- تو مطمئنی 

- اره اقا جون پسر خوبه با مادر بزرگش زندگی میکنه

- پس خواستگارای امشب چییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- نمیدونم میشه خودتون به مامان بگید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- بذار ببینم چیکار میتونم بکنم

- ممنون اقا جون دوستون دارم عاشقتونم

- اینارو که باید به اقاجمشییید بگییییییییی

- ا اقا جون

- خیلییییییییییییی خوب من رفتم 

- به سلامت

باورم نمیشد ساناز م یه روز عاشق بشه عاشق یه اقا دکتر 

هه مثه ستایششششششششششش

محیا بابا بیا بشین کارت دارم

- جانم بابا 

- زنگ بزن و کنسل کن امشبو

- چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- خبرنداری دخترت عاشق شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساناز و عشق شوخی نکن بابا

- شوخی چیه زنگ بزن و امشب و کنسل کن 

-  چشم

- اون چشمت بیبلا

یک هفته از اون روز گذشت قرار شد محیا و کاوه برن و با مادربزرگ جمشید صحبت کنن میخواستن من و ببرن که مخالفت کردم

محیا و کاوه راضی برگشتند

محیا: خانواده ی اصیلییییی بودن خوشم اومد پسره که هم دکتره هم خوشتیپ و قیافه 

کاوه: مادربزرگش میگفتوقتی 4 ساله بوده پدر و مادرشو از دست داده

من: که پسندیدید خوب مبارک باشه ایشاالـــــ.........

محیا : ایشاالـــــ..............

- خوب اقا جون قراره فردا بیان خونمون تا قرار مدارارو بذاریم و ایشاالله بعد از تموم شدن درسشون هم عروسی بگیریم هم جشن فارغ التحصیلی

من: پس مبارکه ساناز خانم بدو یه شیرینی نقلی نباتی بیار دهنمونو شیرین کنیم

ساناز: چشـــــــــــــــــم 

بعد رفت و نقل اورد خیلییییییییییی چسبید

فردا زود تر از مطب اومدم و یه دوش حسابی گرفتم و یه تیپ پیرزن کش زدمو حاضر شدم

محیا: بابا ترکوندیندا بهبه چشم نخوریید حالا

من: نترس دختر بادمجون تهرانم داداش بدمجون بمه افت نداره

ساناز : مامان اسفند دود کن 

محیا: چششششششششششششششششم

چیزی به اومدن مهمونا نمونده بود همه حاضر بود با صدای زنگ در کاوه رفت که در و باز کنه 

چیزی نمونده بود که جمشید و مادربزرگشو ببینم.......................