روزهای سخت جدایی از او باز هم فرا رسیده بود. دردی جانکاه روی قلبم سنگینی می کرد. بسیار بدخلق و گوشه گیر شده بودم، همه خانواده سعی می کردند با این رفتارهای من کنار بیایند. مدتها کناری می نشستم و به گوشه ای خیره می شدم. اکثر اوقات در تنهایی اتاقم به سر می بردم. تحمل نگاههای دلسوزانه مادر و پدر را نداشتم. حتی حوصله رفتن به کلاسهای مشترکم با کیمیا را هم نداشتم.
روی تخت افتاده و چشم هایم را روی هم گذاشته بودم که با نوازش دست مادر بر موهایم، چشم باز کردم.
- عزیزم، چطوری؟
- ممنونم مامان.
- بمیرم برات مادر! زیر چشات گود رفته چقدر گریه می کنی؟
با بغض گفتم:
- مهم نیست!
- ببین با یه تصمیم نابخردانه چه جور هم خودت و هم ما رو بیچاره کردی!
- دیگه تموم شد.
- فرهاد چی می گه؟
- می گه بمون تو خونه من تا وقتش تموم بشه، اما من قبول نکردم.
- خوب کاری کردی. همین دو سه ماه هم زیاد تو زندگیش موندی. اون لیاقت تو را نداشت.
سرم را که به طرف پنجره چرخاندم، اشکها از گوشه چشمم روان شدند.
- دیگه واسه چی گریه می کنی؟
- نمی دونم، دلم داره می ترکه.
- حق داری، منم به این جاهاش فکر نمی کردم. مطمئن بودم او به هیچ وجه تو رو از دست نمی ده.
دستهای مادر را در دست گرفتم و گفتم:
- مامان اون یه مشکل داره که سد راهش می شه ولی نمی دونم چیه، خودش به هیچ وجه بروز نمی ده!
- یعنی می گی پای کسی دیگه درمیونه؟
- نمی دونم، ولی فکر نمی کنم. اونقدرها هم که شما فکر می کنید بی معرفت نیست!
- شاید به پای تعهدی ایستاده!
- نمی دونم ولی نگاهش و حرفاش نسبت به من خیلی مشتاقانه ست.
- شاید سر یه دو راهی گیر افتاده.
سکوت کردم و بغضم را فرو دادم.
- به هر حال بهش گفتم آخر هفته بیاد صیغه رو باطل کنه.
مادر اهی کشید و مرا در اغوش گرفت.
روز پنج شنبه با هر جان کندنی بود همراه پدر راهی محضر شدم. قبلا با او تلفنی صحبت کرده و قرار و ساعت آمدنش به محضر را یادآور شده بودم. از من خوسات مهلتی بدهم تا به تهران برود و بازگردد ولی قبول نکردم. می خواستم هر چه سریعتر از این مرگ تدریجی نجات یابم. مدتی در دفتر به انتظارش نشستم ولی نیامد. نمی دانم چرا از نیامدنش دلخور و آزرده نشدم. حتی ته دلم مسرور هم بودم. ولی پدر زیر لب غر می زد و از خلف وعده اش شکایت داشت. سعی کردم با همراهش تماس بگیرم ولی تلفنش خاموش بود. هنگام بازگشت از دفتر خانه، پدر پیشنهاد داد یکی دو هفته را به منزل عمه نسرین در آباده بروم تا شاید در جمع خانواده شاد آنها بتوانم خاطرات گذشته ام را فراموش کنم. با اینکه برایم بسیار مشکل بود که از شهرم دور شوم، ناچار قبول کردم و بعد از دو روز به همراه پدر به طرف آباده حرکت کردیم. وقتی از دروازه قرآن بیرون آمدیم به شدت دلم گرفت. نمی دانم چرا به این دلتنگی دچار شدم. شاید چون او شیراز بود، می خواستم در هوایی که او نفس می کشید، نفس بکشم. هر چه از شیراز دورتر می شدیم قلبم فشرده تر می شد. پدرم سعی کرد با تعریف خاطراتش حواس مرا پرت کند ولی موفق نشد. او به من و کیمیا نهایت عشق می ورزید. نمونه ای کامل از پدری دلسوز و عاشق بود. اصلا نمی توانست غم و ناراحتی ما را تحمل کند. شاید گاهی هم خود را به خاطر سرنوشت من مقصر می دانست. از اینکه با پدربزرگ تبانی کرده بود تا با خانواده سالارخان آشنا شویم و وصلت کنیم خودش را نمی بخشید و هیچ گاه در پی سرزنش من برنمی آمد.
حدود دو ساعت بعد به شهر آباده رسیدیم. منزل عمه نسرین در منطقه خوش اب و هوای شهر قرار داشت؛ خانه ای نسبتا بزرگ در میان باغچه ای باصفا. آقا عظیمی شوهر عمه نسرین صاحب قنادی بزرگی در این شهر بود که چند شاگرد فروشند در ان خدمت می کردند. معمولاً منزل آنها پر بود از انواع محصولات شیرینی و آجیلهای مختلف. وقتی کوچکتر بودیم خیلی دوست داشتیم در خانه عمه نسرین بمانیم.
یادش بخیر! من و پوریا و پیمان و کیمیا چه آتشهایی که نسوزاندیم. آن قدر در ان حیاط با صفا بازی می کردیم و به سر و کول هم می زدیم تا از نفس می افتادیم. ای کاش روزهای بچگی دوباره باز می گشت. چه آرزوی عبثی! روزهای رفته هرگز بازنمی گشتند و فقط خاطراتشان لبخند را بر لبهایمان می نشاند و آهی از سر افسوس از دلمان برمی آورد.
با رسیدن به منزل عمه، همه به جز پوریا که دانشگاه بود به استقبالمان آمدند. عمه مرا سخت در آغوش فشرد و از آمدنمان ابراز خوشحالی کرد. پیمان چمدانم را به داخل خانه برد و پیام خوشحال از اینکه می خواهم چند روزی انجا بمانم ذوق می کرد و دستم را رها نمی کرد. وقتی وارد شدیم بوی غذای مطبوع عمه، مشامم را نوازش داد. پدر نفس عمیقی کشید و گفت:
- نسرین دستت درد نکنه! فسنجون پختی؟
عمه نسرین با شوق گفت:
- آره کاکا، چون می دونستم خیلی دوست داری درست کردم.
- ممنون خواهر خوبم.
ساعتی به احوالپرسی و صرف چای گذشت. حدس زدم مادر، تلفنی عمه نسرین را در جریان اوضاع و احوالم قرار داده است؛ چون کوچکترین حالی از فرهاد نپرسید، فقط امیدوار بودم که حرفی از اصل ماجرا نزده باشد. پیمان به طرفم آمد و گفت:
- شکیبا، چمدانت را گذاشتم تو اون اتاقی که روبه روی باغچه است، خیلی دلبازه!
- ممنونم پیمان، زحمت کشیدی.
- خواهش می کنم.
از جا برخاستم و به اتاقی که پیمان گفت سرک کشیدم. به راستی اتاق دلبازی بود.به طرف پنجره بلندی که تا سطح زمین امتداد داشت رفتم و پرده توری را کنار زدم. فصل خزان تازه اغاز شده و زیبایی خاصی به باغچه عمه داده بود. نمی دانستم چرا پایین ان سال مرا بیشتر غمگین می کرد و در دلم شور و غوغا برمی انگیخت. به طرف اتاق برگشتم، تخت یک نفره ای در کنار دیوار قرار داشت که روی ان رو تختی زیبایی با ترکیب صورتی و بنفش ملایم پهن شده بود.
رنگ دیوار نیز صورتی ملایم بود و آباژوری به رنگ بنفش، هارمونی جالبی در فضای اتاق به وجود آورده بود. همه رگها، رنگهای آرامش بخشی بود. آرامش؛ چیزی که اصلا در وجود من اثری از ان دیده نمی شد!
دوباره به جمع برگشتم؛ بحث پدر و عمه به مریضی پدربزرگ کشیده شده بود و لجبازی اش که در خانه هیچ کدام از بچه ها نمی ماند تا بهبود پیدا کند. اصلا حوصله حرف هایشان را نداشتم. کلافه از کنارشان برخاستم و به حیاط رفتم. انگار منتظر بودم در حیاط باز شود و او در چارچوب در قرار بگیرد. دوری از او، مدام بغش را سد راه گلویم می کرد. خدایا چگونه می توانستم از فکر و خیالش خارج شوم و یادش را در ذهنم دفن کنم؟!
با صدای پیام به طرفش برگشتم . تا اواسط باغچه رفته بودم ولی انقدر غرق در فکر و خیال بودم که هیچ چیز نمی دیدم. پیام جلو آمد و دستم را گرفت:
- مامان گفت غذا حاضره، تا از دهن نیافتاده بیا.
- باشه الام میام.
سر میز فقط با غذایم بازی می کردم. نگاه های نگران پدر وادارم کرد به زور چند لقمه ببلعم. به جای انکه از دیدن میز مملواز غذاهای رنگارنگ و مخلفات ان لذت ببرم، برعکس حالم به هم می خورد. طفلک عمه که خیلی زحمت کشیده بود، دائم تعریف می کرد و من با لبخند تظاهر می کردم که حرفش را گوش می دهم. دلشوره اینکه پدر غروب همان روز، تنها به سوی شیراز حرکت می کند دیوانه ام کرده بود. به قدری از امدنم پشیمان شده بودم که اگر خجالت نمی کشیدم چمدانم را برداشته و با پدر همراه می شدم. دوری از او حتی اگر فرصت دیدنش را هم نداشتم برایم غیر ممکن بود. خدایا این چه صمیبتی بود که گرفتارش شده بودم؟ چرا باید دل به کسی می بستم که امیدی برای با او بودن نداشتم؟!
هجوم افکار مختلف و منفی توانم را بریده بود. لیوان اب را جلوی دهانم گرفته بودم. نمی دانم چه مدت در فکر غوطه ور بودم که نگاههای متعجب و غریب دیگران مرا به خود آورد. فورا لیوان را روی میز گذاشتم و با تشکر از عمه، میز را ترک کردم.
غروب هنگام عزیمت پدر به شیراز چنان غریبانه اشک می ریختم که پدر پشیمان شده بود و می خواست مرا هم با خود ببرد. چرا انها فکر می کردند با دور کردنم از شیراز می توانند یاد و خاطره او را از ذهنم جدا کنند؟ یاد او با من عجین شده بود. هر جا که بود روح مرا نیز به همراه داشت. عمه نسرین در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه کرده بود مرا به سوی خانه برد و زیر گوشم گفت:
- عزیز عمه، چرا با خودت اینطوری می کنی؟ نمی خوام دیگه اون صورت قشنگ و ماهت رو غمگین و پژمرده ببینم. صبر کن یه برنامه ای واست بریزم که قوت نکنی سرت رو بخارونی!
بعد شروع کرد به تفسیر برنامه هایش. ولی من حتی یه کلمه از حرف هایش را نمی شنیدم. مانند آدمهای گیج و مات به جلو خیره شده بودم. وقتی برای استراحت به اتاقم رفتم، روی تخت افتادم و حسابی بار دلم را سبک کردم. آیا او نیز از دوری من غمگین بود؟ دوست داشتم بدانم الان در چه حالی است. کاش کسی را داشتم که ازاو خبری برایم می آورد. کاش کسی بود که حالات او را برایم شرح می داد. کاش دوربینی داشتم و او را تحت نظر می گرفتم. از این خیالات خنده ام گرفت. داشتم دیوانه می شدم؛ دیوانه کس که ماندن در کنارش میسر نبود!
فردا ان روز بعد اط صرف نهار، عمه دستهایش را شادمانه به هم کوفت و گفت:
- شکیبا جان، برای ساعت دو با دوستام قرار گذاشتیم بریم استخر، آماده باش که خلف وعده نکنیم.
با بی حالی گفتم:
- وای نه عمه! من حوصله ندارم.
عمه با جدیت گفت:
- دقیقا به همین خاطره که می خوام ببرمت تو آب تا سر حوصله بیایی.
ناچار قبول کردم و همراهشان رفتم. بعد از بیرون آمدن از استخر به همراه دوستانش به کافی شاپ رفتیم. دوستان عمه دائم از زیبایی من تعریف می کردند. یکی از آنها که اسمش لیلی بود رو به عمه گفت:
- برادرزاده ات چقدر غمگینه، تو چشماش غم موج می زنه!
دیدم که عمه گاز گرفتن لبش او را وادار به سکوت کرد. الا برایم اهمیت نداشت دیگران راجع به من چه فکر می کنند. می دانستم که بالاخره با کنجکاوی از عمه سر از داستان زندگی ام درمی آوردند.
تا روز پنج شنبه که پوریا از داشنگاه می آمد، عمه سعی در سرگرم کردنم داشت، ولی اصلا نتوانست لحظه ای مرا از یاد فرهاد غافل کند. روز پنج شنبه که پوریا آمد با دیدنم گل از گلش شکفته شد. نگاهی به طاراف انداخت و گفت:
- سلا به دختر دایی گلم! پس همسرت کو؟
آنقدر دلم از این حرف ریش شد که بی اختیار نم اشک در چشمهایم نشست. او که فورا متوجه حال خرابم شد، با نگرانی گفت:
- چی شده شکیبا؟ اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحتی؟ دعواتون شده؟
برای خاتمه به بحث، بغضم را فرو دادم و گفتم:
- آره تنها مدم.
عمه فورا ساک او را از دستش گرفت و بازویش را چسبید و به طرف اتاق برد:
- بیا برو دست و روتو بشور رنگ و روت باز شه، شدی عین لولو خاکی.
پوریا در حالی که دستش را به شکمش می مالید گفت:
- مامان، اول بگو غذا چی داری که از گشنگی دارم می میرم.
- خیلی خب، تا بو بری لباساتو عوض کنی منم غذاتو می کشم.
بعد از تعویض لباس و شستن دست و صورتش روی مبل روبروی من نشست و گفت:
- خب تعریف کن ببیتن، خوش بگذره؟
شانه هایم را بالا انداختم.
- ممنون.
- چیه؟ چرا انقدر مظلوم شدی، نکنه آقا شیره موشه کرده؟!
از تعبیرش خوشم نیامد و ابروهایم را درهم کشیدم. عمه از اشپزخانه صدایش زد:
- پوریا!
پوریا فورا به اشپزخانه رفت و بعد از کمی پچ پچ با عمه ، در حالی که رنگش تغییر کرده بود برگشت و شرمگین گفت:
- معذرت می خوام شکیبا، منظوری نداشتم، متاسفم!
- مهم نیست.
در سکوت چایش را می نوشید و گاهی زیر چشمی مرا می پائید. به آشپزخانه رفتم تا با کمک عمه وسایل غذا را بپینم. آنقدر در فکرهایم غرق بودم که هنگام گذاشتن پارچ آب روی میز آن را در فضای خالی رها کردم، پارچ با صدای وحشتناکی روی سرامیک آشپزخانه افتاد و شکست. بهت زده به کف زمین و خرده شیشه ها که با آب و یخ مخلوط شده بود، نگاه می کردم. عمه فورا از پشت سر، بازوهایم را گرفت و گفت:
- تکون نخور، فدای سرت.
بعد رو به پیام گفت:
- بدو اون جارو و خاک انداز رو بیار.
از خجالت آب شدم. با صدای ضعیفی گفتم:
- معذرت می خوام.
عمه با نگاه گله مندی گفت:
- واسه چ عمه جان؟ گفتم که فدای سرت. شکستنی مال شکستنه دیگه.
- اصلا نفهمیدم چطور شد.
- دیگه حرفش رو نزن.
سر میز غذا پسرهای عمه برای اینکه مرا از ان حال و هوا دربیاورند دائم شوخی می کردند، می خندیدند و سر به سرم می گذاشتند. عمه شادمانه از حرف های پسرش قهقهه می زد و ذوق می کرد. من نیز با لبخند به انها نگاه می کردم و به حالشان غبطه می خوردم. دوست داشتم مانند آنها سبک بال باشم. ولی مگر می شد؟ پوریا با دهان پر از مادرش پرسید:
- راستی مامان، چرا بابا واسه نهار نیومد؟
- مثل اینکه با کسی قرار داشت.
- با کی؟
- آقای سراج، همون که یک بار با زن و بچه اش اومده بودند اینجا.
- آهان. همونی ک یه دختر داشت سیریش شده بود به من؟ قرار بود دماغشو عمل کنه. عمل کرد؟
- آره عمل کرد.
پوریا با خنده گفت:
- وای خدا! چه عشوه هایی که نمی اومد... راستش اسمش چی بود؟ آهان آویشن! خوب یادمه که می گفت دکتر گفته چون دماغت استخوانیه بعد از عمل خیلی زیبا می شه. بهش گفتم هزینه اش چقدره؟ گفت یک میلیون. منم گفتم چه خبره، مگه می خواد منقار عمل کنه؟
شلیک خنده همه در فضای آشپزخانه طنین انداخت. عمه با اعتراض گفت:
- خوب بسه دیگه، انقدر غیبت نکنید. غذاتون رو بخورید.
پوریا گفت:
- تا بحث شیرین غیبت نباشه که آدم دلش خنک نمی شه. به قول شیرازی ها غیبت باد بزن جیگره! ولی بی شوخی خیلی دوست دارم قیافه شو بعد از عمل ببینم.
عمه بی حوصله گفت:
- فکر کنم پدرت واسه فردا که جمعه اس دعوتشون کنه.
پوریا ناباورانه گفت:

- نه!
- آره.
- ای بابا! منو باش که تصمیم داشتم فردا شکیبا رو ببرم بیرون یه چرخی بزنه و هوایی بخوره. می خواستم جاهای دیدنی رو بهش نشون بدم و ولخرجی کنم نهار ببرمش بیرون تا حال و هواش عوض بشه. انگار کاسه کوزه هامون ریخت به هم!
عمه ذوق زده او را نگریست و گفت:
- خب تو چی کار به اونا داری؟ شما دو تا به برنامه تون برسین. جواب اونا با من.
پوریا به طرفم چرخید :
- چی می گی شکیبا؟ موافقی بریم بیرون؟
شانه هایم را بالا انداختم:
- فقط یه موضوعی می مونه؛ اونم محروم شدن تو از دیدار آویشن خانومه.
- ای بابا،از این دخترا تو دانشگاهمون فراوونه. فردا رو عشق است!
بی اختیار به یاد حساسیت های فرهاد نسبت به پوریا افتادم، ولی حساسیت او بی مورد بود. روابط من و پوریا مانند خواهر و برادر بود، نه چیز دیگه.
خلاصه ان شب بچه ها با مسخره بازی و شوخی و خنده، خانه را روی سرشان گذاشته بودند. کل کل پیمان و پیام هم که تمامی نداشت . به قول خودشان می خواستند مرا از ان حال و هوا بیرون بکشند.
شب، هنگامی که وارد رختخوابم شدم، دورادور با او درد دل کردم و چند قطره ای اشک ریختم تا به خواب رفتم.
صبح حدود ساعت ده در اتاق نشسته و مشغول مطالعه کتابی بودم که ضربه ای به در خورد.
- بفرمایید.
پوریا وارد اتاق شد. بلوز مشکی پوشیده بود با شلوار جین که ترکیب اینها، او را جذابتر نشان می داد. معلوم بود صبح به حمام رفته و حسابی به خودش رسیده بود.
- ای بابا تو که هنوز آماده نشدی! مگه قرارمون یادت رفته؟
با بی حوصلگی گفتم:
- یعنی جدی جدی تصمیم داری بریم بیرون؟
کمی جا خورد و ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گف:
- اگه ناراحتی و وشت نمیاد خب نمی ریم.منو بگو که تو یه رستوران عالی میز رزرو کردم.
کتابم را بستم و خودم را ظاهرا خوشحال نشان دادم:
- پس دیگه نمی شه دعوتت رو قبول نکرد! تا ده دقیقه حاضر می شم.
هنگامی که حاضر شدم و از در اتاقم بیرون آمدم عمهنسرین شال سیاهرنگم را از سرم برداشت و روسری کوچک کرم رنگی با حاشه قهوه ای سرم کرد.
- سیاه چیه عمه؟ چهره ات رو پژمرده نشون می ده. ببین با این رنگت بازتر می شه. الهی قربونت بم که اینقدر نازی.
- عمه ام ازم تعریف نکنه کی تعریف کنه؟
- من همیشه حقیقت رو می گم. برو زودتر عمه جان، پوریا خیلی وقته بیرون تو ماشین منتظرته.
- چشم، کاری نداری؟
- نه عزیزم، خوش بگذره.
ساعتی بعد همراه پوریا با اتومبیل پدرش در خیابانی زیبا و چشم نواز حرکت می کردیم. پوریا که از سکوت من کلافه شده بود گفت:
- نمی خوای چیزی بگی.
همانطور که به مقابلم چشم دوخته بودم، گفتم:
- مثلا چی؟
- خب یه چیزی تعریف کن.
- چیز تعریفی ندارم!
- پس چرا اینقدر غصه داری، چی تو رو رنج می ده، مگه اون باهات چه کار کرده که از تو شاد و شنگول یه دختر افسرده ساخته؟
با صدای غمناکی گفتم:
- اون هیچ کاری نکرده.
- پس دوست نداری با من درد دل کنی! باشه منم ساکت می شم و دیگه چیزی نمی پرسم.
- نه، موضوع این نیست.
- پس چیه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- تو ازاصل ماجرا چیزی نمی دونی.
- باشه. حرف تو قبول، ولی می شه بگی اصل ماجرا چیه؟
- پوریا، ما یه مشکل بزرگ توی زندگیمون هست. من فکر می کردم فرهاد عاشق تر و مهربان تر از این حرفا باشه.
پوریا با تمسخر گفت:
- ولی دیدی که اون مغرورتر و بی احساس تر از این حرفهاست، نه؟ معذرت می خوام که ایقدر رک صحبت می کنم ولی واقعا تعجب می کنم، اگه اینطوره که تو می گی می تونم با اطمینان بگم که هر مردی آرزوی داشتن همسری با مشخصات تو رو داره. واقعا کمتر مردی می تونه مقابل این همه ملاحت و زیبایی مقاومت کنه!
بی اختیار شرم تمام وجودم را فرا گرفت و حس کردم صورتم داغ شده. سرم را پایین انداختم و گفتم:
- زیر شلوغش نکن.
- به خدا اینطوری نیست. من حتم دارم این پسر مشکل روحی و روانی داره!
با لکنت گفتم:
- اون.... اون نسبت به من بی تفاوت و بی احساس نیست ولی معلومه که از چیزی رنج می بره و اونو پنهان می کنه.
پوریا به طرفم برگشت و گفت:
- حالا می خوای چی کار کنی؟ با یه دعوای کوچولو آدم از خونه اش قهر نمی کنه!
- نمی دونم، فکرم درست کار نمی کنه، واسه همین اومدم اینجا. شاید همه چیز درست شد.
- می خوای درس و دانشگاه رو کنار بذارم و در موردش تحقیق کنم؟ شاید مشکلش رو پیدا کردم.
- نه نه ازت ممنونم.
- پس سعی کن عاقلانه رفتار کنی. باید برای بدست آوردن هدفت حسابی مبارزه کنی. غصه خوردن هیچ فایده ای نداره، جز اینکه روحیه ات رو داغون کنه و چهره ات را افسرده. حالا هم باید به قولی به من بدی.
- چه قولی؟
- اینکه فعلا همه تمرکزت رو بذاری واسه کنکور.
- ای کاش می تونستم.
- باید سعی ات رو بکنی.
بعد نگاه معنی داری به من انداخت و گفت:
- تو می تونی در اینده خوشبخت تر از اونی که فکرش رو می کنی باشی. من مطمئنم ک تو می تونی با اون چشمات هر کار غیر ممکنی رو ممکن کنی!
اتومبیل را کناری متوقف کرد، پیاده شد و به طرف در سمت من آمد، آن را گشود و گفت:
- حالا بیا کناز این جوی زیبا بشین تا یه عکس قشنگ ازت بگیرم.
- برو بابا حال داری!
مرا به زور از داخل ماشین بیرون کشید. جای سرسبز و زیبایی بود. خانواده های زیادی برای تفریح به انجا امده بودند. جوی آب که پله پله ه پایین می رفت آب زلالی داشت. همانطور که به گذر آب نگاه می کردم در فکر فرو رفتم. پوریا هم مشکوک شده بود. نباید اجازه می دادم کسی به واقعیت امر پی ببرد. شاید به قول پوریا باید همه سعی ام رو می کردم و بیشتر مبارزه می کردم.
چند تا عکس از من گرفت و هر بار یادآوری کرد که چهره ام را شاد نشان دهم. نمی خواستتم ناراحتش کنم، والا دوست داشتم دوربین را از دستش بگیرم و در جوی آب بیاندازم.
بعد از کمی گشت و گذار و گفتگو به شهر برگشتیم. به رستورانی شیک و مدرن که او قبلا میز رزرو کرده بود رفتیم و رو در روی هم نشستیم. با خودم فکر می کردم اگر فرهاد مرا اینجا با پوریا می دید چه عکس العملی نشان می داد. همیشه از اینک پوریا دور و اطرافم باشد رنجیده خاطر می شد. زوج جوانی نزدیک ما نشسته بودند، سرهایشان نزدیک هم و دستهایشان در دست هم بود و برق حلقه ازدواجشان چشم را می زد. با نگاه به آنها، بی اختیار آهی از سر حسرت کشیدم. پوریا مسیر نگاهم را دنبال کرد. برقی در چشمهایش درخشید و گفت:
- شکیبا!
- بله؟
- می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟
- البته.
- اگه بتونی فرهاد رو فراموش کنی، امکان داره که به این زودی ها کسی رو جایگزینش کنی؟
بدون هیچ تامل و فکری گفتم:
- هرگز!
رنگش سرخ شد و گفت:
- متاسفم! نمیخواستم ناراحتت کنم!
ولی پس از این حرف او سخت در فکر فرو رفتم. حتی موقعیتم در رستوران را فراموش کردم و دانه های اشک از چشمهایم فرو چکید. غذا را آورده بودند ولی من هیچ اشتهایی به خوردن نداشتم. پوریا دائم عذرخواهی می کرد و می خواست غذایم را بخورم. به زحمت لقمه ای به دهان گذاشتم ولی مزه ای از ان نفهمیدم. پوریا نیز افسرده و مغموم با دیدنم آه می کشید و سر تکان می داد. تا لحظه رسیدن به منزل، سکوت اختیار کرد و حرفی نزد.
هنگامی که به خانه رسیدیم عمه نسرین به استقبالمان آمد و گفت:
- خب بچه ها، خوش گذشت؟
بعد نگاه معناداری به پوریا کرد و پرسید:
- اذیتش که نکردی؟
پوریا نگاه مظلومانه ای به من انداخت :
- نه بابا، مگه دیوانه ام، آخه کی جرات داره؟
رو به عمه گفتم:
- عمه مهمون هاتون رفتن؟
- همین پیش پای شماو
- حیف شد! دوست داشتم این آویشن خانم رو ببینم.
- طفلک امروز خیلی دمغ بود. وقتی گتفم پوریا با دختر برادرم رفتن بیرون خیلی حالش گرفته شد.
عمه با حالتی حرف می زد که گویی می خواست حس حسادت مرا برانگیزد. براستی چقدرغافل از حال من بودند!
پویا کم کم آماده رفتن به بوشهر می شد. او در دانشگاه بوشهر درس می خواند و چند ماهی تا پایان تحصیلاتش باقی نمانده بود. هنگام خداحافظی انگار حرفی روی لبهایش سنگینی می کرد. ولی اخر هم نگفت و با سکوتی مرموز و به سختی از همه خداحافظی کرد و راهی بوشهر شد.
با پدر تلفنی صحبت کردم و خواستم که هر چه زودتر بیاید و مرا به شیراز برگرداند ولی پدر با حالتی تاسف امیز گفت که کار مهمی برایش پیش آمده و تا چند روز دیگر نمی تواند شیراز را ترک کند.
ناخواسته هفته ای دیگر را هم در منزل عمه نسرین گذراندم. برخلاف او که مدام می خواست مرا به جمع دیگران بکشاند و در گفتگوهای بی سر و ته شان شرکت دهد، من دوست داشتم در تنهایی اتاقم با خود خلوت کنم. تازه می فهمیدم چرا شعرای ایرانی اینقدر از هجر معشوق سروده اند.
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن بر دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی، با این همه تلاش و تضاد و تشنگی،
با اینکه ناله می کشم از دل که آب،...آب،
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.
« فریدون مشیری»

بالاخره در پایان هفته دوم، در برای بازگرداندنم، به آباده آمد. عمه و فرزندانش اصرار می کردند بیشتر بمانم ولی من، انگار که می خواستم از زندان فرارکنم، به سرعت وسایلم را در اتومبیل پدر گذاشتم و منتظر حرکت شدم. بعد از تشکر و خداحافظی از عمه و خانواده اش، راهی شیراز شدیم. هنگامی که از دروازه زیبای شهرم گذشتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نمی دونم چرا با اینکه اون طفلک ها خیلی بهم رسیدن ولی خیلی بی تاب شیراز بودم.
پدر باحالتی خاص گفت:
- فقط بی تاب شیراز؟
شگفت زده نگاهش کردم. یعنی او هم روحیات مرا درک می کرد؟ یعنی از چشمهایم عشق را می خواند و به رویم نمی آورد.
وقتی به خانه رسیدیم مامان و کیمیا مرا در اغوش گرفتند و بوسیدند و خوش آمد گفتند. مادرم گفت:
- پیش پای شما خاله پروین اینا رفتن.
- خاله سراغ منو نگرفت؟ چیزی نگفت؟
- نه چیزی بهش نگفتم. فکر می کرد منزل خودتی.
- ممنون مامان.
به محض اینکه با کیمیا در اتاق تنها شدیم پرسیدم:
- ببینم، فرهاد اینجا زنگ نزد؟
کیمیا که معلوم بود مادر حسابی به او سفارشات لازم را کرده، آهسته گفت:
- والله چند بار زنگ زد ولی مامان قطع کرد. خب شایدم اون نبوده!
- دیگه هیچ خبری ازش نداری؟
- چرا یه بار تو دبیرستان، فائزه رو دیدم و یه کمی باهم صحبت کردیم. می گفت چرا شکیبا به تلفن ها جواب نمی ده انگار می خواست باهات صحبت کنه. کارت داشت.
- نگفت چی کار داره؟
- نه فقط می خواست با خودت صحبت کنه.
- بهش گفتی رفتم خونه عمه؟
- ارهف گفتم یکی دو هفته ای رفتی آباده.
حس غریبی در من بیدار شد؛ حسی که می گفت خبری در راه است. خبری که شاید سرنوشت مرا تغییر دهد، شاید به او مربوط باشد. شاید وقت ان رسیده بود که حقیقت روشن شود. وسوسه عحیبی به جانم افتاده بود تا با فائزه صحبت کنم ولی متاسفانه نمی شد. باید خانه خلوت می شد. در حضور مامان و بابا نمی توانستم صحبت کنم. تا ساعت یازده شب صبر کردم تا همه به خواب رفتند. وقتی مطمئن شدم گوشی را به اتاق آوردم و شماره گرفتم ولی هر چه بوق زد کسی گوشی را برنداشت. به شدت کلافه و سردرگم شده بودم. چند بار دیگر تماس گرفتم ولی هیچ کس جواب نداد. ظاهرا کسی در منزل نبود. گوشی را سر جایش گذاشتم و به اتاقم برگشتم. باید تا فردا صبر می کردم. می دانستم تا بعدازظهر کسی در منزلشان نیست. فائزه به مدرسه می رفت و پدر به محل کارش. نمی دانستم فرهاد در منزل بود یا نه! مجبور بودم تا بعدازظهر صبر کنم . با هزار فکر و خیال به بستر رفتم.
صبح روز بعد خیلی زود از بستر بیرون آمدم .تصمیم گرفتم به کلاس کامپیوتر بروم. بعد از مرور درس های گذشته و خوردن صبحانه به طرف آموزشگاه راه افتادم.با نگاه به ساعت که هشت و نیم را نشان می داد دلم گرفت. خدایا چه روزهایی را می گذراندم؛روزهایی که غم سنگینی شان بر شانه هایم چون کوه بود. دلشوره به جانم چنگ می انداخت. حس می کردم به زودی خبرهای بدی خواهم شنید. زیر لب گفتم: (خدایا کمکم کن,تنها تو حال منو درک می کنی و تنها تو هستی کهمنو به خاطر افکار و عقایدم سرزنش نمی کنی.))
از درسی که خانم خاکپاش داد هیچ نفهمیدم. بعد از تعطیل شدن کلاس , اولین نفری که از کلاس بیرون زد من بودم. هنگامی که به خیابان محل سکونتم پیچیدم کیمیا را دیدم که از دبیرستان برمی گشت,با او همراه شدم و تا خانه به گفتگو پرداختیم. بعد از وارد شدن به منزل, به آشپزخانه رفتم . مادر در حال فعالیت بود . کیمیا هم به آشپزخانه آمد و بو کشید:
_دستت درد نکنه مامان!قیمه درست کردی؟
من هم مامان ر ااز پشت سر بغل کردم :
_قربون مامان خوبم برم با این دستپختش!بوی عطر قیمه ات کوچه رو برداشته!
مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت:
_چی می شنوم؟!تو از بوی غذا خوشت اومده,یعنی از خر شیطون پایین اومدی و می خوای غذا بخوری؟!
در فابلمه را برداشتم , خورشت قیمه خوش رنگ در قابلمه قل قل می کرد. عطر خوش دارچین مشامم را پر کرد. یکی دوتا سیب زمینی سرخ کرده برداشتم و به دهان گذاشتم و گفتم:
_بعضی وقت ها واقعا نمی تونم؛ انگار تو گلوم چیزی گیر کرده ...
مادر با دلسوزی گفت:
_ آخه واسه کی اینقدر خودت رو زجر می دی؟ چند بار این پسره اینجا زنگ زد تا باهات صحبت کنه؛اول فورا قطع می کردم ولی یه بار حسابی تهدیدش کردم و هر چی دلم خواست بهش گفتم. تازه چند بار هم که بیرون رفتم دیدم تو ماشین نشسته و منتظره تا تو رو ببینه , ولی من خیالش ر وراحت کردم و گفتم خونه نیستی .پشت تلفنم بهش گفتم می خوای عروس عمت بشی. آخه می دونی ,وقتی عمه موضوع دعواتونو شنید گفت: ((اگه شکیبا زا فرهاد جدا بشه خودم با هزار منت میام میبرمشخونه خودم,باید عروس خودم بشه.از اول هم نباید این پسره رو انتخاب می کرد!)) می دونی که هم عمه و هم پسرش خیلی خاطرتو می خوان!
با عصبانیت سیب زمینی را که دستم بود به زمین پرت کردم و گفتم:
_عمه واسه خودش گفته!پس بگو چرا اینقدر شما و بابا اصرار داشتید که به خونه عمه برم و بمونم! حتما کاسه ای زسر نیم کاسه بوده!
مادر سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند:
_بالاخره که چی عزیزم,مگه تو نباید ازدواج کنی ؟چه بهتر که فامیل باشه و تمام قضیه تو رو بدونه!
_ببین مامان ,دیگه نمی خوام در این مورد چیزی بشنوم.هم من و هم پوریا هیچ احساسی به هم نداریم.در ضمن من دیگه قصد ازدواج ندارم و اگر یک بار دیگه اسم پوریا رو برای ازدواج بیاری,دیگه پامو خونه عمه نمی ذارم.
مامان و کیمیا حیرت زده مرا که مثل آتشفشان فوران کرده بودم تماشا می کردند و هیچ نمی گفتند.به اتاقم رفتم و در را محکم روی خودم بستم و با غرغر گفتم:
_فکر می کنن با عروسک خیمه شب بازی طرفن. اون از لقمه اولی که خودتون برام گرفتید و دائم فرهاد خان, فرهاد خان کردید,اینم ازاین یکی!یه نفر نیست به من بگه من اگر نخوام ازدواج کنم باید کی رو ببینم؟!
ساعت حدود دو بعدازظهر بود که پدر و مادر برای خواب نیمروزی به اتاق رفتند.آهسته گوشی را برداشتم و به اتاقم بردم. دلشوره داشتم و با خودم حرف می زدم,((اگه خودش گوشی رو برداشت چه کار کنم؟ چی بگم؟اصلا حرف بزنم یا نه؟)) ولی تصمیم گرفتم تکلیفم را روشن کنم.با تعجیل شماره منزلشان را گرفتم.خوشبختانه فائزه گوشی را برداشت.
_بله بفرمایید.
_سلام فائزه جان.
-وای سلام شکیبا جان!خودتی؟ چهعجب یاد ما کردی... خیلی بی معرفت شدی!
_شرمنده ام نکن. حالت چطوره؟خوبی؟بابا و فاطمه خوبن؟
_همه خوبن.تو چطوری ؟کی اومدی؟
_دیروز.
_چند بار زنگ زدیم ولی گفتن خونه نیستی ,رفتی آباده خونه عمه ات.
_آره عچند روزی رفتم حال و هوام عوض بشه. فائزه باید باهات صحبت کنم.
_باشه حتما.یه جایی قرار بذار همدیگه رو ببینیم.
_باشه.
_کجا؟
_هرجا تو بگی.
_کافی شاپ هتل مروارید خوبه؟
_آره چه ساعتی؟
_می تونی تا یک ساعت دیگه اونجا باشی؟
_باشه حتما.
_پس منتظرتم.
_راستی فائزه,کی خونه است؟
_فقط من و بابام هستیم.فاطمه که دانشگاه ست.مامان بزرگ و بابابزرگ هم رفتن دکتر ... فرهادم ...برای همیشه ما رو ترک کرد و رفت تهران!
_چی ,برای همیشه؟!
_آره, حالا میام برات تعریف می کنم.
با صدای ضعیفی از او خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم.
احساس کردم آسمان بر سرم هوار شده است تمام وجودم می لرزید .او برای همیشه به تهران رفته بود؟یعنی دیگر به شیراز برنمی گشت و هیچ وقت او را نمی دیدم؟چرا چنین تصمیمی گرفته بود؟از این فکر تمام غصه عالم به دلم ریخت. با حالی زار و نا توان لباس پوشیدم و آماده شدم.به کیمیا توضیح دادم که برای دیدن فائزه می روم و اگر مادر بیدار شد و سراغم را گرفت بگوید به کتبخانه رفته ام.کیمیا با کنجکاوی به چهره ام نگریست و گفت:
_چت شدشکیبا؟!چرا رنگت این جوری پریده؟
_چیزی نیست.
_هالو که نیستم!حالت خیلی خرابه.با ماشین خودت نری ها .مثل اون دفعه تصاذف می کنی.
_نه چیزیم نمی شه.مواظبم.
_شکیبا خواهش می کنم . دلم شور می زنه.
بعد از خداحافظی با کیمیا ,به پارکینگ رفتم و ماشین را بیرون آوردم. سعی کردم آرام رانندگی کنم . نمی توانستم از ریزش اشک هایم جلو گیری کنم .در حال رانندگی گریه می کردم و بر بخت سیاه و بد خود لعنت می فرستادم.
وقتی به هتل رسیدم,هنوز بیست دقیقه ای به ساعت قرارمون مونده بود.اتومبیل را جای مناسبی پارک کردم و به درون کافی شاپ رفتم.کنار پنجره جای دنجی را انتخاب کردم و نشستم.
یک ربع بعد سر و کله فائزه پیدا شد.آثار غم را می شد در چهره غمگینش به وضوح مشاهده کرد.دستش را تکان داد و به طرفم آمد.همدیگر را سخت در اغوش گرفتیم و بوسیدیم.حس می کردم او هم بوی فرهاد را می دهد,فرهادی که آن همه برایم عزیز بود.
بعد از خوش و بش و احوالپرسی ,روی مبل مقابل جای گرفت و به من خیره شد.لبخندی به رویش زدم:
_خیلی دلم واستون تنگ شده بود.فاطمه و بابا ... چطورن؟
_خوبن,فاطمه که مشغول درس و دانشگاست.بابا هم تو لاک خودشه.
فائزه دوباره به چشمهایم خیره شد. انگار می خواست از عمق نگاهم بخواند که بی صبرانه منتظر خبری از برادرش هستم یا نه!یک نفس عمیق کشید که بیشتر شبیه آه جانسوز بود:
_پس کیمیا بهت گفت که چند بار به خونه تون زنگ زدم و خواستم باهات صحبت کنم.درسته؟
_بله گفت.
_شکیبا جان,مطلبی هست که تو باید بدونی!
مضطرب پرسیدم اتفاقی افتاده؟!
اشک در چشم های سیاهرنگش برق زد.
_با اینکه دیگه برادرم اینجا نیست,ولی تو باید علت رفتارهای سرد اونو بدونی و ازش متنفر نباشی ...
قلبم فرو ریخت .پس حدس هایی که می زدم درست بود,پس رفتارهای سردش علتی داشته!
فائزه سعی می کرد تا جایی که ممکن است از لرزش صدایش جلوگیری کند.
_شکیبا جان تازه بعد از رفتن تو ,ما فهمیدیم که اون چقدر عاشقانع تو رو دوست داشته.اون شب که چهلم مادر بود بعد از برگشتش به خونه,رفت بالا و خودشو تو اتاق حبس کرد.تا صبح گریه کرد و هرچه من و فاطمه اصرار کردیم لب به غذا نزد و هیچ تئضیحی نداد. من و فاطمه خوب می دونیستیم که از تصمیم تو آگاه شده و بی قراریش به همین دلیله.اون شب هم بدون اینکه لب به غذا بزنه زانئی غم بغل گرفته بود و غصه می خورد . به خدا شکیبا وقتی گریه می کرد انگار خون به دل من و پدر و فاطمه می شد.هیچ وقت اونو این طور درمونده و بی قرار ندیده بودیم.بالاخره پدر طاقتش طاق شد و با عصبانیت به اتاقش رفت.در رو باز کرد و با تحکم گفت که بیرون بیاد,تا با هم صحبت کنن.بعد هم ازش پرسید: ((معنی این کارها و رفتارها چیه؟خدا رو شکر سنت کم نیست که مثل پسر بچه ها قهر می کنی و در رو روی خودت می بندی!فکر می کردم پخته تر از این حرف ها باشی.باید بتونی خیلی منطی مشکلاتت رو حل کنی .اگه مشکلت رفتن شکبا از این خونه ست ,این چیزیه که خودت خواستی.مگه با هم قرار نداشته بودین؟حالا که گذاشته رفته فهمیدی دوسش داری و زندگی بدون اون واست معنا نداره.درسته؟یا حالا که اون طفلک کارد به استخونش رسیده و از رفتار سرد تو فرار کرده,تو فهمیدی این کار نامردیه.تازه فهمیدی اون دختر لیاقت زندگی بهتری روداشته ولی تو زندگی رو به کامش تلخ کردی.اینطور نیست؟))وای شکیبا,حسرت و عشق توی نگاهش بیداد می کرد.همه مون کلافه شده بودیم .وقتی شروع به صحبت کرد صداش محزون و غم انگیز بود.فرهاد از رازی پرده برداشت که حتی توی تصور ما هم نمی گنجید.رازی که ما رو با حقیقت تلخی مواجه کرد که دوباره روزهای سیاه مریضی مامان پیش چشمم.ن زنده شد.با شنیدن این خبر انگار دنیا با همه سنگین اش تو سر ما خورد.پدر بیچاره ام که از حال رفت.من و فاطمه هم فقط گریه می کردیم ...

نگاه شگفت زده و ناباورم به دهانش قفل شده بود.نفسم بالا نمی آمد. فائزه با چشم های اشم آلود ادامه داد:
_فرهاد رفت کنار پنجره و به بیرون خیره شد. انگار نمی تونست به چشم های ما نگاه کنه. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: ((حالا نمی خواستم از رازم با خبر بشید,چون می دونستم غصه مامان به اندازه کافی همه تونو رنج می ده.این عادلانه نبود,که شمایی که در غم مرگ مادر می سوختید بیشتر از این عذاب بدم. ولی حالا که منو متهم به نامردی می کنید می گم, چون بالاخره شما باید بدونید!))بابا وحشت زده نگاهش می کرد.با صدای ضیعیفی گفت: ((جون به لبمون کردی!ما باید چی رو بدونیم؟))فرهاد بعد از مکث کوتاهی گفت: ((اگه به خاطر داشته باشید,تابستون سال قبل که تهران بودم به خاطر تصادفی که با بچه ها کرده بودیم,به شدت آسیب دیدم و جند روزی توی بیمارستان بستری شدم.به دلیل خون ریزی شدید مجبور شدم خون دریافت کنم.چند روز بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم,رسانه ها اعلام کردن]متأسفانه در یکی از بیمارستان های تهران خون هایی که به مریض ها تزریق شده همه ناقل ویروس ایدز بوده !بالاخره این شایعات اینقدر قوت گرفت که من دهان به دهان فهمیدم همون بیمارستانی که من توش بستری بودم ,کانون شایعاته!چند روز بعد از طرف بیمارستان با شرکت ما تماس گرفتند تا برای آزماش خون به اونجا برم.من که بعد از شنیدن این خبر زندگی و آینده ام رو به فنا می دیدم ,بدون تو جه به درخواستشون با روحیه ای داغون به شیراز اومدم و چند ماهی موندم ...))پدر آهی کشید و از حال رفت. من و فاطمه به طرف پدر دویدیم . فرهاد هم فورا آب قندی درست کرد و به خوردش داد.وقتی به هوش اومد مرتب می گفت: ((تو باید آزمایش بدی تا مطمئن شی.هنوز هیچی قطعی نیست پسرم.))فرهاد گفت: ((بله ,در سفر قبلی که به تهران داشتم اینکار رو کردم , هنوز جوابش نیومده,ولی فایده ای نداره.من مطمئنم که ناقل ویروس HIV هستم.)) فاطمه هم با گریه ازش پرسید: ((چرا این همه مدت موضوع به این مهمی رو پنهون کردی؟چطور تونستی بار غم سنگین این حقیقت رو تنهایی به دوش بکشی؟ ))تازه می فهمیدیم که چرا رفتارش با تو ائنقدر سرد و خشن بود. بیچاره می گفت: ((نمی خواستم بینمون هیچ علاقه ای به وجود بیاد اما متأسفانه این طور شد و هر دوی ما هروز بیشتر به یکدیگه علاقمند می شدیم. ولی من چه کار می تونستم بکنم؟اگه بهش ابراز علاقه می کردم با مریضی ام چه می کردم؟پس مجبور بودم علی رغم میل باطنی ام, باهاش خشن باشم تا زودتر از من ببره و بیزار بشه . . . که همینطور هم شد!))پدر می گفت: ((باید از بیمارستان و پزشکاش شکایت کنیم.)) اونم گفت: ((ایتکار رو کردن و همه پزشکا و عملان اصلی این سهل انگاری اعمال قانون شدن.))
همان طور که به حرف های فائزه گوش می دادم ,دانه های درشت اشک راه صورتم را پیمودند.تمام بدنم خیس عرق شده بود . به طوری که وقتی مرد خدمتکار نزدمان آمد تا قهوه های سفارش شده را روی میز بگذارد با تعجب به من نگریست و مؤدبانه پرسید:
_معذرت می خوام خانم ,مشکلی پیش اومده؟از دست ما کاری ساخته است؟
با ناراحتی گفتم:
_نخیر آقا,از دست هیچ کس کاری ساخته نیست.
_نفرمایید خام,یکی هست که همیشه مشکل گشاست.کار و مشکلتون رو به اون بسپارید,اون صلاح بنده هاشو بهتر می دونه.
لبخندی به خدمتکار دلسوز زدم و همان جا دست به دامن پروردگار شدم؛نذر کردم اگر جواب آزمایش منفی باشه سرویس طلایی که او به من هدیه داده بود به حرم آقا شاهچراغ تقدیم کنم.
فائزه دوباره ادامه داد:
_وقتی پیغام دادی برای باطل کردن صیغه به محضر بیاد,پدرم ازش خواست صبر کنه تا جواب آزمایش رو بگیره.بعد از یک هفته که موعد گرفتن جواب آزمایش شد دوباره خونه ما به ماتم سرا تبدیل شد. بابا گریه می کرد و می گفت: ((نمی دونم چه معصیتی به درگاه خدا کردم که دارم این جوری تقاص پس می دم!)) بابا هر روز به شاهچراغ می رفت و از برادر امام هشتم شفای پسرش رو می خواست. همه مون کلی نذر کردیم تا جواب آزمایش منفی باشه . . .
با گریه به میان حرف فائزه دویدم و گفتم:
_پس روزی که بی خبر به تهران رفت و دو سه هفته موندگار شد برای آزمایش رفته بود؟خدا منو ببخشه چقدر طفلکی رو اذیت کردم و زجرش دادم.
فائزه گفت:
_تحمل کن تا بقیه اش رو واست تعریف کنم.آخه تو که تقصیری نداشتی,از کجا می دونستی که اون با چه مشکلی دست و پنجه نرم می کنه؟اونجور که فرهاد تعریف می کردوقتی برای آزمایش به تهران می ره باز هم دچار تردید می شه.بالاخره با کلی با خودش کلنجار می ره تا آزمایش بده و به تشویق یکی از دوستان نزدیکش که مشکلش رو می دونسته اینکار رو می کنه.دیدی که وقتی برای چهلم مادر از تهران اومد چه روحیه ای داشت؟
_آره,دائم م خواست وانمود کنه هیچ احساسی به من نداره,اما نمی دونست با رفتارش همه عشقش رو به من تقدیم کرده.وقتی متوجه می شد زیاده روی کرده,دوباره به من یادآوری می کرد ما مال هم نیستیم.
فائزه جرعه ای از قهوه را نوشید و ادامه داد:
_بالاخره بعد از گرفتن جواب دوباره به شیراز بازگشت.اتفاقا فاطمه هم به خاطر تعطیلات پایان ترم خونه بود.وقتی فهمیدیم فرهاد تو راهه تصمیم گرفتیم بریم فرودگاه استقبالش ,اما هیچ کدام حال خوشی نداشتیم.بابا اونقدر آشفته و نگران بود که پاهای لرزونش رو به زور حرکت می داد. دلمون براش آتیش می گرفت.حس می کردیم شونه هاش هنوز از غم مرگ مادر فرو افتاده است. خیلی نگران احوالش بودیم . . .وقتی سر و کله مسافرها تو سالن خروجی پیدا شد,هیچ کدوممون یارای جلو رفتن نداشتیم تا براش ابراز احساسات کنیم.بالاخره اوم ؛با قامتی استوار و پر نشاط و چهره ای باز ولبهایی خندان!آه شکیبا لب های خندونش برای روح زخم خورده ما که منتظر تلنگری بود تا فرو بریزد مثل نسیم عطرآگین بهاری فرح بخش بود.از همون دور با دیدن ما وسایلش روبه زمین پرت کردو به طرفمون دوید.از دیدن شادیش , ما هم جون گرفتیم و پرواز کنان همدیگه رو بغل کردیم.فرهاد با صدای بلند فریاد می زد: ((منفی بود . . . منفی بود!)) و ما هم با شنیدن این خبر خوش سر و صورتش را غرق بوسه می کردیم . . .
فائزه رو به من که با صدای بلند هق هق می کردم ,کرد و گفت:
_اون روز واقعا جات خالی بود!
بعد به اطرافش نگریست و گفت:
_هی یواشتر!همه دارن ما رو نگاه می کنن.
_خیلی بدجنسی!چرا از اول نگفتی؟تو که خون جیگرم کردی.
با صدای بلند خندید و گفت:
_خواهر شوهرم دیگه.باید بالاخره یه جوری بچزونمت!
_خیلی لوسی!می کشمت فائزه.
بعد ناگهان به یاد رفتن او به تهران افتادم:
_پس چرا گفتی برای همیشه به تهران رفته؟چرا نیومد این خبر خوش رو بهم بده؟نکنه دوباره می خوای بدجنسی کنی و اذیتم کنی؟
فائزه لبخند تلخی زد و گفت:
_نه به خدا نمی خوام اذیتت کنم .
دوباره امید زیستن در من جوانه زد.زیستن و خوشبخت شدن در کنا مردی خوب و مهربان.ولی چرا او برای همیشه رفته بود , چرا. . . ؟ما که هنوز به هم محرم بودیم. اگر مرا می خواست چرا دنبالم نیامد؟همین سوال را از فائزه پرسیدم و او جواب داد:
_تو از کجا می دونی که دنبالت نیومد؟چهار پنج روز کارش همین شده بود.از صبح نزدیک خونه تون تو اتومبیل منتظر می نشست تا بیرون بیای و با تو صحبت کنه ولی از تو خبری نبود. غروب که می شد خسته و کلافه برمی گشت خونه,تلفها رو هم کخ جواب نمی دادی. چندین بار مادرت با شنیدن صدای فرهاد تلفن را قطع کرد تا اینکه یک روز فرهاد دوباره زنگ زد خونه تون,من که برای صدا کردنش واسه نهار رفته بودم بالا,یکباره صدایی شنیدم.سریع رفتم نزدیک اتاقش و از لای در نگاه کردم, دیدم گوشی تلفن از دستش سر خورده و افتاده روی زمین.مات و مبهوت به رو به رو خیره شده بود .اصلا رنگ به صورت نداشت.لب هایش سفید شده بود و تمام اندامش می لرزید .سریع رفتم داخل و چندین بار صداش کردم.هر چی پرسیدم چی شده جواب نداد؛من که از وحشت کم مونده بود سکته کنم,با صدای بلند گفتم: ((چرا بهم نمی گی چه اتفاقی افتاده؟دیگه چه خاکی به سرمون شده؟))با صدای جیغ من از بهت زدگی خارج شد و خودش رو روی تخت انداخت و با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شد گفت: ((دیگه همه چیز تموم شد,ای کاش جواب آزمایشم مثبت بود!)) با تعجب گفتم : ((چی می گی دیوونه؟ چرا پرت و پلا می گی؟)) با یه حرکت هر چی روی میز توالت بود پایین ریخت و از اتاق خارج شد.به دور و بر اتاقش نگاه کردم. خیلی وقت بود که به اون اتاق نرفته بود.تمام عکس های عقد و عروسیتون روی دیوار بود.یکی از عکس های تکی تو هم ,روی بالش روی تختش بود.راستی تو هنوز عکس ها رو ندیدی.خیلی قشنگ شدن.عروس ملوس و دوست داشتنی کنار داماد جذاب و اخمو!
بی صبران پرسیدم:
_خب تعریف کن پشت تلفن چی شنیده بود؟
_هیچی نمی گفت ولی وقتی اصرار و اشک های من رو دید لب وا کرد و با عصبانیت گفت: ((من دیدم این پسره فرصت طلب همش دور و برش میپلکه نگو. . . منتظر فرصت بود!))با تعجب پرسیدم: ((کی رو می گی؟)) نگاهش غمگین شد و گفت: ((پوریا , پسر عمه شکیبا!))آهسته ون جوت گونه گفت: ((من که می دونم مادرش دروغ می گه . . . شکیبای من این کار رو نمی کنه.)) کلافه گفتم : ((وای خدای من! جون به سرم کردی.چرا واضح صحبت نمی کنی؟ بگو چی شده؟ )) فرهاد انگار با خودش صحبت می کرد: (( مادرش پشت تلفن می گه دیگه مزاحمشون نشم,چون شکیبا می خواد عروس عمه اش بشه.الان هم چند روزه به اونجا رفته تا مقدمات ازدواجشونئ فراهم کنه.من ساده صبح تا شب جلوی در خونه شون منتظرش می نشستم.نگو اون بی خیال من رفته خوش بگذرون!))چون از تو مطمئن بودم گفتم: ((خیالت راحت باشه که این طور نیست.شکیبا هنوز محرم توئه شاید برای مهمونی رفته.)) فرهاد گفت خودش میره تا ته و توی ماجرا را در بیاره.بعد هم با غیظ گفت: ((اگر مادرش راست گفته باشه میرم تهران و پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم.نمی تونم تو شهری بمونم که اون در کنار مرد دیگه ای زندگی می کنه.))
صدای فائزه به غم نشست و ادامه داد: _نمی دونم چه تحقیقی کرد و از چه رازی مطلع شد که مضمونش رو به ما نگفت.فقط دیدم چمدونش رو بست و تمام عکس های عرئسیتونو جمع کرد و گذاشت توی کشو و برای همیشه ما رو ترک کرد!
فائزه در چشمهایم خیره شد و گفت:
_شکیبا! بگو حرف هایی که شنیدیم حقیقت نداره.
با حیرت به او نگریستم و گفتم:
_یعنی چی دیوونه؟!یعنی این قدر مطمئن شده که برا همیشه رفته؟این اصلا حقیقت نداره.من فقط برای مهمونی رفته بودم خونه عمه ام؛در ضمن تو اون مدت که خونه عمه بودم پوریا فقط دو روز اومد خونه وبقیه روزها دانشگاه بوشهر بود.
فائزه سرش را به علامت مثبت تکان داد:
_من مطمئنم درست می گی ولی نمی دونم چی شنید که هرچی پرسیدم جواب نداد.
پول میز را حساب کردم و از جا برخاستم . فائزه هم متعاقب من برخاست.با اعصاب متشنج به راه افتادم.خدای من او از فهمیدن چه موضوعی این چنین ناراحت و دلخور شده که برای همیشه جلای وطن کرده بود؟!کاش می توانستم او را ببینم و از این اشتباه و تاریکی برهانمش!از اینکه او دوستدار و علاقمند به من است مطمئن بودم.به پیشنهاد فاطمه برای دیدن عکس ها به خانه رفتیم؛خانه ای که روزی با عشق و علاقه قدم به آن گذاشتم و روزی با نا امیدی و حسرت از آن خارج شدم .هر دو به طبقه بالا رفتیم.وقتی وارد اتاق خواب شدم بی اختیار اشکهایم سرازیر شد.عاشق تر از پیش بودم.فائزه که حالم را چنین دید ترجیح داد تنهایم بگذارد . به طرف میز ارایش رفتم و کشو آنرا بیرون کشیدم,همه عکس ها آنجا بود.با نگاه کردن به عکس ها خاطرات جشن برایم زنده شد؛ خاطراتی که همه اش لبریز از وجود او بود.
بعد از چند بار دیدن عکس ها و یادآوری خاطرات آنروز,عکس ها را سرجایشان گذاشتم و در اتاق چرخی زدم.به طرف کمد دیواری رفتم و درش را باز کردم و دستی به لباسهایش کشیدم ,بوی عطر دل انگیزش مشامم را نوازش داد.یکی از پیراهن هایش را به صورتم نزدیک کردم و عمیقا بو کشیدم.در پایین کمد متوجه دفتری کوچک شدم؛آنرا برداشتم و ورق زدم؛شعرها ونوشته های پراکنده ای در آن به چشم می خورد.آرام شروع به خواندن کردم:
_
هیچ می دونی بال و پر من هستی؟
هیچ می دونی همسفر همه لحظاتم هستی؟
می دونی تاج سرمی,ملکه خونه می . . .

دوست دارم بدونی که تا به حال فقط به خاطر تو زنده مونده ام.
حیف که خبر نداری کوه غم رو شونه هام سنگینی می کنه, ای کاش می دونستی فقط توئی که می تونی برای چند لحظه با نگاه شیرینت ,با اون نگاههای بی نظیرت ,با اون چشمهای شهلا و قشنگت,کمی از این بار عذاب رو از دوشم بردار؛
تمام لحظه هام پر از تصویر زیبای توئه
دائم در تب و تاب تو هستم,
دائم نگران حال تو هستم,
ولی چه کار کنم که مجبورم پا روی دل دردمندم بذارم و دم نزنم!
بی تو برام فقط یه دل شکسته مونده؛دلی که هزار بار می میره و زنده می شه و خودشو به خاطر قدرنشناسی سرزنش می کنه . . .
ولی اونم تقصیر نداره ,چون نمی خواد تو هم آلوده بشی.آلوده سهل انگاری و بی مبالاتی آدمها, آلوده دردی که درمانی نداره!
ای کاش می شد مثل ابر پر بارانی روی کویر دلم بباری و به عطشم پایان بدی!
بیا که دلم برات تنگه؛
برای نفسهای گرمت,
برای عطر خوش تنت که منو همیشه به اشتباه می انداخت .
چندی است آواره کویت شده ام,دائم شعر فریدون مشیری را زمزمه می کنم:
((بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم,

همه تن چشم گشتم خیره به دنبال تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم,
شدم آن عاشق دیوانه که بودم . . .))
مگه نمی دونستی بی قرارتم,
مگه نمی دونستی یه دنیا عاشقتم؟
به خدا بودنت برام بس بود

ولی تو اون رو هم از من دریغ کردی!چرا رفتی و نموندی؟
دفترش را بستم و روی قلبم گذاشتم .سیل اشک پوست صورتم را می سوزاند و فرو می چکید.روی تخت افتادم و با صدای بلند گریستم,چرا تنهایش گذاشته بودم؟ چرا قدرش را ندانسته و رهایش کرده بودم؟ چرا باید وقتی می فهمیدم که فرسنگها از من دور است؟چرا با این شدت علاقه مرا ترک کرد؟خدایا کمکم کن!
فائزه که از تأخیرم نگران شده بود بالا آمد وبا دیدن من که با شدت اشک می ریختم,در آغوشم کشید و نوازشم کرد.خودم ر ااز آغوشش بیرون کشیدم و گفتم:
_فائزه جان,من هر طوری شده باید باهاش صحبت کنم,خواهش می کنم شماره تلفنش رو بده,همراهش که خاموشه.
فائزه با تأسف سر تکان داد:
_متأسفانه هیچ آدرس و تلفنی به ما نداده.موقع رفتن بابا ازش خواست شماره تلفن شرکتش رو بده که از حالش با خبر بشیم ,ولی گفت: ((به خاطر جابه جایی شرکت ,فعلا برام مقدور نیست شماره تلفنی بدم.))البته معلوم بود بهانه است.
با نگرانی نگاهش کردم :
_پس من چه کار کنم؟چه جوری باهاش تماس بگیرم و اونو از اشتباهش بیرون بیارم؟
_باید صبر کنی عزیزم,صبر کن همه چیز درست می شه.بیا پایین چای بخوریم,می خوام یه خبر خوب بهت بدم!
_چه خبری؟!
_در مورد فاطمه است.
_چیه؟خواهش می کنم بگو.
_اول اشکهاتو پاک کن بریم پایین تا بهت بگم؟
دفتر را سرجایش گذاشتم .به سراغ عکس ها رفتم . آنها را درون کیفم جای دادم و به طبقه پایین رفتم.هنگام نشستن رو به فائزه گفتم:
_راستی اون عکس تکی که می گفتی تو عکس ها نبود. چی شده؟
با حالتی خاص گفت:
_حتما خان داداشم برده که هر دفعه بهش نگاه می کنه با غرور بگه این خان خوشگله همسر منه!
با حالتی غمناک لبخند زدم و به فکر فرو رفتم.فائزه ادامه داد:
_راستش عمو مهدی اینا چند بار به خواستگاری فاطمه اومدن ولی هر دفعه فاطمه به خاطر مرگ مادر بهشون جواب رد می داد. تا اینکه بالاخره هفته پیش فاطمه و علیرضا رسما نامزد شدن . . .
با تعجب از جا پریدم و گفتم :
_راست می گی ؟!چرا زودترنگفتی؟
_خب حالا هم دیر نشده!گفتم اول موضوع فرهاد رو بگم بعد خبر نامزدی فاطمه رو.
_کِی عقد می کنن؟
_انشاءلله دو سه ماه دیگه. فاطمه اصرار داشت چند ماهی از فوت مامان بگذره بعد.
_مبارکه,خیلی خوشحال شدم.
_ممنون.وقتی عقد کنه احتمال گرفتن انتقالیش از اصفهان به شیراز هم بیشتره .
_خب بالاخره این دوتا دلداده هم به هم رسیدن!
_آره خدا رو شکر.فقط مونده شما دو تا دلداده که امیدوارم زودتر بهم برسید.زن عمو مریم اصرار داشت روز عقدشون مقارن با نیمه شعبان باشه.
_خوبه,خوش یمنه.
_البته شب نامزدیشون فرهاد اینجا بود. اون به فاطمه قول داد واسه مراسم عقد کنون حتما به شیراز بیاد.
_یعنی سه ماه دیگه؟!
_بله.
_وای تا اون موقع من صدبار می میرم و زنده می شم!
_امیدوارم زودتر تلفن کنه.
_منم امیوارم.
بعد از نوشیدن چای نگاهی به ساعت انداختم هوا تاریک شده بود. از فائزه تشکر کردم و به طرف منزل راه افتادم.در راه هزار فکر گوناگون در مغزم چرخ می خورد. در دلم غوغا و آشوبی برپا شده بودو تمام وجودم سرشار از عشق او شده بود. امید تحقق آرزوهایم,جانی دوباره به من می بخشید,ولی باز هم دلشوره به جانم چنگ انداخت. اگر او در این مدت از من مأیوس شده و به خیال اینکه با پوریا ازدواج می کنم در تهران دل به دختری ببندد چه؟با این فکر دوباره غم و غصه به دلم هجوم آورد.
به خانه رسیده بودم,با تلاش فروان اندکی بر احساساتم تسلط پیدا کردم,با حالتی بی تفاوت پا به خانه گذاشتم و با چهره برافروخته و عصبانی مادر مواجه شدم.از دیر امدن من خلقش به شدت تنگ شده بود.سلام که کردم فریاد اعتراض آمیزش بلند شد:
_سلام و زهرمار!تا حالا کجا بودی؟
_مامان؟!
_فقط بگو کجا بودی!نمی بینی هوا تاریک شده؟نباید زودتر می اومدی خونه؟
_گفته بودم که می رم کتابخونه.
_فکر کردی هیچی حالیم نیست؟کدوم کتبخونه تا این موقع شب بازه؟چرا دروغ می گی؟
من هم کنترلم را از دست دادم و با فریاد گفتم:
_دروغ گفتن رو از خودتون یاد گرفتم!اگه خوبه که هیچی,اگه بده چرا با دروغ هاتون باعث از هم پاشیدن زندگی من شدید؟ هان . . .
هنوز جمله ام تمام نشده بود که برق سیلی محکم مادر ,صورتم را سوزاند.
_اینو زدم که یادت باشه دیگه سر من فریاد نزنی و همیشه قبل از تاریکی هوا خونه باشی. از این به بعد باید خیلی محتاط باشی. تئ حکم یه زن بیوه رو پیدا کردی که پشت سرت حرف بسیاره!
ناباورانه دستم را روی صورتم گذاشتم و با بغض به اتاقم رفتم.حس می کردم گلویم مثل یک بادکنک بزرگ باد کرده ولی اشکم پایین نمی آمد؛کیمیا به داخل اتاق آمد و کنارم روی تخت نشست و به چشم هایم زل زد. به آغوشش پناه بردم و به شدت گریستم و بغضم را خالی کردم.خاموش و درمانده مرا می نگریست و چیزی نمی گفت. از این پس باید ساعات تنهایی و ملال را در آن محیط سرد و خاموش تحمل می کردم. چاره ای نداشتم,باید می شنیدم و دم نمی زدم.باید صبر می کردم. پدر و مادرم هیچ تقصیری نداشتند.آنها نیز تحت فشار بودند؛برایشان بسیار سخت بود که در مقابل چشم های کنجکاو فامیل ,دختر عزیز دردانه اشان مانند جنس پس خورده,غم زده و افسرده به خانه بازگردد.بله باید حرف هایشان را نشنیده می گرفتم,باید امید و آرزوی تازه یافته ام را با حسرت ناکامی در دل جای دهم,باید تنها بمانم ,باید تنها زندگی کنم تا او بازگردد.فقط با او و خاطرات شیرینش زندگی کنم؛خاطره لحظاتی که با او بودم,رو به رویش می نشستم و با لب های نا گشوده هزاران سخن می گفتم . . . او رفته و خاطرات بسیاری از خود به جای گذاشته بود خاطراتی که تلخی هایش نیز برایم شیرین بود.
در چشم های کیمیا نوعی دلسوزی و ترحم دیده می شد.می دانستم از ناراحتی من رنج می برد و عذاب می کشد,ولی سخن نمی گفت. چیزی در نگاهش بود که گویا رازی در سینه داشت.زمانی که اتاق را ترک کرد آنقدر غصه دار بودم که حتی حوصله فکر کردن به این موضوع را نداشتم.دراز کشیدم . چشمهایم را بستم.معده ام به شدت درد گرفته بود و این درد مرا به یاد فرهاد می انداخت و نگرانی اش برای من و مهربانی هایش زمانی که این درد به سراغم می امد.
چند روزی به همین منوال گذشت.مانند مرده متحرکی شده بودم که روح در کالبدش نبود. تنها دلخوشی ام نگاه کردن به عکس های عرووسی و چهره مردانه و پرجذبه او بود و متعاقب آن اشک های حسرت که از چشمم فرو می چکید.دیگر حتی درس و کتابهایم را کنار گذاشته بودم و به سویشان نگاه نمی کردم.
در یکی از همین روزهای کسالت آور کنج اتاق نشسته و از پشت پنجره به اسمان چشم دوخته بودم که مادر به اتاقم آمد,کنارم نشست و گفت:
_آخه عزیز من چرا با خودت این طوری می کنی؟تا کی می خوای به خودت زجر و عذاب بدی و تن ما رو بلرزونی؟مگه آسمون به زمین اومده؟!به خدا هر دفعه این طور غمگین و نا امید می بینمت دلم هزار پاره می شه!اون قدر خودم و پدرت رو سرزنش می کنم که حد و حساب نداره نمی دونم ما چرا عقلمون رو دادیم دست تو و با ازدواجت موافقت کردیم!من و پدرت خیلی نگران تو هستیم.
-ولی من یه لحظه هم خودم رو از اینکه با اون اردواج کردم سرزنش نمی کنم و اصلا پشیمون نیستم.
_پس چرا اینقدر خود خوری می کنی؛از چی ناراحتی؟
_از اینکه برای همیشه شیراز رو ترک کرده و رفته ناراحتم.
_رفته که رفته ,بهتر!دیگه اصلا نباید به اون فکر کنی ,نباید خودتو
توی دست و پاش بندازی،هر چی خودتو سبک کردی بسه!
با تندی گفتم:
- من هیچ وقت خودم رو سبک نکردم مامان،شما هم بس کنید دیگه.
- اون لیاقت تو رو نداشت،خیلی خودخواه و بی مسئولیت بود.خیلی مغرورو سرکش بود. تو هم حق نداری به خاطرش غمبرک بزنی و غصه بخوری و مارو خون به جیگر کنی. امیدوارم به زودی بخت و بالین خوبی نصیبت بشه که اونا با دیدن زندگیت بشینن و حسرت بخورن!
- منظورت چیه مامان؟!
- عزیزم،عمه ات پیغام داده که میخوان بیان خواستگاری.
با عصبانیت از جا برخاستم:
- عمه بی جا کرده!بهشون بگو خودشونو سبک نکنن. مثل اینکه ناسلامتی من و فرهاد هنوز زن و شوهریم ها!مگه مدت صیغه ما تموم شده که اونا همچین اجازه ای به خودشون دادن؟!
- چرا ساز مخالف میزنی دختر جان؟ عمه اینا میخواستن یک ماه پیش بیان ولی من گفتم تو حال مساعدی نداری. دیگه نمیتونم سر بگردونمشون. در ثانی اونا که نمیخوان همین الان عقدت کنن،فقط میخوان انگشتری واسه نشون بیارن. با نیومدن فرهاد به محضر خود به خود صیغه تون فسخ میشه.
- مامان،شما از چی نگرانید؟ می ترسید رو دستتون بمونم؟ نمیدونم پوریا چطوری راضی به این کار شده. من که مستقیما به اون نظرمو گفتم.
با سر و صدای ما کیمیا نیز به اتاق آمد. مادر ادامه داد:
- نخیر خانم!نمی ترسیم رو دستمون بمونی. هر پدر و مادری آرزوی خوشبختی فرزندشو داره،ما نمیخواهیم یه گوشه غمبرک بزنی و خودتو بکشی.
با لحنی عصبی گفتم:
- پس بهتره بدونید که اگه اون دروغ رو به فرهاد نگفته بودید الان ما سر زندگی مون بودیم و داشتیم خوش میگذروندیم.
مادر با تعجب پرسید:
- کدوم دروغ؟!
- همین دیگه!حالا فراموشکار هم شدید؟ مگه شما بهش نگفتید که شیکبا میخواد عروس ِعمه اش بشه؟!
مادر بی تفاوت گفت:
- آره گفتم،ولی دروغ نگفتم. تو فقط با پوریا خوشبخت میشی.
دیوانه وار در اتاق شروع به راه رفتن کردم و با گریه گفتم:
- اصلا شما میدونید واسه چی نمیخواست با من زندگی کنه؟ میدونید واسه چی به من دست نزد در حالی که عاشق و شیدای من بود؟
تعجب مادر دوبرابر شد:
- عاشق و شیدای تو بود؟!
- بله اون دیوانه وار منودوست داشت ولی می ترسید بِهِم بگه.
- چرا از چی می ترسید؟
- چون فکر میکرد مریضه،یه مریضی خطرناک و واگیردار!
- درست حرف بزن ببینم چی میگی دختر.
- مادرِمن،اون طفلک مادر مُرده،فکر میکرد ایدز داره؛ایدز!می فهمی؟
مادر محکم به صورتش زد:
- ای وای خاک عالم!
با بغض تمام حرفهای فائزه را برای مادر گفتم،با تعجب به دهانم چشم دوخته بود و وقتی حرفهایم به پایان رسید،نم اشک را در چشمهایش دیدم.
- خدا مارو ببخشه...
سرم را تکان دادم و گفتم:
- آره،خدا همه ما رو ببخشه!
مادر دوباره با حالتی خاص گفت:
- البته اگه من جای اون بودم آدرست رو پیدا میکردم و تا قله قاف هم به دنبالت می اومدم تا پیدات کنم.
ناباورانه نگاهش کردم.به هر دلیلی سعی داشت به من بفهماند آ نطور که فکر میکنم، فرهاد مرا دوست ندارد!
کیمیا که تا آن لحظه ساکت نشسته بود و گوش میداد،فرصت را غنیمت شمرد و در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:
- راستش..اگه دعوام نمیکنید،میخواستم یه موضوعی رو بگم!
من و مادر با تعجب نگاهش کردیم.
- قول میدید سرزنشم نکنید؟
مادر گفت:
- مگه چی کار کردی؟
آهسته گفتم:
- بگو کیمیا/
من من کنان گفت:
- راستش پنج شنبه هفته پیش که شیکبا خونه عمه اینا بود.وقتی از دبیرستان بیرون اومدم،متوجه شدم یه ماشین برام بوق میزنه. برگشتم دیدم فرهاده. سلام کردم گفت باهام کار داره و میخواد صحبتهایی بکنه.سوار که شدم غم چهره اش رو به خوبی احساس کردم. ازم پرسید:"کیمیا اگه ازت یه سوالی بپرسم راستش رو میگی؟" شونه هامو رو بالا انداختم و گفتم:"سوالتون چیه؟" اونم گفت:"میخوام بدونم شیکبا کجاست."گفتم:"رفته آباده،خونه عمه نسرین."یه دفعه با مشت کوبید رو فرمون و گفت:"لعنتی! راسته که قراره پوریا و شیکبا نامزد بشن؟!"چهره اش اونقدر درهم و عصبانی بود که ترسیدم. با تته پته گفتم:"والله من نمیدونم موضوع از چه قراره،ولی فکر نمیکنم شیکبا از این موضوع خبر داشته باشه."امیدوار شد و گفت:"میتونی آدرس خونه عمه نسرینت رو واسم بنویسی؟ میخوام برم ببینمش، میخوام باهاش حرف بزنم."منم گفتم:"شما فرصت زیادی واسه حرف زدن داشتید ولی این کار رو نکردین،تو رو خدا راحتش بذارید. با این کشمکش های زندگی شما،اون به شدت افسرده شده، شب ها خواب نداره،روزی نیست که از درد معده ناله نکنه. بی اشتها و کم غذا شده،شب ها خواب نداره،دیگه چی از جونش میخواین؟ بذارین زندگیش رو بکنه،بیچاره پدر و مادرم هم ازغصه شما دارن آب میشن."اونم قول داد که این دفعه آخریه که مزاحم ما میشه و گفت:"اگه با شیکبا صحبت کنم همه این کشمکش ها به پایان می رسه. اگه شیکبا واقعا منتظر من باشه دیگه روزهای سخت جدایی مون تموم میشه. و اگر هم منتظر نباشه برای همیشه از مزاحمتهای من خلاص میشه و از زندگیش بیرون میرم."منم به خاطر تموم شدن این ماجراها آدرس منزل عمه نسرین رو بهش دادم.گفت که فردا صبح جمعه به آباده می ره تا تورو ببینه.
حیرت زده و با دهان باز به کیمیا نگاه میکردم،پس فرهاد برای دیدن من تا آباده هم آمده بود!روز جمعه!
ناگهان احساس کردم دنیا بر سرم آوار شد. چشمهایم سیاهی رفت و سرم به دوران افتاد. مادر و کیمای با دیدن من در آن وضعیت،فورا به سمتم هجوم آوردند،کیمیا به سرعت رفت تا برایم آب قند بیاورد. مادر با گریه حالم را پرسید و من که انگار در سراشیبی سقوط و سیاهی گام بر میداشتم،فقط زیر لب میگفتم:
- جمعه...جمعه....همون جمعه لعنتی، وای خدای من!
مادرم پریشان گفت:
- مگه چی شده؟ چرا چیزی نمیگی؟ جون به لب شدم.
مادرم چه میدانست آن روز صبح،من از همه جا بی خبر به همراه پوریا برای گشت و گذار بیرون رفته بودم،کلی درد ودل کرده و عکس انداخته بودیم،در رستورانی شیک روبه روی هم نشسته و نهار خورده بودیم...پس او ما را با هم دیده بود؟ حتما بیرون منتظر ایستاده و با دیدن ما،همه جا تعقیبمان کرده بود....خدایا چه سرنوشت شومی داشتم!چرا باید اینطوری میشد؟ من هرگز از این حقیقت تلخ آگاهی نداشتم که عمه و پوریا با منظور خاصی آن گردش را ترتیب داده اند.
در آغوش مادر به شدت میگریستم. یعنی ممکن بود اودیگر باز نگردد؟ یک لحظه ترس و واهمه شدید به جانم افتاد. ای کاش میدانستم کجاست تا حقیقت را برایش فاش میکردم. مادر قرص آرام بخشی به خوردم داد. پس از لحظاتی پرده تاریکی جلوی چشمهایم پدیدار شد و دیگر هیچ نفهمیدم.

روزها و شب هایم یکسان شده بود،تار ِتار! با دردی در ژرفای جانم به انتظارش نشسته بودم،هر کجا می رفتم غم و اندوهم را نیز با خودم می بردم. با امید دیدن دورباره اش روزها را شب میکردم. یک ماهی از این ماجرا میگذشت و من د رلاک تنهایی ام فرو رفته بودم. به اصرار کیمیا و مادر، دوباره قبول کردم سر ِکلاسهایم حاضر شوم تا گذر لحظه ها برایم راحت تر باشد. به گفته کیمیا،خانم خاکپاش چند روزی بود که سر ِکلاس هایش حاضر نمیشد و قرار بود آن روز معلم جدیدی برای کلاس کامپیوترمان بیاید. همانطور که منتظر ورود معلوم نشسته بودیم،یکی از دخترهای شاد کلاس گفت:
- بچه ها شنیدم به جای خانم خاکپاش معلم مرد برامون آوردن؛ من دیدمش،خیلی خوشگل و خوشتیپه! خدا کنه مجرد باشه، چون میخوام مخش و بزنم.
همه به حرفش خندیدند و متعاقب آن ،در ِ کلاس باز شد و مرد جوانی پا به داخل کلاس گذاشت.با دیدن او درجا خشکم زد،خدایا اون اینجا چه میکرد؟! به همگی سلام گفت،نگاهش روی تک تک بچه ها چرخید و روی صورت کیمیا و من ثابت ماند. سرش را به احترام پایین آورد و احوالپرسی کرد. ما نیز به حکم ادب با او سلام و احوالپرسی کردیم. کیمیا که کنارم نشسته بود، آهسته و متعجب پرسید:
- وای شکیبا،چقدر به نظرم آشنا میاد!انگار یه جایی دیدمش!
روی کاغذ نوشتم که او مسعود برادر ِ زن ِ عموی مریم است.مسعود خیلی جدی و آرام به نظر می رسید. بعد از پرس و جو از بچه ها که خانم خاکپاش تا چه مرحله ای پیش رفته است،خیلی مسلط شروع به درس دادن کرد،اما من که در عالم خوب بودم،چیزی از درسش نفهمیدم. از دیدن کیمیا که محو او شده بود،خنده ام گرفت. بیچاره روحش هم خبر نداشت که این پسر جذاب و متین عاشق و شیدای اوست!
بعد از کلاس، آقا مسعود که دیگر او را آقای بیانی صدا میزدیم به طرفمان آمد و ابتدا با من احوالپرسی کرد:
- سلام خانم شیرازی،حالتون چطوره؟ از آقا فرهاد چه خبر،حالشون خوبه؟
با ملایمت و احترام پاسخش را دادم و حال خواهرش مریم خانم را پرسیدم. پس از پاسخ احوالپرسی هایم،به گفته خودش از این که توفیق پیدا کرده بود تا در خدمت ما باشد اظهار خوشحالی کرد!
برای آنکه خودم را بی خبر نشان دهم،کیمیا را به او معرفی کردم و برقی را که آن روز با دیدن کیمیا در نگاهش ظاهر شده بود ، دوباره دیدم.کیمیا هم سر به زیر و خجالت زده جواب احوالپرسی اش را میداد.
با گذشت زمان،احساس کردم کیمیا و مسعود به هم علاقه مند شده اند. با دیدن یکدیگر رنگ به رنگ میشدند و نگاه هایشان را از هم می دزدیدند. ترجیح دادم به روی کیمیا نیاورم تا خودش به زبان آید.روزها میگذشت ولی برای من سخت و طاقت فرسا. گاهی با فائزه تماس میگرفتم و قرار ملاقات میگذاشتم. صحبت و درد دل با او،هر چند کوتاه،مرهمی بود بر رنج ها و آلام درونم.مدام منتظر بودم فائزه خبر جدیدی از فرهاد داشته باشد،ولی هر بار ناامیدتر از دفعه قبل او را ترک میکردم. یکی دو هفته ای از آمدن معلم جدیدمان میگذشت. که بالاخره کیمیا به سخن آمد و راز دلش را بر ملا کرد؛جمعه بود و هر دو لباس گرم پوشیده بودیم و در حیاط مصفای منزل پدربزرگ قدم میزدیم.کاملا متوجه شده بودم که کیمیا میخواهد مطلبی را باز گو کند ولی تردید دارد. آنقدر ساکت ماندم تا بالاخره به حرف آمد.
- شکیبا،نظرت در مورد آقای بیانی چیه؟
شانه هایم را بالا انداحتم و گفتم:
- چطور مگه؟!
میخواست خودش را بی تفاوت نشان دهد.
- هیچی،میخوام بگم روش تدریسش خیلی بهتر از خانم خاکپاشه.
- فقط همین؟!
- پس چی؟!
- یعنی تو فقط همین رو میخواستی بگی؟
حیرت زده به طرفم برگشت و نگاهم کرد. چشمهایش به خوبی او را لو میدادند.
- نمیخوای به تنها خواهرت بگی توی اون دل کوچولوت چی میگذره؟!
لبخندی شیرین روی لبهایش نشست و صمیمانه هر دو دستم را در دستهایش گرفت.
- فکر میکنم به درد تو دچار شدم شکیبا!
- آره متوجه شدم.
- یعنی تا این حد تابلو بودم؟
- نه عزیزم، من چون خودم عاشقم،حالت های یک عاشق رو به خوبی درک میکنم.
کیمیا مرا در آغوش گرفت و گفت:
- بمیرم برات!حالا می فهمم از دوریش چی به سرت اومده. من حتی طاقت ندارم تا روز یکشنبه برای دیدن دوباره اش صبر کنم.نمیدونم اون اصلا به من فکر میکنه یا نه؟!
او را از خودم جدا کردم و گفتم:
- من که اینطور فکر میکنم. چون نگاهش به تو رنگ دیگه ای داره.
کیمیا ذوق زده گفت:
- جدی میگی شکیبا؟! یعنی...یعنی...
او را به آرامش دعوت کردم و گفتم:
- باید صبر کنی عزیزم، روزهای خوبی در انتظارته .
- وای ممنونم شیکبا، راستی چرا من اونو تو ختم ثریا خانم ندیده بودم؟
- نمیدونم چطور ندیدیش. اون تو همه ی مراسم بود.
- حیف شد،کاش دیده بودمش.
با خنده گفتم:
- خب حالا،چه فرقی میکنه دختر؟!مهم اینه که اون تو رو دیده!
- یعنی چی؟! تو چقدر مشکوک حرف میزنی! از کجا میدونی اون منو دیده؟!
- هیچی حالا باشه بعدا!
با صدای مادر که برای صرف ناهار صدایمان میکرد به آشپزخانه رفتیم و حرف هایمان نیمه کاره ماند. آن روز پدربزرگ دائما حرف فرهاد را پیش میکشید. می پرسید کجاست و چرا اینقدر کم پیدا شده است،چرا به منزل او نمی رویم... سعی کردم جواب معقولی به او بدهم. دوست نداشتم خانواده عموم محمود فعلا چیزی از ماجرای ما بدانند.
روزها را به همین منوال و بدون او سپری میکردم. انتظار در پی انتظار به امید دریافت یک پیغام ،یک تلفن و یا خبری هر چند کوتاه! نزدیک به دوماه در سکوت و بی خبری طی شد. فائزه و فاطمه هم هنوز از اوبی خبر بودند.
سر کلاس های آقای بیانی شاهد نگاه های عاشقانه او و کیمیا به هم بودم و از این که خواهر زیبایم مورد توجه مرد متشخصی همچون مسعود بیانی قرار گرفته،خوشحال بودم.
صبح یکی از روزها هنگامی که از خواب برخاستم نگاهم به سمت پنجره کشیده شد. از مشاهده منظره بیرون لبخند کمرنگی روی لب هایم نشست. در اواسط دی ماه قرار داشتیم. زمستان چادر سپید رنگ و نرمش را روی شهر گسترده بود. همه جا خیلی زیبا به نظر می رسید. فورا لباسی گرم پوشیدم و به حیاط رفتم. هنوز برف ریز ریز می بارید. کیمیا هم با لباسی که مناسب آن سرما نبود به حیاط آمد. هر چه اصرار کردم به داخل برود و لباس گرم بپوشید گوشش بدهکار نبود که نبود. با پرتاب اولین گلوله برف به من،بازی پر سر و صدایمان شروع شد. لحظاتی بعد هر دو خیس و لرزان به داخل ا مدیم. و این مقدمه ای شد برای بیماری سخت کیمیا،به طوری که تا یک هفته نتوانست از منزل خارج شود. اولین جلسه ای که تنها به کلاس کامپیوتر رفتم، متوجه آشفتگی و نگرانی آقای بیانی شدم. بعد از کلاس ،هنگامی که میخواستم سوار اتومبیل شوم صدایش را شنیدم:
- خانم شیرازی؟
به عقب چرخیدم و در دل گفتم"آهان بالاخره طاقت نیاوردی!"
- معذرت میخوام که مزاحمتون شدم...
- خواهش میکنم،امری بود؟
در تُن صدایش لرزش محسوسی بود:
- میشه بپرسم چرا خواهرتون غایب بودند؟!
به زحمت توانستم لبخندم را مخفی کنم.
- متاسفانه ایشون به شدت بیمار شدن،یه سرماخوردگی شدید!
- آه متاسفم، یعنی حالشون خیلی بده؟
- بله تقریبا.
حسابی دست و پایش را گم کرد.
- از طرف من بهشون سلام برسونید و بگید لطفا بیشتر مواظب خودشون باشن.
با شیطنت گفتم:
- چشم حتما ! پیغام دیگه ای واسشون ندارید؟
لبخند محجوبانه ای زد و گفت:
- نه خیر همین.
وقتی به خانه رسیدم کیمیا هنوز در رختخواب بود. صورت برافروخته اش نشان از تب بالایش داشت. کنارش نشستم و دستم را روی پیشانی اش گذاشتم. خیلی داغ بود. چشم هایش را که گشود،تمام سفیدی چشمش سرخ شده بود.مادرم کنارش نشست و داروهایش را به خوردش داد.رو به مادر گفتم:
-مامان خیلی تبش بالاست!بهتره ببرمش دکتر.
مادر با نگرانی گفت:
-صبح دو تا آمپول بهش تزریق کردن.دکتر گفت این آنفلانزا تب و لرز شدید داره.
وقتی مامان به آشپزخانه رفت،کیمیا با آن حال خراب رو به من کرد و با صدای ضعیفی پرسید:
-امروز اومده بود؟
با بدجنسی گفتم:
-کی؟
-آقای بیانی دیگه
-آره اومده بود
-چیزی درباره من نگفت؟
خندیدم و گفتم:
-چرا اتفاقا خیلی سراغت رو گرفت،حتی یه پیغام هم برات داد!
چشمهای خمارش کاملا باز شد و گفت:
-چی می گی؟واسم پیغام داد؟
-آره به خدا،گفت بهت بگم بیشتر مواظب خودت باشی
با خوشحالی دستم را گرفت:
-بگو جون کیمیا،خودش این حرف رو بهت زد؟
-به جون کیمیا راست می گم
شادی در صورتش دوید،چشمهایش را آرام روی هم گذاشت:
- متشکرم شیکبا جان،متشکرم.
با تعجب گفتم:
- واسه چی از من تشکر میکنی؟ اشتباه گرفتی عزیزم.
با صدای زنگ تلفن از جا برخاستم و گوشی را برداشتم.
- بله بفرمایید.
- سلام شکیبا جان،خوبی؟
- سلام فائزه جون،تو چطوری؟ بابا چطوره؟
- خوبه عزیزم.
- چه خبر؟
- یه خبر واست دارم که خوشحالت میکنه!
ناگهان قلبم به تلاطم افتاد، حس میکردم گونه هایم داغ شده اند. سراسیمه پرسیدم:
- چه خبری؟!
- فرهاد بالاخره بعد از دو ماه بی خبری به پدر زنگ زده!
- راست میگی؟! شماره یا آدرسی به پدرت نداده؟
- نه متاسفانه،فقط گفته ماه دیگه که عید فاطمه و علیرضاست حتما خودش رو می رسونه.
- جدی میگی؟
- آره به خدا.
- خیلی خوشحالم کردی،از فاطمه چه خبر،انتقالی گرفت؟
- فکر میکنم بعد از عقد بهش انتقالی بدن،فعلا که دنبال کاراشه.
- خوبه،امیدوارم موفق بشه.
- کاری نداری؟
- نه ممنونم که زنگ زدی، اگه خبری شد منو در جریان بذار.
- حتما،سلام برسون. خداحافظ.
- خداحافظ.
گویی جانی تازه به کالبدم دمیده شد. شادمان گوشی را گذاشتم و به طرف کیمیا رفتم. خواب بود. به اتاقم رفتم و با خود اندیشیدم،"امیدوارم که حقیقت بین من و پوریا رو درک کنه. ولی اگه منو از خودش برونه تکلیف من چیه؟ با این دل بی قرار و سرگشته چه کنم؟"از انتظار خسته شده بودم . باید یک ماه دیگر دقیقه ها و ساعت ها را می شمردم و دندان بر جگر میگذاشتم تا روزها به کندی بگذرند.
کیمیا بعد از یک هفته،از بستر بیماری بلند شد. مادر میگفت که فعلا کلاس های کامپیوترش را به تعویق بیاندازد و فقط به دبیرستان برود، ولی کیمیا قبول نکرد. من خوب میدانستم چرا!
باورود آقای بیانی به کلاس و دیدن کیمیا سر جای همیشگی اش،تا بناگوش سرخ شد. دستپاچگی به وضوح در حرکاتش مشخص بود. پریدگی رنگش کیمیا را خواستنی تر کرده بود. حرکاتش دست کمی از آقای بیانی نداشت. صدای آقای بیانی را شنیدم که رو به کیمیا میگفت:
- خیلی خوشحالم که می بینم حالتون بهتر شده و به کلاس برگشتید. جاتون خیلی خالی بود!
و صدای لرزان کیمیا که از او تشکر میکرد. بعد از پایان کلاس و بیرون امدن از آموزشگاه،رو به کیمیا کردم و گفتم:
- کیمیا بدجور دلم هوای حافظ رو کرده،موافقی یه سر به حافظیه بزنیم؟!
کیمیا که ارادت خاصی به خواجه شیراز داشت با خوشحالی گفت:
- آره از خدامه!خیلی وقته نرفتیم حافظیه،حتما خواجه از دستم دلگیره!
ا زاین تعبیرش خنده ام گرفت و به طرف حافظیه راه افتادیم.
در راه طبع شعرکیمیا گل کرده و روح لطیف و عاشقش مزید بر علت شده بود،میخواند:

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

نگاهی به اوانداختم و گفتم:
- چیه خواهر، کبکت خروس میخونه؟ انگاری استاد بدجوری هوش از سر شاگردش پرونده!
همانطور که از پنجره به بیرون چشم دوخته بود گفت:
- خودمم نفهمیدم که این درد چطور به جونم افتاد. یه دفعه چشم باز کردم و همه وجودم رو فنا دیدم.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:
- درست مثل من!اون روزهای اول بهار یادته که با هم برای گشت و گذار توی دشت و بیشه،آزادانه می چرخیدیم و می خندیدیم؟ هیچ فکر نمیکردم یه پسر اسب سوار این طور قلب منو تو چنگالش اسیر کنه و به یغما ببره،ولی با همه تلخ کامی ها و مصیبت هایی که تو این راه کشیدم باز هم درد شیرینیه!

وآهسته این شعر فروغ فرخزاد را زمزمه کردم:
-توآمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها,ز ابرها, بلورها
مرا ببر,امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
کیمیا خندید و گفت:
_چه شود!چشم پدر و مادرمون روشن,دو تا دختر شاعر مسلک و عاشق پیشه!
به جایگاه زیبای حافظیه رسیده بودیم.هر دو پیاده شدیم و به آن پیر سخنور ادای احترام کردیم.
وقتی به خانه برگشتیم,هر دو احساس سبکی و نشاط می کردیم.شمارش معکوس ماه آنقدر برایم شیرین و در عین حال زجرآور شده بود که بی تاب می شدم.
وقتی در تماس تلفنی فائزه خبر داد که او در راه است و به زودی به خانه می آیدعقلبم از شدت هیجان در سینه ام بالا و پایین می رفت. نفسم داشت بند می آمد.از شدت شوق پشت تلفن به گریه افتادم.فائزه خواهش کرد قبل از آمدن فرهاد به منزل آنها بروم:
_فاطمه خیلی دوست داره چند روز قبل از عقدش خونه ما باشی. در ضمن ما دو تا واستون نقشه کشیدیم.
_چه نقشه ای شیطونا؟!
_می خوایم وقتی فرهاد در اتاقش رو باز می کنه با تو رو به رو بشه.
با نگرانی گفتم:
_و اگه نقشتون نگرفت و اون منو نخواست چی؟!
فائزه با اطمینان گفت:
_اون عاشق تر از این حرفاست!مطمئنم اون بیش از این طاقت دوری تو رو نداره.
با اطمینان خاطری که فائزه به ن داد اندکی اضطرابم کاهش پیدا کرد.روز بعد هنگامی که آماده می شدم که به منزل شیرازی ها بروم مادر متفکرانه به حرکاتم نگاه می کرد.
چند دست لباس زیبا و همچنین لباس سوارکاری که از او هدیه گرفته بودم,مقداری لوازم شخصی و حوله و صندل هایم را درون چمدان گذاشتم.دقایق و ثانیه ها برایم لبریز از نشاط و شادمانی بو.امید زندگانی در راه بود.در چنین روزی گویی راه نمی رفتم بلکه پرواز می کردم؛پروازی تااوج آسمانها!
مادر که می دید شاد و سرخوش به این سو و آن سو می روم,حمام می کنم,موهایم را آرایش می دهم و بعد از مدتها به سر و صورتم می رسم,شگفت زده نگاهم می کرد. بالاخره طاقت نیاورد و به اتاقم آمد و پرسید:
_به سلامتی عازمید!می شه بپرسم کجا می ری>
نمی توانستم خوشحالی ام را پنهان کنم:
_داره میاد مامان جان!
آهسته پرسید :
_کی؟!
_خب معلومه دیگه مامان جان, فرهاد من,همسر عزیزم!
مادر ناباوران مرا نگریست:
کو,کجاست,چرا من نمی بینمش؟
خنده ای کردم :
_تو راهه,اینجا که نمی یاد,می ره خونه خودشون.
مادر با لحنی عصبانی گفت:
_تو چت شده؟چطور می خوای خودتو این قدر کوچیک کنی و به خونه اش بری؟اون باید بیاد و بعد از انی همه مدت که تو رو رنج داده با سلام و صلوات ببردت.
سرم را پایین انداختم و گفتم:
_من با این کارا اصلا حقیر و کوچیک نمی شم. خدا رو خوش نمی یاد مامان.من فقط می خوام همه چیز رو براش توضیح بدم تا از این عذاب راحت شیم.
_به هر حال از من گفتن بود!
یک لحظه دچار سردرگمی و تردید شدم.حق با مادر بود . او باید به دیدن من می آمد و به حقیقت امر واقف می شد.من یکبار این فداکاری را کرده بودم حالا نوبت او بود.اگر می خواست باید قدم پیش می گذاشت.ولی از طرفی دیگر دلم شور می زد؛او که تقصیر نداشت خودش مرا با پوریا تنها دیده بود.حق داشت جور دیگری فکر کند.به هر حال مطمئن بودم خواهرانش او را از اشتباه در می آورند.
لباسهایم را از درون چمدان به کمد انتقال دادم.از تب و تاب افتادم.بالاخره مادر زن دنیا دیده ای بود.باید حرفش را گوش می کردم. او در این مدت از عمه نسرین خواسته بود دیگر در مورد خواستگاری و وصلت دو خانواده حرفی پیش نکشد,زیرا با علم به دلداگی من نسبت به فرهاد,این وصلت را بیهوده می دید.پوریا نیز به عشق عمیق ما آگاه بودو به راحتی این حقیقت را پذیرفت.
با تلفن به فاوزه خبر دادم که به منزل شان نمی روم.حسابی دلخور شد و اصرار کرد که حتما خودم را به آنجا برسانم ولی به او گفتم ترجیح می دهم جور دیگری همدیگر را ببینیم.
تشویش و دلهره به جانم نشسته بود؛((اگر او واقعا بعد از سه ماه با دختری برگردد چه کنم؟)) ذهنم پر بود از افکار مسموم و آزار دهنده و این مسأله به شدت عذابم می داد.
صبح روز جشن عقد فاطمه,روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و با مادرم که در حال آشپزی بود گپ می زدم که صدای زنگ در خانه بلند شد ؛از لحظه ای که فهمیده بودم فرهاد در شیراز است با هر صدای زنگ تلفن و یا زنگ در ,دلم هری پایین می ریخت.مادر برای جواب دادن به طرف آیفون رفت و بعد از سلام و احوالپرسی از همان جا صدایم زد:
_شکیبا,فاطمه اس.می گه بیا جلوی در,کارت دارم.
با دلهره و اضطراب بیرون رفتم .با دیدن فاطمه بعد از مدتها او را در آغوش کشیدم و بوسیدم.همان طور که او را در آغوش می فشردم با کنجکاوی درون اتومبیل را نگاه کردم.فقط علیرضا آنجا بود.فاطمه را رها کردم و با علیرضا سلام و احوال پرسی کردم.فاطمه با خوشحالی گفت:
_یادت نره که امروز ,روز عقد ماست؟
نه عزیز دلم ,این چه حرفیه؟مبارک باشه امیدوارم خوشبخت بشید.
_ممنونم,علیرضا داره منو میبره آرایشگاه.اومدم دنبالت تا باهم بریم. می بینی که تنهام.
هرچه بهان آوردم تا از رفتن طفره بروم نشد که نشد. وقتی دیدم فاطمه سگرمه هایش درهم رفت و اوقاتش تلخ شد گفتم که باید با مامان مشورت کنم.فاطمه گفت:
_خیالت راحت باشه ما تو فامیلمون از ماجرای تو و فرهائ صحبتی نکردیم.اونها خیال می کنند شما با هم به تهران رفته بودید.فقط علیرضا و مادرش این موضوع رو می دونن.مادرش هم به واسطه برادرش مسعود خان ,از این که تو شیرازی مطلع شده,ولی از چیز دیگه ای خبر ندارن.حالا من دوست دارم تو به عنوان عروس خونوادمون با من به آرایشگاه بیای و همراهم باشی.این درخواست زیادیه بی معرفت؟!
بالاخره تسلیم شدم. حق با او بود.بعد از این همه دوری ,این تنها لطفی بود که می توانستم در حقش انجام دهم.
وقتی داخل خانه شدم مادر با کنجکاوی پرسید:
_ چه کار داشت؟!
_اومده دنبالم با هم بریم آرایشگاه.
_چرا دنبال تو؟!
_می گه تو فامیل ما هیچ کس از جدایی تو و برادرم خبر نداره.همه فکر می کنن شما هر دو تهران بودین.پس بهتره برای بسته شدن دهن بعضی ها فعلا همراه من به آرایشگاه بیای. نظر شما چیه مامان؟
_وا . . . چی بگم؟تو که تصمیم خودت رو گرفتی!عشق هم که نطق و برهان سرش نمی شه.امیدوارم تو راهی که قدم برمیداری موفق باشی و به آرزوت برسی.مگه پدر و مادر جزء خوشبختی بچه هاشون چی می خوان؟
مادر را در آغوش گرفتم, بوسیدم و تشکر کردم. باز یادآوری و تأکید کردم که :
_فاطمه از شما هم خواسته در عقدش شرکت کنید.
و بلافاصله به اتاق رفتم تا آماده شوم.پس از لحظه ای در لتومبیل علیرضا به طرف آرایشگاه می رفتیم.از فاطمه پرسیدم:
_پس فائزه چرا نیومده؟
_فائزه و نرگس خواهر علیرضا موندن خونه تا اتاق عقد رو تزئین کنن.فکر کنم حدود ساعت ده با فرهاد بیان.
با شنیدن نام فرهاد ,ناگهان دیم فروریخت و دستهایم شروع به لرزیدن کرد.فاطمه نگاهی به ن انداخت و گفت:
_دیروز از راه رسیده,ولی فرهاد همیشگی نیست؛لاغرتر و غمگین تر از همیشه,مغموم و کم حرف هم شده!
دلم فشرده شد.هر کلمه ای که فاطمه بر زبان می راند چون نیشتری قلبم را می آزرد.برای او دل می سوزاندم که سرخورده از عشق,ترک یار و دیار کرده بود.
علیرضا در آینه نگاهی به من انداخت و گفت:
_شکیبا خانم,شما صبحانه خوردین؟
_بله.
_آخه رنگتون خیلی پریده,می خواهید چیزی بگیرم بخورید؟
_نه,نه, ممنون. احتیاجی نیست.
فاطمه دوباره برگشت و به من نگریست.در چشم هایش مهربانب و عشق موج می زد.به او لبخندی زدم که نگران نباشد. وقتی وارد آرایشگاه شدیم,سهیلا خانم با دیدن ما به استقبالمان آمد و خوش آمد گفت. بعد در حالی که با تعجب مرا می نگریست گفت:
_خدایا . . . ببین تازه عروس ما چه شکلی شده!باورم نمی شه تو همون عروس زیبای شش ماه پیش باشی!
فاطمه پیش دستی کرد و گفت:
_سهیلا خانم ,ما این مدت عزادار مادر خدابیامرزم بودیم؛به همین خاطره که همسر برادرم ضعیف شده.
_وای یادم نبود. متأسفم.شنیدم که مادرتون مرحوم شدن.خدا رحمتشون کنه.
بعد نگاه دقیقی به ن انداخت و گفت:
_الان نو نوارت می کنم,مثل همون روز اونقدر قشنگ شده بودی.خیلی حیف شد که همسرت اومد و نگاتیو عکس رو ازم گرفت!
من و فاطمه با تعجب به هم نگاه کردیم و گفتیم:
_ماشاالله به این حافظه!با این همه مشتری که دارید خوب یادتون مونده.
خندید و گفت:
_تو از اون تیپ چهره هایی هستی که تو ذهن آدم ثبت می شن.آقا داماد چطوره؟اون روز که خیلی خشک و جدی بود. حالا چطوره؟
_ممنون ,خوبه.
فاطمه که از فضولیهای سهیلا خانم حرصش گرفته بود,با اخم او را نگاه می کرد. سهیلا خانم ناراحتی او را متوجه شد,مرا به دست یکی از شاگردان با تجربه اش سپرد و خود به سمت فاطمه رفت.تمام مدتی که زیر دست آرایشگر نشسته بودم به روز ازدواج خودم و خاطرات آنروز فکر می کردم.
ساعتی بعد کار من تقریبا تمام شده بود که زنگ آرایشگاه به صدا در امد و فائزه و نرگس به داخل آمدند. هردو مرا در آغوش کشدند و بوسیدند. فائزه دستم را کشید و به کنار پنجره برد و گفت:
_ اگه می خوای ببینیش اون پایین ایستاده,داره با ماشینش ور می ره.
بی تاب و بی قرار پرده را کنار زدم؛کاپوت ماشین را بالا زده و روی آن خم شده بود.خدای من! بعد از آن همه مدت دوری و دلتنگی دلم برایش ضعف رفت.به طرف فائزه برگشتم و گفتم:
_می دونه من اینجام؟
_نه,هیچی بهش نگفتیم.
_اصلا چیزی در مورد ن نپرسید؟
_چرا.دیشب خیلی در موردت کنجکاوی می کرد,چیز عجیبی که می گفت این بود که با هم خوشبختند؟ ما خودمون رو زدیم به اون راه گفتیم: ((تو کی رو می گی؟)) اونم با حالت غصه داری گفت: ((شکیبا و پوریا دیگه!)) گفتیم خیالات برت داشته؟اونا که قرار نیست با هم ازدواج کنن.))زهر خندی زد و گفت: ((چرا,شماها خبر ندارید!)) منم با حرص گفتم: ((فعلا که هنوز محرم توئه اینو فراموش کردی؟)) فقط نگاهمون کرد و هیچی نگفت.خیلی زود رنج و کم طاقت شده شکیبا!
دوباره از پنجره نگاهش کردم.کارش به پایان رسیده بود و کاپوت ماشین را می بست.موهای نرم و سیاهش ,با وزش باد در حرکت بود و دل مرا به سوی خود می کشید.دوست داشتم همان لحظه به سویش می دویدم,سر بر شانه اش می گذاشتم و اعتراف می کردمکه من فقط متعلق به او هستم نه هیچکس دیگر!دوست داشتم به او می گفتم حتی برای لحظه ای فکر شخص دیگری به ذهنم رسوخ نکرده است, می گفتم که در این چند ماه به قدری خون دل خوردم و عذاب ها کشیده ام که تحمل هیچ قضاوت ناعادلانه ای را ندارم . . .
فرهاد سوار اتومبیلش شد و رفت و دل مرا با خودش برد.دیگر فقط حضور فیزیکی در آنجا داشتم و روحم با او در کنارش بود.به سالن برگشتم.بعد از اتمام آرایشم ,دیگران به تعریف و تمجید پرداختند,ولی من هیچ توجهی به ظاهرم نداشتم.فاطمه صدایم زد و خواست به کنارش بروم.کنجکاوانه چهره ام را کاوید و گفت:
_هی کجایی/انگار اصلا اینجا نیستی!
اشک در چشمهایم نشست:
_فاطمه بعد از چند ماه دیدمش!
_خیلی خب,این ک گریه نداره.تمام زحمت این بنده خداها خراب می شه.وای که چقدر ناز شدی!حتما داداشم ببیندت پس می افته.خدا به دادش برسه!
_لوس نشو.خودتو توی آینه نگاه کردی؟یه تیکه ماه شدی!
_ولی به گرد پای تو هم نمی رسم!
_تو همیشه به من لطف داری ولی به خدا خوشگلترین عروسی هستی که دیدم.
با شیطنت خندید:
_قشنگیم به داداشم رفته دیگه!
دوباره دلم لرزید.پس از لحظاتی فائزه و نرگس حاضر شدند,دوباره صدای زنگ در بلند شد.شاگرد سهیلا خانم گفت:
_آقا داماد اومده عروس خانم خوشگل رو ببره.
یاد روزی افتادم که فرهاد به دنبالم آمده بود.سرد و خشن و پرحذبه! وقتی مرا دید جا خورد و به زحمت چشم از من برگرفت.
علیرضا به سالن بیرون راهنمایی شد و فاطمه هم به او پیوست. از پشت شیشه آنها را زیر نظر گرفتم؛علیرضا با اشتیاق بازوهای فاطمه را گرفته بود,او را برانداز می کرد و با کلماتی مهرانگیز از او تعریف و تمجید می کرد.دقایقی بعد آماده رفتن شدیم.شال بزرگ و سبکی روی سرم انداختم و بیرون رفتم.ماشین عروس,گلزده و آماده جلوی در یود.فائزه و نرگس هم بیرون آمدند.خانم و آقای فیلمبردار می کوشیدند به بهترین نحو از آنها فیلم برداری کنند.هرسه در اتومبیل فیلمبردار نشستیم و به دنبال ماشین عروس راه افتادیم.دل توی دلم نبود.برخوردهای مختلف فرهاد را مجسم می کردم و با خود می اندیشیدم: ((اگر مرا ببیند و روی برگرداند چه؟اگر با دیدنم عصبانی شود و جلوی دیگران تحقیرم کند چه؟اگر سرم فریاد بزند و توضیح بخواهد چه؟اگر از گردش و خلوتم با پوریا بپرسد چه؟ اگر . . . اگر . . . اگر . . . ))چنان در خود فرو رفته بودم که نه صحبت های دیگران را می شنیدم و نه به بیرون توجه داشتم . فقط یک لحظه نگاهم در آینه جلوی اتومبیل با چشم های هیز و بی پروای مرد فیلمبردار تلاقی کرد.فورا شالم ر اپایینتر کشیدم و به بیرون خیره شدم تا از شرّ نگاه های بی شرمانه اش در امان باشم.
مراسم عقد در ویلای بزرگ سالار خان برگزار می شد.همین که به جلوی در ویلا رسیدیم به اطراف نگاه کردم تا شاید او را ببینم و خودم را طوری از دیدش مخفی کنم,ولی آنجا نبود.پیاده شدیم و دنبال عروس و داماد وارد منزل شدیم,کسانی که در خانه منتظر عروس و داماد بودند به استقبالمان آمدند و شروع به هلهله کردند. ناگهان او را دیدم که از آنطرف استخر به همراه صادق به طرفمان می آمد. دست و پایم را گم کردم. فکر کردم عنقریب است که بی هوش به روی زمین بیافتم,ولی خودم را لا به لای خان هایی که برای لستقبال عروس و داماد آمده بودند مخفی کردم و شالم را تاحد ممکن پایین آوردم. به پله ها که رسیدم به سرعت بالا رفتم و خودم را در اتاقی که مربوط به خانواده آنها بود انداختم.مدتی در اتاق نشستم تا افکارم سر و سامان بگیرد.نمی دانستم چه کار باید بکنم.ماه ها بود که انتظار این لحظه را می کشیدم و حالا به شدت ترسیده و مضطرب بودم.
با دست های لرزان شالم را برداشتم و موهایم را مرتب کردم.ارایشگر با مهارت موهایم را بالای سرم بسته و حلقه های از آن را روی شانه هایم رها کرده بود .مانتو را هم از تنم خارج کردم,دولا سدم تا از میان کیفم شال لباسم را بردارم که در باز شد و کسی به داخل آمد. تا خواستم به عقب برگردم متوجه صدایش شدم که با عذرخواهی بیرون رفت. حیران به در خیره مانده بودم که ناگهان,دوباره در چارچوب در ظاهر شد و شگفت زده به من خیره شد. بعد از چند لحظه لبهایش لرزید و آرام نجوا کرد:
_ش . . . شکیبا تو اینجایی؟!
سوزش اشک چشمهایم را ازرد آرام گفتم:
_سلام.
لرزشی سخت تمام بدنم را فراگرفت.حس می کردم رنگم به شدت پریده.ملتهب نگاهم کرد و گفت:
_س . . . سلام.تو. . . تو کی اومدی؟!
با لبخند کم رنگی گفتم:
_همین الان.
در نگاهش تحسین و شیفتگی موج می زد.چند گام به طرفم آمد.با نزدیک شدنش,قلبم دوباره به شدت بنای تپیدن گذاشت . نگاه تبدارش را, دقیق و عمیق به من دوخت و پرسید:
_برای چی اومدی؟!
آزرده خاطر شدم.احساس کردم اراده ام را از دست می دهم و در مقابل لهیب آتش نگاهش ذوب می شوم . به زحمت افکارم را جمع و جور کردم و با حرارت گفتم:
_اومدم تا تو رو از اشتباهت در بیاورم و برای همیشه همراهت باشم!تو در مورد من اشتباه کردی فرهاد,من همه چیز رو برات توضیح می دم.فکر می کنم سوء تفاهمی پیش اومده.
چشمهایش درخشید و من به وضوح برق عشق و دلدادگی را در آنها دیدم,ولی با لحنی متأثر گفت:
_هیچ احتیاجی به توضیح نیست!اگر با چشم های خودم ندیده بودم هیچ وقت باور نمی کردم.
این را گفت و بدون این که به من مهلت دفاع بدهد از اتاق خارج شد.