دختر یخی پسر آتش 4
منم مهربون گفتم برم بلندش کنم برقصه میترسم بِترشه.رفتم سمتش و دستم رو سمتش دراز کردم و گفتم:افتخار میدین الیکا خانم؟
نگاهی بهم کرد و بعد به دستم.نگاه چی جوری نگاهم میکنه.یکی نیست بگه بابا
اینجا همه از خداشونه من باهاشون برقصم بعدتو اینقدر واسه خودت افاده
میایی.
تو فکر بودم که متوجه شدم دستم سرد شد.نگاه دستم کردم که دیدم
الیکا دستش رو گذاشته تو دستم و داره از جاش بلند میشه.چقدر این دختر
یخه،فکر کنم از میتم یخ تر باشه.باهم به پیست رقص رفتیم.یکم رقصیدیم.الیکا
خیلی خوشکل می رقصید نه خیلی سبک و جلف می رقصید نه خیلی سنگین و
بدجور.اهنگ بعدی اهنگ رقص سالسا خوره ی من بود.فقط خدا خدا میکردم که
الیکا سالسا بلد باشه.الیکا نگاهم کرد و گفت:شما سالسا بلدین؟
-اره.
بعدم دستم رو گذاشتم رو کمرش اونم دستش رو گذاشت رو شونه هام.سرمای دستش کل بدنم رو مور مور کرد.چرا این دختر اینقدر سرده؟
باهم شروع کردیم به رقصیدن.خیلی حرفه ای می رقصید معلوم بود کلاس رفته.کم
کم اطراف تاریک شد و فقط نور لیزر و فلش ها بود که اطراف رو روشن میکرد.کم
کم اطرافیانمون ازمون دور شدن ودور ما حلقه زدن و برامون دست میزدن.در
اخر اهنگ الیکا یه دور چرخید و در اخر اونو گرفتم و چسبوندمش به
خودم.هردومون نفس نفس میزدیم.من از گرما عرق کرده بودم ولی الیکا هم چنان
یخ بود.هردومون به هم خیره شده بودیم.با صدای دست و سوت اطرافیان الیکا
فوری از من دور شد و به سمت حیاط رفت.سانازم همراهش رفت.این دختره چش شد
یهو؟سپهر دستم رو گرفت و منو از جمع دور کرد و برد پیش ایلیا.وقتی رسیدیم
پیش ایلیا روکردم به ایلیا و گفتم:ایلیا خیلی خواهر هنرمندی داری.خیلی
خوشکل می رقصید.
ایلیا پوزخندی زد و فوری از کنار ما رفت.
سپهر:اون چه حرفی بود به ایلیا زدی؟
-نمی دونستم اینقدر غیرتی.
سپهر:ول کن .داستان داره.
تا
اخر شب اصلا الیکا رو ندیدم.فکر کنم رفته بود.شب که میخواستم بخوابم ذهنم
درگیر این بود که داستان این دخترچی بود؟چرا جلوی ایلیا تا اسم الیکا
میاد اخم هاش میره توهم؟چرا سپهر گفت داستان داره؟یعی داستان الیکا چیه؟چرا
اینقدر سرد بود؟نکنه خون اشام باشه؟
با این فکر که الیکا خون اشام باشه خندم گرفت.
صبح با صدای پارس اسچتزی از خواب بلند شدم.اخی پایین پام نشسته بود و خودش رو مظلوم کرده بود.حتما میخواست بیاد رو تختم.دستم رو از هم باز کردم.اسچتزی خوشحال شد که بهش اجازه دادم بیاد رو تختم پرید تو بغلم.که باعث شد کلم بخوره تو پشتی تختم.اسچتزی رو گذاشتم پایین تختم و همینجوری که سرم رو می مالیدم رفتم حموم.بعد از یه حموم حسابی رفتم تو اشپزخونه.فقط صوفیا تو اشپزخونه بود.منم یه ساندیچ کالباس برای خودم گرفتم وشروع کردم به خوردن.نگاهی به جزوه هام کردم.امروز ساعت 3 کلاس داشتم.حدودا ساعت های 9 بود که رفتم تو اتاق ورزش و شروع کردم به ورزش کردن و رقصیدن.یعنی عشق من رقص بود.هر وقت عصبی،ناراخت یا خوشحال میشدم میومدم اینجا و خودم رو با رقصیدن خالی می کردم.تو این اتاق یه تردمیل بود و دوچرخه.با یه دیوارش کلا ایینه بود تا بتونم راحت تر خودم رو ببینم.واسه همین بهش می گفتم اتاق ورزش.
نمیدونم چقدر گذشت،صدای در زدن اومد و بعد از اون در باز شد.رو پاشنه پا چرخیدم به سمت در.ساناز وارد اتاق شد.و پشت سرش سپهر و سامیار.این سامیار این جا چیکار میکنه؟
ساناز داشت حرف میزد ولی به خاطر صدای اهنگ صداش رو نمی شنیدم.واسه همین به سمت ضبط رفتم و صداش رو کم کردم و رو کردم به ساناز و گفتم:ساناز بدک نیست یه دری بزنید.
ساناز:من 3 بار در زدم ماشاا... صدای اهنگ اینقدر کمه که صدای در توش گم میشه.
سپهر:الیکا خانوم مگه نمی گن اول سلام بعد کلام.
-اها ببخشید.سلام.
بعدشم رفتم سمت حوله ام که روی تزدمیل بود رو برداشتم.تو ایینه نگاه خودم کردم.به تاپ بندی صورتی کمرنگ تنم بود با یه شلوار مشکی.حالا بدبخت این سامیار میگه نه به دیروز با اون ریختش نه به الان.
با حوله عرقام رو خشک کردم و چرخیدم سمت ساناز و گفتم:بریم؟
ساناز:بریم.
اول ساناز و بعد سپهر و بعد من و بعد سامیار از اتاق خارج شدیم.موقعی که داشتم از کنار سامیار رد میشدم گفت:دیشب با خیلی سئوال ها منو ول کردی.
نگاه ساعت کردم ساعت 1 بود.چقدر ورزش کردم.با یه ببخشید رفتم به دوش سریع گرفتم وبعد یه تی شرت بنفش و شلوار برموداه ی بنفش پرنگم رو پوشیدم و رفتم بیرون.همه باهم نشستیم سر سفره.عمو و زن عمو نیومده بودن.من موندم این سامیار اینجا چیکاره بود؟
مثل همیشه پدر سر میز نشست و ما دورش.من عادت دارم غذا رو خیلی اروم و با اداب و رسوم بخورم، خوب مامان جون بهم یاد داده بود،یعنی برای خوردن سوپ از قاشق مخصوص استفاده کنم و....
داشتم با ارامش ذاتیم غذام رو میخوردم که سنگینی نگاه سامیار رو روی خودم حس کردم.ولی خودم رو زدم به بی خیالی.بعداز ناهار طبق عادت همیشگی همه دور هم نشستیم و چایی و کیک خوردیم.کلا تو خونه ی ما اداب خاصی وجود داشت.همه داشتن تو سکوت چایی شون رو میخوردن که گوشیم زنگ خورد.نگاه گوشیم کردم شمارش از خارج از کشور بود حتما مامان جون بود.لبخندی زدم و از جام بلند شدم و گوشیم رو جواب دادم و جواب دادم.جازمین بود.باهم یکم حرف زدیم و بعد با جک و در اخر با مامان جون.خیلی دلم براشون تنگ شده بود.من با جازمین و جک از بچگی دوست بودم و باهم همه جا می رفتیم و یه دقیقه هم همدیگه رو ول نمی کردیم.
بعداز اینکه صحبتم باهاشون تموم شد به سمت هال رفتم.تا پام رو گذاشتم تو هال صدای پدر که پشت به من نشسته بود اومد:الیکا مگه من بهت نگفتم نباید با تلفن تو ساعت های اختصاص خانواده صحبت کنی.
اینم یکی دیگه از قانون خونه ی ما.سرم رو انداختم پایین.چی داشتم بگم.
پدر با صدای بلندتری گفت:مگه با تو نیستم؟گفتم یا نه؟
همینجوری که سرم پایین بود گفتم:بله پدر.شما گفتید.ولی مامان جــــ.....ببخشید مادر زنگ زده بودن نمی تونستم جواب ندم وگرنه دلگیر میشدن.
پدر با صدایی هر لحظه بلند تر میشد گفت:به من چه کی زنگ زده بود.تو قانون این خونه رو شکستی.بعد داری حاضر جوابی هم میکنی؟
-ببخشید پدر من همچین قصدی نداشتم.
پدر:همین الان از جلوی چشمام دور شو.
صداش رو اروم تر کرد ولی مطمئنم همه شنیدن و گفت:دختره ی هرزه.
اروم به سمت اتاقم رفتم.ساناز خواست همرام بیاد که پدر اجازه نداد.
دوباره پدر بهم سرکوب گذشته رو زد.دوباره من رو هرزه صدا کرد.من چند بار گفتم که اون یه اتفاق بوده و من هیچ تقصیری توش نداشتم؟اخه چندبار باید بگم؟مامان جون کاشکی اینجا بودی و دست پرمهرت رو روی سرم میکشیدی و میگفتی هیچی نیست.کاشکی هیچ وقت به ایران برنمی گشتم.کاش هیچ وقت با ارمان دوست نمیشدم.کاشکی.....
سرم رو تکون دادم تا این کاشکی ها که از 10 سال پیش همش مثل خوره داره ذهنم رو میخوره بیرون بشه.ولی نمیره بیرون.هر دفعه کسی بهم میگه هرزه یا بد نگام میکنه بازم این کاشکی ها شروع میشه.ارمان نگاه کن با زندگی من چیکار کردی؟
نگاه ساعت کردم،ساعت 2:30 بود.لباسام رو پوشیدم و وارد هال شدم و گفتم:پدر با اجازه من دارم میرم دانشگاه.
با این حرفم همه نگاها به سمت من چرخید به غیراز نگاه ایلیا.پدر سرش رو تکون داد و روشو از من گرفت.منم سرم رو انداختم پایین و از در رفتم بیرون.
تو کلاس اصلا حواسم به درس نبود که چندبارم استاد بهم تذکر داد.وقتی کلاس تموم شد اولین نفر از کلاس خارج شدم.راویس و ایسا هم پشت سرم اومدن.
ایسا:هـــوی،چته تو امروز؟
سرجام وایسادم و برگشتم سمتش و گفتم:دوباره پدرم شروع کردن.
راویس:موندم این پدرت چقدر میخواد به تو سرکوفت یه اشتباه رو بزنه؟
من:خودمم توش موندم.من ناسلامتی دخترشم.
ایسا:خب حالا چی بهت گفت؟
من:امروز ساناز و سپهر و سامیار اومد بودن خونمون.موقع خوردن چایی مامان جونم بهم زنگ زد.اگه جوابش رو نمیدادم دلخور میشد واسه ی همین جوابش رو دادم.وقتی هم که تلفنم تموم شد پدر جلوی همه دعوام کرد و بهم گفت دختره ی هرزه.غرورم رو جلوی سامیار شکوند.
راویس:خودت رو خیلی ناراحت نکن.فکر نکنم اقای راد کسی باشه که به این چیزا اهمیت بده.
ایسا:حالا این اقای راد فقط 1 روزه اومده دانشگاه و شماهم دیدش.
من:حتی اگه اون اهمیت نده من اهمیت میدم.شما خودتون میدونید که من یه هیچ پسری رو نمیدم و نمیزارم غرورم جلوشون خورد بشه.
ایسا:خب حالا انگار غرورش چی هست؟
من:همه چیزم.
خودخواه بودم قبول داشتم،مغرور بودم قبول داشتم،دختره سنگ دلی بودم قبول داشتم.ولی من اینجوری نبودم.من تا 15 سالگی اینجوری نبودم.من دختری شیطون بودم که شیطنت از چشمام می بارید.دختری مهربون و بانمک بودم که همه دوستم داشتن ولی اون ارمان عوضی اون شیطنت چشامم رو ازم گرفت،اون قلب مهربون رو تبدیل کرد به یه تیکه یخ.و منو کرد الیکایی که الان همه ازش بیزارن.
با صدای راویس از فکر بیرون اومدم و نگاه راویس کردم و که پدرام نزدیکش بود و راویسم خودش رو چسبوند به بازوی بدبخت پدرام.راویس گفت:الی ما میخوایم بریم کافی شاپ تو و ایسا هم میاین.
لبخندی به اجبار زدم و گفتم:نه راویس منو و ایسا جمع عاشقانه ی شما رو بهم نمی زنیم.
بعدشم دست ایسا رو گرفتم و کشیدمش سمت ماشین.وقتی رسیدیم به ماشین ایسا دستش رو از تو دستم کشید و گفت:چته دیوونه؟خب دوست داشتم باهاشون برم.
من:به من چه.هر کاری میخوای بکن.
ایسا همینطوری که میرفت سمت در تا در ماشین رو باز کنه گفت:الی تا حالا به این فکر کردی که چرا ارمان هم چون کاری کرد؟وقتی میتونست کل پولت رو ازت بگیره و بره
دزدگیر ماشین رو زدم و سوار ماشین شدم و گفتم:کلا اون پسره ی خر مشکل روحی روانی داشت.پول براش کافی نبود
ایسا همینجوری که داشت کمربندش رو می بست گفت:ولی الی قبول کن که تو اون موقع کور شده بودی و نمی دیدی که باهمه ی بچه ها ی مدرستون هم هست....
نزاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم:اون فقط یه حماقت بود ایسا.
داشتم ماشین رو از پارک در میاوردم که ایسا گفت:حماقت نبود،به خاطر ساده لوحی تو بود.
ماشین رو به حرکت در اوردم و گفتم:هر جوری میخوای فکر کن.ولی قبول کن که من اون موقع فکر میکردم همه مثل جک و جازمین هستن
ایسا:چون اون موقع خیلی خیال باف بودی.تو نگاهای کثیف ارمان رو روی خودت نمیدیدی؟نمیدیدی هر روز با یکی بیرونه؟
کلافه گفتم:ایسا.......چی شده که تو دوباره شروع کردی درباره ی ارمان صحبت کردن.چرا میخوای دوباره ی خاطره های اون عوضی رو برام یاد اوری کنی؟
ایسا برگشت سمتم و گفت:الیکا به خودت نگاه کن،تو به خاطر اون پسره........خودکشی کردی و تا مرگ رفتی،به خاطر اون کل زندگیت از هم پاشید و همه به چشم یه هرزه به تو نگاه میکنن..........
من:ایسا لطفا دوباره شروع نکن که همه ی حرفات رو از حفظم.میدونم من الان برای خانواده ام یه دختره هرزه هستم،میدونم به خاطر اون اشغال برادرم نزدیک ده سالِ که دیگه حتی اسمم صدا نمی کنه چه برسه به اینکه بخواد نگاهم کنه.
ایسا:الیکا تو به خاطر اون کل شیطنت هات خاموش شد،شدی دختری گوشه گیر و سنگی.جوری که همه ی پسرهای دانشگاه و فامیلتون حتی جرئت ندارن به اسم صدات بکنن.
ماشین رو کنار پارک نزدیک خوننمون نگه داشتم و داد زدم:ایسا بس کن.
و بعد از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت پارک.صدای باز و بسته شدن در رو پشت سرم شنیدم و بعد صدای قدم های ایسا.در ماشین رو قفل کردم و به راهم ادامه دادم.
ایسا از پشت سرم با صدای بلندی گفت:ازش فرار کن.کاره همیشگیت.تو همیشه وانمود میکنی محکمی ولی شکننده ای اینو خودت هم خوب میدونی.نکنه الان که بری خونه دوباره رگت رو میزنی با قرص میخوری کدومشون رو؟هردوتاش رو تا حالا تجربه کردی.
صداش رو بلند تر از قبل کرد و ادامه داد:چرا تو اینقدر ضعیف هستی که جرئت نداری حتی جلوی پدرت وایسی و بهش بگی من هرزه نیستم؟در عوضش خودکشی میکنی.چرا نمیری پیش اون به اصطلاح برادرت و بگی و داداش مثل همیشه پیشم باش تا من باور کنم که به تکیه گاه دارم. چرا به.............
رومو برگردوندم سمت ایسا و نگاهش کردم،با صدای بلند تر از خودش طوری که نصف ادم های توی پارک نگاهمون کردن گفتم:ایسا من برای این به پدرم هیچی نمیگم و وقتی که بهم میگه هرزه ساکت میشم فقط به خاطر اینکه پدرمه و احترامش واجبه.من مامان جونم 12 سال زحمت نکشیده که من تو روی پدرم وایسم.شاید من هیچ وقت طعم اغوش پدرم رو تجربه نکردم،شاید هیچ وقت پدرم یا رویا هیچ کدومشون یه بارم به من نگفتن دوستم دارن ولی اونا پدر و مادر من هستن و احترامشون واجبه
انگشتم رو به نشونه ی تهدید گرفتم جلوی ایسا اومدم حرفم رو بزنم که حرف تو دهنم ماسید و خیره شدم به پشت سر ایسا.باورم نمیشد.اون..........اون........
ایسا رد نگاهم رو گرفت و به پشت سر من نگاه کرد.با دیدنش اونم دهنش باز موند.هردوتامون همزمان به اسم رو گفتیم:سامیار