قرعه به نام سه نفر 1
به دل دوباره من طعنه بی بهانه ای خواهم زد
عبور می کند و گم مي شود از فصل تنهاییم گاهي
کسی که به سرنوشت خاکیم قرعه ای خواهد زد ..
فصل اول
رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی..
راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند..
رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا..
توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید..
رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ گروهم یا تو رادوین؟!..د یه ذره صبر داشته باش برادرِ من..خم رنگ رزی که نیست..وقت می خواد..
راشا :اره راست میگه ..وقت می خواد..ولی رایان جان..داداشه من..اینطور که
تو فس فس می کنی باید به فکر باز کردم قفل در زندان باشی نه گاوصندوق..
همان موقع صدای تیک در گاو صندوق مژده ی باز شدنش را داد..هر 3 از سر رضایت لبخند زدند..
از بیرون صدای پا شنیدند..
نگاهی سریع بینشان رد و بدل شد..خشکشان زده بود..تازه مغزشان به کار افتاد
و حالا دنبال سوراخی می گشتند که درش مخفی شوند..وقتی ده ، بیست بار به هم
برخورد کردند ..رادوین خزید زیر میز و بقیه هم به دنبالش ..
همزمان در اتاق باز شد..نور چراغ قوه فضا رو روشن کرد..صدای قدم هایی ارام توی اتاق پیچید..
راشا اهسته گفت :اوه اوه بچه ها این یارو مشکوکه..چراغ قوه دستشه..
رایان :خب باشه..کجاش مشکوکه؟!..
!رادوین:راشا راست میگه..می تونست لامپ رو روشن کنه ولی چرا چراغ قوه؟..
هر سه سکوت کردند..
راشا ابروش رو بالا انداخت و ارومتر گفت :یعنی این یارو هم از بچه های همکاره؟!..
رادوین سر تکان داد..
راشا:خب اینجوری که ما در گاوصندوق و باز کردیم اونم راحت پولا رو برمی داره می زنه به چاک که..
رایان زیر لب با حرص گفت:راشا دو دقیقه زر نزن بذار تمرکز کنم..
راشا :به من میگی زر نزن ایکیوسان؟..تو که..
رادوین: هردو تاتون زر نزنید ..د خفه شید دیــگه..
راشا خندید:چه زر تو زری شد..حالا چکار کنیم؟..
رایان لبخند مرموزی بر لب زد و پچ پچ کنان گفت:عمرا بذاریم کار نصفه و نیمه ی ما رو یکی دیگه تموم کنه..
هر دو نگاهش کردند و به نشانه ی تایید سرشان را تکان دادند..
راشا :با شمارش من از جاتون پا شید و ببینید طرف کیه..
رایان:اونوقت تو می خوای چکار کنی؟!..
راشا:منم قسم می خورم از پشت هواتونو داشته باشم..
رادوین :نیازی به قسم خوردن تو نیست..هر بار دیدم قسم می خوری پشتش چی میشه..همگی با هم بلند می شیم..اوکی؟..
رایان:موافقم ..اوکی..
راشا:چاره ی دیگه ای هم مگه هست؟!..
رادوین:خیلی خب..3..2..1..حالا..
هر 3 با یک جهش از زیر میز بیرون امدند ..
حدسشان درست بود..یک نفر تا نصفه کمرش را تو گاوصندوق کرده بود و پول ها را داخل کیسه می ریخت..
هر سه بالای سرش ایستادند..اون مرد هم بی خیال کارش را انجام می داد..
رادوین روی شانه ش زد ..مرد ترسید و هول شد ..سرش را بلند کرد که محکم به سقف گاوصندوق خورد..
رایان از پشت یقه ش را گرفت و کشید بیرون..سفت چسبیدش..
مرد که فکر می کرد این سه پسر جوان صاحب های شرکت هستند به التماس
افتاد:اقا تو رو خدا ولم کنین..غلط کردم..دیگه دزدی نمی کنم..بذارید برم..
راشا:کجا؟!..به چه حقی پاتو گذاشتی تو شرکت؟!..اینجوری که داری از خودت
پذیرایی می کنی رودل نکنی بیچاره؟..هرچی خوردی رو پس بده..منظورم اینه کیسه
رو پس بده..یالا..
رادوین کیسه رو از دستش کشید..
رادوین :ولش کن بذار بره..
رایان:نه بذار یه گوشمالی حسابی بهش بدیم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
راشا:اره منم موافقم..گوشمالی کمشه..مشت و مال هم می خواد..
بعد هم دستاشو به هم مالید و قولنج گردنش رو شکست..
هر 3 برادر قد بلند بودند و هیکلی ورزیده داشتند..مرد که هیکل ریزی داشت
مطمئن بود هیچ جوری نمی تواند از پسشان بر بیاد ..اب دهانش را با سر و صدا
قورت داد و اینبار غلیظ تر التماس کرد..
--نه جون عزیزتون بذارید برم..غلط کردم..گوه خوردم..دیگه به روز سیاه هم بیافتم دزدی نمی کنم..قسم می خورم..
راشا تند گفت:بچه ها قسم خورد ولش نکنید..
رادوین:همه که مثل تو نیستن از اینور قسم بخورن و از اونور انگار نه انگار..
رایان:چکارش کنیم؟..بذاریم بره یا قبلش جفت دستاشو بشکنیم؟!..
فضا تاریک بود ..رنگ از رخ مرد پریده بود و هیچ کدام این را نفهمیدند..
با این حال رادوین دستور داد ولش کنند..
رایان کشان کشان مرد را به سمت در برد و راشا هم دنبالش رفت..در را باز کرد و رایان پرتش کرد بیرون..
راشا هم یه لگد به طرفش پراند که محکم خورد پشتش و به بعد هم با وحشت پا به فرار گذاشت..
راشا دستاش و زد به هم گفت :مرتیکه ی دزد..می خواست بزنه به شاه دزد..مادرزاده نشده..
رایان:خیلی خب کم موعظه کن..تا یکی دیگه سر و کله ش پیدا نشده باید بزنیم به چاک..
کیسه رو برداشتند و وقتی از برق افتادن گاوصندوق مطمئن شدند ماهرانه بدون هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدند..
*********************
وارد خونه شدند..رایان با خستگی خودش و روی مبل پرت کرد..راشا هم درست
کنارش افتاد..رادوین کیسه ی پول ها رو انداخت رو میز و خودش هم روی مبل
نشست..
نگاهه هر سه مستقیم به طرف کیسه ی پر از پول بود..
راشا با ارنجش زد تو پهلوی رایان و گفت :رایان خدا وکیلی تو اون جمله رو از کجات گفتی؟..
رایان: کدوم جمله؟!..
راشا اداش و در اورد : یه گوشمالی حسابی بهش بدم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
رایان پوزخند زد :بیخی بابا اون لحظه یه جوی اومد منو گرفت و بعدشم اون چرتو پروندم..
رادوین نگاهی به هر دو انداخت و گفت :بچه ها یه سوال..بدجور درگیرشم..
راشا:بپرس داداش بزرگه..خودم جوابتو میـــدم..
رادوین:ما واسه چی میریم دزدی؟..
راشا یه کم نگاهش کرد و بعد هم دست به سینه تکیه داد به مبل..
با انگشت به رایان اشاره کرد و گفت :اهان..خب سخت بود از بعدی بپرس..
رادوین نگاهش و به طرف رایان کشید..
رایان یه کلام گفت :مرض داریم..
راشا:خب جواب صحیح نیست..شما صد امتیاز از دست دادید ..
رادوین نفسش رو فوت کرد و گفت :نه اتفاقا رایان راست میگه..ما مرض داریم ..
راشا:بابا جمع کنید این حرفا رو..چیه؟..بعد از یک سال تازه غولِ عذاب وجدان افتاده به جونتون؟!..
رادوین سرشو به نشانه ی مثبت تکان داد..رایان و راشا با تعجب نگاهش کردن..
!رادوین متفکرانه گفت :یادتونه اولین بار کی رفتیم دزدی؟..
راشا:اره من یادمه..دقیقا یک سال پیش رفته بودیم کافی شاپ ..رایان حرفو
کشید به دزدی که از خونه ی دوستش شده..بعد هم بحث عین پیتزا کش اومد..تو هم
گفتی خداییش دزدی هم هیجان خودشو داره ها..ما هم عین منگولا گفتیم اره
والا..بعد تو هم نه گذاشتی برداشتی گفتی باید یه بار امتحانش کنیم..ما هم
که همیشه عین کش تنبون دنبالت بودیم نمی تونستیم ولت کنیم شدیم شریک جرمت..
رادوین :کم چرت بگو..تو خودت پیشنهاد دادی و گفتی عاشق اینجور هیجاناتی..
راشا:خب منم خر مغزمو گاز گرفته بود..جفت پا لگد زدم به بخت و
اقبالم..وگرنه من که داشتم گیتار تدریس می کردم..معلم هنر و موسیقی رو چه
به دزدی و خلاف؟..
رایان :اره راست میگه..تو این فکر و انداختی تو سرمون..منم که تو کار خرید و فروش موبایل و لوازم جانبی بودم..
رادوین :خوبه پس همه چیزش افتاد گردنِ من..خب منم باشگاه بدنسازیمو داشتم..اینا که دلیل نمیشه..
راشا دستشو زد زیر چونه ش و گفت :خلاصه برادرای عزیز رفتیم تو گِل تا خرخره..حالا میشه خودمونو بکشیم بالا؟!..
رایان:چرا نشه؟!..دفعه ی اول که رفتیم گاوصندوق اون یارو سمساره رو خالی
کردیم دیدیم هیجان نداشت تازه عذاب وجدان هم گرفتیم..بعد هم گفتیم بریم
شرکتای توپو خالی کنیم..ولی تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل..شدیم یه
پا شاه دزد و خلاص..
رادوین :ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه ست..
راشا:اره خب تازه ست ولی مگه می خوای این ماهی ِ خوش اقبال رو بگیری؟!..
!رادوین متفکرانه نگاهشون کرد و گوشه ی لبش رو گزید :بدم نمیاد..شماها چی؟..
رایان و راشا نگاهی به هم انداختند..
رایان:من که از خدامه برگردم سر کار قبلیم..ولی نمی دونم می تونیم از پسش بر بیایم یا نه..
راشا:حالا رادوین چی شده که یهو وجدان خفته ت رو زدی بیدار کردی؟..
رادوین:من بیدارش نکردم..خودش با یه تلنگر بیدار شد..
رایان:میشه بگی چطوری؟!..
رادوین:امشب که رفتیم دزدی..وقتی اون مرد اومد و خواست گاوصندوق رو خالی
کنه دیدم ما دزدیم و اونم دزد..ولی جوری باهاش برخورد کردیم که انگارما ادم
حسابی هستیم اون بیچاره سر دسته ی دزداست..خاری و خفتش رو که دیدم یه جوری
شدم..گفتم خب منم از این یارو کم ندارم..منم دزدم..منم اومدم اینجا خلاف
کنم..التماسها و حقارتشو که دیدم از خودم بدم اومد..برای همین گفتم ولش
کنید..کاری رو که اون مرد می خواست انجام بده رو من و شما دوتا تمومش
کردیم..هر چهار نفر دزد بودیم..ولی از یه قماش نبودیم..ما سه تا یه جورایی
وجدان حالیمونه ولی اون مرد ..نمی دونم..ماها با اینکه مشکل مالی نداریم
ولی خیر سرمون واسه تنوع گاهی میریم گاوصندوقا رو برق می ندازیم..شده عادت
برامون..اسمش دزدیه نه سرگرمی..اتفاقات امشب یه تلنگر بهم زد که منم دزدم و
چیزی ازاون مرد کم ندارم..درسته همیشه حساب شده عمل کردیم و هیچ پلیسی
نتونسته مارو خفت کنه ولی اخرش که چی؟..شوخی شوخی افتادیم زندان چکار
کنیم؟..
راشا:اونوقت همه ی اینا رو همین امشب فهمیدی؟!..
رادوین:همه ش رو نه..گفتم که..وجدانم نیمه بیدار بود که با تلنگرِ امشب کامل از خواب پرید..
رایان:پس بیدار نگهش دار که منم باهاتم..اگه همین امشب دست از این کار بکشیم من پایه ی همتونم..می کشم کنار..
رادوین :منم همینو می خوام..دیگه نباید ادامه بدیم..بچسبیم به کارای قبلمون..هیجان و سرگرمیش دیگه بهم حال نمیده..
هر دو به راشا نگاه کردند که ساکت بود و چیزی نمی گفت..
راشا:خب..چی بگم؟!..منم که نُخودیم این وسط و تابعه بقیه..شما می گین نیستید منم میگم ایول دارید به مولا منم نیستم..
رادوین دستش رو جلو اورد و گفت: قول؟..
رایان دستش و گذاشت روی دست رادوین و گفت :قول..
راشا هم دستشو گذاشت و محکم فشرد:منم قسم می خورم که..
رادوین و رایان بلند گفتند : اِِِِِِِِ..
راشا خندید:خیلی خب بابا شوخی کردم..منم قول..
رادوین :پس از امشب یه خط قرمز می کشید دور خلاف ملاف..اوکی؟!..
رایان:من که گفتم پایه م..
راشا:به شرط اینکه بچه مثبت نشیما..فقط دزدی رو بی خیال میشیم..
رادوین لبخند مرموزی زد و گفت :اون که بله..البته خلاف از نظر ما یه چیز دیگه ست ..
رایان خندید و گفت :رادوین راست میگه..اونی که تو بهش میگی خلاف دیگه خلاف
نیست..باحال ترین سرگرمی ماست..من که عمرا اگه بی خیالش بشم..
هر سه خندیدند