نگار من14
- اره اقا جون پسر خوبه با مادر بزرگش زندگی میکنه
- پس خواستگارای امشب چییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- نمیدونم میشه خودتون به مامان بگید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- بذار ببینم چیکار میتونم بکنم
- ممنون اقا جون دوستون دارم عاشقتونم
- اینارو که باید به اقاجمشییید بگییییییییی
- ا اقا جون
- خیلییییییییییییی خوب من رفتم
- به سلامت
باورم نمیشد ساناز م یه روز عاشق بشه عاشق یه اقا دکتر
هه مثه ستایششششششششششش
محیا بابا بیا بشین کارت دارم
- جانم بابا
- زنگ بزن و کنسل کن امشبو
- چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خبرنداری دخترت عاشق شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساناز و عشق شوخی نکن بابا
- شوخی چیه زنگ بزن و امشب و کنسل کن
- چشم
- اون چشمت بیبلا
یک هفته از اون روز گذشت قرار شد محیا و کاوه برن و با مادربزرگ جمشید صحبت کنن میخواستن من و ببرن که مخالفت کردم
محیا و کاوه راضی برگشتند
محیا: خانواده ی اصیلییییی بودن خوشم اومد پسره که هم دکتره هم خوشتیپ و قیافه
کاوه: مادربزرگش میگفتوقتی 4 ساله بوده پدر و مادرشو از دست داده
من: که پسندیدید خوب مبارک باشه ایشاالـــــ.........
محیا : ایشاالـــــ..............
- خوب اقا جون قراره فردا بیان خونمون تا قرار مدارارو بذاریم و ایشاالله بعد از تموم شدن درسشون هم عروسی بگیریم هم جشن فارغ التحصیلی
من: پس مبارکه ساناز خانم بدو یه شیرینی نقلی نباتی بیار دهنمونو شیرین کنیم
ساناز: چشـــــــــــــــــم
بعد رفت و نقل اورد خیلییییییییییی چسبید
فردا زود تر از مطب اومدم و یه دوش حسابی گرفتم و یه تیپ پیرزن کش زدمو حاضر شدم
محیا: بابا ترکوندیندا بهبه چشم نخوریید حالا
من: نترس دختر بادمجون تهرانم داداش بدمجون بمه افت نداره
ساناز : مامان اسفند دود کن
محیا: چششششششششششششششششم
چیزی به اومدن مهمونا نمونده بود همه حاضر بود با صدای زنگ در کاوه رفت که در و باز کنه
چیزی نمونده بود که جمشید و مادربزرگشو ببینم.......................