با باز شدن در و اومدن مادربزرگ جمشید حس کردم خیلییییییییییییییی برام اشناست انگار قبلا یه جایی دیده بودمشششششششششششش

مات و مبهوت نگاش میکردممممممممممممم

مهمونا اومدن و نشستن 

کاوه : خوب بریم سر اصل مطلب

مادربزرگ جمشید: اقا کاوه نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من این نوه رو با تمام وجود بزرگ کردم از چهار سالگییییی

هم براش مادر بودم هم پدر هم مادربزرگ هم پدربزرگ

بهتون قول میدم که میتونه ساناز خانومو خوشبخت کنه 

محیا: امیدواریم

- خوب نظر شماچیه اقایه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محیا: بابا با شمان

از شوک در اومدم هرچی فکر کردم نفهمیدم این زن کیه

- ا راستش من که کاره ای نیستم مبارک باشه

محیا: اختیار دارید اقاجون

- پس مبارکه 

ساناز نقل باچایییییییی اورد و بعد از گذاشتن قرار مدارای عروسی 

خونه رو ترک کردند

فکرم خیلیییییییی مشغول بود یعنی اون زن کی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیخیال شدم رفتم کمک محیا

صبح با صدای ساناز از خواب بیدار شدم

اقا جون ببیدار شید بیدار شید دیگههههههههههههه

- چشم نوه ی گلم بیا پاشدم چیکارم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- اقا جون اقا جمشید ما رو امروز دعوت کردن بریم خونشن تو باغشون نههار دعوتیم

- خوب که چی

- ا اقا جون خو شمام دعوتیددیگه 

- خیله خوب میام

- پس پاشید دیگه ساعت یک بعد از ظهره

- یه روز تعطیل اومدم بخوابماااااااااااااااااا

- اقا جوننننننننننننننننننننننن

- باشه بابا اومدم

به یه باغ بزرگ رسیدیم
جمشید و مادر بزرگش اومدن استقبالمون 

با دیدن اون زن دوباره یه حسی شدم احساس میکردم میشناسمش 

ولی نمیدونستم کیههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

بعد از استقبال همه دور  باغ جمع شدیم 

لواشک هاییی که نگار خانم درست کرده و بود و خوردیم

اون قدر لواشک  و تو دستم نگه داشتم که مجبور شدم برم دستمو بشورم 

ببخشید اقا جمشید 

- بله

- من کجا میتونم دستامو بشورم 

برید تو ساختمون کنار پذیرایییییییی

- ممنون

وارد ساختمون شدم

داشتم از پذیرای رد میشدم که یه دفتر رو میز دیدم

جلدش کنجکاوم کرد توشو باز کنم

نوشته بود

نگارمن

از کودکی عاشق هم بودیم من و پسرم خالم سهرابببببببببببب ..........

دفتر و بستم 

پس اون زن نگاررررررررررررررررررررررررر بود نگاررررررررررررررررررررمن

بدون وقفه از ساختمون اومدم بیرون

و بلند صداش زدم نگاررررررررررررررررررررررررررر

همه برگشتن و نگاه کردم 

نگار دستپاچه نگام کرد انگار منم برا ی اون اشنا  بودم

منم سهراب....................

( حالا قسمت های نگارههههههههه)

(نگار)

خودش بود عشقم سهرابم بود منم به دنبالش فریاد زدم سهراب................

باورم نمیشد عشقم  ........... همه ی زندگیم پدر بزرگ عروس نوم بود

اونقدر حول و دستپاچه بودم که از هوش رفتم....................................

وقتی به هوش اومدم خودمو رو تخت بیمارستان کنار سهراب دیدم

- سهراب.... سهراب

سهراب اومد کنارمو گفت

- نگار ..... نگار 

تو من و داغون کردی وقتی مادرم گفت منو نمیخواهی اولش باور نکردم ولی وقتی تو رو تو لباس عروس کنار بهروز دیدم منو ببخش که به عشقت 

شک کردم ولی نگار من دنبالت بودم حتی به خاطر تو خود کشی کردم

حافظمو از دست دادم ولی به لطف خدا دوباره برگشت

و..............( بچه ها کل قصه ی زندگیشو میگه)

ولی نگار وقتی اون دفتر و خوندم و فهمیدم تو چی کشیدی از خودم بدم اومد

بی اختیار اشک از چشمام جاری شد

نگار من هیچوقت تو رو فراموش نکردم

ولی ستایش .... ستایشم عشق زندگیم بود ولی من لایقش نبودم

اینو فهمیدم که هرکی اسمونیه لایق ستایــــــــــــــشششششششه

حالا نگار خانم حاضری فراغمون وصال بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خنده ای کردم و گفتم سر پیری و معرکه گیری اقا سهراب

خندید و گفت مهم دله که باید جوون باشه

دو روز بعد از مرخص شدنم مراسم عقد کنون جمشید و ساناز برگزار شد.

خیلییییییییییییییییییی خوش گذشت برای هر دو شون ارزوی خوشبختی کردم

یک هفته از مراسم عقد کنونشون گذشت تو باغ نشسته بودمو کتاب میخوندم

زیور اومدو گفت: خانم اقا سهرابن

زود گفتم : بهشون بگو بیان

سهراب اومد تو نگاهی کرد و گفت به به نگار من به مکتب نرفتو خط ننوشت به غمزه مساله اموز صدر مدرس شد

خندیدم خوب اقای دکتر چه خبرا از این ورا

سهراب: راستش نگار اومدم ببرمت تا عقد کنیم

- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه الکیه بزار اول به بچه ها بگ

- نمیخواد همه تو محضر منتظرن

- سهرااااااااااااااااااببببببببببببببببب

- پاشو پاشو یه لباس شیک بپوش که همه منتظرن

حاضر شدم تا با سهراب بریم محضر

همه بودن سلام جمعی دادم و جواب جمعی شنیدم 

عاقد اومدو خطبه رو خوند 

خانم نگار عطاری ایا وکیلم شمارا به عقد دائم اقای دکتر سهراب جمیلی در بیاورم

من: با اجازه ی جمع 

بعـــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه



و این است وصاله فراغه نگار و سهراب


پایان