سامیار
من موندم این بابا چه گیری داده به من که این مهمونی بیام.من چرا باید مهمونی نمیدونم چیکاره ام بیام وبابا تازه 1 هفته اس از فرانسه اومدم میخوام استراحت کنم.امروزم فقط به اصرار بابا رفتم دانشگاه.
مامان در رو باز کرد و گفت:بدو عزیزم وگرنه دیر میرسیم.ساناز تاحالا کلی زنگ زده.
-باشه.الان میام.
برای اخرین بار خودم رو تو ایینه نگاه کردم.چشم های عسلی و موهای قهوه ای روشن.با دماغ متوسط.کلا خیـــــــلی خوشکلم.اوه!جای جسی خالی که بگه نگاه چقدر خودش رو تحویل میگیره.اخی گفتم جسی،دلم براش تنگ شد.
دستی به لباس ابی کمرنگم کشیدم و اومدم بیرون و با مامان و بابا راه افتادبم به سوی خونه ی ساناز.یا همون دخترعمه ی بابام.
بابا تو پارکینگ خونه ی عمه اینا پارک کرد و بعد یه سمت در ورودی رفتیم.با ورود ما عمه و شوهر عمه و ساناز و سپهر به سمت ما اومدن.بعد از سلام و کلی قربون صدقه رفتن بالاخره راضی شدن مارو ول کنن و بزارن ما یه نفسی بکشیم و وارد خونه بشیم.
خونه ی بزرگی بود که ته سالن مبل بود که بزرگا نشسته بودن ودور و اطراف میزهای کوچیک بود که جوونا وایساده بودن و باهم حرف میزدن.یه راهرویی داشت که میرفت طبقه بالا.داشتم نگاه اطراف میکردم که چشمم خورد به دو تا دختر که داشتن باهم از پله ها میومد پایین.یکیشون که موهای بلوند داشت، با همه تو اون جمع فرق داشت.لباسش از بقیه پوشیده تر بود و کلا یه جذبه ی خاصی داشت.سپهر یکی زد تو پهلوم و گفت:خوردیش.بسه دیگه.
نگاه تندی بهش کردم که فکر کنم بدبخت سکته رو زد اخه همیشه جسی بهم میگفت چشات سگیه حالا یعنی چی رو منم نمیدونم. بهش و گفتم:این کیه؟
-اونی که لباس دکلته ی کالباسی پوشیده النا است،اون یکی که لباسش پوشیده تر و ابیِ اسمش الیکا خانومه.که با الیکا خانوم دو سال از النا بزگتره.اونم مثل تو های کلاسِ و تا 12 سالگی پیش مامان بزرگش تو لاس وگاس بزرگ شده.
-اها.اون پسره که داره میاد سمتشون کیه؟
سپهر:اون ایلیا برادشونه.یک سال با الیکا خانوم اختلاف سنی داره.حالا اینا رو بی خیال شو میخوای بریم باهاشون سلام و علیک کنیم.
-من مشکلی ندارم.فقط تو اینقدر ور زدی نگفتی اینا چی کارتن؟
سپهر:دخترعموهام.
باهم به سمتشون رفتیم.مارو نگاه به چه روزی به خاطر این فوضولی هام افتادیم.داریم یواشکی درباره ی یه تا ادم پچ پچ میکنیم.دقیقا مثل زن ها. قیافه این دختر مو بلونده که حالا فهمیدم اسمش الیکا است خیلی برام اشنا بود.
قبل از اینکه بهشون برسیم سپهر اروم گفت:این الیکا خانوم خیلی حساسه.باهاش دست نده و اسمشم بدون پیشوند با پسوند صدا نکن وگرنه...
دستش رو به علامت مردن روی گردنش کشید.از کارش خندم گرفت.بهشون که رسیدیم دختره الیکا پشتش به ما بود و داشت با یکی حرف میزد.ایلیا با سپهر مردونه دست داد و بعد مارو بهم اشنا کرد.بعدشم با النا.النا خیلی دختر بانمکی بود.ازش خوشم اومد.
و در اخر نوبت رسید به الیکا.
النا برای اینکه الیکا متوجه ما بشه یکی زد پشت پاش که باعث شد الیکا برگرده.
اِه؛اینکه الیکا تو دانشگاه خودمونه.گفتم چرا اینقدر قیافش اشناست.اونم منو به جا اورد ولی اینجور که به نظر میومد اصلا جا نخورد چون نگاهش رو ازم گرفت و عصبانی نگاه النا کرد و به اینگلیسی چند تا فحش بالای 18 سال بهش داد.بدبخت النا. من اگه جاش بودم یکی میخوابوندم تو گ.شش.دختره ی از خود راضی.خیب میخواسته متوجهت کنه که یه ادمی اینجا وایساده.ولی انگار واسه ی النا اینا عادی بود چون وقتی حرفش تموم شد گفت:فهمیدم خارجکی هستی.
ایلیا چشم غره ای به النا رفت.ولی حتی نیم نگاهی به الیکا نکرد.سپهر گفت:الیکا خانوم ایشون سامیار هستن.که گفتم....
الیکا دستش رو اورد بالا به علامت اینکه دیگه حرف نزن.و گفت:اول از همه خودشون زبون دارن و می تونن حرف بزنن و دوم اینکه ایشون رو می شناسم.
با این حرفش ایلیا پوزخندی زد.
دستم رو جلو اوردم و گفتم:خوب خودتون میدونید سامیار هستم.تو هم باید الیکا باشی
یه نگاهی الیکا بهم کرد که نزدیک بود سکته رو بزنم و گفت:کسی به شما ادب یاد نداده؟
بعدشم دستم رو بی پاسخ گذاشت و روشو برگردوند و رفت.
اوه چه گند اخلاقه با یه من عسلم نمیشه خوردش.با خودش فکر کرده کیه؟اروم دستم رو اوردم پایین و خودم رو سرگرم صحبت کردن با ایلیا والنا شدم.
تا شب الیکا رو فقط چندبار دیدم.همشم با ساناز بود.خیلی ها هم بهش رقص دادن ولی اون قبول نکرد و مثل برج زهرمار نشسته بود و داشت جوونا که می رقصیدن رو نگاه میکرد.
منم مهربون گفتم برم بلندش کنم برقصه میترسم بِترشه.رفتم سمتش و دستم رو سمتش دراز کردم و گفتم:افتخار میدین الیکا خانم؟