ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و اومدم بیرون.ساعت 3 بود.پس هنوز وقت داشتم.اکثرا مهمونی عمو اینا ساعت 6 بود.تا در خونه رو باز کردم اِسچتزی(سگم) پرید جلوم و پارس کرد.منم بغلش کردم و رفتم تو خونه.النا اومد سمتم و گفت:این اسچتزی دوباره اومد تو بغل تو بدش من.
-عمرا.سگ خودمه
-خیلی بدی الی.
-النا چند بار گفتم من رو الی صدا نکن من اسم دارم و اسمم الیکا است.حالا هم برو کنار میخوام برم تو اتاقم اماده بشم.
لبش رو اویزون کرد و گفت:اگه نرم؟
-مالدیتو(به اسپانیایی یعنی لعنتی)نگاه کیا رو جلوی ادم میذارن.برو کنار النا کار دارم.
النا:دوباره جو خارجیش گرفت.فهمیدم خارج رفته ای.
دیدم اگه به حال خودش بزارم واسم تا سه ساعت ور میزنه واسه ی همین زدمش کنار که دادش در اومد منم اهمیتی ندادم و رفتم سمت اتاقم.رفتم و پریدم تو حموم داخل اتاقم و یه حموم حسابی رفتم.
داشتم موهام رو خشک میکردم که رویا اومد تو اتاق.یه لباس مجلسی قرمز خوشکلم دستش بود.لباسرو گذاشت روی تختم و گفت:اینو واسه مهمونی امروز میپوشی.فهمیدی؟
خودم رو مظلوم کردم وگفتم:مامان......
وسط حرفم پرید و گفت:چندبار گفتم به من نگو مامان.
دوباره خودم رو مظلوم کردم و گفتم:باشه.رویا جون.تو که میدونی من همچین لباس هایی نمی پوشم.
-الیکا، پسرِپسر دایی ساناز که تازه از فرانسه اومده هم هست و تو باید اونجا بدرخشی،فهمیدی؟
و بدون اینکه منتظر جواب از من بشه از اتاق رفت بیرون.اوه!رویا تا کجا ها رفته به من چه پسرِپسر دایی دخترعموم از فرانسه اومده.چه چیزها میگن.
فرد مذهبی نیستم که جلوی دیگران روسری سرم کنن ولی خب اجازه نمیدم پسرها از یه حدی جلوتر بیان.
بدون توجه به لباسی که رویا برام گذاشته بود کمدم رو باز کردم و به شلوار سفید و به بلوز استین سه ربع ابی اسمونی برداشتم و پوشیدم.که روی یقه اش کار شده بود و خیلی خوشکل بود.یه کفش سفید و ابی عروسکی پوشیدم .موهام کوتاه بود پس فقط با اسشوار حالت دادم بهشون و یه شنل انداختم رو شونه هامو اومدم بیرون.هم زمان با من ایلیا هم از اتاق خارج شد.اخی قربون دادش گلم برم نگاه چه تیپ دخترکشی زده.اصلا خودم میرم براش خواستگاری.نگاه صورتش کردم که دیدم اخم هاش رو کرده توهم داره نگاهم میکنه.بعدشم سرش رو مثل گاو انداخت پایین رفت.بابا غلط کردم عمرا برم خواستگاری برای این.......با یه من عسلم نمیشه خوردش.بدبخت زنش.بی خیال ایلیا شدم و رفتم تو هال پیش ایلیا نشستم.5 دقیقه ای مگس پروندم دیدم داره خوابم میگیره از این ایلیا هم بخاری بلند نمیشه.پس شروع کردم به بازی کردن با اسچتزی.
چند دقیقه بعدهم رویا و پدرم و النا هم پشت سرشون اومدن. با اومدن پدر من و ایلیا از جامون بلند شدیم.رویا رو کرد به من گفت:مگه بهت نگفتم اون لباسرو بپوش.بدو برو عوضش کن.
-رویا من میخوام این طوری بیایم.اینجوری راحت ترم.
رویا:نگاه النا.مثل یه ستاره می درخشه ولی تو چی؟
سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد.پدرمم که در نقش نخودسیاه بودن.رویا دوباره شروع کرد به سرکوفت زدن به من.که النا از من سرتره.البته من از نظر ظاهر خوشکل تراز النا بودم.من به خانواده ی پدرم رفته بودم و النا به خانواده ی رویا.واسه ی همین رویا بیشتر طرفداری النا میکرد.حالا بی خیال وضغ ظاهری بشیم.
رو کردم به پدرم و گفتم:پدر اگه اشکالی نداره من با ماشین خودم میرم.
پدر هم باشه ای گفت و منم اسچتزی رو سپردم دست صوفیا(خدمتکار خونمون)و رفتم سمت ماشینم و پیش به سوی خونه ی عمو.تا این پسرِپسردایی دخترعموی لوسم رو ببینم که همه واسش دست و پا میشکنن.بابا فهمیدم بچه فرنگ رفته است.منم فرنگ رفته ام،ناسلامتی من تا 12 سالگی تو لاس وگاس بزرگ شدم ولی کسی اینجوری واسم نکرد.اخی گفتم لاس وگاس،دلم برای جازمین و جَک تنگ شده.یادش بخیر اون روزها.
بعد از 5 دقیقه به قصر عمو اینا رسیدم.خودم رو تو ایینه نگاه کردم ،چشم های مشکی که منو شبیه به ایرانیا میکرد و موهای بلوند که تو نور رنگش شبیه طلایی میشه .دماغ خدادادی عملی و لب های کوچیک.با پوست سفید.خیلی بدجور نبود که ادم رو بزنه ولی خوب باعث میشد جذاب تر بشم.
رژلبم رو تجدید کردم و برای خودم یه بوس فرستادم و رفتم تو خونه.