فرهاد رفت و من با دنیایی از غم و اندوه تنها ماندم. همه سرور و نشاطم ناگهان فروکش کرد.صورتم از اشک خیس بود.فورا به طرف حمامی که داخل اتاق بود رفتم و اب سیاهی را که از دور چشمم پایین می آمد شستم.درد طاقت فرسایی دوباره در جانم نشسته بود.فائزه به پشت در حمام آمد و صدایم زد:
_شکیبا جان,تو اینجایی؟
_بله.
_پس چرا نمی یای تو اتاق عقد؟همه سراغت رو می گیرن,عاقد داره صیغه عقد رو می خونه,عجله داره که بره. میگه چند تا مجلس داره.
_باشه تو برو منم الان میام.
_ببینم اتفاقی افتاده؟!
-نه چیزی نیست تو برو!
_باشه ولی زود بیای ها.
دوست داشتم آرایشم را پاک کنم و بی خبر از منزلشان خارج شوم ولی دیگر نمی شد. فامیل ها مرا دیده بودند و نمی خواستم بهانه ای برای حرف درست کردن به کسی بدهم.با خود اندیشیدم: ((نباید به این زودی شکست بخورم.باید یاز هم تلاش کنم.)) آنقدر فرهاد را دوست داشتم که یک بار دیگر شانسم را امتحان کنمعو این بار با عزمی راسخ!
به طرف اتاق عقد راه افتادم. در دلم طوفان مهیبی غوغا می کرد حس می کردم همه چشمها به ن دوخته شده است. کنار فاطمه که قرار گرفتم بلافاصله دستم را گرفت و ارام پرسید:
_پس چرا اینقدر دیر کردی؟عاقد صیغه عقد رو خوند و رفت.
به زور لبخندی بر لب نشاندم و گفتم:
_مبارک باشهومعذرت می خوام نشد دیگه.
سرم را بالا گرفتم و با عده ای از فامیل ها که ندیده بودمشانعبا سر سلام و احوالپرسی کردم.باز نگاهم با چشمهای مشتاق او تلاقی کرد و دوباره تزلزلی در آرامشم به وجود آورد,انگار صدای قلبش را می شنیدم که ملتمسانه فریاد می زد.بی شک او نیز آواز دردمند قلبم را می شنید.هنگام تقدیم کردن کادوهای فامیل به عروس و داماد ,ناگهان به یاد آوردم اصلا کادویی تهیه نکرده ام!آنقدر ذوق داشتم و درگیر بودم به کلی فراموش کرده بودم چیزی تهیه کنم.درمانده و مستأصل همان طور کنار فاطمه ایستاده بودم و خودم را سرزنش می کردم.اول نوبت پدر و مادر عروس و داماد بود.پدر,هنگام دادن هدیه اش به عروس و داماد ,با چشمهای اشک آلودش همه را متأثر کرد.بعد نوبت عمو مهدی و زن عمو مریم رسید.
با صدای بلند فائزه گفت:
_این دستبند زیبا هم از طرف برادر عروس خانم و همسر خوبش شکیبا جونه!
حیرت زده بر جای ماندم.دوباره نگاهم با نگاه او تلاقی کرد.در چشم هایم حالتی بود که به خوبی قدردانی را در آنها خواندند.گویی آنها نیز از دست های خالی من متوجه فراموشی ام شده بودند.دیگر توان ایستادن نداشتم؛ به هرجا که می رفتم,یک جفت چشم سیاه مرا دنبال می کرد و مدام همراهم بود,گویی قصد رخنه کردن در جسم و جانم را داشت.زن عمو از من و فرهاد خواست کنار عروس و داماد عکسی بیاندازیم.بعد از گرفتن عکس,زن عمو به کنارم آمد و گفت:
_ببینم,چرا فامیل ما رو نیاوردی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_متوجه نشدم!
مریم خانم در حالی که برادرش می نگریست گفت:
_دلت برای این طفلک نمی سوزه؟ببین عاشقی و دیوانگی از سر و روش می باره.می خواستم همین جا ازت بپرسم,اگر نظر خواهرت نسبت به مسعود مساعده,واسه امر خیر مزاحمتون بشیم؟
با لبخند گفتم:
_حتما امروز میاد بهتره از خودش نظرش رو بپرسید!
_عالیع!برم این خبر خوش رو به مسعود هم بدم.
مریم خانم مرا تنها گذاشت و به طرف آقا مسعود رفت.همه حواس ها به عکس انداختن عروس و داماد بود.فورا به اتاقی که لباسهایم در آنجا بود رفتم.هنگام در آوردن لباس,دوباره با مشکل پایین کشیدن زیپ مواجه شدم اما اهمیتی ندادم و روی همان لباس ها مانتو را پوشیدم.درگیر جمع و جور کردن وسایلم بودم که ضربه ای به در خورد و فرهاد وارد شد:
_کجاتشریف می برید خانوم خانوما؟!
جوابش رو ندادم.باید از راه درست وارد می شدم,شلید این آ[رین فرصتم بود نباید اشتباه می کردم.در صدایش حالتی بود که از آن سر درنمی آوردم؛حالتی مابین عطش و حسادت,خشم و اشتیاق!خم شدم و کیفم را برداشتم و روی شانه ام انداختم,دکمه های مانتوام هنوز باز بود.تمام بدنم گر گرفت.احساس کردم گونه هایم داغ شده اند.صدای نفس های نا آرامش دلم را آشوب کرد:
_مگه با تو نیستم؟!پرسیدم به این زودی کجا می ری . . .
_اومدن من از اول اشتباه بود,حالا دارم اشتباهم را جبران می کنم!
در همان حال سرم را بالا آوردم و نگاه رنجیده و غمناکم را به چشمهایش دوختم.همه وجودم او را می طلبید,انگاربا عقل و احساس می جنگید.آرزومندانه در دلم فریاد می زدم,((تو رو خدا تمومش کن فرهاد,این کابوس لعنتی رو تموم کن,دیگه به آخر خط رسیدم الا وقت تصمیم درسته,زودباش دیوونه!))
نمی دانم چند دقیقه به هم خیره ماندی.احساس کردم این جدال نابرابر بی فایده است.اشک که در چشمهایم خانه کرد نگاهم را به زیر انداختم و از کنارش گذشتم.با حرکتی ناگهانی ,خود را سد راهم کرد و زمزمه وار گفت:
_شکیبا نرو . . . چند ساعت دیگه خودم می رسونمت.
با صدای محزونی جواب دادم:
-لازم نیست زحمت بکشی خودم میرم,ممنون!
_آخه با این سر و وضع؟!
نگاهی به خودم انداختم و با بی تفاوتی گفتم:
_مهم نیست آژانس می گیرم,عجله دارم.
ناگهان با عصبانیتی طوفانی که تعصبی خاص و شرقی چاشنی اش بود,غرید:
_یعنی من برات اندازه آژانس هم نیستم؟!
این همه نزدیکی با او قلبم را به تلاطم انداخت.با خشم نگاهش کردم و باز نگاه خیره ام کار خودش را کرد.آرام آرام حالت نگاهش با طرحی از عشق رنگ آمیزی شد:
_شکیبا خیلی بی رحمی!می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟می دونی مردی مثل من ,برای بودن در کنار افسونگر بی رقیبش چه جوری بال بال می زد؟
شرمگین سر به زیر انداختم.چانه ام را گرفت,سرم را بالا آورد و مجبورم کرد باز نگاهش کنم.
_سرت رو بگیر بالا عزیزم.بذار خوب نگاهت کنم,اندازه تمام روزهایی که عذاب کشیدم.
چشم هایش را بست و نفسی عمیق کشید:
_عطر دل انگیز تو همیشه و همه جا همراهم بود . . .
رفته رفته خیالم راحت شد؛نگاه گرم و رخوت انگیز و حالات دیوانه وار فرهادنشان از آن داشت که بالاخره تصمیمش را گرفته و به این کابوس جهنمی پایان داده است. آرام سرم را بر سینه امن و مردانه اش تکیه دادم و به تلافی تمام لحظات پر دلهره,یک دل سیر گریه کردم.او دلداری آم می دادو بیوقفه حرف می زد؛حرف هاییکه روزها امید شنیدنشان را داشتم و برایم آرزوی محال شده بود.سرم را کمی عقب اورد و اشک های صورتم را پاک کرد:
_گریه نکن عزیز دلم,من تحمل دیدن اشهات رو ندارم .حیف این چشمهای خوشگلت نیست؟بگو که همیشه پیشم می مونی؟بگو مال منی و هیچ وقت تنهام نمی ذاری؟
صدایم از شدت هیجان می لرزید:
_مگه شک داری؟من همسرت هستم و تا آخر عمر کنارت می مونم.
_من فدای خانم خوشگلم بشم . . . حالا دیگه بخند,نمی دونی وقتی می خندی چقدر ناز می شی!
_فرهاد چقدر خودمونو زجر دادیم. باور کن من به پوریا به چشم برادر نگاه می کنم . . . همه اش یه سوءتفاهم بود. وای فرهاد خوشحالم که که جواب ازمایشت منفی بود.
_منم خوشحالم عزیزم.همه اش لطف خدا بود.دیگه خودت رو ناراحت نکن,من همه اون چیزهایی رو که باید ,فهمیدم. دیگه تموم شد عزیزم.اگر هم رفتار بدی داشتم منو ببخش!
نگاهش کردم:
_چرا چند لحظه قبل فرصت حرف زدن رو به ن ندادی؟
_چون به مراسم عقد نمی رسیدیم عروسکم!
نگاهش مخمور و بی تاب روی چهره ام مانده بود خنده ام را قورت دادم.پلک هایش آرام آرام پایین لغزید.
_شکیبا . .
مدت ها آرزوی چنین لحظه ای را داشتم ولی حالا لبریز از شرم و خجالت سرم را عقب بردم!
_می دونستی مهلت محرمیتمون داره تموم میشه؟ . . .
می دانستم که جدالی سخت بین احساساتش در جریان است,ولی او با نجابتی بی نظیر لبخند زد و گفت:
_باشه خانوم مقرراتی!می خوام بیام خونه تون و دوباره از پدرت خواستگاریت کنم,بعد هم عقد!باید خانوم خشگلم را با سلام و صلوات ببرم خونه اش.
_فرهاد؟
_جون دلم!
دلم فرو ریخت کاش همیشه همین طور شیفته و مهربان بود!
_قول میدی آخر مجلس , خودت منو ببری؟
_البته قشنگم. کی جرأت داره اوامر شما را اجرا نکنه؟!بذار برم بگم یه اسپند برات دود کنن چشم نخوری,خیلی خوشگل شدی!مواظب چشم نامحرم ها هم باش.گفته باشم!
ضربه ای به بازویش زدم :
_اـ ,لوس نشو دیگه. ولم کن برم ,خفه شدم!
_ببخشید باور کن که خیلی بهم سخت گذشت.دلم برات یه ذره شده بود.
دستم را بوسید و آهسته زیر گوشم نجوا کرد:
_خیلی دوستت دارم عزیزم.
این را گفت و به سرعت از اتاق بیرون رفت. خدایا!یعنی من تمام این مدت بیدار بودم؟دلم می خواست از خوشحالی بالا و پایین بپرم و فریاد بکشم.دستی به سر و صورتم کشیدم و لباسم را مرتب کردم. به جمع مهمانان که رسیدم فائزه با نگاهی پرسشگر براندازم کرد. با شعف چشمکی حواله اش کردم و خندیدم. همه چیز دستگیرش شد سریع خودش را به من رساند و با نشاط مرا در آغوش کشید.دختر باهوشی بود و به راحتی متوجه صلح میان من و برادش شد. بلافاصله از من جدا شد و به سمت فاطمه رفت تا این خبر خوشحال کننده را به او هم بدهد.
هنوز به لحظات شیرین با او بودن فکر می کردم که متوجه نگاه سنگین مرد فیلمبردار شدم ,چشم های هیز و حریصش را به صورتم دوخته بود.ابروهایم را در هم کشیدم و اخم کردم. او که اینچنین دید فورا گفت:
_میشه خانم فیلمبردار رو صداش کنید ؟کارش دارم.
بدون جواب به اتاق رفتم و به یاد حرف فرهاد افتادم .حتی تعصب و غیرتش برایم شیرین و خواستنی بود.
بعد از رفتن فیلمبردار از اتاق عقد,علیرضا هم فاطمه را ترک کرد و به قسمت مردانه رفت.فاطمه که خبرها را از فائزه دریافت کرده بود عمرا در آغوش کشید و تبریک گفت.بعد درحالی که شادمانه می خندید گفت:
_چقدر خوشحالم که روز جشن ما,روز پیوند شما دو تا کله شق هم شد!به خدا می دونم که در این روز ,روح مامان از همیشه شادتره.می دونستم نیمه شعبان خدا مرادم رو می ده.حالا تعریف کن ببینم چی بهم گفتین و چه طوری آشتی کردین؟
تمام ماجرا و صحبت هایمان را برایش تعریف کردم. فاطمه رو به فائزه گفت:
_فائزه جان برو دنبال داداش بگو بیاد اینجا می خوام چند تا عکس باهاش بندازم.
فائزه فورا از جا برخواست و بیرون رفت. رو به فاطمه گفتم:
_حالا تو تعریف کن کلک!فقط بلدی از زیر زبون من حرف بکشی؟
فاطمه با حالی خنده دار دست هایش را بالا آورد.
_منو عفو کن!چیزی برای تعریف ندارم.فقط از اون لحظه که عقد کردیم علیرضا یکسره زیر گوشم قصه عشق می خونه!
_وای ,وای ,فکر کنم از اون زن ذلیل های درجه یکه!
در همین حین فرهاد وارد شد و جمله آخر مرا شنید و گفت:
_کی ؟من؟ عمرا!
من و فاطمه از خنده ریسه رفتیم.فورا گفتم:
_تو رو نمی گم,علیرضا رو گفتم.
قیافه حق به جانبی گرفت.
_آره بابا,اون که از اولش معلوم بود زن ذلیله!
فاطمه با اعتراض گفت:
_ اِ ,داداش
بعد به طرفش رفت و دست هایش را گرفت.
-خیلی واستون خوشحالم!واقعا حق شما نبود که دائم از هم جدا باشید.با این کارت روح مامان رو شاد کردی!
بغضی که در گلویش بود به ن هم سرایت کرد,ولی خودم را کنترل کردم و گفتم:
_تو رو خدا گریه نکن,آرایشت خراب می شه.
در حالی که سعی می کرد به خود مسلط باشد,گفت:
_باشه گریه نمی کنم.من می رم پیش بقیه ,فائزه جان تو چند تا عکس قشنگ و حسابی ازشون بگیر. می خوام یادگاری بمون.
فائزه گفت:
_خب داداش ,باید تلافی روز عقدتون رو دربیاری که نذاشتی چند تا عکس درست و حسابی ازتون بندازم!همه اش عصبانی و اخمو بودی!
فرهاد که حسابی شیطنتش گل کرده بود ,با خنده گفت:
_قبوله به یه شرط!
_چه شرطی؟!
_این که دوربین رو بذاری روی اتوماتیک و خودت هم بری بیرون تا ما راحت تر عکس بندازیم!
فائزه خنده بلندی سر داد.
_باشه هرچی شما بگی!
دوربین را روی پایه گذاشت و بیرون رفت.فرهاد مقابلم ایستاد و آهسته گفت:
_عزیز دلم,هنوز نمی تونم باور کنم که تو اینجایی,این همه نزدیک به من!
با مهربانی گفتم:
_ولی ن همیشه با تو بودم,هیچ وقت ازت جدا نشدم!
دست هایش به دورم حلقه شد.
_دوستت دارم خانومی,بیش تر از اونی که تصورش رو می کنی.
در همان حالت دوباره اشک های شوقمان در هم آمیخت ولی او فورا اشک های مرا پاک کرد و گفت:
_نه,نه,خواهش می کنم گریه نکن.من نمی تونم جواب خواهرام رو بدم,حسابم رو می رسن.
خندیدم و صورتم را پاک کردم.همان طور که قول داده بود تلافی روز عقدمان را درآورد و با چهره ای بشاش و شاد, عکس های یادگاری زیادی کنار سفره عقد فاطمه انداختیم.
بعد از ظهر کمکم سر و کله مهمان های غریبه تر پیدا شد.خانواده ن با اینکه برای نهار دعوت بودند ولی ترجیح دادند بعدازظهر بیایند.مسعود را می دیدم که با حالتی بی قرار ,منتظر آمدن کیمیا بود.همان طور که دست در دست فرهاد ,ایستاده و به رفت و آمد مهمانها نگاه می کردم,با دیدن مسعود گفتم:
_راستی باجناق آینده ات رو تحویل بگیر!
با تعجب به طرفم برگشت .
_مسعود خان؟!
_بله آقا مسعود,معلم کامپیوتر ما.اون طور که زن عموت می گفت امروز موضوع خواستگاری از کیمیا رو پیش مادرم مطرح می کنه.
_پس تا عقب نیفتادیم عجله کنیم!
_تازه اون برای خوش آمد گویی به پدر زن اینده اش پیش قدم شده,تو نم ری؟
_چرا,الان می رم جلو در,تو هم برو تو سرما می خوری!
هنگام جدا شدن با لحنی طنز آلود و نگاهی شیطنت آمیز گفت:
_فقط خواهش می کنم موقع رفتن از من نخواه که زیپ لباست رو پایین بکشم!چون قلبم ضعیفه و نمی تونم طاقت بیارم,به جوونیم رحم کن!
شرمزده سر به زیر انداختم.به یاد شب عروسی امان افتادم و در حالی که می خندیدم او را ترک کردم. هنگام آمدن خانواده ام,مسعود را دیدم که در کنار فرهاد به آنها خوش آمد می گفت و با دیدن کیمیا رنگ به رنگ می شد.
در اواسط جشن,مریم خانم موضوع خوستگاری از کیمیا را مطرح کرد و با موافقت مادر روبه رو شد. آنشب پر از شادی و خاطره برای همه ما بود. مادر به محض پی بردن به رابطه ما خوشحال شد و چشم هایش به اشک نشست.کیمیا نیز گل از گلش شکفته بود و صورت زیبا و بشاشش برق می زد.
بعد از گذراندن شبی خاطره انگیز و زیبا,منزل سالارخان را ترک کردیم و راه افتادیم . فاطمه با اصرار مریم خانم,شب را همان جا ماندگار شد.علیرضا در آسمانها سیر می کرد و دائم لبخند خوشحالی روی لبهایش بود.
هنگامی که با خانواده ام همراه شدم تا آنجا را ترک کنم,فرهاد به طرف پدر رفت و با عذرخواهی از رفتارهایش و بازگو کردن علت اصلی این رفتارها,از او خواست تا خودش مرا به خانه برساند.پدر برایمان آرزوی تندرستی و خوشبختی کرد و اجازه داد.فرهاد همان جا اجازه خواستگاری روز بعد را از پدر و مادرم گرفت.
از همگی خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.وقتی در اتومبیل تنها شدیم پیشنهاد داد که به سعدیه برویم.بعد از سکوتی نسبتا طولانی به حرف آ»د.
_نمی دونی وقتی که فهمیدم احتمال داره به مریضی لاعلاجی مبتلا شده باشم چه جوری دنیا جلوی نظرم تیره و تار شد.تمام خوشی های دنیا به نظرم پوچ بود.
_می دونم ,همه چیز ر وفائزه برام تعریف کرده,تا آخرش رو ,نمی دونی چند بار مُردم و زنده شدم!
سرش را تکان داد.
_آره همه چیز مثل یه کابوس دردناک بود.اگه بدونی چقدر رنج کشیدم.مخصوصا از همون روز سیزده بدرکه تو رو سوار اسبم دیدم. هر چی به دل سرکشم نهیب می زدم که فراموشت کنه ,مگه گوش می کرد؟ بیشترین زجر و عذابم موقعی بود که تو رو آوردم خوونه ام.وای شکیبا اگه بدونی چی می کشیدم!تو مثل یه پری دریای جلوی من این طرف و اون طرف می رفتی و من نمی تونستم نزدیکت بشم.بارها شیطون وسوسه ام می کرد که بیام تو اتاقت ولی باز خدا بود که به دادم رسید.این نامردی در توان من نبود.اونم نامردی در حق تو!فرشته ای که خدا برای من آفریده بود تا تنها نباشم و تنها نمونم.کسی که این فداکاری بزرگ رو در حق من انجام داد.تو سزاوار پرستش بودی.دختر زیبایی که در کنار همسرش زندگی می کرد ولی از حد و مرزش خارج نمی شد.من عشق رو تو چشمات می دیدم شکیبا و همین دیوونه ترم می کرد.تو صبورانه کوتاه می اومدی و دم نمی زدی.من حق نداشتم به کسی علاقمند بشم و کسی رو به خودم علاقمند کنم.باید سرد و بی تفاوت رفتار می کردم.سهم ن از تو دیدن دلبریهات و سوختن و دم نزدن بود!
با بغض گفتم:
_واقعا متأسفم!آخه چرا زودتر به این فکر نیفتادی که از بیماریت مطمئن بشی؟
_چون دقیقا بعد از مرخص شدن از بیمارستان, دچار آنفولانزای شدیدی شدم.پشت سرش خبر انتقال ویروس ایدز منتشر شد.چون یه مقدار از این بیماری اطلاع داشتم و می دونستم شروعش تو بدن انسان مثل سرماخوردگیه,فکرکردم منم گرفتم دیگه!ولی انگار اون بیماری ن به خاطر ویروسی بود که تو بیمارستان شایع شده بود.جرأت اینکه آزمایش بدم و به حقیقت تلخ این بیماری برسم رو نداشتم.تا این که تو اومدی تو زندگیم . . . چقدر ساده بود!اول با خودم می جنگیدم که تو دام عشقت گرفتار نشم ولی انگار از همون اول با سر افتاده بودم توش!
دستم را بر روی دستش که روی دنده ماشین بود گذاشتم.
_شکیبا ,اون روزی که رفتیم دشت,سوارکاری یادت می آد؟دیگه آخر کار من بود1چنان از عشقت لبریز شدم که دلم می خواست خودم رو بکشم!به تنهایی پناه بردم و با خودم فکر کردم.می خواستم با نفسم مبارزه کنم و از هم چیز ببُرم.می خواستم از اینجا برم.ولی با یه تصمیم آنی ,عزمم رو چزم کردم تا از بیماریم مطمئن بشم.شرایط روحیم خیلی خراب بود .ترجیح دادم بی خبر از تو به تهران برم و ازمایش بدم.اونقدر ناامید بودم که حد نداشت.انگار به آخر خط رسیده بودم. گاهی هم با خودم می گفتم که چه بهتر که تو زودتر منو نرک کنی تا مبادا تو هم آلوده این بیماری بشی. اگه بدونی وقتی جواب ازمایشم منفی اعلام شد چه حالی داشتم!موج موج خوشحالی بود که می ریخت تو جونم!دلم می خواست پرواز کنم. باید جای آدمی مثل من باشی تا احساسم رو درک کنی.تا قدر لحظه لحظه زندگیت رو بدونی.آدمی که فکر می کرئ به زودی می میره و حق هیچ لذت و خوشی رو در دنیا نداره . . . ولی یه دفعه ورق برمی گرده و معجزه می شه!می فهمه این همه مدت الکی زجر کشیده.حالا زنده است و مثل هر آدم زنده ای حق زندگی داره.داشتم از خوشحالی منفجر می شدم!همه دنیا با تمام بزرگی و عظمتش برای حجم خوشحالی من کوچیک بود! وقتی به شیراز برگشتم دلم می خواست اولین کسی که خبر سلامتیم رو می فهمه تو باشی.ولی مگه می تونستم پیدات کنم؟انگار یه قطره آب شده بودی و رفته بودی توی زمین!هرچی زنگ می زدم, هرچی تو ماشین کشیک می دادم,اثری نداشت.انگار خدا داشت تلافی تمام بدرفتاری هام رو سرم در می آورد!حالا دیگه من بی تاب و بی طاقت بودم و برای دیدنت آروم و قرار نداشتم.اونقدر مزاحم شدم و پافشاری کردم تا آخرش مامانت آب پاکی رو ریخت رو دستم!گفت رفتی آباده و قراره با پوریا ازدواج کنی و برای همیشه اونجا موندگار بشی.باورم نمی شد.دلم می خواست سرم رو محکم بکوبم به دیوار!آخه چطور امکان داشت؟تو با اون همه عشقی که تو چشمات فوران می کرد چطور می تونستی به این راحتی منو فراموش کنی و با پوریا ازدواج کنی؟ نمی دونم چرا دلم نمی خواست حرف مامانت رو باور کنم! باز از رو نرفتم و اومدم سراغ کیمیا!آدرس دقیق خون عمه تو گرفتم و یه راست اومدم آباده ,ولی ای کاش هیچ وقت پام به اونجا نمی رسید.ای کاش چشمهام کور می شد و تو رو با پوریا نمی دیدم که با هم گردش و تفریح می کردنی و خوش می گذروندین!وای شکیبا نمی دونی چه حالی داشتم.مثل پلنگ زخم خورده می خواستم همه چیز رو پاره پاره کنم.اتیش می گرفتم وقتی تو رو با اون پسرک فرصت طلب می دیدم. حس تملک داشت خفه ام می کرد. من هنوز تو رو زن خودم می دونستم.همسر شرعی و قانونی خودم.باورش برام خیلی سخت بود . . . وقتی رفتین تو رستوران دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه!راهی رو که با هزار شوق اومده بودم,حالا با اشک و حسرت برمی گشتم.توی راه چندین بار نزدیک بود تصادف کنم.باور نمی کردم همه امیدها و آرزوهام رو به همین راحتی از دست داده باشم!
همچنان مات و مبهوت به سخنانش گوش می دادم و اشک می ریختم.به نطقه زیبا و باصفای سعدیه رسیده بودیم.فضای روحانی و زیبای آنجا زیر نور چراغ های رنگارنگ ,زیبا و دل انگیز تر از هر زمانی بود. اتومبیل را متوقف کرد ,برگشت و با اخم ,اشکهایم را از روی صورتم پاک کرد.
_عزیز دلم,اگه بخوای بازم گریه کنی,دیگه بقیه اش رو تعریف نمی کنم ها!
_ببخشید دست خودم نیست.خواهش می کنم بگو.قول می دم دیگه گریه نکنم.
_آفرین دختر خوب!حالا پیاده شو تا کمی قدم بزنیم و هوایی عوض کنیم ,موافقی؟1
_من همیشه با تو موافقم,بریم.
پیاده شدیم و دست در دست هم شروع به قدم زدن کردیم.
_نمی خوای بقیه اش رو تعریف کنی؟
_نه!
نگاهم به صورت جدی و اخم آلودش افتاد و خنده ام گرفت.
_چرا آقای بداخلاق؟!
_باری اینکه گریه می کنی و منم تحکلش رو ندارم.تازه اتفاق خاصی نیفتاده که عهمه اش درد بود و ناراحتی,گفتن نداره!
_ اِ اذیت نکن دیگه فرهاد!
دستم را محکم میان دستش فشرد.
_خیلی خب کوچولو,قهر نکن!وقتی این جور لبات رو غنچه می کنی فکر قلب منم باش!
خنده ام گرفت.ادامه داد:
_آره عزیز دلم,جونم برات بگه که دیگه حسابی بدبخت شده بودم!
از لحن شیطنت آمیز و طنز آلودش بیشتر خنده ام گرفت.ضربه ای به بازویش زدم.
_فرهاد لطفا جدی باش!
_ اِ , خانوم من الان جدی جدی ام دیگه. خب واقعا بیچاره شده بودم. اومدم سریع جل و پلاسم رو جمع کردم تا از این شهر فرار کنم. بچه ها هم اشک می ریختن و فغان می کردن که نرو,نرو!ولی دیگه فایده ای نداشت.البته به فاطمه قول دادم که براب مراسم عقدش حتما میام.توی تهران مثل آدم آهنی بودم.انگار تو فضا معلق بودم.دوستام تمام تلاششون رو می کردن که به هر نحوی منو خوشحال کنن که موفق نمی شدن.هر وقت به این فکر می کردم که کیلومتر ها از تو دورم و یه مرد دیگه,عشقم رو ملاقات می کنه جونم می خواست بالا بیاد.خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که خانواده بیچاره ام بعد از مرگ مامان خیلی عذاب کشیدن.حالا دیگه وقتشه یکم به حال اونا برسم. با خودم عهد کردم یا به تو برسم یا تا آخر عمر تنها و مجرد,با خیال و یادت سر کنم.وقتی رسیدم اینجا مثل مرغ سر کنده بال بال مب زدم,ولی فاطمه اینا که همه اش یه سوءتفاهم بوده و تو اصلا با پوریا ازدواج نکردی و همچین خبری هم نبوده.بابا می گفت, (( نذار فکرهای مسموم باعث از هم پاشیدگی زندگیت بشه,نذار یه عمر حسرت بخوری.)) منم نذاشتم دیگه!وقتی بالاخره توی اتاق پیدات کردم,سعی کردم همه چیز رو تموم کنم.اولش خیلی برام سخت بود شیطون گولم می زد و صحنه خوش گذرونیت با پوریا می اومد جلوی چشمم و کفرم رو در می آورد.ولی وقتی نگاهم به چشمای محزون و عاشقت افتاد دل و دینم به یغما رفت!به قول شاعر: ((شدم ان عاشق دیوانه که بودم!)) باز چشمات کار خودش رو کرد و پدر من رو درآورد!من تشنه ای بودم که از چشمه زیبای تو منتظر یه اشاره بودم.تو با اون موهای ابریشمی,اون نگاه جادویی,اون بدن لطیف و افسونگر . . . وای نفسم داشت بالا می اومد!بالاخره هم که همه چیز تموم شد.
لبریز از شوق به طرفش برگشتم.
_راستی یه تشکر حسابی بهت بدهکارم؛تو امروز سر عقد,آبروی منو خریدی.این چند وقته اونقدر آشفته و عصبی بودم که به طور کلی فراموش کردم برای فاطمه هدیه تهیه کنم.
لبخند زیبایی روی لب هایش نشست:
_عسلم!من و تو نداریم که.همون لحظه که داشتم اون دستبند رو می خریدم تو رو کنار خودم حس می کردمو از دید تو اون رو پسندیدم.
_خیلی قشنگ بود. واقعا که خوش سلیقه ای!
با شیطنت نگاهی به سرتا پایم انداخت.
_اینو که قبول دارم!راستی هنز هدیه ای که بهت قول دادم رو فراموش نکردم.پیشم محفوظه!
_آه یادم رفته بود. راستی چیه که خیلی ارزشمنده؟
_اگه گفتی ؟
_نمی تونم حدس بزنم. فکرم درست کار نمی کنه,اذیت نکن بگو دیگه!
_نه حالا نمی گم,گذاشتم وقتی بله رو گفتی بگم!
_وای خدا!بابا من که شیش ماه پیش بله رو گفتم!
_اون قبول نیست.بله واقعی نبود!
_اتفاقا خیلی واقعی و از ته دل بود,اما حالا که این طوره منم بله رو نمی گم!
_غلط کردم خانومی! من دیگه تحمل ندارم,عزیز دلم هدیه ات ((عقیقه))!
از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم.
_وای فرهاد راست می گی؟
_دروغم چیه قشنگم؟!از همون روز که تو دشت باهاش سواری می کردی این تصمیم رو گرفتم ولی گذاشتم تو یه موقعیت مناسببهت بگم.
_وای خیلی ممنونم.این بهترین هدیه ای که تا حالا گرفتم.دوست دارم زودتر بهار بشه و با هم بریم اسب سواری.
_منم دوست دارم,به شرط این که تو کنارم باشی.
دستش را فشردم و لبخند دلبرانه ای تحویلش دادم.
_هیچ وقت امشب رو فراموش نمی کنم.
_منم همینطور.
بر مزار سعدی علیه الرحمه فاتحه ای خواندیم. نور مهتاب در پهنه زمین گسترده و همه جا را روشن کرده بود.فرهاد در حالی که نگاهش را به من دوخته بودعشروع به خواندن یکی از رباعیات زیبای مصلح الدین سعدی کرد:
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چون عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا,گو بیا که من سپرم
ببند یک نفس ای اسمان دریچه صبح
برآفتاب,که امشب خوشست با قمرم
ندانم این شب قدر است یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم
بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم
دریغ باشد فردا به دیگری نگرم
هر دو برخاستیم دیر وقت بود.باید مرا می رساند.قرار بود روز بعد برای خواستگاری مجدد به خانه مان بیاید.در شلوار مشکی وبلوز سفید و شیکی که پوشیده بود,از همیشه خواستنی تر به نظر می رسید.وقتی متوجه نگاه خیره ام شد گفت:
_می شه بپرسم به چی اون جوری خیره شدی؟
با خنده گفتم:
_داشتم بررسی ات می کردم!
خنده اش گرفت.
_خوبه!حالا به نتیجه ای هم رسیدی؟
_ای بدک نیستی ,میشه بهت جواب رد نداد!
آرام نوک بینی ام را فشار داد.
_ای شیطون!
_حالا بهتره زودتر بری بخوابی که واسه مراسم فردا خواب آلود نباشی چون ممکنه باجناقت رو بیشتر بپسندن!
_مگه اونام فردا می خوان بیان خواستگاری؟
_آره دیگه, زن عموت به مامانم گفته همین فردا میان.
ابروهایش را درهم کشید.
_حالا چرا این آقا مسعود اینقدر هوله؟
_خب اگه ناراحتی تو یه روز بنداز عقب تر.
_عمرا !فردا صبح کله سحر در خونه تونم ,سرحال و قبراق!ساعت شیش اونجا باشم خوبه؟!
قهقهه بلندی سر دادم.
_آره عالیه,به شرطی که بابام راهت بده,چون دخترش رو تا دیر وقت پیش خودت نگه داشتی و تحویل ندادی!
_می خوای منو بترسونی؟حاال که این جوریه همین الان می دزدمت و می برمت خونه ام!
_نه خیر اینجا رو دیگه اشتباه کردی,باید با خواهش و تمنا منو ببری نه با دزدی و گروگانگیری!
از عشوه ای که امده بودم و پشت چشمی که برایش نازک کردم به خنده افتاد.
_من فدای تو بشم الهی.اونم به روی چشمام.به پاش می افتم و التماسش می کنم تا دختر نازنیش رو بهم بده,حالا راضی شدی؟
_آره اینجوری دلم خنک می شه!
این را گفتم و شکلکی بچه گانه درآوردم.خنده اش شدت گرفت.عکسی از جیب خارج کرد و لحظاتی به آن چشم دوخت:
_عزیزکم اگه این عکست رو همراهم نبرده بودم حتما دیوونه می شدم,یه دیوونه خطرناک!
سرک کشیدم تا عکس را ببینم ولی او با بدجنسی,دوباره آن را درجیبش گذاشت و به من نشان نداد. با تعجب گفتم:
_وا!چرا نمیذاری ببینم کدوم عکسمه؟
_باید جریمه بشی و تو خماری بمونی!
_ اِ ,چرا؟به چه جرمی ؟!
_به جرم اینکه اگه هوشیاری به موقع من نبود معلوم نبود چه بلایی سر این عکس نازنین می اومد!
_مثلا چه بلایی؟
_حالا بماند تا بعد!
ناگهان به یاد حرف سهیلا خانم در آرایشگاه افتادم: ((فردای اون روز آقا دوماد اومد و نگاتیو رو ازم گرفت.))با خنده گفتم:
_آهان حالا یادم اومد!منظورت عکس تو آرایشگاست؟
با دلخوری نگاهم کرد.
_بله خانوم حواس پرت!
_سهیلا خانوم خیلی ازت دلخور بود که نگاتیو رو ازش گرفتی.
_مثلا دلخور باشه چی می شه؟آقا جون من اصلا دوست ندارم عکس خانوم خوشگلم رو بزرگ کنه و بزنه تو سالنش,مگه زوره!
ضربه ای به بازویش زدم.
_ای حسود!حالا اگه معذرت بخوام عکس رو نشونم می دی؟
با حالتی خنده دار و بامزه دور و اطرافش را از نظر گذراند,بعد صورتش را جلو آورد و گفت:
_اول باید شیرینیشو بدی تا نشونت بدم!
با زیرکی فاصله گرفتم و با دست بوسه ای برایش فرستادم.
_بیا همین کافیه!
و دستش را گرفتم و او را از پله ها پایین کشیدم.
_حداقل از شیخ شیراز خجالت بکش و حیا کن!
_مگه چه کار کردم؟!جرم که نیست!زنمه بابا!به قول خود شیخ:
((نکو سیرت بی تکلف بُرون به از نیک نام خراب اندرون ))
وقتی از پله ها پایین آمدیم ,او هم با بدجنسی هرچه تمام تر عکس را از راه دور نشانم داد و گفت:
بیا خانوم خسیس!واسه تو هم همین بسه!
جیغ کوتاهی کشیدم و به دنبالش دویدم.او هم قهقهه زنان پا به فرار گذاشت.از آن شب زیبا و خاطره انگیز به بعد,زندگی ما رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت. دست در دست هم و با توکل به خدای مهربانی که او را دوباره به من بخشید,آینده ای زیبا را ساختیم که حالا با وجود پسر کوچک و نازنین مان,روشن تر و تابناک تر از همیشه است.در باورم نمی گنجید که تمام این خاطرات را در این فرصت کوتاه مرور کرده ام اما گویا قدرت عشق در تکرار آن هم به همان پر رنگی می باش!همان طور که کیارش را در آغوش دارم و به صدای ترنم باران گوش می دهم,زیر لب زمزمه می کنم:
((آخر عشقی که سوز وصال به خود ندیده باشد,روز وصال کی خواهد دید؟!))
پایان