توی ماشین سکوت بود....داشتم با خودم فکر میکردم چرا ریسک کردم و سوار ماشینش شدم...هم باعث سوتفاهم برای بقیه شده بودم و هم خودم امکان داشت در خطر باشم...کمی ترسیده بودم..به هرحال اون یه غریبه بود...اگه بی هوشم میکرد چی؟اگه بلایی سرم میاورد..لبام رو خیلی آروم گاز گرفتم.میخواستم حرف بزنم ولی میترسیدم از صدام بفهمه تردید دارم.

_نترسید خانم طراوت...

بهش نگاه کردم.با خون سردی این حرف رو زده بود.برگشت سمتم و ثانیه ای خیلی محکم توی چشمام نگاه کرد و گفت:

_قرار نیست اتفاقی براتون بیفته.

متعجب شدم..یعنی فکرمو خونده بود....ذهن و دهنم به طور کامل قفل شدن.نکنه ذهن میخونه...توی شوک بودم که پیچید توی یه خیابون دیگه و ادامه داد:

_میخواستم بهتون زنگ بزنم تا توی یه کافی شاپ قرار بزاریم ولی خب ترجیح دادم شخصا بیام دنبالتون.

چه پررو.شخصا...انگار کی هست...اعتماد به سقفش منو کشته..صبر کن ببینم..اصلا این چطوری میخواست به من زنگ بزنه.گنگ گفتم:

_من یادم نمیاد شماره ام رو به شما یا سازمانتون داده باشم.

با لبخندی که من فکر میکردم تمسخر آمیزه گفت:اگه ملاقاتمون خوب پیش بره خودتون میفهمید چطوری شماره تون رو گرفتم.

داشتم از حرص دیوونه میشدم....اینکه حس میکردم بالا تر از منه چیزی نبود که بتونم به راحتی باهاش کنار بیام....بلاخره که توی این ملاقات کارت به من گیر میکنه.همچین طاقچه بالایی برات بزارم به پام بیفتی.مطمئنا نمیتونست فقط برای خبردادن یا یه ملاقات ساده دنبالم اومده باشه.چیزی میخواست که کلیدش دست من بود.جلوی یه کافی شاپ ساده نگه داشت.از ماشین پیاده شدیم.وقتی وارد کافی شاپ شدیم میزی رو به من نشون داد و با هم پشت اون میز نشستیم.هر دو تامون سفارش بستنی دادیم.به صندلیش تکیه داد و خیره شد به من....حتی پلک هم نمیزد.حس میکردم داره به یه بچه نگاه میکنه...از اون نگاه هایی که یعنی من چطوری میتونم به همچین آدمی اعتماد کنم....زیر نگاهش داشتم اعتماد به نفسم رو از دست میدادم که به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم و خیره نگاهش کردم.لبخندی روی لباش شکل گرفت...سفارشمون رو آوردن..با همون لبخند گفت:

_از جسارتت خوشم اومد....فهمیدم که توی انتخابم اشتباه نکردم....

نکنه میخواد خواستگاری کنه یا پیشنهاد دوستی بده....نه بابا..فکر نمیکنم...بدون اینکه بستنی رو بخوره گفت:

_اون پسری که به ساناتا تکیه داده بود شروین شهابی بود...با 28 سال سن...زمان زیادیه که تو رو میخواد........

از بس شوک زده شدم بستنی ای رو که توی دهنم گذاشته بودم نتونستم به راحتی قورت بدم.....متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

_و اون پسری هم که دور تر وایساده بود و داشت به سمت پرادو میرفت سهیل رجبی بود....

مرموز نگاهم کرد و به جلو خم شد و گفت:همون پسری که به اطلاعات تو حمله کرده....

اون این اطلاعات رو از کجا داشت....به سختی میخواستم خون سردی خودم رو حفظ کنم...نمیخواستم فکر کنه من هیچی حالیم نیست..در حالیکه واقعا هیچی حالیم نبود...آروم گفتم:

_اما شما این ها رو از کجا میدونید آقای پارسیان؟

قاشقی از بستنی رو توی دهنش گذاشت و بدون اینکه نگاهش رو از روم برداره گفت:من الان هرچی که به تو و اطرافیانت مربوط باشه رو میدونم...اینکه چه چیز هایی رو دوست داری.چه ساعت هایی کلاس داری..با چه آدمایی برخورد میکنی...



آب دهنم رو با صدا قورت دادم..ولی این دیگه خارج از تصورات من بود.....نمیتونستم انکار کنم هم هیجان زده شده بودم و هم ترسیده بودم...گفتم:

_این حرف ها رو ول کنید...شما از من چی میخواید؟

لباشو مزه ای کرد و گفت:من دنبال یک نفرم.

نکنه دنبال منه....چشمامو گرد کردم.:.دنبال کی هستین؟چرا دنبالشین؟

نفس عمیقی کشید و گفت:سهیل رجبی...
واسم عجیب ترشد:باهاش چیکار دارین؟اصلا شما چیکاره هستین که دنبالشین؟

_فقط در صورتیکه قبول کنین میتونم بهتون اطلاعاتی رو بدم.در غیر این صورت ملاقات امروز باید کاملا از ذهنتون پاک بشه وگرنه مجبور خودم کاری کنم نتونین چیزی بگین.

یه ابروشو انداخت بالا و به حالت پرسش نگام کرد.خشمی توی وجودم سرازیر شد..عصبانی گفتم:

_شما توی روز روشن و بین این همه آدم دارین من رو تهدید میکنین؟

لبخندی زد و گفت:دچار سوتفاهم نشین.من شما رو تهدید نکردم.

_پس منظورتون چی بودآقای پارسیان؟

خیلی خون سرد و آروم بود.مطمئن بودم اگه تا شب هم هی ایراد بگیرم و حرف بزنم بدون هیچ مشکلی جوابم رو میداد.

_لطفا اول جواب سوال من رو بدید.حاضرید هم کاری کنید؟

_شما حرفای بی سر و تهی میزنید.من از کجا بدونم هدف شما چیه.شاید شما بخواید سهیل رو بدبخت کنید.من که نمیتونم کمکتون کنم.

چشمامو ریز کردم و گفتم:موضوع ناموسیه؟

قهقه ی بلندی زد که همه با تعجب ما رو نگاه کردن.من هم با حرص بخاطر این کارش بهش چشم دوختم.ناگهانی خنده اش رو جمع کرد و با جدیت گفت:

_چیشد که شما همچین فکری رو کردین؟من چرا باید قضیه ی ناموسی رو با شما در میون بزارم؟اگه نمیخواید قبول کنید اصرار نمیکنم.

همینطوری که بهش نگاه میکردم رفتم توی فکر....اون هم خیره نگام میکرد...چطوری میتونست انقدر با اعتماد به نفس باشه...غرور زیادیش برام خوشایند نبود.من این پسر رو توی شرکت دیدم..پس یعنی به اون ها مربوط میشه....قضیه ی مقاله انقدر مهم نیست که بخوام بخاطرش سهیل رو بفروشم..یعنی همچین آدمی نیستم...این مردی هم که الان رو به رو نشسته نمیگه چی میخواد و مشکلش چیه..از یه طرف ممکنه ای ها بخوان به سهیل آسیب برسونن که البته امکانش کمه چون شرکت رسمی هیچوقت خودش رو توی دردسر نمیندازه..از طرف دیگه ممکنه سهیل یه مشکلی داشته باشه که اینا میخوان دستش رو رو کنن یعنی من میشم یه پلیس مخفی..یعنی زندگیم از بی هیجانی در میاد....میشه یه تنوع..اون وقت واسه ی خودم کسی میشم...میتونم حتی هک کردن رو یاد بگیرم....اگر هم که وسط کار فهمیدم کارشون خلافه یواشکی به سهیل اطلاع میدم....درسته جونم توی خطر میفته ولی خب اون وقت با افتخار میمیرم و میشم شهید....در حالیکه لبامو گاز میگرفتم و سرمو تکو میدادم متوجه زمان حال شدم..با لبخند قشنگی زل زده بود بهم...مثلا فکر کن این عاشق من بشه...البته اگه زن نداشته باشه...برای من تیپ و ظاهر هم مثل باطن مهمه...نه ازش خوشم نیومد...به طور کل از موضوع پرت شده بودم....صداش من رو به خودم آورد:

_چیشد خانم طراوت؟از درگیریه توی ذهنتون راحت شدین؟تصمیمتون چیه؟

دستمو روی لبام گذاشتم و خیلی جدی گفتم:

_نه قبول نمیکنم...

ناگهان خشکش زد....اصلا انتظار نداشت.....نتونست چیزی بگه...ای جان حال کردم..حقته پسره ی مغرور نچسب...بدتیپ....به آرومی چشماشو بست.میخواست دوباره به خودش مسلط بشه.ضربه ی خوبی بود...با آرامش بستنیم رو خوردم...دستشو روی چونش گذاشت و گفت:میتونم دلیلت رو بپرسم؟

همونطوری که بستنی رو قورت میدادم سرم رو هم به معنی آره تکون دادم و گفتم:البته...در صورتیکه تو به سه تا از سوالات من جواب بدی حاضرم باهاتون همکاری کنم؟

از روی حرص خندید و گفت:فکر میکنی خیلی زرنگی؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:تو فکر میکنی فقط خودت زرنگی؟

نیشخندی زد و گفت:من اگه بخوام میتونم از یکی دیگه کمک بگیرم.

لبخندی زدم و گفتم:تو من رو انتخاب کردی چون نه خیلی به سهیل نزدیکم نه خیلی دور...اگر هم بخوای یکی رو وارد دانشگاه کنی که با سهیل رابطه داشته باشه خیلی طول میکشه...

به صندلیش تکیه داد و خیره نگاهم کرد.بعد از چند دقیقه سکوت گفت:فقط یک سوال......

لجبازانه گفتم:نه.من گفتم سه تا سوا....

اومد وسط حرفم و گفتم:یکی....نمیشه تا وقتی همکاری نکردی اطلاعات زیادی بهت بدم.حالا بپرس.

همین قدر هم کافی بود...حالا این گفتگو دست من بود نه اون..حالا این من بودم که غرور داشتم و اون میترسید از اینکه من سوال خاصی بپرسم......لبخند بدجنسانه ای روی صورتم اومد...سعی داشت لبخند بزنه و خون سرد باشه...درسته همین کار ها رو هم کرد ولی من تردید رو توی چشماش خیلی محسوس حس میکردم...آرنجمو گذاشتم روی میز و خم شدم...

_آدم بده توی این جریان کیه؟

مهم ترین سوال توی ذهن من این بود...میتونست دروغ بگه....ولی خب با این حال باز هم باید میپرسیدم.بدون هیچ تغییری توی حالتش گفت:

_سهیل رجبی.......


منو تا دم خونه ی عمو بختیار رسوند...هرچقدر اصرار هم کردم قبول نکرد که خودم برم...گفت خودم آوردمت خودم هم برت میگردونم...از الان من و اون همکار بودیم..ازم خواست به هیچ وجه درباره ی این موضوع با کسی صحبت نکنم...حتی با کارکنای شرکت سایبری...واسم عجیب بود..این که تحت نظر اونا بود....ازم خواست فعلا چیز بیشتری نپرسم تا توی قرار بعدی همه چیز رو به طر کامل واسم توضیح بده....قرار بعدی رو هم خودش زنگ میزنه بهم میگه....

ساعت 6 و نیم شده بود....نمیدونم از الان تا وقت شام میخواستیم خونه ی عمو چیکار کنیم.کاشکی قبلش یه سر میرفتم خونه ی خاله..ولی دیگه دیر شده بود...زنگ خونه رو زدم...بدون اینکه کسی چیزی بگه در باز شد..حدس میزدم شروین بود که چیزی نگفت و و فقط در رو باز کرد..چون اگه عمو یا خانم شهابی بودن میگفتن بیا تو عزیزم...به تیکه کلام هاشون عادت کرده بودم...باغ پر از درختی توی منطقه ی 1 تهران داشتن....چقدر تو این دنیا تفاوت زیاد شده...بعد از گذروندن مسافتی از پله ها بالا رفتم..خانم شهابی جلوی در منتظرم بود...بوسیدمش و گفتم:سلام خاله.....

_سلام عزیزم...خوش اومدی..ماشالله...هزار ماشالله...امروز چقدر خوشگل شدی.

در حالیکه میرفتیم توی خونه ادامه داد:البته خوشگل بودی...فکر میکردم زودتر با شروین میای..ولی وقتی تنها دیدمش خیلی ناراحت شدم..تو که غریبه نیستی عزیزم....چرا دیر به دیر بهمون سر میزنی....

_شرمنده خاله...نتونستم زودتر بیام

شروین رو دیدم که روی مبل نشسته بود و بی خیال کانال ماهواره رو عوض میکرد...اصلا به روی مبارک خودش نیاورد...بابا و عمو هم شدیدا مشغول شطرنج بازی کردن بودن...عمو در حالیکه یکی از مهره های بابا رو میزد با لبخند گفت:

_به به به سلام دخترگلم.....چرا انقدر دیر کردی؟

_سلام عمو..سلام بابا...یه چند جا کار داشتم..ببخشید اگه دیر شد..

بابا:سلام دخترم...لباساتو عوض کن بیا ببین چطوری زدم بختیار و مات کردم...

لبخندی زدم و به سمت اتاقی که هر وقت میومدم خونه ی عمو لباس هام رو اون جا میزاشتم رفتم...اعصابم از رفتار شروین ریخت به هم..حداقل میتونست جلوی بقیه اینطوری رفتار نکنه..این بی احترامیه خیلی واضحی بود...حالا خوبه بابا و عمو حواسشون نبود وگرنه باید به بابا جواب پس میدادم.وقتی دکمه های مانتوم رو باز کردم تازه متوجه شدم تاپ خیلی بازی تنم کردم...نفسمو با حرص بیرون دادم و داشتم دوباره دکمه های مانتوم رو میبستم که در باز شد...برگشتم سمت در شروین بود....جلوی در خشکش زد.رومو برگردوندم و در حالیکه دوباره به بستن دکمه هام ادامه میدادم
گفتم:چت شد؟چرا هنگ کردی؟

ناگهان یه دستی روی شونه ام اومد و منو برگردوند...توی چشمام زل زد...تازه یاد ریملی که زده بودم و تغییر چشمام افتادم.چهره اش غمگین و کمی عصبانی بود...خودم رو ازش جدا کردم ....صدای خشمگینش رو شنیدم:

_حسابی واسه دیدن اون پسره به خودت رسیدی..تو که از ریمل زدن بدت میومد...انقدر برات مهمه...تو حتی واسه ی اون پسره منو پیچوندی؟پس بخاطر اون همیشه دست رد به سینه ی من میزنی؟این چی بود امروز دیدم هلیا...چیکار کردی با من؟

داغ کرده بود...بعد از مدتها یه مرتبه داشت حرصشو از دست کار های من خالی میکرد...گذاشتم حرفاش تموم بشه و بعدش گفتم:

_چرا انقدر به هم ریختی...میدونی که دلم واست نمیسوزه...ترحم تو کار من نیست...زندگیه من هم هیچ ربطی به تو نداره..اون پسر هم اونجوری که تو فکر میکنی نیست..بخاطر یه موضوع کاری اومده بود دانشگاه...

مظلومانه گفت:هلیا اینکارو با من نکن...آخه اون پسر چه کاری میتونست با تو داشته باشه؟

برام مهم نبود تا بخوام واسش توضیح بدم ولی برای اینکه به موضوع منو پارسیان برای کار شک نکنه..و دنبال موضوع رو نگیره و کارش به تعقیب کردنم نکشه آروم گفتم:

_باماشینش بهم زده بود...

نزاشت ادامه ی حرفم رو بزنم..متعجب دو طرف شونه هام رو گرفت و گفت:چیزیت که نشد؟

کلافه گفتم:بزار حرفمو بزنم...یه تصادف خیلی کوچیک کرده بودم...اون هم اصرار کرد که باید حتما ببره دکتر و خسارت هم بهم بده...منم برای اینکه راضیش کنم که مشکلی نیست بعد از کلاس باهاش رفتم دکتر و الان هم اومدم.هیچی مشکلیم نبود.حالا دست تو از روی شونه ام بردار.

نگاهی به دست هاش انداخت...و به آرومی دستاش رو کنار زد و با تردید گفت:باور کنم که چیزیت نشده؟

چشمامو گرد کردم و گفتم:مگه من باهات شوخی دارم؟

لبخندی زد و گفت:نه میدونم تو هیچوقت با من شوخی نداری.حتی یه بار هم از روی شوخی نگفتی دوستت دارم.

باز داشت شروع میکرد...باید بزنم تو حالش...در حالیکه به سمت در میرفتم گفتم:شروین دست از سر من بردار..چون من اصلا از تو خوشم نمیاد...

در اتاق رو باز کردم و اومدم بیرون...زده بودم به سیم آخر...با این حرف اگه غرورش نمیشکست و نمیرفت پی زندگی خودش بیشتر از قبل ازش بدم میومد...همچین پسر بی اراده ای رو باید انداخت توی چرخ گوشت.خاله وقتی من رو دید گفت:

_وا دخترم چرا لباستو عوض نکردی؟

_همینطوری راحتم خاله.

_اینطوری که نمیشه.

لبخند مهربونی زدم و گفتم:بخدا این طوری راحت ترم خاله.هما کجاست؟نمیاد؟

بابا گفت: غروبی گفت من میرم بیرون...بعدش هم خودش میاد اینجا...

سری تکون دادم.عمو بختیار که بیخیال بازی شده بود دستی روی پاهای بابام کوبید و گفت:

_نظرت چیه پیرمرد؟

بابا خندید و گفت:خوبه من جای بچه ی توام......والا من نظری ندارم.ولی خب میدونی مسولیت من بیشتره...به هر حال دو تا دختر مجرد دارم.
کنجکاو شدم..دو تا گوش داشتم...چهار پنج تا دیگه هم جور کردم و با دقت گوش دادم.

خاله گفت:دختر هاتون که دیگه بزرگ شدن...میتونن از پس خودشون بر بیان.یک ماه که بیشترکه آلمان نیستیم.تازه دو هفته بعدش که آقا بختیار قلبش رو به دکتر نشون داد پسرم شروین بر میگرده...نباید نگران باشین..بقیه ی روز ها هم میریم خونه ی خواهر من.نمیدونین شوهر خواهرم آقا محسن چقدر اصرار کرده که شما هم بیاین..نا سلامتی رفیق های قدیمی هم بودین

پس قضیه از این قرار بود...زنگ خونه رو زدن.هما بود.چقدر زود برگشته بود...بچه مثبت به این میگفتن...تو دلم واسش خندیدم...فدای آبجی وکیل خودم بشم که هیچوقت اشتباه نمیکنه.خاله رفت در رو باز کنه...شروین هم از توی اتاق اومد بیرون.ولی انگار نه انگار که من چه حرفایی بهش زدم اومدم بین اون همه جا کنار من نشست و واسم لبخند عاشقونه پرت کرد..کاشکی دست شویی نزدیک بود..نمیدونم چرا باورم نمیشه شروین عاشق باشه...به هر حال این پسر آدم نمیشه...باید با عمو حرف بزنم و جوابم رو رک و راست بهش بگم و ازش بخوام شروین رو کنترل کنه.

حرف بابا و عمو که بخاطر زنگ نیمه تموم مونده بود با این حرف بابا تموم شد:

_با بچه ها صحبت کنم به احتمال زیاد میام تا روحیه ام هم عوض بشه.

اون ها غرق حرف های خودشون بودن و من غرق در فکر کردن آینده که به زودی می اومد و زندگیه ساده ی منو زیر و رو میکرد...

و باز هم سه شنبه اومد با یه کلاس مشترک دیگه با سهیل....میترسیدم باهاش رو به رو بشم و خودمو لو بدم.نمیدونستم کار خوبی میکنم یا نه.ولی خب پارسیان با لحن قاطعی گفت که مشکل از سهیله....نمیدونم چرا زنگ نزد..خیلی بی فکر بود..اون که برنامه ی همه ی کارهامو داشت پس میدونست امروز با سهیل کلاس دارم و امکان داره مشکلی پیش بیاد.شیطونه میگه برم به سهیل بگم و بزنم زیر همه چیز...ولی خب اینکار ها به من نمیاد...اون هم یه چیزی حتما میدونست که بهم اعتماد کرد.متنفر بودم از کلاسای صبح که زندگی آدم رو مختل میکرد.حوصله ی تیپ زدن نداشتم..مانتو شلوار ساده ای پوشیدم و بدون خوردن صبحونه زدم بیرون....

وقتی رسیدم دانشگاه سهیل هم از ماشینش پیاده شد.چشمش که به من افتاد بعد از اندکی نگاه کردن سری از روی آشنایی تکون داد.من هم سرمو تکون دادم.سپس هر دو بی تفاوت به سمت کلاس رفتیم...آروم راه میرفتم.هنوز ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود...سهیل سریع تر وارد ساختمان شد...قبل از اینکه از پله های سختمان بالا برم گوشیم زنگ خورد.به شماره نگاه کردم ناشناس بود...

_بفرمایین.

_پارسیان هستم خانم طراوت.حالتون خوبه؟

خوشحال شدم که حداقل زنگ زد.گفتم:

_سلام آقای پارسیان..خوبم.شما خوبید؟

_ممنون.خوبم.امروز با سهیل کلاس دارید.

نیشخندی زدم و گفتم:بله از برنامه ی روزانه ی خودم خبر دارم.نمیخواد یاد آوری کنید.الان هم جلوی ساختمونم.

خون سرد گفت:میدونم.

نباید تعجب میکردم...نباید نشون میدادم که از کارهاش متعجب میشم....باید مثل خودش خون سرد میموندم....واسه ی خودم لبخندی زدم و گفتم:خب حالا امرتون چیه؟

_سعی کن به سهیل نزدیک بشی ...

چشمام ناخودآگاه گرد شد و گفتم:منظورتون چیه؟فقط همین یه کارم مونده که خودم رو بچسبونم به سهیل...ابدا..اینو ازم نخواید.

لبخندی که پشت تلفن زد رو متوجه شدم چون لحنش ملایم شد و گفت:من که نگفتم خودتون رو بهش بچسبونید؟فکر کنم بهتر از من بدونید که باید چطوری اعتماد سهیل رو جلب کنید.

نمیدونم چرا ولی یه مرتبه از دهنم پرید و گفتم:اگه عاشقم شد چی؟

مکث کرد...

_نباید عاشق بشه....چون میتونه پایان تلخی رو براش داشته باشه.

سرمو تکون دادم و گفتم:نمیدونم شما من رو چی فرض کردید که اینکار های سخت رو ازم میخواهید.

با آرامشی که بعد از چند ثانیه گذشت از سوال آخرم به دست آورده بود گفت:شک ندارم که شما به خوبی از عهده ی همه ی مسوولیت ها بر میایید..بهتر برید سر کلاس.استادتون اومد.

لعنتی لعنتی پس کنار در بود.....یعنی تعقیب میکرد؟...ولی خب اطلاعات زیاد و خصوصی ای رو از من داشت پس نمیتونست فقط با تعقیب کردن بهشون پی برده باشه...سعی کردم آروم باشم گفتم:

_ولی آقای پارسیان با اینکه من باهاتون هم کاری کردم شما هنوز به من هیچ اطلاعاتی ندادید.

_ به حرف های من شک دارید؟

_من این رو نگفتم.ولی در هر حال شما تا چند روز پیش برای من یه آدم کاملا غریبه بودید.

با آرامشی که بیشتر اوقات توی صداش بود گفت:به زودی از همه چیز با خبر میشید.

نفسمو با حرص پوف کردم.ادامه داد:بهتره زودتر برید سر کلاستون.

_باشه.روزتون بخیر.

_روز شما هم بخیر.

شیونه میگه بهش فحش بدم...آخه ..استغفرالله...با غر زدن وارد کلاس شدم..همه ی صندلی ها رو از نظر گذروندم.دورترین صندلی از سهیل خالی بود..نیشخندی زدم و این یعنی آخر خوش شانسی.حالا یه امروز ما میخواستیم به سهیل نزدیک باشیم...ببین کجا واسمون جا مونده....به چند تااز دوستام سلام کردم و روی تنها صندلی باقی مونده نشستم.زیر چشمی به سهیل نگاهی انداختم..جالب اینجا بود که اون هم داشت منو نگاه میکرد.با خون سردی نگاهمو دزدیدم...استاد اومد...

بعد از کلاس سریع وسایلم رو جمع کردم.ولی سهیل آروم سر جاش نشسته بود..از کنارش گذشتم.احساس کردم که اون هم بلند شد.با اینکه باید باهاش خوب رفتار میکردم ولی حس بدی رو که به خاطر هک کردن لپ تاپم ازش داشتم نمیتونستم توی وجود خودم پنهون کنم.مقداری که از ساختمان دور شدیم صداش رو شنیدم:

_خانم طراوت.

ایستادم....برگشتم سمتش...بهم رسید..آروم گفتم:

_بله؟

چهره اش ملایم شده بود.دیگه اون مغروریه روز های اولی که شناخته بودمش رو نداشت.لبخندی زد و گفت:

_میتونم جزوه ی این ساعتتون رو داشته باشم؟

سریع توی مغزم پردازش کردم.اینکه اون جزوه ی دوستاش که خیلی تمییز مینویسن رونگرفته.و اومده دنبال جزوه ی من میتونه دو تا نتیجه داشته باشه.اول:اون خودش داره سعی میکنه بهم نزدیک بشه...ممکنه حس خوبی نسبت بهم پیدا کرده باشه.یعنی کار من راحته.دوم:اون شک کرده.داره خودش رو به من نزدیک میکنه تا من و کارهام رو رسوا کنه..یعنی میخواد یه دستی بزنه.با فکر دومی تنم لرزید..اگه میفهمید آبروم میرفت.لبخندی زدم و گفتمکالبته آقای رجبی.

جزوه رو از توی کیفم در آوردم.گرفتم سمتش.اون هم جزوه رو گرفت و گفت:متشکرم.

در حالی که سعی میکرد بی اهمیت باشه پرسید:مثل اینکه بلاخره رو به روی شروین وایسادید...

اول داشتم تجب میکردم که اون شروین رو از کجا میشناسه.بعد یام اومد که دوسته داداششه...علاقه ی شروین به من هم که احتیاج به دونستن نداشت.خندیدم و گفتم:

_من از اول هم علاقه ای به شروین نداشتم.

میخواست باز هم سوال بپرسه...این سوال صد در صد در مورد پارسیان بود....و من هم نمیدونستم چه جوابی بدم...چون اگه میگفتم یه آشناس با توجه به اون جا بودن شروین میگفت چه دختر ولی هستم اگر هم میگفتم باهاش دوستم دیگه نمیتونستم به راحتی به شروین نزدیک بشم.برای همین قبل از اینکه اون حرفش روبزنه گفتم:ببخشید آقای رجبی.من واقعا دیرم شده..جزوه رو اگه براتون مشکلی نیست فردا بیارید.

حرفشو خورد و گفت:البته.

_ممنون.خدافظ

_خداحافظ.

گوشیم رو در آوردم.اولین کاری که کردم شماره ی پارسیان رو که بهم زنگ زده بود ذخیره کردم و از دانشگاه خارج شدم و به خونه برگشتم.

بابا تصمیم به رفتن گرفته بود..من از قبل بهش گفته بودم از نظر من مشکلی نداره.هفته ی دیگه میرفتن.روز چهارشنبه هم اتفاق خاصی نیفتاد.جز اینکه حس میکردم شروین میتونه حس خاصی رو نسبت بهم داشته باشه.نمیدونم چرا...ولی حس زنون ام میگفت...استاد هم گفت که هنوز پروژه ها رو نگاه نکرده.و حداکثر تا یکی دو هفته ی دیگه بهمون خبر میده.دیگه ذوق و شوقی نداشتم...خودم رو هم سرزنش نمیکردم.اتفاقی بود که افتاده بود.نباید بیشتر از این خودم رو عذاب میدادم.

پارسیان بعد از کلاس توی راه بهم زنگ زد.جواب دادم:

_بله.

_روزتون بخیر خانم طراوت.

_سلام.

_حالتون خوبه؟

کنجکاو بودم.این بار دیگه دلیل زنگ زدنش چی بود.

_ممنون شما خوبید؟

_متشکرم.

قبل از اینکه حرفی بزنه با عصبانیتی اندک گفتم:آقای پارسیان شما دارید از من استفاده میکنید ولی هیچ اطلاعاتی به من نمیدید.باور کنید کلافه شدم.

با آرامش گفت:میدونم خانم طراوت.برای همین هم زنگ زدم.امشب بیشتر پرسش هاتون جواب داده میشه و نکته ی مهم اینه که بعد از شنیدن این حرف ها شما یکی از ما میشید و دیگه جا زدن و کنار کشیدنتون به ضرر خودتون تومم میشه.براتون دو تا پیشنهاد دارم.تا 1 ساعت دیگه توی یک رستوران قرار میزاریم و با هم صحبت میکنیم و پیشنهاد دوم اینه که امشب خونه ی من جشن دوستانه ای برقرار میشه و شما هم میتونید با دو سه نفر از دوستان من آشنا بشید.

پیشنهاد دوم خیلی برام جالب تر بود چون میتونستم با یه تیر دو نشون بزنم.هم از موضوع با خبر میشم هم تعدادی از دوستاش رو میبینم که این واقعا به من کمک میکنه.ولی یه مشکلاتی هم داشت.گفتم:

_ولی آقای پارسیان.همون طور که میدونید برای یه دختر سخته که اون وقت شب بره مهمونی.اگه مشکلی ندارید من با دوستم شهلا یا خواهرم بیام.

_خیر خانم.شما هرگز نمیتونید کسی رو وارد این ماجرا بکنید.فکر نمیکنم پدرتون با رفتن به یک جشن دوستانه که مدت زمان کوتاهی هم داره مشکلی داشته باشند.

سکوت کرد.بهتره بگم که اجازه داده بود فکر کنم.میتونستم از خودم مراقبت کنم.این من نبودم که باید از اطرافیام میترسیدن...اون ها باید از من وحشت داشته باشن...با خنده ای موزیانه گفتم:ساعت؟

_هفت.....

هیجان داشتم.به بابا زنگ زدم و گفتم میخوام برم جشن.هما هم که خونه نیومده بود.ساعت 5 و نیم بود...نمیدونستم باید چی بپوشم که به مجلس اونا بیاد.پوشیده باشم؟عادی باشم؟باز که نمیپوشیدم.اصلا کت و شلوار بپوشم یا پیرهن؟نشستم روی تخت و موهام رو ریختم به هم و با خودم غر زدم.ولی پارسیان که گفت فقط دوستاشن...دوست یعنی بینشون خانم هم هست دیگه؟انقدر نامرد نیست که من رو دعوت کنه بین جمع مردونه.کلافه بلند شدم و شلوار لی مشکی با یه تاپ قهوه ای از توی کمدم آوردم بیرون.اصلا به درک.همین ها رو میپوشم.لاک مشکی رو به ناخن هام زدم.بعد از اون آرایش کاملی کردم. هیچی کم نبود...لباس هام رو تنم کردم.جلوی موهام رو حالت فشن ملایمی دادم و از پشت با کلیپس بستم.فوقش اگه جو مهمونی خیلی راحت بود موهام رو باز میزاشتم.شال نازکی هم انداختم روی سرم و موهام رو دادم بیرون و دوباره مرتبشون کردم.کفش مشکی پاشنه بلندی و کیف ابیم رو هم از توی کمد درآوردم و بعد از پوشیدن مانتوی اندامیه آبیم از اتاق زدم بیرون...ساعت 6 و ربع بود.تازه یادم اومد من که آدرس ندارم...میخوام کجا برم؟لبم رو گاز گرفتم.الان باید چیکار میکردم.زشت نبود زنگ بزنم بگم آدرس خونت رو بده؟گوشیم رو گرفتم توی دستم و درگیر افکارم بودم که اس ام اس اومد...از طرف پارسیان بود.بازش کردم.......آدرس رو فرستاده بود....تعجب کردم.این دیگه کیه....دارم کم کم ازش میترسم....میتونه آدم خطرناکی باشه....هم حس ششم خوبی داره هم افکار رو میخونه هم همه ی اطلاعات رو در میاره....داشتم از کنجکاوی میمردم..امشب قرار بود چه چیز هایی رو بفهمم...یه بار دیگه آدرس رو خوندم....

به حد مرگ تعجب کردم...اینکه بهترین منطقه ی تهران بود...خدای من....آخه پارسیان با اون تیپش و ماشین درب و داغونش که معلوم بود یه بار هم تصادف کرده اینجور جاها چیکار میکرد...غیر ممکن بود...هاهاهاهاها پارسیان و ازاین پولا؟زدم توی سر خودم...آخه دختر دیوونه از کجا معلوم خونه ی خودش باشه؟..احتمالا خونه ی یکی از همین رفیقاش جشن بوده من رو هم دعوت کرده...این یکی دیگه ممکن بود...کلید خونه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...منم چه فکرای احمقانه ای میکنم...خنده ای کردم و سرمو تکون دادم و سوار ماشین شدم.به سمت آدرسی که واسم فرستاده بود حرکت کردم...ساعت 7 و 10 دقیقه بود که رسیدم.

چه ویلایی....چه ابهتی....چه کاخی....یعنی همون جا دلم میخواست با سر برم تو دیوارش....این جا دیگه کجا بود...دوباره به آدرس نگاه کردم...خودش بود...درسته که بالا شهر بود ولی یه گوشه ی غریبی ساخته بودنش که ویلای دیگه ای نبود...رفتم نزدیک درش....آیفون رو دیدم...وقتی زنگ رو زدم بدون اینکه صدای کسی در بیاد در باز شد...از توی آیفون تصویری دیده بودن که منم...آروم وارد حیاط شدم....بیشتر از خونه به باغ گل شباهت داشت.سر و تهش نامعلوم بود....کاشکی میشد ماشین رو میاوردم تو...آخه پراید من اصلا با خونه ی اینا هماهنگی نداشت..اگه یکی میدید چی میگفت.خندم گرفت...زیاد هیجانم رو بروزندادم..چون امکان داشت از داخل پنجره ها یه وقت خدایی نکرده یکی من رو ببینه.تاب زیبایی نزدیک ساختمان بود...غیر از ساختمون اصلی یه ساختمون دیگه هم بود...ولی خب معلوم نبود که واسه ی چیه.

درسته که توی نگاه اول اینجا به ظاهر با خونه های ویلاییه دیگه فرقی نداشت..ولی حسم میگفت اینجا نمیتونه انقدر ساده باشه...در خونه باز شد...یعنی اگه بگم دهنم به اندازه ی یه غار باز شد دروغ نگفتم.ولی سریع بستمش...نفس آرومی کشیدم.این نمیتونست پارسیان باشه...غیر ممکن بود...این بیشتر از یه مرد بی پول و ساده به یه آدم اشرافی میخورد.عجب چشای نافذی داشت...پیرهن سفیدی به همراه شلوار لی آبی روشنی پوشیده بود....موهاش هم چون جلوی در اومده بود به وسیله ی باد آرومی که میزد اینور و اونور میرفت..خدایا به من توان بده جلوش سوتی ندم....از پله ها بالا رفتم....خیلی موقر و متین دستش رو دراز کرد و گقت:

_سلام هلیا خانم.خوش اومدی..

اولین بار بود که من رو به اسم صدا میکرد..حتی من رو یه نفر فرض کرده بود..ههههه...دستم رو گذاشتم توی دستش و من هم متین تر از خودش گفتم:سلام آقای پارسیان.ممنون.

به سمت داخل من رو راهنمایی کرد....یعنی انقدر که از تزیینات خونه متعجب شدم ترجیح دادم به هیچ جا نگاه نکنم تا باعث آبروریزی نشم... این خونه مال کی میتونست باشه...خونه ای مرموز.....در نهایت ساده گی این حس رو بهم میداد که این هایی که میبینی همه چیز نیست...این خونه فراتر از ایناس....در حالیکه من رو به سمت پذیرایی میبرد گفت:دیر کردید...

نگاهی بهش انداختم:شرمنده..ترافیک بود.ولی فقط یه ربع از وقتی که شما گفتید گذشته.

جوابم رو نداد..چون وارد پذیرایی شدیم...دو تا پسر با یه دختر روی مبل نشسته بودن و شدیدا گرم صحبت بودن..دختره با هیجان داشت با نظرشون مخالفت میکرد که من رو دیدن..از جاشون بلند شدن...با لبخند به سمتشون رفتم...پارسیان هم دنبالم اومد.اول با دختره دست دادم...خوش رو بود...پارسیان گفت:

_ایشون خانم هلیا طراوت هستند..

و رو به من گفت:این خانم خوش خنده طناز سپهری هستند...این آقا سهراب یاوری همسر خانم سپهری اند...

و به پسر آخر هم اشاره کرد و گفت:ایشون هم سروش یاوری برادر سهراب هستند.

رو به همشون گفتم:خوشبختم...

طناز خنده ی شیطنت آمیز و مرموزانه ای کرد و رو به پارسیان گفت:نسبت خانم رو بگو به جای اسمش...

و ابروهاش رو دوبار بالا انداخت.این یعنی این افراد چیزی از کار ما نمیدونن...پس یعنی ما هیچ تیمی نبودیم؟آخه مگه میشد؟خیلی عجیب بود.یه چیزی این وسط نادرست بود.بلاخره این آقای پارسیان باید از یکی دستور میگرفت دیگه...پارسیان بعد از اینکه همه رو دعوت به نشستن کرد نگاه محکمی به من انداخت که حس میکردم قدرت حرف زدن من در این باره رو گرفت سپس لبخندی زد و گفت:یکی از دوستان هستند.قبلا هم که گفتم طناز جان.

سروش گفت:ما هم باور کردیم داداش من.

طناز شلوار و تاپ ساده ای پوشیده بود...پس تیپم برای این موقعیت مناسب بود.مانتو و شالم رو درآوردم...پارسیان دوباره از جاش بلند شد و به سمت من اومد و مانتو و شال رو گرفت.خوشم اومد.از پذیرایی خارج شد.طناز تنه ای بهم زد و با لبخند گفت:

_هلیا جون شهاب رو بیخیال تو بگو نسبتت باهاش چیه؟اون که بی انصاف تا به حال نشده چیزی رو که نمیخواد بگه بشه از زیر زبونش کشید.

پس اسمش شهاب بود...چقدربه این تیپش میومد و خاصش کرده بود. لبخندی زدم و گفتم :باور کنید یکی از دوستانم هستند.

سهراب خم شد و روش رو سمت من کرد و گفت:خب ما هم همینو میخوایم بشنویم دیگه.یعنی شما و ایشون...

نیشش باز شد و با شیطنت نگام کرد...صدای پارسیان رو شنیدم:

_سهراب جان.گفتم که خانم طراوت از آشنایان شرکت هستند.رییس ازمون خواسته روی یه پروژه با هم کار کنیم.

سهراب که انتظار نداشت شهاب انقدر زود بیاد به صندلیش تکیه داد و دستاشو گرفت بالا و گفت:تسلیم...بابا ما تسلیمیم....بهتره بگم ما گوشامون درازه...

شهاب روی مبل نشست و نگاه نافذش رو به سهراب دوخت طوری که صدای سهراب دیگه در نیومد....طناز خندید و گفت:باز از اون نگاها انداخت که بچه تو شلوارش خراب کاری میکنه...بگذریم از اینا...از خودت بگو هلیا جون...

و اینطوری صحبت های من و طناز شروع شد.سهراب و سروش پسر خاله های شهاب بودن و برای یه مدت به همراه طناز اومده بودن ایران...تمام خونواده ی طناز برعکس سهراب ایران بودن...الان هم قرار بود واسه ی شام برن خونه ی خواهر طناز.حدود یه ساعت بعد سهراب از جاش بلند شد و گفت:

_خب دیگه ما بریم..دیر برسیم خیلی زشته.

شهاب گفت:اصرار نمیکنم.پس فردا شام مهمون من....

طناز دستاش رو بهم کوبید و گفت:آخ جون...یعنی من میمیرم واسه رستوران هایی که شهاب میبره...

سروش سرش رو از روی تاسف تکون داد و گفت:با این هیکلت خجالت بکش.

طناز براش زبون در آورد.خندم گرفت.چه روحیه ی شادی داشتن.باهاشون خداحافظی کردم...طناز قبل از رفتنش آروم دم گوشم گفت:آخه این مارو چی فرض کرده؟الان شما دو تا خونه تنهایین ما هم بلا نسبت خ..ر..

برای اینکه حرفای شهاب زیر سوال نره چهره ی جدی ای به خودم گرفتم و گفتم:طنازجان بین من و آقای پارسیان جز کار چیزی نیست.من نامزد دارم...در این مورد شوخی نکنید امکان داره آقای پارسیان ناراحت بشن.

طناز متعجب گفت:وای ببخشید عزیزم..چرا از اول نگفتی...واقعا متاسفم...

لبخندی زدم و گفتم:فدای سرت عزیزم.من اول فکر میکردم شوخی میکنید.

سهراب که داشت از پذیرایی خارج میشد داد زد:طناز بیا دیگه...

طناز با عجله صورتم رو بوسید و گفت:به هرحال معذرت میخوام.خیلی خوش گذشت.خداحافظ.

_این چه حرفیه عزیزم.من عذر میخوام.خداحافظ.

سر جام نشستم.پارسیان رفت تا اون ها رو بدرقه کنه.حالا فرصت داشتم ذهنم رو سر و سامون بدم...همه ی مهمون ها که رفتن...هیچ کسی هم جز من و پارسیان که توی خونه نیست...داشتم فکر میکردم که یکی وارد شد...ترسیدم.یه خانم بود.گنگ نگاهش کردم.اومد سمتم و پیش دستی های خالیه روی میز رو برداشت و گفت:سلام خانم.شرمنده..فکر میکردم کسی نیست...

با گنگی لبخندی زدم و گفتم:اشکالی نداره.

پس جز منو پارسیان هم خدمتکار اینجا بود...یعنی چی؟یعنی این خونه مال.....نه نـــــــه.نه...داشتم میمردم از کنجکاوی.قرض گرفته.آره بابا...خودم رو سرزنش کردم.آخه باید یه دلیلی برای قرض گرفتن خونه باشه دیگه...پارسیان خیلی جدی وارد پذیرایی شد...با نگاه تعقیبش کردم.روی مبل رو به روی من نشست و پاهاش رو انداخت روی هم و نگاهم کرد..کم کم لبخند زد...لبخندش پررنگ تر شد....کاملا تبدیل به خنده شد داشتم با گنگی نگاهش میکردم که گفت:

_میدونستم میشه بهت اعتماد کرد.جواب خیلی خوبی به طناز دادی.حتی من رو هم متعجب کردی.

یاد حرف آخرم به طناز افتادم.نمیتونستم بزنم روی دستش و بگم فدات داداش ما اینیم دیگه....برای همین فقط لبخند موقری زدم و گفتم:ممنونم.به هرحال ما الان توی یک گروهیم و نباید بزاریم چیزی رو بشه.

سرشو به معنیه تایید تکون داد و گفت:شام چی میل دارین؟

_برام فرقی نداره.

نگاه خیره اش از روی صورتم تکون نمیخورد...عجب اعتماد به نفسی داشت...شدیدا داشتم در برابر نفوذ نگاهش کم میاوردم گفت:

_اصولا شام باید سبک باشه.ولی امشب چون مهمون ویژه ای داشتم خواستم که برای شام پیتزا درست کنن.

لبخندی زدم.که چی.برو سر اصل مطلب.مرموز نگاهش کردم و گفتم:نمیخواید درباره ی کار حرف بزنیم؟

_البته.خب اول شما سوال هاتون رو بپرسید.در آخر اگه چیزی موند من واسه تون میگم.

در حالیکه بهش زل زده بودم کمی فکر کردم و گفتم:چرا خواستید من دوستانتون رو ببینم.

یه جوری نگاه کرد که حس کردم سوال خیلی مسخره ای پرسیدم.گفت:

_دلیل خاصی نداشت.امشب طبق برنامه ریزی باید بعضی چیز ها رو براتون روشن میکردم.ولی مهمون داشتم.برای همین تصمیم رو به عهده شما گذاشتم.در صورتیکه شما بیرون رو انتخاب میکردید من مجبور بودم مهمون هام رو رد کنم...و این کار مناسبی نبود.در هر حال خوشحالم که پیشنهاد دومم رو قبول کردید.

موهام رو دادم عقب.و با دستم روی پام ضرب گرفتم.دیگه نمیتونستم سوال ساده ای بپرسم.باید مثل خودش ریز بین کار میکردم تا بتونم همراه خوبی باشم...سرم رو بالا گرفتم.و در حالیکه از خودم مطمئن بودم گفتم:رییس کیه؟

لبخندی زد.بعد از چند ثانیه سکوت گفت:منم

خنده ام گرفت.حالا نوبت من بود که با تمسخر واسش بخندم.در حال خنده گفتم:منظور من این نبود.البته بهتره بدونید من هیچوقت به دلیل روحیه ی رهبری ای که دارم نمیتونم وجود کسی رو که خودش رو از همون اول رییس میدونه تحمل کنم.

از حرفش حرصم گرفته بود.میدونستم خیلی پررو بودم..ولی نباید انقدر رک خودش رو از همین اول همه کاره حساب میکرد.کم کم میگفت باهاش راه میومدم.خونسرد بدون اینکه تکونی بخوره و با همون لبخند مخصوص خودش گفت:

_تمام سازمان های سایبری ایران زیر فرمان و نظر من هستند...