سامیار
بعد از اینکه الیکا رفت،اقای فرهمندفر(بابای الیکا)و خانم فرهمندفر بلند شدن ورفتن تو اتاقشون.ساناز و النا داشت با سگ الیکا که دم در دیدمش بازی میکرد بذار فکر کنم اسمش چی بود،اسچتزی.اگه اشتباه نکنم.سپهر هم داشت با ایلیا درباره ی فیلم جدید اما واستون صحبت میکردن.منم خودم رو با بازی با گوشیم سرگرم کردم.شده بودم فتوکپی بچه ها.داشتم ماشین بازی با کلی شور و هیجان بازی می کردم.که خط فرانسه ام زنگ زد و اسم جسی روش نوشته شد.با شوق گوشی رو جواب دادم.
-الو؟؟
بعد از چند لحظه صدای نازک جسی تو گوشم پیچید که به فرانسوی گفت:سامی بی معرفت.رفتی اون ور اب و دیگه از ما سراغ نمی گیری.
من:سلام.چطوری؟منم خوبم.خانواده خوبن.
جسی نفس عمیقی کشید تا به اعصابش مسلط یشه و بعد گفت:سلام.اخه سامی چرا بهم زنگ نمی زنی؟خب دلم برات تنگ شده
من:منم همینطور جسیکا.ولی خب میدونی که مامان و بابام رو خیلی وقته که ندیدم و مجبور بودم بیام.
جسی:کی برمی گردی؟
من:نمیدونم.فعلا ببینم چی میشه
جسی:زود برگرد چون کریستین سراغت رو میگیره
من:لپ کریستین رو بکش و بگو سامی زود برمیگرده
توی دلم گفتم:البته امیدوارم
جسی:مزاحمت نمیشم.بای
-بای
گوشی رو قطع کردم و برگشتم سمت بچه ها.یه چند دقیقه نشستم دیدم من اینجا چغندرم.واسه همین تصمیم گرفتم برم بیرون و یه گشتی بزنم.واسه ی همین از جام بلند شدم و روبه سپهر و ایلیا گفتم:بچه ها من میرم بیرون یه گشتی بزنم.
هردوتاشون سرشون رو تکون دادن و دوباره مشغول صحبت کردن شدن.رزشـک!!!اون وقت می گن دخترا خیلی حرف میزنن.
از خونه زدم بیرون.داشتم تو خیابون های اون اطراف قدم میزدم که چشمم به پارکی که اون ور خیابون بود خورد.تصمیم گرفتم برم اونجا تا شاید حالم عوض بشه و از بیکاری در بیام.رفتم سمت پارک.داشتم میرفتم واردش بشم که یه ماشین مثل گاو از جلوم رد شد و جلوتر از من پارک کرد.فاصله مون خیلی کم بود.اگه یکم اون ور تر بودم مطمئنن الان دار فانی رو وادع گفته بودم.نگاه ماشینه کردم که دیدم یه دختر با عصبانیت از توش پیاده شد و به سمت پارک رفت.در سمت کمک راننده هم باز شد و یه دختر دیگه از ماشین پیاده شد من فقط نیم رخ اون ها رو میدیم.در ماشین توسط دختره اولیه بسته شد.
دختره دومیه با صدای بلندی گفت: ازش فرار کن.کاره همیشگیت.تو همیشه وانمود میکنی محکمی ولی شکننده ای اینو خودت هم خوب میدونی.نکنه الان که بری خونه دوباره رگت رو میزنی با قرص میخوری کدومشون رو؟هردوتاش رو تا حالا تجربه کردی.
صداش رو بلند تر از قبل کرد و ادامه داد:چرا تو اینقدر ضعیف هستی که جرئت نداری حتی جلوی پدرت وایسی و بهش بگی من هرزه نیستم؟در عوضش خودکشی میکنی.چرا نمیری پیش اون به اصطلاح برادرت و بگی و داداش مثل همیشه پیشم باش تا من باور کنم که به تکیه گاه دارم. چرا به.............
دختره روشو کرد سمت دختره که با دیدنش سرجام میخکوب شدم اون......اون..........الیکا بود.که از عصبانیت قرمز شده بود و دستاشم مشت کرده بود.با صدای بلندتری جواب داد: ایسا من برای این به پدرم هیچی نمیگم و وقتی که بهم میگه هرزه ساکت میشم فقط به خاطر اینکه پدرمه و احترامش واجبه.من مامان جونم 12 سال زحمت نکشیده که من تو روی پدرم وایسم.شاید من هیچ وقت طعم اغوش پدرم رو تجربه نکردم،شاید هیچ وقت پدرم یا رویا هیچ کدومشون یه بارم به من نگفتن دوستم دارن ولی اونا پدر و مادر من هستن و احترامشون واجبه.
دستش رو گرفت طرف دوستش تا چیزی بگه که نگاهش به من افتاد و حرف تو دهنش ماسید و دستش شل شد و اومد پایین.دوستشم روشو کرد طرف من و با تعجب نگاهم کرد.هردوتاشون زیر لب گفتن:سامیار.
ولی من تو شوک حرف های دوست الیکا بودم.اون خودکشی کرده؟؟اونم دوبار؟؟؟؟؟؟چرا دوستش می گفت که ازش فرار کن؟؟مگه اون داره از چی فرار میکنه؟؟
خیلی سئوال ها تو ذهنم بود و دوست داشتم از الیکا بپرسم.نگاهش کردم که دیدم سرش رو انداخته پایین و داره به چمن های زیرپاش لگد میزنه.دوستشم که فکر کنم اسمش ایسا بود هنوز داشت با تعجب نگاه من میکرد.وای قیافه ی دوستش خیلی خنده دار شده بود،دهنش بدبخت 5 متر باز شده بود و رنگشم پریده بود.انگار جن دیده.بابا به خدا من بی ازارم.
داشتم برای خودم فکر میکردم که یکی زد به شونه ام و از کنارم با سرعت رد شد.سرم رو اوردم بالا و دیدم جای الیکا و دوستش خالیه.نگاه پشتم کردم که دیدم بــــــــــله،داره با سرعت میره طرف ماشینش.پس اون بود که زد به شونه ام.یه عذرخواهی خشک و خالی هم نکرد.مگه مامان و باباش بهش ادب یاد ندادن.
سرم رو انداختم پایین و همین طوری که داشتم راه می رفتم به این فکر میکردم که قضیه ی زندگی الیکا چیه؟چرا به هیچ پسری رو نمیده؟در حدی که سپهر که پسرعموشه بهش میگه الیکا خانوم؟
ذهنم خیلی درگیر الیکا بود.باید هر طور شده از زیر زبون سپهر بکشم که قضیه از چه قراره.
با این فکر مسیرم رو به سمت خونه مامان اینا عوض کردم و تو راه به سپهر اس دادم که "فردا تو کافی شاپ....می بینمد.فعلا من میرم خونه."
سپهرم فوری جوابم رو داد"باشه.ساعت 5 میام اونجا."

الیکا
سوار ماشین شدم.ایسا فوری سوار ماشین شد و کمربندش رو بست.ماشین رو روشن کردم و تو خیابون ها بی هدف می روندم.با انگشتام روی فرمون ضرب گرفته بودم.ایسا دستی روکه روی فرمون بود رو گرفت و گفت:اینقدر با این دستت نزن به فرمون سردرد گرفتم.
دستم رو از دستش کشیدم و تند نگاهش کردم.ایسا دستش رو اورد پایین و گفت:خب من از کجا میدونستم اون سامیار اونجاست؟ببخشید.
با صدای که عصبانیت توش موج میزد گفتم:با ببخشید تو اون سامیار حرف های من و تو رو یادش میره.
ایسا سرش رو انداخت پایین و همینجوری که با انگشتاش بازی میکرد گفت:نه.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت خونه ی ایسا روندنم.تو راه دیگه هیچ کدوممون صحبت نکردیم.
وقتی رسیدیم ایسا بدون هیچ حرفی رفت.منم به سمت خونه روندم.تو راه به حرف های ایسا فکر کردم.راست میگفت من اون موقع ساده لوح بودم و همه رو مثل جک میدیم.خب حقم داشتم من تو لاس وگاس بزرگ شده بودم و همه چی رو مثل اونجا میدیم.
سرم رو تکون دادم و ریموت در رو زدم تا در باز بشه و رفتم تو پارکینگ.
تو پارکینگ سرم رو گذاشتم روی فرمون و صحنه هایی که با ارمان رفتیم تو خونش جلوی چشمم ظاهر شد.
"ارمان در رو برام باز کرد و گفت:بفرمایید داخل خانمم.
منم لبخندی زدم و رفتم داخل.خونه اش ساده بود،خیـلی ساده بود.البته نسبت به خونه ی ما.روی اولین مبل نشستم و شالم رو از سرم در اوردم.ارمان رفت تو اشپزخونه و دوتا فنجون قهوه اورد.قهوه رو گذاشت روی میز جلوم و نشست روبه روم.با لبخند کجی زل زده بود به من،منم جوابش رو لبخند دادم.فنجونم رو اوردم نزدیک لبم و خواستم بخورمش که دیدم هنوز ارمان داره نگاهم میکنه.فنجون رو اوردم و گذاشتم روی میز و گفتم:ارمان به چی زل زدی؟
ارمان از جاش بلند شد و به سمتم اومد و روی مبل یه نفره ای که من نشسته بودم جا باز کرد و دستش رو انداخت دوره شونه ام.
سرم رو برگردوندم سمتش.ارمان سرش رو اروم اروم اورد جلو و لباش رو گذاشت روی لبام."
سرم رو از روی فرمون برداشتم و از ماشین اومدم بیرون و در رو با تموم توانم کوبوندم به هم.صدای ارمان توی سرم پیچید که وقتی در رو محکم بهم می کوبیدم میگفت:چرا تا وقتی من هستم حرصت رو سر این در بدبخت در میاری؟بزن به من.
دستم رو مشت کردم و کوبوندم به دیوار پارکینگ.بغض کرده بودم.چونه ام می لرزید و مطمئنم پلکم الان تیک داشت.به دیوار تکیه دادم و سرم رو انداختم پایین و با پام رو زمین نقاشی می کشیدم.
"ارمان بلندم کرد و منو برد به سمت اتاقش و منو پرت کرد روی تخت.خودش هم روم خوابید.من شاید تو خارج بزرگ شده بودم ولی دوست نداشتم با یه پسر رابطه داشته باشم بدون اینکه اسمش روی شناسنمه ام باشه.اون موقع من پاکیم رو از دست میدم و لکه ی ننگی روم خواهد بود.با دستام زدم روی سینش و هلش دادم عقب.ولی اون دوباره اومد جلو و گفت:الی تو هم میخوای من میدونم.پس بزار باهم باشیم.
راست میگفت من غریزه داشتم و دوست داشتم باهاش باشم ولی نمی تونستم بزارم این اتفاق بیفته.دوباره با دستام هلش دادم به عقب ولی اصلا تکون نخورد.واسه ی همین با زانو زدم تو شیکمش و از دستش فرار کردم.کیف و شالم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.با تموم سرعتم می دوییدم.حتی نگاه پشتم هم نمی کردم.اشکام خودشون میریختن.من دوستش داشتم ولی الان امادگیش رو نداشتم.من فقط 14 ساله ام بود.چجوری میتونستم با یه پسر رابطه داشته باشم."
سرم رو اوردم بالا و دست از نقاشی کردن با پام برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم.
در رو باز کردم و وارد خونه شدم.ساناز و النا و سپهر و ایلیا اونجا نشسته بودن.وقتی در رو بستم همه ی نگاها به سمتم چرخید البته به غیر از ایلیا.
ساناز جیغی کشید و دستش رو گذاشت رو دهنش و گفت:الیکا دستت چی شده؟
من و ایلیا هم زمان نگاه دستم کردیم و پوزخند زدیم.پوزخند من از سئوال مسخره ی ساناز بود چون خیلی وقته که دیگه تو این خونه کسی به من اهمیت نمیده.و مال ایلیا هم خدا داند.
سرم رو اوردم بالا و نگاه ساناز کردم و گفتم:چیز مهمی نیست.
با این حرفم پوزخند ایلیا پر رنگ تر شد.داشت زورم رو در می اورد.
ساناز اومد طرفم و گفت:کجا چیزیش نیست.داره خون میاد.
خواست دستم رو بگیره که دستم رو کشیدم عقب و گفتم:گفتم مهم نیست.چرا داری وانمود میکنی که برات مهمم.
ساناز قطره ی اشکی از چشماش اومد پایین.تو این 10 سال ساناز لحظه به لحظه ی زندگیم همراهم بود و کمکم کرد.بهش اهمیت ندادم و به سمت اتاقم رفتم.سر راه جعبه کمک های اولیه رو برداشتم و به اتاقم رفتم.و به صدا کردن های ساناز گوش نکردم