرکش! آوا با خشم و غضب به رضا نگاهی کرد و وارد خونه شد. جلو رفتم و با رضا دست دادم. آهسته گفتم:
نمی خواستم برات دردسر درست کنم.
رضا لبخند دلگرم کننده ای بهم زد و گفت:
هیچم دردسر درست نکردی... بیا تو ببینم... رفیق چندین و چند ساله ی خودمی!
با دقت نگاهی به صورتم کرد. متوجه شد که حالم خوب نیست ولی چیزی نگفت. وارد خونه شدم. هنوز دکور خونه رو به حالت عادی برنگردونده بودند. انگار از شب قبل تا اون روز هیچ کس هیچ چیزی رو جا به جا نکرده بود.
آوا روی یکی از صندلی های توی سالن نشسته بود و داشت مانتوشو می پوشید. رضا با تحکم بهش گفت:
آوا! این بی احترامی و لجبازی رو بذار کنار! من دیشب برات توضیح دادم.
آوا شونه بالا انداخت و گفت:
من که چیزی نگفتم... ترلان می یاد دنبالم... می خوام باهاش برم خرید.
رضا با شرمندگی نگاهی بهم کرد و گفت:
من معذرت می خوام...
شونه بالا انداختم و گفتم:
نه... مسئه ای نیست... فقط می خواستم باهات صحبت کنم.
رضا دست به سینه زد و گفت:
خب؟
نیم نگاهی به آوا کردم. نمی خواستم جلوی اون حرفی بزنم. اگه اسم سایه رو می اوردم حتما کنجکاو می شد که بدونه سایه کیه. رضا متوجه شد که نمی تونم جلوی آوا حرف بزنم... ولی مشکل اینجا بود که آوا هم متوجه شد... یه دفعه مانتوشو در اورد و روی صندلی انداخت و گفت:
می فرمودید!
نزدیک بود خنده ام بگیره. این حرکات از یه دختر بیست و دو ساله بعید بود. انگار بدجوری عصبانی بود. دست به سینه زد و به دهن من زل زد. رو بهش کردم و گفتم:
می دونم مشکل شما با من چیه... حق دارید که نگران همسر آینده تون باشید... من و رضا اشتباهاتی توی گذشته مون داشتیم... ولی هیچ وقت برای هم دوست ناباب نبودیم. رضا از گذشته ش فاصله گرفته و تصمیم گرفته ازدواج کنه... بهتون اطمینان می دم من بیشتر از رضا از گذشته م فاصله گرفتم... من بیشتر بابت اشتباهاتم تقاص پس دادم... هیچ زنی دوست نداره با پسری ازدواج کنه که تا چند سال پیش عشق پارتی رفتن داشته و گاهی مشروب می خورده و یه لبی تر می کرده. از نظر من این بزرگی شما رو می رسونه که به رضا اعتماد کردید و درک کردید که این چیزها رو کنار گذاشته و بهش یه فرصت تازه دادید... رضا هم صداقت به خرج داد و همه چیزو برای شما توضیح داد. مثل خیلی از مردهای دیگه چیزهایی که به راحتی می تونست مخفیش کنه رو با شما در میون گذاشت... اینم درک می کنم که سه ماه دیگه عروسیتونه و مسلما خیلی نگرانید و شاید استرس هم داشته باشید. می دونم شاید فکر کنید من ممکنه رضا رو دوباره از راه به در کنم ولی... با همه ی اینا انتظار دارم در مورد من بی انصافی نکنید... من و رضا با هم شروع کردیم... با هم اون چیزها رو کنار گذاشتیم ... من رضا رو به این راه نشکوندم... اگه الان یه درصد امکانش باشه که رضا به اون دوران برگرده من اولین کسی هستم که بهش اجازه نمی دم این اشتباهو بکنه... نمی خوام ازتون درخواست کنم که نظرتونو نسبت بهم عوض کنید ولی توقع دارم که یه کم منصفانه تر قضاوت بکنید.
آوا چیزی نگفت. با کلافگی به رضا نگاه کرد. رضا سرشو پایین انداخت. آوا که سر دو راهی گیر کرده بود روی صندلی جا به جا شد. موبایلشو از توی کیفش در اورد. توی اولین فرصت رضا بهم اشاره کرد که حرفی بزنم. متوجه منظورش شدم... چاره ای نداشتم. باید چرت و پرت می گفتم. باید آوا رو دک می کردم. ای کاش زودتر ترلان می اومد و آوا رو می برد.
نزدیک رضا ایستادم و صدامو از قصد پایین اوردم. رضا داشت بال بال می زد. فکر می کرد می خوام حرف مورد داری بهش بزنم. با اشاره ی چشم آرومش کردم. صدامو پایین اوردم و گفتم:
راستش رضا... تو خودت دانشجوی پزشکی هستی. یه کمکی بهم بکن... با دکتر مامانم حرف زدم... می گه باید بهش شک بدیم.
رضا نفس راحتی کشید. از گوشه ی چشمم آوا رو دیدم که به صفحه ی موبایلش زل زده بود ولی چشماش خیره به صفحه مونده بود... معلوم بود گوشاشو تیز کرده بود تا صدای ما رو بشنوه. منم مخصوصا صدامو پایین تر اوردم و گفتم:
اگه بهش شک بدن به نظرت به حالت عادی برمی گرده؟ بدتر نمی شه؟ خطرناک نیست که با این سن و سال بهش شک بدن؟ من خیلی نگرانم رضا... دارم دیوونه می شم.
رضا با عذاب وجدان نیم نگاهی به آوا کرد و آهسته گفت:
شنیده بودم حال مامانت خوب نیست... ولی نه در این حد... جدی باید بهش شک بدن؟ پیش کدوم دکتر رفتین؟ کدوم بیمارستان می خواید ببریدش؟
آوا رو از گوشه ی چشم دیدم که آهسته مانتوش و پوشید. سرمو پایین انداختم و گفتم:
دکتر سخاوت.
رضا سر تکون داد و گفت:
دکتر خوبیه... حالا در موردش حرف می زنیم... ولی اگه اون گفته که باید شک بدن شاید چاره ی دیگه ای واقعا نیست. ایشالا که خوب می شن... خودتو ناراحت نکن... بهت حق می دم که نگران بشی.
دستمو روی شونه ی رضا گذاشتم و گفتم:
باید یه مدت بستریش کنند... به خدا من نمی تونم با سامان و بابام توی یه خونه تنها زندگی کنم.
رضا هم دستشو روی شونه م گذاشت... با محبت به چشمام نگاه کرد و گفت:
همه چی درست می شه... امید داشته باش...
آوا با صدای بلندی گفت:
من دارم می رم.
رضا لبخندی بهش زد و گفت:
مواظب خودت باش... به ترلان بگو که آروم رانندگی کنه. بگو کم تو خیابون لایی بکشه... یه کم رعایت تصدیق نداشتنشو بکنه.
آوا لبخند کمرنگی زد و گفت:
تو نگران اون نباش... رانندگیش خوبه. فعلا خداحافظ.
از در بیرون رفت. آهسته به رضا گفتم:
پشت در گوش وای نایستاده؟
رضا پخ زد زیر خنده و گفت:
دیگه این جوریام نیست... ماجرا چیه؟
آهی کشیدم و گفتم:
ماجرا در مورد سایه ست.
احساس کردم رضا داره از تعجب شاخ در می یاره. خنده ش کاملا از روی صورتش محو نشد... با دهن باز به صورتم زل زد. از اضطراب نمی دونستم باید چی کار کنم... دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
دوباره اومده سراغم...
رضا روی صندلی نشست. هنوز مات و متحیر بود... عصبانی شدم و گفتم:
چرا ماتت برده؟ یه چیزی بگو...
رضا با صدایی گرفته گفت:
از کی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
یه ماهه.
رضا چشماشو تنگ کرد و گفت:
چی می خواد؟
پوزخندی زدم و گفتم:
تو چی فکر می کنی؟
رضا به پشتی صندلی تکیه داد... دستی به موهای خرمایی تیره اش کشید... سری تکون داد و گفت:
نمی دونم چی بگم... موندم به خدا... یعنی می خواد... می خواد که برگردی سر کار؟
نفس عمیقی کشیدم. لب هامو بهم فشار دادم. احساس می کردم ضربان قلبم اوج گرفته بود... نفس هام تندتر شد... به چشم های مشکی رضا نگاه کردم و گفتم:
همیشه می دونستم که بالاخره یه روز دنبالم می فرستند... عجیب بود... می دونستم منو به حال خودم ول نمی کنند... این روز و به چشم می دیدم... من دیگه حاضر نیستم بعد اون بلایی که سر خودم و خانواده م اومد برگردم... اون موقع احمق بودم... حالیم نبود... وسعت دید الانمو نداشتم... رضا ... می ترسم خیلی بیشتر از دفعه ی پیش ازم انتظار داشته باشن... بعد ماجرای بارمان می دونستم که یه روز می رسه که اینجا وای می ایستم و اینا رو بهت بگم.
رضا دستی به پیشونیش کشید و گفت:
حالا می خوای چی کار کنی؟
جلو رفتم... دستمو روی شونه ش گذاشتم . توی چشماش زل زدم و گفتم:
اگه مجبورم کردند که برم یادت نره که این جا بودم و این حرفا رو بهت زدم... یادت باشه که منو به زور بردند... به بابام و سامان بگو.
رنگ از صورت رضا پرید. چشماش از تعجب چهار تا شد. نیم خیز شد و گفت:
فکر می کنی می کشنت؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
نه... ولی... می ترسم به زور منو ببرن... سایه تهدیدم کرد. رضا بالاخره یه راهی پیدا می کنند که مجبورم کنند. نمی دونم چه جوری گیر کردند که این طور محتاج من شدند. این رفت و آمدهای سایه... ترساش... حرف هایی که از مهلتش می زنه... اصرارها و تهدیداش نشون می ده که براشون ارزش دارم. فکر نمی کنم بخوان شرم و بکنند... من آدم مهمی براشون نبودم. الان بهم نیاز دارند... ولی... می خواستم یکی بیرون این جریان باشه که اصل ماجرا رو بدونه.
رضا دستمو گرفت و گفت:
از اینجا برو... خودتو گم و گور کن.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
خانواده م بهم احتیاج دارند. باید دنبال کارهای مامانم باشم... باید بهش شک بدن... شاید مجبور شن توی بخش بستریش کنند. نمی تونم ولش کنم.
رضا بلند شد و ایستاد. با جدیت گفت:
من قول می دم خودم دنباله ی کارهای مامانتو بگیرم... تو برو.
سری تکون دادم و گفتم:
اینجا که سر کار می رم و روزی صد نفرو می بینم جام امن تره... می دونی که اطلاعاتشون چه قدر قویه... احتمال این که منو پیدا کنند زیاده... اونم منی که جایی برای رفتن ندارم... مگه چند وقت می تونم از تهران دور شم؟ یه ماه؟ دو ماه؟ سه ماه؟ بابامو چی کار کنم؟ چی بهش بگم؟ بگم که قضیه اون چیزی که فکرشو می کرده نبوده و من خیلی آشغال تر و کثیف تر از اون چیزی هستم که فکر می کنه؟ اگه فرار کنم و برم دل بابام دیگه باهام صاف نمی شه... پیدام می کنند رضا... نمی ذارن همین طوری راست راست برای خودم بگردم... اگه فرار کنم شاید واقعا سرمو زیر آب کنند ولی این طوری به امید این که شاید باهاشون همکاری کنم حداقل می ذارن که نفس بکشم.
در همین موقع موبایلم زنگ زد. قلبم توی سینه فرو ریخت. بابام بود. مثل همیشه قبل از این که جواب تلفنشو بدم خودمو جمع و جور کردم و جواب دادم:
سلام بابا.
صدای خشک و جدی بابام توی گوشی پیچید:
کجایی پسر؟ بیا خونه... باید باهات حرف بزنم.
نفسم بند اومد... نکنه سایه غلطی کرده باشه!
بابام : در مورد مامانته.
نفس راحتی کشیدم. سریع گفتم:
دارم می یام.
تماسو قطع کردم. رو به رضا کردم و گفتم:
رضا! ببخشید که نگرانت کردم... من سعی می کنم ازت فاصله بگیرم... نمی خوام سایه تو رو وسیله ای برای رسیدن به من بکنه... شرمنده رفیق... به خدا آرزومه همه ی این ماجراها ختم به خیر بشه و بتونم همه چی رو جبران کنم.
رضا با مشت توی سینه م زد و گفت:
گمشو بابا! جبران چیو می خوای بکنی؟ دیوونه! کم نیار رادمان... نذار مجبورت کنه که به سازش برقصی... نمی خوای بری پیش پلیس؟
دستامو توی جیبم کردم و گفتم:
اون وقت عزیزترین کسی که توی دنیا دارم و جلوی چشمم اعدام می کنند.
رضا سرشو پایین انداخت... حرفی برای زدن نداشت... می دونست که به بن بست رسیده ام.
از رضا خداحافظی کردم.. دلم نیومد سفت توی بغلم فشارش بدم. دوست نداشتم فکر کنم این آخرین باریه که می بینمش... به خودم امید می دادم که همه چیز درست می شه و می تونم دوستیمو با رضا ادامه بدم.
از خونه خارج شدم. خواستم برای گرفتن دربست سر کوچه برم که چشمم به آوا افتاد که توی ماشین ترلان نشسته بود. داشت با دستمال پای چشماشو تمیز می کرد... اخم کردم... انگار تمام مدت توی ماشین نشسته بود و برای دوستش درد و دل کرده بود. سرمو پایین انداختم و به نحسی خودم لعنت فرستادم. ترلان ماشینو روشن کرد و همون طور که انتظار داشتم پاشو و روی گاز گذاشت... احتمالا منو دیده بودند. هنوز ماشین ترلان به انتهای کوچه نرسیده بود که یه مزدای سفید از وسط کوچه با سرعت زیاد به سمت ماشینشون رفت... قلبم توی سینه فرو ریخت... سایه اونجا چی کار می کرد؟

فصل سوم


پامو بیشتر روی پدال گاز فشار دادم و گفتم:
باید می موندی... باید پشت در گوش وای می ایستادی... از کجا معلوم که واقعا داشتند در مورد مامان پسره حرف می زدند؟ گفتی ماجرای مامانش چیه؟
آوا گفت:
ترلان جون مادرت وقتی رانندگی می کنی جلوتو نگاه کن.
سرمو به سمت جلو چرخوندم و گفتم:
خوبه؟ حالا حرف می زنی؟
آوا شونه بالا انداخت و گفت:
رضا می گفت که مامانش بیماری روانی داره. نمی دونم دقیقا مریضیش چیه... می گه توهم داره و کسایی رو می بینه که اونجا حضور ندارند و باهاشون حرف می زنه.
اخم کردم و گفتم:
یعنی شیزوفرنی داره؟
آوا گفت:
باور کن نمی دونم... اتفاقا خودمم همینو از رضا پرسیدم ولی مثل این که دقیقا این طوری نیست... زمان و مکانم گم کرده و نمی شناسه.
پامو روی گاز گذاشتم و از سمت راست یه تاکسی زرد رنگ سبقت گرفتم و جلوش در اومدم. با تعجب گفتم:
وا؟ از اول همین طوری بوده؟
آوا چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
بی اختیار عین دیوونه ها رانندگی می کنی... یه کم آروم برو... نه! بهش شک وارد شده... بعد یه مدت تعادل روانیش و از دست داده. حالا تو چرا این قدر در مورد این پسره کنجکاوی؟
وسط یکی از حرکات مارپیچی ام بودم که رعایت حال آوا رو کردم و سعی کردم عین آدم رانندگی کنم... آوا راست می گفت... ناخودآگاه یه سری از حرکات خطرناک و انجام می دادم. گفتم:
به خاطر این که تو به طرز عجیبی ازش بدت می یاد.
از توی آینه چشمم به یه مزدای سفید افتاد که داشت با سرعت رانندگی می کرد و لایی می کشید. چشممو از آینه گرفتم و گفتم:
من که نمی دونم ماجرا چیه ولی امیدوارم از روی حماقت به رضا جواب مثبت نداده باشی.
آوا گفت:
پسر خوبیه... می دونم... فقط... بهم حق بده که بترسم.
شونه بالا انداختم. توی زندگیم هیچ تجربه ی احساسی و عاطفی نداشتم و نمی تونستم آوا رو درک کنم.
در همین موقع مزدای سفید گاز داد و از سمت راستم سبقت گرفت... لحظه ی آخر آینه به آینه کرد و آینه ی بغل ماشینمو زد. سرعتش و زیاد کرد و جلوی ماشینم در اومد.... داد زدم:
عوضی!
آوا مچ دستمو گرفت و گفت:
قاطی نکن... بی خیال!
دست آوا رو کنار زدم. پامو روی گاز گذاشتم. خواستم ازش سبقت بگیرم که راهمو بست... نفس عمیقی کشیدم. سمت راست پیچیدم... جلوم در اومد. خواستم سریع به سمت چپ بپیچم که باز راهمو سد کرد. آوا که ترسیده بود گفت:
تو رو خدا ولش کن ترلان... طرف روانیه.
به چهار راه رسیدیم... چراغ قرمز شد... مزدا سرعتشو کم کرد. با یه حرکت سریع به سمت چپ پیچیدم و ازش سبقت گرفتم. چراغو رد کردم. مزدا سپر به سپر ماشینم باهام اومد. فرمونو سفت با دستام چسبیدم. همه ی مهارتمو به کار بردم و ماشینو به سمت ماشینش کج کردم. آوا جیغ زد و گفت:
نزدیک بود بمالی بهش...
چشمم به راننده ی مزدا افتاد. فقط موهای مش کرده و شال سیاهشو می دیدم... پس دختر بود. هر دو با هم گاز دادیم و سرعتمونو بیشتر کردیم. احساس می کردم هر لحظه ضربان قلبم بالاتر می ره. دوباره ماشینمو به سمت ماشینش کج کردم. ترسید و سرعتشو کم کرد... ازم فاصله گرفت. از این موقعیت استفاده کردم و سبقت گرفتم. جلو زدم و از مزدا فاصله گرفتم. آوا نفس راحتی کشید و گفت:
گاز بده برو... تو رو خدا این مسخره بازی رو ول کن. همین طور برو...
توی آینه دیدم که مزدا با سرعت برق داره بهمون نزدیک می شه. پوزخندی زدم و گفتم:
فقط به خاطر تو...
بیشتر گاز دادم. داشتیم به دور برگردون می رسیدیم. برای 405 ای که داشت دور می زد بوق زدم... تکون نخورد. ماشینو گرفتم سمت راست و توی لاین دو وارد شدم. از سمت راست سمند سبقت گرفتم و وارد لاین یک شدم. گاز دادم و با یه حرکت سریع از لاین یک وارد لاین سه شدم. صدای بوق ماشین ها بلند شد و سمند سریع روی ترمز زد. صدای بلند برخورد دو جسم و شنیدم. توجهی نکردم. با اختلاف چند سانتی متر از کنار 405 رد شدم و زودتر از اون دور زدم و با فاصله ی کمی از جلوی پرایدی که داشت مستقیم می اومد کنار رفتم. آوا که نفسش توی سینه حبس شده بود تته پته کنان گفت:
روانی! می شه ماشین و دو دقیقه بزنی کنار؟ قلبم توی دهنمه... حالم داره بد می شه.
خندیدم و گفتم:
سوسول بازی در نیار.
چشمم به باند مخالف افتاد... تصادف شده بود. سرعتمو کم کردم. مزدای سفید از پشت به سمند زده بود. پخ زدم زیر خنده. سریع گازشو گرفتم و از اونجا دور شدم. رو به آوا کردم و گفتم:
فهمیدی چی شد؟
آوا که گیج شده بود گفت:
نه!
خنده کنان گفتم:
اومدم از دور برگردون دور بزنم سمندی که توی لاین دو بود زد روی ترمز و مزدا از پشت خورد بهش... خوشم اومد... خوب حالش گرفته شد.
آوا ناله کرد:
تو رو خدا آروم تر برو... الان که دیگه لازم نیست گاز بدی... یعنی در واقع تو باعث شدی که تصادف کنند؟
با بی خیالی گفتم:
پس چی! خوبه! یاد می گیره دنبال هرکسی راه نیفته. آینه ی ماشینو زد! خدا رو شکر که فردا ماشینمو می دن... یه روز دیگه ماشین بابا دستم می موند کاملا از بینش می بردم.
سرعتمو کم کردم و سعی کردم مثل یه آدم عادی رانندگی کنم. آوا پرسید:
حالا چی شد که دوباره دستت ماشین می دن؟ من گفتم دیگه بابات بهت ماشین نمی ده.
لبخندی زدم و گفتم:
اون روز که رادمان منو رسوند بابام فهمید. گفت دیگه بدون ماشین بیرون نرم.
آوا خندید و گفت:
دعوات کردن؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
بهشون گفتم که مسلما دوست رضا قابل اعتمادتر از راننده ی غریبه ی آژانسه... متوجه شده بودن که چاره ای نداشتم... نه! دعوا نکردن... ولی کلی به نفعم شد !
اون شب چند ساعت دنبال آوا از این مغازه به اون مغازه رفتم. آوا تا می تونست از حراجی ها خرید کرد. من فقط دنبالش راه می رفتم و جمله های کوتاهی مثل (( خوبه )) (( بد نیست )) (( مشکیش خوشگل تره)) می گفتم. اون روز حوصله ی خرید کردن و نداشتم. از خرید کردن خوشم می اومد ولی به شرط این که مغازه ها شلوغ نباشه. حراج جنس های زمستونی همه رو به خیابونا کشونده بود و توی مغازه ها جای سوزن انداختن نبود. اکثر پالتوها فقط برای سایر 36 یا 40 به بالا مونده بود... یعنی این که خوش به حال آوا شده بود که سایزش 36 بود! من بدبختم که سایزم 38 بود هیچی گیرم نمی اومد.
وارد یه مغازه ی به نسبت خلوت شدیم و آوا یه بارونی سفید سایز 38 گیر اورد و توی دستم گذاشت. قبل از این که خودم بفهمم چی شده دیدم توی اتاق پروم. به گیجی خودم خندیدم... هرچه قدر من ماست بودم آوا تیز و فرز بود. بارونی رو پوشیدم و در اتاقو باز کردم تا نظر آوا رو بدونم. قبل از این که آوا دهنشو باز کنه فروشنده که یه پسر جوون بود منو دید. نگاهی به ابروهای برداشته ش کردم... زیرلب ایشی گفتم. پسر شروع به تعریف کردن از جنسش و این که چه قدر به من می یاد کرد... آوا برگشت و چپ چپ به فروشنده نگاه کرد... ولی انگار نه انگار! همین طور داشت حرف می زد:
... خانوم این بارونی حالت عروسکی داره و کاملا مناسب اندام شماست که کمر باریکی دارید. همین یه دونه هم مونده... اینم به خاطر سایز خاصشه که مونده!
حالا خوبه همیشه اولین سایزی که تموم می شه 38 اِ ! سعی کردم خنده م و جمع و جور کنم. فروشنده همین طور داشت حرف می زد:
مخصوص خانوم هایی هستن که اندام... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
آقا می شه تمومش کنید؟ من مثلا توی اتاق پروم... آخرین آدمی که نظرش توی این مغازه برام مهمه شمایید.
تو دلم گفتم:
ولش کنم تا شب در مورد اندامم!!!! می خواد حرف بزنه! پررو!
یه صدایی توی سرم گفت:
وقتی توی صورتشون می خندی پررو می شن دیگه!
فروشنده دوباره داشت پر حرفی می کرد:
باشه... من دیگه حرفی نمی زنم... من به خاطر این که به انتخاب بهتر شما کمک کنم اینجام!
زیرلب گفتم:
خب حرف نزن دیگه!
بدون توجه به جملات پسر رو به آوا کردم و گفتم:
نظرت چیه؟
آوا گفت:
بدک نیست!
نگاهی به بارونی کردم... بدک نیست؟ خوشگله که!
فروشنده دوباره شروع کرد:
خانوم این جنس ترکه! فقط همین یکیش مونده... اینو هیچ جای تهران نمی تونید زیر صد تومن پیداش کنید. اینجا نمایندگی مارکه ( ... )... نمایندگی تندیسمون داره همینو پنجاه تومن گرون تر می ده... به خاطر این که تک سایز شده قیمتشو اوردیم پایین... .
با بداخلاقی به پسر گفتم:
آقا شما که هنوز دارید صحبت می کنید!
آوا از لحن بد من به خنده افتاد. پسر ابروهای باریک و برداشته ش که حالمو بهم می زد و بالا انداخت و گفت:
خانوم شما چه قدر عصبی هستید!
من که لحظه به لحظه بداخلاق تر می شدم گفتم:
آقا شما چه قدر حرف می زنید! من اصلا زیر این نگاه شما معذب می شم... می شه ما رو تنها بذارید؟
فروشنده سرشو پایین انداخت و گفت:
باشه من دیگه حرف نمی زنم... فقط می خواستم...
بلند گفتم:
خب حرف نزنید دیگه!
آوا آهسته خندید و گفت:
ول کن بابا!
چشم غره ای به پسر رفتم. در اتاق پرو رو بستم و پالتوی خودمو پوشیدم. از اتاق پرو بیرون اومدم و از آوا پرسیدم:
چطور بود؟
آوا به سمت صندوق رفت و گفت:
بد نبود... ولی کمرش خوب وای نمی ایستاد...
به فروشنده ای که پشت صندوق ایستاده بود گفت:
آقا دکمه هاشم که شل بود...
فروشنده گفت:
خانوم تقصیر ما نیست... این خانوما این قدر خشن با این مانتوها برخورد می کنند که ما شب ها می شینیم اینجا نخ سوزن دستمون می گیریم دکمه می دوزیم.
آوا گفت:
حالا چند می دید که ببرمش؟
فروشنده سر تکون داد و گفت:
خانوم باور کنید قیمت ها مقطوعه.
حدود یه ربع ایستادم و به فروشنده و آوا زل زدم. فروشنده قیمتو پایین نمی اورد و آوا توی سر مال می زد!
_ مدلش که قدیمی شده.
_ زود کثیف می شه.
_ دکمه هاش لقه و به فردا نرسیده همه ش می ریزه.
_ کمرش بد وای می ایسته.
_ از اینجا اول باید مستقیم ببریمش خشک شویی بعد استفاده کنیم.
آوا تا جایی پیش رفت که واقعا از خریدنش پشیمون شدم. چشممو چرخوندم و با بی حوصلگی نگاهی به در و دیوار مغازه کردم. چشمم به فروشنده ی دیگه که ابروهای باریک داشت افتاد. اونم با من چشم تو چشم شد. دستشو روی سینه ش گذاشت و تعظیم کرد. خنده م گرفت و سرمو چرخوندم... خب تقصیر خودش بود که این قدر پرحرف بود!
بالاخره آوا یه تخفیف اساسی از فروشنده گرفت و از مغازه بیرون اومدیم. تا پامونو از مغازه بیرون گذاشتیم آوا گفت:
عجب بارونی قشنگیه خدا وکیلی! اگه سی و شیش و داشت عمرا می ذاشتم به تو برسه.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
پس اینا چی بود توی مغازه می گفتی؟ من داشتم پشیمون می شدم.
آوا خندید و گفت:
ترلان! ساده نباش... برای این گفتم که ازشون تخفیف بگیرم.
چند بار پشت سر هم پلک زدم... احساس حماقت می کردم... من اصلا از این کارها بلد نبودم. انگار بابام راست می گفت! من اصلا سیاست نداشتم.
بعد از اون برای خرید شلوار جین به یکی از مغازه ها رفتیم. اونجا هم یه سری مشکل دیگه پیدا کردم. فاق شلوار کوتاه بود و دکمه ش بسته نمی شد. سایز بزرگ ترشم برام زیادی بزرگ می شد. یه سری هم با فروشنده ی اونجا دعوا کردم که اصرار داشت مشکل از منه و می خواست برای بستن دکمه ی شلوار شخصا اقدام کنه.
دست خالی از مغازه بیرون اومدیم. من هنوز داشتم حرص می خوردم. آوا که از خنده روده بر شده بود اشک هاش و پاک کرد. صورتش قرمز شده بود. من پوفی کردم و گفتم:
به خدا می خواستم با پشت دست بزنم تو دهنش!
آوا خنده کنان گفت:
آخه چی پیش خودش فکر کرده بود؟
با بداخلاقی گفتم:
چه می دونم!
بعد از کمی گشت و گذار به سمت ماشین رفتیم. اول آوا رو خونه ی رضا رسوندم و برای ناهار روز بعد به خونه ی خودمون دعوتش کردم. بعد از اون با ذوق و شوق فراوان بابت این که ماشینمو روز بعد تحویل می گیرم به سمت خونه ی خودمون روندم.
به کوچه مون که رسیدم ماشینو یه گوشه پارک کردم و صبر کردم که اول همسایه مون ماشینشو از توی پارکینگ بیرون بیاره. خمیازه کشیدم و نگاهی به ساعت کردم... نه شده بود... وای نه! دوباره باید نصیحت های بابا در مورد گرگ های کمین کرده توی اجتماعو می شنیدم... هر وقت بعد از تاریک شدن هوا خونه می اومدم بابام مبحث شیرین گرگ های جامعه رو پیش می کشید. همون طور که زیرلب غرغر می کردم ماشینو به سمت پارکینگ هدایت کردم... خودمو برای شنیدن نقل قول های بابا از هزاران پرونده ی مختلف آماده کردم.