نگار من 12
بعدهم گوشی رو پرت کردم
دو روز گذشت هیچ کس نیومده بود ملاقات
پرستار اومد تو و گفت: اقای دکتر تا عصر مرخص میشید
بعد هم یه سرم وصل کردو رفت
عصر از بیمارستاتن اومدم ببیرون دربست گرفتم و رفتم خونه
من دارم درست میبینم
مثه جت از ماشین پریدم بیرون
تمام خونرو پارچه ی مشکی زده بودن
ییعنییییییییی چی شده
رفتم تو همه با دیدنم بهم تسلیت میگفتم
اعلامیه فوت مرحومه ستایش.......
حس کردم دنیا رو سرم خراب شد
با تمام وجود فریاد زدم ستــــــــــایِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــش
با زانو هام رو زمین افتادم
مادر اومد سمتم
سهراب ستایش مرد ستایش رفت
-چرا مادر اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق تو داغونش کرده بود نفرت تو دیوونش توراه برگشت تصادف کرد و برای همیشه از پیش مارفت
-محیا کجاست
- میخوای کجا باشه شب تولدش با مرگ مادرش به پایان رسیده
حالم دست خودم نبود با تمام وجود ستایشو صدا میزدم و گریه میکردم
حالم از خودم بهم میخورد
من مقصر بودم
من باعث مرگ ستایش شدممممممممممممممممم
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بعد از مرگ ستایش حوصله ی هیچیو نداشتم نگهداری محیا دست مادرم ومادر ستایش بود از خونه بیرون نمییومدم افسردگی شدیدی گرفته بودم
از یه طرف دلم هوای نگارو کرده بود از یه طرف عقلم میگفت مقصر مرگ ستایش منم
سرم و روبالش گذاشتم و زار زدم
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چی میشد اگه ستایش و دوباره میدیدم اونقدر گریه کردم که از هوش رفتم
- سهراب
- ستایش خودتی ما تو این باغ چیکار میکنیم مگه تو
- سهراب گوش کن تو مقصر نیستیییییییی قسمت من مرگ بوده عزیزم
تو مقصر نیستیییییییییی
سعی کن من و فراموش کنیی و به نجات انسان ها فکر کنیییییییی
از خواب پریدم
ستایش ستایش
با حرف هایی که ستایش تو خواب زده بود بی اختیار اشکام جاری شد
تصمیم گرفتم که درسمو ادامه بدم تصمیم گرفتم به حرف های ستایش گوش بدم
تصمیم گرفتم نگاررررررررررررررو فراموش کنم