نگار من11
خیلی خوشحال بودم همه چیزو مدیون ستایش بودم
7 سال گذشت عشق من و ستایش روز به روز بیش تر و بیش تر میشد
امروز تولد دخترم محیاست داره میره تو 4 سال
من ستایش کلی تدارک دیده بودیم تا یه جشن حسابی برای محیا خانم 4 ساله بگیریم
همه دوست و اشنا رو دعوت کردیم قرار بود کیک و مادرم درست کنه
چیزی به اومدن مهمونا نبود رفتم بالای چهار پایه که بادکنک هارو به سقف اویزون احساس کردم زیر پام خالی شد
و دیگه هیچی نفهمیدممممممممممممممم
چشمامو باز کردم همه ی زندیگیم از جلوی چشمم گذشت
نگار......... نگارررررررررررررررررررررر
با فریاد نگارو صدا زدم
ستایش اومد تو چشماش خیس بود
صداش زدم: نگارررررررررررر کجاست
ستایش: سهراب خواهش میکنم یه دقیقه گوش کن
- گفتم نگار کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا به من هیچی نگفتی تا دیدی حافظمو از دست دادم خواستی ازم سوء استفاده کنی اره اره بگو نگارمن کجاستتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ستایش: سهراب عزیزم تو به خاطر نگار حافظتو از دست دادی
تصمیم گرفتیم چیزی به یاد نیاری تا..... تا.........
- تا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- تا راحت تر زندگی کنی
- هه جالبه تو به نفع خودت کار کردی
- سهراب تو اشتباه میکنی من...... من................
- دیگه نمیخوام ریختتو ببینم
- ولی سهراب
- همین که گفتم
بعد با گریه از اتاق رفت بیرون
نیم ساعت بعد مادرم اومد تو
- مادر شما چطور تونستی این کارو بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مادر اومد جلو و گفت: پسره ی احمق اگر بهت میگفتم میخواستی چیکار کنی یه عمر با حسرت زندگی کنی یا خودتو به کشتن بدی ؟/؟ هان؟ هان؟؟؟
- مادر
- چیزی نگو کی باعث شد تو زنده بمونی و دوباره به زندگی برگردی؟
کی باعث شد درستو ادامه بدی و پزشک بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگو کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- همون که نگار و...........
- هنوز حرفم تموم نشده بود که مادر سیلیییی محکمی زد و گفت یه بار دیگه اسم نگارو بیارو شیرمو حلالتنمیکنم فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا هم زنگ میزنیو از ستایش معذرت خواهی میکنی
فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از رفتن مادر کمی به گذشته ها برگشتم مادر راست میگفت من این زندگی و مدیون ستایش بودم
از کارم شرمنده شدم تلفنی که کنارم بود و برداشتم و شماره ی ستایشو گرفتم
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد