همون شب لباسامو جمع کردم.از مادرجون خداحافظی کردم رفتم هرچی اصرار کرد بمونم نموندم رفتم زدم تو دل تاریکی.شبنم مدام زنگ میزد گوشیمو خاموش کردم انداختم عقب.خسته رسیدم عسلویه باید کار میکردم اینقدر کار میکردم که وقتی عاشق شدم نگن پول نداری غلط کردی عاشق شدی.صبح خسته و داغون رفتم دفتر.همه میدونستن پر از امید رفتم و این قیافم یعنی دست خالی برگشتم.
تصمیم گرفتم دوباره سر پا بشم من عادت داشتم به زمین خوردن و ایستادن
اون تصمیم زیاد کار کردن فراموش کردم زدم به بیخیالی یه حس بی تفاوتی داشتم دیگه هیچی برام مهم نبود. جواب شبنمم سر بالا میدادم حق با مادرش بود با من نابود میشد.بلاخره بهرام به خواسته اش رسید خانم احمدی بهش جواب مثبت داد.خوشحال بودم از خوشحالیش پسر خوبی بود و لایق خوشبختی شاید منم دلمو به یه دختر ساده میدادم خوشبخت میشدم.
دوماه از اون شب گذشته بود. تو دفتر نشسته بودم که آقای رفعت گفت برم دفترش.رفتم تو دفترش گفت بشین لطفا منم نشستم منتظر بودم چیکارم داره
-آقای احتشام راستش از اون شرکت با من تماس گرفتن از شما دعوت کردن که برید اونجا کار کنید.من میدونم تو جوون خوب و پاکی هستی و لیاقت پیشرفت داری.نمیخوام جلو رشدت گرفته بشه اونجا ترقی میکنی حالا میل خودت که بری یا بمونی؟
واینجوری که شد که من یه هفته بعد از همکارام خداحافظی کردم.رفتم شیراز نمیخواستم برم خونه مادرجون رفتم خونه عموم چندمدت اونجا بودم تا تونستم یه آپارتمان کوچیک پیدا کنم آپارتمان که نه سوئیت.رفتم تو شرکت مشغول کار شدم حقوقش بیشتر ازعسلویه بود. تصمیم داشتم کنار کارم درسم ادامه بدم. میخواستم امتحان بدم برای دکترا رفتم کتابای که لازم بود گرفتم روزا شرکت بودم کار میکردم شبا درس میخوندم زندگی من شده بود این از شبنم خبر زیادی نداشتم دلم براش یه ذره شده بود ولی لازم بود برای هر دومون نمیخواستم با عشق من نابود بشه دو هفته دیگه عروسی شروین بود نمیدونستم برم یا نه شاید مادرش نذاره دعوتم کنه.این شرکت ساختمانی که توش کار میکنم خیلی معروف و معتبر.پسر ریئس هومن یه پسر باحال و مهربون و کاردرسته که تو این چند ماه خیلی با هم جور شدیم با همه خصوصیتای خوبش اهل درس خوندن نیست .دیپلم نقشه کشی رو گرفته بیخیال درس شده الان که 26 سالش جزخرج سرمایه پدرش هیچ هنری نداره و تمام زندگی من میدونه خیلی دوست داره بهم کمک کنه ولی من نمیخوام.از در شرکت اومدم بیرون که یه ماشین جلو پام ترمز زد 3 متر پریدم بالا
-هر هر رو آب بخنده مرتیکه نفهم
-بپر بالا داش آبتین میخوایم بریم عشق وحال کاکو
-نمیام کار دارم جان تو
-جان خودت میگم بیا بالا اه چه ضد حالیه
رفتم سوار شدم
-خب اینم بالا
-حالا شدی یه پسر خوب
یه دفعه چنان پاشو گذاشت که صدای کشیده شدن لاستیکش کل خیابون رو برداشت.خوش بود برای خودش از بین ماشینا لایی میکشید.دیدم داره میره سمت گلستان
-کجا میری؟
-کارتینگ بریم ماشین سواری هیجان خنده عشق کشتی خودتو از جوونیت لذت ببر
جوونی من از چیزی که لذت نبردم جوونیم بود
ماشینشو گذاشت تو پارکینگ تا رفتیم داخل صدای جیغ و هورا بلند شد یه عده دختر و پسر دور هم نشسته بودن هومن هومن میکردن انگار سوپرمن رو دیدن
-خب بس من متعلق به همتون هستن پسرا ذوق نکنین متعلق به دخترا
-خاک برسرت
-خب متعلق به تو هم هستم آبی جون
این آبی رو از اون شروین یاد گرفته فقط یه بار همدیگرو دیدن هر وقت میگفت آبی یاد نفسم میفتادم خیلی اذیتش کرده بودم اونم کم کم داشت فراموشم میکرد ولی من که فراموشش نکرده بودم با پس اندازهایی که کرده بودم میتونستم یه آپارتمان بخرم.تو فکر بودم که یه چیزی رفت تو پهلوم دست این هومن معلون بود
-ها چته تو؟
-شیدا جون ازت سوال کرد
-ببخشید متوجه نشدم
-گفتم چندسالتونه؟
-28 سالمه
-درس میخونین
-فوق لیسانس نقشه کشی دارم میخوام واسه دکترا امتحان بدم
-ایول
-دمت گرم دکتر
هرکی یه چیزی میگفت
-نامزد دارین
-شیداجون برای این بچه نقشه نکش این خودش نقشه کشه یه نقشه ناز واسه خودش کشیده عوضشم نمیکنه
-مرگ
-یعنی عوض میکنی؟خب شیدا جون میگن امکانش هست یه تغییراتی تو نقشه بدن
اون میگفت دوستاشم میخندیدن یه نیم ساعتی نشستیم بعد رفتیم تو پیست وقتی میخواستیم بریم رفتیم با همه خداحافطی کردیم شیدا اومد جلو شمارشو داد بهم گفت خوشحال میشم باهام تماس بگیرید.
-ممنون که من لایق دونستید ولی من اصلا وقت این کارارو ندارم
-خب بگیرش اینجوری ضایع هست جلو بچه ها

یه دفعه هومن دستشو برد جلو شماره رو گرفت دست من و کشید رفتیم وقتیم اومدیم بیرون پارش کرد رفتیم سوارماشینش شدیم صدای سیستم ماشین رو تا آخر داده بود بالا یه آهنگ خز گذاشته بود خودشم باهاش میرقصید هر کی از کنارمون رد میشد میخندید.خدا چرا هرچی خل وچل نصیب من میشه من در نهایت آبروریزی جلو آپارتمان پیاده کرد و رفت.کلید انداختم رفتم بالا

-سلام
باورم نمیشد صدای شبنم بود چندماه بود ندیده بودمش برگشتم همینجور نگاش کردم یه دفعه پرید تو بغلم منم بغلش کردم هردومون گریه میکردیم.


-خیلی نامردی آبتین چرا تنهام گذاشتی تو قول دادی تنهام نذاری چرا کم آوردی


-بیا بریم داخل عزیزم


درباز کردم آوردمش داخل نشست رو یکی از مبلا رفتم براش یه لیوان آب آوردم نشستم کنارش اشکاشو پاک کردم.خیلی ضعیف شده بود من احمق چیکار کرده بودم باهاش


-ازکجا فهمیدی من اینجا زندگی میکنم


-رفتم عسلویه اونجا بهم گفتم اومدی شیراز باورم نمیشد بعد اومدم جلو شرکت دیروز پشت سرت اومدم نتونستم بیام ولی امروز طاقت نیاوردم اومدم


شالش افتاده بود روشونه هاش موهاش از رو صورتش زدم کنار سرش آوردم بالا هنوزم عشق خودمه پاک و معصوم چشما شو بوسیدم سرشو گرفتم تو بغلم


-آبتین


-جانم گلم


-عروسی شروین میای


-دعوتم میکنی


-پس چی فکر کردی


-آره میام


-من لباس نخریدم میای بریم بخریم


-معلومه که میام یه کم استراحت کنیم عصر بریم باشه


-باشه


دستشو گرفتم بلندش کردم رفتم سمت اتاقم


-کجا


-تو اتاق استراحت کنیم


دیدم دودل


-تو به من اعتماد نداری؟


-نه


-همین رک بودنت عاشقم کرد ولی مجبوری بهم اعتماد کنی


رفتیم تو اتاق دراز کشیدیم روی تخت گرفتمش تو بغلم سرشو گذاشت رو بازوم بهترین لحظه عمرم بود احساس ارامشی که سالها دنبالش بودم.اینقدر موهاشو ناز کردم خوابید منم توهرم نفسای گرمش خوابیدم.چشمامو باز کردم دیدم زل زده بهم


-پسندیدی ؟


-خیلی وقته


-ولی من نپسندیدم


-دیر شده عزیزم پشیمونی سودی نداره


-خب من صبرم زیاد اشکال نداره تحمل میکنم


-زودباش بریم خرید دیگه دیرشد صبر کن یه دوش بگیرم بریم




 

-آبتین این خوبه؟


-نه خیلی باز


-قشنگه


-نمیخوام


-مگه قرار تو بخوای


-من شوهرتم هرچی گفتم میگی چشم


-برو بابا


-چی؟


-هیچی


نزدیک 3 ساعت بود که داشتیم دنبال لباس میگشتیم


-شبنم اینو ببین قشنگه میری پرو کنی؟


یه لباس دکلته بلند که تم بنفش داشت رنگاش سایه روشن بود در عین سادگی خیلی قشنگ بود وقتی در اتاق پرو رو باز کرد نمیتونستم ازش چشم بردارم خیلی قشنگ بود.


-همین خوبه عزیزم


-آره خیلی قشنگه


تا داشت لباسشو عوض میکرد رفتمپول لباس رو حساب کردم اومد بیرون رفت سمت صندوق پاکت گرفتم جلوش


-بریم عزیزم


-مرسی عزیزم


-خب حالا یه کفشم میخوای برای لباست


-صندل دارم رنگ بنفش


-نخیر باید جدید باشه


رفتم تو کفش فروشی یه صندل ظریف بنفش خرید


از پاساژ اومدیم بیرون داشتیم میرفتیم رستوران کنار پاساژ شام بخوریم از جلو یه طلا فروشی رد شدیم چشمم خورد به نیم ست ظریف که نگینای آبی روش کار شده بود.فکرمو به خودش مشغول کرد وقت داشتم سفارش بدم برام نگینای بنفش بزنه رفتیم شام خوردیم شبنم رو رسوندم در خونشون وقتی میخواست پیاده شه دستشو گرفتم تو دستم یه بوس گذاشتم رو دستش


-حالا برو عزیزم


داشت میرفت پایین یه دفعه برگشت تا به خودم اومدم یه گونمو بوسید رفت دستمو گذاشتم رو جای بوسش دختر دیونه


سریع دور زدم رفتم جلو طلا فروشی رفتم داخل


-سلام


-سلام بفرمایید


-یه نیم ست هست تو ویترین نگینای آبی داره


-بله چند لحظه صبر کنید


رفت برام آوردش واقعا ناز بودن


-من این نیم ست رو میخوام ولی با نگینای بنفش تا یه هفته دیگه هم میخوامش


-اتفاقا از این ست نگین بنفشم دارم تو مغازه پسرمه شما فردا بعدازظهر بیاین من براتون میارم


-مرسی آقا خیلی لطف کردین من فردا ساعت 5 اینجا هستم بیعانه هم میذارم که فروش نره


-باشه مشکلی نداره


کارت کشیدم رسید گرفتم اومدم بیرون خیلی خوشحال بودم رفتم خونه فردا باید میرفتم برای خودم کت وشلوار میخریدم.


تا بعداز ناهار تو شرکت موندم کارامو انجام دادم رفتم خونه ساعت پنج جلو طلا فروشی بودم


-سلام


-سلام آقا چند لحظه صبرکنید براتون بیارم


داشتم حلقه ها رو نگاه میکردم که صداشو شنیدم


-بفرمایید


جعبه رو گرفتم بازش کردم از همه زیباتر گوشواره های بلندش بود که یه تک نگین بنفش بینشون خودنمایی میکرد.


-ممنون لطف کردین


کارت کشیدم وبقیه پول رو دادم اومدم بیرون یه کت وشلوارم واسه خودم خریدم رفتم خونه دل تو دلم نبود که نیم ست رو رو بدنش ببینم
 
 
-چته شروین چرا اینقدر دستپاچه ایی
-کی من عمرن
-دارم میبینم
-خودتم میبینم آقا آبی
-راستی خودم شبنم رو میارما مامانت نفهمه
-نه برو خیالت راحت همه چی هماهنگ شده
ساعت 6 بود رفتم جلو آرایشگاه هیچکس جز شبنم تو آرایشگاه نبود زنگ زدم گفتم بگن بیاد پایین
خودم رفتم کنار ماشین وایسادم تا بیاد بالاخره اومدش شنل لباس رو انداخت بود رو دوشش کلاهشم روسرش بود رفتم جلو دستشو گرفتم وسایلاشو از دستش گرفتم در باز کردم سوار بشه وسایلشو گذاشتم تو صندوق عقب ماشین سوار شدم
-سلام خانم
-سلام
شنلشو از رو سرش برداشت وای خیلی خوشگل شده بود نمیتونستم پلک بزنم
-هوی خوردیم
-خانم اشتباه سوارشدی
-نه درست سوار شدم
-خب کلاه شنل رو بکش جلو
-قربونتون برم غیرتی شدین
-حالا غیرت نشونت میدم نوبت منم میرسه
باز این زبونشو تا حلقش داد بیرون درست نمیشه این رفتم تویه کوچه خلوت نگه داشتم
-چرا اینجا وایسادی
-میخوام بدزدمت
-مسخره
داشبورد رو باز کردم جعبه رو برداشتم همینجور داشت نگام میکرد شنلش باز کردم دادم دستش گردنبند که خودم بهش داده بودم تو گردنش بود بازش کردم
-داری چیکار میکنی
-هیش
جعبه رو باز کردم
-وای چیکار کردی آبتین این برای من؟
-نه
-پس برای کی
- برگرد تا بهت بگم
برگشت موهاشو زدم کنارانداختمش تو گردنش قفلشو بستم بعد گوشواره ها رو انداختم تو گوشش بعدم دستبند ظرافت تن شبنمم زیبایی اونا رو بیشتر کرده بود.
دستشو گرفتم تو دستم اروم بوسیدمش.
-مرسی آبتین خیلی قشنگه نمیدونم چی بگم
-بگو دوست دارم
-دوست دارم عاشقتم
-من بیشتر دوست دارم عشقم
شنل رو انداختم دورش و حرکت کردم ده دقیقه بعد رسیدیم تو باغ با هم رفتیم داخل شانس آوردیم مادرزن ندیدمون.
تو سالن پر از صدا آهنگ وشادی بود رفتم پشت نزدیک تریم میز به جایگاه رقص نشستم روی صندلی.چشم مادرزنم که به جمال ما روشن شد آخه من به این خوبی دلت میاد.داشتم میوه میخوردم عروس ودامادم اومدن وسط داشتن میرقصیدن. بقیه هم دور اونا میرقصیدن که مادرزن عزیز زد شبمون قهوه ایی کرد رفت.میگین چه جوری میگم بهتون.آهنگ قطع شد یه دفعه یه آهنگ ملایم پخش شد همه دو به دو با هم میرقصیدن شبنم داشت میومد بشینه مادرش با یه پسر سوسول اومد دست شبنم رو گذاشت تو دستش فرستادشون وسط کار خودشو کرد یه پوزخندم به من زد.نشونت میدم مادرزن صبر کن
خون خونمو میخورد پسره هرزه کامل چسبیده به شبنم حبرای تو هم دارم سالن تاریک شده بود. همه تو حال وهوای خودشون بودن لیوان نوشیدنیمو برداشت رفتم کنار خانمی که گوشه وایساده بود
-خانم افتخار رقص میدین
-البته
دستمو که به طرفش دراز کرده بودم و گرفت
رفتیم وسط
-وای من اینقدر محو شما شدم یادم رفت لیوان بذار رومیز یه لحظه منو ببخشید
رفتم کنارشبنم و پسر نوشیدنی رو کج کردم روکتش
-وای چیکار کردی
-ببخشید آقا ولی خودتون زدین به من
-شبنم جان من برم تمیزش کنم میام
آره برو تونستی بیا نکبت یه اشاره کردم به یکی از گارسونا لیوان رو برد دست شبنم رو گرفتم رفتم وسط یادم به اون زن افتاد برگشتم دیدم داره با یه نفر میرقصه خب بخیر گذشت. این وسط قیافه مادرزن دیدنی بود نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم والاآهنگ که تمام شد دست شبنم رو گرفتم بردم سرمیزم
-دیگه رقص بی رقص بانو
-چرا ؟
-خودت میدونی
-تکی چی؟
-اشکال نداره حالا اینجا بشین تا بیام
رفتم تو جایگاه رقص خانمه داششت میرفت بشینه
-شما افتخاررقص به من ندادید البته یه عذرخواهی بدهکارم بهتون مجبور بودم با اون خانم جوون برقصم وگرنه چون پای رقصشو از دست داده بود خفم میکرد
خندیدرفتیم وسط رقصیدیم آهنگ که تمام شد رفتم پیش شبنم
-ببین بخاطر عشق تو چیکارا میکنم
-اینقدر کارای خطرناک نکن حیفی
بعد از شام با عروس و داماد رقصیدیم آخرشب قبل از اینکه مادرزن بفهمه دست شبنم رو گرفتم رفتیم تو ماشین من تا بقیه بیان عروس و داماد رو همراهی کنیم.آی جاتون خالی بود وقتی کنار ماشین باباش ویراژ دادم مامانش شبنم رو دید.جلو خونه شروین شبنم رو دادم دست باباش از شروین و عروس خداحافظی کردم رفتم وقتی داشتم میرفتم با دستم یه بوس واسه عشقم فرستادم.
 
بالاخره خونه رو خریدم اونجایی که مد نظر مادرزن بود.امتحان دکترا دادم منتطر نتیجه هستم.دیگه نمیدونم چه بهانه ای دارن امروز میخوام برم باهاشون جدی حرف بزنم.ماشین رو پارک کردم جلو درشون زنگ در زدم.
-نعره شیران درنده خانه چوبی را خراب نمیکند
من از سکوت موریانه ها میترسم
باورم نمیشه چه اتفاقی افتاد هنوز تو شوکم جای سیلی شروین هنوز رو صورتمه چشمای گریون شبنم از جلو چشمام کنار نمیره.آخه چرا با من اینکارو کردن.تک تک لحظه ها مثل یه فیلم از جلو چشمام رد میشه.در که باز شد رفتم داخل هیچکس نیومد استقبال نه شبنم نه شروین رفتم داخل همه رو مبل نشسته بودن شبنم داشت گریه میکرد شروین سرش پایین بود پدرش عصبانی و مادرش با یه قیافه حق به جانب به من نگاه میکرد.
-سلام
یه دفعه شروین بلند شد چنان زد تو صورتم که لبم پاره شد
-خیلی نامردی آبتین ما به تو اعتماد کردیم این جواب اعتمادمون نبود
-چی داری میگی شروین
-چی میگم بیا خوب نگاه کن
بعد یه سری عکس از رو میز برداشت پرت کرد تو صورتم
خم شدم یکی رو برداشتم عکس من بود تا اینجا که مشکلی نداشت ولی یه دختر با آرایش غلیظ کنارم بود
عکس بعدی داشت منو میبوسید
و عکسای فجیع بعدی
-دروغ
-چی دروغه خودتم نمیشناسی تو عکسا
-شبنم تو که باور نکردی بخدا فتو شاپ
جوابمو نداد رفت تو اتاقش
-برو آبتین هرچی بازیمون دادی بس برو دیگه اسم شبنم رو نمیاری اینم وسایلایی که براش گرفتی
جعبه رو گذاشت تو بغلم دیگه جایی اونجا نداشتم رفتم تو حیاط برگشتم سمت اتاق شبنم داشت نگام میکرد خودشو کشید عقب دوباره باختم چرا من چرا همیشه باید تو اوج خوشبختی بدبختی رو با تمام وجودم حس کنم. اشکام بی اراده میومد پایین یقه لباسم خونی شده بود نمیدونستم دارم کجا میرم به خودم اومدم دیدم جلو داروالرحمه هستم. پیاده شدم رفتم پیش خانوادم پاهام پیش نمیرفت بالای سر قبرشون که رسیدم افتادم روی قبر پدرم گریه کردم داد زدم
-چرا تنهام گذاشتین که امروز اینقدر حقیر بشم کم آوردم بخدا چرا من نبردین خدا تا کی باید زجر بکشم تا کی اینقدر گریه کردم که همونجا بیهوش افتادم چشمامو که باز کردم دیدم تو یه اتاق کوچیک هستم بلند شدم یه پیرمرد کنار سماور نشسته بود.
-بهوش اومدی پسرم
-من اینجا چیکار میکنم
-بیهوش بودی رو یه قبر
بلند شدم که برم
-کجا ؟
-باید برم
-حالت خوب نیست
-خوبم ممنون
بازم به مرام غسال قبرستون
رفتم سوار ماشین شدم رفتم خونه نمیدونم اون عکسا از کجا اومده بود هر چی بود زندگیمو خراب کرد. هرچی زنگ زدم به شروین جواب نداد گوشی شبنمم خاموشش بود.تنها همدمم هومن بود چند روز از شرکت مرخصی گرفتم نمیدونستم باید چیکار کنم.افسرده شده بودم هومن میومد دنبال منو میبرد بیرون میترسید کار دست خودم بدم. پشت چراغ قرمز تو ماشین هومن بودم یه ماشین کنارمون بود صدای آهنگشو میشنیدم این روزا همه چی دست بهم میدن تا منو یاد شکستم بندازن
هی بهم میگی
میذارم میرم
من بهت میگم تنگ میشه دلم
حتی تو خوابم من نمیدیدم
بی وفا بشی بگی من میرم
اخه به کی بگم سنگ شده دلش
نمیدونم کی بود اومده تو دلش
از کجا بگم تنگ شده دلم
چراغ سبز شد هومن حرکت کرد ولی اون آهنگ مدام تو سرم بود
-میای بریم مسافرت؟
-کجا؟
-کیش
-نه
-چرا؟
-حوصله ندارم
-چون حوصله نداری میخوام ببرمت بخاطر من بیا خب
قبول کردم
-برات بلیط گرفتم عصر آماده باش
ساعت نه شب بود که هواپیما تو فرودگاه کیش نشست.پیاده شدیم. یه تاکسی گرفتیم رفتیم هتل ارم. اتاقی که گرفته بود یه اتاق دوتخته بود که پنجرهاش رو به خیابونای کیش باز میشد.پرده رو کشیدم از اون بالا به جزیره نگاه کردم
اینجا همیشه یه آرامش خاصی بهم میده مخصوصا شباش اون یه هفته ای که اونجا بودیم هومن هر کاری میکرد من از این حال و هوا بیرون بیاره نمیخواستم فکر کنه شکست خورده خودمو شاد نشون میدادم میخندیدم ولی تو دلم خون بود.همه جا رفتیم قبلا که با خانوادم اومدم همش دنبال مامان وآران تو پاساژا بودیم ولی حالا کسی نبود براش خرید کنم خودمم دل خرید نداشتم فقط جاهای دیدنی رفتیم کشتی یونانی کاریز شهر حریره دلفینا هر جا روحیمو عوض کنه ولی نکرد. آخرین شبی که اونجا بودیم کنار دریا رو صخرها نشسته بودیم با هومن فکر میکردم به زندگیم یکسال و نیم اومدم ایران تنها چیزی که نصیبم شد یه شغل ساده یه خونه یه ماشین یه شکست بزرگ تصمیم گرفتم رو پام وایسم دوباره من شرایط خوبی داشتم الان اگه دکترا قبول بشم شرایطم بهتر میشه.
مرخصیم تمام شد رفتم شرکت شروع کردم کار کردم کار کردم اینقدر تو کار غرق شدم که فراموش کردم چه به روزم آورده بودن بالاخره موفق شدم دکترا قبول شدم رفتم مصاحبه کردم قبول شدم.به کمک پدرهومن تو یکی از دانشگاه تدریس کردم. هم درس میخوندم هم درس میدادم هم کار میکردم راضی بودم
 
یه سال از اون ماجرا گذشته الان من یه جوون 29 ساله هستم با هزارتا تجربه خوب وبد که بیشترش بد.آپارتمانم رو فروختم یه زمین خریدم یه خونه ویلایی شیک ساختم نقشه اشو خودم کشیدم یه سانتافه مشکیم خریدم. حالا همه اون چیزایی رو که مادر شبنم میخواست دارم ولی دیگه نه احساس دارم نه حس جوونی.به خاطر موقعیتم کم خاطرخواه ندارم ولی من دیگه احساسی ندارم به کسی شریک بشم.
مادرجون یکماه پیش فوت کرد طبق وصیتش سهم مادرم رو به من دادن زیاد بود ولی دیگه به دردم نمیخورد این همه پول به دست آوردم تنها پناه بی ریای زندگیم از دست دادم.من همیشه خودش و وجودش رو میخواستم نه ثروتش
-استاد احتشام؟
برگشتم یه دختر بود چشمای عسلیش عجیب شبیه شبنم بود
-بله؟
-استاد من این قسمت پروژه ام مشکل دارم میشه کمک کنید؟
-حتما من فردا میام بیا دفترم
-باشه ممنون
سوار ماشینم شدم بعد از 1 سال چرا نمیتونم از یاد ببرمش رفتم توخونه در اتاق باز کردم عکس دونفره من وشبنم بزرگش کردم زدم تو اتاقم با همه بی وفایش دوسش دارم.
تو دفترم نشسته بودم اون دختر اومد .
-بیا داخل
-نمیخواد در ببندی بیا اینجا بشین
روبروم نشست مشکلشو بر طرف کردم رفت.از اون روز به هر بهانه ایی میخواست خودش بهم نزدیک کنه متنفر بودم از این رفتارا اسمش نگین بود یه مرفه بی درد که تحمل نه شنیدن ندارن.
-بله
-سلام استاد
-سلام کاری داری؟
-استاد راستش پنج شنبه تولدم میخواستم شما هم بیاید
-استادای دیگه هم هستن
-نه فقط شما
-پس لزومی نداره منم باشم با اجازه
-الو هومن کجایی؟
-جلو یونیتون
-اومدم
قرار بود با هومن یه شرکت بزنیم سرمایه نصف نصف ولی بخاطر مدرکم من مدیرعامل میشدم سود شرکت نصف میشد
رفتیم دفتر رو دیدیم چقدر همه چیز با 2 سال پیش فرق میکرد.اون خاطره ها برام سیاه و سفید بودن و اینی که جلوم بود رنگی همه چی رو آماده کردیم بهترین فضا و دکور شرکت ما شد یه شعبه از شرکت پدر هومن و این بهترین حمایت بود.
تو شرکت با مهندسا داشتیم رو یه پروژه کار میکردیم که گوشیم زنگ خورد شماره ناآشنا بود برام وصل کردم
-بله
-سلام استاد
-سلام شما؟
-نگین هستم
-امرتون
-میخوام باهاتون حرف بزنم
-در مورد؟
-احساسام
-من مهندسم روانشناس نیستم
-من دوستت دارم آبتین
-خانم لطفا حد خودتو بدون من خوشم نمیاد از این بچه بازیا دفعه بعد برخورد جدی میکنم.
تماس قطع کردم. خدروشکر یه مدت بود کاری به کارم نداشت چند روز بعد دوباره یه شماره نا آشنا به گوشیم زنگ زد فکر کردم نگین گوشیمو سایلنت کردم انئاختم تو ماشین رفتم تو شرکت عصر که سوار ماشینم شدم گوشیمو نگاه کردم کلی میس کال و اس ام اس برام اومده بود.همون شماره ناآشنا اس ام اس رو باز کردم
-سلام آبتین من مادر شبنمم .شبنم به کمکت نیاز داره من بد کردم نذار شبنم نابود بشه
دلم لرزید یعنی چی چه بلایی سر شبنم اومده بود.ماشین رو روشن کردم با سرعت رفتم سمت کوچه باغ جلو در ترمز زدم از صداش کلاغا از رو درخت پریدن.رفتم زنگ در زدم
-بله
-رفتم جلو اف اف منم خانم سمیعی
-درباز شد
با عجله رفتم داخل جلو در ورودی وایساده بود نفسم بالا نمیومد
-شبنم کجاست؟
-بیا داخل
با نگرانی رفتم هیچ چیز عوض نشده بود
-بشین تا بیام
نشستم بعد از چند دقیقه اومد یه بسته دستش بود گذاشت رو میز
-من میبخشی
-نه هیچوقت
-ولی من برات میگم من اشتباه کردم زندگی دخترمو خراب کردم.من نمیخواستم سمیه عروسم بشه از خانواده ما نبود واز طبقه ما نبود ولی اشتباه کردم همون پسرمو خوشبخت کرد. من خیلی رو فکر شوهرم کار کردم نذاره شروین سمیه رو بگیره ولی با یه جمله تو همه چی بهم ریخت مجبور شدیم بریم خاستگاریش من کینه تو رو به دل گرفتم.فکر نمیکردم شبنم نابود بشه هرکاری کردم نذارم بهم برسین.اون عکسارو من دادم یه نفر فتو شاپ کرد.ولی شبنم باور نمیکرد اینقدر دلیل و مدرک آوردم تا باورش شد.خوشحال بودم که انتقاممو از تو گرفتم احمقانه فکرکردم. هر روز یه خاستگار براش میومد همه رو رد میکرد.تا یه هفته قبل یه عکس دیگه از تو فتو شاپ کردم که عروسی کردی.
-چیکار کردی وای خدا
-فرداشبش خاستگار براش اومد قبول کرد.
-شبنم کجاست؟
-دوشب پیش عکسای اصلی رو دید فهمید همش دروغ بوده .همه چی رو شکست با حال خراب زد بیرون نمیدونیم کجا رفته دو روز هیچ خبری ازش نداریم.
-چیکار کردی الان راحت شدی دیگه کیو بدبخت کردی من یا دخترت
دیگه حرفی نمونده بود خواستم از در برم بیرون در باز شد شروین بود بی تفاوت از کنارش رد شدم دستمو گرفت
-آبتین ... جوابمو نمیدی فهمیدی همش دروغ بود همه گول خوردیم همه تاوان دادیم
دستمو کشیدم رفتم بیرون از همتون متنفرم
باید فکر کنم ببینم کجا رفته دختر دیونه خب میومدی پیش خودم من که همیشه عاشقت بودم بهم میگفتی گول خوردی همونجا رو پله های نشستم سرمو گرفتم تو دستم یکی کنارم نشست شروین بود
-کجاها دنبالش گشتین؟
-همه جا بیمارستان پزشک قانونی کلانتریا
-خونه اقوام نرفته؟
-نه
- گوشیش خاموشه
-نبرده گوشیشو
بلند شدم از خونشون زدم بیرون .همه فکرم همه ذکرم شده بود شبنم نمیدونستم کجاست نگرانش بودم زدم به دل جاده نمیدونستم کجا دارم میرم فقط رفتم به جایی رسیدم که تا چشم کار میکرد بیابون بود. پیاده شدم دستامو باز کردم خدا رو صدا زدم
-خدا کمکم کن کمکم کن کمکم کن من شبنم رو میخوام سالم مثل همیشه خوشحال خدااااااااااااااااااااااا اااااااا
 
 
-کجایی شبنم


تورا در کدامین کوچه ی این شهر جویا باشم.جایی نمانده بود که باهم نرفته باشیم.کجارا بیشتر دوست داشتی؟ نمیدانم



یه هفته هست که از شبنم هیچ خبری نیست.دارم دیونه میشم .هیچ جا فکرم نمیرسه همه خاطراتمون میاد جلوم تمام لحظه های با هم بودنمون یعنی الان کجاست داره چیکار میکنه ؟تو فکر بودم گوشیم زنگ خورد شروین بود


-بله خبری شد


......شروین چرا حرف نمیزنی


-از پزشک قانونی زنگ زدن باید برم شناسایی


مهر های کمرن تیر کشید نفسم بالا نمیاد نه دروغه شبنم من اونجا نیست نمیدونم چه جوری خودمو رسوندم اون آدرسی که شروین داد.شروین جلو پله ها نشسته بود داشت گریه میکرد.نه باورم نمیشه همونجا کنار ماشین نشستم.


-اومدی آبتین


-خودش بود؟


-هنوز نرفتم داخل


-پس چرا گریه میکردی؟


-میترسم


مرتیکه احمق بیشعور من سکته داده میگه میترسم


رفتیم داخل نذاشتن من برم فقط برادرش رفت داخل هر ثانیه برام کشنده بود.بالاخره اومد رنگش مثل گچ شده بود همونجا کنار دیوار نشست دویدم طرفش یا خدا کمکم کن


-شروین توروخدا حرف بزن شروین


-نبود


خدا خدا خدا خدا شکر



یکماه گذشت هنوز خبری نیست همه سرشون به کار خودشون گرم و منتظر یه خبر یه نشونه از شبنم .تو دفترم نشسته بودم از دفتر مرکزی تماس گرفتن پدر هومن باهام کار داشت.کارم که تمام شد رفتم پیشش


در زدم رفتم داخل


-سلام


-سلام پسرم خوبی


-ممنون شما خوبی


-منم خوبم


-چه خبرا ؟


-هیچی هنوز


-خدابزرگه راستش یه ماموریت دارم برات


-بفرمایید باید با هومن برید عسلویه یه قرار داد تنظیم کنید با شرکت ... پیش آقای رفعت


-باشه مشکلی نیست کی باید بریم


-هرچه زودتر بهتر


دو روز بعد با هومن رفتیم عسلویه اینجام پر از خاطره بود برام رفتیم هتل استراحت کردیم بعد رفتیم شرکت همه چی مثل قبل بود بهرامم هنوز اونجا بود خیلی خوشحال شدم از دیدنش ازدواج کرده بود با خانم احمدی ولی خانم احمدی دیگه اونجا کار نمیکرد تو خونه مراقب بچشون بود.قرارداد رو تنظیم کردیم وقت رفتن بود. دلم هوای خلیج رو کرده بود با هومن رفتیم اونجا چشمامو بستم یه نفس عمیق کشیدم چشمامو باز کردم برگشتم طرف هومن که پشت سرم بود


باورم نمیکردم اون اینجاست چند قدمی من داره قدم میزنه خودشه مطمئنم هومن از بهت من برگشت. اون شبنم رو ندیده بود عجیب بود براش من به دختری اینجوری زل بزنم.شبنم داشت میرفت باز ازم دور میشد نباید وقت از دست میدادم


دویدم طرفش چند قدمیش بودم


-شبنم


وایساد باز حرکت کرد


-شبنمم


ایندفعه برگشت اونم با ناباوری بهم نگاه میکرد


-کجا رفتی شبنم نگفتی من بی تو میمیرم


رفتم جلو صورتش لمس کردم دستاشو گرفتم خودش بود واقعی کشیدمش تو بغلم –شبنم حرف بزن


-منو ببخش آبتین بدکردم وقتی فهمیدم طاقت نداشتم تو چشمات نگاه کنم اومدم جایی که پر از خاطره خوب از من وتو بود


-شبنم تو شبنم منی شبنم عشقمی من میدونستم یه روز میفهمی من خیانت نکردم یه روز برمیگردی فهمیدی چرا برنگشتی


-ترسیدم قبولم نکنی


-دیونه دیونه مگه تو به من اعتماد نداری


-نه



یکماه بعد


جلو در آرایشگام منتظر عروس خوشکلم هستم بالاخره اومدش


فرشته کوچولوی دوست داشتنی همیشه نگات پاک ومعصوم دستشو گرفتم


-سلام خانوم


-سلام آقا


-افتخار میدین


درباز کردم کمکش کردم نشست.خودمم سوار شدم نگاش کردم لبامو گذاشتم رولبش.رفتیم خونه پدر شبنم مراسم عقد اونجا بود.فامیلای نزدیک منم اونجا بودن عسلم بود با نامزدش رفتیم تو اتاق عقد ببین سمیه چه کرده ایول سلیقه


-عروس خانم برای بار سوم وکیلم


-عروس زیر لفظی میخوااد


-شبنم من یادم رفته زیر لفظی بگیرم چیکارکنم


-میکشمت


-بیا عروس شوخی کردم یه جعبه از جیب کتم بیرون آوردم گذاشتم تو دستش بازش کرد یه انگشتر با نگین کبود یه یادگاری از مادرم


-عروس خانم وکیلم


-بله


آخرشب بود دیگه از خستگی نا نداشتیم از اولش با هم رقصیدیم تا آخرش


-شبنم


-بله


- یه بار بگو جانم تو دلم موند


-باشه


شبنم


-جانم


-بیا فرار کنیم برای عروس برون از دست مامانت


-نخند دختر لوس


تو خیابونیم با شروین و هومن کورس بستیم از تو آیینه ماشین پدر زن رو دیدم مادرزنم کنارش آروم رفتم برسن بهم. ویراژ رفتم مادرزن نگام کرد ولی با ی لبخند مادرانه ایول عاشقشم




-شبنم


-بله


-بگو جانم


-جانم


-بچه خودشو کثیف کرده


-خب بشورش


-چشم
 
 
 
پایان